کانال ئاشوب
201 subscribers
44 photos
38 videos
4 files
47 links
وقفه‌های مکتوب در وضعیت
Download Telegram
از مصائبِ همگانی و عمومیِ زندگیِ روزمره زخمی برای کاویدن و خیره شدن بیرون نمی‌آید و بدونِ شیفتگی و عشق ورزیدنِ فروتنانه هرگز یک جمله‌ی پرنفوذ خلق نخواهی کرد و آنچه میگویی واگویه است و بس. شورمندی خونِ نوشتن است و بی‌تفاوتی نسبت به آنچه مشتاق‌ات میکند، روح نوشتن را دار میزند.
اینکه آدمی تصویری دقیق از مرگ‌اش داشته باشد به شجاعت و سبکبالی اش دو چندان می‌افزاید. باورِ مرگ و فهمِ قدرتِ زوال‌ناپذیرِ مرگ، یقیناً زندگی را معنادارتر و دلپذیرتر می‌کند. البته مقصودم از مرگ در اینجا به معنایِ پایانِ قطعی و لایزالِ همه چیز است و هیچ نسبتی با تصورِ آخرالزمانی یا مفهومِ بازگشت در ادیانِ شرقی ندارد. چون در منظر من؛ اگر روحی هم در کار باشد -که در کار نیست- «روحمان زودتر از جسممان خواهد مُرد°». چرا که مرگ در این معنا به مثابه اتمامِ جوهرِ زندگی در هر ارگانیزم زنده تعبیر می‌شود و به زبانی روشن‌تر پس از مرگ هم هیچ عدالت و هیچ قضاوت و هیچ داوریِ آن-جهانی در کار نیست. به همین خاطر وقتی از منظرِ چنین مرگِ قاطعی به زندگی و رنج‌های پایان‌ناپذیرش نگاه میکنی، حتی سنگین‌ترین باری که بر شانه‌هایت گذاشته‌ای وزنش به قدرِ پرِ یک کاه سبُک و تحمل پذیر میشود. آنهایی که بطور مستمر مرگ را همچون آخرین دروازه‌ی خروج و نهایی‌ترین خط گریز مد نظر دارند خودبخود مانند قهرمان‌های تراژیک در روایتهای باستانی شجاعت و جسارتی نیرومند و بنیه‌دار پیدا میکنند که وجودشان را در برابر آسیبهای موضعیِ زندگیِ روزمره ایمن میکند. چون که میدانند خواهند مُرد و این «مرگ‌آگاهی» اگر به نفعِ پروارکردنِ ایگو مصادره نشود، حتماً به آری‌گوییِ محکمی در نفسِ فرد منتج خواهد شد. این آری گویی که ناشی از مرگ آگاهی است قوی‌ترین درمان در برابر افسردگی های مزمن و پذیراترین آغوش برای جذبِ خیر یا همان لذت است. همان اندازه که این رؤیت و روایت از مرگ به گشودگی و پذیرایی ختم میشود، از جهتی دیگر نیز میتواند به انقباض و پروار کردنِ ایگو ختم شود. مقصودم نفی است. نفیِ برآمده از آگاهی بر بیهوده‌گی‌ای که مرگ‌اندیشی به بار می‌آورد. این سمت از ماجرا ناشی از یک نقصِ معرفت‌شناختی در معنای زندگی است. گفتم نقصِ معرفت‌شناختی به آن جهت که توانِ پذیرشِ بی‌معنایی و بیهوده‌گیِ پدیده‌ها را ندارد و خود نیز نمی‌تواند معنایی یا ارزشی بسازد. با این وضعیت سرانجام یا در انقباضِ چنگالهایِ این بیهوده‌گی خورد و خاکشیر میشود و از سر ناچاری بخشی از ارزشهایِ این-جهانی را دست‌آویز میکند تا بتواند نصفه نیمه دستکم ظاهرِ امر را حفظ کند و حیاتِ جسمانی‌اش را از چنگالِ مرگ رها کند. این ترفند بسیار رایج و عمومی است و عمدتاً ناشی از آن است که فرد نه با ارزشهای زندگی قانع شده است و نه توانِ خلقِ معنایی دیگر گونه و متناسب با وضعیت خودش را دارد. در نتیجه در انقباضی ترحم برانگیز روزهایی را به شب و شب‌هایش را به روز میرساند. دسته دیگر اما از هولِ این بی‌معنایی تسلیمِ روایتهای تخیلی و بازنمایی‌های خرافی در موردِ آن-جهان میشوند و با این روش تسکینی بر زخمِ گشوده‌شدن میگذارند. با این همه و برای این دو دسته تنها راه چاره در برطرف کردنِ این نقصِ معرفت‌شناختی نهفته است. رازی که روکشِ ساده‌ای دارد:« ما می‌میریم! ما هر لحظه میتوانیم بمیریم و در انتخابِ زمانِ مرگ آزادیم! آنچه که به آن محکوم شده‌ایم مرگ نیست، زندگی است» و وضعیت ِ یک محکومِ به زندگی به مراتب از موقعیتِ یک محکومِ به مرگ دشوارتر است. چون میبایست انتخاب کند و بی تصمیمی در انتخاب بزرگترین رنج است.
سالها به چریک‌هایی فکر میکردم که قبل و بعد از انقلاب دست به عملیات‌های خطرناکی می‌زدند با آنکه یقین داشتند اگر به دست نهادهای امنیتی بیوفتند بایستی شدیدترین رنج‌های جسمانی و روانی را به مدتی نامعلوم تقبل کنند. سوال بزرگ من این بود که این حجم از شجاعت و این درجه از شهامتِ خطر کردن از کجا می‌آمد. چون هرگز در خودم چنین قدرتی را نیافته بودم و حتی در فعالیتهای به مراتب کوچکتر و ناچیزتر از شدتِ ترس تهوع می‌گرفتم. قبلاً بر این تصور بودم که این حجم از جسارت خصوصاً در عملیات‌های انفرادی مربوط به ایمان و باورِ آنهاست. اما هر چه بیشتر کنکاش کردم بیشتر هم دانستم که این گروه از چریکها همتای یک انتحاریِ مذهبی نبودند و باور نداشتند که بعد از انتحار دروازه‌ی بهشت با حوری‌های رنگارنگش مستقیم به رویشان باز میشود. اغلب آنها می‌دانستند که مرگشان پایانِ همه چیز است و با این نگرش دست زدن به یک عملیاتِ پرخطر به مراتب پیچیده‌تر خواهد شد. چون حتی بزرگترین آرمانها هم به سختی می‌تواند یک انسانِ خداناباور را برای معامله‌ی جان و زندگی اش قانع کند. خلاصه که بعد از خواندن ده‌ها نامه و خاطره از این چریک‌ها هر چه بیشتر مطمئن گشتم که رازِ این شجاعت در آن کپسولِ سیانوری نهفته است که زیرِ دندانهایشان آماده فشردن بود. آن کپسولِ سیانور برای هر کدام از آنها در لحظه‌ی عمل، حُکمِ کوهی از شجاعت و شهامتِ باورناپذیر را داشت.
حقا که هر انسان حق دارد یک عدد از این کپسولها را بعد از رسیدن به بلوغ در تصمیم‌گیری، همراهش داشته باشد. با داشتنِ این کپسولِ کوچکِ زیبا خواهیم دید که بسیاری از ترس‌ها، رنج‌ها، تنش‌های بیهوده و انقباضهای شخصیتی دود میشود و به هوا میرود. قطعاً چنین انسانی هر چه بیشتر در انطباق با غریزه‌اش زندگی خواهد کرد و ترس‌های آتیه‌نگرانه و بیهوده او را همچون لاک‌پشتی بزدل در لاکِ شخصی اش فرو نخواهد بُرد و اینگونه بی‌رحمانه از لذتِ زیستن محروم نخواهد شد. چه بسا هرگز آن کپسول را زیر دندانهایش نگذارد اما اثرِ نیرومندِ زندگی در برابر مرگ را به وضوح حس خواهد کرد.
البته تمامِ این جملات مربوط به جستجوگران زندگی است و هیچ ربطی به آن جاندارهای هولناکی ندارد که هنوز و همچنان در منازعاتِ بیهوده و بی‌مایه در کارِ رقابت و پیشی گرفتن از یکدیگر هستند. عذابِ آنها چاره ناپذیر و از سنخ دیگری است. چون تا دمِ مرگ از رنجِ مزمن و فلاکتبارِ خودشیفتگی ‌شان می‌نالند اما همواره با لبی خندان و چهره‌ای پیرایش شده برای دیگران آرزوی موفقیت میکنند اما در قلبشان توده‌ای از سیاهیِ کین‌توزی خونشان را پمپاژ میکند. آنها اگر چه همواره در اکثریت هستند اما نه زندگی را میفهمند و نه مرگ را. مانند بادی که می‌آید و می‌وزد اما حتی نه پرِ کاهی را تکان می‌دهد و نه کسی را خنک میکند، نیامده می‌روند بی آنکه دیده شوند.

°جمله‌ای از زایشِ تراژدی
یکی از فاکتورهای مهم در تشدیدِ اضطراب، برآمده از ناگفته‌ای است که بر گلو مانده یا گویه‌ای است که هنوز راه بیانش را نیافته ایم. در نظر بیاورید که چیزی را با عواطف و حسگرهایتان لمس میکنید اما خواه به دلیل موانعِ هنجاری یا خواه به دلیل آنکه ناتوان از تبدیل آن عواطف به یک گزاره‌ی زبانی هستید آن چیز در درون تعلیق میشود و مبدل به نوعی امتناع از آری‌گویی یا گریز از کانون تعادل میگردد. مثلاً رنگِ دیوار اتاق کارتان یا حالتِ چهره‌ی دوستتان یا حالتِ اندامِ یک عابر در خیابان، نوعی حسِ ویژه را متبادر می‌کند اما شما ناتوان از تبدیل آن حس به یک گزاره‌ی روشن هستید، تا جایی که به مرور توسطِ این آبجکت‌های مبهم احاطه میشوید و عددِ احساسهای حس‌شده‌ی مبهم بطور مداوم افزوده‌تر میشود. البته این گزاره‌ی زبانی صرفاً برایِ بازگویی به دیگران یا گفتگو حولِ آن نیست، بلکه پیش از هر چیز بایستی حسگرها احساسِ حس شده را برای خودِ فرد ترجمه کنند و فرد بتواند به مددِ گفتگویی درونی بر جهت، وزن و شعاعِ احساس‌اش آگاهی داشته باشد. برای دستیابی به این وضعیت نیازمندِ یک آشتی و تعاملِ ویژه و مشروط بین منطقه‌ی آگاهی و فرکانس حسگرهایمان هستیم. خصوصیاتی همچون شرم، حجب و حیا و از این قبیل به اندازه‌ی کینتوزی منجر به تعلیقِ میل یا تعلیق در بروزِ میل میگردد و بازگشتِ میلِ سرخورده به منشاء، مبدل به اضطراب میشود. این وضعیت چنانکه بطور مستمر و مداوم اتفاق بیوفتد منجر به بیماری مزمن میگردد: بیماری بی رغبتی
"شعر"
رنج به خودی خودی اصلی ترین ماتریال برای خلق شعر است. و این همان نقطه ی برتری است که شعر را همواره "ناب" و دور از دسترس نگه می دارد. پیوند مستقیم تجربه های سلبی زیستن اعم از شکست، فقدان ، استیصال و واماندگی هایی از این دست با نفس نوشتن شعر ، امکان جعل و تقلب را بر مولف واقعی می بندد. "هیچ حقه ای در کار نیست. حتی کوچکش. آنچه در شعر به گوش می رسد حقیقت مطلق شکست یک انسان است" یا حتی می توان گفت: تحقق نوشتاری امر مفقود است.
شعر یک شیوه ی نامعمول زندگی است که اختلال هنجاری هر چه بیشتر در آن ، رهیافت تعالی است. حفظ و صیانت از این شیوه ی زیستن تنها راه وفاداری شاعران به شعرشان است. در اتاق کار چیدمانی شده، در ذهن دسته بندی شده، در احساسات طبقه بندی شده، شعر حلول نمی کند. چیزی که در چنین فضایی ایجاد می شود ترکیب اسفناکی از کلمات حقیر است که در فرمهای دم دستی و وانموده جا خوش می کنند.به وفور هم در هر طرف شنیده می شوند.
به قول رمبو: شعر هق هق آدمهای پست، شیون محکومان به اعدام و زجه ی انسانهای ملعون است.
وقتی به دغدغه‌های عمده‌ی افرادِ پیرامونمان خیره می‌شویم با یک چرخشِ عجیب در تعامل با خود مواجه میشویم. درست برخلافِ طلیعه‌ی مدرنیزاسیون در ایران که افراد اقشارِ میانی و فرادست تلاش می‌کردند با بالا رفتن از نردبانِ دانش و کسبِ مدارجِ تحصیلی برای خود شأن و منزلتی دست و پا کنند، اکنون این تلاش معطوف به «مراقبت از هیکل و تناسبِ اندام» شده است. اگر در نیم قرنِ اخیر بخشی از درآمدهای طبقاتِ میانی صرفِ کالاهای فرهنگی اعم از بلیط سینما و تأتر یا خرید مجلات و کتاب و یا حتی استقبال از هنرهای دستی می گشت اکنون دو برابرِ آن هزینه صرفِ باشگاههای زیبایی اندام و عمل‌های جراحی میشود. بر اساسِ یک پژوهشِ آماری، زنان و مردانِ گروه‌بندی‌های میانی بخش قابل توجهی از درآمد ماهیانه‌ی خود را در کالاهای مرتبط با آرایش و پیرایش هزینه میکنند و تقریباً کالاهای فرهنگی از سبدِ خریدشان رخت بربسته است. هر چند در نحوه‌ی کارکردِ منزلتی تمایزی جدی بینِ کالاهای فرهنگی و لوازمِ آرایشی وجود ندارد چون در نسخه قبلی هم مصرفِ فرهنگ عموماً برای برخورداری از منزلت اتفاق می‌افتاد. اما این نمایه نشان میدهد که با پدیداری جدید روبرو هستیم و ارزشهای جسمانی بطور جدی جایگزینِ ارزشهای فرهنگی شده است. در دهه‌های قبلی دستکم مصارفِ فرهنگی منجر به شکلگیریِ میدان‌های اجتماعی و گفتگو حولِ ارزشهای اخلاقی، سیاسی و اقتصادی میشد و اعضای این طبقات در تلاشی مصالحه گرایانه به دنبالِ تغییرات سیاسی بودند و نسبت به تقدیرِ جمعی‌شان حساسیت داشتند. اما اکنون با این چرخشِ ناشی از نومیدیِ سیاسی و اجتماعی دیگر فرصتی برای تجلیِ این میدانها وجود ندارد و به جایش میدانی مهیا و آماده برای تعامل حولِ ارزشهای جسمانی و تناسب اندام در جهتِ توفیقِ هرچه بیشترِ تولیدکنندگانِ محصولاتِ زیبایی شکل گرفته است. به زبانی ساده‌تر خریدارانِ مجلاتِ کارنامه و بایا و روزنامه‌های اصلاحات چی در دهه‌های هفتاد و هشتاد، اکنون تأمین کنندگان یک گردشِ مالیِ عظیم در باشگاهها و مراکزِ فروش محصولاتِ زیبایی هستند. البته همان‌قدر که مصرفِ فرهنگ در این طبقات ارتباطی به هدفِ غایی فرهنگ یعنی آزادی نداشت، حضور در باشگاهها هم ارتباطی به هدفِ غایی ورزش یعنی سلامتی ندارد.
این ماجرای "پهلوی برمیگرده" به نوعی یادآور "یا حسین میر حسین" است.  هر دوی آنها بیشتر از آنکه نماینده حضور یک نظم گفتمانی باشند، غیاب ایده‌ای را نمایندگی میکنند که ناشی از تحلیل و تحمل تناقضات و اضداد است. هر دو محصول لحظه‌ای هستند که در آن برخی از گروهبندیهای اجتماعی برای رسیدن به چشم اندازی روشن به یک "توافق" نیاز دارند. این توافق مبنایی باورمندانه و عقیدتی ندارد بلکه مستقیما متاثر از حس ناامنی و آشفتگی است. گروهبندیهای خسته و مستاصل که زیر فشار استبداد مستقر فلج شده‌اند یک تغییر بزرگ و ناگهانی میخواهند. یا به زبانی روشنتر آنها "یک تغییر" میخواهند حتی اگر "هر تغییری" و به هر مقصدی باشد. پس پر بیراه نیست که اگر  با خودشان بگویند:  ما باید بر سر چیزی یا کسی به توافق برسیم که تمام پیچیدگیهای وضعیت را خنثی و ساده کند.  لاجرم به سمت چیزی میروند که شمایل امکان را دارد اما در واقع به خودی خود یک امکان نیست.
میر حسین موسوی در زمان ظهورش آن سوژه‌ی محبوب و مورد توافق نبود که توان ایجاد یک وفاق را داشته باشد اما استیصال جمعی در برابر استبداد مستقر، گروهبندیهای خسته را به حمایت از او تا والاترین سرحدات واداشت. او ناخواسته و نادانسته غیابی را نمایندگی میکرد که بدون یک پیروزیِ قطعی و سریع به شکستی مفتضحانه بدل میگشت. پیروزی قطعی حاصل نشد و موسوی بالکل از ادبیات سیاسی معترضان بیرون رفت. چرا که اساسا نمایندگیِ غیاب به چیزی جز غیابِ مطلق منتج نمیشود.
در وضعیت و فضایی بسیار متفاوت‌تر، اکنون نمایندگی این غیاب به شاهزاده سپرده شده. با این تفاوت که خود شاهزاده تمایلی دو چندان افزونتر به این مسئولیتِ پیچیده و ناممکن دارد. او بایستی بسیار زودتر و فوری تر میدانست که نمایندگی کردنِ غیاب در ساختِ مجمع الجزایریِ جامعه‌ی ایران آن هم به صورت فردی و در دوره کنونی امری مطلقا ناممکن است و وضعیت را وارد مرحله خطرناکی از گلاویز شدنِ اضداد میکند. تجربه شکوهمند انقلاب ریزومیِ ژینا نشان داد که جامعه‌ی ناراضیان در ایران چه اندازه شبکه‌ای و متکثر است و ایجاد یک توافق بازنمایی شده با نادیده گرفتن این تکثر چگونه میتواند شکل و ماهیت یک جریان سیاسی را وحشی و استبدادی کند. با این همه شاهزاده و جریانهای حول او  چنان سرمست این دستآورد شده اند که بالکل فراموش کرده‌اند نه دورنِ اسب چوبیِ تروا که دقیقاً روی آن نشسته‌اند.
فکر نمیکنم تا پیش از این در هیچ دوره‌ی دیگری فضای اعتراضی تا این حد چیپ و سبُک شده باشد. لمپن بازی به امر طبیعی تبدیل شده و خطوط گریز خودشان مستقیما به سیاه چاله منتهی میشوند. جمهوری کشتار و اعدام هزار هزار جسد روی دستمان گذاشته اما آنطرف سرورِ انتقام از تاریخ، گوشها را کر کرده است. بازار هویت یابیِ ملی آن هم  در یک ناهمزمانی بسیار گسترده با تاریخ منطقه حسابی داغ است و  انگار یک سوژه ایرانی هیچ نیست غیر از یک ایرانی. این سوژه چنان در این یگانه هویت ادغام شده که دیگر نمی‌تواند یک زن، یا یک دگر جنس گرا، یا یک دگر اندیش یا مثلا یک دیگری باشد. و بدتر آنکه این نوع عجیب از نئو ناسیونالیسم ایرانی،( یا همان پهلوی گرایی از سر ناچاری) پیش از در دست گرفتن قدرت، چنان در نقش حکمرانی غرق شده است که حتی جهت شعارها و تمرکز مبارزه‌اش را از حاکمیت اهریمنی جمهوری اعدام برداشته و مستقیما مخالفان احتماالی اش را نشانه گرفته است. زن، زندگی، آزادی را نشانه گرفته است، وحشت از اتنیکها و کمینه ها و ... را نشانه گرفته است.   سیل این هزاران خون نوعی سرمستی جنون آمیز قدرت را بیدار کرده است و همچنان مشتاق خون بیشترند. صدا به صدا نمیرسد و این جماعت همچنان در تمنای "کمکی" هستند که قرار بود به موقع از راه برسد اما نرسید. در این هیاهو امر سیاسی بالکل مرده است و چهره هایی این وضعیت کابوس وار را مهندسی و بازتولید میکنند که در این ۴۷ سال حتی یکبار آنها را ندیده ایم.
با آنها که از سر استیصال و فقدان رهبری متمرکز در این جریان ذوب شده‌اند نمیشود حرفی زد یا اساسا چیزی پرسید. چون آنها صرفا واکنشگر هستند و واکنششان نتیجه منطقی انکار و کشتار جمهوری اعدام است. اما از آنهایی که زمانی سودای یک تجربه دمکراتیک را در سر داشته اند و کم و بیش برایش هزینه ای داده اند،  میتوان پرسید: آیا با این جریان آشفته و نامتعین و تک هویتی میتوان به مقابله با این حکومت قاتل و اهریمنی رفت؟ اصلا  آیا این سرمستی و ذوق زده گی میتواند دو ماه دیگر پایدار باشد و به یک جریان سیاسی تبدیل شود؟  
جمهوری اسلامی چگونه خودش را در پهلوی‌گرایی بازتولید میکند؟

از زمانی که اولین تعارض عملی با ساختار سرکوب جمهوری اسلامی را تجربه کردم، احساس کردم این ساختار قصد دارد در فرآیندی پیچیده این تعارض و مخالفت را در نامی یا هویتی محصور کند. کل مساله آن است که در برابر جمهوری اسلامی هر انکار یا مخالفتی می بایست ذیل عنوانی تعریف شود. اگر خودت این عنوان را انتخاب نکنی لاجرم او برایت نام و عنوانی میسازد تا انکار و مخالفتِ مخالفان از سطحِ انکار و مخالفت فراتر برود و به چیزی دیگر تبدیل شود. مساله بنیادی آنجاست که در این نام‌پذیری یا برچسب زنی حتی خود انکار و مخالفت هم ماهیتش تغییر میکند و در بعضی حالات محتوایش تقلیل هم پیدا میکند. در این ۴۷ سال کم نیستند نامهایی که مخالفان بنیادیِ جمهوری اسلامی یدک کشیده‌اند و حتی در متن آنها محو شده اند: ضد انقلاب، غربزده، تجزیه طلب، دوم خردادی، جنبش سبزی، اغتشاشگر، فریب خورده، پرو اسراییل، جنگ طلب و در این نسخه آخری سلطنت طلب.
این نامها تنها عناوینی ساده و رسانه‌ای نبوده‌اند بلکه بخاطر هر کدامشان صدها تن به دار آویخته شده و هزاران حذف سیاسی و شخصیتی صورت گرفته است. بعضی از این نامها را خود مخالفان برای خودشان برگزیده اند و برخی دیگر جمهوری اسلامی برگزیده است. نکته کلیدی آنجاست که در هر دو حالت چیزی یا چهره‌ای از تاریکی‌های این نظام رعب و وحشت در دیگری بازتولید و تکثیر شده است. گاهی اندکی نرمتر از خودش و گاهی بسیار سخت و هولناکتر از خودش. واضح ترین گواه که آخرین صف‌بندی مخالفان هم هست، همین چهره‌ی نومیدکننده‌ای است که در رفتار کنشگران جریان پهلوی‌گرایی میبینیم. بازگشت به خشونتی عریان و مهارناشدنی که نظیرش را در واکنش حزب اللهی های دهه ۶۰ تجربه کرده ایم. فارغ از تحلیل محتوای این خشونت برهنه میتوانیم بپرسیم که از چه مسیری و در چه فرآیندی یک مخالف قاطعِ تمامیت خواهیِ جمهوریِ اسلامی خود به موجودی ترسناکتر و تمامیت خواه‌تر تبدیل میشود؟
نکته کلیدی در پاسخ به این سوال آنجاست که بدانیم جمهوری اسلامی فقط سرکوب نمی‌کند، بلکه «نام‌گذاری» می‌کند، «هویت می‌سازد» و میدان بازی را طوری تعریف می‌کند که حتی مخالفت هم در قالب‌های پیش‌ساخته بیان شود. آنها با برچسب‌ها، مخالفان را در شبکه‌ای از گفتمان‌ها جای می‌دهند؛ هر برچسب یک «موقعیت سوژه‌گی» است که هم دیده‌شدن را ممکن می‌کند و هم محدوده‌ی کنش را تعیین می‌کند. در نتیجه حتی مخالفت، درون زبان و طبقه‌بندی‌های خودِ جمهوری اسلامی شکل می‌گیرد. برچسب‌ها وقتی جا می‌افتند، به هنجار تبدیل می‌شوند؛ افراد ناخواسته در میدانِ از پیش‌تعریف‌شده بازی می‌کنند و حتی مقاومت‌شان هم در چارچوب همان تمایزها معنا می‌یابد. به زبانی روشنتر وقتی جمهوری اسلامی نامی بر تو می‌گذارد، هم‌زمان تو را در جایگاهی می‌نشاند که باید نسبتت را با آن نام تعریف کنی؛ پذیرش یا انکارِ برچسب، هر دو درون همان صحنه رخ می‌دهد. در نهایت با ساختن زنجیره‌ای از برچسب‌ها، مرزهای «ما/آن‌ها» پیوسته بازتولید می‌شود و میدان سیاست تنها در صورتی سامان می‌یابد که هویت‌های ممکن از پیش چیده شده باشند. تکثیر برچسب‌ها شبکه‌ای از بی‌اعتمادی می‌سازد؛ افراد نه فقط با جمهوری اسلامی، بلکه با تصویرهای القایی از یکدیگر درگیر می‌شوند. به بیانی کلی جمهوری اسلامی نه فقط با اجبار، بلکه با تولید زبان و طبقه‌بندی‌ها عمل می‌کند؛ مخالفان درون دستگاهی از نام‌ها و تمایزها قابل‌دیدن می‌شوند. این نام‌ها به‌مثابه موقعیت‌های سوژه‌گی، میدان کنش را محدود می‌کنند و حتی نفیِ آن‌ها نیز در همان میدان رخ می‌دهد. به این ترتیب، مبارزه‌ای که می‌کوشد از برچسب‌های تحمیلی بگریزد، با پارادوکسی فرساینده روبه‌رو می‌شود: برای دیده‌شدن باید در زبانِ جمهوری اسلامی سخن بگوید، اما همین زبان، شکلِ مخالفت را از پیش صورت‌بندی کرده است.
این تصور که باید در برابر جمهوری اسلامی نامی گرفت تا مبارزه عملی شود اساسا یک غلط معرفتی است و سرانجام به همین باتلاقی می انجامد که نظیرش را دیدیم: مستبدی جانشینِ مستبدی دیگر. این یعنی سقوطِ امر سیاسی و استمرار خشونت، بهره کشی و تبعیض. در برابر این هیولای تاریک هنوز میتوان به‌جای پذیرش نام‌ها، صحنه را طوری عوض کرد که نام‌های موجود کفایت نکنند؛ «کسی که نام ندارد» سخن بگوید و مرزهای شمارشِ سیاسی را تغییر دهد. باید بتوان بر حقیقتِ مشترکی تمرکز کرد که هنوز نامِ تثبیت‌شده ندارد؛ سوژه‌گی نه با هویت آماده، بلکه با وفاداری به آن حقیقت شکل می‌گیرد و انکار عملگرایانه ماهیت سراسر دشمنانه این نظام در هر دو سطح فردی و جمعی آن هم بدونِ افتادن در دامِ بازتولید ریشه‌های هیولایی‌اش چه حقیقت زیبایی است. برای نزدیک شدن به مرزهای لین حقیقت زیبا افشای ناپایداریِ برچسب‌ها و گشودن فضا برای معانیِ چندگانه یک کنش فوری و ضروری است. کنش سیاسی میتواند به‌جای تکیه بر نام، بر مسئولیتِ بی‌نام نسبت به معانیِ بنیادیِ آزادی و عدالت استوار می‌شود.
پهلوی ائتلاف پنج حزب کردستان و بیانیه آنها را اقدامی تجزیه‌طلبانه تلقی کرده و با لحنی تند آنها را تهدید به پاسخ کرده است.
وقتی تحلیلگران غربی میگویند این رضا پهلوی بطور خودبخودی شخصیتی تفرقه‌برانگیز است، احتمالا اشاره‌شان به چنین نمودهایی است.
تجزیه‌طلبی یک برچسب بسیار امنیتی و خطرناک است که در نظم گفتمانی ج. ا ساخته شد و تاریخ معاصر ثابت کرده که این برچسب میتواند به آسانی خونِ جریانهای مخالف را حلال کند.
دفاع از خود در برابر برچسب تجزیه‌طلبی کاری ابلهانه است. اما این تهدید پهلوی در شرایطی اتفاق می افتد که در بیانیه این ائتلاف نه تنها ایده‌ یا نشانه‌ای برای تجزیه وجود ندارد بلکه بطور مکرر کل جغرافیای ایران را به عنوان عرصه مقاومت سیاسیِ خود اعلام کرده‌اند و بر همکاری با جریانهای دیگر در مسیر ساخت یک ایران دمکرات تاکید کرده‌اند.
عجیب است که این اواخر واژه دموکراسی به عنوان نوعی تهدید برای پهلوی‌گرایان تلقی میشود و اثر منفی بر جا میگذارد.
اما گره کار پهلوی اساساً این موضوع نیست. او از جریانهای رقیب میترسد و میخواهد یگانه میدان‌دار باشد. هر ائتلافی او را به وحشت می اندازد و ناچار است برای تنزل رقبایش مدام برچسبهای جدید ابداع کند.
وحشت از دیگری پاشنه آشیل اوست و سرانجام همین وحشت او را از پا می اندازد. چون تضادهای بنیادی در ساخت اجتماعی ایران را نادیده گرفته است و سیاستهای تهاجمی و حذفیِ ج.ا در ابتدای ظهورش را دنبال میکند.
مردی سه سیب دارد. اولی را می‌خورد، می‌بیند گندیده است. دومی را برمی‌دارد، آن هم خراب از آب درمی‌آید. وقتی می‌رسد به سیب سوم، چراغ اتاق را خاموش می‌کند تا نفهمد چه می‌خورد.
برای بخش بزرگی از ناراضیان و قربانیان وضع موجود در اجتماع ایرانی آن سیب سوم "رضا پهلوی" است و آن چراغ خاموش فرار از تحلیل و تشکیک است. بخشی از ناراضیان در یک اقدام جمعی آگاهانه تصمیم گرفته اند که ندانند و نبینند. چون هر نوع دانستن و دیدن آن هم پس از فجایع اقتصادیِ هر روزه‌ای که ج.ا به بار می آورد و این قتل و عام خونبار، توانِ ادامه دادن را مختل میکند.
برای آنها "پهلوی" یک انتخاب نیست بلکه اسم رمز مشترکی برای برائت و اعلام نفرت از جمهوری اسلامی است.  بدنه ناراضیان از شدت فرسودگی و بی‌اعتمادی به مسیرهای فعلی، به گزینه‌های بدیل نگاه می‌کنند حتی اگر درباره پیامدهایش تصویر کاملی نداشته باشند. خاموش‌کردن چراغ یعنی تعلیقِ تردیدها برای حفظ امکانِ امید.
تا اینجای کار کل تمایل و واکنش اجتماع به یک ساختار منسجم و یک رهبری متمرکز قابل فهم است و میتوان درک‌اش کرد. مردمِ درمانده میدانند آن سیب سوم هم ممکن است گندیده باشد اما فعلاً ترجیح میدهند در تاریکی نوش جانش کنند.
در این میان آنچه قابل فهم نیست و چشم‌اندازی تاریکتر را ترسیم میکند، رفتارشناسی خود پهلوی و نیروهای اطراف اوست. آنها فرسودگی، استیصال، بی‌ثباتی و حتی خون و بدنِ مردم ناراضی را به گروگان گرفته‌اند و درگیر انتقامی کین‌توزانه و تمام قد از تاریخ معاصر ایران هستند. مخاطب اولای آنها جمهوریِ اسلامی نیست و طبیعی است که فارغ از محتوا در فرم و ساختار کلی چندان تعارضی با جمهوری اسلامی نداشته باشند. آنها با پیش از ۵۷ سخن میگویند و خطابِ گفتمانِ آشفته‌شان تمام آن نیروهایی است که در برابر اقتدارطلبیِ پهلوی قد علم کردند.
برای آنها مصدق و فاطمی و جبهه ملی ایران همانقدر دشمن هستند که کریم سنجابی و شاپور بختیار . میرزا کوچک خان همانقدر منفور است که کیانوری و جزنی. آنها یک روایت از تاریخ دارند که در آن عامل شکست شاهانه‌شان نه تمامیت‌خواهی، نه توسعه نامتوازن، نه تمرکز قدرت در راس حکومت، نه سرسپردگیِ بی چون و چرا به قدرتهای جهانی، نه نادیده گرفتن حقوق اکثریتهای اتنیکی و نه خفه کردن هر نوع مخالفت، بلکه تنها و تنها در مخالفانشان خلاصه میکنند.
به همین خاطر عصبی و شتابزده و تهاجمی هستند و چون ایده یا گفتمان منسجمی برای ارائه به آن وضعیت بحرانی و تاریک در ایران کنونی ندارند لاجرم هویت و گفتمانشان را بر اصل تعارض با دیگری بنا کرده‌اند و کل مشکلشان در این عبارت خلاصه میشود که: " اگر پهلوی دوم هم بیشتر از آن اعداد و همتای جمهوری اسلامی میکشت و قتل و عام میکرد اتفاقی در ایران نمی افتاد". نتیجه این مغالطه‌ی شناختی هم میشود این که: "پس از این باید بیشتر کُشت".
از آن سرخوردگی و استیصال معارضان در داخل ایران تا این نیتِ شرورانه یک فاصله و گسستی هست که به نام "رهبری دوران گذار" آذین شده است.
با این همه نباید فراموش کرد که آن ایرانیِ بی‌پناه که در تاریکی سیب سوم‌اش را میخورد خیلی زود از تلخیِ آن گندیده‌گی عاصی میشود و دوباره چراغ اتاقش را روشن میکند. 
خامنه‌ای را دوباره بکش!

"خامنه‌ای کشته شد". این تنها یک جمله خبری ساده نیست. تجربه‌ی ترکیبی از عواطف متضاد است: ناباوری، آسودگی و شورِ آمیخته با بارِ سنگین زخمها.  شورِ ناشی از مرگ او با گونه‌ای شرم اخلاقی همراه است. شرمی که از ما میپرسد: او چگونه توانست بزرگترین تصمیم گیرنده‌ی تمام آن زندگی‌هایی باشد که دسته دسته به گورستان منتهی شدند؟  مرگ خامنه‌ای صرفاً یک رویداد سیاسی نیست بلکه ضرورتی در خود دارد برای بازسازی مجموعه‌ای از مفاهیم اخلاقی که به میانجی استمرار ج.ا مدتهاست از حافظه‌ی سوژه‌ی ایرانی زدوده شده است.
مرگ خامنه‌ای زمانی کامل میشود که هر انسانِ ایرانی ریشه‌های میل به تمامیت‌خواهی و تمرکزگرایی را در خود نابود کند و بتواند صدای "دیگری" را بشنود. این ضروری‌ترین کنش اخلاقی است که امید را متحقق میکند. امید چیزی نیست جز آگاه ماندن نسبت به زخمهای عمیقی که تجربه کردیم. اگر زخمهایی که برداشتیم راهنمایمان نباشد دوباره او را احیا خواهیم کرد. آنچه دیروز هلاک شد تنها جسمِ آن کابوس بود اما ایده و روش او همچنان با چهره‌های دیگری استمرار دارد. مرحله‌ی پایانیِ کشتن خامنه‌ای بسیار درونی است: توتالیتاریسم را بکش!  
آنچه جانم بود دیگر احساسش نمیکنم. انگار قشری از ناپاکی میانه‌ی من و جانم را آلوده کرده است. ناپاکی متعلق به من نیست بلکه ناپاکیِ جهانی است که مطلقاً بر مدار نوعی جنونِ ابزاری میچرخد. اینجا و این بار جنون هدفمند است و کنش‌اش معطوف به جهتی معین است. جنون ابزاری از عقلانیت ابزاری ترسناکتر است چون به هر ابزاری که در دسترسش باشد چنگ می‌اندازد. در برابر این صحنه‌آراییِ آشوب زده جانم عملکردش را متوقف میکند و جای خالی او را با فعالیت بی‌امانِ ذهنم پُر میکنم. ذهن ناتوان میشود و مدام به بیرون، به دیگری رجوع میکند: "چه خواهد شد بگویید ای رفیقان؟! " دیگری هم همتای من ناتوان از خواندنِ وضعیت است. تقلاهای بی‌ثمر و دست یاختن‌های نیمه جان. یکباره همه چیز فرو میریزد و کل صحنه به طرز هولناکی خنده‌دار میشود. آنقدر مضحک و خنده‌دار که حتی در برابر دردناک‌ترین صحنه‌ها هم نمیتواند جلوی خودش را بگیرد. آنچه می‌بایست با جان من را برانگیزد اکنون با قدرتِ ذهن به سخره گرفته میشود. پس بی امان میخندم. به هر چیزی و به هر کسی و در هر رویدادی. کافیست تا یک پدیده از حجم واقعیِ قرائتش سنگین‌تر شود تا ذهن به سرعت آن را به رویدادی مضحک تبدیل کند و کل پدیده را به سرعت به امری قابلِ خوارشمردن و خندیدن تبدیل کند. خندیدن روش یا درمان نیست. تنها ابتکاری است که غیابِ نابهنگام جان را مخفی میکند. اما من نوسانات و شور و نومیدیِ جانم را میخواهم. آنچه که از دست داده‌ام تنها یک نظم احساسی نیست. کل آن چیزی است که قرار بود زندگی‌اش کنم و اکنون دیگر یک خلاء است. یک سیاه چاله‌ی عمیق و تهی است که انعکاس قهقهه‌های بی دلیلم را از اعماقش میشنوم. صدای خنده‌های خودم به خودم بازمیگردد و آزارم میدهد. با این همه هر روز چند بار از آدمهای معمولی میپرسم : "آیا میشود بدون جان زندگی کرد؟" و آنها غیرمستقیم پاسخ میدهند: "بدون هیچی هم میتوان زندگی کرد." شاید حق با آنهاست اما من خنده‌ام میگیرد. خنده‌ای که پژواکِ ترسناک و تبهکارانه‌اش گوشم را آزار میدهد و در این آزردگی نرمش انگار کسی به زمزه میگوید: اصلاً مگر مردن چه عیبی دارد؟
...
"به برهوتِ ترامپ خوش آمدید!"

ترامپ یک "پرفورمر" است که نقش بازی می‌کند. در پرفورمنس او هیچ متن منسجمی در کار نیست و حتی تناقض‌ها هم بخشی از یک اجرای زنده‌‌اند. در روش او سیاست همان "نمایش" است. مخاطب هم مثل تماشاگر، دقت منطقی اش را از دست داده است و به "اثر نمایشی" واکنش نشان می‌دهد. ویژگی پرفورمنس ترامپ دروغگویی نیست، بلکه "مزخرف‌گویی" است. از آنجا که دروغگو، حقیقت را تحریف میکند، پس هنوز نسبت واضحی با حقیقت دارد. اما آنکه مزخرف میگوید اساساً به حقیقت بی‌اعتناست. در واقع مسأله برای او نه درست یا غلط بودنِ یک چیز، بلکه سطح یا میزانِ اثرگذاریِ آن چیز است. مهم نیست که ترامپ واقعاً با جمهوری اسلامی در گفتگو هست یا نه، مهم آن است که روایت او بر بازارهای جهانیِ انرژی و طلا و رمزارزها "اثر" میگذارد و این به معنایِ فوکویی‌اش اوجِ نمودِ "رژیمِ حقیقت" است. از منظر فوکو حقیقت کشف نمی‌شود، بلکه درون شبکه‌ای از دانش و قدرت ساخته می‌شود و رژیمِ حقیقت یعنی نظامی که مشخص می‌کند چه کسی و با چه روشی حق دارد تا این حقیقتِ برساخته را روایت کند و در نهایت چه چیزی باید به‌عنوان حقیقت پذیرفته شود.
تمام این وضعیتِ نکبت و اسفبار درونِ "اقتصادِ توجه" شکل میگیرد. اقتصادِ توجه به معنای آن است که هر مقدار تعدادِ اطلاعات و داده‌ها زیاد باشد به همان اندازه هم "توجه" کاهش پیدا میکند. به بیانی دیگر انباشت اطلاعات، کمبود توجه ایجاد می‌کند. اینجا توجه، تبدیل به یک منبع اقتصادی می‌شود. یعنی توجه بدل به چیزی خواهد شد که میتوان جذب کرد و حتی فروخت. در این بازار شوک و هیجان، سادگی و قطبی سازی یا تناقض و مزخرف‌گویی خصوصاً در دنیای خبر، کالاهای مرغوبی هستند و ترامپ استاد "تسلط بر چرخه خبر" است. حتی تکذیب‌ها هم به دیده‌شدن او کمک می‌کنند. پس تناقض‌گویی می‌تواند یک استراتژی برای اشغال مداومِ فضای عمومی باشد.
آنچه ترامپ در حال انجام دادن آن است تقریباً بی سابقه ولی کاملاً هولناک است. اما هولناکتر از آن وضعیتی است که هیچ مکانیزم روشنی برای متوقف کردن او ندارد. در جهانی که ترامپ ساخته است ما انعکاسی از خود در درونِ آینه نیستیم بلکه بی آنکه حضور داشته باشیم مطلقاً در درون آینه زندگی میکنیم و انگار شبحی بیرون از آینه برایمان دست تکان میدهد و میگوید: حقیقت الزاماً رهایی‌بخش نیست. بلکه ممکن است ویران‌کننده، بی‌رحم و خالی از معناهای پیشین باشد. پس "به برهوتِ حقیقت خوش آمدید!"
در فرآیند مداقه و تأمل پیوسته در چیزها، مکانی موقتی وجود دارد که افتادن در آن اجتناب‌ناپذیر است. واقعیت این مکان زمانی آشکار می‌شود که تمایز میان حقیقت و دروغ بی‌اندازه نازک می‌شود و نوعی لاادری گری یا ندانم‌گراییِ بی‌حد و مرز سر تا پای جانت را در بر می‌گیرد. از این نقطه نگاه نمی‌توان غیر از توصیف محتاطانه چیزها حتی بدیهی‌ترین احکام را پذیرفت یا تجویز کرد. هر کس به همان اندازه که محق نیست برحق می‌نماید و هر چیز می‌تواند همزمان دلیلی برای ابطال یا پذیرش خودش باشد. اضداد همدیگر را در آغوش می‌گیرند و جز رواداری هیچ فضیلتی نمی‌تواند به دادت برسد. اینجا هیچ موضعی وجود ندارد و تمام مواضع دیگر کذب یا ابلهانه به نظر می‌آیند.
مسلماً این وضعیت ترحم‌برانگیز برای یک تاویلگر پایدار نخواهد ماند و دوباره چهره کریه آنچه عموماً کذب می‌نامیم آشکار می‌شود. اما درسی که این مکان می‌تواند به ما بدهد به نحوی همتای تجربه جهان از چشم انداز عموم و اکثریت است: تهی، خالی از حقیقت و بسیار بسیار سرد
من رو به سه چنار قد بلندِ روبروی خانه مان نشسته ام و آفتاب چنان به برگهایش می تابد که انگار درختان الماس اند. جملات کتاب بی نظیری زیر چشمهایم رژه می روند که همه وجودم را تسخیر کرده. معشوقه ام که هنوز برایم زیباترین معشوقه ی جهان است روی کاناپه ی کناری ام دارز کشیده و تیغ های آفتاب به گونه ها و شانه های برهنە اش می تابد. افیون به آرامی خودش را در خونم تکثیر میکند و آرامشی در حد مردگان از گردنم به زانوهایم و بعد به تمام بدنم در پیشروی است. حتی بهشت هم نمی تواند این چنین وحشیانه زیبا باشد. من با جهان در صلحی یگانه ام و این پایدار نخواهد ماند. ساعاتی دیگر دوباره هیولای اضطراب از راه می رسد. ابتدا قلبم را از جا می کند و بعد تمام اجزای این تعادل افسانه ای را به هم می ریزد. رنج ها چون آتشفشانی از دوزخ فواره می کشند و من بی آنکه پا به فرار بگذارم اجازه می دهم که استخوانهایم را ذوب و نفسهایم را کُند کنند. من لحظه به لحظه اش را می شناسم و می دانم تا کجا پیش خواهد رفت. محکم می ایستم تا بر او غلبه کنم. باید به خاطر بیاورم آن جملات بی نظیری را که همین چند ساعت پیش خوانده بودم:
گناه که روح پس از غلبه بر آن به رستگاری می رسد، آن چیزی است که " لذتهای بهشتی" ِ خاصی را تضمین می کند که آنهایی که از ابتدا شریف و درستکار بوده اند از آن بی بهره اند.