☑️ فوتبال و مصادره تجربه زیسته
📎 مسئله تیم ملی فوتبال، فقط مسئله فوتبال نیست. حتی مسئله ملیگرایی، شادی جمعی یا نسبت ورزش و قدرت سیاسی هم نیست. اینها فقط سطح آشکار نزاع می تواند باشند. آنچه امروز بر سر آن جنگ درمیگیرد، حق جامعه برای تملک گذشته خویش است؛ این پرسش که آیا مردم هنوز میتوانند معنای تجربههای خود را حمل کنند، یا باید منتظر بمانند تا نیرویی سیاسی درباره اعتبار آن داوری کند.
1⃣ هر قدرتی فقط آینده را تصرف نمیکند؛ گذشته را نیز میخواهد. سلطه هنگامی کامل میشود که بتواند به مردم بگوید چه چیزی را به یاد بیاورند، از چه چیزی شرم کنند و کدام خاطره را از زندگی خود بیرون بیندازند. از اینرو، حافظه نه پناهگاهی بیرون از سیاست، بلکه یکی از حساسترین میدانهای سیاست است.
2⃣ تیم ملی اهمیت خود را از فوتبال نمیگیرد. اهمیتش از آنجا میآید که طی سالها به ظرفی برای انباشت تجربههای جمعی بدل شده است. تجربههایی که در خانه، خیابان، مدرسه و گفتوگوهای روزمره رسوب کردهاند و گاه امکان تجربه یک «ما» را فراهم آوردهاند.
همین جاست که خطای اصلی آغاز میشود. وقتی گفته میشود «این تیم دیگر از آن مردم نیست»، فقط درباره وضعیت فعلی یک تیم داوری نمیشود؛ گذشته نیز هدف قرار میگیرد. به مردم گفته میشود آنچه سالها به عنوان خاطره یا همبستگی زیستهاند، در حقیقت از آنِ آنان نبوده است. گویی تجربه، پس از وقوع، میتواند از صاحب خود پس گرفته شود.
3⃣ این منطق میان زیستن و فهمیدن شکافی اقتدارگرایانه ایجاد میکند. مردم تجربه میکنند، اما معنای تجربهشان را دیگری تعیین میکند. در اینجا دیگر با نقد ایدئولوژی روبهرو نیستیم؛ با نوعی قیمومت بر تجربه روبهروییم.
واقعیت این است که تجربه اجتماعی هرگز خالص نیست. هیچ خاطره جمعی بیرون از مناسبات قدرت شکل نمیگیرد. اما تماس با قدرت به معنای فروکاستن کامل یک تجربه به قدرت نیست. جامعه دقیقاً در توانایی مردم برای گرفتن چیزی از دل سازوکارهای رسمی و تبدیل کردن آن به تجربهای متعلق به خود شکل می گیرد.
بنابراین پرسش درست این نیست که آیا قدرت از تیم ملی استفاده کرده است یا نه. پرسش این است که آیا استفاده قدرت از یک میدان، تمام معناهای اجتماعی آن میدان را باطل میکند؟ اگر پاسخ مثبت باشد، تقریباً هیچ چیز برای جامعه باقی نمیماند. زیرا هیچ میدان مشترکی از تماس با قدرت مصون نیست.
4⃣ بسیاری از داوریهای امروز با زبان رهایی سخن میگویند، اما ساختاری قیممآبانه دارند. به جای آنکه بپرسند مردم چگونه میتوانند نمادهای آلوده را دوباره از آنِ خود کنند، حکم میدهند که این نمادها دیگر قابل زیستن نیستند. به جای گشودن امکان تصرف دوباره، دستور ترک میدان صادر میکنند.
حافظه جمعی همیشه متناقض است. در آن هم همبستگی هست و هم بهرهبرداری، هم تجربه مردم و هم مداخله قدرت. بلوغ سیاسی نه در پاک کردن این تناقض، بلکه در حمل کردن آن است. جامعهای که نتواند با گذشته متناقض خود زندگی کند، ناچار یا به نوستالژی پناه میبرد یا به پاکسازی؛ و هر دو شکلهایی از ناتوانی در اندیشیدن هستند.
5⃣ مسئله این نیست که هر نماد مشترکی باید حفظ شود. مسئله این است که حذف خاطره، نقد نیست. نقد واقعی زمانی آغاز میشود که بتوانیم بگوییم این تجربه هم از آنِ ما بود و هم آلوده به قدرت؛ هم واقعی بود و هم نیازمند بازاندیشی.
پس مسئله تیم ملی، در نهایت، مسئله مالکیت یک تیم نیست. مسئله این است که آیا جامعه هنوز حق دارد با گذشته خود رابطهای پیچیده و انتقادی برقرار کند یا نه.
◼️ هیچ نیرویی، نه دولت و نه مخالفان دولت، حق ندارد تجربههای زیسته مردم را پس از وقوع مصادره یا ابطال کند. جامعه نه با نمادهای خالص زنده میماند و نه با حافظههای پالایششده. جامعه با توانایی نگه داشتن تناقضهای خود زنده میماند؛ و آنجا که این توانایی از میان برود، سیاست به دادگاهی بدل میشود که گذشته را محاکمه میکند و مردم را از حق مالکیت بر زندگی خویش محروم میسازد.
#حافظه_جمعی
#تجربه_زیسته
#قدرت
#جامعه
#نقد_ایدئولوژی
#امر_جمعی
#تیم_ملی
#فوتبال
@aaagora
#جلال_رحمانی
📎 مسئله تیم ملی فوتبال، فقط مسئله فوتبال نیست. حتی مسئله ملیگرایی، شادی جمعی یا نسبت ورزش و قدرت سیاسی هم نیست. اینها فقط سطح آشکار نزاع می تواند باشند. آنچه امروز بر سر آن جنگ درمیگیرد، حق جامعه برای تملک گذشته خویش است؛ این پرسش که آیا مردم هنوز میتوانند معنای تجربههای خود را حمل کنند، یا باید منتظر بمانند تا نیرویی سیاسی درباره اعتبار آن داوری کند.
1⃣ هر قدرتی فقط آینده را تصرف نمیکند؛ گذشته را نیز میخواهد. سلطه هنگامی کامل میشود که بتواند به مردم بگوید چه چیزی را به یاد بیاورند، از چه چیزی شرم کنند و کدام خاطره را از زندگی خود بیرون بیندازند. از اینرو، حافظه نه پناهگاهی بیرون از سیاست، بلکه یکی از حساسترین میدانهای سیاست است.
2⃣ تیم ملی اهمیت خود را از فوتبال نمیگیرد. اهمیتش از آنجا میآید که طی سالها به ظرفی برای انباشت تجربههای جمعی بدل شده است. تجربههایی که در خانه، خیابان، مدرسه و گفتوگوهای روزمره رسوب کردهاند و گاه امکان تجربه یک «ما» را فراهم آوردهاند.
همین جاست که خطای اصلی آغاز میشود. وقتی گفته میشود «این تیم دیگر از آن مردم نیست»، فقط درباره وضعیت فعلی یک تیم داوری نمیشود؛ گذشته نیز هدف قرار میگیرد. به مردم گفته میشود آنچه سالها به عنوان خاطره یا همبستگی زیستهاند، در حقیقت از آنِ آنان نبوده است. گویی تجربه، پس از وقوع، میتواند از صاحب خود پس گرفته شود.
3⃣ این منطق میان زیستن و فهمیدن شکافی اقتدارگرایانه ایجاد میکند. مردم تجربه میکنند، اما معنای تجربهشان را دیگری تعیین میکند. در اینجا دیگر با نقد ایدئولوژی روبهرو نیستیم؛ با نوعی قیمومت بر تجربه روبهروییم.
واقعیت این است که تجربه اجتماعی هرگز خالص نیست. هیچ خاطره جمعی بیرون از مناسبات قدرت شکل نمیگیرد. اما تماس با قدرت به معنای فروکاستن کامل یک تجربه به قدرت نیست. جامعه دقیقاً در توانایی مردم برای گرفتن چیزی از دل سازوکارهای رسمی و تبدیل کردن آن به تجربهای متعلق به خود شکل می گیرد.
بنابراین پرسش درست این نیست که آیا قدرت از تیم ملی استفاده کرده است یا نه. پرسش این است که آیا استفاده قدرت از یک میدان، تمام معناهای اجتماعی آن میدان را باطل میکند؟ اگر پاسخ مثبت باشد، تقریباً هیچ چیز برای جامعه باقی نمیماند. زیرا هیچ میدان مشترکی از تماس با قدرت مصون نیست.
4⃣ بسیاری از داوریهای امروز با زبان رهایی سخن میگویند، اما ساختاری قیممآبانه دارند. به جای آنکه بپرسند مردم چگونه میتوانند نمادهای آلوده را دوباره از آنِ خود کنند، حکم میدهند که این نمادها دیگر قابل زیستن نیستند. به جای گشودن امکان تصرف دوباره، دستور ترک میدان صادر میکنند.
حافظه جمعی همیشه متناقض است. در آن هم همبستگی هست و هم بهرهبرداری، هم تجربه مردم و هم مداخله قدرت. بلوغ سیاسی نه در پاک کردن این تناقض، بلکه در حمل کردن آن است. جامعهای که نتواند با گذشته متناقض خود زندگی کند، ناچار یا به نوستالژی پناه میبرد یا به پاکسازی؛ و هر دو شکلهایی از ناتوانی در اندیشیدن هستند.
5⃣ مسئله این نیست که هر نماد مشترکی باید حفظ شود. مسئله این است که حذف خاطره، نقد نیست. نقد واقعی زمانی آغاز میشود که بتوانیم بگوییم این تجربه هم از آنِ ما بود و هم آلوده به قدرت؛ هم واقعی بود و هم نیازمند بازاندیشی.
پس مسئله تیم ملی، در نهایت، مسئله مالکیت یک تیم نیست. مسئله این است که آیا جامعه هنوز حق دارد با گذشته خود رابطهای پیچیده و انتقادی برقرار کند یا نه.
◼️ هیچ نیرویی، نه دولت و نه مخالفان دولت، حق ندارد تجربههای زیسته مردم را پس از وقوع مصادره یا ابطال کند. جامعه نه با نمادهای خالص زنده میماند و نه با حافظههای پالایششده. جامعه با توانایی نگه داشتن تناقضهای خود زنده میماند؛ و آنجا که این توانایی از میان برود، سیاست به دادگاهی بدل میشود که گذشته را محاکمه میکند و مردم را از حق مالکیت بر زندگی خویش محروم میسازد.
#حافظه_جمعی
#تجربه_زیسته
#قدرت
#جامعه
#نقد_ایدئولوژی
#امر_جمعی
#تیم_ملی
#فوتبال
@aaagora
#جلال_رحمانی
👍36👏23🔥20🎉20🥰19❤18❤🔥2👌2😍2👎1😢1
حذف شدن ایران از جام جهانی در ثانیههای آخر، شکلِ خاصی از شکست است. شکستِ معمولی، زمان دارد؛ آدم کمکم میفهمد، خود را آماده میکند، با واقعیت کنار میآید. اما حذف در آخرین ثانیه، فرصتِ فهمیدن نمیدهد. مثل دری است که درست وقتی دستت به آستانهاش رسیده، از آنسو بسته میشود. انسان نمیفهمد دقیقاً چه چیزی را از دست داده است؛ پیروزی را، صعود را، یا آن چند دقیقه کوتاه را که در آن، برای نخستین بار، جهان کمی قابلِ اعتماد به نظر رسیده بود. بعضی شکستها تیم را حذف نمیکنند؛ رابطه انسان با امکان را زخمی میکنند.
بعد از آن آدم دیگر فقط از باخت نمیترسد؛ از امید بستن در دقیقه نود میترسد.
#پاره_فکر
@aaagora
#جلال_رحمانی
بعد از آن آدم دیگر فقط از باخت نمیترسد؛ از امید بستن در دقیقه نود میترسد.
#پاره_فکر
@aaagora
#جلال_رحمانی
👍40❤31🥰20🔥15👏14🎉12❤🔥6🤩4💔4🥴1😭1
☑️ انقراضِ امکان در سرزمین فوتبال
📎عادت کردهایم جام جهانی را صحنهٔ رقابت بدانیم. در این روایت هر مسابقه تنها گامی به سوی قهرمانی است و هر حذف صرفاً پایان مسیر یک تیم. اما شاید آنچه در جام جهانی جریان دارد، نه صرفاً رقابت بلکه فرآیندی آرام و بیوقفه از انقراضِ امکان باشد.
پیش از آغاز مسابقات جهان هنوز به یک روایت واحد تن نداده است. جدول مسابقات اگرچه از پیش ترسیم شده، اما آینده در آن تثبیت نشده است. هر تیم بیش از آنکه نمایندهٔ یک کشور باشد، حامل صورتی ممکن از جهان است. حامل روایتی که هنوز میتواند به واقعیت بدل شود. در این وضعیت، جهان نه یک آینده، که مجموعهای از آیندههاست. امکانها بر واقعیت پیشی گرفتهاند و افق هنوز از آنچه هست، گستردهتر از آن چیزی است که خواهد بود.
در این لحظهٔ آغازین، واقعیت فقیر است. زیرا تنها یک جهان بالفعل وجود دارد، اما بیشمار جهان بالقوه نیز در کنار آن نفس میکشند. هر نتیجهٔ ممکن، هر گلِ نزده، هر اشتباهِ رخنداده و هر پیروزیِ هنوز نیامده، جهانی متفاوت را در خود حمل میکند. فوتبال، پیش از آنکه عرصهٔ تحقق باشد، سرزمین امکان است.
1⃣ با هر حذف تنها یک تیم کنار نمیرود. آنچه از میان میرود جهانی است که میتوانست با آن تیم پدیدار شود. حذف، صرفاً حذف یک بازیگر نیست؛ حذف یک مسیر تاریخی است. از همان لحظه، تمام روایتهایی که میتوانستند بر محور آن تیم شکل بگیرند، برای همیشه ناممکن میشوند. آن آیندهها نه شکست میخورند و نه به تعویق میافتند؛ بلکه از قلمرو امکان خارج میشوند.
ما وقایع زمین فوتبال را ثبت میکنیم؛ اما آنچه از میدان دید ما بیرون میماند، گورستانی است که در پشت هر نتیجه شکل میگیرد؛ گورستان آیندههایی که هرگز فرصت زیستن پیدا نکردند.
از این منظر، جام جهانی صرفاً دستگاه انتخاب قهرمان نیست؛ کارخانهٔ انقراضِ امکانهاست. هر مسابقه، نه فقط یک برنده، بلکه انبوهی از آیندههای مرده تولید میکند. هر پیروزی، دامنهٔ جهان را محدودتر میکند و هر شکست، بخشی از افق را برای همیشه میبندد. این منطق البته منحصر به فوتبال نیست. شاید خود واقعیت نیز بر چنین سازوکاری استوار باشد.
2⃣ ما معمولاً واقعیت را در برابر خیال قرار میدهیم، حال آنکه واقعیت، بیش از آنکه ضد امکان باشد، محصول نابودی امکانهاست. آنچه اکنون «هست»، تنها بازماندهٔ فرآیندی طولانی از حذفِ آن چیزی است که میتوانست باشد. هر وضعیت موجود، بر ویرانهٔ وضعیتهای ممکن بنا شده است. تاریخ نیز چیزی جز روایتِ امکانهای پیروز نیست. روایتی که امکانهای شکستخورده را نه فقط حذف، بلکه از حافظه نیز پاک میکند.
از همینجاست که مفهوم انقراضِ امکان اهمیتی فراتر از فوتبال پیدا میکند.
در سیاست، هر نظم مسلط، تنها حاصل پیروزی یک قدرت نیست؛ بلکه نتیجهٔ نابودی شکلهای دیگری از زیستن است که دیگر حتی تصورشان دشوار شده است. هر دولت، بر ویرانهٔ دولتهای نامتولد ایستاده است؛ همانگونه که هر انقلاب، نه فقط نظمی را سرنگون میکند، بلکه امکان انقلابهای دیگر را نیز میمیراند. قدرت، پیش از آنکه بدنها را اداره کند، افق امکان را محدود میکند. شاید عمیقترین صورت سلطه، نه تحمیل یک حقیقت، بلکه حذف امکانهای دیگرِ حقیقت باشد.
در عشق نیز همین منطق تکرار میشود. هر انتخاب، تنها آغاز یک رابطه نیست؛ پایان هزاران رابطهای است که دیگر هرگز رخ نخواهند داد. زندگی مشترک، همواره بر گورستانِ زندگیهای مشترکِ دیگر بنا میشود. آنچه ما «سرنوشت» مینامیم، شاید چیزی جز بازماندهٔ انتخابی نباشد که تمام انتخابهای دیگر را نابود کرده است.
3⃣ قهرمان نیز صرفاً فاتح جام نیست؛ او واپسین بازماندهٔ سلسلهای از حذفهاست. او تنها به این دلیل بر سکوی قهرمانی ایستاده که همهٔ جهانهای رقیب، یکی پس از دیگری خاموش شدهاند. شکوه جام، تنها شکوه پیروزی نیست؛ شکوهِ بازماندن است. جام، نه فقط نماد تحقق یک امکان، بلکه یادبود نابودی همهٔ امکانهای دیگر است.
◼️لحظهٔ بالا بردن جام، با وجود تمام فریادها و جشنها، همواره اندوهی خاموش در خود دارد؛ اندوهی که از خود پیروزی ناشی نمیشود، بلکه از بهای آن سرچشمه میگیرد.
#فلسفه_سیاسی
#انقراض_امکان
#فلسفه
#اندیشه
#جام_جهانی
#فوتبال
@aaagora
#جلال_رحمانی
📎عادت کردهایم جام جهانی را صحنهٔ رقابت بدانیم. در این روایت هر مسابقه تنها گامی به سوی قهرمانی است و هر حذف صرفاً پایان مسیر یک تیم. اما شاید آنچه در جام جهانی جریان دارد، نه صرفاً رقابت بلکه فرآیندی آرام و بیوقفه از انقراضِ امکان باشد.
پیش از آغاز مسابقات جهان هنوز به یک روایت واحد تن نداده است. جدول مسابقات اگرچه از پیش ترسیم شده، اما آینده در آن تثبیت نشده است. هر تیم بیش از آنکه نمایندهٔ یک کشور باشد، حامل صورتی ممکن از جهان است. حامل روایتی که هنوز میتواند به واقعیت بدل شود. در این وضعیت، جهان نه یک آینده، که مجموعهای از آیندههاست. امکانها بر واقعیت پیشی گرفتهاند و افق هنوز از آنچه هست، گستردهتر از آن چیزی است که خواهد بود.
در این لحظهٔ آغازین، واقعیت فقیر است. زیرا تنها یک جهان بالفعل وجود دارد، اما بیشمار جهان بالقوه نیز در کنار آن نفس میکشند. هر نتیجهٔ ممکن، هر گلِ نزده، هر اشتباهِ رخنداده و هر پیروزیِ هنوز نیامده، جهانی متفاوت را در خود حمل میکند. فوتبال، پیش از آنکه عرصهٔ تحقق باشد، سرزمین امکان است.
1⃣ با هر حذف تنها یک تیم کنار نمیرود. آنچه از میان میرود جهانی است که میتوانست با آن تیم پدیدار شود. حذف، صرفاً حذف یک بازیگر نیست؛ حذف یک مسیر تاریخی است. از همان لحظه، تمام روایتهایی که میتوانستند بر محور آن تیم شکل بگیرند، برای همیشه ناممکن میشوند. آن آیندهها نه شکست میخورند و نه به تعویق میافتند؛ بلکه از قلمرو امکان خارج میشوند.
ما وقایع زمین فوتبال را ثبت میکنیم؛ اما آنچه از میدان دید ما بیرون میماند، گورستانی است که در پشت هر نتیجه شکل میگیرد؛ گورستان آیندههایی که هرگز فرصت زیستن پیدا نکردند.
از این منظر، جام جهانی صرفاً دستگاه انتخاب قهرمان نیست؛ کارخانهٔ انقراضِ امکانهاست. هر مسابقه، نه فقط یک برنده، بلکه انبوهی از آیندههای مرده تولید میکند. هر پیروزی، دامنهٔ جهان را محدودتر میکند و هر شکست، بخشی از افق را برای همیشه میبندد. این منطق البته منحصر به فوتبال نیست. شاید خود واقعیت نیز بر چنین سازوکاری استوار باشد.
2⃣ ما معمولاً واقعیت را در برابر خیال قرار میدهیم، حال آنکه واقعیت، بیش از آنکه ضد امکان باشد، محصول نابودی امکانهاست. آنچه اکنون «هست»، تنها بازماندهٔ فرآیندی طولانی از حذفِ آن چیزی است که میتوانست باشد. هر وضعیت موجود، بر ویرانهٔ وضعیتهای ممکن بنا شده است. تاریخ نیز چیزی جز روایتِ امکانهای پیروز نیست. روایتی که امکانهای شکستخورده را نه فقط حذف، بلکه از حافظه نیز پاک میکند.
از همینجاست که مفهوم انقراضِ امکان اهمیتی فراتر از فوتبال پیدا میکند.
در سیاست، هر نظم مسلط، تنها حاصل پیروزی یک قدرت نیست؛ بلکه نتیجهٔ نابودی شکلهای دیگری از زیستن است که دیگر حتی تصورشان دشوار شده است. هر دولت، بر ویرانهٔ دولتهای نامتولد ایستاده است؛ همانگونه که هر انقلاب، نه فقط نظمی را سرنگون میکند، بلکه امکان انقلابهای دیگر را نیز میمیراند. قدرت، پیش از آنکه بدنها را اداره کند، افق امکان را محدود میکند. شاید عمیقترین صورت سلطه، نه تحمیل یک حقیقت، بلکه حذف امکانهای دیگرِ حقیقت باشد.
در عشق نیز همین منطق تکرار میشود. هر انتخاب، تنها آغاز یک رابطه نیست؛ پایان هزاران رابطهای است که دیگر هرگز رخ نخواهند داد. زندگی مشترک، همواره بر گورستانِ زندگیهای مشترکِ دیگر بنا میشود. آنچه ما «سرنوشت» مینامیم، شاید چیزی جز بازماندهٔ انتخابی نباشد که تمام انتخابهای دیگر را نابود کرده است.
3⃣ قهرمان نیز صرفاً فاتح جام نیست؛ او واپسین بازماندهٔ سلسلهای از حذفهاست. او تنها به این دلیل بر سکوی قهرمانی ایستاده که همهٔ جهانهای رقیب، یکی پس از دیگری خاموش شدهاند. شکوه جام، تنها شکوه پیروزی نیست؛ شکوهِ بازماندن است. جام، نه فقط نماد تحقق یک امکان، بلکه یادبود نابودی همهٔ امکانهای دیگر است.
◼️لحظهٔ بالا بردن جام، با وجود تمام فریادها و جشنها، همواره اندوهی خاموش در خود دارد؛ اندوهی که از خود پیروزی ناشی نمیشود، بلکه از بهای آن سرچشمه میگیرد.
#فلسفه_سیاسی
#انقراض_امکان
#فلسفه
#اندیشه
#جام_جهانی
#فوتبال
@aaagora
#جلال_رحمانی
❤30👏21🔥20🥰18🎉17👍15🤩2🤔1🥴1🖕1
خیابانها صبحها آرام هستند. اما این آرامش نه نشانهٔ «آغاز»، بلکه رسوبِ خستگیِ شبهای مدرن است. لحظهای که شهر نه سبکتر میشود، نه تازهتر. فقط باری را که از دیشب باقی مانده، آهستهتر روی شانههایش جابهجا میکند.
پس چرا این سکون، سکونِ «پیش از حرکت» نیست؟ چرا خیابان صبح، حالوهوای چیزی را دارد که پیشتر رخ داده و اکنون تنها در حال تهنشینی است؟
گویی زمانِ شهری، خطی نیست که با گشودن چشمهای ما شروع شود؛ ساختاری است خودبسنده که ما را در مدار خود میبلعد، نه اینکه با ما آغاز شود. آیا صبح لحظهٔ آغاز است، یا لحظهای که فقدانِ آغاز را برملا میکند؟
ما نیز وقتی قدم به جهان صبحگاهی میگذاریم، همین فقدانِ آغاز را لمس میکنیم. از خواب «برنمیخیزیم»، بلکه از ادامهای عبور میکنیم که پیش از ما جاری بوده است. روزِ ما از نقطهٔ صفر شروع نمیشود. از دل انباشتی از خستگی، ناکامی، و زمانمندیِ نیمهتمامِ شب میگذرد.
انگار حاملِ نوعی «پیوستگی ناخواسته» هستیم. زمانی که بیحضور ما جریان داشته و اکنون ما را به جریان ازپیشتعریفشدهٔ خود فرامیخواند.
آنچه آرامش صبح نامیده میشود، در حقیقت لحظهٔ آشکارشدنِ ساختار تکنیکی زمان است. زمانِ مدرن نه آغاز و پایان میشناسد، نه مکث. تنها تداوم میشناسد.
شهر پیش از ما بیدار میشود. نه از سر فضیلت یا انتخاب، بلکه از آنرو که سوژهٔ حقیقی مدرنیته انسان نیست، بلکه زیرساختها هستند.
ما آدم ها سوژههای دیررسیم. هر صبح به جهانی قدم میگذاریم که مدتها پیش، بینیاز از حضور ما، در کار بوده است.
@aaagora
#پاره_فکر
#جلال_رحمانی
پس چرا این سکون، سکونِ «پیش از حرکت» نیست؟ چرا خیابان صبح، حالوهوای چیزی را دارد که پیشتر رخ داده و اکنون تنها در حال تهنشینی است؟
گویی زمانِ شهری، خطی نیست که با گشودن چشمهای ما شروع شود؛ ساختاری است خودبسنده که ما را در مدار خود میبلعد، نه اینکه با ما آغاز شود. آیا صبح لحظهٔ آغاز است، یا لحظهای که فقدانِ آغاز را برملا میکند؟
ما نیز وقتی قدم به جهان صبحگاهی میگذاریم، همین فقدانِ آغاز را لمس میکنیم. از خواب «برنمیخیزیم»، بلکه از ادامهای عبور میکنیم که پیش از ما جاری بوده است. روزِ ما از نقطهٔ صفر شروع نمیشود. از دل انباشتی از خستگی، ناکامی، و زمانمندیِ نیمهتمامِ شب میگذرد.
انگار حاملِ نوعی «پیوستگی ناخواسته» هستیم. زمانی که بیحضور ما جریان داشته و اکنون ما را به جریان ازپیشتعریفشدهٔ خود فرامیخواند.
آنچه آرامش صبح نامیده میشود، در حقیقت لحظهٔ آشکارشدنِ ساختار تکنیکی زمان است. زمانِ مدرن نه آغاز و پایان میشناسد، نه مکث. تنها تداوم میشناسد.
شهر پیش از ما بیدار میشود. نه از سر فضیلت یا انتخاب، بلکه از آنرو که سوژهٔ حقیقی مدرنیته انسان نیست، بلکه زیرساختها هستند.
ما آدم ها سوژههای دیررسیم. هر صبح به جهانی قدم میگذاریم که مدتها پیش، بینیاز از حضور ما، در کار بوده است.
@aaagora
#پاره_فکر
#جلال_رحمانی
❤35👍25🎉16🤩16🥰13💯12😍10🔥9👏2😭2👎1
بعد از سیل ممکن است کسی به خانهاش برگردد و خانه همانجا باشد، اما دیگر نتواند بگوید «اینجا همانجاست».
این شاید بخش عجیبی از فاجعه باشد که کمتر دربارهاش حرف میزنیم. ما مکان را چیزی ثابت تصور میکنیم. چیزی که اتفاقها درون آن رخ میدهند. خانه، روستا، جاده، رودخانه. گویی مکان ظرف است و حادثه محتوا.
سیل این نسبت را برهم میزند. رودخانه مسیرش را عوض میکند. خاک جابهجا میشود. بخشی از دامنه پایین میآید. راهی که دیروز میان دو نقطه بود امروز دیگر وجود ندارد. اما مسئله فقط تغییر منظره نیست. چیزی در حافظه هم مختل میشود. چون خاطره برای ماندن به مکان احتیاج دارد.
میگویی «کنار آن درخت»، اما درخت نیست. میگویی «پشت خانه». اما پشت خانه حالا بستر آب است. میگویی «همانجا» و ناگهان میفهمی «همانجا» دیگر عبارت دقیقی نیست. شاید مکان بسیار شکنندهتر از چیزی باشد که تصور میکنیم.
ما فکر میکنیم خاطرات را در ذهن نگه میداریم. در حالی که بخشی از حافظه خود را به جهان بیرون سپردهایم؛ به پیچ یک کوچه، دیوار یک حیاط، شیب یک جاده، فاصلهٔ خانه تا رودخانه. جهان این نشانیها را برای ما نگه میدارد. و وقتی سیل آنها را جابهجا میکند، فقط خاک نمیبَرَد.
بخشی از گذشته، ناگهان آدرسش را از دست میدهد.
#پاره_فکر
#جلال_رحمانی
@aaagora
این شاید بخش عجیبی از فاجعه باشد که کمتر دربارهاش حرف میزنیم. ما مکان را چیزی ثابت تصور میکنیم. چیزی که اتفاقها درون آن رخ میدهند. خانه، روستا، جاده، رودخانه. گویی مکان ظرف است و حادثه محتوا.
سیل این نسبت را برهم میزند. رودخانه مسیرش را عوض میکند. خاک جابهجا میشود. بخشی از دامنه پایین میآید. راهی که دیروز میان دو نقطه بود امروز دیگر وجود ندارد. اما مسئله فقط تغییر منظره نیست. چیزی در حافظه هم مختل میشود. چون خاطره برای ماندن به مکان احتیاج دارد.
میگویی «کنار آن درخت»، اما درخت نیست. میگویی «پشت خانه». اما پشت خانه حالا بستر آب است. میگویی «همانجا» و ناگهان میفهمی «همانجا» دیگر عبارت دقیقی نیست. شاید مکان بسیار شکنندهتر از چیزی باشد که تصور میکنیم.
ما فکر میکنیم خاطرات را در ذهن نگه میداریم. در حالی که بخشی از حافظه خود را به جهان بیرون سپردهایم؛ به پیچ یک کوچه، دیوار یک حیاط، شیب یک جاده، فاصلهٔ خانه تا رودخانه. جهان این نشانیها را برای ما نگه میدارد. و وقتی سیل آنها را جابهجا میکند، فقط خاک نمیبَرَد.
بخشی از گذشته، ناگهان آدرسش را از دست میدهد.
#پاره_فکر
#جلال_رحمانی
@aaagora
👍46❤29👏18🔥17🥰16🎉12👌4😭3💯2💔1🖕1
بعضی وقتها دعوتی را رد میکنی، موبایل را کنار میگذاری، خبری را نمیخوانی، به سفری نمیروی، عکسی را نمیبینی و برخلاف انتظار چیزی را از دست ندادهای. برعکس احساس میکنی چیزی را پس گرفتهای.
نامی برای این تجربه ساختهاند: JOMO یا لذتِ جا ماندن. اما شاید مسئله عمیقتر از «لذت نبردن از شلوغی» باشد. زندگی معاصر ما را به شکلی عجیب تربیت کرده است. باید بدانیم، ببینیم، برویم، پاسخ بدهیم، حاضر باشیم. غیبت، آرامآرام شبیه نقصان شده است؛ کسی که نیست، انگار چیزی کم دارد.
اما هر حضور با هزار غیبت ساخته میشود. وقتی با کسی شام میخوری همزمان در صد جای دیگر نیستی. وقتی کتابی میخوانی هزار خبر را نمیخوانی. وقتی به یک منظره خیره میشوی از هزار تصویر دیگر جا میمانی. تمرکز در اصل هنرِ پذیرفتنِ همین غیبتهاست.
شاید مشکل ما این نباشد که چیزهای زیادی را از دست میدهیم؛ مشکل این است که دیگر نمیتوانیم با خیال راحت چیزی را از دست بدهیم.
لذتِ جا ماندن، لذتِ محرومیت نیست. نوعی رضایت به محدود بودن است. پذیرفتن اینکه یک زندگی فقط وقتی «زندگیِ من» میشود که از بسیاری زندگیهای ممکن صرفنظر کنم.
گاهی آزادی یعنی بتوانی جایی نباشی، چیزی را ندانی، دعوتی را نپذیری، و مطمئن باشی جهان بدون حضور تو هم ادامه خواهد یافت.
آرامش از همان لحظهای آغاز شود که دیگر نمیخواهی به همهچیز برسی.
@aaagora
#جلال_رحمانی
#پاره_فکر
نامی برای این تجربه ساختهاند: JOMO یا لذتِ جا ماندن. اما شاید مسئله عمیقتر از «لذت نبردن از شلوغی» باشد. زندگی معاصر ما را به شکلی عجیب تربیت کرده است. باید بدانیم، ببینیم، برویم، پاسخ بدهیم، حاضر باشیم. غیبت، آرامآرام شبیه نقصان شده است؛ کسی که نیست، انگار چیزی کم دارد.
اما هر حضور با هزار غیبت ساخته میشود. وقتی با کسی شام میخوری همزمان در صد جای دیگر نیستی. وقتی کتابی میخوانی هزار خبر را نمیخوانی. وقتی به یک منظره خیره میشوی از هزار تصویر دیگر جا میمانی. تمرکز در اصل هنرِ پذیرفتنِ همین غیبتهاست.
شاید مشکل ما این نباشد که چیزهای زیادی را از دست میدهیم؛ مشکل این است که دیگر نمیتوانیم با خیال راحت چیزی را از دست بدهیم.
لذتِ جا ماندن، لذتِ محرومیت نیست. نوعی رضایت به محدود بودن است. پذیرفتن اینکه یک زندگی فقط وقتی «زندگیِ من» میشود که از بسیاری زندگیهای ممکن صرفنظر کنم.
گاهی آزادی یعنی بتوانی جایی نباشی، چیزی را ندانی، دعوتی را نپذیری، و مطمئن باشی جهان بدون حضور تو هم ادامه خواهد یافت.
آرامش از همان لحظهای آغاز شود که دیگر نمیخواهی به همهچیز برسی.
@aaagora
#جلال_رحمانی
#پاره_فکر
❤34👍32👏27🥰22🔥20🎉17💔3🖕1
واژهی عجیبی در زبان پرتغالی هست به نام Saudade؛ سوداد. واژهای که اغلب میگویند ترجمه دقیقش در بسیاری از زبانها آسان نیست. نوعی دلتنگی، حسرت و اشتیاق برای چیزی که غایب شده است.
اما جالب اینجاست که این احساس برای ما کاملاً بینام نیست. در گیلکی واژه «تاسیان» را داریم و در کُردی «تاسە». واژههایی از همان قلمرو عاطفی.یک جور دلتنگی که غیبت را نه فقط در ذهن که در تمام وجود آدم حاضر میکند.
بعضی فقدانها را میشود تحمل کرد چون هنوز راهی برای بازگشت باقی مانده است. کسی رفته اما میتواند برگردد. از یک شهر دور شده ای اما میشود دوباره به آن سفر کرد. خانهای ترک شده، اما شاید هنوز پشت همان در ایستاده باشد. اما سوداد و آن سوی دیگرش، تاسیان و تاسە از جایی عمیقتر آغاز میشود. جایی که امکانِ بازگشت فرو میریزد.
موضوع فقط «چیزی که نیست» نیست. چیزی است که دیگر نمیتواند همانطور که بود بازگردد. حتی اگر آدم برگردد، حتی اگر درِ همان خانه باز شود، حتی اگر همان موسیقی پخش شود، زمانی که آن چیز در آن معنا داشت دیگر از میلن رفته است. به همین دلیل این دلتنگی با نوستالژی ساده یکی نیست. نوستالژی هنوز میتواند رؤیای بازگشت داشته باشد؛ اما اینجا آدم کمکم میفهمد که بازگشت، اگر هم رخ دهد، بازگشت به همان جهان نخواهد بود.
آدم ممکن است سالها برای کسی، شهری، خانهای یا دورهای از زندگیاش دلتنگ باشد و بعد ناگهان بفهمد آنچه میخواهد نه دقیقاً آن شخص است، نه آن شهر و نه آن خانه. چیزی ناممکنتر را میخواهد او خودش را می خواهد در جهانی که هنوز آن فقدان در آن اتفاق نیفتاده بود.
سوداد، تاسیان و تاسە نامهای متفاوت همین اندوه است. میل به چیزی که نه فقط از جهان، بلکه از زمان خارج شده است.
#پاره_فکر
#aaagora
#جلال_رحمانی
اما جالب اینجاست که این احساس برای ما کاملاً بینام نیست. در گیلکی واژه «تاسیان» را داریم و در کُردی «تاسە». واژههایی از همان قلمرو عاطفی.یک جور دلتنگی که غیبت را نه فقط در ذهن که در تمام وجود آدم حاضر میکند.
بعضی فقدانها را میشود تحمل کرد چون هنوز راهی برای بازگشت باقی مانده است. کسی رفته اما میتواند برگردد. از یک شهر دور شده ای اما میشود دوباره به آن سفر کرد. خانهای ترک شده، اما شاید هنوز پشت همان در ایستاده باشد. اما سوداد و آن سوی دیگرش، تاسیان و تاسە از جایی عمیقتر آغاز میشود. جایی که امکانِ بازگشت فرو میریزد.
موضوع فقط «چیزی که نیست» نیست. چیزی است که دیگر نمیتواند همانطور که بود بازگردد. حتی اگر آدم برگردد، حتی اگر درِ همان خانه باز شود، حتی اگر همان موسیقی پخش شود، زمانی که آن چیز در آن معنا داشت دیگر از میلن رفته است. به همین دلیل این دلتنگی با نوستالژی ساده یکی نیست. نوستالژی هنوز میتواند رؤیای بازگشت داشته باشد؛ اما اینجا آدم کمکم میفهمد که بازگشت، اگر هم رخ دهد، بازگشت به همان جهان نخواهد بود.
آدم ممکن است سالها برای کسی، شهری، خانهای یا دورهای از زندگیاش دلتنگ باشد و بعد ناگهان بفهمد آنچه میخواهد نه دقیقاً آن شخص است، نه آن شهر و نه آن خانه. چیزی ناممکنتر را میخواهد او خودش را می خواهد در جهانی که هنوز آن فقدان در آن اتفاق نیفتاده بود.
سوداد، تاسیان و تاسە نامهای متفاوت همین اندوه است. میل به چیزی که نه فقط از جهان، بلکه از زمان خارج شده است.
#پاره_فکر
#aaagora
#جلال_رحمانی
❤55👏32🔥26👍23🎉12🥰9💔7👌5❤🔥1🖕1😭1
Forwarded from (KOMAR) گۆڤاری کۆمار
کاوە آهنگر و سیاست از پایین: اسطوره، حافظه، و ظهور سوژه فرودست در خوانش کوردی
جلال رحمانی
♦️این مقاله با بازخوانی اسطوره کاوه آهنگر، امکان صورتبندی نوعی نظریه سیاسی از پایین را بررسی میکند. نظریهای که نقطه عزیمت آن نه دولت، نه رهبر، نه حزب پیشتاز بلکه ظهور سوژههای فرودست از دل رنج مشترک است. مقاله با مقایسه دو صورت روایی از کاوه یعنی روایت شاهنامهای و روایتهای کوردی نشان میدهد که این تفاوت صرفاً تفاوتی ادبی یا فولکلوریک نیست.
♦️برای مطالعه متن کامل مقاله و دانلود فایل PDF بر روی لینک کلیک کنید.
https://govarikomar.org/کاوه-آهنگر-و-سیاست-از-پایین-اسطوره،-حاف/
@govarikomar
جلال رحمانی
♦️این مقاله با بازخوانی اسطوره کاوه آهنگر، امکان صورتبندی نوعی نظریه سیاسی از پایین را بررسی میکند. نظریهای که نقطه عزیمت آن نه دولت، نه رهبر، نه حزب پیشتاز بلکه ظهور سوژههای فرودست از دل رنج مشترک است. مقاله با مقایسه دو صورت روایی از کاوه یعنی روایت شاهنامهای و روایتهای کوردی نشان میدهد که این تفاوت صرفاً تفاوتی ادبی یا فولکلوریک نیست.
♦️برای مطالعه متن کامل مقاله و دانلود فایل PDF بر روی لینک کلیک کنید.
https://govarikomar.org/کاوه-آهنگر-و-سیاست-از-پایین-اسطوره،-حاف/
@govarikomar
👍52🥰52🔥44🎉43❤39🤩27😍27💯22❤🔥17🤣1🖕1
عکسهای قدیمی واقعاً قدیمی هستند. رنگشان پریده چون سالهای زیادی از آن گذشته، گوشهشان ساییده چون دستبهدست شدهاند و آن آدمِ جوانِ داخل قاب شاید دیگر جوان نباشد یا اصلاً زنده نباشد. کهنگیِ عکس، اثرِ عبور زمان است.
اما عکسهای بامزهٔ این روزها در اینستاگرام از همان لحظهٔ تولد پیر شده اند. هنوز چند دقیقه از گرفتنشان نگذشته که رنگشان میپرد، نورشان زرد میشود، دانههای تصویر ظاهر میشوند و چهرهای که امروز روبهروی دوربین ایستاده، ناگهان شبیه کسی میشود که باید چهل سال پیش از او عکس گرفته باشند.
این فقط تقلید از یک مُد قدیمی نیست. این عکس ها می گویند ما دیگر منتظر نمیمانیم زمان، عکس را به خاطره تبدیل کند؛ خاطره را از پیش روی عکس مینشانیم.
عکس قدیمی ارزش خاصی دارد چون «باقی مانده» است. از میان هزاران لحظه، این یکی دوام آورده. در آلبومی نگه داشته شده. از خانهای به خانهای رفته و به امروز رسیده است. کهنگیِ آن فقط یک کیفیت بصری نیست؛ گواهِ بقاست.
تصویر دیجیتال چنین سرگذشتی ندارد. به آسانی تولید میشود تکثیر میشود اسکرول میشود و گم میشود. شاید برای همین است که به آن خطوخش، محوشدگی و رنگِ فرسوده اضافه میکنیم. میخواهیم تصویری که هنوز هیچ گذشتهای ندارد، طوری به نظر برسد که انگار از گذشتهای طولانی جان سالم به در برده است. ما به عکسها کهنگی میدهیم تا از «امروز بودن» نجاتشان دهیم.
انگار دیگر صبر نداریم زمان از ما خاطره بسازد. میخواهیم پیشاپیش شبیه چیزی باشیم که روزی کسی از نبودنش دلتنگ خواهد شد.
#جلال_رحمانی
@aaagora
#پاره_فکر
اما عکسهای بامزهٔ این روزها در اینستاگرام از همان لحظهٔ تولد پیر شده اند. هنوز چند دقیقه از گرفتنشان نگذشته که رنگشان میپرد، نورشان زرد میشود، دانههای تصویر ظاهر میشوند و چهرهای که امروز روبهروی دوربین ایستاده، ناگهان شبیه کسی میشود که باید چهل سال پیش از او عکس گرفته باشند.
این فقط تقلید از یک مُد قدیمی نیست. این عکس ها می گویند ما دیگر منتظر نمیمانیم زمان، عکس را به خاطره تبدیل کند؛ خاطره را از پیش روی عکس مینشانیم.
عکس قدیمی ارزش خاصی دارد چون «باقی مانده» است. از میان هزاران لحظه، این یکی دوام آورده. در آلبومی نگه داشته شده. از خانهای به خانهای رفته و به امروز رسیده است. کهنگیِ آن فقط یک کیفیت بصری نیست؛ گواهِ بقاست.
تصویر دیجیتال چنین سرگذشتی ندارد. به آسانی تولید میشود تکثیر میشود اسکرول میشود و گم میشود. شاید برای همین است که به آن خطوخش، محوشدگی و رنگِ فرسوده اضافه میکنیم. میخواهیم تصویری که هنوز هیچ گذشتهای ندارد، طوری به نظر برسد که انگار از گذشتهای طولانی جان سالم به در برده است. ما به عکسها کهنگی میدهیم تا از «امروز بودن» نجاتشان دهیم.
انگار دیگر صبر نداریم زمان از ما خاطره بسازد. میخواهیم پیشاپیش شبیه چیزی باشیم که روزی کسی از نبودنش دلتنگ خواهد شد.
#جلال_رحمانی
@aaagora
#پاره_فکر
❤42👍24❤🔥17🔥16🥰14🎉14😍13🤩9💯9🤔5👏2
مهمترین ردِ «زن، زندگی، آزادی» را نه روی دیوارها، بلکه در فاصلهٔ بسیار کوتاهی میان یک دست و یک روسری می توان دید.
زنی جلوی در ایستاده است و میخواهد بیرون برود. سالها دست تقریباً بیفکر بالا میرفت؛ روسری جلو کشیده میشد، موها پنهان میشدند و بعد در باز میشد. حرکتی کوچک، آنقدر تکرارشده که دیگر کسی آن را «تصمیم» نمیدید. حالا ممکن است همان زن هنوز روسری بر سر بگذارد. اما دست، برای کسری از ثانیه مکث میکند. تمام مسئله در همین مکث است.
قدرت وقتی کامل میشود که دیگر لازم نباشد فرمان بدهد. وقتی فرمان وارد عضله شود؛ وقتی بدن پیش از رسیدن مأمور، خودش مأمور خودش باشد. در این نقطه، اطاعت دیگر شبیه اطاعت نیست. شبیه «همینطوریست» است. «زن، زندگی، آزادی» پیش از هر چیز به همین «همینطوریست» آسیب زد.
آنچه زمانی عادت بود دوباره به صورتِ انتخاب ظاهر شد. آنچه طبیعی جلوه میکرد، منشأ و اجبارش را نشان داد. حرکتِ سادهای که سالها بیصدا انجام میشد، ناگهان پرسشبرانگیز شد.
این تغییر را با شمارش روسریها در خیابان نمیشود کاملاً اندازه گرفت. ممکن است روزی فشار بیشتر شود، اما میان «اطاعت کردن» و «طبیعی دانستنِ اطاعت» فاصلهای هست که قانون بهسادگی نمیتواند آن را پُر کند.
جنبشها همیشه ابتدا حکومتها را تغییر نمیدهند. گاهی فقط یک مکث در بدن میسازند. اما بعضی مکثها برگشتناپذیرند. دست شاید دوباره بالا برود؛ اما دیگر نمیتواند نداند چرا.
@aaagora
#جلال_رحمانی
زنی جلوی در ایستاده است و میخواهد بیرون برود. سالها دست تقریباً بیفکر بالا میرفت؛ روسری جلو کشیده میشد، موها پنهان میشدند و بعد در باز میشد. حرکتی کوچک، آنقدر تکرارشده که دیگر کسی آن را «تصمیم» نمیدید. حالا ممکن است همان زن هنوز روسری بر سر بگذارد. اما دست، برای کسری از ثانیه مکث میکند. تمام مسئله در همین مکث است.
قدرت وقتی کامل میشود که دیگر لازم نباشد فرمان بدهد. وقتی فرمان وارد عضله شود؛ وقتی بدن پیش از رسیدن مأمور، خودش مأمور خودش باشد. در این نقطه، اطاعت دیگر شبیه اطاعت نیست. شبیه «همینطوریست» است. «زن، زندگی، آزادی» پیش از هر چیز به همین «همینطوریست» آسیب زد.
آنچه زمانی عادت بود دوباره به صورتِ انتخاب ظاهر شد. آنچه طبیعی جلوه میکرد، منشأ و اجبارش را نشان داد. حرکتِ سادهای که سالها بیصدا انجام میشد، ناگهان پرسشبرانگیز شد.
این تغییر را با شمارش روسریها در خیابان نمیشود کاملاً اندازه گرفت. ممکن است روزی فشار بیشتر شود، اما میان «اطاعت کردن» و «طبیعی دانستنِ اطاعت» فاصلهای هست که قانون بهسادگی نمیتواند آن را پُر کند.
جنبشها همیشه ابتدا حکومتها را تغییر نمیدهند. گاهی فقط یک مکث در بدن میسازند. اما بعضی مکثها برگشتناپذیرند. دست شاید دوباره بالا برود؛ اما دیگر نمیتواند نداند چرا.
@aaagora
#جلال_رحمانی
❤20👎13👍9👏6🔥2🥰1👌1
اولین بار بدون روسری در خیابان، پیش از آنکه تجربهٔ آزادی باشد، تجربهٔ ناآشنایی با خود است. بدن ناگهان از نظمی خارج شده که دیگر «نظم» به نظر نمیرسد. اینجاست که میفهمی اجبار فقط چیزی نیست که بر بدن تحمیل میشود. چیزی است که بدن یاد میگیرد پیشاپیش انجام دهد. قانون، وقتی موفق میشود از متن قانون خارج شود که در عادات ما سکونت کند.
خیابان به مکانی بدل میشود که در آن بدن برای نخستین بار خودش را نه مطابق با فرمان بلکه در فاصلهای از آن تجربه میکند. این فاصله فقط چند سانتیمتر میان مو و پارچه است. اما از نظر سیاسی همین چند سانتیمتر از یک میدان بزرگتر است.
آزادی همیشه با احساس سبکشدن آغاز نمیشود. گاهی به شکلِ سنگینیِ آگاهی ظاهر میشود.ناگهان میفهمی چیزی که سالها «عادی» بود، عادی نبوده است.
نخستین بار بدون روسری بیش از آنکه لحظهٔ برداشتن چیزی از سر باشد، لحظهٔ برداشتن چیزی از روی جهان است. چیزی شبیه پردهای که سالها میان بدن و امکانِ دیگری از زندگی افتاده بود.
@aaagora
#جلال_رحمانی
#پاره_فکر
خیابان به مکانی بدل میشود که در آن بدن برای نخستین بار خودش را نه مطابق با فرمان بلکه در فاصلهای از آن تجربه میکند. این فاصله فقط چند سانتیمتر میان مو و پارچه است. اما از نظر سیاسی همین چند سانتیمتر از یک میدان بزرگتر است.
آزادی همیشه با احساس سبکشدن آغاز نمیشود. گاهی به شکلِ سنگینیِ آگاهی ظاهر میشود.ناگهان میفهمی چیزی که سالها «عادی» بود، عادی نبوده است.
نخستین بار بدون روسری بیش از آنکه لحظهٔ برداشتن چیزی از سر باشد، لحظهٔ برداشتن چیزی از روی جهان است. چیزی شبیه پردهای که سالها میان بدن و امکانِ دیگری از زندگی افتاده بود.
@aaagora
#جلال_رحمانی
#پاره_فکر
❤20👎6👍5👏5💯3🤩1🥱1