کانال اصغر دادبه
1.93K subscribers
3 photos
55 videos
3 files
48 links
Download Telegram
@a_daadbeh

سی و نه) روز حکیم فردوسی خجسته باد!

چرا فردوسی را حکیم خوانده‌اند؟ حکیم از یک دیدگاه مترادف با فیلسوف است و هر معنایی که از فیلسوف بتوان به دست داد از حکیم نیز می‌توان به دست داد. به‌عنوان مثال، نام کتاب ارجمند زنده‌یاد فروغی، سیر حکمت در اروپا، مؤید ترادف حکیم و فیلسوف و طبعاً مؤید مترادف بودن حکمت و فلسفه است. با این توضیح روشن می‌شود که حکیم چونان فیلسوف، نیز برطبق سنت ارسطویی ـ سینوی، بر اندیشمندان جامع‌الاطرف اطلاق می‌شد.

شاعران بزرگ در آن زمان ــ که دوران حاکمیت سبک خراسانی بر ادب فارسی بود ــ و شایسته‌ترین آن‌ها، فردوسی، شاعری اندیشمند و جامع الاطراف به شمار می‌آمد و بیش از هر اندیشمند دیگری سزاوار لقب حکیم بود. شاهنامه، گذشته از جنبۀ ادبی و تاریخی و حماسی، آکنده از دانش‌های گوناگون است که همانا دانش‌هایی است که حکیم بر آن‌ها چیرگی داشته و از آن‌ها سخن گفته است. مجموعۀ این دانش‌ها، اعم از دانش‌های فلسفی و غیرفلسفی، با ذهن پویای حکیم فردوسی در آمیخته و خردمندی و بینش ویژه‌ای به بار آورده است که از آن به روشن‌بینی و روشن‌رایی و در روزگار ما، به روشنفکری تعبیر می‌شود. روشنفکری همراه است با تعهد و تشخيص و تواناییِ پیش‌بینی که جمله در حکیم ما گرد آمده بود و با چنین بینشی بود که خطرهایی را بازشناخت که هویت ملی مردم ایران را تهدید می‌کرد و دانست که بقای ایران و ایرانی در گرو بقای «زبان فارسی» است: «عجم زنده کردم بدین پارسی».

چنان‌که بارها گفته‌ام، بار دگر می‌گویم که به تعبیر اهل فلسفه، هویت ملی به «ماده» می‌ماند که تشخّص و تعیّن ندارد و مبهم است، و زبان ملی که به «صورت» (حقیقت هر چیز) شبیه است، چون به ماده بپیوندد تشخّص می‌یابد... و چنین بود که حکیم فردوسی با زنده‌کردن زبان فارسی به هویت ملی معنا بخشید؛ هویتی که بنیاد حیات یک ملت است، هویتی که اگر از آن غافل بمانیم و بر آن تأکید نورزیم، در این جهان پرآشوب حیران می‌مانیم و در نبردهایی که به ما تحمیل می‌شود می‌بازیم!

سخن را با ابیاتی از شاهنامه به سر می‌برم که بیانگر نقش زبان ملی در شکل‌گیری هویت ملی است:
بسی رنج بردم در این سال سی
عجم زنده کردم بدین پارسی
بناهای آباد گردد خراب
ز باران و از تابش آفتاب
پی افگندم از نظم کاخی بلند
که از باد و باران نیابد گزند
جهان کرده‌ام از سخن چون بهشت
از این پیش تخم سخن کس نکِشت
نمیرم از این پس که من زنده‌ام
که تخم سخن را پراگنده‌ام
هرآن‌کس که دارد هش و رای و دین
پس از مرگ بر من کند آفرین

https://bit.ly/2yZPS5O
@a_daadbeh

چهل) خیام، متفکری پیشرو و روشن‌رای

درآمد
شوپنهاور، فیلسوف آلمانی سدۀ نوزدهم میلادی می‌گفت: «انسان، حیوان فلسفی است». مراد شوپنهاور از این سخن آن بود که پرسش‌هایی در باب جهان هستی مطرح است که تنها انسان بدان توجه می‌کند. همچنین، هرجا انسان بوده این پرسش‌ها هم مطرح بوده است. برجسته‌ترین این پرسش‌ها را می‌توان در دو بیت از یک غزل منسوب به مولوی بازجست؛ پرسش‌هایی که البته پیش از مولوی مورد توجه خاص خیام قرار گرفته بود:
از کجا آمده‌ام،آمدنم بهر چه بود
به کجا می‌روم آخر ننمایی وطنم
مانده‌ام سخت عجب کز‌چه سبب ساخت مرا
یا چه بوده‌ست مراد وی از این ساختنم

آدمی در برابر این پرسش‌ها دو شیوه می‌تواند داشت:
ــ شیوۀ نخست، که روش اکثری است، کوشش در جهت یافتن پاسخ‌های قطعی است برای پرسش‌ها؛ شیوه‌ای که غالب مکاتب فلسفی، همچنین مکاتب الاهیاتی (دینی) در طول تاریخ در پیش گرفته‌اند، از افلاطون و ارسطو و ابن‌سینا گرفته تا بیشتر فیلسوفان عصر جدید غرب، که پاسخ‌یابی عادت خاص و عام است.
ــ شیوۀ دوم، که روش اقلّی است، طرح پرسش‌هاست و تأمل در آن‌ها و نه سعی در یافتن پاسخ‌های قطعی برای آن‌ها؛ شیوه‌ای که کمتر مورد توجه قرار گرفته، اما شیوه‌ای بسیار بنیادی در نگرش فلسفی است.

نگرش فلسفی خیام
خیام، بی‌گمان، از شیوۀ دوم پیروی می‌کرد؛ آن هم در روزگاری که این شیوه چندان مورد توجه نبود. اگر دوسه رسالۀ فلسفی بازماندۀ منسوب به خیام، به‌واقع از خیام باشد، مثل «رسالۀ زلزله»، روش، همان روش رایج نخستین است. اما فلسفۀ واقعی خیام نه در آن رساله‌ها، که در رباعیات خیام یا رباعیات منسوب بدو بیان شده است.

در این رباعی‌ها به‌کارگیری شیوۀ دوم آشکار است؛ شیوه‌ای که بر بنیاد آن، هدف، طرح پرسش‌های فلسفی و تأمل در آن‌هاست، نه یافتن پاسخ‌های قطعی برای پرسش‌ها و تأکید ‌ورزیدن بر آن‌ها، که دست یافتن به پاسخ‌های قطعی چنین پرسش‌هایی ممکن نیست:
آنان‌که محیط فضل و آداب شدند
در جمع کمال شمع اصحاب شدند
ره زین شب تاریک نبردند برون
گفتند فسانه‌ای و در خواب شدند

خیام می‌دانست پاسخ‌های قطعی و یقینی را در حوزۀ ریاضیات می‌توان باز جست، نه در حوزۀ فلسفه. آنچه فیلسوف می‌تواند انجام دهد طرح پرسش‌ها و تأمل در آن‌هاست:
آورد به اضطرارم اول به وجود
وز حیرتم از حیات چیزی نفزود
رفتیم به‌اکراه و ندانیم چه بود
زین آمدن و بودن و رفتن، مقصود!

خیام قرن‌ها پیش از برتراند راسل، فیلسوف معاصر انگلیسی، دریافته بود که «اگر پاسخ دادن به پرسش‌های فلسفی کار فلسفه نباشد مطالعۀ آن‌ها کار فلسفه است» (مقدمۀ تاریخ فلسفۀ غرب). همچنین قرن‌ها پیش از راسل می‌دانست که نمی‌توان فلسفه را با این گمان مطالعه کرد که قادر است به پرسش‌های فلسفی پاسخ‌های صریح و قطعی بدهد و این ازآن‌روست که نمی‌توان درستی و نادرستی این پاسخ‌ها را به‌قطع معلوم کرد (مسائل فلسفه، ۱۹۹). بنگرید:
قومی متفکرند اندر ره دین
قومی به گمان فتاده در راه یقین
می‌ترسم از آنکه بانگ آید روزی
کای بی‌خبران، راه نه آن است و نه این

شماری از رباعی‌های خیام طرح مسائل فلسفی است و برانگیختن تأمل خواننده نسبت بدان‌ها، و شماری کمتر از آن‌ها دعوت به یگانه راه رهایی است؛ دعوت به تنها امکانی که در اختیار ماست؛ دعوت به اغتنام فرصت، بهره‌مند شدن مادی و معنوی از لحظه‌ها؛ مسئلۀ مهمی که باید جداگانه بدان پرداخت که در این دعوت هم نکته‌ها نهفته است و حکایت‌ها:
از دی که گذشت هیچ از او یاد مکن
فردا که نیامده‌ست فریاد مکن
فردا که نیامده‌ست فریاد مکن
بر نامده و گذشته بنیاد مکن
حالی خوش باش و عمر بر باد مکن

هنگام سپیده‌دم خروس سحری
دانی که چرا همی کند نوحه‌گری
یعنی که نمودند در آیینۀ صبح
از عمر شبی گذشت و تو بی‌خبری

حاصل مطالعۀ پرسش‌های فلسفی و تأمل کردن در این پرسش‌ها آن است که از یک سو به تأمل‌کننده وسعت دید و عمق فکر می‌بخشد و، باز هم به گفتۀ راسل، او را از جزم‌اندیشی‌ای که در پرتو‌‌ غرور ناشی از علم به بار می‌آید محافظت می‌کند، و از سوی دیگر، شوق و علاقۀ او را به تفکر دربارۀ جهان هستی زنده نگه می‌دارد (مسائل فلسفه، ۱۹۲ و ۱۹۹) و در مجموع او را به «جوهر دانائی» و «توانائی»های برآمده از آن می‌رساند که به گفتۀ حکیم نظامی:
هرکه در او جوهر دانائی است
بر همه چیزیش توانائی است
آیا در نگاه مردم ما، به‌ویژه مردم فرهیختۀ ما، خیام مظهر دانائی و خردمندی نیست؟

https://bit.ly/3bM21Zz
@a_daadbeh
چهل و یک) ایران‌گرایی ملاصدرا

درآمد
روز سی‌ام اردیبهشت روز ایران‌شناسی بود و روز اول خرداد روز ملاصدرا، متفکر بزرگ ایرانی عصر صفوی. پی‌در‌پی بودن این دو روز ذهن مرا به ایران‌شناسی و به تبع آن به ایران‌گرایی ملاصدرا رهنمون شد.

ملاصدرا و حکمت ایرانی
ایران‌شناسی در معنای عام عبارت است از شناخت هرآنچه به ایران مربوط است و هرآنچه شناخت آن موجب می‌شود که چهره‌ای از ایران شناخته گردد. حکمت ملی ایران، بی‌گمان یکی از ستون‌های اصلی بنای ایران‌شناسی است و این ازآن‌روست که هر کشور حکمت یا فلسفه‌ای ویژۀ خود دارد که با آن شناخته می‌شود؛ چنان‌که، فی‌المثل، فلسفۀ اصالت عمل یا عمل‌گرایی (Pragmatism) فلسفۀ ویژۀ مردم آمریکاست و سود‌گرایی (Utilitarianism) فلسفه‌ای است که انگلستان و مردم آن را می‌شناساند. فلسفۀ ملی ایران، فلسفۀ اشراق است. این فلسفه در دوران اسلامی تاریخ ایران، نخست، در جریان بازیابی هویت ملی (در سدۀ چهارم ق) در شاهنامه گزارش شد، سپس در جریان نظام بخشیدن به حکمت مشرقی مورد توجه ابن‌سینا قرار گرفت و در مسیر فلسفه با ظهور سهروردی شهید، به‌عنوان مکتب فلسفی ملی سامان یافت.

در این مکتب، عقل و استدلال نیز جایگاهی ویژه دارد. به تصریح سهرودی کسی که بخواهد به حوزۀ حکمت اشراق گام نهد، نخست باید در حکمت مشّائی ــ که حکمتی عقلی و استدلالی است ــ به کمال برسد. در جنب کوشش برای رسیدن به کمال در فلسفه عقلی ــ استدلالی، به تزکیۀ نفس بپردازد و دل را ــ که آیینۀ صافی است ــ از غبار کدورات، یعنی از صفات بد (رذایل) پاک کند و آمادۀ شهود (دریافت بی‌واسطۀ حقیقت) سازد. این روش، روشی است که باید در فلسفۀ اشراق، یعنی در حکمت ملی ایران به کار گرفت. برخلاف پندار برخی از ناآگاهان عاشق‌پیشه، در این روش هم خردمندی، یعنی عاقلی که مبتنی است بر عقل و استدلال، جایگاهی ویژه دارد که بی‌عقل هیچ کاری، خاصه کار دانش به سر نرود، هم شهود، که حاصل خردمندی است و نتیجۀ تزکیه و تصفیۀ باطن.

به زبان ساده، در فرهنگ ایران ــ که آرام‌آرام دارد به فراموشی سپرده می‌شود ــ دانایی و آدمیت تلازم دارند و به‌مثابۀ دو روی یک سکه‌اند؛ سکۀ فرهنگ ایران! تکلیف دانش روشن است. باید خواند و شاگردی کرد و آموخت و شد دانشمند و به تعبیر مردم ما شد «ملّا». تأکید بر بخش انسانی آموزش که از آن به «پرورش» تعبیر می‌شود در فرهنگ ما، یعنی در فرهنگ ایران، چشمگیر است. سعدی، چنان‌که پیش‌تر هم گفته‌ام، «علم» را، که با تجربه و عقل و استدلال به بار می‌آید، عین «آدمیت» می‌داند:

علم آدمیت است و جوانمردی و ادب
ورنه ددی به صورت انسان مصوری

و «عشق» را هم که ابزار تزکیه و تصفیه است مثل علم، عین «آدمیت» می‌شمارد:

عشق آدمیت است گر ‌این ذوق در تو نیست
هم‌شرکتی به خوردن و خفتن دواب را

مردم هم از دو روی سکۀ فرهنگ خود غافل نبوده‌اند. ضرب‌المثل آهنگینی که تا چندی پیش ورد زبان‌ها بود و هنوز هم ورد زبان مردمی است که یکسره از فرهنگ خود نگسسته‌اند، ادعای ما را به اثبات می‌رساند: «ملّا شدن چه آسان، آدم شدن چه دشوار! (در برخی گزارش‌ها) یا: آدم شدن محال است (در برخی گزارش‌های دیگر). این‌ها جمله بدان معناست که از سعدی‌ها و ملاصدراهای این مردم گرفته تا خود این مردم، خودآگاه و ناخودآگاه، به فرهنگ ملی‌شان توجه می‌کرده‌اند و در علم و عملشان، یعنی در زندگی‌شان، از آن مدد می‌گرفته‌اند و بدان اشارت می‌کرده‌اند.

باری ملاصدرا که در مکتب فلسفی ایرانی شیراز تربیت شده و به کمال خردمندی رسیده بود از روش اشراقی، روشی که سهروردی از آن سخن می‌گفت، پیروی کرد و نتایج مهم فلسفی گرفت؛ نتایجی که در نهایت به سامان یافتن فلسفه‌ای ایرانی ــ اسلامی انجامید؛ فلسفه‌ای که سهروردی جان بر سر پی افگندن آن نهاد. این حکمت درپی فلسفیدن‌ها و کوشش‌های عقلی ــ شهودی ملاصدرا «حکمت متعالیه» نام گرفت؛ حکمتی که پس از ملاصدرا تا روزگار حاضر دنبال شد و در کنار فلسفۀ مشائی، که آن نیز پس از ابن‌سینا و فارابی صورتی ملی (ایرانی) یافت، مورد توجه خاص بسیاری از متفکران قرار گرفت، که در این میان، نخست، از نقش و از سهم حکیم سبزواری (حکیم عصر ناصرالدین‌شاه) و سپس از نقش و سهم زنده‌یاد علامه طباطبائی غافل نمی‌توان بود؛ نقش و سهمی که باید جداگانه از آن سخن گفت.
https://bit.ly/2M06RrI
چهل و دو) روز دوستی

درآمد


پیش‌تر، در یادداشتی، از «دوستی» سخن گفتم (یادداشت ششم). طبقه‌بندی ارسطو را از دوستی به‌ دست دادم: دوستیِ لذت‌بنیاد یا دوستی جوانان؛ دوستیِ سود‌بنیاد یا دوستی پیران؛ و دوستیِ فضیلت‌بنیاد یا دوستی برای دوستی که از آن، لذت و سود نیز «به‌تبع» به‌ بار می‌آید؛ درست چونان کاه ــ که به تعبیر برزویه در مقدمهٔ کلیله و دمنه ــ به‌تبع گندم حاصل‌ آید.
در ادامهٔ بحث دوستی هم در آن یادداشت، سخن را با گزارش دیدگاه حکمای ایران، به‌ نقل از «قابوسنامه» به‌ سر بردم.

و اکنون در این یادداشت

و اکنون، در این یادداشت می‌کوشم، با استفاده از یک اصطلاح فلسفی، از اهمیت دوستی در فرهنگ میهنمان سخن بگویم. آن اصطلاح، «مشترک معنوی» است. توضیح آنکه: اگر یک واژه یا یک نام برای نامیدن چند چیز به‌ کار رود، به شرط آنکه معنای آن چند چیز از یک جنس باشد، به آن می‌گویند «مشترک معنوی»، مثل «نور» که هم بر نور چراغ اطلاق می‌شود، هم بر نور نورافکن، هم بر نور خورشید که جمله نورند و تفاوت آن‌ها در شدت و ضعف و نقص و کمال است، اما اگر واژه بر چیزهایی اطلاق شود که معنای آن‌ها هیچ ربطی به هم ندارد، «مشترک لفظی» نام دارد، مثل «عین» که از جمله بر چشم و چشمه و بر طلا اطلاق می‌شود.

دوستی، مشترک معنوی

دوست و دوستی مشترک معنوی است. دوست در ادبیات هم بر رفیق اطلاق می‌شود، هم بر معشوق زمینی، هم بر معشوق آسمانی. آن ویژگی‌ای که در هر سه گونه دوستی مشترک است و شدت و ضعف و نقص و کمال می‌پذیرد «علاقه» است و «مهر و محبت». این ویژگی‌هاست که سبب نزدیکی و پیوند دو تن به‌عنوان دوست می‌گردد.

یکم) دوست، رفیق: اگر آن‌سان که ارسطو گفته‌ است «سود» یا «لذت» هم عامل شکل‌ گرفتن دوستی باشد، به‌هرحال پیوند دوستی بی علاقه برقرار نمی‌شود؛ علاقه‌ای که موجب می‌شود دوست به مصلحت دوست بیندیشد. بر این بنیاد است که سعدی می‌گوید:
دوستان عیب‌کنندم که چرا دل به‌ تو دادم
باید اول به‌ تو گفتن که چنین‌ خوب چرایی
یا این بیت:
دوست‌ آن‌ باشد که‌ گیرد‌‌ دست‌ دوست
در پریشان‌حالی و درماندگی

دوم) دوست، معشوق زمینی: چون علاقه فزونی گیرد و مهر فزایندگی یابد دوست، معشوق می‌گردد که بسیاری از عشق‌ها با دوستی و مهرورزی دوستانه آغاز می‌شود. بسامد دوست در معنای معشوق در غزل ــ که باید آن را بیانیهٔ عشق و عاشقی خواند ــ درخور توجه است. سعدی، شاعری که هیچ گوینده‌ای چون او از عشق و دوستی سخن نگفته است، تنها دوازده غزل سروده با ردیف «دوست». به‌عنوان نمونه ابیاتی از یک غزل این شاعر بی‌مانند، با ردیف «دوست» در اینجا آورده می‌شود:

آب حیات من‌ است خاک سر‌ کوی دوست
گر دو‌ جهان خرمی‌ست‌ ما‌ و‌ غم روی‌ دوست
ولوله در شهر نیست جز شکن زلف یار
فتنه در آفاق نیست جز خم ابروی دوست
گر متفرق شود خاک من اندر جهان
باد نیارد ربود گَرد من از کوی دوست

این دوازده غزل غیر از ابیات بلند هنرمندانه‌ای است که جای‌جای در غزل‌ها می‌توان دید، از جمله این بیت:
درِ چشم بامدادان به‌ بهشت برگشودن
نه چنان‌ لطیف‌ با‌شد که به‌ دوست‌ برگشایی

سوم) دوست، معشوق افلاکی: فزونی مهر و دوستی پاک، پایگاه عشق را اعتلا می‌بخشد و عاشق را از زمین به آسمان و از خاک به افلاک می‌برد و متوجه معشوق حقیقی می‌سازد؛ یعنی که دوست افلاکی در مسیر دوستی جانشین دوست خاکی می‌شود. باز هم هنری‌ترین و مؤثرترین بیان را در این باب از زبان سعدی می‌شنویم:
گر مخیر بکنندم به‌ قیامت که چه خواهی
«دوست»‌ ما را‌ و‌ همه‌ نعمت‌ فردوس‌ شما را
و این همان معنای بلند عرفانی است که در مقدمهٔ بوستان هم آمده و می‌توان از آن به هدف عرفان تعبیر کرد؛ این هدف که عارف در پی بهره‌مندی از نعمت‌های بهشتی نیست، در پی دیدار (لقا) است و از خدا جز خدا طلب نمی‌کند که:
خلاف طریقت بوَد کاولیا
تمنا کنند از خدا جز خدا
کاربرد «دوست» در هر سه حوزه و در هر سه معنا، یعنی رابطهٔ محبت‌آمیز دو انسان، رابطهٔ عاشقانهٔ دو انسان و سرانجام رابطهٔ انسان و خدا، در فرهنگ ایران و تجلی آن در شعر و ادب فارسی از اهمیت و معنای متعالی آن حکایت‌ها بازمی‌گوید و روشی انسانی و دست‌یافتنی برای حل بسیاری از مشکلات پیش روی ما می‌نهد که در ارتباط‌های فردی و جمعی گرفتار آنیم.

حافظ سخن را در این باب تمام کرده‌ است:
درخت دوستی‌ بنشان که کام دل به‌ بار آرد
نهال دشمنی برکن که رنج بی‌شمار آرد

@a_daadbeh
چهل و سه) دوستی، برترین نیاز بشر

درآمد

پیش‌تر از دوستی سخن گفتیم و بر دو نکته تأکید ورزیدیم: یکی، دوستی فضیلت‌بنیاد (به تعبیر ارسطو) و افزودیم که گرچه دوستی فضیلت‌بنیاد، دوستی برای دوستی است، اما لذت و سود هم، که خاستگاه دو گونه دوستی است، یعنی دوستی جوانان و دوستی پیران، در پرتو آن به‌ بار می‌آید؛ دوم، با یاد کردن از مراتب دوستی که عبارت است از پیوند مودت دو تن و رابطهٔ عاشقانه با معشوق خاکی و افلاکی، از اهمیت دوستی به‌عنوان یک پدیدهٔ معنوی و فرهنگی سخن در میان آوردیم و اکنون بر پدیده‌ای انگشت می‌نهیم که به دوستی تقدس می‌بخشد؛ بر پدیدهٔ سوگند:

سوگند به دوستی

تقدس با موضوع سوگند، تلازم دارد. گذشته از پدیده‌های مقدس ــ که موضوع سوگند است ــ دیگر پدیده‌ها با این نگاه که در حکم پدیده‌های مقدس‌اند، موضوع سوگند قرار می‌گیرند؛ مثل سوگند خوردن به جان عزیزان. دوستی با چنین نگرشی موضوع سوگند قرار می‌گیرد:

به دوستی، که اگر زهر باشد، از دستت
چنان به ذوق حلاوت خورم که حلوا را

سعدی، که در پرداختن مضمون سوگندِ هنرمندانه نیز بی‌همتاست، غیر از موردی که نقل شد (غزل ۴ کلیات، چاپ فروغی) در غزل‌ها و نیز در قصاید بارها به دوستی سوگند خورده‌ است، از جمله در ( غزل ۱۴۸):

به‌راستی، که نخواهم برید از تو امید
به‌دوستی‌، که نخواهم شکست پیمانت

و در یک قصیده به مطلع «خوش است عمر دریغا که جاودانی نیست...» (قصیدهٔ ۸):
اگر جهان همه کام‌ است و دشمن اندرپی
به‌دوستی که جهان جای کامرانی نیست

بر بنیاد چنین دیدگاهی نسبت به دوستی است که در فرهنگ ایران «دوستی» از برادری برتر شمرده می‌شود و حکیمی که درواقع سخنگوی فرهنگ ایران‌ است، در پاسخ بدین پرسش که: برادر بهتر است یا دوست؟ اعلام می‌دارد: برادری که دوست باشد... .

از ویژگی‌های انسانی فرهنگ ایران، حاکم بر سراسر ایران فرهنگی، توصیه به اصل انسانیِ دوستی است. نیاکان ما با پرهیز از دشمنی و با به‌کارگیری اصل دوستی ارتباط‌های جمعی خود را تنظیم می‌کردند و چنین بود که ماندند و در برابر هجوم‌ها و بی‌مهری‌ها پایداری کردند. عدول از دوستی درافتادن به ورطهٔ هولناک دشمنی است؛ همان که حافظ به‌درستی گفت: «رنج بی‌شمار آرد». امروز، نه فقط ما باید بیشتر و بیشتر به اصل دوستی توجه کنیم که جهان نیازمند چنین توجهی است؛ ازآن‌رو می‌گویم «بیشتر و بیشتر» که بر آنم مردم ایران کنونی و مردمی که در گسترهٔ ایران فرهنگی می‌زیند این اصل را یکسره از یاد‌نبرده‌اند. امروز جهان بیش از هر چیز به اصل دوستی نیاز دارد. گزاره‌ای وحشت‌انگیزتر و خطرناک از این سخن بزرگان سیاست جهان نمی‌توان یافت: «ما در هیچ جای جهان دوست نداریم، منافع داریم»!
کاش این سخن ارسطو را، ارسطویشان را، پیش چشم داشتند که: دوستی فضیلت‌بنیاد، هم سود به‌بار می‌آورد، هم لذت؛ یعنی که اصل، دوستی است؛ یکی از گوهرهای ارجمند در کان فرهنگ ایران... دریغا که همه و همه، ما و جهان، در کار نزدیک‌تر شدن به فضای دهشتناک و غیر قابل تحملی هستیم که خواجه در غزلی جاودانی آن را تصویر کرده است؛ غزلی با این مطلع:

یاری اندر کس نمی‌بینیم یاران را چه‌ شد؟!
دوستی کی آخر آمد دوستداران‌ را چه‌ شد؟!

... بکوشیم و به دوستی وفادار مانیم.

@a_daadbeh

https://bit.ly/30wTczn
یادی از استاد بزرگ جلال‌الدین همایی، به مناسبت چهلمین سالگرد درگذشت ایشان 👇🏻
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
نگرش بلاغی استادهمایی

سخنان دکتراصغردادبه استاددانشگاه وحافظ شناس درباره نگرش بلاغی استادجلال الدین همایی وتحقیقات همایی دراین زمینه با نگاه به دوکتاب " صناعات ادبی" و" معانی وبیان". نگاه بلاغی ومبتکرانه وعالمانه همایی دررفع مشکلات برخی ازدشواریهای فهم شعرحافظ بسیارموثروراهگشاست.

@Bookcitycc
چهل و چهار) خاستگاه دوستی، انسان‌گرایی

درآمد

پیش‌تر در دو ــ سه یادداشت از دوستی سخن در میان‌ آمد. همچنین، به مناسبت روز سعدی، اول اردیبهشت‌ماه جلالی، طی سه سخنرانی در لایو یونسکو و لایو مرکز سعدی‌شناسی از بیانیه یا به تعبیر فرنگی‌مآب‌‌ها از مانیفست سعدی سخن گفتم. مرکز جهان‌بینی سعدی، که با زبان و بیان شاعرانه گزارش شده، «انسان» و «انسانیت» یا به تعبیر خود او «آدمیت» است.

به‌همین سبب، از دیدگاه سعدی، هم علمْ آدمیت است، هم عشق. این سخن بدان معناست که علم اگر در خدمت انسانیت یا آدمیت نباشد علم نیست، که: «علم آدمیت است و جوانمردی و ادب/ ورنی ددی به‌صورت انسان مصوّری». عشق هم اگر به انسانیت نینجامد و در خدمت آدمیت قرار‌ نگیرد عشق نیست، که: «عشق آدمیت‌ است گر این ذوق در تو نیست/ هم‌شرکتی به خوردن و خفتن دواب را».

با چنین نگرشی است که بنیاد جهان‌بینیِ سعدی انسان است و انسانیت، و بیانیهٔ جهان‌بینی او در آن سه بیت معروف گزارش شده است؛ سه بیتی که همچنان تازگی دارد و همچنان گویاترین بیانیهٔ انسان‌گرایانه است؛ این سه بیت:

بنی‌آدم اعضای یک پیکرند
که در آفرینش ز یک گوهرند
چو عضوی به درد‌ آورد روزگار
دگر عضوها را نماند قرار
تو کز محنت دیگران بی‌غمی
نشاید که نامت نهند آدمی

با چنین نگرشی است که نیکی‌ها، یا به تعبیر حکما فضایل، و گرامی‌تر از همه «دوستی» معنی می‌یابد و دشمنی رنگ می‌بازد.
می‌توان با مقایسهٔ دو اصل اخلاقی به اهمیت بیانیهٔ سعدی که بخشی از حکمت ملی ایران است پی‌ برد:

ــ این، مشکل شماست. اصل اخلاقی وارداتی‌ای که متأسفانه این‌روزها در بسیاری از موارد شنیده می‌شود.

ــ مشکل شما مشکل ماست:
تو کز محنت دیگران بی‌غمی
نشاید که نامت نهند آدمی

با پیروی از کدام اصلْ زندگی انسانی معنی می‌یابد؟

همراه این یادداشت سخنرانی دوبخشی ایرادشده (به‌اصطلاح لایو) در مرکز سعدی‌شناسی، در تاریخ چهارم اردیبهشت ۱۳۹۹ را به یاران گرامی کانال تقدیم می‌کنم.

@a_daadbeh
چهل و پنج) ‌ یادروز پور سینا

نخستین روز شهریورماه به نام نامی یکی از بزرگ‌ترین فرزندان ایران، پور سینا (بوعلی سینا)، نام‌گذاری شده است؛ گرچه هر روز، روز پورسیناهای ایران‌زمین است که ماندگاری و سرفرازی این سرزمین مرهون کوشش‌های بزرگ‌‌مردانی چون پور سیناست. بزرگانی چون پور سینا به دو سبب و از دو منظر مورد نقد قرارمی‌گیرند:

ــ یکی بدان سبب که بزرگ‌اند و در حوزه یا در حوزه‌های کار خود رستم‌اند؛ یعنی که پهلوانی یگانه‌اند و لاجرم مورد رشک و حسد واقع می‌شوند. کسی با شغادها کاری ندارد، رستم‌ها رشک‌برانگیزند.

ــ دوم ازآن‌جهت که روزگارهای ابن‌سینا‌پرور، روزگارهای زایندگی و پویایی است و از ویژگی‌های دوران زایندگی، نقد است؛ پدیده‌ای که اگر درست مورد استفاده قرار‌گیرد بر پویایی و زایندگی می‌افزاید و کاستی‌های هرآنچه را که مورد نقد است اصلاح می‌کند و امر اصلاح‌شده را به‌ کمال می‌رساند، که به گفتهٔ سعدی: «متکلم را تا کسی عیب‌ نگیرد سخنش صلاح نپذیرد». این عیب‌ گرفتن، همان نقد کردن است؛ بازنمودن نقطه‌های قوت و ضعف یک اثر، خواه سخن باشد، خواه نظریهٔ علمی و فلسفی.

روزگار ابن‌سینا، سدهٔ چهارم و اوایل سدهٔ پنجم، عصر زایایی و پویایی بود. گرچه این ویژگی، از سدهٔ پنجم «عزم رحیل» کرده‌بود و آماده می‌شد تا پهنهٔ فرهنگ ما را ترک‌ کند، اما تا اندازه‌ای و تأکید می‌کنم، تا اندازه‌ای، در سدهٔ ششم و تا پیش از حملهٔ مغول، همچنان «به‌گونه‌ای» در کار بود. نقد شمس از پورسینا و اعلام این نظر که: «بوعلی نیم‌فلسفی است»، حاصل «حضور سنت نقد، به‌گونه‌ای» در سدهٔ ششم است.

پایان سخن آنکه آدمی در هر مقام و هر پایه‌ای که باشد حاصل برآیند (معدل) کاستی‌ها و افزونی‌ها و نتیجهٔ نقص‌ها و کمال‌هاست و آنچه از همه بیشتر دارای اهمیت است همان برآیند است و همان معدل که پایگاه و جایگاه هرکس را تعیین می‌کند؛ وگرنه هیچ‌کس مصون از خطا نیست.

همراه با این یادداشت فایل سخنرانی خود را با عنوان «بوعلی نیم‌فلسفی است!» به یاران و همراهان عزیز تقدیم می‌کنم؛ عنوانی که به‌ نظر بعضی از یاران، ناتمام است و باید جای خود را به این عنوان بدهد: «بوعلی، تمام‌فلسفی است».
@a_daadbeh
چهل و شش) احساسِ گریه‌آورِ ازدست‌دادگی‌

رفتیّ و همچنان به خیال من اندری
گویی که در برابر چشمم مصوّری

خبر این بود: استاد اسماعیل سعادت در ۹۵سالگی درگذشت؛ خبری تکان‌دهنده برای اهل فرهنگ، همراه با «احساس ازدست‌دادگی» که اگر به‌جای «۹۵سالگی» اعلام می‌شد در «۹۵۰‌سالگی» باز هم تکان‌دهنده بود، همراه با «احساس ازدست‌دادگی».
حالی که در ضمیر من آشوب می‌کند
احساس گریه‌آور ازدست‌دادگی‌ست

«یادکرد به نیکی» در حق بسیاری از درگذشتگان پیروی از یک حدیث است؛ این حدیث: «از مردگانتان به نیکی یاد کنید: اذکروا موتاکم بالخیر»، اما از بعضی و تأکید می‌کنم از بعضی، ازآن‌رو به نیکی یاد می‌شود که خود مظهر نیکی در این جهان آکنده از بدی بوده‌اند و بی‌گمان استاد سعادت یکی از آن‌ها بود. او یکی از مظاهر نیکی بود و در نتیجه آراسته بود به صفات نیک، به «فضایل». یکی از ضرب‌المثل‌هایی که پیوسته بر زبان مردم می‌رفت، بر زبان نسل‌های پیش‌تر، و دریغا که در نسل‌های بعدتر پیوستگی خود را از دست داد، این ضرب‌المثل است: «درختی که باردارد سرش خم است»؛ یعنی آن‌کس که دانش دارد آزاده و فروتن است، بی‌ادعاست و استاد سعادت چنین بود؛ بی‌ادعا بود و پیوسته در کارهای فرهنگی می‌کوشید. در یکی از دیدارها که گهگاه دست می‌داد، از او شنیدم که می‌گفت: «زندگی یعنی کار و کار و کار» و خود، به‌راستی در زندگی چنین بود و این بیت مولانا را پیش چشم داشت که:
دوست دارد دوست این آشفتگی
کوشش بیهوده به از خفتگی

کوشش‌های او مستمر و سودمند بود. آثار ارجمند او، از ترجمه‌های دقیق و فصیح و بلیغش تا نوشته‌هایش و تا ویراستاری‌هایش، جمله گواهان صادقی هستند بر اثبات این مدعا که استاد سعادت یک عمر در کار اعتلای فرهنگ این مرزوبوم به‌جان کوشید، بی‌ادعا و با عشق و با پشتکاری تحسین‌برانگیز. یکی از آثار به‌بارآمده از دانایی و دانش و روشمندی و پشتکار او دانشنامۀ زبان و ادب فارسی است که جایش خالی بود و به وجودش سخت نیاز، و همت و دانش و پشتکاری می‌بایست برای ظهور آن چون همت و دانش و پشتکار زنده‌یاد استاد اسماعیل سعادت؛ او که دو زبان خارجی، زبان انگلیسی و زبان فرانسوی را خوب می‌دانست و بر معانی‌ای که از آن دو زبان ترجمه می‌کرد تسلط داشت؛ از مفاهیم فلسفی تا معانی هنری پرورده‌شده در رمان. در جنب این دانش‌ها، برخلاف بسیاری از زبان‌دانان، نه فقط با زبان و ادب فارسی بیگانه نبود که فارسی‌دانی بود آگاه و چیره بر دقایق زبان و ادب فارسی.
پیوند این آگاهی و این چیرگی با زبان‌دانی استاد سعادت و تسلط او بر معانی و مفاهیمی که به فارسی درآورده موجب شده است تا ترجمه‌های او به صفاتی چون دقیق و استوار، شیوا و رسا و مطمئن موصوف گردد؛ ترجمه‌هایی که بجا و سزاست تا اهل فن جداگانه در باب هریک سخن بگویند.

نخستین دیدار من با استاد سعادت در مرکز نشر دانشگاهی صورت گرفت؛ نهادی بی‌مانند یا دست‌کم، سخت کم‌مانند که به همت و با پشتکار یکی دیگر از دانشی‌مردان عاشق فرهنگ این مرزوبوم بنیاد نهاده شد و کارها ‌کرد کارستان؛ به همت و پشتکار استاد دکتر نصرالله پور‌جوادی «که دیر زیاد آن بزرگوار خداوند». نهادی که خوش درخشید، اما این «خوش‌درخشیده» هم چونان بسیاری از «خوش‌درخشیده‌ها» در ایران عزیز «دولت مستعجل بود».

باری، حدود سال‌های ۱۳۶۵ که قرار بود مجلۀ معارف ویژه‌نامه‌ای برای امام فخرالدین رازی منتشر کند و من هم مقاله‌ای در باب آراء کلامی این متفکر بزرگ نوشته بودم، به دیدار استاد سعادت که در کار ویراستاری مقاله‌های این ویژه‌نامه بود، توفیق یافتم. به یاد دارم که بر سر یک تعبیر با هم اختلاف داشتیم؛ تعبیر «طبق» و «برطبق». او از کاربرد دومی دفاع می‌کرد و من دلبستۀ کاربرد اولی بودم و حق با او بود. من بر دیدگاه خود پای فشردم، شیوه‌ای که غالباً مخاطب را خشمگین می‌سازد، اما او که مظهر صفات نیک بود، از جمله یکی از مظاهر نادر صفت نیک «بردباری»، بردباری ورزید و مهر‌ آفرید؛ مهر و ارادت من نسبت به خود؛ مهر و ارادتی که تا کنون باقی‌ است و به‌هیچ‌روی کهن نشد و چنین است که می‌توانم از زبان سعدی وام کنم و خطاب به آن بزرگ‌مرد «که در برابر چشمم مصوّر است» صمیمانه بگویم:
کهن شود همه‌کس را به‌روزگار، ارادت
به‌غیر من که همان مهر اول است و ‌زیادت
👇🏻👇🏻
یکی از ویژگی‌های شعر «ریختن بحر در کوزه» است. گاه یک بیت، حتی یک مصراع دریایی از معنا را که در بر گرفته است پیش چشم می‌آورد و احساسی را بیان می‌کند که با نوشته‌ای مفصل و گزارشی طولانی هم قابل بیان نیست. از جمله، به گفتۀ حافظ،ـ بیان حال اهل درد است به زبان شعر، «به لفظ اندک و معنی بسیار»:
بیا و حال اهل درد بشنو
به لفظ اندک و معنی بسیار
و گاه «حال اهل درد» به‌سبب از دست رفتن شخصیت‌هایی به زبان شعر، در بیتی «به لفظ اندک و معنی بسیار» آن‌سان بیان می‌شود که چون «محک تجربه در میان آید»، یعنی درد تجربه شود، معلوم می‌شود که بهتر و گویاتر از آن ممکن نیست!
آیا بهتر، رساتر و گویاتر از این بیت معروف رودکی،ـ که در سوگ شهید بلخی سروده است، می‌تواند زبان‌ حال دردمندانی باشد که استاد سعادت را می‌شناخته‌اند و اکنون به سوگ او نشسته‌اند؟
از شمار دو چشم یک تن کم
وز شمار خرد هزاران بیش

راستی ما چند اسماعیل سعادت داریم و اکنون که او دیگر در میان ما نیست «جانشین» و «جایگزین» او کیست؟ آیا آن‌گاه که به معنای جانشینی و جایگزینی بزرگان ازدست‌رفته‌ای چون استاد اسماعیل سعادت می‌اندیشیم بی‌اختیار از ذهنمان نمی‌گذرد و بر زبانمان نمی‌رود که:
وای بر جنگلی که هر کهنش
شاخه‌ای تازه در کنار نداشت
@a_daadbeh
https://b2n.ir/299833
چهل و هفت) هر روز، روز شعر و ادب فارسی

روز بیست و هفتم شهریور را روز یا یاد‌‌‌روز زبان و یاد‌روز شعر و ادب فارسی نام نهاده‌‌اند. این نام‌گذاری دو وجه دارد: یکم، وجه منفی، زیرا یاد کردن خبر از فراموشی می‌دهد که هرآنچه پیش چشم است یاد کردن از آن بی‌معناست؛ دوم، وجه مثبت، زیرا از آنچه یاد‌ می‌شود هنوز یکسره فراموش نشده و بنا به ضرب‌المثل معروف: «تا ریشه در آب است امید ثمری هست»، هنوز مردم (و نه اهل شعر و ادب‌) با ارجمندترین میراث فرهنگی و معنوی خود، یعنی با شعر و ادب به‌کلی بیگانه نشده‌اند و این یادکردها به پیوستن رشته‌های در حال گسستن ذهن‌ها با گنجینه‌های ادب مدد می‌رساند؛ گنجینه‌هایی که هم هویتمان وابسته بدان‌ است، هم سرچشمهٔ ارزش‌هایی است که انس‌ گرفتن با آن‌ها موجب جملهٔ نیکی‌ها می‌گردد؛ نیکی اندیشه و نیکی گفتار و کردار، و سبب بروز عواطف انسانی می‌شود. و چون چنین شود هر روز، روز شعر و ادب خواهد بود.

همراه این یادداشت فایل سخنرانی خود را به‌مناسبت روز زبان و ادب فارسی به یاران درگاه (کانال) تقدیم می‌کنم.

@a_daadbeh
@a_daadbeh

چهل و هشت) اندوهِ ازدست‌دادگی

بگذار تا بگریم چون ابر در بهاران
کز سنگ ناله خیزد روز وداع یاران

استاد شجریان درگذشت که «مرگ می‌آید و تدبیری نیست» و برای بزرگ‌ترین بزرگانِ دانش هم «هر بند گشاده شد مگر بند اجل». آدمی هم در برابر این بندِ ناگشودنی گزیری ندارد جز اندوه خوردن و گریستن. این حکم عاطفه است که اجرا می‌شود، ورنه به‌حکم خرد، آنچه ناگزیر است ناگزیر است و اندوه خوردن و گریستن را سودی نیست، اما آدمی تنها خرد نیست؛ جهانی‌ از عاطفه و شور هم هست، که اگر نبود و کوه خرد هم می‌بود زندگی‌اش نه معنا داشت، نه قابل تحمل بود.

عاطفه خاستگاه هنر است و هنرِ سترگِ ایران‌زمین شعر و ادب است؛ هنری که از یک سو بزرگانی چون فردوسی و نظامی و مولوی و سعدی و حافظ را به جهان هنر تقدیم کرده است و از سوی دیگر، این بزرگان آثاری جاودانی پدید‌ آورده‌اند که هویت و کیان ماست. بیندیشیم که اگر بزرگانی چون فردوسی و حافظ و... نبودند و آثاری که پدید آورده‌اند پدید نیاورده بودند ما چه بودیم و که بودیم!؟ آثار این بزرگان است که ما را «ما» ساخته است و در این جهان پرآشوب سرفرازمان داشته‌ و بزرگانی چون «گوته» را به تحسین واداشته است.

من موسیقی‌دان نیستم و چونان دیگر مردم فارسی‌زبان از موسیقیِ سنتیِ برآمده از فرهنگ ایران، ایران فرهنگی، لذت می‌برم و مسحور آواز استاد شجریان می‌شوم، اما اندکی با شعر و ادب فارسی مأنوسم و عمری را صرف آموختن و آموزاندن شعر و ادب کرده‌ام و می‌دانم که شعر و ادب ما با موسیقی‌مان چون روح و جسم به هم آمیخته‌اند و می‌دانم که موسیقی ــ که زبانی جهانی دارد ــ همواره در طول تاریخ، برترین و مؤثرترین شناسانندۀ شعر و ادب فارسی، و سرانجام برترین و مؤثرترین شناسانندۀ فرهنگ ایران در جهان بوده است.

با این مقدمه اکنون می‌پرسم: کیست که نداند استاد شجریان در روزگار ما بزرگ‌ترین و موفق‌ترین و تأثیرگذارترین شخصیت موسیقایی بود که با صدای ملکوتی خود، گذشته از آنکه بسیاری از جوانان را به میراث ادبی‌شان علاقه‌مند ساخت، پیام‌های انسانی فرهنگ و ادب ایران را به گوش جهان و جهانیان رساند و ایران و فرهنگ انسانی کم‌مانندش را به مردم جهان شناساند؟

مرگ او، چونان مرگ تمام خدمتگزاران فرهنگ این مرزوبوم، مردم را نگران می‌سازد و اندوهی ژرف بر دلشان می‌نشاند که می‌توان آن را به «اندوهِ ازدست‌دادگی» تعبیر‌ کرد؛ اندوهی که وجود مرا آکنده ساخته و مرا برمی‌انگیزد تا این بیت زنده‌یاد دکتر فخرالدین مزارعی را ــ که زبان حال من است و بارها زمزمه کرده‌ام و بر زبان رانده‌ام ــ بار دیگر بر زبان رانم:

حالی که در ضمیر من آشوب می‌کند
احساس گریه‌آورِ ازدست‌دادگی‌ست

و آرزو کنم که شاگردان استاد شجریان، که از جملۀ آن‌ها فرزندان برومند و هنرمندشان است، راه استاد را ادامه دهند و کار بزرگ ترویج و انتقال فرهنگ ارجمند ایران را از طریق موسیقی به پیش ببرند که این، خواستِ مام میهن است:

پیامِ مامِ جگر‌خسته را به‌‌جان بشنو
که پند و موعظه‌ات با صد اهتمام دهد

... ایدون باد!

https://bit.ly/33LAxm4
چهل و نه) آرمان‌شهر حافظ

درآمد

بیستم مهرماه هر سال را روز حافظ یا «یادروز حافظ» نام نهاده‌اند. گرچه هر روز روز حافظ است و روز فردوسی و روز سعدی و روز دیگر بزرگان علم و ادب، که بی نام و یاد این بزرگان نه روز برای میهن ما، ایران، معنی دارد، نه روزگار. بااین‌همه، تعیین یک روز به نام یک بزرگ گرچه عامل آن تذکار است و یادآوری، و یادآوری از گونه‌ای غفلت خبر می‌دهد، اما بسا که این‌گونه یادآوری‌ها موجب می‌شود که غفلت از میان برخیزد و در نتیجه تعیین یادروزها رویدادی خجسته به شمار ‌آید.

آرمان‌شهر‌پردازی

اهل فکر و فلسفه و هنر در جست‌وجوی حقیقت‌اند. حقیقت معانی گوناگون دارد. در حوزۀ هنر، حقیقت، آرمان است، آن وضع و آن چیزی است که باید باشد و نیست. آنچه هست واقعیتی است نامطلوب که هنرمند نمی‌پسندد و می‌کوشد تا دگرگونش سازد و آنچه را که مطلوب است به‌جایش نهد. نیچه، فیلسوف بزرگ آلمانی، بر آن بود که جان آدمیان ممکن است سه مرحله را پشت سر نهد:
ــ مرحلۀ شتری: جان در این مرحله ارزش‌های موجود را می‌پذیرد و با خیر و شر امور کاری ندارد. جان بیشتر مردم از این دست است.
ــ مرحلۀ شیری: جان شماری از آدمیان به این مرحله می‌رسد. اینان متفکران‌اند و هنرمندان برجسته که با ارزش‌های نامطلوب موجود می‌ستیزند تا آن‌ها را از میان بردارند و دگرگون سازند. جان حافظ، در مقام شاعری بزرگ و هنرمندی روشن‌بین و روشن‌رای‌ و دردمند، بی‌گمان به مرحلۀ شیری رسیده بود. ستیز دائمی او با ریا و تجلیات آن، که بی‌عدالتی و بیدادگری و زشت‌سازی زیبایی است، مثبِت مدعای ماست:

ریا حلال شمارند و جام باده حرام
زهی طریقت و ‌ملت زهی شریعت و ‌کیش

ــ مرحلۀ تولد دوباره: جان شماری کمتر از خواص آدمیان از مرحله شیری هم می‌گذرد و به تولدی دیگر می‌رسد. جانی که تولد دیگر‌ می‌یابد ارزش‌آفرین می‌شود، ارزش‌های نو می‌آفریند و جانشین ارزش‌های نامطلوب ازمیان‌رفته می‌‌سازد... و جان حافظ، به گواه غزل‌های بی‌مانندش، تولدی دیگر یافته بود و آرمان‌‌شهری را تصویر می‌کرد و هنرمندانه پیش چشم مخاطبانش می‌آورد (و همچنان می‌آورَد) که پیرمغان آراسته به فضایل و پیراسته از رذایل، به مدد رندان پاک‌نهاد روشن‌بین روشن‌رای، بر آن حکم رانَد تا جامعه‌ای شکل گیرد که در آن عدالت و برابری و زیبایی معنی داشته باشد و هرکس به حق خود برسد:

آدمی در عالم خاکی نمی‌آید به دست
عالمی دیگر بباید ساخت وز نو آدمی‌

به‌پیوست فایل سخنرانی خود را که در این باب ایراد شده است به یاران گرامی درگاه (کانال) تقدیم می‌کنم.

@a_daadbeh

https://bit.ly/3lDRp4a
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
به‌مناسبت روز بزرگداشت حافظ
پنجاه) حکمت ملی در شاهنامه

درآمد

قرار شد با دوست عزیز طبیب ادیب، آقای دکتر زاگرس زند، چهارشنبۀ گذشته، ۳۰ مهرماه، ساعت ۲۱:۳۰ گفت‌و‌گویی در باب مسائل حکمی ــ فلسفی در شاهنامه داشته باشیم. زمان موعود فرارسید. ما، هردو، بر سر پیمان بودیم، اما دریغا که «اینترنت» بر سر پیمان نبود. بنابراین کار گفت‌و‌گو آن‌سان که می‌خواستیم و قرارگذاشته بودیم پیش نرفت. تنها دو پرسش، به‌عنوان درآمدی بر بحث «حکمت ملی»، طرح شد و من توانستم به دو پرسش طرح‌شده پاسخ بدهم.

درآمدی بر حکمت ملی
هر بحثی دارای مقدماتی است. بحث حکمت ملی در شاهنامه هم از این قاعده مستثنا نیست. از جملۀ مباحث مقدماتی مرتبط با بحث حکمت ملی آگاهی از چیستی حکمت و اطلاع از این معناست که چه کسی شایستۀ عنوان حکیم است. طرح مباحث مقدماتی، از جمله در دو پرسش، به‌شرح زیر پدیدار شد:
۱) نسبت فلسفه و حکمت؟
۲) چرا به فردوسی لقب حکیم داده‌اند؟
در پاسخ به پرسش نخستین چنین توضیح دادم: گاه حکمت و فلسفه نسبت تساوی دارند و فلسفه، در هر معنا که به کار ‌رود، حکمت نیز در همان معانی به کار می‌رود. گاه، بین فلسفه و حکمت نسبت عام و خاص برقرار است و به فلسفه‌های اشراقی و عرفانی حکمت گفته‌ می‌شود.
در پاسخ به پرسش دوم هم گفتم: پاسخ معمول آن است که چون فردوسی جامع علوم زمان خود بود لقب حکیم گرفت، اما به نظر من، علاوه بر جامعیت، از نقش فلسفۀ حاکم در آن روزگار، یعنی فلسفۀ مشائی (فلسفۀ عقلی ــ استدلالی) نیز نباید غافل بود.

گفت‌و‌گو پیراسته شد و لُبّ مطلب در زمانی حدود ۱۲ دقیقه در فایلی تصویری فراهم آمد که به پیوست این یادداشت به یاران درگاه (کانال) تقدیم می‌شود.

@a_daadbeh