بیست و چهارم) عشق، مادر زیبائی
در برابر نظریهٔ افلاطونی، مبنی بر اینکه زیبائی، علت عشق است و «هر چیزِ زیبا عشق میانگیزد»، نظریهٔ دیگری مطرح است منسوب به اسپینوزا، حکیم هلندی سدهٔ هفدهم میلادی، که بر طبق آن و به تعبیر ویل دورانت، «عشق، مادر زیبائی است، نه فرزند آن»؛ یعنی که عشق، علت است و زیبائی، معلول. بدین معنا که ما بدانسبب یک چیز را زیبا میدانیم و زیبا میشماریم که بدان میل داریم و آن را میخواهیم و در نهایت بدان عشق میورزیم. پاسخ مجنون به آنان که بر لیلی عیب میگرفتند و او را نه زیبا، که بسی زشت میشمردند، آنسان که وحشی بافقی آن را منظوم ساخته است، بیانگر این دیدگاه تواند بود:
به مجنون گفت روزی عیبجویی
که پیداکن به از لیلی نکویی
که لیلی گرچه در چشم تو حوریست
به هر جزوی ز حُسن او قصوریست
ز حرف عیبجو مجنون برآشفت
در آن آشفتگی خندان شد و گفت:
اگر در دیدهٔ مجنون نشینی
به غیر از خوبی لیلی نبینی
این دیدگاه مبتنی بر اصل نسبیت است. بر طبق این اصل هر مجنونی لیلی خود را زیبا میپندارد و دل بدو میدهد و با او نردِ عشق میبازد. سعدی در غزلی کمتر مشهور، اما شورانگیز و کممانند، به مطلع:
کس درنیامدهست بدین خوبی از دری
دیگر نیاورَد چو تو فرزند مادری
اینسان ادامه میدهد:
خورشید اگر تو روی نپوشی فرورود
گوید دو آفتاب نگنجد به کشوری
اول منم که در همه عالم نیامدهست
زیباتر از تو در نظرم هیچ منظری
هرگز نبردهام به خرابات عشق راه
امروزم آرزوی تو درداد ساغری
یا خود به حُسن روی تو کس نیست در جهان
یا هست و نیستم ز تو پروای دیگری
تأمل در این ابیات تأملکننده را بدین نتیجه میرساند که:
یکم) در نگاه گوینده، محبوب مورد وصف بهترین است و هیچ مادری چون او نزاده و نخواهد زاد. همچنین اگر او جلوهگری کندخورشید او را بهتر از خود و دستکم همتای خود میبیند و غروب میکند.
دوم) در بیت دوم و چهارم «در دیدهٔ مجنون نشستن و محبوب خود را زیباترین دیدن» آشکار است: این منم که تو را زیباترین میبینم (بیت دوم). بر من روشن نیست که تو در همهٔ جهان زیباترینی یا در چشم من زیباترین مینمایی (بیت چهارم) و اینکه من تو را زیباترین میبینم «به خرابات عشق راه بردهام و شوق دیدار و وصال تو به من می عشق نوشانده است» (گزارههای هنری = استعارهٔ مرکب). خلاصه اینکه تا امروز که تو را دیدم و عاشقت شدم، عاشق نشده بودم.
از این دیدگاه ــ که برآمده از اصل نسبیت است ــ بسا زیباروئی ــ که در نظر آنکه دوستش دارد، زیباست ــ در نگاه دیگری زشت بنماید؛ درست همانسان که منتقدِ حُسن لیلی، لیلی را زیبا ندید و به مجنون اعتراض کرد و به گناه انتقاد، به صفت عیبجویی موصوف شد. این معنا را سرخوش تفرشی (شاعر نیمهٔ اول سدهٔ ۱۴ق) بهخوبی منظوم ساخته است:
ای بسا زشت که در دیدهٔ عاشق زیباست
عشق فرقی نکند زشتی و زیبائی را
این معانی، آشکارا، بیانگر نظریهای است که حدود چهار سده پس از زمان سعدی از سوی اسپینوزا ( سدهٔ ۱۷م) طرح شده است و سعدی چهار سده پیش از اسپینوزا، بر اساس تجربههای هنری و زیبائیشناسانهٔ خود، بدان توجه کرده و به بیان شاعرانهٔ آن پرداخته است. ابیاتی از این غزل شورانگیز را پایانبخش یادداشت میسازم تا خوانندگان خود در التذاذی که در وصف نمیگنجد، شرکت جویند:
اول منم که در همه عالم نیامدهست
زیباتر از تو در نظرم هیچ منظری
یا خود به حُسن روی تو کس نیست در جهان
یا هست و نیستم ز تو پروای دیگری
بر سروِ قامتت گل و بادامِ روی و چشم
نشنیدهام که سرو چنین آورد بری
رویی که روز روشن اگر برکشد نقاب
پرتو دهد چنان که شب تیره اختری
همراه من مباش که غیرت برند خلق
در دست مفلسی چو ببینند گوهری
من کم نمیکنم سر مویی ز مهر دوست
ور میزند به هر بن موئیم نشتری...
@a_daadbeh
در برابر نظریهٔ افلاطونی، مبنی بر اینکه زیبائی، علت عشق است و «هر چیزِ زیبا عشق میانگیزد»، نظریهٔ دیگری مطرح است منسوب به اسپینوزا، حکیم هلندی سدهٔ هفدهم میلادی، که بر طبق آن و به تعبیر ویل دورانت، «عشق، مادر زیبائی است، نه فرزند آن»؛ یعنی که عشق، علت است و زیبائی، معلول. بدین معنا که ما بدانسبب یک چیز را زیبا میدانیم و زیبا میشماریم که بدان میل داریم و آن را میخواهیم و در نهایت بدان عشق میورزیم. پاسخ مجنون به آنان که بر لیلی عیب میگرفتند و او را نه زیبا، که بسی زشت میشمردند، آنسان که وحشی بافقی آن را منظوم ساخته است، بیانگر این دیدگاه تواند بود:
به مجنون گفت روزی عیبجویی
که پیداکن به از لیلی نکویی
که لیلی گرچه در چشم تو حوریست
به هر جزوی ز حُسن او قصوریست
ز حرف عیبجو مجنون برآشفت
در آن آشفتگی خندان شد و گفت:
اگر در دیدهٔ مجنون نشینی
به غیر از خوبی لیلی نبینی
این دیدگاه مبتنی بر اصل نسبیت است. بر طبق این اصل هر مجنونی لیلی خود را زیبا میپندارد و دل بدو میدهد و با او نردِ عشق میبازد. سعدی در غزلی کمتر مشهور، اما شورانگیز و کممانند، به مطلع:
کس درنیامدهست بدین خوبی از دری
دیگر نیاورَد چو تو فرزند مادری
اینسان ادامه میدهد:
خورشید اگر تو روی نپوشی فرورود
گوید دو آفتاب نگنجد به کشوری
اول منم که در همه عالم نیامدهست
زیباتر از تو در نظرم هیچ منظری
هرگز نبردهام به خرابات عشق راه
امروزم آرزوی تو درداد ساغری
یا خود به حُسن روی تو کس نیست در جهان
یا هست و نیستم ز تو پروای دیگری
تأمل در این ابیات تأملکننده را بدین نتیجه میرساند که:
یکم) در نگاه گوینده، محبوب مورد وصف بهترین است و هیچ مادری چون او نزاده و نخواهد زاد. همچنین اگر او جلوهگری کندخورشید او را بهتر از خود و دستکم همتای خود میبیند و غروب میکند.
دوم) در بیت دوم و چهارم «در دیدهٔ مجنون نشستن و محبوب خود را زیباترین دیدن» آشکار است: این منم که تو را زیباترین میبینم (بیت دوم). بر من روشن نیست که تو در همهٔ جهان زیباترینی یا در چشم من زیباترین مینمایی (بیت چهارم) و اینکه من تو را زیباترین میبینم «به خرابات عشق راه بردهام و شوق دیدار و وصال تو به من می عشق نوشانده است» (گزارههای هنری = استعارهٔ مرکب). خلاصه اینکه تا امروز که تو را دیدم و عاشقت شدم، عاشق نشده بودم.
از این دیدگاه ــ که برآمده از اصل نسبیت است ــ بسا زیباروئی ــ که در نظر آنکه دوستش دارد، زیباست ــ در نگاه دیگری زشت بنماید؛ درست همانسان که منتقدِ حُسن لیلی، لیلی را زیبا ندید و به مجنون اعتراض کرد و به گناه انتقاد، به صفت عیبجویی موصوف شد. این معنا را سرخوش تفرشی (شاعر نیمهٔ اول سدهٔ ۱۴ق) بهخوبی منظوم ساخته است:
ای بسا زشت که در دیدهٔ عاشق زیباست
عشق فرقی نکند زشتی و زیبائی را
این معانی، آشکارا، بیانگر نظریهای است که حدود چهار سده پس از زمان سعدی از سوی اسپینوزا ( سدهٔ ۱۷م) طرح شده است و سعدی چهار سده پیش از اسپینوزا، بر اساس تجربههای هنری و زیبائیشناسانهٔ خود، بدان توجه کرده و به بیان شاعرانهٔ آن پرداخته است. ابیاتی از این غزل شورانگیز را پایانبخش یادداشت میسازم تا خوانندگان خود در التذاذی که در وصف نمیگنجد، شرکت جویند:
اول منم که در همه عالم نیامدهست
زیباتر از تو در نظرم هیچ منظری
یا خود به حُسن روی تو کس نیست در جهان
یا هست و نیستم ز تو پروای دیگری
بر سروِ قامتت گل و بادامِ روی و چشم
نشنیدهام که سرو چنین آورد بری
رویی که روز روشن اگر برکشد نقاب
پرتو دهد چنان که شب تیره اختری
همراه من مباش که غیرت برند خلق
در دست مفلسی چو ببینند گوهری
من کم نمیکنم سر مویی ز مهر دوست
ور میزند به هر بن موئیم نشتری...
@a_daadbeh
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
شب بزرگداشت زندهیاد اخوان ثالث (آدینه، ۱۵ شهریور ۹۸ ــ برگزارکننده: انجمن علمی ــ ادبی افراز) بود. برخی زردشتیان هم در همایش شرکت کرده بودند. پیام موبد زردشتیان هم خوانده شد. دختری نوجوان، از جملهٔ نوجوانان زردشتی هم با لباس ویژهٔ بانوان زردشتی، شعری از اخوان را دکلمه کرد. لباس آن دختر مرا به یاد روزگاران کودکی و نوجوانیام انداخت که نزد «ملّا»ئی (پیرزنی به نام ملّا ربابه، رحمة الله علیها) قرآن میآموختم؛ ملّایی که برای بانوان زردشتی یراق میبافت. این امر موجب شد تا پیش از سخنرانی اصلی، سخنی کوتاه بگویم در باب اصل «تکثّر دینی (پلورالیسم دینی)»، آنسان که در شهر من، یزد، و به روزگار کودکی و نوجوانی من در آن شهر پیش چشمها بود و بدون دادن هرگونه شعار رعایت میشد. و این است فایل تصویری آن «نطق پیش از دستور»!
@a_daadbeh
@a_daadbeh
بیست و پنجم) عشق به ایران
از عشق به زیباییها (بتها) سخن گفتیم؛ بهویژه از عشق به بتهای جاندار و به بیت سعدی هم استشهاد کردیم، به این بیت:
کافران از بت بیجان چه تمتع دارند
باری آن بت بپرستند که جانی دارد
از عشق به محبوب ازلی ــ ابدی هم بهکوتاهی سخن در میان آوردیم... . اکنون میخواهیم از معشوقی سخن بگوییم بهظاهر بیجان، اما اگر نیک بنگریم جاندارتر از هر جاندار و زندهتر از هر زنده؛ معشوقی که عشق ورزیدن بدو در این جهان، هستی و هویت و شخصیت و حیثیت ماست. سخن از معشوقی است به نام «میهن» و سخن از عشق به موجود مقدسی است که پیامبر گرامی(ص) عشق بدان را بخشی از ایمان یا نشانه ایمان دانسته است: «حُبُّ الوَطَنِ مِنَ الإیمانِ»؛ سخن از عشق به ایران است که چون به ایران، به میهنمان، عشق بورزیم هیچگاه او را از یاد نمیبریم که معشوق ازیادبردنی نیست.
چرا باید به ایران، به میهن، عشق ورزید و چرا باید ایران را از یاد نبرد؟
فایل صوتی در پیوند زیر سخنرانی من در پاسخ بدین پرسش است، در شبِ استاد اسلامی ندوشن، در یزد، بیستم دیماه ۹۷.
yon.ir/wuNDI
@a_daadbeh
از عشق به زیباییها (بتها) سخن گفتیم؛ بهویژه از عشق به بتهای جاندار و به بیت سعدی هم استشهاد کردیم، به این بیت:
کافران از بت بیجان چه تمتع دارند
باری آن بت بپرستند که جانی دارد
از عشق به محبوب ازلی ــ ابدی هم بهکوتاهی سخن در میان آوردیم... . اکنون میخواهیم از معشوقی سخن بگوییم بهظاهر بیجان، اما اگر نیک بنگریم جاندارتر از هر جاندار و زندهتر از هر زنده؛ معشوقی که عشق ورزیدن بدو در این جهان، هستی و هویت و شخصیت و حیثیت ماست. سخن از معشوقی است به نام «میهن» و سخن از عشق به موجود مقدسی است که پیامبر گرامی(ص) عشق بدان را بخشی از ایمان یا نشانه ایمان دانسته است: «حُبُّ الوَطَنِ مِنَ الإیمانِ»؛ سخن از عشق به ایران است که چون به ایران، به میهنمان، عشق بورزیم هیچگاه او را از یاد نمیبریم که معشوق ازیادبردنی نیست.
چرا باید به ایران، به میهن، عشق ورزید و چرا باید ایران را از یاد نبرد؟
فایل صوتی در پیوند زیر سخنرانی من در پاسخ بدین پرسش است، در شبِ استاد اسلامی ندوشن، در یزد، بیستم دیماه ۹۷.
yon.ir/wuNDI
@a_daadbeh
بیست و ششم) وطن ما، ایران
وطن کجاست؟ وطن، خانه است و شهر و کشور؛ یعنی که وطن سه معنا دارد، معانی پیوسته به یکدیگر:
یکم) خانه و کاشانه: در بسیاری از شهرها این تعبیر رایج است که «فلان یک خشت وطن ندارد»؛ یعنی خانه ندارد یا مالک خانه نیست. واژهٔ خشت هم ازآنرو در تعبیر میآید که پیش از ظهور و حضور مدرنیسم و ساختن خانههای جدید با مصالح جدید، بنایان هنرمند خانهها را با خشت خام میساختند.
دوم) شهر (زادگاه): پس از خانه آنجا که زادگاه شخص است وطن به شمار میآید. صباحی بیدگلی میگوید:
وطن به بیدگل اما کسی ندیده صباحی
به دست دستهٔ گل یا به فرق سایهٔ بیدم
در اشعار سعدی و حافظ هم وطن، شیراز است، مثل وطن در این بیت سعدی:
خوشا تفرج نوروز خاصه در شیراز
که برکند دل مرد مسافر از وطنش
یا در این بیت حافظ:
من کز وطن سفر نگزیدم به عمر خویش
در عشق دیدن تو هواخواه غربتم
توصیفهای شورانگیزی که سعدی و حافظ از شیراز بهدست میدهند، بهویژه توصیفهای سعدی، بیانگر وطندوستی، یعنی شیرازدوستی آنهاست:
سعدی اینک به قدم رفت و به سر بازآمد
مفتی ملت اصحاب نظر بازآمد...
میلش از شام به شیراز به خسرو مانست
که به اندیشهٔ شیرین ز شکر بازآمد
این غزل، غزلی است که هنگام بازگشت به شیراز سروده است. غزلی هم که به هنگام ترک شیراز میسراید و با درد و داغ وطن محبوب خود را ترک میکند حکایتگر شور و شیدایی او نسبت به شیراز است:
میروم وز سر حسرت به قفا مینگرم
خبراز پای ندارم که زمین میسپرم
میروم خرّم و خندان و یقین میدانم
که من بیدل بییار نه مرد سفرم
خاک من زنده به تأثیر هوای لب توست
سازگاری نکند آب و هوای دگرم...
به قدم رفتم و ناچار به سر بازآیم
گر به دامن نرسد چنگ قضا و قدرم...
همین حال و هوا و همین احساس را در سخنان حافظ هم میتوان دید؛ مثلاً در این بیت، آن هم با نکتهٔ طنزآمیز رندانهای که در مصراع دوم در کار کرده است:
زین سفر گر به سلامت به وطن بازرسم
نذر کردم که هم از راه به میخانه روم!
نیز در این بیت:
هوای کوی تو از سر نمیرود آری
غریب را دل سرگشته با وطن باشد
سوم) کشور: در روزگار ما وطن به معنی کشور است و وطنپرستی به معنی دوست داشتن شدید میهن!
پرسش این است که آیا این دوستداری پدیدهای امروزی است و گذشتگان چنین محبتی نداشتهاند و از این دوستداری بیخبر و بیبهره بودهاند؟
برخی از محققان بدین پرسش پاسخ مثبت دادهاند و بر این باورند که وطن در نظر قدما زادگاه است و وطندوستی هم دوستداری شهری است که آدمی در آن زاده میشود، اما به نظر میرسد چنین نیست و پدران ما از دوستی کشورشان و از عشق به میهنشان، ایران، نه بیخبر بودهاند و نه بیبهره:
الف) سخن گفتن پدران ما از ایران و ابراز دوستی و عشق نسبت بدان مُثبِت مدعای ماست. حکیم فردوسی بیش از یکهزار و پانصد بار از ایران سخن گفته است، آن هم با شور و احساسی ازایندست:
دریغ است ایران که ویران شود
کنام پلنگان و شیران شود
یا:
که پور فریدون نیای من است
همه شهر ایران سرای من است
یا:
نه از من پسندد جهانآفرین
نه شاه و نه گردان ایرانزمین
و دهها و صدها بیت از این گونه که در آنها از ایران، از شهر ایران یا ایرانشهر یا ایرانزمین سخن رفته است که جمله مراد کشور ایران است. مهر ورزیدن نسبت بدان همانا میهنپرستی و وطندوستی است. بدین نکته هم توجه کنیم که پرستیدن در تعبیر وطنپرستی در معنای محبت شدید نسبت به وطن است، نه پرستیدن در معنایی که در تعبیر خداپرستی به کار میرود.
ابیات بیبدیل حکیم نظامی نیز برهانی است استوار بر اثبات این معنا که وطن در نگاه پدران ما محدود به شهر و زادگاه نبوده است و آنان از معنایی امروزی وطن نیز غافل نبودهاند. در ابیات حکیم نظامی تأمل کنیم:
همه عالم تن است و ایران، دل
نیست گوینده زین قیاس خجل
چونکه ایران دل زمین باشد
دل ز تن به بود، یقین باشد!
با جستجو در متون ادبی و تاریخی دهها و صدها نمونه از این گونه میتوان به دست آورد.
ب) بیتی از شیخ بهایی معروف است و برخی با هدف نفی وطن و وطندوستی، بهخطا، بدان استشهاد میکنند؛ این بیت:
این وطن مصر و عراق و شام نیست
این وطن جاییست کاو را نام نیست
در جهانبینی عرفانی، وطن ناکجاآباد عرفانی است که در اصطلاح از آن با نگاهی به «مقام وحدت» و با نگاهی به «مقام فنا» تعبیر میشود. معنای سخن شیخ هم آن است که: وطنی که من، از منظر جهانبینی عرفانی از آن سخن میگویم، وطنی نیست که با نام مصر (کشور مصر) یا با نام عراق و یا شام (مناطقی در حد و اندازهٔ کشور) از آنها یاد میشود. وطن مورد بحث من، جایی است بینام که با اینگونه نامها نامیده نمیشود؛ همان ناکجاآباد عرفانی! اما آیا «این» در تقابل با «آن» به کار نمیرود و «این وطن» بینام ما را به یاد «آن وطن» یا «آن وطن»هایی که شیخ خود از آنها نام میبرد نمیاندازد؟ و سرانجام وطن درمعنی کشور را به
وطن کجاست؟ وطن، خانه است و شهر و کشور؛ یعنی که وطن سه معنا دارد، معانی پیوسته به یکدیگر:
یکم) خانه و کاشانه: در بسیاری از شهرها این تعبیر رایج است که «فلان یک خشت وطن ندارد»؛ یعنی خانه ندارد یا مالک خانه نیست. واژهٔ خشت هم ازآنرو در تعبیر میآید که پیش از ظهور و حضور مدرنیسم و ساختن خانههای جدید با مصالح جدید، بنایان هنرمند خانهها را با خشت خام میساختند.
دوم) شهر (زادگاه): پس از خانه آنجا که زادگاه شخص است وطن به شمار میآید. صباحی بیدگلی میگوید:
وطن به بیدگل اما کسی ندیده صباحی
به دست دستهٔ گل یا به فرق سایهٔ بیدم
در اشعار سعدی و حافظ هم وطن، شیراز است، مثل وطن در این بیت سعدی:
خوشا تفرج نوروز خاصه در شیراز
که برکند دل مرد مسافر از وطنش
یا در این بیت حافظ:
من کز وطن سفر نگزیدم به عمر خویش
در عشق دیدن تو هواخواه غربتم
توصیفهای شورانگیزی که سعدی و حافظ از شیراز بهدست میدهند، بهویژه توصیفهای سعدی، بیانگر وطندوستی، یعنی شیرازدوستی آنهاست:
سعدی اینک به قدم رفت و به سر بازآمد
مفتی ملت اصحاب نظر بازآمد...
میلش از شام به شیراز به خسرو مانست
که به اندیشهٔ شیرین ز شکر بازآمد
این غزل، غزلی است که هنگام بازگشت به شیراز سروده است. غزلی هم که به هنگام ترک شیراز میسراید و با درد و داغ وطن محبوب خود را ترک میکند حکایتگر شور و شیدایی او نسبت به شیراز است:
میروم وز سر حسرت به قفا مینگرم
خبراز پای ندارم که زمین میسپرم
میروم خرّم و خندان و یقین میدانم
که من بیدل بییار نه مرد سفرم
خاک من زنده به تأثیر هوای لب توست
سازگاری نکند آب و هوای دگرم...
به قدم رفتم و ناچار به سر بازآیم
گر به دامن نرسد چنگ قضا و قدرم...
همین حال و هوا و همین احساس را در سخنان حافظ هم میتوان دید؛ مثلاً در این بیت، آن هم با نکتهٔ طنزآمیز رندانهای که در مصراع دوم در کار کرده است:
زین سفر گر به سلامت به وطن بازرسم
نذر کردم که هم از راه به میخانه روم!
نیز در این بیت:
هوای کوی تو از سر نمیرود آری
غریب را دل سرگشته با وطن باشد
سوم) کشور: در روزگار ما وطن به معنی کشور است و وطنپرستی به معنی دوست داشتن شدید میهن!
پرسش این است که آیا این دوستداری پدیدهای امروزی است و گذشتگان چنین محبتی نداشتهاند و از این دوستداری بیخبر و بیبهره بودهاند؟
برخی از محققان بدین پرسش پاسخ مثبت دادهاند و بر این باورند که وطن در نظر قدما زادگاه است و وطندوستی هم دوستداری شهری است که آدمی در آن زاده میشود، اما به نظر میرسد چنین نیست و پدران ما از دوستی کشورشان و از عشق به میهنشان، ایران، نه بیخبر بودهاند و نه بیبهره:
الف) سخن گفتن پدران ما از ایران و ابراز دوستی و عشق نسبت بدان مُثبِت مدعای ماست. حکیم فردوسی بیش از یکهزار و پانصد بار از ایران سخن گفته است، آن هم با شور و احساسی ازایندست:
دریغ است ایران که ویران شود
کنام پلنگان و شیران شود
یا:
که پور فریدون نیای من است
همه شهر ایران سرای من است
یا:
نه از من پسندد جهانآفرین
نه شاه و نه گردان ایرانزمین
و دهها و صدها بیت از این گونه که در آنها از ایران، از شهر ایران یا ایرانشهر یا ایرانزمین سخن رفته است که جمله مراد کشور ایران است. مهر ورزیدن نسبت بدان همانا میهنپرستی و وطندوستی است. بدین نکته هم توجه کنیم که پرستیدن در تعبیر وطنپرستی در معنای محبت شدید نسبت به وطن است، نه پرستیدن در معنایی که در تعبیر خداپرستی به کار میرود.
ابیات بیبدیل حکیم نظامی نیز برهانی است استوار بر اثبات این معنا که وطن در نگاه پدران ما محدود به شهر و زادگاه نبوده است و آنان از معنایی امروزی وطن نیز غافل نبودهاند. در ابیات حکیم نظامی تأمل کنیم:
همه عالم تن است و ایران، دل
نیست گوینده زین قیاس خجل
چونکه ایران دل زمین باشد
دل ز تن به بود، یقین باشد!
با جستجو در متون ادبی و تاریخی دهها و صدها نمونه از این گونه میتوان به دست آورد.
ب) بیتی از شیخ بهایی معروف است و برخی با هدف نفی وطن و وطندوستی، بهخطا، بدان استشهاد میکنند؛ این بیت:
این وطن مصر و عراق و شام نیست
این وطن جاییست کاو را نام نیست
در جهانبینی عرفانی، وطن ناکجاآباد عرفانی است که در اصطلاح از آن با نگاهی به «مقام وحدت» و با نگاهی به «مقام فنا» تعبیر میشود. معنای سخن شیخ هم آن است که: وطنی که من، از منظر جهانبینی عرفانی از آن سخن میگویم، وطنی نیست که با نام مصر (کشور مصر) یا با نام عراق و یا شام (مناطقی در حد و اندازهٔ کشور) از آنها یاد میشود. وطن مورد بحث من، جایی است بینام که با اینگونه نامها نامیده نمیشود؛ همان ناکجاآباد عرفانی! اما آیا «این» در تقابل با «آن» به کار نمیرود و «این وطن» بینام ما را به یاد «آن وطن» یا «آن وطن»هایی که شیخ خود از آنها نام میبرد نمیاندازد؟ و سرانجام وطن درمعنی کشور را به
ذهن نمیآورد؟
وقتی میگوییم: « این، آن نیست» بیگمان هم «این» در نگاه گوینده واقعیت دارد، هم «آن». مثلاً میگوییم: «این کتاب، گلستان سعدی نیست». معنی این جمله یا این حکم منفی آن است که کتاب دیگری هم هست که گلستان سعدی است. سخن شیخ بهایی هم به همین صورت است: «این وطن، مصر نیست» معنیاش آن است که «آن وطن، مصر است» و در نهایت روشن میشود اولاً، وطن دو گونه است: وطن معنوی عرفانی آنجهانی (دیدگاه عرفانی)، و وطن مادی اینجهانی (دیدگاه ملی)؛ ثانیاً، در نظر قدما وطن محدود به شهر و زادگاه نیست، بلکه معنای سومی نیز دارد؛ معنای کشور.
@a_daadbeh
وقتی میگوییم: « این، آن نیست» بیگمان هم «این» در نگاه گوینده واقعیت دارد، هم «آن». مثلاً میگوییم: «این کتاب، گلستان سعدی نیست». معنی این جمله یا این حکم منفی آن است که کتاب دیگری هم هست که گلستان سعدی است. سخن شیخ بهایی هم به همین صورت است: «این وطن، مصر نیست» معنیاش آن است که «آن وطن، مصر است» و در نهایت روشن میشود اولاً، وطن دو گونه است: وطن معنوی عرفانی آنجهانی (دیدگاه عرفانی)، و وطن مادی اینجهانی (دیدگاه ملی)؛ ثانیاً، در نظر قدما وطن محدود به شهر و زادگاه نیست، بلکه معنای سومی نیز دارد؛ معنای کشور.
@a_daadbeh
بیست و هفتم) میهن، بهمثابهٔ معشوق
به یاد دارم که در جایی خواندم که یکی از محققان فرنگی گفته است: به میهن باید بهمثابهٔ معشوق نگریست و نه بهمثابهٔ ملک. قاجاریه به ایران بهمثابهٔ ملک خود مینگریستند و حاصل آن، شد آنچه شد و نباید میشد و اگر بهوش نباشیم شدنِ آنچه نباید بشود در کمین است! وقتی از ضرورت عشق به میهن سخن میگوییم بدیهی است میهن، عشق ماست؛ معشوقِ ماست. با چنین نگرشی است که برای حفظ وطن تا پای جای ایستادگی میشود. هر جا پای عشق به میان آید غیرت نیز چونان محافظی نیرومند، با انگیزهای که پشتوانهٔ آن نیروی عشق است، حضور مییابد و عاشق را به مدافعی بدل میسازد که تا پای جان در کار دفاع میکوشد. به یاد داریم که غیرت، دو سو یا دو بُعد دارد. یکی آنکه معشوق به دیگری جز عاشق توجه نکند که اگر توجه کند دیگر برای عاشق، معشوق نیست؛ دوم آنکه دیگری به معشوق توجه نکند که این توجه همانا تجاوز است، بهویژه وقتی معشوق، وطن باشد.
آیا این پدیده ــ که به میهن باید بهمثابهٔ عشق (معشوق) نگریست ــ پدیدهای است برآمده از عصر جدید و مدرنیسم و اینگونه امور یا کهن است؟
برآنم که پدران ما این معنا را نیک درمییافتهاند و به ایران بهمثابهٔ معشوق مینگریستهاند. بنگرید:
۱) بیش از ۱۵۰۰ مورد آشکارا نام ایران بر زبان و بر قلم راندن و از عظمت ایران سخن گفتن و با تأسف و اندوهی که به وصف درنگنجد بر ویرانی ایران دریغا گفتن، اینسان (شاهنامه فردوسی):
دریغ است ایران که ویران شود
کنام پلنگان و شیران شود
آیا جز از عشق مایه میگیرد؟
۲) این احساس و این باور که ایران، بهمثابهٔ دل و روح جهان است آیا جز از عشق میتواند مایه بگیرد؟ بنگرید (نظامی، مقدمهٔ هفتپیکر):
همه عالم تن است و ایران، دل
نیست گوینده زین قیاس، خجل
چونکه ایران دل زمین باشد
دل ز تن به بوَد، یقین باشد
نظامی در این بیتها از یک سو دل را در معنی مرکز به کار میبرد تا به طرح یک نظریهٔ کهن هموطنان خود، ایرانیان، بپردازد که بر آن بودند ایران، دل (مرکز) عالم است و از سوی دیگر، دل را به شیوهٔ اهل حکمت و عرفان در معنای روح به کارمیبرد تا بگوید جهان در پرتو ایران، زنده است که سراسر عالم چونان تن است و ایران، روح (دل) این تن به شمار میآید. آیا اظهار چنین نظریهای میتواند جز از عشق مایه بگیرد؟
آثار نظامی، بهویژه آثاری چون خسرو و شیرین و هفتپیکر ــ که آثاری است سراسر ایراندوستانه ــ اثباتکنندهٔ نظریهٔ ما مبنی بر عشق نظامی چونان عشق فردوسی به ایران است و نگاه به ایران بهمثابهٔ عشق (معشوق).
۳) پس از دوران سامانی، که دوران ایرانگرایی بود و عصر فردوسی، دورهٔ حکمرانی ترکان غزنوی و سلجوقی فرامیرسد؛ دوران سرسپردگی به خلیفهٔ بغداد و روزگار ستیز با حکیم فردوسی و درواقع روزگار ستیز با ایرانیّت!
اما آیا این حکمرانان ــ که سرسپردهٔ خلیفه بودند ــ توفیق یافتند؟ هرگز! زیرا گذشته از آنکه خود مجبور بودند به گونهای از ایران سخن بگویند و تظاهر به ایرانگرایی بکنند، شاعران و نویسندگان هم ــ که اگر مداح حاکمان بودند به نوعی زبان مردم هم بودند ــ از عشق به ایران و مظاهر ایرانی سخن میگفتند. من در این یادداشت توجّهتان را به سه نمونه جلب میکنم:
الف) فرخی سیستانی، مداح سلطان محمود غزنوی، فریاد برمیآورد که در سراسر جهان جرئت ندارد سخنی علیه ایران بگوید و به تعبیر مردم نگاه چپ به ایران بکند که اگر چنین کند با شیران (پهلوانان) ایراندوست و مدافع ایران طرف است:
هيچکس را در جهان آن زَهره نیست
کاو سخن راند ز ایران بر زبان
مرغزار ما به شیر آراستهست
بد توان کوشید با شیر ژیان
ب) ناصر خسرو، شاعر ایدئولوژیست، که رفتار و کردارش بر ایدئولوژی استوار است، در عین توجه به باورها و تأکید بر آنها، اینسان از ایران سخن میگوید:
برون کردهست از ایران دیو دین را
ز بیدینی چنین ویران شد ایران
در جهانبینی ناصرخسرو دیو و دیوان، عربهای دستگاه خلافت هستند و در راس آنها خلیفه عرب و ترکان یار و یاور عربها و در این مقام سلجوقیان.
در این بیت، ناصرخسرو، هم نسبت به دین غیرت میورزد، هم به ایران (ملّیت) و نشان میدهد که این دو، قابل جمعاند و در اصطلاح اهل منطق، لایجتمعان نیستند. بر اهل ادب و بر سخنشناسان پوشیده نیست که علاوه بر این معانی، نحوهٔ بیان شاعر و تأکید وی بر ایران از مهر او نسبت به میهن حکایت میکند. من در جایی دیگر از ایرانگرایی ناصرخسرو نیز سخن گفتهام.
ج) گاه عشق ورزیدن به ایران، با استفاده از نمادهای ایرانیای مثل نمادهای اساطیری و تاریخی صورت میگیرد. از جملهٔ این نمادها «رستم»، پهلوان اساطیری ایران است که نماد برجستهٔ عشق به ایران است... .
@a_daadbeh
به یاد دارم که در جایی خواندم که یکی از محققان فرنگی گفته است: به میهن باید بهمثابهٔ معشوق نگریست و نه بهمثابهٔ ملک. قاجاریه به ایران بهمثابهٔ ملک خود مینگریستند و حاصل آن، شد آنچه شد و نباید میشد و اگر بهوش نباشیم شدنِ آنچه نباید بشود در کمین است! وقتی از ضرورت عشق به میهن سخن میگوییم بدیهی است میهن، عشق ماست؛ معشوقِ ماست. با چنین نگرشی است که برای حفظ وطن تا پای جای ایستادگی میشود. هر جا پای عشق به میان آید غیرت نیز چونان محافظی نیرومند، با انگیزهای که پشتوانهٔ آن نیروی عشق است، حضور مییابد و عاشق را به مدافعی بدل میسازد که تا پای جان در کار دفاع میکوشد. به یاد داریم که غیرت، دو سو یا دو بُعد دارد. یکی آنکه معشوق به دیگری جز عاشق توجه نکند که اگر توجه کند دیگر برای عاشق، معشوق نیست؛ دوم آنکه دیگری به معشوق توجه نکند که این توجه همانا تجاوز است، بهویژه وقتی معشوق، وطن باشد.
آیا این پدیده ــ که به میهن باید بهمثابهٔ عشق (معشوق) نگریست ــ پدیدهای است برآمده از عصر جدید و مدرنیسم و اینگونه امور یا کهن است؟
برآنم که پدران ما این معنا را نیک درمییافتهاند و به ایران بهمثابهٔ معشوق مینگریستهاند. بنگرید:
۱) بیش از ۱۵۰۰ مورد آشکارا نام ایران بر زبان و بر قلم راندن و از عظمت ایران سخن گفتن و با تأسف و اندوهی که به وصف درنگنجد بر ویرانی ایران دریغا گفتن، اینسان (شاهنامه فردوسی):
دریغ است ایران که ویران شود
کنام پلنگان و شیران شود
آیا جز از عشق مایه میگیرد؟
۲) این احساس و این باور که ایران، بهمثابهٔ دل و روح جهان است آیا جز از عشق میتواند مایه بگیرد؟ بنگرید (نظامی، مقدمهٔ هفتپیکر):
همه عالم تن است و ایران، دل
نیست گوینده زین قیاس، خجل
چونکه ایران دل زمین باشد
دل ز تن به بوَد، یقین باشد
نظامی در این بیتها از یک سو دل را در معنی مرکز به کار میبرد تا به طرح یک نظریهٔ کهن هموطنان خود، ایرانیان، بپردازد که بر آن بودند ایران، دل (مرکز) عالم است و از سوی دیگر، دل را به شیوهٔ اهل حکمت و عرفان در معنای روح به کارمیبرد تا بگوید جهان در پرتو ایران، زنده است که سراسر عالم چونان تن است و ایران، روح (دل) این تن به شمار میآید. آیا اظهار چنین نظریهای میتواند جز از عشق مایه بگیرد؟
آثار نظامی، بهویژه آثاری چون خسرو و شیرین و هفتپیکر ــ که آثاری است سراسر ایراندوستانه ــ اثباتکنندهٔ نظریهٔ ما مبنی بر عشق نظامی چونان عشق فردوسی به ایران است و نگاه به ایران بهمثابهٔ عشق (معشوق).
۳) پس از دوران سامانی، که دوران ایرانگرایی بود و عصر فردوسی، دورهٔ حکمرانی ترکان غزنوی و سلجوقی فرامیرسد؛ دوران سرسپردگی به خلیفهٔ بغداد و روزگار ستیز با حکیم فردوسی و درواقع روزگار ستیز با ایرانیّت!
اما آیا این حکمرانان ــ که سرسپردهٔ خلیفه بودند ــ توفیق یافتند؟ هرگز! زیرا گذشته از آنکه خود مجبور بودند به گونهای از ایران سخن بگویند و تظاهر به ایرانگرایی بکنند، شاعران و نویسندگان هم ــ که اگر مداح حاکمان بودند به نوعی زبان مردم هم بودند ــ از عشق به ایران و مظاهر ایرانی سخن میگفتند. من در این یادداشت توجّهتان را به سه نمونه جلب میکنم:
الف) فرخی سیستانی، مداح سلطان محمود غزنوی، فریاد برمیآورد که در سراسر جهان جرئت ندارد سخنی علیه ایران بگوید و به تعبیر مردم نگاه چپ به ایران بکند که اگر چنین کند با شیران (پهلوانان) ایراندوست و مدافع ایران طرف است:
هيچکس را در جهان آن زَهره نیست
کاو سخن راند ز ایران بر زبان
مرغزار ما به شیر آراستهست
بد توان کوشید با شیر ژیان
ب) ناصر خسرو، شاعر ایدئولوژیست، که رفتار و کردارش بر ایدئولوژی استوار است، در عین توجه به باورها و تأکید بر آنها، اینسان از ایران سخن میگوید:
برون کردهست از ایران دیو دین را
ز بیدینی چنین ویران شد ایران
در جهانبینی ناصرخسرو دیو و دیوان، عربهای دستگاه خلافت هستند و در راس آنها خلیفه عرب و ترکان یار و یاور عربها و در این مقام سلجوقیان.
در این بیت، ناصرخسرو، هم نسبت به دین غیرت میورزد، هم به ایران (ملّیت) و نشان میدهد که این دو، قابل جمعاند و در اصطلاح اهل منطق، لایجتمعان نیستند. بر اهل ادب و بر سخنشناسان پوشیده نیست که علاوه بر این معانی، نحوهٔ بیان شاعر و تأکید وی بر ایران از مهر او نسبت به میهن حکایت میکند. من در جایی دیگر از ایرانگرایی ناصرخسرو نیز سخن گفتهام.
ج) گاه عشق ورزیدن به ایران، با استفاده از نمادهای ایرانیای مثل نمادهای اساطیری و تاریخی صورت میگیرد. از جملهٔ این نمادها «رستم»، پهلوان اساطیری ایران است که نماد برجستهٔ عشق به ایران است... .
@a_daadbeh
بیست و هشتم) نمادهای ملی، ابزار ابراز عشق به ایران
ایران، پیوسته، در تمام دورههای تاریخ این کشور، عشق مردمش بوده است و بیگمان، عشق، نه از یادبردنی است، نه فراموششدنی!
عشق به ایران، در درازای تاریخ با دو ابزار ابراز شده است : نام ایران؛ نمادهای ملی (ایرانی)
۱) نام ایران: در دورهٔ نخست ادب فارسی بعد از اسلام ــ که باید آن را عصر فردوسی نامید ــ ابراز عشق به ایران با ابزار نام مقدس ایران انجام گرفته است. در یادداشت پیشین از این روش سخن رفت و شواهدی از شاهنامه، از هفتپیکر نظامی و از دیوان فرخی سیستانی ذکر شد. نیز مثل این بیت رودکی:
... شادی بوجعفر احمدبن محمد
آن مه آزادگان و مفخر ایران
که در آن شاعر (البته با توجه به ابیات قبل و بعد این بیت در قصیده) در گوشهای از ایران با احساسی ایراندوستانه از ایران سخن میگوید و ممدوح را شخصیتی معرفی میکند که افتخار ایران است.
۲) نمادهای ملی (ایرانی): پس از دوران نخست ــ که از آن به عصر فردوسی تعبیر کردیم ــ و فرارسیدن دورهٔ دوم ــ که بایسته است آن را عصر سعدی بخوانیم ــ غزل، بهجای قصیده، صدرنشین دیوان شعر شد و عشق و عرفان بر فضای معنایی غزل حاکمیت یافت. در این دوران واژهٔ ایران در اشعار شاعران بس اندک است یا اساساً جای آن خالی است. بهعنوان مثال حافظ از واژهٔ ایران استفاده نکرده، اما این بدان معنا نیست که ایران را از یاد برده است. مگر میشود شاعری که دیوان او، به تعبیر استاد اسلامی ندوشن، «شاهنامهٔ دیگری» است ایران را از یاد ببرد و به ایران مهر نورزد؟! در این دوران یادکرد ایران و ابراز مهر به وطن از طریق نمادهای ملی، اعم از نمادهای تاریخی و اساطیری، صورت میپذیرد. حافظ در این ابیات چه میگوید؟
قدح به شرط ادبگیر زآنکه ترکیبش
ز کاسهٔ سر جمشید و بهمن است و قباد
که آگه است که کاووس و کی کجا رفتند
که واقف است که چون رفت تختجم بر باد
زحسرت لب شیرین هنوز میبینم
که لاله میدمد از خون دیدهٔ فرهاد
مگر که لاله بدانست بیوفایی دهر
که تا بزاد و بشد جام می ز کف ننهاد
امثال این اشارات و این تلمیحات در شعر حافظ و سعدی و دیگر شاعران پیرو سبک عراقی و به عبارت دیگر شاعران عارفمشرب یا متمایل به عرفان، حتی در شعر مولوی، کم نیست.
در سخن خواجه، هم تعظیم و تجلیل فرهنگ ایران هست، هم تعظیم و تجلیل بزرگان این فرهنگ و سرانجام اظهار تأسفی ژرف به سبب از دست رفتن آنچه از دست رفته است و در نهایت، یاد کردن از ایران و فرهنگ ارجمند آن؛ فرهنگی که خواجه میداند خود او و بزرگانی چون او نیز برآمده از آنند، فرهنگی که اگر میراثدارانش درست عمل کنند همچنان پویا و زایاست که به گفتهٔ علامه اقبال لاهوری:
گمان مبر که به پایان رسید کار مغان
هزار بادهٔ ناخورده در رگ تاک است
@a_daadbeh
ایران، پیوسته، در تمام دورههای تاریخ این کشور، عشق مردمش بوده است و بیگمان، عشق، نه از یادبردنی است، نه فراموششدنی!
عشق به ایران، در درازای تاریخ با دو ابزار ابراز شده است : نام ایران؛ نمادهای ملی (ایرانی)
۱) نام ایران: در دورهٔ نخست ادب فارسی بعد از اسلام ــ که باید آن را عصر فردوسی نامید ــ ابراز عشق به ایران با ابزار نام مقدس ایران انجام گرفته است. در یادداشت پیشین از این روش سخن رفت و شواهدی از شاهنامه، از هفتپیکر نظامی و از دیوان فرخی سیستانی ذکر شد. نیز مثل این بیت رودکی:
... شادی بوجعفر احمدبن محمد
آن مه آزادگان و مفخر ایران
که در آن شاعر (البته با توجه به ابیات قبل و بعد این بیت در قصیده) در گوشهای از ایران با احساسی ایراندوستانه از ایران سخن میگوید و ممدوح را شخصیتی معرفی میکند که افتخار ایران است.
۲) نمادهای ملی (ایرانی): پس از دوران نخست ــ که از آن به عصر فردوسی تعبیر کردیم ــ و فرارسیدن دورهٔ دوم ــ که بایسته است آن را عصر سعدی بخوانیم ــ غزل، بهجای قصیده، صدرنشین دیوان شعر شد و عشق و عرفان بر فضای معنایی غزل حاکمیت یافت. در این دوران واژهٔ ایران در اشعار شاعران بس اندک است یا اساساً جای آن خالی است. بهعنوان مثال حافظ از واژهٔ ایران استفاده نکرده، اما این بدان معنا نیست که ایران را از یاد برده است. مگر میشود شاعری که دیوان او، به تعبیر استاد اسلامی ندوشن، «شاهنامهٔ دیگری» است ایران را از یاد ببرد و به ایران مهر نورزد؟! در این دوران یادکرد ایران و ابراز مهر به وطن از طریق نمادهای ملی، اعم از نمادهای تاریخی و اساطیری، صورت میپذیرد. حافظ در این ابیات چه میگوید؟
قدح به شرط ادبگیر زآنکه ترکیبش
ز کاسهٔ سر جمشید و بهمن است و قباد
که آگه است که کاووس و کی کجا رفتند
که واقف است که چون رفت تختجم بر باد
زحسرت لب شیرین هنوز میبینم
که لاله میدمد از خون دیدهٔ فرهاد
مگر که لاله بدانست بیوفایی دهر
که تا بزاد و بشد جام می ز کف ننهاد
امثال این اشارات و این تلمیحات در شعر حافظ و سعدی و دیگر شاعران پیرو سبک عراقی و به عبارت دیگر شاعران عارفمشرب یا متمایل به عرفان، حتی در شعر مولوی، کم نیست.
در سخن خواجه، هم تعظیم و تجلیل فرهنگ ایران هست، هم تعظیم و تجلیل بزرگان این فرهنگ و سرانجام اظهار تأسفی ژرف به سبب از دست رفتن آنچه از دست رفته است و در نهایت، یاد کردن از ایران و فرهنگ ارجمند آن؛ فرهنگی که خواجه میداند خود او و بزرگانی چون او نیز برآمده از آنند، فرهنگی که اگر میراثدارانش درست عمل کنند همچنان پویا و زایاست که به گفتهٔ علامه اقبال لاهوری:
گمان مبر که به پایان رسید کار مغان
هزار بادهٔ ناخورده در رگ تاک است
@a_daadbeh
بیست و نهم) یادکرد ایران در عصر صائب
از یادکرد ایران در دو دوره یا دو عصر سخن گفتیم:
ــ دورۀ سبک خراسانی یا عصر فردوسی؛
ــ دورۀ سبک عراقی یا عصر سعدی.
با فرارسیدن دوران صفویه ــ که باید آن را عصر صائب خواند ــ ایران، در ادب فارسی، از دو دیدگاه مورد توجه قرار گرفت؛ بدین معنا که دیدگاه حاکم بر عصر فردوسی با دیدگاه حاکم بر عصر سعدی بهگونهای به هم آمیخت. در این عصر، عصر صائب، بابت توجه به ایران و مهر ورزیدن نسبت به وطن و تأکید بر هویت ملی، دو ویژگی به چشم میآید: ۱) توجه به شاهنامه؛ ۲) استفاده از نام «ایران» برای نشان دادن مهروزی به ایران.
دشمنان ایران پس از فردوسی، علیه فردوسی و شاهنامه ،از طریق یک برنامهریزی، هر کوششی میتوانستند کردند. شاعران و نویسندگان مداح خودفروخته از هر دیکتاتور مردمکشی «رستم» ساختند؛ به گفتۀ خودشان رستم راستین دربرابر رستم دروغین شاهنامه! و شاهنامههای دروغین تاریخی بافتند که زندهیاد استاد ذبیحالله صفا گزارش محققانۀ آن را درکتاب مستطاب تاریخ ادبیات آورده است.
در دورۀ صفوی، با همۀ دستاوردهای مثبت و منفی آن، حکومتهای گوناگون ــ که مصداق ملوکالطوایفی بود ــ جای خود را به یک حکومت قدرتمند با مرکزیت واحد داد؛ یعنی که وحدت ایران تحقق یافت و چونان سدۀ چهارم، که دوران شکوهمند رنسانس در ایران پس از اسلام به شمار میآید، گونهای نوزایی پدیدآمد که نیاز جامعۀ آن روز و نیاز حکومت نوخاستۀ صفوی، تحت لوای شیعی بود. خردمندان در آن روزگار دریافتند که بدون شاهنامه «هویت ملی» بیمعناست. شاهنامه بازنویسی شد، تهذیب و تزیین شد و مهمتر از همه خوانده شد. در سپاه منصب شاهنامهخوانی ایجاد شد و هنگام نبرد سپاه با دشمن، شاهنامهخوان با صدای بلند شاهنامه میخواند و جنگجویان را به نبرد برمیانگیخت. جالب است که در سپاه دشمن، یعنی سپاه عثمانی هم همین منصب وجود داشت و شاهنامهخوان، هنگام نبرد، سپاه عثمانی را به نبرد برمیانگیخت. آخر در آن روزگار زبان شاهنامه، زبان فارسی، زبان فرهنگی سراسر ایران فرهنگی، از جمله روم (که باقیماندۀ آن ترکیۀ فعلی است) بود و سلجوقیان روم چنان فارسیگرا و شاهنامهدوست بودند که نامهایشان نیز شاهنامهای بود: کیکاووس و... .
باری، توجه به شاهنامه یعنی توجه به ایران که شاهنامه یعنی: ایران!
در این دوره، یعنی دورۀ صائب، چونان عصر فردوسی، دوباره با واژه مقدس ایران نیز در شعر روبهرو هستیم؛ یعنی ابراز مهر به ایران، در کنار مدد جستن از شاهنامه، از طریق واژۀ ایران نیز صورت میگیرد. با استشهاد به برخی ابیات صائب سخن را به پایان میبرم:
بر حریفان چون گوارا نیست صائب طرز تو
به که بفرستی به ایران نسخۀ اشعار را
(که ایرانیان نوگرا طرز نو را میشناسند و میفهمند)
داشتم شکوه ز ایران، به تلافی گردون
در فرامشکدۀ هند رها کرد مرا
شکستگی نرسد خامۀ تو را صائب
که سرخ کرد ز گفتار، روی ایران را
هند چون دنیای غدّار است و ایرانْ آخرت
هر که نفرستد به عقبی، مال دنیا، غافل است
جواب آن غزلِ طالب است این صائب
کز اوست روی سخنگسترانِ ایران سرخ
نگاه کج نتوانند سوی ایران کرد
ز بیم تیغ کجش خسروان ملکستان
@a_daadbeh
از یادکرد ایران در دو دوره یا دو عصر سخن گفتیم:
ــ دورۀ سبک خراسانی یا عصر فردوسی؛
ــ دورۀ سبک عراقی یا عصر سعدی.
با فرارسیدن دوران صفویه ــ که باید آن را عصر صائب خواند ــ ایران، در ادب فارسی، از دو دیدگاه مورد توجه قرار گرفت؛ بدین معنا که دیدگاه حاکم بر عصر فردوسی با دیدگاه حاکم بر عصر سعدی بهگونهای به هم آمیخت. در این عصر، عصر صائب، بابت توجه به ایران و مهر ورزیدن نسبت به وطن و تأکید بر هویت ملی، دو ویژگی به چشم میآید: ۱) توجه به شاهنامه؛ ۲) استفاده از نام «ایران» برای نشان دادن مهروزی به ایران.
دشمنان ایران پس از فردوسی، علیه فردوسی و شاهنامه ،از طریق یک برنامهریزی، هر کوششی میتوانستند کردند. شاعران و نویسندگان مداح خودفروخته از هر دیکتاتور مردمکشی «رستم» ساختند؛ به گفتۀ خودشان رستم راستین دربرابر رستم دروغین شاهنامه! و شاهنامههای دروغین تاریخی بافتند که زندهیاد استاد ذبیحالله صفا گزارش محققانۀ آن را درکتاب مستطاب تاریخ ادبیات آورده است.
در دورۀ صفوی، با همۀ دستاوردهای مثبت و منفی آن، حکومتهای گوناگون ــ که مصداق ملوکالطوایفی بود ــ جای خود را به یک حکومت قدرتمند با مرکزیت واحد داد؛ یعنی که وحدت ایران تحقق یافت و چونان سدۀ چهارم، که دوران شکوهمند رنسانس در ایران پس از اسلام به شمار میآید، گونهای نوزایی پدیدآمد که نیاز جامعۀ آن روز و نیاز حکومت نوخاستۀ صفوی، تحت لوای شیعی بود. خردمندان در آن روزگار دریافتند که بدون شاهنامه «هویت ملی» بیمعناست. شاهنامه بازنویسی شد، تهذیب و تزیین شد و مهمتر از همه خوانده شد. در سپاه منصب شاهنامهخوانی ایجاد شد و هنگام نبرد سپاه با دشمن، شاهنامهخوان با صدای بلند شاهنامه میخواند و جنگجویان را به نبرد برمیانگیخت. جالب است که در سپاه دشمن، یعنی سپاه عثمانی هم همین منصب وجود داشت و شاهنامهخوان، هنگام نبرد، سپاه عثمانی را به نبرد برمیانگیخت. آخر در آن روزگار زبان شاهنامه، زبان فارسی، زبان فرهنگی سراسر ایران فرهنگی، از جمله روم (که باقیماندۀ آن ترکیۀ فعلی است) بود و سلجوقیان روم چنان فارسیگرا و شاهنامهدوست بودند که نامهایشان نیز شاهنامهای بود: کیکاووس و... .
باری، توجه به شاهنامه یعنی توجه به ایران که شاهنامه یعنی: ایران!
در این دوره، یعنی دورۀ صائب، چونان عصر فردوسی، دوباره با واژه مقدس ایران نیز در شعر روبهرو هستیم؛ یعنی ابراز مهر به ایران، در کنار مدد جستن از شاهنامه، از طریق واژۀ ایران نیز صورت میگیرد. با استشهاد به برخی ابیات صائب سخن را به پایان میبرم:
بر حریفان چون گوارا نیست صائب طرز تو
به که بفرستی به ایران نسخۀ اشعار را
(که ایرانیان نوگرا طرز نو را میشناسند و میفهمند)
داشتم شکوه ز ایران، به تلافی گردون
در فرامشکدۀ هند رها کرد مرا
شکستگی نرسد خامۀ تو را صائب
که سرخ کرد ز گفتار، روی ایران را
هند چون دنیای غدّار است و ایرانْ آخرت
هر که نفرستد به عقبی، مال دنیا، غافل است
جواب آن غزلِ طالب است این صائب
کز اوست روی سخنگسترانِ ایران سرخ
نگاه کج نتوانند سوی ایران کرد
ز بیم تیغ کجش خسروان ملکستان
@a_daadbeh
سیام) یادکرد ایران در دورهٔ بازگشت ادبی
بازگشت ادبی که زمینههای آن از اواخر عصر صفوی و سپس در دوران افشاریان و زندیان فراهم آمد، در دوران قاجار، بهویژه از روزگار فتحعلیشاه، رواج و رونق یافت. بازگشت، همانا بازگشت به شیوهٔ شاعران سبک خراسانی در قصیدهسرایی و به روش شاعران سبک عراقی در غزلسرایی است، یعنی بازگشت شاعران به روش رایج در عصر فردوسی و سعدی که پیشتر از آن سخن گفتیم.
توجه دوباره به شاهنامه، از عصر صفوی، بهعنوان یکی از بنیادیترین بنیادهای هویت ملی، در این عصر استمرار یافت، بدان سبب که قاجاریان سلسلهای پدید آوردند که به سلسلههای قدرتمند کهن میمانست؛ به سلسلههای غزنوی و سلجوقی. شهنشاهنامه، سروده فتحعلیخان صبای کاشانی، در قالب مثنوی و در بحر متقارب ( بحر شاهنامه) روایتی از جنگهای فتحعلیشاه همراه با گزارشی از تاریخ قاجار، نمونه کوچکی است از توجه به شاهنامه در این عصر و از تاثیر شاهنامه در این دوران... آغامحمدخان، بهرغم کجتابیها و کجروشیهایش سربازی دلآور بود و وحدت ایران را تثبیت کرد و لرزه بر اندام دشمنان ایران انداخت. گفتهاند و نوشتهاند شبی که در قلعهٔ شوشی کشته شد، کاترین، امپراتور روسیه، گفت: بعد از مدتها، در آن شب آرام خفتم! پس از وی بیخردیها موجب شکستها شد؛ شکستها در برابر روسیه. به نظر میرسد باید در بخشهایی از تاریخمان بازنگری کنیم، از جمله در تاریخ صفویه و قاجاریه... . باری پدید آمدن امپراتوری به شیوهٔ کهن لوازمی داشت و نتایجی که از جملهٔ آن لوازم و نتایج، با توجه به وضعیت آن روزگار کشورمان، پدید آمدن دستگاهی تبلیغاتی با ابزار شعر و شاعری بود که به هرحال، اگر منصفانه بنگریم، به سود ادبیات تمام شد.
تحولات اجتماعی و سیاسی (مثل جنگهای ایران و روس، ارتباط با اروپا، انقلاب مشروطه و...) که از عوامل تأثیرگذار بر هنر است، در بازگشت ادبی اثرگذاشت و آن را به جریانهای گوناگون، از سنتیترین تا مدرنترین، تقسیم کرد و نتایجی گوناگون به بار آورد؛ از کهنترین گونهٔ شعر مثل قصاید مدحی تا شعر نو یا جدید، موسوم به شعر نیمایی، که بایسته است در باب هریک از جریانهای بازگشت و دستاوردهای آن تحقیقی جداگانه صورتگیرد، زیرا هریک از جریانهای ادبی در روزگار ما، اعم از جریانهای سنتی، نیمهسنتی و جریانهای نو (مدرن)، البته به نسبتهای مختلف، از میراث ادبی بازگشت، متأثر و بهرهمند است.
باری، توجه به میهن و یادکرد ایران با شیوههایی که از آنها سخن رفت، در پی ارتباط میهنمان با اروپا و ظهور جنبش مشروطه، به عواملی تازه پیوست و موجب شد تا وطن در شعر شاعران حال و هوا و جلوه و جلایی دیگربیابد و سرودههای ایرانگرایانه، هم از لحاظ ادبی، هم از لحاظ میهنی و انقلابی و پرورش حس میهندوستی، نقشی ویژه ایفا کند و دستآوردهایی ویژه بهبارآورد؛ دستآوردهاییکه هریک درخور توجه و شایستهٔ بحثی جداگانه خواهد بود. این یادداشت را با ابیاتی از یک قصیدهٔ ایراندوستانه شهریار به سر میبرم؛ قصيدهای با این مطلع:
پیام من به گردان و دلیران
جوانان و جوانمردان ایران...
و با ابیاتی چون:
بهگوش ابر گوید تخت جمشید
هنوز افسانهٔ کیوان سریران
هنوزش انعکاس افتد در آفاق
غریو اردوانان، اردشیران
نه نام از دین نه از دانش نشان بود
که بنگاه تمدن بود ایران
هنوزش ناظران ذوق و صنعت
نظر برمنظرند از بینظیران...
قصیدهای که سرانجام با این بیت تکاندهنده و ایراندوستانه بهپایان میرسد:
گرم خون ریخت دشمن، شهریارا
به خون دانی چه بندم نقش؟ ایران!
@a_daadbeh
بازگشت ادبی که زمینههای آن از اواخر عصر صفوی و سپس در دوران افشاریان و زندیان فراهم آمد، در دوران قاجار، بهویژه از روزگار فتحعلیشاه، رواج و رونق یافت. بازگشت، همانا بازگشت به شیوهٔ شاعران سبک خراسانی در قصیدهسرایی و به روش شاعران سبک عراقی در غزلسرایی است، یعنی بازگشت شاعران به روش رایج در عصر فردوسی و سعدی که پیشتر از آن سخن گفتیم.
توجه دوباره به شاهنامه، از عصر صفوی، بهعنوان یکی از بنیادیترین بنیادهای هویت ملی، در این عصر استمرار یافت، بدان سبب که قاجاریان سلسلهای پدید آوردند که به سلسلههای قدرتمند کهن میمانست؛ به سلسلههای غزنوی و سلجوقی. شهنشاهنامه، سروده فتحعلیخان صبای کاشانی، در قالب مثنوی و در بحر متقارب ( بحر شاهنامه) روایتی از جنگهای فتحعلیشاه همراه با گزارشی از تاریخ قاجار، نمونه کوچکی است از توجه به شاهنامه در این عصر و از تاثیر شاهنامه در این دوران... آغامحمدخان، بهرغم کجتابیها و کجروشیهایش سربازی دلآور بود و وحدت ایران را تثبیت کرد و لرزه بر اندام دشمنان ایران انداخت. گفتهاند و نوشتهاند شبی که در قلعهٔ شوشی کشته شد، کاترین، امپراتور روسیه، گفت: بعد از مدتها، در آن شب آرام خفتم! پس از وی بیخردیها موجب شکستها شد؛ شکستها در برابر روسیه. به نظر میرسد باید در بخشهایی از تاریخمان بازنگری کنیم، از جمله در تاریخ صفویه و قاجاریه... . باری پدید آمدن امپراتوری به شیوهٔ کهن لوازمی داشت و نتایجی که از جملهٔ آن لوازم و نتایج، با توجه به وضعیت آن روزگار کشورمان، پدید آمدن دستگاهی تبلیغاتی با ابزار شعر و شاعری بود که به هرحال، اگر منصفانه بنگریم، به سود ادبیات تمام شد.
تحولات اجتماعی و سیاسی (مثل جنگهای ایران و روس، ارتباط با اروپا، انقلاب مشروطه و...) که از عوامل تأثیرگذار بر هنر است، در بازگشت ادبی اثرگذاشت و آن را به جریانهای گوناگون، از سنتیترین تا مدرنترین، تقسیم کرد و نتایجی گوناگون به بار آورد؛ از کهنترین گونهٔ شعر مثل قصاید مدحی تا شعر نو یا جدید، موسوم به شعر نیمایی، که بایسته است در باب هریک از جریانهای بازگشت و دستاوردهای آن تحقیقی جداگانه صورتگیرد، زیرا هریک از جریانهای ادبی در روزگار ما، اعم از جریانهای سنتی، نیمهسنتی و جریانهای نو (مدرن)، البته به نسبتهای مختلف، از میراث ادبی بازگشت، متأثر و بهرهمند است.
باری، توجه به میهن و یادکرد ایران با شیوههایی که از آنها سخن رفت، در پی ارتباط میهنمان با اروپا و ظهور جنبش مشروطه، به عواملی تازه پیوست و موجب شد تا وطن در شعر شاعران حال و هوا و جلوه و جلایی دیگربیابد و سرودههای ایرانگرایانه، هم از لحاظ ادبی، هم از لحاظ میهنی و انقلابی و پرورش حس میهندوستی، نقشی ویژه ایفا کند و دستآوردهایی ویژه بهبارآورد؛ دستآوردهاییکه هریک درخور توجه و شایستهٔ بحثی جداگانه خواهد بود. این یادداشت را با ابیاتی از یک قصیدهٔ ایراندوستانه شهریار به سر میبرم؛ قصيدهای با این مطلع:
پیام من به گردان و دلیران
جوانان و جوانمردان ایران...
و با ابیاتی چون:
بهگوش ابر گوید تخت جمشید
هنوز افسانهٔ کیوان سریران
هنوزش انعکاس افتد در آفاق
غریو اردوانان، اردشیران
نه نام از دین نه از دانش نشان بود
که بنگاه تمدن بود ایران
هنوزش ناظران ذوق و صنعت
نظر برمنظرند از بینظیران...
قصیدهای که سرانجام با این بیت تکاندهنده و ایراندوستانه بهپایان میرسد:
گرم خون ریخت دشمن، شهریارا
به خون دانی چه بندم نقش؟ ایران!
@a_daadbeh
با درود به یاران و همراهان
سیویکم) شاهنامه یعنی ایران
بنا به خواست برخی از یاران و همراهان، گهگاه فایل برخی از سخنرانیهای خود را در کانال میگذارم. متأسفانه فایلها دیر به دستم میرسد. آن فایلها هم که زود به دست میآید، غالباً، کیفیت مطلوبی ندارد. به همین سبب در این زمینه، چنانکه بایسته است، نتوانستهام پاسخگوی یاران باشم.
خوشبختانه فایل صوتی سخنرانی دیشب، یکشنبه ۹۸/۱۱/۲۷ هم زود به دست آمد، هم کیفیت مناسبی دارد و مناسب است برای کانال.
در یادداشتهای سیگانه از عشق و از ایران سخن در میان آوردم که عشق از ایران و ایران از عشق، جدانیست؛ آنسان که میتوان گفت «عشق»، گذشته از آنکه شرط لازم پیوند با میهن است، در «حکمت ملی ایران» ــ که از اضلاع مثلث هویت ملی است ــ و در روششناسی این حکمت، نقشی بنیادین دارد. عقل، در مرحلهٔ نخست، ذهن را میپرورد و عشق، در مرحله دوم، ذهن و روحِ پرورشیافته با عقل (خرد) را تزکیه و تصفیه میکند و آمادهٔ دریافت معانی بلند حکمتی میسازد که در فرهنگ ایران از آن به «حکمت ملی (حکمت اشراقی)» تعبیر میشود؛ حکمتی که اگر بهدرستی تعلیم شود از آن «خردمندی» به بار میآید؛ آنگونه خردمندی که حکیم طوس، فردوسی، از آن سخن میگفت؛ آنگونه خردمندی که در شاهنامه متجلی است و سرانجام آنگونه خردمندی که رهنمای انسان و سعادتبخش آدمی است:
خرد رهنمای و خرد دلگشای
خرد دست گیرد به هر دو سرای
و آخرین سخن آنکه شاهنامه، چنانکه سرچشمهٔ زبان و ادب ملی و تاریخ و اساطیر ملی است، سرچشمهٔ حکمت ملی نیز هست. شاهنامه یعنی ایران و ایران یعنی شاهنامه. در برخی از یادداشتهای پیشین هم گفتهام که یکی از روشهای یادکردایران، در ادب فارسی و حتی در زندگی مردم ایران، یادکرد شاهنامه است؛ شاهنامه، ایران را تداعی میکند و ایران، شاهنامه را.
@a_daadbeh
سیویکم) شاهنامه یعنی ایران
بنا به خواست برخی از یاران و همراهان، گهگاه فایل برخی از سخنرانیهای خود را در کانال میگذارم. متأسفانه فایلها دیر به دستم میرسد. آن فایلها هم که زود به دست میآید، غالباً، کیفیت مطلوبی ندارد. به همین سبب در این زمینه، چنانکه بایسته است، نتوانستهام پاسخگوی یاران باشم.
خوشبختانه فایل صوتی سخنرانی دیشب، یکشنبه ۹۸/۱۱/۲۷ هم زود به دست آمد، هم کیفیت مناسبی دارد و مناسب است برای کانال.
در یادداشتهای سیگانه از عشق و از ایران سخن در میان آوردم که عشق از ایران و ایران از عشق، جدانیست؛ آنسان که میتوان گفت «عشق»، گذشته از آنکه شرط لازم پیوند با میهن است، در «حکمت ملی ایران» ــ که از اضلاع مثلث هویت ملی است ــ و در روششناسی این حکمت، نقشی بنیادین دارد. عقل، در مرحلهٔ نخست، ذهن را میپرورد و عشق، در مرحله دوم، ذهن و روحِ پرورشیافته با عقل (خرد) را تزکیه و تصفیه میکند و آمادهٔ دریافت معانی بلند حکمتی میسازد که در فرهنگ ایران از آن به «حکمت ملی (حکمت اشراقی)» تعبیر میشود؛ حکمتی که اگر بهدرستی تعلیم شود از آن «خردمندی» به بار میآید؛ آنگونه خردمندی که حکیم طوس، فردوسی، از آن سخن میگفت؛ آنگونه خردمندی که در شاهنامه متجلی است و سرانجام آنگونه خردمندی که رهنمای انسان و سعادتبخش آدمی است:
خرد رهنمای و خرد دلگشای
خرد دست گیرد به هر دو سرای
و آخرین سخن آنکه شاهنامه، چنانکه سرچشمهٔ زبان و ادب ملی و تاریخ و اساطیر ملی است، سرچشمهٔ حکمت ملی نیز هست. شاهنامه یعنی ایران و ایران یعنی شاهنامه. در برخی از یادداشتهای پیشین هم گفتهام که یکی از روشهای یادکردایران، در ادب فارسی و حتی در زندگی مردم ایران، یادکرد شاهنامه است؛ شاهنامه، ایران را تداعی میکند و ایران، شاهنامه را.
@a_daadbeh
Z0000284
My Recording
هویت ایرانی در #شاهنامه_فردوسی.
سخنران: #دکتر_اصغر_دادبه؛
یکشنبه ۲۷بهمن ۹۸.
#انجمن_سرو_سایه_فکن.
خانه اندیشمندان علوم انسانی.
@sarve_saye_fekan
@iranianhht
سخنران: #دکتر_اصغر_دادبه؛
یکشنبه ۲۷بهمن ۹۸.
#انجمن_سرو_سایه_فکن.
خانه اندیشمندان علوم انسانی.
@sarve_saye_fekan
@iranianhht
سی و دوم) متون ادب، عشقآفریناند
در یادداشت سی و یکم از تلازم ایران و شاهنامه سخن گفتم. در این یادداشت میافزایم که هریک از متون ادب، بهویژه متون درجۀ اول، جایگاهی و پایگاهی شاهنامهسان دارند و تداعی هریک همانا تداعی ایران است. سبب آن است که ادبیات هر ملت استوارترین یا دستکم یکی از استوارترین ستونهایی است که هم در برافراختن بنای هویت ملی نقشی بنادین دارد، هم در نگهداری و پایداری این بنا نقشآفرین است. و چنین است که هرچه آشنایی و انس مردم هر کشور با ادبیات آن کشور بیشتر باشد پیوند آنان با هویت ملّیشان استوارتر است، و هرچه فرزندان ایرانزمین با ادبیات فارسی آشنایی و انس بیشتری داشته باشند ایرانیترند و در شناخت و حفظ هویت ملّیشان مشتاقتر و کوشاتر. در این اندیشهها بودم که یادداشتی دیدم از کانالی به اسم «ویراستار» که دوستی آن را برایم ارسال کرده بود؛ این یادداشت:
«روزگاری، منتخبی از دیوان فرخی سیستانی کتاب درسی دانشآموزان دبیرستان بود ــ کتابی کامل با مقدمهای مأخوذ از آنچه در چهار مقالۀ نظامی عروضی آمده است. این فقط یکی از منابع بود و منابع اینچنین کم نبودند. همین بود که آن نسل هم آداب سخن گفتن را بهتر میدانست و هم آداب نوشتن را.»
و من به یاد آوردم که حدود سی ـ سی و پنج منتخب ازایندست را که از جملۀ آنها، غیر از اشعار فرخی سیستانی، منتخبهایی بود از دیگر بزرگان شعر فارسی، نیز منتخباتی از متون منثور چون کلیله و دمنه، چهار مقاله، اسرار التوحید و همانندان آنها، دانشآموزان دبیرستان تا کلاس ۱۱، یعنی تا پنجم متوسطه، میخواندند و دیپلم میگرفتند. اگر امروز نصف آن منتخبها در دورههای دکتری تدریس شود دانشمند به بار میآید؛ البته اگر تدریس شود و نه دکور ساخته گردد!
کلاس ششم ابتدایی هم از کلیله و دمنه برای دانشآموزان دیکته میگفتند. در طول دورۀ دبستان، بهویژه پنجم و ششم دبستان، نمونههای برجستۀ متون ادب تدریس میشد و دانشآموزان حفظ میکردند. به یاد دارم یکی از آن منتخبات از مخزن الاسرار حکیم نظامی بود؛ این منظومه که ورد زبان دانشآموزان بود:
پیرزنی را ستمی درگرفت
دست زد و دامن سنجر گرفت
کای ملک آزرم تو کم دیدهام
وز تو همه ساله ستم دیدهام
شحنۀ مست آمده در کوی من
زد لگدی چند فرا روی من
گفت فلان نیمشب ای گوژپشت
بر سر کوی تو فلان را که کشت
خانۀ من جُست که خونی کجاست
ای شه از این بیش زبونی که راست
رطلزنان دخل ولایت برند
پیرزنان را به جنایت برند
گر ندهی داد من ای شهریار
با تو رود روز شمار این شمار
داوری و داد نمیبینمت
وز ستم آزاد نمیبینمت... الخ، یعنی تا آخر.
و دانشآموزان میآموختند آنچه بایستۀ آموختن بود، از ادب و حکمت و آیین شیوا سخن گفتن و شیوا و رسا نوشتن!
و به یاد آوردم که شعر و ادب از یک سو معلول عشق است و از سوی دیگر، خود علت عشق است و عشقآفرین است و در آدمی شوقی پدید میآورد که دیگر دست از دامن شعر و ادب برنمیدارد. شعر، مونس و همدم او میشود و با ذهن او کارها میکند کارستان، که از جملۀ آن کارها ایجاد «نظم» است؛ «نظم ذهنی» که باید جداگانه از آن سخن گفت.
من این ابیات را که در کلاس پنجم دبستان به حافظه سپرده بودم اکنون، پس از گذشت بیش از نیم سده، از حافظه نقل کردم و به زبان حال گفتم: راست گفتی ای پیامبر گرامی(ص) که: «دانشی را که در کودکی (و نوجوانی) بیاموزند چونان نقشی که بر سنگ کنند زوده نمیشود (العلمُ فی الصّغر کالنّقش فی الحجر).
@a_daadbeh
منبع عبارتِ منقول:
https://t.me/virastaar/1136
در یادداشت سی و یکم از تلازم ایران و شاهنامه سخن گفتم. در این یادداشت میافزایم که هریک از متون ادب، بهویژه متون درجۀ اول، جایگاهی و پایگاهی شاهنامهسان دارند و تداعی هریک همانا تداعی ایران است. سبب آن است که ادبیات هر ملت استوارترین یا دستکم یکی از استوارترین ستونهایی است که هم در برافراختن بنای هویت ملی نقشی بنادین دارد، هم در نگهداری و پایداری این بنا نقشآفرین است. و چنین است که هرچه آشنایی و انس مردم هر کشور با ادبیات آن کشور بیشتر باشد پیوند آنان با هویت ملّیشان استوارتر است، و هرچه فرزندان ایرانزمین با ادبیات فارسی آشنایی و انس بیشتری داشته باشند ایرانیترند و در شناخت و حفظ هویت ملّیشان مشتاقتر و کوشاتر. در این اندیشهها بودم که یادداشتی دیدم از کانالی به اسم «ویراستار» که دوستی آن را برایم ارسال کرده بود؛ این یادداشت:
«روزگاری، منتخبی از دیوان فرخی سیستانی کتاب درسی دانشآموزان دبیرستان بود ــ کتابی کامل با مقدمهای مأخوذ از آنچه در چهار مقالۀ نظامی عروضی آمده است. این فقط یکی از منابع بود و منابع اینچنین کم نبودند. همین بود که آن نسل هم آداب سخن گفتن را بهتر میدانست و هم آداب نوشتن را.»
و من به یاد آوردم که حدود سی ـ سی و پنج منتخب ازایندست را که از جملۀ آنها، غیر از اشعار فرخی سیستانی، منتخبهایی بود از دیگر بزرگان شعر فارسی، نیز منتخباتی از متون منثور چون کلیله و دمنه، چهار مقاله، اسرار التوحید و همانندان آنها، دانشآموزان دبیرستان تا کلاس ۱۱، یعنی تا پنجم متوسطه، میخواندند و دیپلم میگرفتند. اگر امروز نصف آن منتخبها در دورههای دکتری تدریس شود دانشمند به بار میآید؛ البته اگر تدریس شود و نه دکور ساخته گردد!
کلاس ششم ابتدایی هم از کلیله و دمنه برای دانشآموزان دیکته میگفتند. در طول دورۀ دبستان، بهویژه پنجم و ششم دبستان، نمونههای برجستۀ متون ادب تدریس میشد و دانشآموزان حفظ میکردند. به یاد دارم یکی از آن منتخبات از مخزن الاسرار حکیم نظامی بود؛ این منظومه که ورد زبان دانشآموزان بود:
پیرزنی را ستمی درگرفت
دست زد و دامن سنجر گرفت
کای ملک آزرم تو کم دیدهام
وز تو همه ساله ستم دیدهام
شحنۀ مست آمده در کوی من
زد لگدی چند فرا روی من
گفت فلان نیمشب ای گوژپشت
بر سر کوی تو فلان را که کشت
خانۀ من جُست که خونی کجاست
ای شه از این بیش زبونی که راست
رطلزنان دخل ولایت برند
پیرزنان را به جنایت برند
گر ندهی داد من ای شهریار
با تو رود روز شمار این شمار
داوری و داد نمیبینمت
وز ستم آزاد نمیبینمت... الخ، یعنی تا آخر.
و دانشآموزان میآموختند آنچه بایستۀ آموختن بود، از ادب و حکمت و آیین شیوا سخن گفتن و شیوا و رسا نوشتن!
و به یاد آوردم که شعر و ادب از یک سو معلول عشق است و از سوی دیگر، خود علت عشق است و عشقآفرین است و در آدمی شوقی پدید میآورد که دیگر دست از دامن شعر و ادب برنمیدارد. شعر، مونس و همدم او میشود و با ذهن او کارها میکند کارستان، که از جملۀ آن کارها ایجاد «نظم» است؛ «نظم ذهنی» که باید جداگانه از آن سخن گفت.
من این ابیات را که در کلاس پنجم دبستان به حافظه سپرده بودم اکنون، پس از گذشت بیش از نیم سده، از حافظه نقل کردم و به زبان حال گفتم: راست گفتی ای پیامبر گرامی(ص) که: «دانشی را که در کودکی (و نوجوانی) بیاموزند چونان نقشی که بر سنگ کنند زوده نمیشود (العلمُ فی الصّغر کالنّقش فی الحجر).
@a_daadbeh
منبع عبارتِ منقول:
https://t.me/virastaar/1136
Telegram
ویراستار
روزگاری، منتخبی از دیوان فرخی سیستانی کتاب درسی دانشآموزان دبیرستان بود ــ کتابی کامل با مقدمهای مأخوذ از آنچه در چهار مقالهی نظامی عروضی آمده است. این فقط یکی از منابع بود و منابع اینچنین کم نبودند. همین بود که آن نسل هم آداب سخن گفتن را بهتر میدانست…
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
غم زمانه که هیچش کران نمیبینم
دواش جز می چون ارغوان نمیبینم
دواش جز می چون ارغوان نمیبینم
سی و سوم) نوروز، نمادی ایرانی برای یادکرد ایران
ز کوی یار میآید نسیم باد نوروزی
از این باد ار مدد خواهی چراغ دل برافروزی
جشن نوروز را، که دلانگیزترین عید به شمار میآید، به یاران و نیز به تمام هممیهنانم تبریک میگویم. در یادداشتهای پیش گفتم که در ادبیات ما، ادبیات فارسی، از میهنمان، ایران، به گونههایی چند یاد شده است؛ از آوردن نام ایران در سخن تا یادکرد میهن با نمادهای تاریخ ملی و اساطیر ملی. نیز پرداختن به پرتوهای حکمت ملی در شعر که از همهٔ آنها سخن گفتیم. اکنون یادکرد این نکته بایسته مینماید که پرداختن به جشنهای ملی، بهویژه پرداختن به مهرگان و نوروز، در سخن پارسی نیز بهگونهای یادکرد میهن است و استوار داشتن هویت ملی. آخر کیست، جز مغرضان دگرگونسازِ تاریخ، که نداند نوروز و مهرگان و دیگر جشنهای ایرانی، پرتوهای فرهنگ الهی ــ انسانی ایران است و نوروز، جشن جشنها، هدیهٔ ایران است به جهان. اما آیا نوروز، تنها دمیدن سبزه و گل یا به تعبیر علمایی فقط «سبز شدن علف» است بر زمین تا حیوانها را خوشآید و دیگر هیچ؟! بیگمان چنین نیست که جشن و در پی آن نوروز، دو چهره دارد: پیدا و پنهان؛ ظاهری و باطنی:
ــ چهرهٔ پیدا (ظاهر)، دمیدن گل و سبزه است و دگرگونی طبیعت در پرتو توانایی پروردگار جهان که به گفتهٔ سعدی:
درخت غنچهبرآورد و بلبلان مستاند
جهان جوان شد و یاران به عیش بنشستند
که اینهمه، هم بایسته است برای زندگی، هم نشانهها و نمادهای یکتایی و توانایی پروردگار است که باز هم به گفتهٔ سعدی:
برگ درختان سبز پیش خداوند هوش
هر ورقی دفتریست معرفت کردگار
ــ چهرهٔ پنهان (باطن)، عین «معنویت» است که جشن، اگر در معنی ظاهری عیش و کامرانی و سرور و شادی است از واژه «یسن» اوستائی است، بیانگر برگزاری مراسم ستایش و پرستش و نیایش خدای بزرگ که از آن به «یزشنه» کردن تعبیر میشده که در ایران همهٔ جشنها رنگ دینی داشته است. بر این بنیاد است که حافظ میگوید در پرتو باد نوروزی که از کوی یار (محبوب) میآید میتوان چراغ دل برافروخت و دل را صافی کرد.
بنا به نقل علامه مجلسی (در بحارالانوار)، امام صادق(ع) خطاب به یکی از یاران که از ایشان در باب نوروز پرسیده بود، میفرمایند: در این روز (نوروز) به گرمابه رو، خود را پاک و پاکیزه گردان، لباسهای نوت را بپوش و نمازگزار و دعا کن که خدا تمام گناهات را خواهد بخشید؛ یعنی که نوروز چنین جایگاه و چنین پایگاه معنویای دارد.
نیز آنحضرت فرمودهاند که خداوند جهان را در این روز آفرید و این هر دو سخن در اساطیر ایرانی نیز پیشینه دارد؛ نیایش در نوروز، و آفرینش در این روز... و چنین است که نوروز، بهرغم ستیز غزالیها با آن، پایدار ماند و لقب «پیروز» گرفت، و چنین است که با جان و دل مردم ایران، جان و دل مردمی که در گسترهٔ ایران فرهنگی زندگی میکنند، درآمیخت و در روزگاران آسانی وشادی، همچنین در روزگاران دشواری و اندوه گرامی داشته شد و گرامی داشته خواهد شد. نیز چنین است که در این روزگار، روزگار چیرگی اهریمن کرونا، مردم ایران نوروز را از یاد نبردند ودر گرامیداشت این جشن بزرگ کوشیدند و خواهند کوشید.
آخر، مردم ایران، هم یزدانپرستاند و هم اهریمنان پیدا و پنهان را نیک میشناسند و بر این باورند که سرانجام «چیره بر اهرمن خیرهسر آید یزدان» و نیکی بر بدی پیروز خواهد شد... و چنین است که همگان بر این باورند و همگان بر این باوریم که ستیز با این اهریمن ــ به یاری یزدان و در پرتو جانفشانیهای پزشکان و پرستاران انساندوست میهنمان ــ دیری نخواهد پایید و خورشید پیروزی بهزودی در دل این تاریکی خواهد درخشید، هم بدان شرط که هممیهنان، به سهم خود، با عملی ساختن این شعار که «در خانه میمانیم» و با پیروی از باورها و شیوههای بازمانده در سنتهای نیک ایرانی، پشتیبان و پشتوانهٔ این نبرد باشند؛ این سنتها و این باورها که پلیدی و بیماری و خشکسالی از نشانههای اهریمنی است و اهتمام به پاکیزگی و نظافت و آبادانی، پیوستن به سپاه اهورا برای نبرد با این کاستیهاست.
در پیش گرفتن چنین شیوهای است که موجب میشود تا زمانی نهچندان دور از «شب تار کرونا» چشم به «روز روشن بهار رهایی» بگشاییم و همصدا با حافظ بخوانیم:
روز هجران و شب فرقت یار آخر شد
زدم این فال و گذشت اختر و کار آخر شد
آنهمه ناز و تنعم که خزان میفرمود
عاقبت در قدم باد بهار آخر شد
شکر ایزد که به اقبال کلهگوشهٔ گل
نخوت باد دی و شوکت خار آخر شد
صبح امّید که بد معتکف پردهٔ غیب
گو برون آی که کار شب تار آخر شد
باورم نیست ز بدعهدی ایام هنوز
قصهٔ غصه که در دولت یار آخر شد
@a_daadbeh
ز کوی یار میآید نسیم باد نوروزی
از این باد ار مدد خواهی چراغ دل برافروزی
جشن نوروز را، که دلانگیزترین عید به شمار میآید، به یاران و نیز به تمام هممیهنانم تبریک میگویم. در یادداشتهای پیش گفتم که در ادبیات ما، ادبیات فارسی، از میهنمان، ایران، به گونههایی چند یاد شده است؛ از آوردن نام ایران در سخن تا یادکرد میهن با نمادهای تاریخ ملی و اساطیر ملی. نیز پرداختن به پرتوهای حکمت ملی در شعر که از همهٔ آنها سخن گفتیم. اکنون یادکرد این نکته بایسته مینماید که پرداختن به جشنهای ملی، بهویژه پرداختن به مهرگان و نوروز، در سخن پارسی نیز بهگونهای یادکرد میهن است و استوار داشتن هویت ملی. آخر کیست، جز مغرضان دگرگونسازِ تاریخ، که نداند نوروز و مهرگان و دیگر جشنهای ایرانی، پرتوهای فرهنگ الهی ــ انسانی ایران است و نوروز، جشن جشنها، هدیهٔ ایران است به جهان. اما آیا نوروز، تنها دمیدن سبزه و گل یا به تعبیر علمایی فقط «سبز شدن علف» است بر زمین تا حیوانها را خوشآید و دیگر هیچ؟! بیگمان چنین نیست که جشن و در پی آن نوروز، دو چهره دارد: پیدا و پنهان؛ ظاهری و باطنی:
ــ چهرهٔ پیدا (ظاهر)، دمیدن گل و سبزه است و دگرگونی طبیعت در پرتو توانایی پروردگار جهان که به گفتهٔ سعدی:
درخت غنچهبرآورد و بلبلان مستاند
جهان جوان شد و یاران به عیش بنشستند
که اینهمه، هم بایسته است برای زندگی، هم نشانهها و نمادهای یکتایی و توانایی پروردگار است که باز هم به گفتهٔ سعدی:
برگ درختان سبز پیش خداوند هوش
هر ورقی دفتریست معرفت کردگار
ــ چهرهٔ پنهان (باطن)، عین «معنویت» است که جشن، اگر در معنی ظاهری عیش و کامرانی و سرور و شادی است از واژه «یسن» اوستائی است، بیانگر برگزاری مراسم ستایش و پرستش و نیایش خدای بزرگ که از آن به «یزشنه» کردن تعبیر میشده که در ایران همهٔ جشنها رنگ دینی داشته است. بر این بنیاد است که حافظ میگوید در پرتو باد نوروزی که از کوی یار (محبوب) میآید میتوان چراغ دل برافروخت و دل را صافی کرد.
بنا به نقل علامه مجلسی (در بحارالانوار)، امام صادق(ع) خطاب به یکی از یاران که از ایشان در باب نوروز پرسیده بود، میفرمایند: در این روز (نوروز) به گرمابه رو، خود را پاک و پاکیزه گردان، لباسهای نوت را بپوش و نمازگزار و دعا کن که خدا تمام گناهات را خواهد بخشید؛ یعنی که نوروز چنین جایگاه و چنین پایگاه معنویای دارد.
نیز آنحضرت فرمودهاند که خداوند جهان را در این روز آفرید و این هر دو سخن در اساطیر ایرانی نیز پیشینه دارد؛ نیایش در نوروز، و آفرینش در این روز... و چنین است که نوروز، بهرغم ستیز غزالیها با آن، پایدار ماند و لقب «پیروز» گرفت، و چنین است که با جان و دل مردم ایران، جان و دل مردمی که در گسترهٔ ایران فرهنگی زندگی میکنند، درآمیخت و در روزگاران آسانی وشادی، همچنین در روزگاران دشواری و اندوه گرامی داشته شد و گرامی داشته خواهد شد. نیز چنین است که در این روزگار، روزگار چیرگی اهریمن کرونا، مردم ایران نوروز را از یاد نبردند ودر گرامیداشت این جشن بزرگ کوشیدند و خواهند کوشید.
آخر، مردم ایران، هم یزدانپرستاند و هم اهریمنان پیدا و پنهان را نیک میشناسند و بر این باورند که سرانجام «چیره بر اهرمن خیرهسر آید یزدان» و نیکی بر بدی پیروز خواهد شد... و چنین است که همگان بر این باورند و همگان بر این باوریم که ستیز با این اهریمن ــ به یاری یزدان و در پرتو جانفشانیهای پزشکان و پرستاران انساندوست میهنمان ــ دیری نخواهد پایید و خورشید پیروزی بهزودی در دل این تاریکی خواهد درخشید، هم بدان شرط که هممیهنان، به سهم خود، با عملی ساختن این شعار که «در خانه میمانیم» و با پیروی از باورها و شیوههای بازمانده در سنتهای نیک ایرانی، پشتیبان و پشتوانهٔ این نبرد باشند؛ این سنتها و این باورها که پلیدی و بیماری و خشکسالی از نشانههای اهریمنی است و اهتمام به پاکیزگی و نظافت و آبادانی، پیوستن به سپاه اهورا برای نبرد با این کاستیهاست.
در پیش گرفتن چنین شیوهای است که موجب میشود تا زمانی نهچندان دور از «شب تار کرونا» چشم به «روز روشن بهار رهایی» بگشاییم و همصدا با حافظ بخوانیم:
روز هجران و شب فرقت یار آخر شد
زدم این فال و گذشت اختر و کار آخر شد
آنهمه ناز و تنعم که خزان میفرمود
عاقبت در قدم باد بهار آخر شد
شکر ایزد که به اقبال کلهگوشهٔ گل
نخوت باد دی و شوکت خار آخر شد
صبح امّید که بد معتکف پردهٔ غیب
گو برون آی که کار شب تار آخر شد
باورم نیست ز بدعهدی ایام هنوز
قصهٔ غصه که در دولت یار آخر شد
@a_daadbeh
سی و چهارم) نوروز و روز طبیعت (سیزدهبدر)
گفتیم که جشنهای ملی و در رأس آنها، جشنجشنها، نوروز، یادآور ایران است و از جملهٔ عناصری است که خبر از هویت ملی میدهد. نیز گفتیم که جشن و در پی آن نوروز، دارای دو چهرهٔ پیدا و پنهان یا دو چهرهٔ ظاهری و باطنی است. در یادداشت پیشین از هر دو چهره نیز بهکوتاهی سخن گفتیم، اما سخنْ تمام نیست و هر یک از این دو چهره را حکایتهاست؛ دو چهرهای که بهسبب پیوند ظاهر و باطن، پیوستگی ویژهای دارند و در فرهنگ انسانی ایران به هر دو وجه توجه ویژه شده است؛ هم به جسم، هم به جان!
بیآنکه بخواهم به مباحث فنی و تخصصی فلسفی وارد شوم تنها بدین نکتهٔ بسیار مهم تذکار میدهم که این توجه دوگانه در جهانبینیهای فلسفیمان نیز تأثیر کرده و درحالیکه در بسیاری از فلسفههایا روح اصیل انگاشته شده یا جسم،در فلسفههای ایرانی، غالباً سخن از اصالت جسم و روح در میان است. این سخن بدانمعناست که توجه به هر دو وجه ضروری است و بیتوجهی به نیازهای هریک موجب میشود که شخصیت آدمی چنانکه باید سامان نپذیرد. تأثیر دوسویهٔ تن و روان یا جسم و روح در یکدیگر که ابنسینا بهتفصیل از آن سخن گفته است و روانشناسان روزگار ما نیز از آن سخن میگویند، پرده از این حقیقت برمیگیرد که هراندازه «عیسایِ روح» را بپروریم، که بایدپرورد، جای پرورش «خرِ جسم» را نمیگیرد که این، در آن، تأثیری انکارناپذیر دارد. اگر به تعبیر سعدی «خر»پروری به بهای مرگ «عیسی» روا نیست که:
همی میردت عیسی از لاغری
تو در بند آنی که خر پروری
عکس آن هم روا نیست؛ یعنی روا نیست که به بهانهٔ اهمیت توجه به «عیسی»، «خر» بیچاره یکسره مورد غفلت قرار گیرد.
در آستانهٔ «روز طبیعت» که همان «سیزدهبدر» خودمان است، هدف از بیان این معانی آن است که بگویم نوروز را که چونان تاجی بر تارک پادشاه بهار نشسته است و خوش نشسته است سهلش مبینیم که پیدا و پنهان، ظاهر و باطن، از زندگی و بسیاری از لوازم آن، حکایتها بازمیگوید و به آنان که اهل تأملاند نکتهها میآموزد. یکی از این نکتهها توجه به طبیعت است و دوستداری طبیعت و طبعاً حفظ و نگهداری طبیعت که تا چیزی حفظ نشود توجه بدان و دوست داشتن آن معنا ندارد که در فرهنگ ایران آلوده کردن و تباه ساختن طبیعت، کاری اهریمنی است. حضور در دامن طبیعت، سیزدهمین روز فروردین، «لهو ولعب» نیست؛ درآمیختن با طبیعت است و از زبان طبیعت، به گوش دل، پیامها شنیدن؛ پیام تحول، پیام گذشتن از زمستان، پیام رستاخیز و جسم و جان را سرشار از شادی و شادمانی ساختن و آمادهٔ جوشش و کوشش شدن که شادی کوچکانگاشتهشده و گمشده در زندگی ما، بیگمان بنیادیترین عنصر زندگی است، یا دستکم از جملهٔ بنیادیترین عناصری است که به زندگی معنا میبخشد و آن را سامان میدهد و زمینهٔ خردورزی را، که اساسیترین عامل سازندهٔ زندگی است، فراهم میآورد.
چنین است که حکیم بزرگ، فردوسی، آنجا که «در جریان به پادشاهی رسیدن بهرام گور» از فضایلی سخن میگوید که هر پادشاه، به طور خاص، و هر انسان، به طور عام، باید بدان آراسته باشد، بر شادی تأکیدی خاص میورزد و کاسته شدن شادی را زمینهساز ناتوانی خرد میشمارد و پیداست وقتی خرد کار خود را انجام ندهد زندگی معنای خود را از دست میدهد و در یک کلام جز شکست و ناکامی به با رنمیآید:
چو شادی بکاهی بکاهد روان
خرد گردد اندر میان ناتوان
سخن را با ابیاتی از یک غزل سعدی، که غزلی است طبیعتگرایانه که حضور مردم را در دشت و صحرا، در بهار، بهویژه در مراسم «سیزدهبدر» به یاد میآورد، به سر میبرم:
درخت غنچه برآورد و بلبلان مستند
جهان جوانشد و یاران به عیش بنشستند
کسان که در رمضان چنگ میشکستندی
نسیم گل بشنیدند و توبه بشکستند
بساط سبزه لگدکوب شد به پای نشاط
زبسکه عارف و عامی به رقص برجستند
یکی درخت گل اندر فضای خلوت ماست
که سروهای چمن پیش قامتش پستند
آری این ابیات، بهویژه، یادآور مراسم سیزدهبدر است؛ مراسمی که امسال، در این نوروز و در این بهار، بهسبب هجوم اهریمنی به نام «کرونا» به صف زندگی، نمیتوان آن را برگزار کرد و نباید برگزار کرد. باید برای نبرد با این اهریمن در کنار عزیزان، همان «درخت یا درختان گلی» که سعدی از آن سخن میگوید، در خانه ماند و برای سیزدهبدر به سیر در «باغ و صحرای دل» پرداخت که بهراستی: «صحرا و باغ زندهدلان کوی دلبر است».
فایل صوتیای که در پست پیشین آمده یکی از سیزده سخنرانیای است که چند سال پیش تحت عنوان «بهار عشق و غزل» ایراد شد. فایل صوتی کامل سومین سخنرانی به یاران عزیز کانال تقدیم میکنم و صورت کوتاهشدهٔ تصویری آن را به همراهان در اینستاگرام تقدیم میدارم.
@a_daadbeh
گفتیم که جشنهای ملی و در رأس آنها، جشنجشنها، نوروز، یادآور ایران است و از جملهٔ عناصری است که خبر از هویت ملی میدهد. نیز گفتیم که جشن و در پی آن نوروز، دارای دو چهرهٔ پیدا و پنهان یا دو چهرهٔ ظاهری و باطنی است. در یادداشت پیشین از هر دو چهره نیز بهکوتاهی سخن گفتیم، اما سخنْ تمام نیست و هر یک از این دو چهره را حکایتهاست؛ دو چهرهای که بهسبب پیوند ظاهر و باطن، پیوستگی ویژهای دارند و در فرهنگ انسانی ایران به هر دو وجه توجه ویژه شده است؛ هم به جسم، هم به جان!
بیآنکه بخواهم به مباحث فنی و تخصصی فلسفی وارد شوم تنها بدین نکتهٔ بسیار مهم تذکار میدهم که این توجه دوگانه در جهانبینیهای فلسفیمان نیز تأثیر کرده و درحالیکه در بسیاری از فلسفههایا روح اصیل انگاشته شده یا جسم،در فلسفههای ایرانی، غالباً سخن از اصالت جسم و روح در میان است. این سخن بدانمعناست که توجه به هر دو وجه ضروری است و بیتوجهی به نیازهای هریک موجب میشود که شخصیت آدمی چنانکه باید سامان نپذیرد. تأثیر دوسویهٔ تن و روان یا جسم و روح در یکدیگر که ابنسینا بهتفصیل از آن سخن گفته است و روانشناسان روزگار ما نیز از آن سخن میگویند، پرده از این حقیقت برمیگیرد که هراندازه «عیسایِ روح» را بپروریم، که بایدپرورد، جای پرورش «خرِ جسم» را نمیگیرد که این، در آن، تأثیری انکارناپذیر دارد. اگر به تعبیر سعدی «خر»پروری به بهای مرگ «عیسی» روا نیست که:
همی میردت عیسی از لاغری
تو در بند آنی که خر پروری
عکس آن هم روا نیست؛ یعنی روا نیست که به بهانهٔ اهمیت توجه به «عیسی»، «خر» بیچاره یکسره مورد غفلت قرار گیرد.
در آستانهٔ «روز طبیعت» که همان «سیزدهبدر» خودمان است، هدف از بیان این معانی آن است که بگویم نوروز را که چونان تاجی بر تارک پادشاه بهار نشسته است و خوش نشسته است سهلش مبینیم که پیدا و پنهان، ظاهر و باطن، از زندگی و بسیاری از لوازم آن، حکایتها بازمیگوید و به آنان که اهل تأملاند نکتهها میآموزد. یکی از این نکتهها توجه به طبیعت است و دوستداری طبیعت و طبعاً حفظ و نگهداری طبیعت که تا چیزی حفظ نشود توجه بدان و دوست داشتن آن معنا ندارد که در فرهنگ ایران آلوده کردن و تباه ساختن طبیعت، کاری اهریمنی است. حضور در دامن طبیعت، سیزدهمین روز فروردین، «لهو ولعب» نیست؛ درآمیختن با طبیعت است و از زبان طبیعت، به گوش دل، پیامها شنیدن؛ پیام تحول، پیام گذشتن از زمستان، پیام رستاخیز و جسم و جان را سرشار از شادی و شادمانی ساختن و آمادهٔ جوشش و کوشش شدن که شادی کوچکانگاشتهشده و گمشده در زندگی ما، بیگمان بنیادیترین عنصر زندگی است، یا دستکم از جملهٔ بنیادیترین عناصری است که به زندگی معنا میبخشد و آن را سامان میدهد و زمینهٔ خردورزی را، که اساسیترین عامل سازندهٔ زندگی است، فراهم میآورد.
چنین است که حکیم بزرگ، فردوسی، آنجا که «در جریان به پادشاهی رسیدن بهرام گور» از فضایلی سخن میگوید که هر پادشاه، به طور خاص، و هر انسان، به طور عام، باید بدان آراسته باشد، بر شادی تأکیدی خاص میورزد و کاسته شدن شادی را زمینهساز ناتوانی خرد میشمارد و پیداست وقتی خرد کار خود را انجام ندهد زندگی معنای خود را از دست میدهد و در یک کلام جز شکست و ناکامی به با رنمیآید:
چو شادی بکاهی بکاهد روان
خرد گردد اندر میان ناتوان
سخن را با ابیاتی از یک غزل سعدی، که غزلی است طبیعتگرایانه که حضور مردم را در دشت و صحرا، در بهار، بهویژه در مراسم «سیزدهبدر» به یاد میآورد، به سر میبرم:
درخت غنچه برآورد و بلبلان مستند
جهان جوانشد و یاران به عیش بنشستند
کسان که در رمضان چنگ میشکستندی
نسیم گل بشنیدند و توبه بشکستند
بساط سبزه لگدکوب شد به پای نشاط
زبسکه عارف و عامی به رقص برجستند
یکی درخت گل اندر فضای خلوت ماست
که سروهای چمن پیش قامتش پستند
آری این ابیات، بهویژه، یادآور مراسم سیزدهبدر است؛ مراسمی که امسال، در این نوروز و در این بهار، بهسبب هجوم اهریمنی به نام «کرونا» به صف زندگی، نمیتوان آن را برگزار کرد و نباید برگزار کرد. باید برای نبرد با این اهریمن در کنار عزیزان، همان «درخت یا درختان گلی» که سعدی از آن سخن میگوید، در خانه ماند و برای سیزدهبدر به سیر در «باغ و صحرای دل» پرداخت که بهراستی: «صحرا و باغ زندهدلان کوی دلبر است».
فایل صوتیای که در پست پیشین آمده یکی از سیزده سخنرانیای است که چند سال پیش تحت عنوان «بهار عشق و غزل» ایراد شد. فایل صوتی کامل سومین سخنرانی به یاران عزیز کانال تقدیم میکنم و صورت کوتاهشدهٔ تصویری آن را به همراهان در اینستاگرام تقدیم میدارم.
@a_daadbeh
سی و پنج) جناب عشق بلند است
درآمد
بر آن بودم تا در ادامۀ یادداشت پیشین (سیزده بدر) یادداشتی بنویسم در باب سبب تأکیدی که در فرهنگ ما، در فرهنگ ایرانی، بر اغتنام فرصت شده است؛ بهویژه در نوروز و در بهار، که حافظ هم آن را در غزلی دلپذیر مطرح کرده است، با این مطلع:
به دور لاله قدح گیر و بیریا میباش
به بوی گل نفسی همدم صبا میباش
اما دیدم که مدتی است به برخی از یاران قول دادهام که باز هم توضیح بدهم در باب یادداشتهای دوم تا ششم؛ مسئلۀ حوزههای کارکرد عشق (هنر و عرفان) و حوزۀ ناکارآمدیِ عشق (زندگی مشترک). نیز دیدم که هنوز بهار باقی است؛ بنابراین این یادداشت را اختصاص دادم به همان توضیح؛ توضیح در باب «جنابِ بلندِ عشق» و آرزو کردم که لطف حق و کوشش درست و جمعیِ هممیهنان، شرّ «اهریمن کرونا» در ادامۀ بهار طربانگیز از سرمان رفع کناد!
عنوان یادداشت را هم گذاشتم:
تا از کدام منظر بنگریم
(توضیحی روشنگر)
@a_daadbeh
👇👇👇👇👇
درآمد
بر آن بودم تا در ادامۀ یادداشت پیشین (سیزده بدر) یادداشتی بنویسم در باب سبب تأکیدی که در فرهنگ ما، در فرهنگ ایرانی، بر اغتنام فرصت شده است؛ بهویژه در نوروز و در بهار، که حافظ هم آن را در غزلی دلپذیر مطرح کرده است، با این مطلع:
به دور لاله قدح گیر و بیریا میباش
به بوی گل نفسی همدم صبا میباش
اما دیدم که مدتی است به برخی از یاران قول دادهام که باز هم توضیح بدهم در باب یادداشتهای دوم تا ششم؛ مسئلۀ حوزههای کارکرد عشق (هنر و عرفان) و حوزۀ ناکارآمدیِ عشق (زندگی مشترک). نیز دیدم که هنوز بهار باقی است؛ بنابراین این یادداشت را اختصاص دادم به همان توضیح؛ توضیح در باب «جنابِ بلندِ عشق» و آرزو کردم که لطف حق و کوشش درست و جمعیِ هممیهنان، شرّ «اهریمن کرونا» در ادامۀ بهار طربانگیز از سرمان رفع کناد!
عنوان یادداشت را هم گذاشتم:
تا از کدام منظر بنگریم
(توضیحی روشنگر)
@a_daadbeh
👇👇👇👇👇
تا از کدام منظر بنگریم
(توضیحی روشنگر)
چون بر گفتۀ محمد زکریای رازی انگشت مینهیم که «عشق، بلیّه است و خردمندان از آن پرهیز میکنند» یا سخن ابنسینا را گواه میآوریم که «عشق، گونهای بیماری است که باید درمان شود»، بدیهی و طبیعی است که شوریدگان عشق را خوش نیاید و بگویند: آیا عشق که به گفتۀ مولانا «اسطرلاب اسرار خداست» و حافظ، آن را به صد زبان ستوده و جناب (پیشگاه) آن را چنان بلند دانسته که تنها ارباب همت، یعنی رازدانانِ صاحبکرامت، سر بر آستان آن توانند نهاد، بیماری است؟!
جناب عشق بلند است همتی حافظ
که عاشقان ره بیهمتان به خود ندهند
بگذارید معما را به مدد حکایتی تمثیلگونه حل کنیم:
در روزگاران قدیم که از تشریفات امروزی خبری نبود قاضیان در بیرونی خانۀ خود به قضاوت مینشستند و به دعوای مردم رسیدگی میکردند. روزی دو تن به یک قاضی مراجعه کردند و دعوایشان را چنین بیان کردند:
ــ شاکی: من خَرم (مرْکَبم) را نزد این شخص گذاشتم و هزینه و مزد نگهداریاش را هم پرداختم تا مدتی که در سفرم از مرکبم مراقبت شود. اکنون که بازگشتهام میگوید که خرت مرده است. حق با من نیست؟
قاضی: حق با توست!
ــ متشاکی: جناب قاضی، نگفت که خرش بیمار است. خر بیمار بود و مرد.
قاضی: حق با توست!
زنِ قاضی که پشت پرده، در اندرونی، به جریان قضاوت گوش میداد زبان به اعتراض گشود که این چه قضاوتی است! حق با یکی از دو طرف دعواست، نه با هر دو!
قاضی: حق با توست.
آری، چنین است. تا از چه منظر بنگریم!
ــ از منظر دانش پزشکی، عشق بیماری است؛ زیرا زندگی جریانی طبیعی است که بیماری و درد و درمان و سلامت هم لازمۀ آن است و هر عاملی که جریان طبیعی زندگی را مختل سازد و سلامت آدمی را به مخاطره اندازد نامطلوب است و بیماری نامیده میشود، حتی اگر عشق با جناب بلندش باشد!
ــ عشق از منظر هنر و عرفان حکایتی دیگر دارد. اینجاست که «جناب عشق بلند است». هنر و عرفان اموری فراطبیعی است. به همین سبب همۀ مردم نه هنرمند میشوند و نه الزاماً عارف، مگر آنکه راه و روشی ویژه در پیش بگیرند و از دستورالعملهای خاصی پیروی کنند و بشوند هنرمند و بشوند عارف. البته راه برای همه باز است. بعد از آنهمه بحث و گفتوگو هنوز هم این پرسش به قوّت خود باقی است که مثلاً باید شاعر بود یا میشود شاعر شد؛ یعنی شاعری موهبتی است که به هرکس ندهند یا میتوان همانسان که میشود فنی (مثلاً خیاطی و آشپزی) را آموخت میتوان شاعری را هم آموخت. البته هر دو پاسخ پیش روی ماست، اما بسیار کسان هم میکوشند و سرانجام ره به جایی نمیبرند و شاعر نمیشوند!
آری، اگر تنها از یک سو، از سوی هنر و عرفان، به عشق بنگریم جناب عشق بلندترین است، عشق برترین است و تا عشق نباشد نه هنر معنی دارد، نه عرفان.
اما اگر از منظر دانش پزشکی بنگریم، چونان ابنسینا و محمد زکریای رازی، عشق جنابی ندارد تا بلند باشد یا نباشد؛ بیماریای است چون دیگر بیماریها!
ابنسینا آنگاه که از منظر پزشکی به عشق مینگرد آن را بیماری میبیند و چون از منظر عرفان مینگرد عشق را برترین آفریده مییابد و به تعبیر حافظ جنابش را بلند میبیند.
این نکته را هم به یاد داشته باشیم که ما عادتاً از هرگونه «علاقه» به «عشق» تعبیر میکنیم و آن را لازمۀ هر کار میدانیم و فیالمثل میگوییم: «شرط موفقیت در هر کار، عشق (یعنی علاقه) بدان کار است»، که البته علاقه هم دارای درجاتی است از شدت و ضعف که چون شدت یابد آن را به عشق تعبیر توان کرد و درست آن است که آن را به عشق تشبیه کنیم و نه آنکه آن را عین عشق بدانیم.
آری، خواستن و دوست داشتن مراتب و درجاتی دارد که هر درجه و هر مرتبۀ آن به کاری میآید: مرتبهای از آن را «دوستی» توان نامید که هم به کار روابط اجتماعی میآید، هم به کار زندگی و آنچه به زندگی مربوط است، مرتبهای به کار هنر میآید و مرتبهای هم به کار عرفان و معرفت. بر این دو مرتبۀ اخیر نام «محبت» و «عشق» نهادهاند، اما چنانکه گفته آمد عادت کردهایم تمام مراتب علاقه و دوست داشتن را عشق بنامیم که البته بر بنیاد ارادۀ گسترده از معنای عشق، میتوان تمام مراحل دوست داشتن را عشق خواند؛ بهشرط آنکه بدانیم تمام کاربردها به یک معنا نیست و هر مورد معنای ویژهای دارد و کاربردی ویژه!
@a_daadbeh
(توضیحی روشنگر)
چون بر گفتۀ محمد زکریای رازی انگشت مینهیم که «عشق، بلیّه است و خردمندان از آن پرهیز میکنند» یا سخن ابنسینا را گواه میآوریم که «عشق، گونهای بیماری است که باید درمان شود»، بدیهی و طبیعی است که شوریدگان عشق را خوش نیاید و بگویند: آیا عشق که به گفتۀ مولانا «اسطرلاب اسرار خداست» و حافظ، آن را به صد زبان ستوده و جناب (پیشگاه) آن را چنان بلند دانسته که تنها ارباب همت، یعنی رازدانانِ صاحبکرامت، سر بر آستان آن توانند نهاد، بیماری است؟!
جناب عشق بلند است همتی حافظ
که عاشقان ره بیهمتان به خود ندهند
بگذارید معما را به مدد حکایتی تمثیلگونه حل کنیم:
در روزگاران قدیم که از تشریفات امروزی خبری نبود قاضیان در بیرونی خانۀ خود به قضاوت مینشستند و به دعوای مردم رسیدگی میکردند. روزی دو تن به یک قاضی مراجعه کردند و دعوایشان را چنین بیان کردند:
ــ شاکی: من خَرم (مرْکَبم) را نزد این شخص گذاشتم و هزینه و مزد نگهداریاش را هم پرداختم تا مدتی که در سفرم از مرکبم مراقبت شود. اکنون که بازگشتهام میگوید که خرت مرده است. حق با من نیست؟
قاضی: حق با توست!
ــ متشاکی: جناب قاضی، نگفت که خرش بیمار است. خر بیمار بود و مرد.
قاضی: حق با توست!
زنِ قاضی که پشت پرده، در اندرونی، به جریان قضاوت گوش میداد زبان به اعتراض گشود که این چه قضاوتی است! حق با یکی از دو طرف دعواست، نه با هر دو!
قاضی: حق با توست.
آری، چنین است. تا از چه منظر بنگریم!
ــ از منظر دانش پزشکی، عشق بیماری است؛ زیرا زندگی جریانی طبیعی است که بیماری و درد و درمان و سلامت هم لازمۀ آن است و هر عاملی که جریان طبیعی زندگی را مختل سازد و سلامت آدمی را به مخاطره اندازد نامطلوب است و بیماری نامیده میشود، حتی اگر عشق با جناب بلندش باشد!
ــ عشق از منظر هنر و عرفان حکایتی دیگر دارد. اینجاست که «جناب عشق بلند است». هنر و عرفان اموری فراطبیعی است. به همین سبب همۀ مردم نه هنرمند میشوند و نه الزاماً عارف، مگر آنکه راه و روشی ویژه در پیش بگیرند و از دستورالعملهای خاصی پیروی کنند و بشوند هنرمند و بشوند عارف. البته راه برای همه باز است. بعد از آنهمه بحث و گفتوگو هنوز هم این پرسش به قوّت خود باقی است که مثلاً باید شاعر بود یا میشود شاعر شد؛ یعنی شاعری موهبتی است که به هرکس ندهند یا میتوان همانسان که میشود فنی (مثلاً خیاطی و آشپزی) را آموخت میتوان شاعری را هم آموخت. البته هر دو پاسخ پیش روی ماست، اما بسیار کسان هم میکوشند و سرانجام ره به جایی نمیبرند و شاعر نمیشوند!
آری، اگر تنها از یک سو، از سوی هنر و عرفان، به عشق بنگریم جناب عشق بلندترین است، عشق برترین است و تا عشق نباشد نه هنر معنی دارد، نه عرفان.
اما اگر از منظر دانش پزشکی بنگریم، چونان ابنسینا و محمد زکریای رازی، عشق جنابی ندارد تا بلند باشد یا نباشد؛ بیماریای است چون دیگر بیماریها!
ابنسینا آنگاه که از منظر پزشکی به عشق مینگرد آن را بیماری میبیند و چون از منظر عرفان مینگرد عشق را برترین آفریده مییابد و به تعبیر حافظ جنابش را بلند میبیند.
این نکته را هم به یاد داشته باشیم که ما عادتاً از هرگونه «علاقه» به «عشق» تعبیر میکنیم و آن را لازمۀ هر کار میدانیم و فیالمثل میگوییم: «شرط موفقیت در هر کار، عشق (یعنی علاقه) بدان کار است»، که البته علاقه هم دارای درجاتی است از شدت و ضعف که چون شدت یابد آن را به عشق تعبیر توان کرد و درست آن است که آن را به عشق تشبیه کنیم و نه آنکه آن را عین عشق بدانیم.
آری، خواستن و دوست داشتن مراتب و درجاتی دارد که هر درجه و هر مرتبۀ آن به کاری میآید: مرتبهای از آن را «دوستی» توان نامید که هم به کار روابط اجتماعی میآید، هم به کار زندگی و آنچه به زندگی مربوط است، مرتبهای به کار هنر میآید و مرتبهای هم به کار عرفان و معرفت. بر این دو مرتبۀ اخیر نام «محبت» و «عشق» نهادهاند، اما چنانکه گفته آمد عادت کردهایم تمام مراتب علاقه و دوست داشتن را عشق بنامیم که البته بر بنیاد ارادۀ گسترده از معنای عشق، میتوان تمام مراحل دوست داشتن را عشق خواند؛ بهشرط آنکه بدانیم تمام کاربردها به یک معنا نیست و هر مورد معنای ویژهای دارد و کاربردی ویژه!
@a_daadbeh
سی و شش) یادروز سعدی
تو نه مثل آفتابی که حضوروغیبت افتد
دگران روند و آیند و تو همچنان که هستی
اول اردیبشتماه جلالی، مصادف با روز سعدی است. هر سال، به همین مناسبت، در زادگاه این شاعر بیهمال و نیز در بسیاری از شهرهای بزرگ ایران و جهان، همایشهایی برگزار میشود. دریغا که به سبب هجوم «اهریمن کرونا» به سراسر جهان، چرخ زندگی از حرکت «حقیقی» خود بازماند و بسیاری از امور، از جمله برگزاری «یادروز» سعدی، به حرکتی «مجازی» بدل شد.
این مقاله نیز کوششی است برای انجام وظیفه و ادای دین فرهنگی که تقدیم میشود به شناسندگان و دوستداران سعدی؛ بزرگی که زبان او زبان ماست و حکمت او حکمت ما و دور شدن از او ــ که بهراستی فردوسی دوم به شمار میآید ــ دور شدن از اصل خود و هویت ملی خویش است. با او بودن، بودن است و بی او، بهگونهای نبودن است و غرق شدن در غربت!
🔸 نگاهی به روشسهلممتنعگویی و جایگاه سعدی در این روش
از روش سهلممتنعگویی غالباً به تعریف یا توضیحی کوتاه با تأکید بر تقلیدناپذیری بسنده شده است. این مقاله به دو بخش تقسیم میشود. بخش نخست به توضیحاتی در باب روش سهلممتنعگویی، بهعنوان جلوهای یا شیوهای از «چگونه گفتن»، اختصاص دارد؛ با این هدف که ارزش هنری این روش تا حد ممکن شناخته گردد.
در بخش دوم از جایگاه سعدی در این روش و بهکارگیری این شیوه در نوشتن نثر و سرودن شعر سخن بهمیان میآید تا نشان داده شود که یکی از عوامل تأثیر سخن سعدی همانا استفاده از این روش است.
⬇️ ادامۀ مقاله را درپیوند زیر بخوانید:
http://www.bookcity.org/detail/20718/root/papers
تو نه مثل آفتابی که حضوروغیبت افتد
دگران روند و آیند و تو همچنان که هستی
اول اردیبشتماه جلالی، مصادف با روز سعدی است. هر سال، به همین مناسبت، در زادگاه این شاعر بیهمال و نیز در بسیاری از شهرهای بزرگ ایران و جهان، همایشهایی برگزار میشود. دریغا که به سبب هجوم «اهریمن کرونا» به سراسر جهان، چرخ زندگی از حرکت «حقیقی» خود بازماند و بسیاری از امور، از جمله برگزاری «یادروز» سعدی، به حرکتی «مجازی» بدل شد.
این مقاله نیز کوششی است برای انجام وظیفه و ادای دین فرهنگی که تقدیم میشود به شناسندگان و دوستداران سعدی؛ بزرگی که زبان او زبان ماست و حکمت او حکمت ما و دور شدن از او ــ که بهراستی فردوسی دوم به شمار میآید ــ دور شدن از اصل خود و هویت ملی خویش است. با او بودن، بودن است و بی او، بهگونهای نبودن است و غرق شدن در غربت!
🔸 نگاهی به روشسهلممتنعگویی و جایگاه سعدی در این روش
از روش سهلممتنعگویی غالباً به تعریف یا توضیحی کوتاه با تأکید بر تقلیدناپذیری بسنده شده است. این مقاله به دو بخش تقسیم میشود. بخش نخست به توضیحاتی در باب روش سهلممتنعگویی، بهعنوان جلوهای یا شیوهای از «چگونه گفتن»، اختصاص دارد؛ با این هدف که ارزش هنری این روش تا حد ممکن شناخته گردد.
در بخش دوم از جایگاه سعدی در این روش و بهکارگیری این شیوه در نوشتن نثر و سرودن شعر سخن بهمیان میآید تا نشان داده شود که یکی از عوامل تأثیر سخن سعدی همانا استفاده از این روش است.
⬇️ ادامۀ مقاله را درپیوند زیر بخوانید:
http://www.bookcity.org/detail/20718/root/papers
www.bookcity.org
نگاهی به روشسهل ممتنعگویی و جایگاه سعدی در این روش
بسیاری از آثار سعدی و با نگاهی تمام آثار سعدی مصداقهای سهل ممتنعگویی و سهل ممتنع نویسی است.
سی و هفتم) خلیج فارس به ایرانمان گره خوردهست
درآمد
امروز، دهم اردیبهشتماه، روز ملی خلیج فارس است؛ خلیجی که همیشه به صفت ایرانی یا فارسی موصوف بوده و موصوف خواهد بود و با مضافٌالیه فارس معنا مییافته است و معنا خواهد یافت.
خلیج فارس پارهای جداییناپذیر از تن میهن ما، ایران است و میهندوستی فضیلتی است که نهتنها از منظر ملی ستوده است که از منظر دینی، و به گفتۀ استاد سخن، سعدی، بر طبق یک «حدیث صحیح» ــ که نزد فریقین (شیعه و سنی) استوارترین نوع حدیث محسوب میشود ــ بخشی یا جزئی از ایمان به شمارآمده است و ستایشِ آن در حکم ستایشِ ایمان است: «حبّ الوطن من الایمان»(۱)
جزیرۀ بوموسو = بوم سبز یا ابوموسی
چند سال پیش (اردیبهشت سال ۱۳۹۲) بههمراه دوست فاضل و شاعر خوشسخن، حسن قریبی، نیز با تنی چند از فرهنگیان هرمزگان، که آفت نسیان نامهای عزیزشان را از خاطرم برده است، به جزیرۀ ابوموسی رفتیم، برای یک سخنرانی به مناسبت افتتاح کتابخانۀ شعبۀ دانشگاه پیام نور در آن جزیره. نخستین چیزی که نظرم را جلب کرد نام جزیره بود؛ ابوموسی! پهنۀ گستردۀ ایران بزرگ را به یاد آوردم و این نام را غریب یافتم. به جستوجو برخاستم. بدین نتیجه رسیدم که نام جزیره، طبق اسناد و نقشههای تاریخی، «بوموو» (BoumOuw)، یعنی «جای آب» بوده است. همچنین با نام «بوم سوز» یا «بوموسو» (BoumSou)، یعنی «بوم سبز» یا «سرزمین سرسبز» (جزء اول، «بوم» است و جزء آخر «سو»، صورتی است از «سوز» به معنی «سبز»)(۲). با گذشت زمان و با حضور عربها در میان ایرانیان آن منطقه، بخش اول «بوم»، یعنی «بو»، به «ابو»، و بخش دوم، یعنی «موسو» به «موسی» تبدیل شده است.
دومین روز اقامتمان، دهمین روز اردیبهشت بود؛ روز ملی خلیج فارس. مراسمی برپا شد. بخشی از آن مراسم چشمگیر و تکاندهنده بود: جوانان دانشجو و دانشآموز، بههمراه دیگر حاضران، در فضایی در اطراف دریای پارس، دست در دست هم، حلقه زده و سینهها سپر ساخته بودند تا به زبان حال فریاد برآورند که گرداگرد ایران حلقه میزنیم، در برابر دشمن سینه سپر میکنیم و با همۀ وجود به دفاع از آب و خاک و ارزشهای خود برمیخیزیم.
ما هم به این جمع پیوستیم و این حرکت نمادین در من، که شاعر هم نیستم، اما با شعر زندگی میکنم، بداهتاً تأثیری ژرف بر جای نهاد. احساس کردم که شوری در من پدید آمده است؛ شوری که فرمان میدهد: بگو، بسرای!
به یاد دارم که این بیت در ذهنم شکلگرفت:
به حکم حبّ وطن هرکجای این بر و بوم
چو پیکریست که با جانمان گره خوردهست
خوشبختانه، چنانکه گفتم، شاعری خوشسخن و توانا در کنارم بود، مدد کرد و مشترکا سرودیم. این است حاصل آن روز فراموشناشدنی:
خلیج فارس به ایرانمان گره خوردهست
به سرزمین نیاکانمان گره خوردهست
به حکم «حُبّ وطن» هرکجای این بر و بوم
چو پیکریست که با جانمان گره خوردهست
به گونهای که نهاد و نژاد فردوسی
به خاک پاک خراسانمان گره خوردهست
خلیج فارس، خلیج حماسه و غیرت
که با غرور جوانانمان گره خوردهست
بگو به تخمۀ ضحاک شانه خالی کن
درفش کاوه به ایمانمان گره خوردهست
«هزار دشمنش ار میکنند قصد هلاک»
هزار دست به دستانمان گره خوردهست
یادداشتها:
۱) در باب حدیث «حبّ الوطن من الایمان» بنگرید به: تاریخ الاسلام، محمد بن احمد ذهبی، تحقیق عمر عبدالسلام تدمری، بیروت، دارالکتب العربی، ج ۴۰، ص ۵۹؛
امل الآمل، حر ریاحی، تحقیق سید احمد الحسینی، بغداد، مکتبة الاندلس [بیتا]، قسم الاول، ص ۱۱.
۲) برای آگاهی بیشتر در باب نام اصلی و ایرانی جزیرۀ ابوموسی، بنگرید به: اسناد نام خلیج فارس، میراثی کهن و جاودان، محمد عجم، تهران، انتشارات تهران، ۱۳۸۸.
#دریای_پارس #ابوموسی #خلیج_فارس #بوم_سوز #بوموسو #ایران #حسن_قریبی
@a_daadbeh
https://bit.ly/2yS2HyM
درآمد
امروز، دهم اردیبهشتماه، روز ملی خلیج فارس است؛ خلیجی که همیشه به صفت ایرانی یا فارسی موصوف بوده و موصوف خواهد بود و با مضافٌالیه فارس معنا مییافته است و معنا خواهد یافت.
خلیج فارس پارهای جداییناپذیر از تن میهن ما، ایران است و میهندوستی فضیلتی است که نهتنها از منظر ملی ستوده است که از منظر دینی، و به گفتۀ استاد سخن، سعدی، بر طبق یک «حدیث صحیح» ــ که نزد فریقین (شیعه و سنی) استوارترین نوع حدیث محسوب میشود ــ بخشی یا جزئی از ایمان به شمارآمده است و ستایشِ آن در حکم ستایشِ ایمان است: «حبّ الوطن من الایمان»(۱)
جزیرۀ بوموسو = بوم سبز یا ابوموسی
چند سال پیش (اردیبهشت سال ۱۳۹۲) بههمراه دوست فاضل و شاعر خوشسخن، حسن قریبی، نیز با تنی چند از فرهنگیان هرمزگان، که آفت نسیان نامهای عزیزشان را از خاطرم برده است، به جزیرۀ ابوموسی رفتیم، برای یک سخنرانی به مناسبت افتتاح کتابخانۀ شعبۀ دانشگاه پیام نور در آن جزیره. نخستین چیزی که نظرم را جلب کرد نام جزیره بود؛ ابوموسی! پهنۀ گستردۀ ایران بزرگ را به یاد آوردم و این نام را غریب یافتم. به جستوجو برخاستم. بدین نتیجه رسیدم که نام جزیره، طبق اسناد و نقشههای تاریخی، «بوموو» (BoumOuw)، یعنی «جای آب» بوده است. همچنین با نام «بوم سوز» یا «بوموسو» (BoumSou)، یعنی «بوم سبز» یا «سرزمین سرسبز» (جزء اول، «بوم» است و جزء آخر «سو»، صورتی است از «سوز» به معنی «سبز»)(۲). با گذشت زمان و با حضور عربها در میان ایرانیان آن منطقه، بخش اول «بوم»، یعنی «بو»، به «ابو»، و بخش دوم، یعنی «موسو» به «موسی» تبدیل شده است.
دومین روز اقامتمان، دهمین روز اردیبهشت بود؛ روز ملی خلیج فارس. مراسمی برپا شد. بخشی از آن مراسم چشمگیر و تکاندهنده بود: جوانان دانشجو و دانشآموز، بههمراه دیگر حاضران، در فضایی در اطراف دریای پارس، دست در دست هم، حلقه زده و سینهها سپر ساخته بودند تا به زبان حال فریاد برآورند که گرداگرد ایران حلقه میزنیم، در برابر دشمن سینه سپر میکنیم و با همۀ وجود به دفاع از آب و خاک و ارزشهای خود برمیخیزیم.
ما هم به این جمع پیوستیم و این حرکت نمادین در من، که شاعر هم نیستم، اما با شعر زندگی میکنم، بداهتاً تأثیری ژرف بر جای نهاد. احساس کردم که شوری در من پدید آمده است؛ شوری که فرمان میدهد: بگو، بسرای!
به یاد دارم که این بیت در ذهنم شکلگرفت:
به حکم حبّ وطن هرکجای این بر و بوم
چو پیکریست که با جانمان گره خوردهست
خوشبختانه، چنانکه گفتم، شاعری خوشسخن و توانا در کنارم بود، مدد کرد و مشترکا سرودیم. این است حاصل آن روز فراموشناشدنی:
خلیج فارس به ایرانمان گره خوردهست
به سرزمین نیاکانمان گره خوردهست
به حکم «حُبّ وطن» هرکجای این بر و بوم
چو پیکریست که با جانمان گره خوردهست
به گونهای که نهاد و نژاد فردوسی
به خاک پاک خراسانمان گره خوردهست
خلیج فارس، خلیج حماسه و غیرت
که با غرور جوانانمان گره خوردهست
بگو به تخمۀ ضحاک شانه خالی کن
درفش کاوه به ایمانمان گره خوردهست
«هزار دشمنش ار میکنند قصد هلاک»
هزار دست به دستانمان گره خوردهست
یادداشتها:
۱) در باب حدیث «حبّ الوطن من الایمان» بنگرید به: تاریخ الاسلام، محمد بن احمد ذهبی، تحقیق عمر عبدالسلام تدمری، بیروت، دارالکتب العربی، ج ۴۰، ص ۵۹؛
امل الآمل، حر ریاحی، تحقیق سید احمد الحسینی، بغداد، مکتبة الاندلس [بیتا]، قسم الاول، ص ۱۱.
۲) برای آگاهی بیشتر در باب نام اصلی و ایرانی جزیرۀ ابوموسی، بنگرید به: اسناد نام خلیج فارس، میراثی کهن و جاودان، محمد عجم، تهران، انتشارات تهران، ۱۳۸۸.
#دریای_پارس #ابوموسی #خلیج_فارس #بوم_سوز #بوموسو #ایران #حسن_قریبی
@a_daadbeh
https://bit.ly/2yS2HyM
سی و هشت) یادروز استاد سخن، سعدی
درآمد
اول اردیبهشتماه هر سال روز سعدی است. هفتهٔ اول اردیبهشت، و اگر نیک بنگریم تمام اردیبهشتماه، حال و هوایی دارد که سخنهای نغز سعدی را به یاد میآورد، که سخن سعدی سخن زندگی است؛ زندگی پر از عشق و شور و حال و جنبش و حرکت، که زندگیِ به دور از این معانی، زندگی نیست.
سعدی با تأکید بر انسان و انسانیت ــ که بنیاد مکتب او و برآمده از فرهنگ انسانی، الهی ایران است و روش زندگی مردم فرهیختهٔ ایران در طول تاریخ ــ همگان را به دوستی و تفاهم و محبت ورزیدن نسبت به یکدیگر فرامیخواند و اعلام میکند:
یارا، بهشتْ صحبت یاران همدم است
دیدارِ یار نامتناسب جهنم است
هر دم که در حضور عزیزی برآوری
دریاب! کز حیات جهان حاصل آندم است
آرام نیست در همه عالم بهاتفاق
ور هست در مجاورت یار محرم است
گر خون تازه میرود از ریش اهل دل
دیدار دوستان که ببینند مرهم است
دنیا خوش است و مال عزیز است و تن، شریف
لیکن رفیق بر همه چیزی مقدّم است...
دوستی و همدلی، دارویی است برای درمان دردهای بشر که زمان نمیشناسد و عامل مهم صلح و آرامش در جهان است. من از این منظر که همانا برآمده از مکتب انسانگرایانهٔ سعدی است، دو سخنرانی کردهام که هریک به دو بخش تقسیم شده است. یک سخنرانی در پخش زندهٔ مؤسسهٔ فرهنگی یونسکو، اول اردیبهشتماه ۹۹، و ادامهٔ آن، سوم همین ماه، با عنوان «سعدی و انسان پریشان عصر حاضر»، و یک سخنرانی در پخش زندهٔ مرکز سعدیشناسی با عنوان «بیانیهٔ جهانبینی سعدی» در تاریخ چهارم اردیبهشتماه ۹۹. اکنون بخش نخست «سعدی و انسان پریشان معاصر» بهپیوست تقدیم یاران و عزیزان میشود؛ بهویژه عزیزانی که موفق به دیدن آن برنامه نشدهاند.
@a_daadbeh
👇👇👇
درآمد
اول اردیبهشتماه هر سال روز سعدی است. هفتهٔ اول اردیبهشت، و اگر نیک بنگریم تمام اردیبهشتماه، حال و هوایی دارد که سخنهای نغز سعدی را به یاد میآورد، که سخن سعدی سخن زندگی است؛ زندگی پر از عشق و شور و حال و جنبش و حرکت، که زندگیِ به دور از این معانی، زندگی نیست.
سعدی با تأکید بر انسان و انسانیت ــ که بنیاد مکتب او و برآمده از فرهنگ انسانی، الهی ایران است و روش زندگی مردم فرهیختهٔ ایران در طول تاریخ ــ همگان را به دوستی و تفاهم و محبت ورزیدن نسبت به یکدیگر فرامیخواند و اعلام میکند:
یارا، بهشتْ صحبت یاران همدم است
دیدارِ یار نامتناسب جهنم است
هر دم که در حضور عزیزی برآوری
دریاب! کز حیات جهان حاصل آندم است
آرام نیست در همه عالم بهاتفاق
ور هست در مجاورت یار محرم است
گر خون تازه میرود از ریش اهل دل
دیدار دوستان که ببینند مرهم است
دنیا خوش است و مال عزیز است و تن، شریف
لیکن رفیق بر همه چیزی مقدّم است...
دوستی و همدلی، دارویی است برای درمان دردهای بشر که زمان نمیشناسد و عامل مهم صلح و آرامش در جهان است. من از این منظر که همانا برآمده از مکتب انسانگرایانهٔ سعدی است، دو سخنرانی کردهام که هریک به دو بخش تقسیم شده است. یک سخنرانی در پخش زندهٔ مؤسسهٔ فرهنگی یونسکو، اول اردیبهشتماه ۹۹، و ادامهٔ آن، سوم همین ماه، با عنوان «سعدی و انسان پریشان عصر حاضر»، و یک سخنرانی در پخش زندهٔ مرکز سعدیشناسی با عنوان «بیانیهٔ جهانبینی سعدی» در تاریخ چهارم اردیبهشتماه ۹۹. اکنون بخش نخست «سعدی و انسان پریشان معاصر» بهپیوست تقدیم یاران و عزیزان میشود؛ بهویژه عزیزانی که موفق به دیدن آن برنامه نشدهاند.
@a_daadbeh
👇👇👇