کانال اصغر دادبه
1.93K subscribers
3 photos
55 videos
3 files
48 links
Download Telegram
شصت) یادروز پروین اعتصامی خجسته باد!

بیست و پنجم اسفندماه در تقویم ما روز بزرگداشت یا یادروز پروین اعتصامی، بزرگ‌ترین شاعر زن سنت‌گرا ــ نوگراست. سنت‌گرایی او در استفاده از قالب‌های شعر کهن فارسی و پیروی او از مکتب بازگشت ادبی است و نوگرایی‌اش در طرح‌ کردن مفاهیم و مسائل امروزی، یا طرح‌ کردن مسائل و مفاهیم به‌گونه‌ای تازه، متناسب با نیازها و پرسش‌های مردم این روزگار است.
آقای حسن اسدی، سردبیر سابق مجلهٔ اشراق، در یک مصاحبه، سه پرسش درباب پروین و شعر او مطرح کردند و من به پرسش‌های ایشان پاسخ دادم:

ــ علت یا علل مقبولیت پروین و شعر او نزد مردم چیست؟

ــ آیا پروین سبک ویژه‌ای داشته یا از سبک رایج پیروی می‌کرده‌است؟

ــ واکنش‌‌های هنرمندانه و انتقادی پروین نسبت به نابسامانی‌ها و نابهنجاری‌ها نتیجهٔ تجربه‌های خود از نابسامانی‌ها و نابهنجاری‌هاست، یا بیانی است از یک سلسله مضامین رایج در شعر فارسی پس از جنبش مشروطه؟

پاسخ من به این پرسش‌ها که اکنون در کانال تلگرامی‌ام به یاران تقدیم می‌شود، امروز از سوی ایمنا منتشر شد و در پیوند زیر در دسترس است.
@a_daadbeh

https://www.imna.ir/news/482004/پروین-شاعری-صادق-و-یک-روی-است
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
شصت‌و‌یک) برآمد باد صبح و بوی نوروز

نوروز، شکنندۀ سدهای استوار انیران و پیروزِ ماندگارِ تاریخِ ایران، بر یاران خجسته باد!
همان نوروز که:
ــ بر صدر دقیق‌ترین تاریخ نشست؛ تاریخ جلالی که به همّت خیّام و یارانش تنظیم شد؛
ــ طبیعی‌ترین جشن است و همراه و همگام با طبیعت، آغاز سال را اعلام می‌دارد؛
ــ از هوشمندی و ژرفایی نگاه و نگرش نیاکانمان در قلمرو ایران فرهنگی سخن‌ها دارد؛
ــ باورمندترین مسلمانان، به مدد روایت‌ها، به تأیید آن برخاسته‌اند؛
ــ آن‌قدر دلپذیر و بی‌مانند است که دیگران می‌کوشند، به‌‌بهای جعلیات، آن را ابتکار نیاکان خود معرفی کنند؛
ــ برخی از هم‌وطنانمان، دانسته و نادانسته، به نفی آن کمر می‌بندند و موجب حیرت و تأسف می‌شوند!

... در سخنرانی‌ای که به‌پیوست تقدیم یاران کرده‌ام، کوشیده‌ام بگویم که نوروز به «یار» تعلق دارد و نسیم آن، که از «کوی یار» می‌آید «چراغ دل و جان برمی‌افروزد»... قدرش را بدانیم!
@a_daadbeh
شصت‌و‌دو) بساط سبزه لگدکوب شد به پای نشاط

درآمد

ویدئویی که پیوست این یادداشت به یاران تقدیم می‌شود سیزدهمین سخنرانی از سلسله‌سخنرانی‌هایی است که چند سال پیش با نام «بهار عشق و غزل» ایراد شده است. در این سخنرانی‌ها از ارزش‌های فرهنگ میهنمان، ایران، بدان‌سان که در اشعار حافظ، هنرمندانه گزارش شده است سخن در میان آمده و بر این معنا تأکید شده است که ارزش‌های فرهنگی یا جلوه‌های فرهنگی ما چهره‌‌ای آفاقی (ظاهری) دارد و چهره‌ای انفسی (باطنی)، و حافظ، در مقام سخنگوی بزرگ فرهنگ ایران، به هر دو چهره، چنان‌که باید، توجه کرده است. به‌عنوان مثال وقتی از اغتنام فرصت یا غنیمت شمردن دم سخن در میان می‌آید چهرۀ آفاقی یا ظاهری آن، بهره‌مندی از نعمت‌ها و لذت‌های دنیوی است که برطبق آیه‌ای از قرآن کریم نیز بدان توصیه شده: «لاتَنْسَ نَصیبکَ منَ الدُّنیا: بهرۀ خود را از لذات این‌جهانی فراموش مکن» و چهرۀ انفسی (باطنی) آن، بهره‌مندی‌های معنوی (کار نیک کردن/ به دست آوردن دانش و به‌طور کلی قدر وقت دانستن) است:
در عیشِ نقد کوش که چون آبخور نمانْد
آدم، بِهِشْت روضۀ دارالسّلام را

سیزده‌بدر (همراه سعدی)

«سیزده‌بدر» یا روز طبیعت نیز مشمول همین قاعده است. اگر از خرافه‌هایی چون نحس بودن سیزده و همانندان آن بگذریم ــ که باید گذشت ــ «سیزده‌بدر» نیز چهره‌ای ظاهری و آفاقی دارد و چهره‌ای انفسی و باطنی:

۱) چهرۀ ظاهری: چهرۀ ظاهری یا آفاقی «سیزده‌بدر» به باغ و بوستان و به صحرا رفتن است و در یک کلام، به دامن طبیعت پناه بردن است و از جلوه‌های طبیعت لذت‌بردن، پایکوبی و دست‌افشانی کردن و گَردِ اندوه از چهرۀ دل ستردن که لازمۀ زندگی است و تصویر آن‌‌ را در بیتی از یک غزل طبیعت‌گرایانه و شادخوارانۀ سعدی می‌توان به تماشا نشست:

بساط سبزه لگدکوب شد به‌ پای نشاط
زبس‌که عارف و عامی به رقص برجستند
(البته، شکستن شاخه‌ها و تبدیل دامن طبیعت به زباله‌دان و بدعت‌هایی وحشیانه ازاین‌دست، پیوندی با آیین دلپذیر سیزده‌بدر ندارد).

۲) چهرۀ باطنی: چهرۀ باطنی یا انفسی «سیزده‌بدر» از سویی طبیعت‌شناختی است و از سویی معرفت‌شناختی:

الف) طبیعت‌شناختی: «سیزده‌بدر» روزی است «نمادین» چونان دیگر روزهای نمادین که نخست آدمی را به دامن طبیعت می‌خوانَد تا از طریق بهره‌مندی از طبیعت و انس‌ گرفتن با طبیعت دریابد که نقش طبیعت در زندگی نقشی بنیادین است. درپی چنین دریافتی است که نه‌تنها به طبیعت می‌پیوندد و با بهره‌مندی از طبیعت، شاداب و شادمان می‌گردد، که به تعبیر امروزی‌ها با «محیط زیست» رفتاری درخور در پیش می‌گیرد؛ رفتاری حیاتی که نیاز امروز بشر است؛ رفتاری که به‌سبب محرومیت محیط زیست از آن، کرۀ زمین و زندگی در آن به خطر افتاده است!

ب) معرفت‌شناختی: معرفت در فرهنگ فلسفی ما به معنی شناخت پدیده‌های فراتجربی و فراحسی، یعنی شناخت حقیقت است و نیز ــ به زبان ساده ــ به معنی خداشناسی است. طبیعت‌شناسی مقدمۀ خداشناسی است و دعوت به شناخت طبیعت و پی بردن به اهمیت طبیعت، پلی است به‌سوی شناخت آفریدگار طبیعت. چنین است که باز هم به گفتۀ خداوندگار حکمت و ادب، سعدی، اگر به دیدۀ تحقیق بنگریم هریک از پدیده‌های طبیعت، فی‌المثل «برگ درختان سبز»، ما را به شناخت خداوند رهنمون می‌شود و آن‌کس که با طبیعت انس‌ بگیرد و به‌ شناخت طبیعت نائل آید به چنین هوشی و چنین بینشی دست می‌یابد:

برگ‌ درختان سبز پیش خداوند ‌هوش
هر ورقی دفتری‌ست معرفت کردگار
و با چنین باوری است که اغتنام فرصت در بهار و دعوت به دامن طبیعت و لذت بردن از جلوه‌های بهاری معنایی دیگر می‌یابد:
خیز و غنیمت شمار جنبش باد ربیع
نالۀ موزون مرغ، بوی خوش نوبهار

@a_daadbeh
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
شصت‌و‌سوم) نگاه فلسفی عطار به جهان هستی

عطار عارف است، با آثاری عرفانی. عرفان او عرفان عشق است و عرفان عشق، همان حکمت ملی ایران‌زمین است؛ حکمتی با نگرش فلسفی. ازآنجاکه فلسفه و نقد از یکدیگر جدایی‌ناپذیرند مشرب فلسفی ــ عرفانی عطار از او متفکری منتقد ساخته‌ است که با نگاهی انتقادی به هستی می‌نگرد و از صدر تا ذیل هستی را به باد انتقاد می‌گیرد؛ به‌ویژه از زبان دیوانگان. این انتقاد، گاه چنان حال و هوایی دارد که خیام را پیش چشم می‌‌آورد:

یکی پرسید از آن دیوانه در ده
که از کار خدا ما را خبر ده
چنین گفت او که تا گشتم من آگاه
خدا را کاسه‌گر دیدم در این راه
به حکمت کاسهٔ سر را چو بربست
به بادش داد و آن‌گه خُرد بشکست


@a_daadbeh
شصت‌ و‌ چهار) سعدی آخرالزّمان

سعدی، به‌درستی، خود را سعدی آخرالزّمان یا شاعر آخرالزّمان می‌خواند. آخرالزمان بخش پایانی جهان بر بنیاد باورهای دینی است که بدیهی است روزگار ما و روزگاران پس از روزگار ما را در بر می‌گیرد. آخرالزّمانی بودن سعدی بیان دیگری است از حضور او در فرهنگ و ادب ایران همچنان تا روزگار ماست. این حضور هم وجه صوری و هنری دارد، هم وجه معنایی و معنوی:

یکم) وجه صوری و هنری یعنی از منظر « چگونه‌ گفتن»: سعدی به زبان فردوسی و رودکی بازگشت و با بخشیدن ویژگی‌هایی به این زبان آن‌ را به کمال رساند و برای همهٔ دوران‌ها خواستنی ساخت؛ ویژگی‌هایی که من درباب آن‌ها جداگانه سخن گفته‌ام (سخنرانی مرکز سعدی‌شناسی، اول اردیبهشت‌ماه ۱۴۰۰).

دوم) وجه معنایی و معنوی، یعنی از منظر «چه‌ گفتن»: سعدی بیانگر هنرمندانهٔ معانی بلند فرهنگ ایران در این زبان شد. او بر «آدمیت» و به تعبیر امروز بر «انسانیت» تأکید ورزید که بر آن بود که هم علم «آدمیت» است، هم «عشق»؛ همان معانی‌ای که در «بیانیهٔ (مانیفست)» خود، یعنی در آن سه بیت معروف که گفتنِ به از آن تا امروز ممکن نشده، بیان کرد:
بنی‌آدم اعضای یک‌ پیکرند
که در آفرینش ز یک گوهرند
چو عضوی به درد آورد روزگار
دگر عضوها را نماند قرار
تو کز محنت دیگران بی‌غمی
نشاید که نامت نهند آدمی

اگر با تعبیرهای امروزی سخن بگوییم، سعدی نیک می‌دانست که زبان، اصل یا عینِ هویت است و زبان ملی، عینِ هویت ملی است. به همین سبب چونان فردوسی می‌دانست بقای ایران و ایرانی به بقای زبان فارسی گره خورده است. همچنین، به تعبیر امروز، از اهمیت وطن‌پرستی یا میهن‌دوستی نیک آگاه بود و مهر او نسبت به شیراز یا شیرازدوستی او حکایتی است از میهن‌دوستی. و این هر دو، عینیت زبان ملی و هویت ملی از یک‌ سو، و شیرازدوستی یا میهن‌پرستیِ او از سوی دیگر، از او فردوسی دیگری (فردوسی دوم) ساخت و چونان فردوسی به وظیفهٔ ملی خود چنان‌که باید عمل کرد.
@a_daadbeh
شصت‌ و‌ پنج) ویژگی‌های زبان سعدی

درآمد

ارجاع به سخنرانی اول اردیبهشت‌ماه امسال (۱۴۰۰) در یادداشت پیشین (یادداشت شصت‌ و چهار) موجب شد تا بعضی از یاران خواستار گذاشتن آن سخنرانی در کانال شوند. البته سخنرانی‌های اول اردیبهشت، از جمله سخنرانی این‌بنده، از سوی مرکز سعدی‌شناسی در اینستاگرام گذاشته شده‌ است، اما ظاهراً بعضی از دوستان نتوانسته‌اند آن‌ را بشنوند.

ویژگی‌های زبان سعدی

گفته‌اند و نوشته‌اند که سعدی زبان فارسی و به تَبَع آن، نثر فارسی را که از اواخر سده‌ٔ پنجم یا اوایل سدهٔ ششم اسیر لفاظی و دشوارگویی شده و از زبان سادهٔ مردم دور افتاده بود، به جایگاه اصلی خود بازگرداند؛ یعنی به زبان ساده و شیوای فردوسی و رودکی و بیهقی. این بازگشت صرفاً یک بازگشت نبود؛ بازگشتی بود همراه با «سعدیانه ساختن» آن زبان.

به‌‌ نظر می‌رسد سعدی پنج ویژگی بر زبان فردوسی و رودکی افزوده و آن‌ را زبان همهٔ دوران‌ها ساخته و خود، سعدی «آخرالزّمان»، یعنی شاعر همهٔ دوران‌ها تا روزگار حاضر شده است. این ویژگی‌ها عبارت‌اند از:

۱) همسانی زبان شعر و نثر، یعنی زبان نثر را چونان زبان شعر ساده و جذاب ساخته است و زبان شعر را چونان زبان نثر، نثری که خود سامان داده‌ بود، ساده و هموار گردانیده‌ است.

۲) ظاهر سخن را ساده و باطن آن‌ را، در عین سادگی ظاهر، هنری گردانیده‌ است.

۳) ایجاز را، که می‌توان گفت عین بلاغت است، در نظم و نثر، به حد اعجاز رسانده‌ است.

۴) فضای سخن را ــ به تعبیر امروز ــ «فضایی شاد» ساخته و خود در پایان گلستان بر آن تأکید ورزیده‌ است: « غالب گفتار سعدی طرب‌انگیز است و طیبت‌آمیز» (طنز هم که برخی از محققان از ویژگی‌های کلام سعدی می‌دانند در واقع از فروع ویژگی «فضای شاد» سخن سعدی است).

۵) موسیقایی‌ گردانیدن و موزون ساختن سخن، که نتیجهٔ وزن عروضی در اشعار سعدی است و حاصل وزن شبه‌عروضی (تسجیع) و وزن غیرعروضی در نثر او است.

دوستان گرامی و علاقه‌مندان می‌توانند این سخنرانی را در صفحهٔ اینستاگرام مرکز سعدی‌شناسی، به نشانی زیر، ملاحظه کنند:
https://www.instagram.com/tv/CN7thfJnNbG/?igshid=pi3ydmnkzmxs

@a_daadbeh
شصت و ‌شش) خجسته باد نام ‌و ‌یاد حکیم فردوسی

چندی پیش از کتاب رئیس جمهوری محترم تاجیکستان در ایران رونمایی شد. نام کتاب چنین است: «زبان ملت، هستی ملت». من نیز در آن مجلس، مجلس رونمایی، سخن گفتم و گفتم بیش از یکهزار سال پیش حکیم بزرگ، فردوسی، نه‌تنها بدین امر که «زبان ملت، هستی ملت است» توجه کرده که بنیاد کار بزرگ خود، شاهنامه را بر این اصل نهاده است :
عجم‌ زنده‌کردم بدین پارسی

۱) «بسی رنج بردم در این سالِ سی/ عجم زنده‌کردم بدین پارسی»... این تمام سخن است؛ این سخن بنیادی که «زبان، اصلِ هویت است و زبانِ ملی، بنیاد هویت ملی است»؛ همان سخن که قرن‌ها بعد فیلسوف بزرگ معاصر، هایدگر، بدین عبارت بیان‌کرده است: «زبان، خانۀ هستی است» و حکیم بزرگ و بی‌همتای ما قرن‌ها پیش، کار سترگ خود را بر این اصل بنیاد نهاده است.

۲) بعضی از شاهنامه‌پژوهان و فردوسی‌دوستان بیت «بسی رنج بردم...» را به سبب کاربرد «عجم» در آن از فردوسی نمی‌دانند، زیرا برآن‌اند که عرب‌ها خواسته‌اند با کاربرد این واژه ایرانیان را تحقیر کنند. گرچه اکنون بحث من بحث اصالت یا عدم اصالت این بیت نیست، اما عرض می‌کنم:
یکم) این واژه را فردوسی در سه بیت دیگر هم به کار برده است. در طول تاریخ ادب فارسی تا روزگار علامه اقبال لاهوری (ای جوانان عجم جان من و جان شما) بارها و بارها در ادب فارسی به کار رفته و افادۀ تحقیر هم نکرده است.
دوم) بیت از هرکس که باشد بیانگر حقیقتی است که عین هستی و هویت ماست و گویای کار بزرگ و بی‌مانند فردوسی است: زنده کردن هویت ملی در پرتو زبان ملی.

۳) فیلسوفان خردگرای روزگار حکیم فردوسی، یعنی فارابی و ابن‌سینا و پیروان آن‌ها، اصل و حقیقت پدیده‌ها را «ماده و صورت» می‌دانند و برآن‌اند چون صورت ــ که حقیقت پدیده‌هاست ــ بر ماده، که مبهم است، عارض شود، پدیده تشخص و تعیّن می‌یابد. به زبان ساده، پدیده به‌گونه‌ای معنی می‌یابد و حضور خود را اعلام می‌کند. برآنم که «هویت ملی» به ماده می‌مانَد که مبهم است و «زبان ملی» به صورت ماننده است و چونان صورت، عامل تشخص و تعیّن هویت ملی محسوب می‌شود و به تعبیر سرایندۀ بیت «بسی رنج بردم...» زنده‌کنندۀ ایرانی و هستی و هویت ایرانی است... بگذارید بگویم: هویت ملی به پیکر یا به جسم می‌مانَد و زبان ملی به جان و کدام جسم است که بی ‌جان زنده توانَد مانْد؟ بی‌مهری‌ها، ستیزها و دشمنی‌هایی که با زبان فارسی شده است و می‌شود و خود داستان غم‌انگیز و عبرت‌آموزی است، که جداگانه باید بدان پرداخت، وظیفه‌ای سنگین که همانا دفاع از زبان و ادب فارسی است، به عهدۀ یکایک ما می‌گذارد. نخستین گام در کار این دفاع مقدس همانا آشنا ساختن و مأنوس گردانیدن فرزندانمان با این زبان و این ادب است که در این نبرد و در این دفاع، سربازان واقعی آنان‌اند.
@a_daadbeh
شصت و هفت) مثلث جهان‌بینی خیام

تأمل در رباعی‌های خیام یا رباعی‌های خیامی تأمل‌کننده را به سه حوزه یا سه موضوع رهنمون می‌شود:
۱) حوزهٔ پرسش‌های بی‌پاسخ، یا حوزهٔ «بن‌بست»، و آن شماری از رباعی‌هاست که در آن‌ها پرسش‌‌ها یا موضوع‌هایی فلسفی در باب خدا و جهان و انسان طرح می‌شود؛ پرسش‌هایی که نمی‌توان برای آن‌ها پاسخ‌هایی قطعی ــ چونان پاسخ‌هایی که در علم (علوم تجربی‌) به پرسش‌‌ها داده‌ می‌شود ــ یافت، مثل:
آورد به‌اضطرارم اول به‌ وجود
وز حیرتم ازحیات چیزی‌ نفزود
رفتیم به‌اکراه‌ و ندانیم چه بود
زین‌ آمدن‌ و‌ بودن‌ و‌ رفتن، مقصود!

۲) حوزهٔ گذرندگی و ناپایداری حیات. شامل یک سلسله رباعی است که مضمون و موضوع آن‌ها ناپایداری عمر و گذرندگی حیات است:
هنگام سپیده‌دم خروس سحری
دانی که چرا همی‌کند نوحه‌گری؟
یعنی که نمودند در آیینهٔ صبح
از عمر شبی گذشت و تو بی‌خبری!

آدمی با یک سلسله پرسش‌های حیرت‌انگیزِ بی‌پاسخ سروکار دارد، آن‌هم در دوران کوتاه عمر که به تعبیر حکیم نظامی «که تا جا‌ گرم کردی گویدت خیز»! و این هم خود یکی از معماهای حیات است و یکی از پرسش‌های بی‌پاسخ؛ حکایت همان «کوزه‌گر دهر که می‌‌سازد و باز بر زمین می‌زندش»! تو گویی خیام می‌پرسد که چگونه می‌توان یک جهان پرسش حیرت‌انگیز را در عمری بدین کوتاهی طرح کرد؟!

۳) اغتنام فرصت، یا غنیمت‌ شمردن دم، موضوع و مضمون یک سلسله رباعی‌هاست:
از دی‌ که گذشت هیچ از او یاد مکن
فردا که نیامده‌ست فریاد مکن
بر نامده و گذشته بنیاد مکن
حالی خوش‌ باش‌ و عمر بر باد مکن

چنین می‌نماید که آن دو حوزه، حوزهٔ بن‌بست‌ها و حوزهٔ ناپایداری حیات، به‌مثابهٔ مقدمهٔ یک استدلال منطقی است: آدمی که در عمر کوتاه خود اسیر یک سلسله پرسش‌های فلسفی بی‌پاسخ است چه باید بکند یا چه می‌تواند انجام دهد؟
حوزهٔ سوم، نتیجه‌ای است که به‌ نظر می‌رسد خیام از آن دو مقدمه می‌گیرد: «حالی خوش‌ باش و عمر بر باد مکن»! تنها کاری که می‌توان‌ کرد همین است، «وقت را غنیمت‌ دان آن‌قَدَر که بتْوانی» که اگر وقت را غنیمت بدانی و خوش‌ باشی عمر کوتاه خود را چنان‌که باید گذرانده‌ای، اما «خوش‌ بودن» یعنی چه؟
آیا خوش‌ بودن تنها لذت بردن از می و مستی و هم‌آغوشی است؟ آیا یک ریاضی‌دان از حل یک مسئلهٔ ریاضی شاد و سرخوش نمی‌شود؟ و آیا یک طبیعت‌گرای طبیعت‌دوست از تماشای مناظر بدیع طبیعی غرق لذت نمی‌گردد؟ بی‌گمان عوامل شادی‌‌آفرین گوناگون است. التذاذ ظاهری، عوامل ویژهٔ خود را دارد و التذاذ باطنی هم عوامل و علل خاص خود را داراست. تردید ندارم که تأمل در پرسش‌های حیرت‌انگیزِ به‌ظاهر بی‌پاسخ برای خیام و متفکرانی چون او بزرگ‌ترین عاملِ لذت‌ بردن، خوش‌ بودن و آکنده از سرور و شادی شدن و عمر بر باد‌ ندادن است. به‌ یاد داشته‌ باشیم که هر ساختمانی مصالح مناسب خود را می‌طلبد و پیداست که مناسب‌ترین مصالح «ساختمان شعر» می است و مستی و خوش‌ بودن و معشوق و عشق و همانندانِ آن‌ها...
خیام قرن‌ها پیش‌ از متفکران عصر جدید و پیش از برتراند راسل، فیلسوف نام‌‌آور سدهٔ بیستم میلادی، دریافته بود که فلسفه، دانش پرسش‌هاست، نه دانش پاسخ‌ها و کار فیلسوف تأمل در پرسش‌های فلسفی است (بنگرید به یادداشت شمارهٔ چهل کانال). در پرتو چنین تأملی است که ــ به‌ تعبیر حکیم نظامی ــ تأمل‌کننده به «جوهر دانایی» می‌رسد و به پایگاهی که سقراط از آن سخن می‌گفت: «می‌دانم که نمی‌دانم»! ندانستنی عین دانستن و سرانجام در پرتو چنین تأملی است که تأمل‌کننده به پایگاهی دست‌ می‌یابد که حکیم فردوسی از آن به «خردمندی» تعبیر می‌کرد.
آری چنین می‌نماید که به‌ دست‌ آمدنِ شادی و سرخوشی، که عین بهره‌‌مندی از عمر است، حاصل تأمل در پرسش‌هایی است به‌ظاهر بی‌پاسخ و بن‌بست‌گونه. گوناگونی رباعی‌هایی که مضمون و موضوع آن‌ها «خوش‌ بودن و عمر بر باد‌ ندادن» است، از جمله، مثْبِتِ مدعای ماست:
دورانِ جهان بی‌ می و ساقی‌ هیچ‌ است
بی‌ زمزمهٔ نای عراقی هیچ است
هرچند در احوالِ جهان می‌نگرم
حاصل همه‌ عشرت‌ است‌ و‌ باقی‌ هیچ‌ است

بدیهی است که بهره‌مندی از لذت‌های روحانی و باطنی به معنی محرومیت از لذت‌های جسمانی و ظاهری نیست که حق‌تعالی در نُبی(قرآن) فرموده‌ است: «لا تَنْسَ نَصیبَکَ مِن‌َ الدُّنیا (سورهٔ قصص/ ۷۷): بهرهٔ خود را از لذت‌های دنیوی فراموش نکنید».

@a_daadbeh
شصت‌و‌هشت) سهروردی و زبان فارسی

درآمد
«بارها گفته‌ام و (همراه با گرامیداشت هشتم مرداد، یادروز سهروردی) بار دگر می‌گویم» که نیاکان ما در سدۀ چهارم قمری، در پی بازشناسی هویت ملی، به بازیابی و تنظیم این هویت پرداختند. تأکید بر سه موضوع، در جریان این بازشناسی و بازیابی، یعنی تأکید بر زبان و ادب ملی (زبان و ادب فارسی)، اساطیر و تاریخ ملی، و حکمت ملی، «مثلث هویت» را پیش روی ما قرار می‌دهد. حکیم فردوسی در شاهنامه به طرح هر سه موضوع پرداخته است که شاهنامه بیانیۀ (مانیفست) هویت ملی ما ایرانیان نیز هست.

و کار بزرگ سهروردی

پرداختن به موضوع‌های سه‌گانۀ هویتی از سدۀ چهارم هدفی ملی به شمار آمد. شاعران عارف‌مشرب موضوعات حکمت ملی را در مرکز توجهات خود قرار دادند و در پرداختن مضامین شاعرانه از اشاره به اساطیر و تاریخ ملی هم غافل نماندند. به‌عنوان نمونه بنگرید:
به‌ سرّ جام‌ جم آنگه نظر توانی کرد
که خاک میکده کُحل بصر توانی کرد
یا:
گرت هواست که چون جم به سرّ غیب رسی
بیا و همدم جام جهان‌نما می‌باش
در حوزۀ حکمت و فلسفه، نخست، قهرمانِ عقل و استدلال، پورسینا، با پرداختن به حکمت مشرقی، به سامان دادن بخش حکمت ملی روی آورد، اما تاریخ ادامۀ کار را به عهدۀ متفکری نهاد که بندبندِ وجودش فرهنگ ملی را فریاد می‌کرد؛ به عهدۀ شیخ اشراق، شیخ شهید، سهروردی.

او که پس از سقراط دومین شهید آزادْفکری به شمار می‌آید نه‌تنها همۀ عمر خود، که هستی و جان خود را در کار بزرگ حکمت ملی، یعنی حکمت اشراق کرد و در این کار به دو ضلع دیگر مثلث هویت، یعنی ضلع اساطیر و تاریخ ملی و ضلع زبان و ادب ملی، توجهی ویژه کرد، به‌گونه‌ای که محتوای بعضی از رساله‌های فارسی سهروردی فضای شاهنامه را پیش چشم خواننده می‌آورد.

رسم بود که فیلسوفان آثار خود را به زبان عربی، که زبان اول جهان اسلام محسوب می‌شد، می‌نوشتند. سهروردی اگر حکمت ملی را به زبان عربی نوشت تا همگان از این حکمت ارجمند آگاهی یابند، از زبان ملی، یعنی زبان فارسی هم نه‌فقط غافل نماند که بدان توجهی خاص کرد و مسائل حکمت ملی را هم، با توجه ویژه به اساطیر ملی، به صورتی شیوا و رسا، به زبان فارسی نوشت و بدین‌سان متونی فلسفی ــ ادبی، به زبان ملی، به یادگار گذاشت. آخر سهروردی نیک می‌دانست که «صورت»، یعنی حقیقت هویت ملی، همانا زبان ملی است و بدون به کار گرفتن زبان ملی ــ که زبان اصلی حکمت ایرانی است ــ کار پرداختن به حکمت ملی تمام نیست.

اگر مسئله را از منظر کمّی هم بنگریم آثار فارسی سهروردی ــ که از توجه او به زبان ملی حکایت‌ها بازمی‌گوید ــ درخور توجه است. آثار سهروردی زیر عنوان «مصنفات شیخ اشراق» در سه مجلد به چاپ رسیده که یکی از این سه مجلد، با حجمی معتنابه، آثار شیخ به زبان فارسی است.
@a_daadbeh
شصت‌و‌نه) اندوه بیدل

درآمد

این روزها همه‌جا سخن از غوغای طالبان و بیدادگری‌های متحجرانۀ آن‌هاست. همچنین سخن‌ها می‌رود از هدف‌هایی که نصب‌کنندگان طالبان درپی تحقق آن‌اند. از جملۀ این هدف‌ها ستیز با زبان و ادب فارسی و در یک کلام، ستیز با فرهنگ ایران است. از نمادهای این ستیز مصاحبه‌ای بود که هنگام تسلط طالبان بر هرات با اسماعیل‌خان، از رهبران مقاومت در هرات، صورت‌گرفت. طالبِ مصاحبه‌گر به پشتو پرسش می‌کرد و اسماعیل‌خان به فارسی پاسخ می‌داد؛ یعنی از همان آغاز کار، با در پیش گرفتن این روش، بر ستیز با زبان فارسی پای‌ می‌فشرد و اعلام می‌کرد که به چه کار آمده‌اند...

ز بعد ما نه غزل نی قصیده می‌مانَد

آنچه در افغانستان می‌‌گذرد، البته اهدافی گوناگون را دنبال می‌کند، اما تردید نیست که یکی از هدف‌ها فارسی‌ستیزی است. این ستیز بخشی از نقشۀ شوم گسترده‌ای است که پیش‌تر در شبه‌قارۀ هند، همچنین در آسیای میانه اجرا شده است و اکنون نوبت بخشی از ایران فرهنگی است که با نام افغانستان شناخته می‌شود. این رویدادِ ناخجسته وظیفه‌ای سنگین به عهدۀ تمام فرهيختگان دردمندی می‌گذارد که درد را حس می‌کنند. همچنین، وظیفه‌ای سنگین‌تر به عهدۀ نهاد‌های فرهنگی ایران‌زمین می‌گذارد که خواهران و برادران ما در آن‌سوی مرزها از آن به «ایران مادر» تعبیر می‌کنند.

به پیوست این یادداشت فایلی صوتی به یاران تقدیم می‌شود که در آن، در آخرین «عُرس بیدل (۱۳۹۷)»، از «اندوه بیدل» سخن گفته‌ام؛ اندوهی که برآمده از دریافت شاعری خردمند و اندیشمند است از خطری بزرگ، که با همۀ وجود حس می‌کرد و با دیده‌ای حقیقت‌بین می‌دید که به‌رغم شکوه زبان و ادب فارسی در پرتو کوشش‌های عاشقانۀ «طوطیان شکر‌شکن هند» در دیار او، خطری بزرگ نیز درکمین است و نقشه‌ای شوم در حال پیاده‌شدن... و چنین بود که احساس خود را از این دریافت، هنرمندانه، چنین بیان می‌کرد:

ز ‌بعد ما نه غزل، نی قصیده می‌مانَد
ز ‌خامه‌ها دو‌سه اشک چکیده می‌مانَد...
@a_daadbeh
امروز فایلی صوتی به‌ دستم رسید که در آن آقای سروش آیینه چند بیت از یک غزل بیدل را خوانده است؛ همان غزل که من آن را در سخنرانی خود، ترجمان « اندوه بیدل» دانسته‌ام. صدای دلنشین ایشان با:
سه‌تار: آقای رضا موسوی‌زاده
کمانچه: آقای آرش کامور
همراه است و آن را سخت مؤثر می‌سازد. این بیدل‌خوانی هنرمندانه بر دل و جان من اثری ژرف نهاد و مرا به التذاذی رساند که از جملهٔ هدف‌های هنر است. دریغم آمد که یاران کانال از آن بهره‌مند نشوند:
ز بعد ما نه غزل نی قصیده می‌ماند
ز خامه‌ها دوسه اشک چکیده می‌ماند
کجا بریم غبار جنون‌ که صحرا هم
ز گردباد، به دامان چیده می‌ماند
قدح‌ به بزم‌ تو یارب‌ سر بریدهٔ ‌کیست
که شیشه هم به‌ گلوی بریده می‌ماند
ز سینه ‌گر نفسی بی‌ تو می‌کشد بیدل
به دود از دل آتش‌کشیده می‌ماند
هفتاد) آراستگی حافظ به چندین هنر

عاشق و رند‌ و نظربازم و می‌گویم فاش
تا بدانی که به چندین هنر آراسته‌ام

درآمد
فایلی که به‌پیوست به یاران تقدیم می‌شود، سخنرانی من است به مناسبت «یادروز حافظ، مهرماه ۱۴۰۰» که برآنم حافظ و تعالیم انسانی او همچنان زنده است و کارآمد.

در این سخنرانی، با استشهاد و استناد به دو نظر در باب «هنر»، به تبیین معنای هنر پرداخته‌ام؛ یکی، نظر افلاطون ــ که او را آدم‌الفلاسفه خوانده‌اند ــ و دوم، نظر یا تعریفی که در لغت‌نامۀ زنده‌‌یاد دهخدا ثبت است. حاصل این دو، به‌ دست دادن معنایی است از هنر در فرهنگمان، فرهنگ ایران، این دو معنا: مهارت و قابلیت؛ فضیلت.

مهارت‌های حافظ نخست، شاعری است و سپس حافظ قرآن و حدیث بودن، موسیقی‌دانی، خوشخوانی یا خوش‌آوازی، خوش‌نویسی و...
فضایل خواجه هم‌چنان که خود گفته است، این‌هاست: عاشقی و رندی و نظربازی... . فضایلی که باید آن‌ها را امهات فضایل خواند. حاصل این فضایل رفتار نیک در قلمرو فردی و جمعی است که خواجه در جای‌جای اشعار خود بدان‌ها پرداخته است، از جمله در این غزل:

درخت دوستی بنشان که کام دل‌به‌‌ بار آرد
نهال دشمنی برکن که رنجِ بی‌شمار آرد

پیامی انسانی که مردم روزگار ما و جهان متمدنِ غالباً بی‌فرهنگ، سخت بدان نیاز دارد.

و فایل سخنرانی، تقدیم به یاران

@a_daadbeh
هفتادویک) حافظ و مسئلۀ میهن‌دوستی

درآمد


روزهای پیش از بیستم مهرماه، روز بزرگ یادکرد حافظ بود که یکی از همشهریان عزیز با من تماس گرفت و از من خواست تا به زادگاهم، یزد، سفر کنم و در همایشی که از سوی میراث فرهنگی در کاروان‌سرای بازسازی‌شدۀ مُشیر برگزار می‌شود، سخن بگویم.
به آن دوست گفتم: باآنکه بسیار مشتاقم که به زادگاهم سفرکنم و ــ به تعبیر شهریارــ «بوی صفای پدرم را» از در و دیوارهای کوی و برزنی که در آن زاده شده‌ام و کودکی و بخشی از نوجوانی‌ام را در آن گذرانده‌ام، بجویم، اما اهریمنی بیدادگر مانع سفر است؛ اهریمن کرونا.

درحالی‌که با آن دوست سخن می‌گفتم خیالم از یک سو در کوچه‌های خاک‌آلود خانه پدری‌ام پَرسه می‌زد و از سوی دیگر به سیر در قصیدۀ شهریار مشغول بود؛ در آن قصیده که شاعر «دلتنگ غروبی، خفه» با پسرش به دیدار کوی و برزن و خانۀ پدری می‌رود و با چشم اشکبار، خاطرات خود را مرور می‌کند و در این حال و هواست که سخن را این‌سان به سر می‌برد:

ناگه پسرم گفت چه می‌خواهی از این در
گفتم: پسرم، بوی صفای پدرم را

باری، قرار شد سخنانی ضبط کنم و بفرستم. چنین کردم. روزها گذشت و خبری نشد. سرانجام معلوم شد برای «بانی مجلس»، «بدا» حاصل شده است (بدا اصطلاحی کلامی ــ فلسفی است. معنی لغوی آن پدید آمدن رأی و نظر تازه است)، و چنین است که آن ویدئو به یاران کانال و عزیزان اینستاگرام تقدیم می‌شود.

حافظ و ایران

۱. در دیوان حافظ واژۀ «ایران» غایب است. آیا این به معنای بی‌توجهی به ایران و بی‌مهری نسبت به وطن است؟
۲. از سوی دیگر، دارندگان مشرب عرفانی و گرایندگان به جهان‌بینی عرفانی جهان‌وطن‌اند. آیا گرایندگان به جهان‌وطنی میهن‌دوست نیستند و توجهی به وطن ندارند؟
۳. استاد عزیزمان، دکتر اسلامی ندوشن، دیوان حافظ را شاهنامۀ دیگری می‌داند. آیا ممکن است پدیدآورندۀ «شاهنامه‌‌ای دیگر» با دوستی میهن بیگانه باشد؟

در این سخنرانی به تبیین این موضوع پرداخته‌ام که:
نخست، به طور عام، تمام شاعران ما به‌گونه‌ای به میهنشان، ایران، مهر ورزیده‌اند؛
دوم، حافظ، بعد از فردوسی، وطن‌دوست‌ترین و ایران‌گراترین شاعر است و ایران‌گرایی خود را با اشارات تاریخی و اساطیری، همچنین از راه طرح و بیان هنری حکمت ملی ابراز کرده است؛
سوم، جهان‌وطنی در روزگار ما یا آرمان است، یا فریب!

بزرگانِ عارف‌مشربِ ایران‌زمین هرگز مهر از وطن برنگرفته‌اند. آن «کوی» که نجم‌الدین کبری، در نبرد با مغولان، از «نگاهبانی و نگاه‌داری مردانۀ» آن سخن می‌گفت کجا جز «وطن (ایران)» توانَد بود؟

های مردان، هوی، های جوانمردان، هوی
مردی‌ کنی و نگاه داری سرِ کوی
ور تیر چنان رسد که بشکافد موی
زنهار! ز یارِ خود نگردانی روی

بیت معروف شیخ بهایی هم که آن را برهان اثبات بی‌توجهی اهل عرفان نسبت به میهن و میهن‌دوستی می‌شمارند اشارۀ مستقیم است به وطن در معنای عرفانی آن (مثلاً «مقام وحدت» یا «مقام فنا») و اشاره‌ای غیرمستقیم است به «میهن»:

این وطن مصر و عراق و شام نیست
این وطن جایی‌ست کاو را نام نیست

وطنِ بی‌نام یا ناکجاآباد همان مقام وحدت است و یادآور آن وطن که همانا وطنِ این‌جهانی که «ایران» است برای ما؛ برای ما که ــ به تعبیر حکیم نظامی‌ ــ «همه عالم تن است و ایران، دل» و مصر و عراق و شام است برای مردم آن دیار.

@a_daadbeh