Forwarded from 𝐀𝐭𝐚𝐥𝐚𝐧𝐭𝐞 𝐓𝐨𝐰𝐧
🕰️ ▸ 𝖧𝗈𝗎𝗌𝖾 𝖠𝗇𝖽𝖾𝗋𝗌𝗈𝗇 “خاندان اندرسون”
🥀 ~ اندرسونها از دل جهنم برخاستهاند و دیگر هیچ آتشی نمیتواند بسوزاندشان. آنها از خاکستر امپراتوریهای سوخته برخاستهاند؛ این خاندان یاد گرفته چطور زخمهایش را به سلاح تبدیل کند.
🪽 ~ آنها نه قهرماناند، نه اشرافی؛ فقط آخرین خطی هستند که تاریکی هنوز جرأت عبور از آن را ندارد. محبتشان را با فریاد نشان نمیدهند؛ با ایستادن در کنار تو وقتی دنیا میخواهد خردت کند، وفاداریشان را ابراز میکنند.
'🕯️ .بزرگ خاندان: نیکلاوس اندرسون، ربکا اندرسون، واریا اندرسون، یونا اندرسون.
~ 𝖶𝖾 𝖣𝗈 𝖭𝗈𝗍 𝖥𝗈𝗋𝗀𝖾𝗍. 𝖶𝖾 𝖣𝗈 𝖭𝗈𝗍 𝖥𝗈𝗋𝗀𝗂𝗏𝖾. We Outlast.
🪞 ⬩@Atalante_Town
💎 ⬩@Merlin_World
'
~ 𝖶𝖾 𝖣𝗈 𝖭𝗈𝗍 𝖥𝗈𝗋𝗀𝖾𝗍. 𝖶𝖾 𝖣𝗈 𝖭𝗈𝗍 𝖥𝗈𝗋𝗀𝗂𝗏𝖾. We Outlast.
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM
❤12❤🔥1 1
𝐀𝐭𝐚𝐥𝐚𝐧𝐭𝐞 𝐓𝐨𝐰𝐧
🕰️ ▸ 𝖧𝗈𝗎𝗌𝖾 𝖠𝗇𝖽𝖾𝗋𝗌𝗈𝗇 “خاندان اندرسون” 🥀 ~ اندرسونها از دل جهنم برخاستهاند و دیگر هیچ آتشی نمیتواند بسوزاندشان. آنها از خاکستر امپراتوریهای سوخته برخاستهاند؛ این خاندان یاد گرفته چطور زخمهایش را به سلاح تبدیل کند. 🪽 ~ آنها نه قهرماناند، نه اشرافی؛…
خاندان قشنگم😭
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM
❤🔥17❤5🍓3 1 1
فکر کردم افسرده شدم و باید خودمو بکشم
ولی متوجه شدم فقط قهوه نخوردم
ولی متوجه شدم فقط قهوه نخوردم
🤣24 4 3❤2 1
╰ 𝖭𝗂𝗄 𝖲𝖺𝗒𝗌:
فکر کردم افسرده شدم و باید خودمو بکشم ولی متوجه شدم فقط قهوه نخوردم
الان قهوه خوردم
خداروشکر میلم به زندگی بیشتر شده و کمتر تمایل دارم مردمو بندازم تو چرخ گوشت
خداروشکر میلم به زندگی بیشتر شده و کمتر تمایل دارم مردمو بندازم تو چرخ گوشت
╰ 𝖭𝗂𝗄 𝖲𝖺𝗒𝗌:
الان قهوه خوردم خداروشکر میلم به زندگی بیشتر شده و کمتر تمایل دارم مردمو بندازم تو چرخ گوشت
خداروشکر بهترم
"آرزو میکنم تو بهم نیاز داشته باشی، بیشتر از هرچیزی تو زندگیت...آرزو میکنم تا همیشه من تنها چیزی باشم که تو زندگیت داری و میتونی ازش کمک بگیری
تنها تکیه گاه زندگیت و تنها کسی که بین همه بدبختیات بهت کمک میکنه"
تنها تکیه گاه زندگیت و تنها کسی که بین همه بدبختیات بهت کمک میکنه"
❤16❤🔥5🍓3 3 3👎2 2👍1
Forwarded from Lıttlᧉ Chᧉrry' (Hope')
و من پذیرفتهام که گاهی ممکن است ما برای آدمها فقط پناهگاهی باشیم، تا زمانی که یک خانه امن پیدا کنند و بروند.
❤8 4❤🔥1
Lıttlᧉ Chᧉrry'
و من پذیرفتهام که گاهی ممکن است ما برای آدمها فقط پناهگاهی باشیم، تا زمانی که یک خانه امن پیدا کنند و بروند.
و من پذیرفتهام که ما گاهی به کلبههای لرزانی میمانیم که در دل کوهستان، در انتظار مسافری ایستادهاند؛ بیآنکه بدانند این انتظار پایان دارد یا نه.
در شبی طوفانی، در دل کوهستانی خاموش؛ به ما پناه میآورند برای خشک کردن لباسهایشان، برای گذر از طوفان، برای گذر از شب.
آدمها میآیند،
درِ نیمه شکستهی ما را میگشایند،
گرمای ناتماممان را مینوشند،
زخمهای ما را لمس میکنند بیآنکه ببینند
و در میان نفسهایشان، لحظهای احساس میکنیم که شاید اینبار کسی میماند.
و وقتی خورشید اولین ردهای نورِ طلاییاش را نوازشوار بر صورت کوهستان میکشد، سایهشان ناپدید میشود؛ آنها میروند، چنان آسان، چنان بیدلیل، که انگار حضورشان تنها بخشی از کابوسی بوده که ما در آن گیر افتادهایم.
مسیرشان را ادامه میدهند و فراموش میکنند که در آن شب طوفانی، بدون ما هرگز دوام نمیآوردند.
و ما میمانیم با چوبهای پوسیده، میخهای زنگزده،
و این سؤال قدیمی که چرا باید پناهگاهی باشیم که هیچکس آرزوی بازگشت به آن را ندارد. آنها فقط از ما عبور میکنند،
بیآنکه بفهمند سقفی که نجاتشان داد،
خودش زیر بار سالها ترک خوردن خم شده بود.
اما با اینهمه، هنوز ایستادهاست؛
هنوز گرم میکند،
هنوز پناه میدهد،
حتی اگر هیچکس هرگز نامش را به خاطر نسپارد.
در شبی طوفانی، در دل کوهستانی خاموش؛ به ما پناه میآورند برای خشک کردن لباسهایشان، برای گذر از طوفان، برای گذر از شب.
آدمها میآیند،
درِ نیمه شکستهی ما را میگشایند،
گرمای ناتماممان را مینوشند،
زخمهای ما را لمس میکنند بیآنکه ببینند
و در میان نفسهایشان، لحظهای احساس میکنیم که شاید اینبار کسی میماند.
و وقتی خورشید اولین ردهای نورِ طلاییاش را نوازشوار بر صورت کوهستان میکشد، سایهشان ناپدید میشود؛ آنها میروند، چنان آسان، چنان بیدلیل، که انگار حضورشان تنها بخشی از کابوسی بوده که ما در آن گیر افتادهایم.
مسیرشان را ادامه میدهند و فراموش میکنند که در آن شب طوفانی، بدون ما هرگز دوام نمیآوردند.
و ما میمانیم با چوبهای پوسیده، میخهای زنگزده،
و این سؤال قدیمی که چرا باید پناهگاهی باشیم که هیچکس آرزوی بازگشت به آن را ندارد. آنها فقط از ما عبور میکنند،
بیآنکه بفهمند سقفی که نجاتشان داد،
خودش زیر بار سالها ترک خوردن خم شده بود.
اما با اینهمه، هنوز ایستادهاست؛
هنوز گرم میکند،
هنوز پناه میدهد،
حتی اگر هیچکس هرگز نامش را به خاطر نسپارد.
ولی درحال حاضر
تو نقطه ای هستم که کاملا پذیرفتم عشق برای من نیست
کاملا پذیرفتم هرگز قرار نیست طوری که افسانه ها راجبش میگفتن دوست داشته بشم و هرگز کسی قرار نیست باعث شه قلبم بخواد از جاش بیرون بزنه
تو نقطه ای هستم که کاملا پذیرفتم عشق برای من نیست
کاملا پذیرفتم هرگز قرار نیست طوری که افسانه ها راجبش میگفتن دوست داشته بشم و هرگز کسی قرار نیست باعث شه قلبم بخواد از جاش بیرون بزنه
❤13 4 4❤🔥3🍓1 1 1
تایتانیک واقعا فاجعه بود
تعداد زیادی از مردم به طرز دردناکی مُردن
ولی تعداد بیشتری صدف و خرچنگ از اشپزخونه تایتانیک رها شدن
تایتانیک نفرین خدای انسان ها بود یا لطف خدای دریا؟
تعداد زیادی از مردم به طرز دردناکی مُردن
ولی تعداد بیشتری صدف و خرچنگ از اشپزخونه تایتانیک رها شدن
تایتانیک نفرین خدای انسان ها بود یا لطف خدای دریا؟
واقعا داشتن یه لنگر از بدترین نفرین هاست
چیزی که به این دنیا قفلت کنه
وقتی حس میکنی دیگه حتی یه لحظه هم نمیتونی دووم بیاری
چیزی که به این دنیا قفلت کنه
وقتی حس میکنی دیگه حتی یه لحظه هم نمیتونی دووم بیاری
خلاصه داشتم میگفتم
پارتنر اینده عزیزم
لطفا بزار تو خلوت همدیگه و پاره کنیم
ولی مجبورم نکن جلوی بقیه باهات بحث کنم
من ادم وحشتناکیم
ممنون
پارتنر اینده عزیزم
لطفا بزار تو خلوت همدیگه و پاره کنیم
ولی مجبورم نکن جلوی بقیه باهات بحث کنم
من ادم وحشتناکیم
ممنون