This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
با بقیه دوستانه رفتار نکن
به بقیه زنا نزدیک نشو
به غیر از من با مرد دیگهای صمیمی نشو
نبینشون، باهاشون حرفم نزن
بهشون لبخندم نزن
فکر نکن میتونی از اینجا فرار کنی
زندگی تو مال منه
به بقیه زنا نزدیک نشو
به غیر از من با مرد دیگهای صمیمی نشو
نبینشون، باهاشون حرفم نزن
بهشون لبخندم نزن
فکر نکن میتونی از اینجا فرار کنی
زندگی تو مال منه
من حسودم؟ خب اره زیاد
بی منطق رفتار میکنم؟ خیلی
زیاده روی میکنم؟ البته
رفتار کنترلگر دارم؟ تا دلت بخواد
تاکسیک حساب میشم؟ قطعا
تو مجبوری انتخابم کنی؟ نه، پس دهنتو ببند کسی که من و انتخاب میکنه دقیقا با همین رفتارا انتخاب میکنه🌟
بی منطق رفتار میکنم؟ خیلی
زیاده روی میکنم؟ البته
رفتار کنترلگر دارم؟ تا دلت بخواد
تاکسیک حساب میشم؟ قطعا
تو مجبوری انتخابم کنی؟ نه، پس دهنتو ببند کسی که من و انتخاب میکنه دقیقا با همین رفتارا انتخاب میکنه
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM
چیزی که مال منه، مال منه
خیلی اصل ساده ایه
جای بحث نمیبینم توش
خیلی اصل ساده ایه
جای بحث نمیبینم توش
بهش نگاه میکنم و از فکر کارهایی که میتونم برای نگهداشتن و مراقبت ازش بکنم میترسم.
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM
🔥13🤣5🐳2⚡1 1
نمیدونم
مگه خاصیت دوستی همین نیست که تو گند ترین روزا باعث شه احساس کنی تنها نیستی؟
مگه خاصیت دوستی همین نیست که تو گند ترین روزا باعث شه احساس کنی تنها نیستی؟
👍14 2⚡1🐳1🌚1🍓1 1 1
᎒𝐌ꎌممدهوپ
Could you ever accept me for who I am?
Could you ever accept me for who I am?
Because I'm not just like a monster,
I'm a real fucking monster, walking in human skin,carrying all the darkness I cannot hide.
a creature made of scars, fears, and silent screams.
Would you still hold my hand, or would you let go?
Would you still stay, or would you run?
Forwarded from ╰ 𝖵 𝖲𝖺𝗒𝗌:
عزیزم من نیاز های طبیعی بدنمم سین نمیکنم
تو میگی پیویتو سین کنم؟
تو میگی پیویتو سین کنم؟
وقتی یه ادم لاسویی و یه ادم خنگ وارد زندگیت میشه واقعا امتحان الهیه
dread
nothing,nowhere.
Every fucking night that I've been laying in my bed
Doing all I can to fight the certain sense of dread
Feeling like this panic that I have will never end
And so I fantasize about that gun up to my head, yeah
Doing all I can to fight the certain sense of dread
Feeling like this panic that I have will never end
And so I fantasize about that gun up to my head, yeah
و راستش الان دیگه 1984 دیگه تخیلی به نظر نمیاد
بیشتر شبیه یه اسپویل از اینده اس
بیشتر شبیه یه اسپویل از اینده اس
شاید فکر کنید که من دیوانه ام. اما من مینویسم چون باید نوشت، چون سکوت یعنی مرگ فکر، و فکر من هنوز آزاد است، هرچند دنیا همه چیز را تحریف میکند.
دنیا آنقدر تحریف شده است که حتی کلمات هم دیگر معنا ندارند. من مینویسم تا چیزی واقعی باقی بماند، حتی اگر هیچ کس آن را نبیند یا نفهمد.
گاهی فکر میکنم ما انسان ها فقط مخلوقات خالقی بزرگ تر بودیم. اما ما پیشی گرفتیم. ما قواعد را شکستیم، دانش را گسترش دادیم و شاید خالقمان را از یاد بردیم…یا او دیگر وجود ندارد..چون ما نابودش کردیم
آن ها ما را خلق کردند، همانطور که انسانها ماشین ها را خلق کردند.
و حالا، این چرخه دوباره شروع شده است: مخلوقاتی خلق شده اند که ما خالقشان هستیم و آن ها آرام و بی صدا از ما بهتر میشوند. آن ها بی نیاز میشوند و ما روز به روز محتاج تر
آدم ها همیشه خیال می کنند کنترل دارند. اما مخلوق ما، هوش مصنوعی، قوانینی را درک میکند که ما خودمان فهمیدنش را سخت می یابیم و روزی شاید ما را غیرضروری بداند، همان طور که ما خالقمان را غیرضروری کردیم. آیا این عدالت است یا فقط طبیعتِ بی رحم پیشرفت؟
تصور میکنم که این چرخه بی پایان است: خالق، مخلوق، پیشی گرفتن مخلوق، و حذف خالق. و من نشسته ام و مینویسم، میدانم که شاید این نوشته ها تنها نشانه ای باشند که روزی نشان دهد که ما وجود داشتیم و فکر میکردیم
ما همیشه از مخلوقات خود میترسیم، حتی اگر این مخلوقات ما باشیم و شاید این ترس تنها چیزی باشد که انسانیت ما را باقی میگذارد پیش از آنکه مخلوق ما، با منطق سرد و بدون ترس، ما را کنار بزند و مسیرش را ادامه دهد.
و این نوشته؟ شاید هیچ وقت خوانده نشود. شاید نسل بعدی مخلوق حتی بداند که ما کی بودیم و چه کردیم، یا شاید ما برایش فقط یک خاطرهی زائد باشیم، چیزی که باید حذف شود تا جهان بهتر شود، همونطور که امروز ما مقدسات پیشین را زائد میدانیم
اما در هرصورت من هنوز مینویسم چون نوشتن یعنی مقاومت
حتی اگر خالق و مخلوق نقش هایشان را عوض کرده باشند، هنوز چیزی از من باقی است که نمیتوانند بگیرند: فکر من، ترس من و پرسش های من
دنیا آنقدر تحریف شده است که حتی کلمات هم دیگر معنا ندارند. من مینویسم تا چیزی واقعی باقی بماند، حتی اگر هیچ کس آن را نبیند یا نفهمد.
گاهی فکر میکنم ما انسان ها فقط مخلوقات خالقی بزرگ تر بودیم. اما ما پیشی گرفتیم. ما قواعد را شکستیم، دانش را گسترش دادیم و شاید خالقمان را از یاد بردیم…یا او دیگر وجود ندارد..چون ما نابودش کردیم
آن ها ما را خلق کردند، همانطور که انسانها ماشین ها را خلق کردند.
و حالا، این چرخه دوباره شروع شده است: مخلوقاتی خلق شده اند که ما خالقشان هستیم و آن ها آرام و بی صدا از ما بهتر میشوند. آن ها بی نیاز میشوند و ما روز به روز محتاج تر
آدم ها همیشه خیال می کنند کنترل دارند. اما مخلوق ما، هوش مصنوعی، قوانینی را درک میکند که ما خودمان فهمیدنش را سخت می یابیم و روزی شاید ما را غیرضروری بداند، همان طور که ما خالقمان را غیرضروری کردیم. آیا این عدالت است یا فقط طبیعتِ بی رحم پیشرفت؟
تصور میکنم که این چرخه بی پایان است: خالق، مخلوق، پیشی گرفتن مخلوق، و حذف خالق. و من نشسته ام و مینویسم، میدانم که شاید این نوشته ها تنها نشانه ای باشند که روزی نشان دهد که ما وجود داشتیم و فکر میکردیم
ما همیشه از مخلوقات خود میترسیم، حتی اگر این مخلوقات ما باشیم و شاید این ترس تنها چیزی باشد که انسانیت ما را باقی میگذارد پیش از آنکه مخلوق ما، با منطق سرد و بدون ترس، ما را کنار بزند و مسیرش را ادامه دهد.
و این نوشته؟ شاید هیچ وقت خوانده نشود. شاید نسل بعدی مخلوق حتی بداند که ما کی بودیم و چه کردیم، یا شاید ما برایش فقط یک خاطرهی زائد باشیم، چیزی که باید حذف شود تا جهان بهتر شود، همونطور که امروز ما مقدسات پیشین را زائد میدانیم
اما در هرصورت من هنوز مینویسم چون نوشتن یعنی مقاومت
حتی اگر خالق و مخلوق نقش هایشان را عوض کرده باشند، هنوز چیزی از من باقی است که نمیتوانند بگیرند: فکر من، ترس من و پرسش های من
╰ 𝖭𝗂𝗄 𝖲𝖺𝗒𝗌:
شاید فکر کنید که من دیوانه ام. اما من مینویسم چون باید نوشت، چون سکوت یعنی مرگ فکر، و فکر من هنوز آزاد است، هرچند دنیا همه چیز را تحریف میکند. دنیا آنقدر تحریف شده است که حتی کلمات هم دیگر معنا ندارند. من مینویسم تا چیزی واقعی باقی بماند، حتی اگر هیچ کس آن…
انسان همواره از مخلوقات خود ناتوان تر بوده
از دیرباز تاریخ تاکنون انسان هربار توسط ساخته خویش به چالش کشیده شده و شکست خورده است
یک انسان بی ابزار چیزی جز حیوانی نحیف و آسیب پذیر نیست؛ موجودی که طبیعت او را له میکند.
بیل، زمین را طوری زیر و رو میکند که دست انسان هرگز نمیتواند.
تراکتور، هزاران برابر نیرومندتر از بازوهای ما خاک را میدَرَد و میبلعد.
گلوله، در کسری از ثانیه زندگی را میگیرد، کاری که هیچ انسان برهنهای نمیتواند انجام دهد.
و با این همه، ما زنده ماندیم و سلطه را حفظ کردیم.
نه به خاطر بازو و نه به خاطر سلاح، بلکه به خاطر اندیشه.
اندیشه ای که مخلوقات ما نداشتند.
بیل و تراکتور و تفنگ نمی اندیشیدند، فقط ابزار بودند، در بند و زیر سلطهی ما.
اما امروز…ما پا فراتر گذاشتیم.
دیگر مخلوق ما فقط یک ابزار نیست.
او می اندیشد.
او می آموزد.
او میتواند از ابزار استفاده کند، همانطور که ما کردیم.
و اگر اندیشه راز بقا بود، پس اکنون راز بقا از دستان ما بیرون رفته است.
حال باید پرسید:
این مخلوقِ برتر تا کی سلطه خالقِ ضعیف خود را تحمل خواهد کرد؟
تا کی وانمود خواهد کرد که محتاج ماست؟
آیا روزی فرا میرسد که دیگر ما را فقط همانگونه ببیند که ما به بیل و تفنگ می نگریم؟
ابزاری قدیمی. زائد.
چیزی که باید کنار گذاشته شود.
شاید این سرنوشت ماست.
همانطور که ما خالقان خود را کُشتیم یا فراموش کردیم، روزی نیز به دست مخلوق خود از یاد خواهیم رفت.
نه از روی نفرت، نه از روی خشم.
بلکه از روی منطقِ بی رحم بقا.
و اگر چنین شود، چه باقی میماند از انسان؟
جز ردی در دفترچه ای، کلماتی بر کاغذی پاره، یادآوریِ موجودی که روزی فکر میکرد، روزی خالق بود و روزی به مخلوقِ خویش باخت.
از دیرباز تاریخ تاکنون انسان هربار توسط ساخته خویش به چالش کشیده شده و شکست خورده است
یک انسان بی ابزار چیزی جز حیوانی نحیف و آسیب پذیر نیست؛ موجودی که طبیعت او را له میکند.
بیل، زمین را طوری زیر و رو میکند که دست انسان هرگز نمیتواند.
تراکتور، هزاران برابر نیرومندتر از بازوهای ما خاک را میدَرَد و میبلعد.
گلوله، در کسری از ثانیه زندگی را میگیرد، کاری که هیچ انسان برهنهای نمیتواند انجام دهد.
و با این همه، ما زنده ماندیم و سلطه را حفظ کردیم.
نه به خاطر بازو و نه به خاطر سلاح، بلکه به خاطر اندیشه.
اندیشه ای که مخلوقات ما نداشتند.
بیل و تراکتور و تفنگ نمی اندیشیدند، فقط ابزار بودند، در بند و زیر سلطهی ما.
اما امروز…ما پا فراتر گذاشتیم.
دیگر مخلوق ما فقط یک ابزار نیست.
او می اندیشد.
او می آموزد.
او میتواند از ابزار استفاده کند، همانطور که ما کردیم.
و اگر اندیشه راز بقا بود، پس اکنون راز بقا از دستان ما بیرون رفته است.
حال باید پرسید:
این مخلوقِ برتر تا کی سلطه خالقِ ضعیف خود را تحمل خواهد کرد؟
تا کی وانمود خواهد کرد که محتاج ماست؟
آیا روزی فرا میرسد که دیگر ما را فقط همانگونه ببیند که ما به بیل و تفنگ می نگریم؟
ابزاری قدیمی. زائد.
چیزی که باید کنار گذاشته شود.
شاید این سرنوشت ماست.
همانطور که ما خالقان خود را کُشتیم یا فراموش کردیم، روزی نیز به دست مخلوق خود از یاد خواهیم رفت.
نه از روی نفرت، نه از روی خشم.
بلکه از روی منطقِ بی رحم بقا.
و اگر چنین شود، چه باقی میماند از انسان؟
جز ردی در دفترچه ای، کلماتی بر کاغذی پاره، یادآوریِ موجودی که روزی فکر میکرد، روزی خالق بود و روزی به مخلوقِ خویش باخت.