▸𝘔𖨤𝘌𝘮𝘮𝘢:
اون شب اولی ک اوندم حلقه
دقیقاااا شب اول
ی بگایی پیش اومد
نیک خیلییییی عصبی شد
پشمام ریخته بود
میخواستم لفت بدم
▸𝘔𖥧𝘈𝘯𝘢:
یهو رفت
داخل سرسرا
جلو همه
رید بهم
تو سرسراهااااااا
اون شب اولی ک اوندم حلقه
دقیقاااا شب اول
ی بگایی پیش اومد
نیک خیلییییی عصبی شد
پشمام ریخته بود
میخواستم لفت بدم
▸𝘔𖥧𝘈𝘯𝘢:
یهو رفت
داخل سرسرا
جلو همه
رید بهم
تو سرسراهااااااا
🍓6❤🔥1❤1
⬩𝘔⚸𝑵𝒊𝒌:
بحث نکنید بابا
تعرفه زیر 500 نمونده
همتون و دونگ میکنم
▸𝘔𖥧𝘈𝘯𝘢:
خداحافظ ای گلم
جای دیگه قراردارم
بحث نکنید بابا
تعرفه زیر 500 نمونده
همتون و دونگ میکنم
▸𝘔𖥧𝘈𝘯𝘢:
خداحافظ ای گلم
جای دیگه قراردارم
🤣20 2❤🔥1🍓1
마지막🌸희망:
تهدیدشون میکردی که اگه تکرار بشه پروندشونو میزنی زیربغلشون میفرستیشون برن
⬩𝘔⚸𝑵𝒊𝒌:
همین کار و کرد-
تهدیدشون میکردی که اگه تکرار بشه پروندشونو میزنی زیربغلشون میفرستیشون برن
⬩𝘔⚸𝑵𝒊𝒌:
همین کار و کرد-
Forwarded from ╰ 𝖵 𝖲𝖺𝗒𝗌:
در دل شب جایی میان سایه و سکوت، شوالیه ای با زرهی سیاه بر سنگ فرشی خیس از اشک آسمان نشسته بود.
زرهاش که زمانی درخشان ترین نشانه ی پیروزی و شجاعت بود حالا بوی سوختگی میداد. نه از آتش دشمن بلکه از آتشی که بی صدا درونش میسوخت
همه از او گفته بودند. از افسانه هایی که با شمشیرش نوشت، از قلعه هایی که با چشم های بی احساسش لرزیدند، از نبردهایی که با سکوت سردش پیروز شد.
اما هیچکس صدای استخوان هایی که زیر آن زره ترک برداشته بودند را نشنیده بود هیچکس ندانست که هر مدالی که به گردنش آویختهاند زخمی بر روحش بوده است
باد میان درختان میپیچید، شوالیه میلرزید. نه بهخاطر باد، که بهخاطر انجمادی که از درون او میامد
او نشسته بود…بی سپر، بی کلاه خود، تنها با قلبی که به سختی میتپید.
نه از خستگی، نه از ترس، که از چیزی غریب تر…
نیاز.
او برای اولین بار در عمرش نیاز داشت.
نه به سلاح
نه به استراتژی
به آغوشی به نگاهی که او را نه چون شوالیه، که چون انسانی گم گشته در میدانهای بی رحم ببیند.
اما چگونه؟
او که همیشه ناجی بود، چگونه باید فریاد بزند: «کمکم کن»
وقتی صدایش سال ها در سکوت فرماندهی خفه شده بود؟
صدای جنگ در گوشش میپیچید.
سم اسب ها، فریاد دشمن، فشردن قبضه ی شمشیر.
او میدانست…آرامش موقتی ست. خیلی زود دوباره باید برخیزد.
دوباره برود، دوباره بجنگد، دوباره وانمود کند که زخمی نیست.
اما حالا…
در این لحظه ی کوتاه، میان شب و سکوت، میان شکست و بیداری
او فقط یک چیز بود:
انسانی مچاله شده در زرهی سیاه، با قلبی سنگین،
که هنوز بلد نبود کمک بخواهد
اما دلش،
دلش فریاد میزد…
زرهاش که زمانی درخشان ترین نشانه ی پیروزی و شجاعت بود حالا بوی سوختگی میداد. نه از آتش دشمن بلکه از آتشی که بی صدا درونش میسوخت
همه از او گفته بودند. از افسانه هایی که با شمشیرش نوشت، از قلعه هایی که با چشم های بی احساسش لرزیدند، از نبردهایی که با سکوت سردش پیروز شد.
اما هیچکس صدای استخوان هایی که زیر آن زره ترک برداشته بودند را نشنیده بود هیچکس ندانست که هر مدالی که به گردنش آویختهاند زخمی بر روحش بوده است
باد میان درختان میپیچید، شوالیه میلرزید. نه بهخاطر باد، که بهخاطر انجمادی که از درون او میامد
او نشسته بود…بی سپر، بی کلاه خود، تنها با قلبی که به سختی میتپید.
نه از خستگی، نه از ترس، که از چیزی غریب تر…
نیاز.
او برای اولین بار در عمرش نیاز داشت.
نه به سلاح
نه به استراتژی
به آغوشی به نگاهی که او را نه چون شوالیه، که چون انسانی گم گشته در میدانهای بی رحم ببیند.
اما چگونه؟
او که همیشه ناجی بود، چگونه باید فریاد بزند: «کمکم کن»
وقتی صدایش سال ها در سکوت فرماندهی خفه شده بود؟
صدای جنگ در گوشش میپیچید.
سم اسب ها، فریاد دشمن، فشردن قبضه ی شمشیر.
او میدانست…آرامش موقتی ست. خیلی زود دوباره باید برخیزد.
دوباره برود، دوباره بجنگد، دوباره وانمود کند که زخمی نیست.
اما حالا…
در این لحظه ی کوتاه، میان شب و سکوت، میان شکست و بیداری
او فقط یک چیز بود:
انسانی مچاله شده در زرهی سیاه، با قلبی سنگین،
که هنوز بلد نبود کمک بخواهد
اما دلش،
دلش فریاد میزد…