╰ 𝖭𝗂𝗄 𝖲𝖺𝗒𝗌:
486 subscribers
382 photos
76 videos
3 files
68 links
‌ ꗃ 𝕾𝐭𝐚𝐲 𝐬𝐨 𝕻𝐫𝐢𝐯𝐚𝐭𝐞, 𝐚𝐥𝐥 𝐭𝐡𝐞𝐲 𝐝𝐨 𝐢𝐬 𝕲꯭𝐮꯭𝐞꯭𝐬𝐬.

─ 𝐛𝐨𝐭: @VIllIxnBot
Download Telegram
به توانایی خودم تو لوس کردن عزیزام 10 از 10 میدم
❤‍🔥741
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
31❤‍🔥1
اگه اون و نداشتم تا با درخشش خودش این روزای تاریکمو روشن کنه باید چیکار میکردم
71❤‍🔥1🍓111
▸𝘔𖨤𝘌𝘮𝘮𝘢:
اون شب اولی ک اوندم حلقه

دقیقاااا شب اول

ی بگایی پیش اومد

نیک خیلییییی عصبی شد

پشمام ریخته بود

میخواستم لفت بدم

▸𝘔𖥧𝘈𝘯𝘢:
یهو رفت

داخل سرسرا

جلو همه

رید بهم

تو سرسراهااااااا
🍓6❤‍🔥11
بچه ها من دعوت نشدم حلقه
2321🍓11
⬩𝘔⚸𝑵𝒊𝒌:
بحث نکنید بابا
تعرفه زیر 500 نمونده
همتون و دونگ میکنم

▸𝘔𖥧𝘈𝘯𝘢:
خداحافظ ای گلم

جای دیگه قراردارم
🤣202❤‍🔥1🍓1
마지막🌸희망:
تهدیدشون میکردی که اگه تکرار بشه پروندشونو میزنی زیربغلشون میفرستیشون برن

⬩𝘔⚸𝑵𝒊𝒌:
همین کار و کرد-
8❤‍🔥111
مال مویهههههه
12❤‍🔥3🍓111
╰ 𝖭𝗂𝗄 𝖲𝖺𝗒𝗌:
اخه
امیدوارم تو اتیش جهنم بسوزی نیک
112❤‍🔥1
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
6❤‍🔥1🍓1
Forwarded from ╰ 𝖵 𝖲𝖺𝗒𝗌:
در دل شب جایی میان سایه‌ و سکوت، شوالیه‌ ای با زرهی سیاه بر سنگ‌ فرشی خیس از اشک آسمان نشسته بود.
زره‌اش که زمانی درخشان‌ ترین نشانه‌ ی پیروزی و شجاعت بود حالا بوی سوختگی میداد. نه از آتش دشمن بلکه از آتشی که بی‌ صدا درونش میسوخت

همه از او گفته بودند. از افسانه‌ هایی که با شمشیرش نوشت، از قلعه‌ هایی که با چشم‌ های بی‌ احساسش لرزیدند، از نبردهایی که با سکوت سردش پیروز شد.
اما هیچکس صدای استخوان‌ هایی که زیر آن زره ترک برداشته بودند را نشنیده بود هیچکس ندانست که هر مدالی که به گردنش آویخته‌اند زخمی بر روحش بوده است
باد میان درختان میپیچید، شوالیه میلرزید. نه به‌خاطر باد، که به‌خاطر انجمادی که از درون او می‌امد
او نشسته بود…بی‌ سپر، بی‌ کلاه‌ خود، تنها با قلبی که به سختی میتپید.
نه از خستگی، نه از ترس، که از چیزی غریب‌ تر…
نیاز.
او برای اولین‌ بار در عمرش نیاز داشت.
نه به سلاح
نه به استراتژی
به آغوشی به نگاهی که او را نه چون شوالیه، که چون انسانی گم‌ گشته در میدان‌های بی‌ رحم ببیند.

اما چگونه؟
او که همیشه ناجی بود، چگونه باید فریاد بزند: «کمکم کن»
وقتی صدایش سال‌ ها در سکوت فرماندهی خفه شده بود؟

صدای جنگ در گوشش میپیچید.
سم اسب‌ ها، فریاد دشمن، فشردن قبضه‌ ی شمشیر.
او میدانست…آرامش موقتی‌ ست. خیلی زود دوباره باید برخیزد.
دوباره برود، دوباره بجنگد، دوباره وانمود کند که زخمی نیست.
اما حالا…
در این لحظه‌ ی کوتاه، میان شب و سکوت، میان شکست و بیداری
او فقط یک چیز بود:
انسانی مچاله‌ شده در زرهی سیاه، با قلبی سنگین،
که هنوز بلد نبود کمک بخواهد
اما دلش،
دلش فریاد میزد…
24❤‍🔥2211
آبی سرد بود، اما منو نترسوند، فقط آرومم کرد.
38❤‍🔥1111
درد صحبت راجب این موضوع هیچوقت کم نمیشه
❤‍🔥71