دو تا چیز دربارهی زندگی هیچوقت برام عادی نمیشه!
اول این که دنیا با این وسعت و این جمعیت همچنان چقدر کوچیکه!
دوم این که زندگی چطور همیشه متفاوت با چیزی که فکر میکردی پیش میره!
@abitpsycho
اول این که دنیا با این وسعت و این جمعیت همچنان چقدر کوچیکه!
دوم این که زندگی چطور همیشه متفاوت با چیزی که فکر میکردی پیش میره!
@abitpsycho
❤1
👍3😱1
اینم به نحوی غمانگیزه که نسل قبلی یکی از معدود ویژگیهای منحصربهفرد خودش یعنی تجربهی اگزاتیکش از جنگ رو از دست داد؛ تجربهای که نسل جدید هیچی ازش نمیفهمید.
حالا نسل جدید هم سهم خودش رو از جنگ گرفته و کاش بعضی تجربهها بین نسلها به ارث نرسند.
@abitpsycho
حالا نسل جدید هم سهم خودش رو از جنگ گرفته و کاش بعضی تجربهها بین نسلها به ارث نرسند.
@abitpsycho
❤2
دربارهی خواستن داشتهها.
یه چیزی هست که هرچی بزرگتر میشم بیشتر حسش میکنم.
بخش بزرگی از هیجانی که توی زندگی حس میکنیم، مالِ «خواستن»ه، نه «داشتن».
وقتی برای یه گوشی جدید هفتهها تحقیق میکنی، ویدیو میبینی، قیمت چک میکنی و توی ذهنت تصورش میکنی. روزی که میخریش، حتی تا لحظهی رسیدنش به خونه، ذوق داری و بعد جعبه رو باز میکنی، روشنش میکنی و خیلی آروم با اولین باری که میزنیش به شارژ تبدیل میشه به یکی از وسایل معمولی زندگیت. نه چون گوشی بد شده، چون ذهن انگار به داشتنش عادت میکنی.
شاید یکی از نشونههای بزرگسالی هم همین باشه؛ اینکه کمکم میفهمی بیشتر چیزهایی که فکر میکردی بعد از به دست آوردنشون قراره مدتها خوشحالت کنن، خیلی زود تبدیل به بخشی از روزمرگی میشن.
وقتی دنبال کار میگردی و قرارداد رو میذارن جلوت، از خوشحالی در پوست خودت نمیگنجی و به محض امضا کردنش نه تنها دیگه خوشحال نیستی، که در پایان اولین روز کاری، دیگه انگار نه انگار که این چیزی بوده که خودت رو براش پاره کردی، که انگار به زور مجبورت کردن به انجامش!
قسمت عجیب ماجرا اینجاست که "از دست دادن" به هیچ عنوان این قانون رو رعایت نمیکنه.
یادمه لپتاپی که چندسال قبل با هزار ذوق خریده بودم، بعد از چند ساعت که نرمافزارهام رو روش نصب کردم، کاملاً برام عادی شده بود.
اما هنوز وقتی یادم میاد که سوخت، ته دلم یه چیزی جمع میشه. با اینکه مدتها بود هیجان خریدنش از بین رفته بود، غصهی از دست دادنش هنوز بعد از سالها که لپتاپهای بعدیم رو هم عوض کردم، از بین نرفته.
انگار بزرگسالی فقط این نیست که یاد بگیری به چیزهای بیشتری برسی؛ اینه که بفهمی «خواستن» و «داشتن» دو احساس کاملاً متفاوتن. یکی خیلی زود عادی میشه، اما اون یکی، وقتی از دستش بدی، گاهی سالها طول میکشه تا عادی بشه و شاید شادی واقعی و حس رضایت از زندگی اون جاییه که بتونی مثل کودکی که هنوز کهنهترین عروسکش، عروسک مورد علاقهاشه و داشتن، ذوقش رو کور نکرده، داشتههات رو بخوای!
@abitpsycho
یه چیزی هست که هرچی بزرگتر میشم بیشتر حسش میکنم.
بخش بزرگی از هیجانی که توی زندگی حس میکنیم، مالِ «خواستن»ه، نه «داشتن».
وقتی برای یه گوشی جدید هفتهها تحقیق میکنی، ویدیو میبینی، قیمت چک میکنی و توی ذهنت تصورش میکنی. روزی که میخریش، حتی تا لحظهی رسیدنش به خونه، ذوق داری و بعد جعبه رو باز میکنی، روشنش میکنی و خیلی آروم با اولین باری که میزنیش به شارژ تبدیل میشه به یکی از وسایل معمولی زندگیت. نه چون گوشی بد شده، چون ذهن انگار به داشتنش عادت میکنی.
شاید یکی از نشونههای بزرگسالی هم همین باشه؛ اینکه کمکم میفهمی بیشتر چیزهایی که فکر میکردی بعد از به دست آوردنشون قراره مدتها خوشحالت کنن، خیلی زود تبدیل به بخشی از روزمرگی میشن.
وقتی دنبال کار میگردی و قرارداد رو میذارن جلوت، از خوشحالی در پوست خودت نمیگنجی و به محض امضا کردنش نه تنها دیگه خوشحال نیستی، که در پایان اولین روز کاری، دیگه انگار نه انگار که این چیزی بوده که خودت رو براش پاره کردی، که انگار به زور مجبورت کردن به انجامش!
قسمت عجیب ماجرا اینجاست که "از دست دادن" به هیچ عنوان این قانون رو رعایت نمیکنه.
یادمه لپتاپی که چندسال قبل با هزار ذوق خریده بودم، بعد از چند ساعت که نرمافزارهام رو روش نصب کردم، کاملاً برام عادی شده بود.
اما هنوز وقتی یادم میاد که سوخت، ته دلم یه چیزی جمع میشه. با اینکه مدتها بود هیجان خریدنش از بین رفته بود، غصهی از دست دادنش هنوز بعد از سالها که لپتاپهای بعدیم رو هم عوض کردم، از بین نرفته.
انگار بزرگسالی فقط این نیست که یاد بگیری به چیزهای بیشتری برسی؛ اینه که بفهمی «خواستن» و «داشتن» دو احساس کاملاً متفاوتن. یکی خیلی زود عادی میشه، اما اون یکی، وقتی از دستش بدی، گاهی سالها طول میکشه تا عادی بشه و شاید شادی واقعی و حس رضایت از زندگی اون جاییه که بتونی مثل کودکی که هنوز کهنهترین عروسکش، عروسک مورد علاقهاشه و داشتن، ذوقش رو کور نکرده، داشتههات رو بخوای!
@abitpsycho
1👏3
دربارهی بدن یا قدمهای سریع
چند وقت است یک بازی برای خودم پیدا کردهام.
گاهی که در خیابان راه میروم، سعی میکنم قبل از اینکه صورت آدمها را ببینم یا زبانشان را بشنوم، حدس بزنم اهل کجا هستند.
نه از روی رنگ پوست. نه لباس. نه مدل مو.
از روی راه رفتن.
و عجیب است که بیشتر از چیزی که انتظار داشتم، حدسم درست از آب درمیآید.
گاهی فقط چند قدم کافی است تا با خودم بگویم: «این احتمالاً ایرانی است.»
بعد از کنارش رد میشوم و چند ثانیه بعد، صدای فارسی از پشت سرم میآید.
اول فکر میکردم صرفاً دارم دچار سوگیری ذهنی میشوم؛ همان خطایی که مغز دوست دارد بعد از هر حدس درست، موفقیتهایش را به خاطر بسپارد و شکستهایش را فراموش کند. اما هرچه بیشتر دقت کردم، متوجه شدم چیزی در این مشاهده هست که ارزش فکر کردن دارد.
البته نه لزوماً دربارهی ایرانیها.
دربارهی بدن.
دربارهی اینکه جامعه، قبل از آنکه جهانبینی آدم را شکل بدهد، راه رفتنش را شکل میدهد.
اگر بخواهم توصیفش کنم، میگویم یک جور عجلهی دائمی است.
نه عجلهای که مقصد مشخصی داشته باشد. بیشتر شبیه بدنی که یاد گرفته اگر لحظهای سرعتش را کم کند، از چیزی عقب میماند. قدمها معمولاً کمی بلندتر و سریعتر از متوسطاند. شانهها اندکی جمعترند. نگاه بیشتر از اینکه در شهر شناور باشد، شهر را اسکن میکند. انگار ذهن همیشه چند قدم جلوتر از بدن در حال پیشبینی اتفاق بعدی است.
فکر میکنم توضیحش را باید بیشتر در روانشناسی و مردمشناسی جستوجو کرد تا در ژنتیک یا ملیت.
روانشناس نیستم اما خواندهام که در روانشناسی سالهاست از مفهومی حرف میزند که خلاصهاش این است: بدن، تجربه را ذخیره میکند. استرسهای مزمن، نااطمینانیهای طولانی، احساس ناامن بودن یا مجبور بودن به مراقبت دائمی از خود، فقط تبدیل به خاطره نمیشوند؛ تبدیل به الگوی حرکت میشوند. سیستم عصبی برای بقا، خودش را تنظیم میکند. اگر سالها در محیطی زندگی کرده باشی که باید همیشه حواست جمع باشد، بدن یاد میگیرد حتی وقتی خطری وجود ندارد، باز هم آماده بماند.
آمادگی، کمکم از یک واکنش، تبدیل به شخصیت حرکتی آدم میشود.
از طرف دیگر، مردمشناسی هم سالهاست روی این ایده تأکید میکند که فرهنگ فقط مجموعهای از باورها نیست؛ فرهنگ روی بدن انسان هم نوشته میشود. ما فقط زبان مادری نداریم؛ «بدن مادری» هم داریم. هر جامعه به آدمهایش یاد میدهد چقدر فاصله با دیگران داشته باشند، چقدر تماس چشمی برقرار کنند، با چه سرعتی راه بروند، چقدر فضا اشغال کنند، دستهایشان را چطور تکان بدهند و حتی موقع ایستادن وزنشان را روی کدام پا بیندازند.
ما معمولاً فکر میکنیم فرهنگ در کتابها، موسیقی یا غذا زندگی میکند.
شاید بیشتر از همه، در عضلات زندگی میکند.
بعد به مهاجرها فکر کردم.
شاید چیزی که من تشخیص میدهم، ایرانی بودن نیست؛ مهاجر بودن است.
مهاجر نسل اول معمولاً وقتی کشورش را ترک میکند که بخش بزرگی از شخصیتش قبلاً ساخته شده است. بیست یا سی سال وقت گذاشته تا قواعد نانوشتهی یک جامعه را یاد بگیرد. یاد گرفته چطور دوست پیدا کند، چطور کار پیدا کند، چطور اعتماد جلب کند، چطور خودش را متعلق بداند.
بعد یک روز از مرز رد میشود و تقریباً همهی آن سرمایه، ارزش مبادلهاش را از دست میدهد.
زبانش دیگر زبان اکثریت نیست.
مدرکش باید دوباره اثبات شود.
شوخیهایش دیگر خندهدار نیست.
شبکهی ارتباطیاش تقریباً صفر میشود.
درک شهودیاش از جامعه از کار میافتد.
از بیرون شاید سی ساله باشد، اما در جامعهی جدید، از خیلی جهات دوباره یک نوجوان است؛ کسی که باید از اول یاد بگیرد چطور در این دنیا زندگی کند.
شاید برای همین است که بسیاری از مهاجرهای نسل اول، همیشه کمی عجله دارند.
نه برای رسیدن به مترو.
برای رسیدن به جایی که احساس کنند بالاخره همسطح بقیه شدهاند.
برای جبران سالهایی که از نو شروع کردهاند.
و بعید نیست این مسابقه، آرامآرام وارد راه رفتنشان هم بشود.
گاهی فکر میکنم اگر بدن آدمها را از صورتشان جدا کنیم، باز هم بتوانیم تاریخ زندگیشان را حدس بزنیم.
یکی زانوهایش از سالها کارگری حرف میزند.
یکی شانههایش از سالها اضطراب.
یکی دستهایش از سالها کار پشت میز.
و یکی هم فقط با چند قدم، از کشوری حرف میزند که سالهاست دیگر در آن زندگی نمیکند.
شاید وطن، بیشتر از آنکه روی نقشه باشد، روی سیستم عصبی آدم حک میشود.
و شاید مهاجرت، زمانی تمام میشود که بدنت هم باور کند دیگر لازم نیست همیشه چند قدم از زندگی عقب باشد و با عجله خودش را به آن برساند.
@abitpsycho
چند وقت است یک بازی برای خودم پیدا کردهام.
گاهی که در خیابان راه میروم، سعی میکنم قبل از اینکه صورت آدمها را ببینم یا زبانشان را بشنوم، حدس بزنم اهل کجا هستند.
نه از روی رنگ پوست. نه لباس. نه مدل مو.
از روی راه رفتن.
و عجیب است که بیشتر از چیزی که انتظار داشتم، حدسم درست از آب درمیآید.
گاهی فقط چند قدم کافی است تا با خودم بگویم: «این احتمالاً ایرانی است.»
بعد از کنارش رد میشوم و چند ثانیه بعد، صدای فارسی از پشت سرم میآید.
اول فکر میکردم صرفاً دارم دچار سوگیری ذهنی میشوم؛ همان خطایی که مغز دوست دارد بعد از هر حدس درست، موفقیتهایش را به خاطر بسپارد و شکستهایش را فراموش کند. اما هرچه بیشتر دقت کردم، متوجه شدم چیزی در این مشاهده هست که ارزش فکر کردن دارد.
البته نه لزوماً دربارهی ایرانیها.
دربارهی بدن.
دربارهی اینکه جامعه، قبل از آنکه جهانبینی آدم را شکل بدهد، راه رفتنش را شکل میدهد.
اگر بخواهم توصیفش کنم، میگویم یک جور عجلهی دائمی است.
نه عجلهای که مقصد مشخصی داشته باشد. بیشتر شبیه بدنی که یاد گرفته اگر لحظهای سرعتش را کم کند، از چیزی عقب میماند. قدمها معمولاً کمی بلندتر و سریعتر از متوسطاند. شانهها اندکی جمعترند. نگاه بیشتر از اینکه در شهر شناور باشد، شهر را اسکن میکند. انگار ذهن همیشه چند قدم جلوتر از بدن در حال پیشبینی اتفاق بعدی است.
فکر میکنم توضیحش را باید بیشتر در روانشناسی و مردمشناسی جستوجو کرد تا در ژنتیک یا ملیت.
روانشناس نیستم اما خواندهام که در روانشناسی سالهاست از مفهومی حرف میزند که خلاصهاش این است: بدن، تجربه را ذخیره میکند. استرسهای مزمن، نااطمینانیهای طولانی، احساس ناامن بودن یا مجبور بودن به مراقبت دائمی از خود، فقط تبدیل به خاطره نمیشوند؛ تبدیل به الگوی حرکت میشوند. سیستم عصبی برای بقا، خودش را تنظیم میکند. اگر سالها در محیطی زندگی کرده باشی که باید همیشه حواست جمع باشد، بدن یاد میگیرد حتی وقتی خطری وجود ندارد، باز هم آماده بماند.
آمادگی، کمکم از یک واکنش، تبدیل به شخصیت حرکتی آدم میشود.
از طرف دیگر، مردمشناسی هم سالهاست روی این ایده تأکید میکند که فرهنگ فقط مجموعهای از باورها نیست؛ فرهنگ روی بدن انسان هم نوشته میشود. ما فقط زبان مادری نداریم؛ «بدن مادری» هم داریم. هر جامعه به آدمهایش یاد میدهد چقدر فاصله با دیگران داشته باشند، چقدر تماس چشمی برقرار کنند، با چه سرعتی راه بروند، چقدر فضا اشغال کنند، دستهایشان را چطور تکان بدهند و حتی موقع ایستادن وزنشان را روی کدام پا بیندازند.
ما معمولاً فکر میکنیم فرهنگ در کتابها، موسیقی یا غذا زندگی میکند.
شاید بیشتر از همه، در عضلات زندگی میکند.
بعد به مهاجرها فکر کردم.
شاید چیزی که من تشخیص میدهم، ایرانی بودن نیست؛ مهاجر بودن است.
مهاجر نسل اول معمولاً وقتی کشورش را ترک میکند که بخش بزرگی از شخصیتش قبلاً ساخته شده است. بیست یا سی سال وقت گذاشته تا قواعد نانوشتهی یک جامعه را یاد بگیرد. یاد گرفته چطور دوست پیدا کند، چطور کار پیدا کند، چطور اعتماد جلب کند، چطور خودش را متعلق بداند.
بعد یک روز از مرز رد میشود و تقریباً همهی آن سرمایه، ارزش مبادلهاش را از دست میدهد.
زبانش دیگر زبان اکثریت نیست.
مدرکش باید دوباره اثبات شود.
شوخیهایش دیگر خندهدار نیست.
شبکهی ارتباطیاش تقریباً صفر میشود.
درک شهودیاش از جامعه از کار میافتد.
از بیرون شاید سی ساله باشد، اما در جامعهی جدید، از خیلی جهات دوباره یک نوجوان است؛ کسی که باید از اول یاد بگیرد چطور در این دنیا زندگی کند.
شاید برای همین است که بسیاری از مهاجرهای نسل اول، همیشه کمی عجله دارند.
نه برای رسیدن به مترو.
برای رسیدن به جایی که احساس کنند بالاخره همسطح بقیه شدهاند.
برای جبران سالهایی که از نو شروع کردهاند.
و بعید نیست این مسابقه، آرامآرام وارد راه رفتنشان هم بشود.
گاهی فکر میکنم اگر بدن آدمها را از صورتشان جدا کنیم، باز هم بتوانیم تاریخ زندگیشان را حدس بزنیم.
یکی زانوهایش از سالها کارگری حرف میزند.
یکی شانههایش از سالها اضطراب.
یکی دستهایش از سالها کار پشت میز.
و یکی هم فقط با چند قدم، از کشوری حرف میزند که سالهاست دیگر در آن زندگی نمیکند.
شاید وطن، بیشتر از آنکه روی نقشه باشد، روی سیستم عصبی آدم حک میشود.
و شاید مهاجرت، زمانی تمام میشود که بدنت هم باور کند دیگر لازم نیست همیشه چند قدم از زندگی عقب باشد و با عجله خودش را به آن برساند.
@abitpsycho
❤3🤯2
کم کم دارم از آفتاب خسته میشم.
رسما این هوا شبیه آب و هوای برازجون شده.
رسما این هوا شبیه آب و هوای برازجون شده.
بعداً یادم باشه درمورد doxa و شخصیت نمایشی و این که گوشیمو عوض کنم یا نه، یه چیزی بنویسم
❤1
اینجوری بگم که برد پیت بعد از ۷ سال الکل نخوردن، دوباره الکل رو شروع کرده.
ما که جای خود داریم...
@abitpsycho
ما که جای خود داریم...
@abitpsycho
❤1
Mi Alma Quedó Atrás (Live)
Blooz Room, Blooz Room, Ramy Alzein
Aquí me llaman extranjero
En mi tierra, el que se fue
Aquí pronuncian mal mi nombre
Allá dicen que cambié
En mi tierra, el que se fue
Aquí pronuncian mal mi nombre
Allá dicen que cambié