ضمنا من ریدم توی اون کتاب و تاریخی که شما خوندید و مستندی که دیدید و باعث شده درکتون از واقعیت مخدوش شه.
الگو گرفتن از اروپای پساشوروی که سربازش برای سیبزمینی اونجا بود، برای مقابله با آخوند 2026 که سربازش در راه خدا میجنگه و حتی اگه بمیره میره بهشت هیچ ربطی به واقعیت نداره.
@abitpsycho
الگو گرفتن از اروپای پساشوروی که سربازش برای سیبزمینی اونجا بود، برای مقابله با آخوند 2026 که سربازش در راه خدا میجنگه و حتی اگه بمیره میره بهشت هیچ ربطی به واقعیت نداره.
@abitpsycho
👍2
دربارهی نوشتن از روزمرگی بگم که روزمره، خیره شدن به اسکرین و خبر خوندن و توییتر چک کردن و ... است. عکس خوشگل و خاطره نداره. فعلا همهش همین گهه.
@abitpsycho
@abitpsycho
❤2
خالی
شاهین نجفی
«آقا "ما" زیاد بود، آقا...
آنقدر زیاد که هرچه میکشتیم تمام نمی شدند...
و خونِ تاریخ بود ریخته از خشم آخته
هرچه میدادند تمام نمی شدند
پوست ، رختخواب اسید
چشم ، چاله های منتظر
" ما " تخت روی تخت خوابیده مرده میدادند
تمام نمیشوند ...
آن زخم ها برایمان غریبه بود
سیگارم پوستش را مکید
مامور بودم و معذور
مرگ شغل شریفی نیست آقا
" ما " کیف کودکی اش لبریز کینه بود
این طور بزرگ شد بی پدر
انگار که زندگی برایش حقی مسلم است
مادر گذاشت بگذرد از زیر کتاب ، تلخ
بعد همسرش دیوانه شد و شعر می نوشت
" ما " در محله اش روی ردپای پلیس می شاشید»
@abitpsycho
آنقدر زیاد که هرچه میکشتیم تمام نمی شدند...
و خونِ تاریخ بود ریخته از خشم آخته
هرچه میدادند تمام نمی شدند
پوست ، رختخواب اسید
چشم ، چاله های منتظر
" ما " تخت روی تخت خوابیده مرده میدادند
تمام نمیشوند ...
آن زخم ها برایمان غریبه بود
سیگارم پوستش را مکید
مامور بودم و معذور
مرگ شغل شریفی نیست آقا
" ما " کیف کودکی اش لبریز کینه بود
این طور بزرگ شد بی پدر
انگار که زندگی برایش حقی مسلم است
مادر گذاشت بگذرد از زیر کتاب ، تلخ
بعد همسرش دیوانه شد و شعر می نوشت
" ما " در محله اش روی ردپای پلیس می شاشید»
@abitpsycho
❤1
دویدند سمت درخت دانشگاه تا یک عروسک موش رو پایین بیارن. عروسکی که از شاخه آویزون بود.
همه میدونستن این موش پارچهای، اشاره به کیه.
موش رو که آورد پایین ناخواسته دیگه قبول کرد.
قبول کرد که این موش، تصویر واقعی همون آقاست.
با دستای خودش رفت و پایینش کشید، انگار با نجات دادن یه تیکه پارچه، داره چیزی رو نجات میده.
ولی بعدش چی؟
همینجاست که همه چیز خراب میشه.
حالا موش تو دستشه.
نه دیگه نماد قدرت بزرگه، نه تهدید جدی.
فقط یه عروسک ساده، مسخره و بیارزش.
تو دلش یه سوال بزرگ گیر کرده: حالا باهاش چیکار کنم؟
بندازمش دور؟
این چیزی که تا دیروز مقدس بود رو بندازم تو سطل آشغال؟ یا نگهش دارم؟ بذارمش یه گوشه، هر روز نگاش کنم؟
تو اون لحظه، گیر کرده بین دو تا دنیا.
یه طرفش قبول کرده که این موش، همونیه که به شجاعتش باور داشت و همهی اون کلمههای بزرگ.
این تناقض، دقیقاً همون لحظهایه که آدم مجبور میشه دوباره فکر کنه.
از این زاویه نگاه کنی، این ماجرا فقط یه اتفاق خندهدار نیست. یه لحظهست که همهی مقدسات ساختگی ترک برمیدارن. چیزایی که سالها نمیخواستن قبول کنن چقدر پوچن، دقیقاً تو همین لحظههای مضحک معلوم میشن.
با پایین آوردن اون موش، ناخواسته اعتراف کرد.
جامعه پر از این تناقضهاست. جایی که آدما با تمام وجود از یه نماد دفاع میکنن، ولی در یه لحظه ممکنه ببینن که حرف طرف مقابل رو پذیرفتهان!
و تو اون لحظهی کوتاه، برای یه ثانیه، امکان فکر کردن دوباره به همه چیز باز میشه.
شوخی همین تلنگره.
@abitpsycho
همه میدونستن این موش پارچهای، اشاره به کیه.
موش رو که آورد پایین ناخواسته دیگه قبول کرد.
قبول کرد که این موش، تصویر واقعی همون آقاست.
با دستای خودش رفت و پایینش کشید، انگار با نجات دادن یه تیکه پارچه، داره چیزی رو نجات میده.
ولی بعدش چی؟
همینجاست که همه چیز خراب میشه.
حالا موش تو دستشه.
نه دیگه نماد قدرت بزرگه، نه تهدید جدی.
فقط یه عروسک ساده، مسخره و بیارزش.
تو دلش یه سوال بزرگ گیر کرده: حالا باهاش چیکار کنم؟
بندازمش دور؟
این چیزی که تا دیروز مقدس بود رو بندازم تو سطل آشغال؟ یا نگهش دارم؟ بذارمش یه گوشه، هر روز نگاش کنم؟
تو اون لحظه، گیر کرده بین دو تا دنیا.
یه طرفش قبول کرده که این موش، همونیه که به شجاعتش باور داشت و همهی اون کلمههای بزرگ.
این تناقض، دقیقاً همون لحظهایه که آدم مجبور میشه دوباره فکر کنه.
از این زاویه نگاه کنی، این ماجرا فقط یه اتفاق خندهدار نیست. یه لحظهست که همهی مقدسات ساختگی ترک برمیدارن. چیزایی که سالها نمیخواستن قبول کنن چقدر پوچن، دقیقاً تو همین لحظههای مضحک معلوم میشن.
با پایین آوردن اون موش، ناخواسته اعتراف کرد.
جامعه پر از این تناقضهاست. جایی که آدما با تمام وجود از یه نماد دفاع میکنن، ولی در یه لحظه ممکنه ببینن که حرف طرف مقابل رو پذیرفتهان!
و تو اون لحظهی کوتاه، برای یه ثانیه، امکان فکر کردن دوباره به همه چیز باز میشه.
شوخی همین تلنگره.
@abitpsycho
1👍8
بنظرتون کسایی بودن که به یهودیهای توی گتو بگن «ببین این چرچیل و استالین هم اصلاً آدمای خوبی نیستن و خیلی هم نژادپرستن، کلی آدم کشتن، و الخ»؟
یعنی میخوام بگم در جهت اسرائیل/آمریکاستیزی هرکاری رو نکنید قبل از فکر کردن.
یعنی میخوام بگم در جهت اسرائیل/آمریکاستیزی هرکاری رو نکنید قبل از فکر کردن.
👍4
Forwarded from آرشام میگوید: (arsham)
«هنگامی که از یک سن خاص گذشتید زندگی چیزی بیشتر از فرایند از دست دادن مداوم نخواهد شد. چیزهای که در زندگی برایتان مهم هستند شروع به لیز خوردن از چنگتان می کنند، یکی بعد از دیگری، مانند شانه ای که دندانه هایش را از دست می دهد. و تنها چیزهایی که جایشان را می گیرند چیزهای بدلی بی ارزش هستند. قدرت بدنیت، امیدهایت، رویاهایت، ایده آل هایت، اعتقادات، تمام معانی، یا، افرادی که دوست داری، یکی یکی، محو می شوند. برخی قبل از ترک کردن عزیمتشان را اعلام می کنند، در حالی که بقیه تنها ناگهان بدون هیچ هشداری یک روز ناپدید می شوند و هنگامی که آن ها را از دست دادی هرگز نمی توانی آن ها را بازگردانی. جستجویت برای جایگزین کردنشان هرگز خوب پیش نمی رود...»
از کتاب 1q84، نوشتهی هاروکی موراکامی
@abitpsycho
از کتاب 1q84، نوشتهی هاروکی موراکامی
@abitpsycho
1👏1
در چند ماه اخیر، هر لحظهای که حس کردم داره بهم خوش میگذره، ۱ دقیقه بعدش survival guilt ریده توش.
@abitpsycho
@abitpsycho
1🥰2
پس از همهی آن چیزی که گذشته و در حال وقوع است، در راستای انجام بسیاری کارها (عموما فعالیتهای اجتماعی و به طور خاص مجازی) با سوال مواجه میشوم که آیا شرایط آنقدر عادیست که این کار را انجام بدهم؟
آیا این کار چیزیست که در شرایط غیرعادی این روزها بخواهم انجام بدهم؟
همین شد که برخلاف اکثر سالهای گذشته، چند روز قبل که تولدم بود، نه اینجا و نه جایی دیگر، هیچ چیزی دربارهاش ننوشتم اگرچه فکر میکنم بحران 29سالگی احتمالا جدیتر از بحران 30سالگیام خواهد بود!
@abitpsycho
آیا این کار چیزیست که در شرایط غیرعادی این روزها بخواهم انجام بدهم؟
همین شد که برخلاف اکثر سالهای گذشته، چند روز قبل که تولدم بود، نه اینجا و نه جایی دیگر، هیچ چیزی دربارهاش ننوشتم اگرچه فکر میکنم بحران 29سالگی احتمالا جدیتر از بحران 30سالگیام خواهد بود!
@abitpsycho
❤4
دو تا چیز دربارهی زندگی هیچوقت برام عادی نمیشه!
اول این که دنیا با این وسعت و این جمعیت همچنان چقدر کوچیکه!
دوم این که زندگی چطور همیشه متفاوت با چیزی که فکر میکردی پیش میره!
@abitpsycho
اول این که دنیا با این وسعت و این جمعیت همچنان چقدر کوچیکه!
دوم این که زندگی چطور همیشه متفاوت با چیزی که فکر میکردی پیش میره!
@abitpsycho
❤1
👍3😱1
اینم به نحوی غمانگیزه که نسل قبلی یکی از معدود ویژگیهای منحصربهفرد خودش یعنی تجربهی اگزاتیکش از جنگ رو از دست داد؛ تجربهای که نسل جدید هیچی ازش نمیفهمید.
حالا نسل جدید هم سهم خودش رو از جنگ گرفته و کاش بعضی تجربهها بین نسلها به ارث نرسند.
@abitpsycho
حالا نسل جدید هم سهم خودش رو از جنگ گرفته و کاش بعضی تجربهها بین نسلها به ارث نرسند.
@abitpsycho
❤2
دربارهی خواستن داشتهها.
یه چیزی هست که هرچی بزرگتر میشم بیشتر حسش میکنم.
بخش بزرگی از هیجانی که توی زندگی حس میکنیم، مالِ «خواستن»ه، نه «داشتن».
وقتی برای یه گوشی جدید هفتهها تحقیق میکنی، ویدیو میبینی، قیمت چک میکنی و توی ذهنت تصورش میکنی. روزی که میخریش، حتی تا لحظهی رسیدنش به خونه، ذوق داری و بعد جعبه رو باز میکنی، روشنش میکنی و خیلی آروم با اولین باری که میزنیش به شارژ تبدیل میشه به یکی از وسایل معمولی زندگیت. نه چون گوشی بد شده، چون ذهن انگار به داشتنش عادت میکنی.
شاید یکی از نشونههای بزرگسالی هم همین باشه؛ اینکه کمکم میفهمی بیشتر چیزهایی که فکر میکردی بعد از به دست آوردنشون قراره مدتها خوشحالت کنن، خیلی زود تبدیل به بخشی از روزمرگی میشن.
وقتی دنبال کار میگردی و قرارداد رو میذارن جلوت، از خوشحالی در پوست خودت نمیگنجی و به محض امضا کردنش نه تنها دیگه خوشحال نیستی، که در پایان اولین روز کاری، دیگه انگار نه انگار که این چیزی بوده که خودت رو براش پاره کردی، که انگار به زور مجبورت کردن به انجامش!
قسمت عجیب ماجرا اینجاست که "از دست دادن" به هیچ عنوان این قانون رو رعایت نمیکنه.
یادمه لپتاپی که چندسال قبل با هزار ذوق خریده بودم، بعد از چند ساعت که نرمافزارهام رو روش نصب کردم، کاملاً برام عادی شده بود.
اما هنوز وقتی یادم میاد که سوخت، ته دلم یه چیزی جمع میشه. با اینکه مدتها بود هیجان خریدنش از بین رفته بود، غصهی از دست دادنش هنوز بعد از سالها که لپتاپهای بعدیم رو هم عوض کردم، از بین نرفته.
انگار بزرگسالی فقط این نیست که یاد بگیری به چیزهای بیشتری برسی؛ اینه که بفهمی «خواستن» و «داشتن» دو احساس کاملاً متفاوتن. یکی خیلی زود عادی میشه، اما اون یکی، وقتی از دستش بدی، گاهی سالها طول میکشه تا عادی بشه و شاید شادی واقعی و حس رضایت از زندگی اون جاییه که بتونی مثل کودکی که هنوز کهنهترین عروسکش، عروسک مورد علاقهاشه و داشتن، ذوقش رو کور نکرده، داشتههات رو بخوای!
@abitpsycho
یه چیزی هست که هرچی بزرگتر میشم بیشتر حسش میکنم.
بخش بزرگی از هیجانی که توی زندگی حس میکنیم، مالِ «خواستن»ه، نه «داشتن».
وقتی برای یه گوشی جدید هفتهها تحقیق میکنی، ویدیو میبینی، قیمت چک میکنی و توی ذهنت تصورش میکنی. روزی که میخریش، حتی تا لحظهی رسیدنش به خونه، ذوق داری و بعد جعبه رو باز میکنی، روشنش میکنی و خیلی آروم با اولین باری که میزنیش به شارژ تبدیل میشه به یکی از وسایل معمولی زندگیت. نه چون گوشی بد شده، چون ذهن انگار به داشتنش عادت میکنی.
شاید یکی از نشونههای بزرگسالی هم همین باشه؛ اینکه کمکم میفهمی بیشتر چیزهایی که فکر میکردی بعد از به دست آوردنشون قراره مدتها خوشحالت کنن، خیلی زود تبدیل به بخشی از روزمرگی میشن.
وقتی دنبال کار میگردی و قرارداد رو میذارن جلوت، از خوشحالی در پوست خودت نمیگنجی و به محض امضا کردنش نه تنها دیگه خوشحال نیستی، که در پایان اولین روز کاری، دیگه انگار نه انگار که این چیزی بوده که خودت رو براش پاره کردی، که انگار به زور مجبورت کردن به انجامش!
قسمت عجیب ماجرا اینجاست که "از دست دادن" به هیچ عنوان این قانون رو رعایت نمیکنه.
یادمه لپتاپی که چندسال قبل با هزار ذوق خریده بودم، بعد از چند ساعت که نرمافزارهام رو روش نصب کردم، کاملاً برام عادی شده بود.
اما هنوز وقتی یادم میاد که سوخت، ته دلم یه چیزی جمع میشه. با اینکه مدتها بود هیجان خریدنش از بین رفته بود، غصهی از دست دادنش هنوز بعد از سالها که لپتاپهای بعدیم رو هم عوض کردم، از بین نرفته.
انگار بزرگسالی فقط این نیست که یاد بگیری به چیزهای بیشتری برسی؛ اینه که بفهمی «خواستن» و «داشتن» دو احساس کاملاً متفاوتن. یکی خیلی زود عادی میشه، اما اون یکی، وقتی از دستش بدی، گاهی سالها طول میکشه تا عادی بشه و شاید شادی واقعی و حس رضایت از زندگی اون جاییه که بتونی مثل کودکی که هنوز کهنهترین عروسکش، عروسک مورد علاقهاشه و داشتن، ذوقش رو کور نکرده، داشتههات رو بخوای!
@abitpsycho
1👏3