آرشام می‌گوید:
279 subscribers
389 photos
71 videos
6 files
30 links
مستی بهانه کردم و چندان گریستم...تا کس نداندم که
گرفتار چیستم...
@arsham76

ناشناس:
http://t.me/HidenChat_Bot?start=106476647

توییتر:
Sad_Rend
Download Telegram
A Plague Tale: Requiem OST - No Turning Back
<unknown>
برای کسانی که زیبایی نیمه‌ی ابتدایی رو درک کنن و ادامه بدن به گوش دادن، زیبایی بیشتر در انتظار است.

@abitpsycho
یکی از لعنت‌هایی که دیروز به آخوند فرستادم توی بروکسل, دلیلش این بود که عادت نداشتم به تجمعی که توش احساس امنیت کنم...
👍1😢1
آرشام می‌گوید:
<unknown> – A Plague Tale: Requiem OST - No Turning Back
این بار که اینو گوش دادید، نه از نگاه قشنگی آهنگ که از این زاویه بهش گوش بدید که ترجمه‌ی فرانسوی قرون وسطایی است از "دایه دایه، وقت جنگه"

بعدشم 2تا آهنگ بعدی رو گوش بدید:
ضمنا من ریدم توی اون کتاب و تاریخی که شما خوندید و مستندی که دیدید و باعث شده درکتون از واقعیت مخدوش شه.

الگو گرفتن از اروپای پساشوروی که سربازش برای سیب‌زمینی اون‌جا بود، برای مقابله با آخوند 2026 که سربازش در راه خدا میجنگه و حتی اگه بمیره میره بهشت هیچ ربطی به واقعیت نداره.

@abitpsycho
👍2
درباره‌ی نوشتن از روزمرگی بگم که روزمره، خیره شدن به اسکرین و خبر خوندن و توییتر چک کردن و ... است. عکس خوشگل و خاطره نداره. فعلا همه‌ش همین گهه.

@abitpsycho
2
خالی
شاهین نجفی
«آقا "ما" زیاد بود، آقا...

آنقدر زیاد که هرچه میکشتیم تمام نمی شدند...
و خونِ تاریخ بود ریخته از خشم آخته
هرچه میدادند تمام نمی شدند

پوست ، رختخواب اسید
چشم ، چاله های منتظر

" ما " تخت روی تخت خوابیده مرده میدادند
تمام نمیشوند ...

آن زخم ها برایمان غریبه بود
سیگارم پوستش را مکید

مامور بودم و معذور
مرگ شغل شریفی نیست آقا

" ما " کیف کودکی اش لبریز کینه بود
این طور بزرگ شد بی پدر
انگار که زندگی برایش حقی مسلم است

مادر گذاشت بگذرد از زیر کتاب ، تلخ
بعد همسرش دیوانه شد و شعر می نوشت

" ما " در محله اش روی ردپای پلیس می شاشید»

@abitpsycho
1
Javid Shah
Shahin Najafi
فردا می‌نویسن تو کتابا قصه‌ی دی‌ماها رو...

@abitpsycho
دویدند سمت درخت دانشگاه تا یک عروسک موش رو پایین بیارن. عروسکی که از شاخه آویزون بود.
همه می‌دونستن این موش پارچه‌ای، اشاره به کیه.

موش رو که آورد پایین ناخواسته دیگه قبول کرد.
قبول کرد که این موش، تصویر واقعی همون آقاست.
با دستای خودش رفت و پایینش کشید، انگار با نجات دادن یه تیکه پارچه، داره چیزی رو نجات می‌ده.
ولی بعدش چی؟
همین‌جاست که همه چیز خراب می‌شه.
حالا موش تو دستشه.
نه دیگه نماد قدرت بزرگه، نه تهدید جدی.
فقط یه عروسک ساده، مسخره و بی‌ارزش.
تو دلش یه سوال بزرگ گیر کرده: حالا باهاش چیکار کنم؟
بندازمش دور؟
این چیزی که تا دیروز مقدس بود رو بندازم تو سطل آشغال؟ یا نگهش دارم؟ بذارمش یه گوشه، هر روز نگاش کنم؟

تو اون لحظه، گیر کرده بین دو تا دنیا.
یه طرفش قبول کرده که این موش، همونیه که به شجاعتش باور داشت و همه‌ی اون کلمه‌های بزرگ.

این تناقض، دقیقاً همون لحظه‌ایه که آدم مجبور می‌شه دوباره فکر کنه.
از این زاویه نگاه کنی، این ماجرا فقط یه اتفاق خنده‌دار نیست. یه لحظه‌ست که همه‌ی مقدسات ساختگی ترک برمی‌دارن. چیزایی که سال‌ها نمی‌خواستن قبول کنن چقدر پوچن، دقیقاً تو همین لحظه‌های مضحک معلوم می‌شن.

با پایین آوردن اون موش، ناخواسته اعتراف کرد.

جامعه‌ پر از این تناقض‌هاست. جایی که آدما با تمام وجود از یه نماد دفاع می‌کنن، ولی در یه لحظه ممکنه ببینن که حرف طرف مقابل رو پذیرفته‌ان!

و تو اون لحظه‌ی کوتاه، برای یه ثانیه، امکان فکر کردن دوباره به همه چیز باز می‌شه.

شوخی همین تلنگره.

@abitpsycho
1👍8
اینم از این...
1
مبارکه
🍾5
این وضعیت واقعا وضعیت خوبی نیست...
👍1
بنظرتون کسایی بودن که به یهودی‌های توی گتو بگن «ببین این چرچیل و استالین هم اصلاً آدمای خوبی نیستن و خیلی هم نژادپرستن، کلی آدم کشتن، و الخ»؟

یعنی میخوام بگم در جهت اسرائیل/آمریکاستیزی هرکاری رو نکنید قبل از فکر کردن.
👍4
Forwarded from آرشام می‌گوید: (arsham)
«هنگامی که از یک سن خاص گذشتید زندگی چیزی بیشتر از فرایند از دست دادن مداوم نخواهد شد. چیزهای که در زندگی برایتان مهم هستند شروع به لیز خوردن از چنگتان می کنند، یکی بعد از دیگری، مانند شانه ای که دندانه هایش را از دست می دهد. و تنها چیزهایی که جایشان را می گیرند چیزهای بدلی بی ارزش هستند. قدرت بدنیت، امیدهایت، رویاهایت، ایده آل هایت، اعتقادات، تمام معانی، یا، افرادی که دوست داری، یکی یکی، محو می شوند. برخی قبل از ترک کردن عزیمتشان را اعلام می کنند، در حالی که بقیه تنها ناگهان بدون هیچ هشداری یک روز ناپدید می شوند و هنگامی که آن ها را از دست دادی هرگز نمی توانی آن ها را بازگردانی. جستجویت برای جایگزین کردنشان هرگز خوب پیش نمی رود...»

از کتاب 1q84، نوشته‌ی هاروکی موراکامی

@abitpsycho
1👏1
در چند ماه اخیر، هر لحظه‌ای که حس کردم داره بهم خوش می‌گذره، ۱ دقیقه بعدش survival guilt ریده توش.

@abitpsycho
1🥰2
پس از همه‌ی آن چیزی که گذشته و در حال وقوع است، در راستای انجام بسیاری کارها (عموما فعالیت‌های اجتماعی و به طور خاص مجازی) با سوال مواجه می‌شوم که آیا شرایط آن‌قدر عادیست که این کار را انجام بدهم؟
آیا این کار چیزیست که در شرایط غیرعادی این روزها بخواهم انجام بدهم؟

همین شد که برخلاف اکثر سال‌های گذشته، چند روز قبل که تولدم بود، نه این‌جا و نه جایی دیگر، هیچ چیزی درباره‌اش ننوشتم اگرچه فکر می‌کنم بحران 29سالگی احتمالا جدی‌تر از بحران 30سالگی‌ام خواهد بود!

@abitpsycho
4
دو تا چیز درباره‌ی زندگی هیچوقت برام عادی نمی‌شه!
اول این که دنیا با این وسعت و این جمعیت همچنان چقدر کوچیکه!

دوم این که زندگی چطور همیشه متفاوت با چیزی که فکر می‌کردی پیش می‌ره!

@abitpsycho
1
مدتیه حس می‌کنم جادوی سال‌های گذشته‌ام رو از دست دادم و هرروز دارم معمولی‌تر می‌شم!

@abitpsycho
👍3😱1