کسی که یه زمانی براش میمردم و هر کاری میکردم که از پیشم نره ، یروزی اومد که خودم رفتم.
از اینکه برای عید پنجره های خونه رو برق بندازیم و تمیز کنیم رسیدم به اینکه چسب بزنیم تا موج انفجار نترکونتشون توی صورتمون.
دیگه نمیفهمم صدای در قابلمهس، اگزوز موتوره، موشکه، کمد دیواری همسایه بالاییه یا جنگندهس فقط میدونم دارم خُل میشم؛ خُل.
به یاد همه عزیزای که پیشمون نیستن ولی از هممون بیشتر شوق و ذوق زندگی داشتن🖤 🕊️
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM
زندگی برام الان اینطوری شده که،
نه میخوام به عقب برگردم
نه میتونم آینده رو دیگه تحمل بکنم .
نه میخوام به عقب برگردم
نه میتونم آینده رو دیگه تحمل بکنم .