نسخه های زندگی
5.3K subscribers
1.14K photos
1.09K videos
13 files
146 links
کلیپ های الهام بخش و اندیشه ساز
برای ایجاد یک زندگی پرمهر
Download Telegram
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
؛🔺
یک چیز خوب در مورد موسیقی این است که وقتی تو را در بر می‌گیرد، هیچ رنجی حس نمی‌کنی..

"باب مارلی"

🔻نسخه های زندگی:
🍃 @zlife
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
؛🔺
من که نابینا هستم،
شما بینایان را پند می‌دهم:
از چشمان خود آن‌چنان بهره بگیرید که گويى فردا به یک‌باره "کور" خواهید شد.
؛🌾
موسیقی نهفته در صداها، نغمه‌ی پرندگان و آهنگ نوازندگان را آن‌گونه گوش دهید، که گویی فردا به یک‌باره "کر" خواهید شد.
؛🌾
آن‌چه را می‌خواهید، چنان لمس کنید که گویی فردا به یک‌باره لامسه‌ی خود را از دست خواهید داد.
؛🌾
رایحه‌ی گُل‌ها را ببوئید و هر لقمه را چنان مزه‌مزه کنید، گویی فردا به یک‌باره شامه و ذائقه‌ی خود را از کف می‌دهید.
"هِلِن کلِر"

🔻نسخه های زندگی:
🍃 @zlife
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
🔺دین

هیچ  دینِ جهانی وجود ندارد. همه‌ی آنها تنها آیین‌ها، سنت‌ها و مذاهبِ مختلف هستند.
؛🌾
تنها و تنها یک دین وجود دارد و آن رابطه‌ی شخصی فرد با سرچشمه‌ی خود، خالقِ خود و منشأ حیات اوست.
؛🌾
هر آنچه که فرد با خالقِ خود لمس می‌کند و فرد را به او پیوند می‌زند، دینِ حقیقیِ انفرادیِ فرد با خالقش هست که از احساسِ عمیق فردِ دیگری با او کاملا متفاوت است.
؛🌾
هرچند که همزمان تعدادی پیرو دینِ فرمول‌بندی شده‌ای باشند، اما احساسات باطنی و پیوندهای لمس شده با پروردگار برای هر انسانی کاملا مختص به خود اوست.
؛🌾
هر پیوندِ عمیقی که با خداوند دارید و فقط خودِ شما بدون واسطه آن‌را لمس می‌کنید، همان دینِ شما است.

🔻نسخه‌های زندگی:
🍃 @zlife
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
🔺بیا چراغ‌هایمان را روشن کنیم..
؛
🔸من از جنگ می‌ترسم..
؛
🔻نسخه های زندگی:
🍃 @zlife
Forwarded from نجدی‌نامه (DrNajdi)
از بریم و باوارده تا نارمک و سعادت آباد
#کوثر_شیخ_نجدی


🔺این یک جنگ است، همان چیزی که سالها زیر سایه‌اش زندگی کردیم. امروز می‌زند؟ فردا می‌زند؟ نه بابا جرئتش را ندارد! مگر الکی است؟ می‌دانی ما چه قدرت نظامی بزرگی داریم؟

مادرم می‌گفت وقتی #عراق حمله کرد ما تا مدت‌ها حاضر نبودیم #آبادان را تخلیه کنیم. روال عادی زندگی را پیش گرفته بودیم و فکر می‌کردیم یک شوخی بی‌مزه است که امروز و فردا تمام می‌شود. کی فکرش را می‌کرد از خانه‌های بریم و باوارده، تلی از خاک بماند و جنگ ۸ سال طول بکشد و آن‌همه هم‌وطن، آن‌همه جوان شاخ شمشاد‌مان، بی‌گناه، بی‌چشیدن طعم زندگی، پر‌پر شوند؟

🔺#جنگ خوشحالی ندارد. دو سر باخت است. و امروز خیلی از ما که چنین هراسان و دل‌نگران اخبار را از صد شبکه دنبال می‌کنیم، برای این است که می‌دانیم این خانه‌‌خرابی، ته تهش مالِ ما مردم است. این راه‌ها، شرکت‌ها، برج‌ها، وزارت‌خانه‌ها و #پالایشگاه‌ها را ما ملت ایران ساخته‌ایم؛ #قسط این ماشین زیر آوار را هنوز یکی از ما دارد می‌دهد. آن سرباز، پسر عزیز‌کرده‌ی یکی از ماست. آن دختر که خواب به خواب رفت، دختر عروسکیِ یکی از ما بود.

🔺این شیون و مصیبت مال ماست، اگرچه مسبب مستقیم‌اش ما نبوده باشیم. اگرچه سال‌ها فریاد کشیده باشیم که می‌شود بهتر از این حکمرانی کرد. می‌شود دست از شعارهای دردسر ساز و پرهزینه و سیاست‌های تنش‌زا برداشت. می‌شود مردم ایران را چنان‌که شعارش را می‌دادید "ولی نعمتان زندگی خواه" دید نه "پیاده نظام‌های آماده‌ی شهادت".

خب شد آن‌چه نباید می‌شد! کسی نخواست بشنود، نخواست بفهمد، مرغ حاکمیت یک پا داشت، اصلا شاید واقعا چیزهایی از آسمان به‌شان الهام می‌شود و #شعور ما به درک آن نمی‌رسد.

🔺اما وقتی با اهریمن درگیر می‌شوی مراقب باش شمشیرت را برده باشی. بیش از آن، خِرَدت را هم بردار!

حالا ما هراسان و لرزان کنج خانه نشسته‌ایم. توقع نمی‌رود کسی که دارد می‌سوزد، کسی که روح و امید و زندگی‌اش آتش گرفته؛ خیلی خونسرد بیاید دستانش را درهم گره کند و چیزی بگوید که خوشایند شما باشد. آدمِ سوخته فریاد می‌زند و در این فریاد زدن کلماتش را گم می‌کند، افعالش را می‌شکند، در هجوم و هجمه‌ی هول، حالا دیگر توقع اندیشه از بخش بزرگی از مردم نمی‌رود. فرصت گفتگو از دست رفته است. چیزی که سال‌ها برایش فریاد زدیم. اما حالا نمی‌توان کسی را به جرم شیون و هراس، به جرم زاری و برون افکنی آشفته‌حالی‌اش مواخذه کرد.

🔺شاید باورتان نشود، اما ما هم مثل شما غافلگیر شدیم. ما هم نمی‌دانیم باید کجا پناه بگیریم. نمی‌دانیم با این‌همه #ابهام در آینده‌ی نزدیک‌مان چطور کنار بیاییم. نمی‌دانیم شب زیر کدام دیوار بخوابیم. روز نان و برنج و روغن ذخیره کنیم یا فرار کنیم به یک روستا؟ قرار است تمام شود یا قطعی آب و برق در راه است؟ نمی‌دانیم، و ابهام شکنجه‌آورترین احساس دنیا است. فقط می‌دانیم همه‌مان، از ریز تا درشت در خطریم، اگر زودتر کنار شمشیر، خرد را هم نیافزاییم.‌

@kowsar_sheikhnajdi

خدایا ما خودمان هزار تا بدبختی داشتیم، دیگر طاقت جنگ نداریم، لطفا یک بار هم که شده، دستور کم دردسری به سران مملکت الهام کن. کمی هم حال ما را در نظر بگیری به جایی برنمی‌خورد. با سپاس.
دکتر هلاکویی
@zlife
🔺ازدواج دوم

همه چیز در بارۀ ازدواج دوم

دکتر فرهنگ هلاکویی

🔻نسخه های زندگی:
🍃 @zlife
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
🔺"روستا" the village
🎬 فیلم مفهومیِ زیبا

هر کس نیمی از عمرش را در فریب دادن خود تلف می کند.
"آبراهام لینکلن"

🔻نسخه های زندگی:
🍃 @zlife
🌀بدی را، بدی سهل باشد جَزا

قرآن کریم. سورۀ فُصِّلَت‌ْ:
وَلا تَسْتَوِی الْحَسَنَةُ وَلا السَّیِّئَةُ ادْفَعْ بِالَّتِی هِیَ أَحْسَنُ فَإِذَا الَّذِی بَیْنَکَ وَبَیْنَهُ عَدَاوَةٌ کَأَنَّهُ وَلِیٌّ حَمِیمٌ ﴿٣٤﴾ وَمَا یُلَقَّاهَا إِلا الَّذِینَ صَبَرُوا وَمَا یُلَقَّاهَا إِلا ذُو حَظٍّ عَظِیمٍ ﴿٣٥﴾
؛🔰
🔸ترجمۀ ابوالفضل بهرام پور:
و نيكى با بدى يكسان نيست.
بدى را با آنچه نيكوتر است دفع كن كه ناگاه خواهی دید همان كسى كه ميان تو و او دشمنى بود، چون دوستى صميمى گشته است.
و این خصلتِ خوب جز به کسانی که شکیبایند عطا نشود و آن را جز کسی که دارای بهره‌ی بزرگ از ایمان و تقواست به دست نیاورد.
؛🌾
🔸ترجمۀ منظوم، امید مجد:
بدان در جهان هیچگه نیک و بد
نخواهد همانند و یکسان شود
اگر خلق با تو بدی کرد و زشت
تو با او نکویی کن ای خوش سرشت
که تا آنکه هردم تو را دشمن است
بیازد به سوی تو از مهر، دست
مقامی بدینسان نکو و بلند
کسی را نزیبد جز آن هوشمند
که در صابری و ثباتِ قدم
ببرده ست حَظی از آن ذوالکَرَم
؛🎋
🔸فیه مافیه مولانا:
..دوم آن که چون این صفتِ عَفوی در تو پیدا آید، مَعلوم شود که خدمتِ او دروغ است، کژ دیده است، او تو را چنان که تویی ندیده است
و مَعلوم شود که مذموم اوست، نی تو،
و هیچ حُجّتی خَصم را خجل‌تر از آن نکند که دروغیِ او ظاهر شود. پس به ستایش در شُکرِ او، او را زَهر می‌دهی! زیرا که اِظهارِ نُقصانیِ تو می‌کند، تو کمالِ خود ظاهر کردی که محبوب حقّی: وَالْکَاظِمِینَ الْغَیْظَ وَالْعَافِیْنَ عَنِ الْنّاسِ وَاللهُ یُحِبُّ الْمُحْسِنیْنَ.
؛🌾
🔸بوستان سعدی:
ببخش ای پسر، کادميزاده صيد
به احسان توان کرد و وحشی به قيد
عدو را به الطاف، گردن ببند
که نتوان بريدن به تيغ، اين کمند
؛🎋
🔸مثنوی معنوی:
تیغِ حلم از تیغِ آهن تیزتر
بل ز صد لشکر ظفر انگیزتر
؛🌱
صبر آرد آرزو را، نَه شِتاب
صبر کن، واللهُ اَعلَم بِالصَّواب

🔻نسخه های زندگی:
🍃 @zlife
🔺در ستایشِ اُمید


ما محکوم به امیدواری هستیم؛ حتی اگر هیچ امیدی نباشد.
"جلال آل احمد"

دم به دم بر آسمان می‌دار امید
در هوای آسمان، رقصان چو بید
؛🌾
در جهان بینیِ مولانا، وی یک ستایشگر سرسخت و شورمندِ امید است. شادمانی و نشاط، رونق و گشایش، و کامیابی و خوشبختیِ زندگی را در امیدواری می‌بیند. میل به نومیدی را گام زدن در تاریکی وظلمت دانسته و امید را «خورشید» خطاب می‌کند:

کوی نومیدی مرو اومیدهاست
سوی تاریکی مرو خورشیدهاست
دل تو را در کوی اهل دل کشد
تن تو را در حبسِ آب و گِل کشد

مولانا به جای آنکه بخواهد بنیان‌های متافیزیکی امید را کشف و تبیین کند، اصل را بر این می‌گذارد که امید، مفهومی روشن و چه بسا بدیهی و بی نیاز از تعریف است. به این اعتبار، خوشتر می دارد که به مخاطبان خود، "هنر امیدواری" را بیاموزاند تا همزمان، هنر زندگی کردن را آموخته باشند.

نی مشو نومید و خود را شاد کن
پیشِ آن فریادرس فریاد کن

لیک بر شیری مکن هم اِعتمید
اندر آ در سایه‌ی نخل امید

با این همه، امید، نزدیک ترین و عزیزترین دارایی روح انسان به شمار می‌آید و به قول "مارک ورنون انگلیسی" امید، گونه‌ای نیروی درونی است که شوق را در انسان زنده نگه می‌دارد و شما را برای در پی گرفتن زندگیِ خوب مصمم می‌سازد.
و در تمثیلی رسا و بلیغ، "اریک فروم" روانشناس آمریکاییِ آلمانی‌الاصل، امید را «ببری در کمین نشسته» می‌داند که تنها وقتی می‌جهد که دقیقاً زمانش فرا رسیده باشد.
به زعم او، امید یعنی آماده بودن در هر لحظه، تا آن اتفاقِ خوب و بزرگِ زندگی که تاکنون رخ نداده، محقق شود.
بنابراین، با امید است که ما آغوش خود را به روی امکان‌های نو و و اتفاقات نیکو گشوده نگاه می‌داریم‌.

مِهر پاکان درمیانِ جان نشان
دل مَده اِلّا به مهرِ دلخوشان

و امروز در میانه‌ی راه مملو از سنگلاخ حوادث، تنها راهِ زنده ماندن در خاکِ گرم و سخت این سرزمین، ریشه زدن، ایستادن و سبز شدن حتی در دل طوفان‌هاست.
؛🌾
و به قول "رابرت اسکالر ": بگذاریم امیدهایمان آینده را شکل دهند، نه زخم‌هایمان.

🔻نسخه‌های زندگی:
🍃 @zlife
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
🔺لحظه ها می‌گذرند..
گرم باشیم پُر از فکر و امید
عشق باشیم و سراسر خورشید..

🔻کانال نسخه های زندگی:
🍃 @zlife
🎋شب است و چهرۀ میهن سیاهه

...حکومت شاه به روزهای پایانی خود نزدیک می‌شد. اما اعتراضات و بگیر و ببند‌ها و حکومت نظامی به قوت خود باقی بود..
خانۀ زنده یاد،محمدرضا لطفی ردیف‌دان، موسیقی‌دان، آهنگ‌ساز، نوازندهٔ برجستهٔ تار و سه‌تار، همچنین پژوهشگر و مدرس موسیقی سنتی و از چهره‌های تأثیرگذار موسیقی ایرانی در امیرآباد و در کنار بیمارستان هزار تخت خوابی، فاصلهٔ چندانی با میدان انقلاب که کانون تظاهرات مردمی بود، نداشت.
لطفی روز‌ها به میان مردم می‌رفت و شب‌ها ناظر آمبولانس‌های حاوی #شهدا و زخمی‌هایی بود که آژیرکشان وارد بیمارستان می‌شدند.
یکی از شب‌های بهمن 1357 لطفی که با لباس آغشته به خون، خسته و پریشان به خانه بر می‌گشت، در جست‌و‌جوی شعری بود که بیانگر حالِ مردمِ معترض باشد.
شعری از اصلان اصلانیان یافت: «شب است و چهرهٔ میهن سیاهه...».
شعر به جانش نشست. سه تار را برداشت و ضبط را روشن کرد و آن قدر در مایهٔ دشتی نواخت و خواند که نغمهٔ مناسب شعر را پیدا کرد. او برای خواندن این اثر کسی بهتر از شجریان پیدا نمی‌کرد.
چند روز بعد تصنیف شب نورد با شعر اصلان اصلانیان، آهنگ محمدرضا لطفی و صدای زنده یاد محمدرضا شجریان و با نوازندگی برخی از اعضای گروه شیدا شبانه در استودیو بل ضبط شد. دکلمهٔ اشعار را نیز مهدی فتحی انجام داد. چند روز بعد این تصنیف در قالب نوارهایی میان مردم توزیع شد.
با پیروزی انقلاب، محمدرضا لطفی
نوار مادرِ «شب نورد» را به تلویزیون برد و #اولین‌هدیه‌اهالی‌موسیقی‌سنتی را به انقلاب و مردم انقلابی تقدیم کرد.

🔻نسخه های زندگی:
🍃 @zlife
شب نورد- شجریان
@zlife
🔺موسیقی نوستالژی

🎼 شب نَوَرد
شاعر: اصلان اصلانیان
آهنگساز: محمدرضا لطفی
دکلمه: مهدی فتحی
خواننده: محمدرضا شجریان

🔻نسخه های زندگی:
🍃 @zlife
مرگ بر مرگ؛ زنده باد زندگی

قرن‌ها پیش، مولانا مرگ را نه نفیِ زندگی، که ادامه‌ی آن می‌دید؛ عبور از شکلی به شکلی دیگر و از مرتبه‌ای به مرتبه‌ی والاتر.
در چشمِ او مُردن پایان راه نیست بلکه تنها تغییر منزل است:
از جمادی مُردم و نامی شدم
وز نما مُردم به حیوان برزدم
مُردم از حیوانی و آدم شدم
پس چه ترسم؟ کی ز مُردن کم شدم؟
حمله‌ای دیگر بمیرم از بشر
تا برآرم از ملایک بال و پر

بار دیگر از ملک پران شوم
آنچه اندر وهم ناید آن شوم
[۱]

مولانا مرگ را پدیده‌ای خنثی و یک‌شکل نمی‌بیند؛ در نگاه او مرگ آینه است، نه حادثه‌ای مستقل. بازتابِ جان آدمی است.
آنچه انسان در زندگی بوده، مرگ همان را به او باز می‌گرداند.
مرگ هر یک ای پسر همرنگ اوست
پیش دشمن دشمن و بر دوست دوست
[۲]

درین بیت مرگ به‌صورت «دشمن» و «دوست» تصویر شده؛ دو چهره‌ی متضاد که بسته به نسبت انسان با زندگی، متغیر و متفاوت خواهد بود بنابراین مولانا با دو مصراع کوتاه، فلسفه‌‌ای کامل از مرگ ارائه می‌دهد؛ بدون توضیح اضافه، و بی‌هیچ تردید.
لحن‌ِ او آموزگارانه و مهربان است. با خطابِ «ای پسر» گویی تجربه‌ای زیسته را به آرامی منتقل می‌کند.

در عرفان مولانا، مرگ گسست نیست، وصل است. بازگشت به اصل خویشتن  است. پس نمی‌تواند هراسناک باشد، مگر برای انسانی که در زندگی از حقیقت گریخته باشد.
به تعبیر دیگر:
آن‌که با «زندگیِ اصیل» دشمن بوده، مرگ را دشمن می‌بیند.
آن‌که به زندگی «آری» گفته، مرگ را ادامه‌ی همان آری می‌یابد.
مولانا نمی‌گوید با مرگ بجنگ؛
می‌گوید چنان زندگی کن که مرگ، قدرتِ دشمنی نداشته باشد.
برای کسی که با زندگی در ستیز بوده، مرگ دشمن است و برای کسی که با زندگی، حقیقت و عشق در آشتی بوده و زندگی را پاس بدارد،  دیگر مرگ دشمن نیست.
به عنوان مثال، کسی که با مهر و عشق و عاطفه غریبه است؛
و به زنان سرزمینش سیلی می‌زند یا آنان‌ را تحقیر میکند،
و یا آنکه هم‌کیشان و هموطنانش را به رگبارِ گلوله می‌بندد، هم اوست که در دامان مرگ پرورش یافته و گویی در طول عمر بی‌برکتِ خویش همواره با عشق و زندگی بیگانه بوده است.
«مرگ بر مرگ» در زبان مولانا، نفرینِ نیستی نیست؛
قیام علیه مرگی است که پیش از خاموشیِ تن، در جان رخنه می‌کند.
مرگی که شوق را می‌میراند، معنا را می‌خشکاند و انسان را به زیستنِ بی‌زندگی خو می‌دهد.
مولانا با چنین مرگی در ستیز است؛
و مرگی را می‌پذیرد که دروازه‌ی شدن است، نه مُهرِ پایان.
در واقع، مرگ «چهره» ندارد، چهره را ما به مرگ می‌دهیم.
این چیزی است که باید کاملا فرا گرفت، درک کرد و با آن زیست.
در مدارس اگر به کودکان نیاموزند که زندگی از هرچیز دیگر ارزشمندتر است، پس چه چیز ارزشمند دیگری برای آموختن وجود خواهد داشت؟

در میان انبوه زنده‌باد مُرده‌بادها، هیچ‌یک به درخشانی سخن نیکوس کازانتزاکیس نیست؛ آنجا که از زبان زوربای یونانی فریاد می‌زند: زنده باد زندگی؛ مرگ بر مرگ.
کاش در سرود مراسم صبح‌‌گاهی مدرسه‌ها نیز می‌گنجاندند: زنده بادا زندگی، مرگ بر مرگ.
همان که شاعر معاصر، شفیعی کدکنی از آخرین واگویه‌ی برگ شنید:
در زمانی که بر خاک غلطید
از تگرگ سحرگاهی،
آن برگ، زیر لب،
تند با باد می‌گفت:
زنده بادا زندگانی!
مرگ بر مرگ!»


در منطقِ مولانا، «مرگ بر مرگ» یعنی
نه گفتن به خاموشیِ جان، و آری گفتن به زیستی که حتی مرگ را نیز از معنا پُر می‌کند.

عاشقان را هر نفس مُردن بُوَد
مُردنی کز وی حیاتِ نو رسد
[۳]

مرگِ ترسناک، محصول زندگیِ نازیسته است.

[۱] و [۲] دفتر سوم
[۳]دیوان شمس

🔻نسخه های زندگی:
🍃 @zlife