چهار خطی
4.86K subscribers
392 photos
10 videos
115 files
1.41K links
رباعی فارسی، به روایت: سید علی میرافضلی

(این صفحه روز پنج‌شنبه نوزدهم آذر هزار و سیصد و نود و چهار شمسی راه‌اندازی شده است.)
Download Telegram
ما خستۀ عشق و بستۀ ایامیم
شوریدۀ روزگار نافرجامیم
رو تا به خرابات فرو آرامیم
در میکده دم زنیم و دُرد آشامیم.
(سنایی غزنوی)


https://telegram.me/Xatt4
🔶ده‌🔶

یک
یاری که مرا چنان غمین می‌خواهد
دلخون شدۀ غمان چنین می‌خواهد

باری دل من دگر نمی‌خواهد هیچ
جز اینکه نخواهدش! همین می‌خواهد.


دو
ای غم به مذاق من چه خوش می‌آیی
با من سر کن. مکن! مرو هر جایی

القصّه همانم که تو را می‌بایم
فی‌الجمله همانی که مرا می‌بایی.


سه
آن شد که ز عهد بسته می‌کردی یاد
دنیای من از تو بوی شادی می‌داد

بس ناخوشم از فراقت اما وقتت
با من خوش اگر نبود بی من خوش باد!


چهار
آنگاه به سرعت زمان پیر شدیم
از هر چه که هست و نیست دلگیر شدیم

نه بوده به کام خود نه کام دگران
هم از خود و هم از دگران سیر شدیم.


پنج
با دوست اگر چه نیست کاری دارم
با یاد خوشاخوشش قراری دارم

از اوست به یادگار دردی در دل
القصّه، عجیب روزگاری دارم!


شش
برگم که به گیسوان باد آویزم
از شاخه جدا، ز نیستی لبریزم

چون ابر که ناگهان فروریزد اشک
گر دست به من زنی فرو‌می‌ریزم.


هفت
گر من نروم چه سود؟ آن می‌بردم
برگی سبکم؛ آب روان می‌بردم

او داند سر ز پا ندانم، چه کنم؟
خوش‌خوش‌ نروم کشان‌کشان می‌بردم.


هشت
جز با غم یار با کسی یار نیَم
آزرد مرا در پی آزار نیَم

آزردن یار «مرد» می‌خواهد من
نامردم و هیچ مرد این کار نیَم.


نه
دیگر گرداندمش، دگر می‌گردد
می‌بیندت و زیر زبر می‌گردد

دل را به حیَل بازرهاندم از تو
چون کفتر جلدی به تو برمی‌گردد.


ده
گرچه ستمت دادِ ستمکاری داد
دردی که غمت داد به من، کاری داد

همدست و شریک هر جفای تو منم
هرآینه بخت من تو را یاری داد.


#عاطفه_طیه

@atefeh_tayyeh
◙ سُنگ/ سونگ/ صونگ

از فیض جنون در این خرابه ده سُنگ
نه بستۀ قبضه‌ام، نه درماندۀ لنگ
خضرم که در این قافلۀ پُر کر و گنگ
نانم انبان نخواهد و آبم تـُنگ

شیخ شاه نظر نذری قمشه‌ای
(درگذشتۀ ۱۰۵۵ ق)
..
در سر اگرت ز عقل باشد یک دُنگ
گویم به تو حرفی که به است از صد جُنگ
امروز ز مال زاد راهی بردار
فرداست که اسباب تو می‌گردد سُنگ

محمد امین خان بیات مُجرم
(سدۀ یازدهم ق)
..
من کیستم؟ آن غریق بی فوطه و لنگ
غم کرده متاع جسم و جانم را سُنگ
لخت جگر است نانم اندر انبان
خونابۀ حسرت است آبم در تـُنگ

قاسم تونی
(سدۀ دهم ق)
..
از خون جگر شراب داریم به تـُنگ
قانع شده از لباس با غیضه و لنگ
کس را به حساب ما نباشد کاری
شاهان ننمایند ده ویران سُنگ!

میرزا عبدالله شهود یزدی
(سدۀ یازدهم ق)

چیزی که موضوع بحث ما در این چهار رباعی است، کلمۀ «سُنگ» است که در بعضی منابع رباعی نذری قمشه‌ای به صورت «سونگ» و «صونگ» هم دیده شده است. این کلمه را من در فرهنگ‌های قدیم مربوط به دورۀ صفوی و بعد از آن مثل برهان قاطع، سرمۀ سلیمانی، فرهنگ جهانگیری، فرهنگ رشیدی، آنندراج، بهار عجم و مصطلحات الشعراء نیافتم و فرهنگ‌های جدید مثل فرهنگ معین، لغت‌نامۀ دهخدا و فرهنگ بزرگ سخن هم از این لغت خالی است.

مرحوم گلچین معانی، به مناسبت نقل رباعی نذری قمشه‌ای در کتاب ارجمند کاروان هند، در حاشیه، «صونگ» را چنین توضیح داده است: به ثانی مجهول، در لهجۀ اصفهانی به معنی ویرانه است. من آشنایی با لهجۀ اصفهانی ندارم و کتابی هم دم دستم نیست که مؤید این معنا باشد. ولی در چهار رباعیی که نقل کردیم، سُنگ فراتر از ویرانه است. متاع و اسباب را نمی‌شود ویرانه کرد و ده ویران را نیز نمی‌توان ویران ساخت. البته، همنشینی این کلمه در دو رباعی، با ده خراب و ویران، در خور توجه است. ترکیب «خرابه ده سُنگ» در رباعی نذری قمشه‌ای، ما را به معنایی نزدیک به ویرانه، نزدیک می‌کند؛ اما معادل آن نیست. از نحوۀ کاربرد کلمه در چهار رباعی، معنایی که به ذهن من می‌رسد «غارت» است؛ این معنا به راحتی در رباعیات دوم تا چهارم جواب می‌دهد؛ ولی برای همخوان کردن آن با رباعی نخست، باید قدری زور و زاری بزنیم! به هرحال، به عنوان یک حدس و پیشنهاد باید به آن نگاه کرد.

مرحوم گلچین، آن را اصطلاح مردم اصفهان دانسته است. ولی به کار رفتن آن در رباعیات شاعرانی از یزد و تون (فردوس) که در حوزۀ جغرافیایی نزدیک به هم قرار دارند، بسیار قابل توجه است. البته می‌دانیم که شهود یزدی مدتی در اصفهان بوده و در مدارس آنجا تعلیم گرفته است. به هرحال، از اهل فضل به خصوص گویشوران اصفهان، در این فقره طلب یاری دارم که اگر چیزی در مورد این کلمه می‌دانند، به اشتراک بگذارند.

کلمۀ «غیضه» در رباعی شهود یزدی نیز برای من ناشناس است؛ اما چون در کنار لنگ قرار گرفته، قاعدتاً باید نام پوشش و پارچه باشد. در رباعیات دیگر، در کنار لنگ، یک بار فوطه آمده و بار دیگر قبضه. «قبضه» و «غیضه» ممکن است هر دو یکی باشند. حل این فقره نیز نیازمند مشارکت دوستان و مخاطبان فهیم این یادداشت است.

نکته‌ دیگری که در این چهار رباعی قابل ذکر است، قافیه‌های آن‌هاست. قبلاً هم گفته‌ام، در بعضی قوافی خاص که ما با محدودیت کلمات هم‌قافیه مواجهیم، شاعران به کلمات و اصطلاحات یکسان تن در می‌دهند و مجال خلاقیت، تنگ می‌شود. همان طور که می‌بینیم، لحن و فضا و زبان در این چهار رباعی، بسیار یک‌سان است.

منابع: جُنگ رباعی، ۸۲۱؛ دقایق الخیال، ۳۰۹؛ جواهر الخیال، ۸۰؛ کاروان هند، ج ۲، ۱۴۳۴
●●

"چهار خطی"
https://telegram.me/Xatt4
◙ سه یادداشت در مورد سونگ

▪️ فاضل ارجمند آقای صفری آق قلعه در مورد سونگ فرمودند:
سونگ. به اظهار کاف عجمی: تمام مال کسی را به زور گرفتن؛ و به اخفاء کاف مذکور: بعد از آن و آخر.
فرهنگ نصیری، ص ۱۷۲ (در بخش لغات چغتایی آورده است).

▪️ دوست فاضل آقای نژند فرمودند:
سُنگ در جنوب به معنی یواش و کُند است .
در بلوچی معنی مالیات می‌دهد و در دوران صفوی نیز نوعی مالیات یا تصاحب زمین و باغ و... را سونکی می گفتند. شاید با وجود این معانی راهی به دهی برد.
ویلیام فلور در کتاب مالیه "سونکی" را آورده است.

▪️ پژوهشگر گرامی سرکار خانم وطن‌خواه فرمودند:
در حوالی اصفهان تعبیر «سونگ و دنگ چیزی را وا رسیدن» رایج است که اغلب در معنای همه زوایا را بررسی کردن و سرک کشیدن در امری به کار می‌رود.
●●

"چهار خطی"
https://telegram.me/Xatt4
◙ سه یادداشت دیگر در مورد سونگ

در گروه دوستداران میراث مکتوب، دو تن از عزیزان، یادداشت‌هایی مرقوم کرده‌اند که مؤید مفهوم غارت کردن و از هستی ساقط کردن است:

▪️ آقای ابراهیمی نوشته‌اند:
بنده آذری زبان هستم و اصالتاً اهل میانه، الان که این مطلب را می‌خواندم و واژه «سُنگ» را دیدم، یاد مرحوم پدرم که روانش به مینو پُر از نور باد افتادم. ما خانواده پُر جمعیتی بودیم درست مثل الان خودم و مرحوم پدر از کارکنان سازمان آب تهران بود با حقوق ناچیز و به اصلاح کفِ حقوق، بعضی وقت‌ها مثل این روزهای آغاز مدارس و یا نزدیکی‌های عید آوار می‌شدیم روی سر پیر مرد و هر کدام در خواستی داشتیم و حقوق او هم جوابگو نبود، عصبانی می‌شد و سر ما داد می‌زد وبه ترکی می‌گفت: من دوغانی سوز بُغوسوز/ یعنی: آن چرا که من دنیا می‌آورم شما خفه می‌کنید و می‌کُشید. و جمله بعدی‌اش هم این بود که: سُوز مَنی «سونگَ» چیخاردوبسوز/ چیزی که ما بچه‌ها از این اصطلاحش می فهمیدیم، این بود که شما من را از هستی ساقط کردید و بیچاره شدم، و مثل غارت زده‌ها به خاک سیاه نشاندینم! حالا نمی‌دانم این کلمه «سونگ» که در ترکی مرحوم پدر، که رضوان خدا بر او و همه پدران باد، می‌گفتند همین سونگ است یا نه؟
مطلبی الان به ذهنم رسید و آن این است که نکند ریشه این واژه را در گویش‌های ترکی باید جست. چرا که صفویه از اردبیل وقتی که به اصفهان آمدند این «سونگ» را هم از اردبیل و زبان ترکی به اصفهان با خود برده باشند و اهالی اصفهان هم در گویش خود از آن استفاده کرده‌اند؟

▪️ دوست ناشناسی هم فرموده‌اند:‌
بنده خودم شهرضایی هستم. در شهرضا این کلمه هنوز البته در بین عوام به‌کار می‌رود و معنایی معادل کسی که همه چیزش را از دست داده و کاملا باخته است، دارد. مثلا می‌گویند: فلان شخص سُنگ و دُنگ شده... در شهرضا کلمه سُنگ معمولا در کنار دنگ به‌کار می‌رود.

▪️ آقای حسن جهاندار در گروه زبان و ادبیات فارسی نوشته‌اند:
از مادرم پرسیدم می‌فرمایند: اصطلاحی داریم که سُنگ چیزی را درآوردن، یا: سُنگ‌و‌بُنگ چیزی را در آوردن (با همان واو مجهول)، که معادل است با اصطلاح تَه‌وتوی چیزی را درآوردن، حال چه در حرف چه در کار یا...، مثلا ته‌و‌توی شایعه را درآوردن یا اتاقی را کامل تمیز کردن یا کمدی را کامل خالی کردن و...
البته در زبان محلی‌مان (محله ورنوسفادرانِ سده اصفهان) که این کلمه به کار می‌رود به این صورت است: سونگی فلان چی‌یا کوی بات: ته‌وتوی فلان چیز را درآورد.

●●

"چهار خطی"
https://telegram.me/Xatt4
◙ دو یادداشت دیگر در مورد سُنگ

▪️ آقای علی اصغر ابراهیمی وینیچه مرقوم کرده‌اند:
این کلمه در محل ما (وینیچه در مبارکۀ اصفهان) کماکان در دو مورد، استفاده می‌شود، البته نه به تنهایی. اصطلاح از «سنگ و دنگ چیزی خبر داشتن» به معنی از مسایل خیلی جزیی و ناچیز تا مسایل مهم و کلان خبردار بودن.
و همچنین «سنگ و دنگ کردن» به معنی زیر و رو کردن ریز و درشت جایی برای جستن چیزی که همان معنی قبلی است. اگر دنگ در معنی واحد و به اندازه یک ششم چیزی باشد، به احتمال، سنگ به معنی واحد خیلی ناچیزی است.


▪️ شاعر رباعی سرا آقای شرف الدین امیرپور از گتوند خوزستان نوشته‌اند:
سُونگ/سُنگ؛ درگویش بختیاری، صفتی است که به جاندار ومخصوصاً انسان نسبت داده می‌شود و می‌گویند: فلانی سونگه یعنی کارش را آهسته و باتنبلی و خونسردی و یواش انجام می‌دهد و عجله‌ای ندارد؛ و در کل جنبه‌ای منفی دارد.
«سُنگ» ازلحاظ شکل ظاهری به کلمۀ «سَنگ» شباهت دارد و سَنگ تمام خصوصياتی را که برای سُنگ ذکرکردم داراست.

●●

"چهار خطی"
https://telegram.me/Xatt4
◙ دو یادداشت دیگر در مورد سُنگ

▪️ فاضل ارجمند آقای لطفعلی برقی در یادداشتی فرموده‌اند:
مثل «منی سونگه چیخاردیبسیز» در زبان ترکان آذربایجان بسیار رایج است. در معنی مرا بی‌چیز کرده‌اید و دار و ندارم را گرفته‌اید. تلفظ کلمه هم به شکل süng است با همان مصوت «و» خاص ترکی. معنی نهب و غارت به راحتی از این کلمه البته در ساختار این مثل ترکی قابل استخراج است. ولیکن در فرهنگ‌های کهن ترکی کلمه‌ای به این شکل نداریم.
در ترکی قدیم یک کلمۀ song داریم که به معنی «ته و انتها و پایان» است. که امروزه با تبدیل نون غنه به نون ساده به شکل son تلفظ می‌شود؛ مثلاً: ایشین سونی؛ در معنی انتهای کار.
با توجه به اینکه در معنی این واژه در کاربردهای اصفهانی معنی «ته» محفوظ است، امکان دارد که این کلمه که در ترکی آذربایجان به شکل süng تلفظ می‌شود تلفظی دیگر از همان song در معنی انتها و ته و پایان باشد و می‌توان آن مثل ترکی را مجدداً این طور معنی کرد: منی سونگه چیخاردیبسیز؛ دارایی مرا به انتها و پایان رسانده‌اید.
اگر تلفظ این واژه در اصفهانی امروز به شکل song باشد، امکان اینکه تلفظ اصیل کلمه song ترکی در این لهجه محفوظ مانده باشد و در ترکی آذربایجانی کمی محرّف شده و به süng تبدیل شده باشد.

▪️ دوست عزیزم جناب شیخ الحکمایی مرقوم کرده‌اند:
«سُنگه» در گویش کازرونی مثل مُنگه (منگیدن) که با فعل دادن همراه می‌شود، زیر لبی غر و لند کردن است. گاهی هم با هم به کار می‌روند: سنگه و منگه.
●●

"چهار خطی"
https://telegram.me/Xatt4
◙ ژیلبر لازار و ترجمه ۱۰۱ رباعی خیام
(گزیده و گزارش یک مقالۀ قدیمی/ بخش نخست)

صد و یک رباعی عمرخیام. گزینش اشعار و برگردان فرانسه: ژیلبر لازار. تهران. انتشارات هرمس (با همکاری مرکز بین‏المللی گفتگوی تمدن‌ها). چاپ دوم. ۱۳۸۱. ۱۳۰+ ۱۴ صفحه.

▫️ اندکی پس از آنکه ادوارد فیتز جرالد شاعر انگلیسی، ویرایش نخست ترجمۀ خود را از رباعیات خیام منتشر ساخت (۱۸۵۹ م.)، ژان باتیست نیکولا که سالیانی در ایران زیسته و مدت‌ها منشی سفارت فرانسه در تهران و سپس کنسول فرانسه در رشت بود، ۴۶۴ رباعی منسوب به خیام را به زبان فرانسه ترجمه و به سال ۱۸۶۷ منتشر کرد. این ترجمه، از اولین و قدیمی‌ترین ترجمه‏های فرانسوی رباعیات خیام به شمار می‏رود.

▫️ محمّد قزوینی در دوره اقامت خود در فرانسه، در شکل‏گیری دو ترجمه فرانسوی از رباعیات خیام نقش ارزنده‏ای ایفا کرد: در سال ۱۹۲۰ کتابی از او و کلود آنه، که ترجمه ۱۴۴ رباعی خیام بود، ارائه شد. کتاب آن‌ها هم از نظر گزینش رباعیات و هم از نظر شیوۀ ترجمه بر کارهای پیشین برتری داشت.

▫️ فرانتس توسن نیز در ترجمه ۲۰۰ رباعی خیام که در سال ۱۹۲۴ به همراه تصاویری زیبا به چاپ رسید، از راهنمایی‌های قزوینی برخوردار گردید. این ترجمه، مقدمه‏ای به قلم حسن مقدم (علی نوروز) نمایشنامه‏نویس ایرانی دارد.

▫️ آندره ژید، به دلیل ناتوانی‌ها و ناهمواری‌هایی که در کار مترجمان فرانسوی زبان می‏دید، می‏پنداشت زبان فرانسه کمتر از زبان انگلیسی آمادگی و ظرفیت ترجمه رباعیات خیام را دارد. اما آرتور گی در مقدمه ترجمه‏ای که به سال ۱۹۳۵ فراهم آورد، عقیده‏ای خلاف او ابراز کرد و معتقد بود با همه دشواری‌هایی که در کار ترجمه اثری همچون رباعیات خیام وجود دارد، به دلیل خویشاوندی این دو زبان، امکان آن هست که معادل‌هایی برای واژه‏ها و ترکیب‌های کلامی رباعیات خیام در زبان فرانسه یافت.

▫️ از ایرانیان آشنا به زبان فرانسه که به ترجمه رباعیات خیام همت گماشتند، به‌جز محمّد قزوینی، باید از ابوالقاسم اعتصام‏زاده یاد کرد که در سال ۱۹۳۱ رباعیات خیام را به شعر دوازده‏هجایی (الکساندرن) برگرداند و فرهنگستان زبان فرانسه از او تقدیر کرد. محمّدمهدی فولادوند هم ترجمه فرانسوی رباعیات خیام را نخست در سال ۱۹۶۰ در پاریس و سپس در سال ۱۹۶۵ در تهران منتشر ساخت. مصطفی فرزانه نیز در سال ۱۹۹۳ کتاب ترانه‏های خیام صادق هدایت و رباعیات آن را با همکاری ژ. مالاپلات به فرانسه برگرداند.

▫️ یکی از جدیدترین ترجمه‏های فرانسوی رباعیات خیام، ترجمه‏ای است که ژیلبر لازار استاد زبان‌ها و تمدن ایرانی در دانشگاه سوربن ترتیب داده است و متن دو زبانۀ آن تحت عنوان صد و یک رباعی خیام در سال ۱۳۷۸ در تهران به چاپ رسید و چاپ دوم آن نیز در سال ۱۳۸۱ توسط انتشارات هرمس با همکاری مرکز بین‏المللی گفتگوی تمدن‌ها ارائه گردید.

▫️ ژیلبر لازار، در حوزه خیام‏پژوهی سابقه‏ای دیرینه دارد. وی نخست در سال ۱۹۵۷ به تجدید چاپ ترجمه کلود آنه و محمّد قزوینی مبادرت ورزید و بر آن شرح مفصلی نگاشت و ترجمه ۲۲ رباعی دیگر را هم بدان افزود. لازار سالیان بعد (۱۳۷۲ ش) ترجمۀ شعرگونه ۳۹ رباعی منسوب به خیام را در مجله لقمان به چاپ رساند.
●●

"چهار خطی"
https://telegram.me/Xatt4
◙ ژیلبر لازار و ترجمه ۱۰۱ رباعی خیام
(گزیده و گزارش یک مقالۀ قدیمی/ بخش دوم)

▫️ کتاب ۱۰۱ رباعی خیام، مقدمه کوتاهی دارد که توسط هرمز میلانیان به فارسی ترجمه شده است. در این مقدمه، ژیلبر لازار ابتدا به اختصار در مورد زندگی خیام و منزلت علمی و اجتماعی او سخن گفته، سپس در مورد نسخه‏های رباعیات خیام و دلایل عدم انتشار شعرهای او در زمان حیاتش بحثی پیش کشیده، و آنگاه به زمینه‏های اختلاط در رباعیات خیام پرداخته و می‏نویسد رباعیاتی که در مجموعه‏های متأخر دیده می‏شود، افکار گوناگونی را انعکاس می‏دهند که در آنها تناقض‌هایی هم می‏توان یافت. نیکولا، مترجم رباعیات خیام، به دام چنین نسخه‏های غلط‏ اندازی افتاده، اما فیتز جرالد به مدد شمّ شاعرانه‏اش توانسته است برای خوانندگان انگلیسی‏زبان تصویری از خیام به نمایش گذارد که به آنچه پژوهشگران امروزی کمابیش در آن توافق دارند، بسیار نزدیکتر است.

▫️ لازار سپس به توضیح شیوۀ خود در ترجمه رباعیات خیام پرداخته و گفته در ترجمه رباعیات خیام نه تنها باید معنا و لحن کلام را برگرداند، بلکه باید تصویری از صورت اصلی شعر را به دست داد و از این رو، منظوم ‏بودن ترجمه به نحوی که هم طنین وزن شعر را در زبان مبدأ با خود داشته باشد و هم به سنت‌های شعری زبان مقصد وفادار باشد، ضروری است.

▫️ لازار در ترجمه خود، رباعیات را در قالب دوبند با ابیاتی کوتاه ریخته (در واقع هر قطعه از هشت مصراع هفت‏هجایی تشکیل شده) و در قافیه‏بندی هم به قافیه‏های اتفاقی و تقریبی روی آورده است؛ به شکلی که یادآور قالب فارسی باشد، بدون‏آنکه عادت‌های شعری خواننده فرانسوی را درهم‏شکند. ترتیب درج رباعیات هم براساس نظم معناییی است که لازار در آن‌ها یافته است و شامل عناوینی همچون زمان، زمین، مرگ، معما، شیّادی، می و عقل می‏گردد.

▫️ در مورد شیوۀ گزینش رباعیات باید گفت لازار به شیوه‏ای آزادانه و ذوقی به انتخاب رباعیات دست زده و سعی کرده رباعیاتی برگزیند که ترجمۀ آنها خوشایند طبع خوانندگان فرانسوی‏زبان باشد. وی به متون منتخبی که صادق هدایت (۱۳۱۳ ش)، آرتور کریستن سن (۱۹۲۷م.)، محمّدعلی فروغی و قاسم غنی (۱۳۲۰ ش)، و علی دشتی (۱۳۴۰ ش) فراهم کرده‏اند با نگاه مثبت نگریسته و می‏گوید تمام رباعیاتی که انتخاب کرده در آن کتاب‌ها هم هست. اما از اینکه بعضی رباعیات در متون معتبر قدیمی به اسم شاعران دیگر درج شده بیمی به دل راه نداده و معتقد است اگر آن رباعیات از خیام هم نباشد، به سنت اصیل خیامی تعلق دارد و حاصل کار وفادارترین مقلدان اوست.

▫️ اصطلاح «سنت اصیل خیامی»، با همه آشنایی‏نمایی‌هایش، در هاله‏ای از ابهام قرار دارد و لازار هم کوششی برای توضیح و تبیین خصایص و دقایق این سنت به کار نبسته و نوع گزینش او هم نشان می‏دهد که تعریف روشنی از سنت مذکور در دست نبوده است. بنابراین، نمی‏توان دانست رباعی «من بندۀ عاصی‏ام رضای تو کجاست؟» (ش ۷۰)، که به خواجه عبداللّه‏ انصاری هم منسوب است، طبق کدام معیار در کنار رباعی «از آمدنم نبود گردون را سود» (ش ۵۴) جای گرفته است.

▫️ در این گزینش، جای رباعیات نسبتاً اصیلی که در یک یا چند متن قدیمی به اسم خیام درج شده و بیش از یک قرن است که پژوهشگران در شناسایی آن‌ها وقت صرف کرده‏اند، خالی است. رباعیاتی مثل:
ـ این کوزه که آبخواره مزدوری است ...
ـ چون روزی و عمر بیش و کم نتوان کرد ...
ـ آرند یکی و دیگری بربایند ...
ـ ای پیر خردمند پگه‏تر برخیز ...
ـ در کارگه کوزه‏گری رفتم دوش ...
ـ از دی که گذشت هیچ ازو یاد مکن ...

▫️ در عوض، به رباعیاتی که مسلّم است از دیگران است، مثل:
ـ برخیز و مخور غم جهان گذران (کمال اسماعیل اصفهانی)
ـ می‏خور که به زیر گل بسی خواهی خفت (نجیب جرفادقانی)
ـ مهتاب به نور دامن شب بشکافت (عطار نیشابوری)
ـ گویند مرا که دوزخی باشد مست (پور خطیب گنجه)

و یا به رباعیاتی که در هیچ کدام از منابع معتبر قدیم به اسم خیام نیامده و از قرن نهم وارد مجموعه رباعیات او شده، به نظر مهر نگریسته است:
ـ یاران موافق همه از دست شدند ... (ش ۲۲)
ـ این چرخ چو طاسی است نگون افتاده ... (ش ۴۸)
ـ در پای امل چو من سرافکنده شوم ... (ش ۸۲)
ـ ماییم و می ‏و مصطبه و تون خراب ... (ش ۸۷)

منبع: «ترجمۀ فرانسوی صد و يك رباعی منسوب به خيام»، سید علی میرافضلی، نشر دانش، سال ۱۹، ش ۲، تابستان۱۳۸۱، ص ۵۶ ــ ۵۴
●●

"چهار خطی"
https://telegram.me/Xatt4
ترجمه فرانسوی صد و يك رباعي خيام.pdf
298.4 KB
«ترجمۀ فرانسوی صد و يك رباعی منسوب به خيام»، سید علی میرافضلی، نشر دانش، سال ۱۹، ش ۲، تابستان۱۳۸۱، ص ۵۶ ــ ۵۴

https://telegram.me/Xatt4
◙ جهان، گوری دسته جمعی است

هست این کرۀ گل: اثر مقبره‌ای
گردون: لوحی بر زبر مقبره‌ای
گیتی: لحدی و ما همه مُرده در او
خورشید: چراغی به سر مقبره‌ای!

ملا رشدی
(درگذشتۀ ۱۰۶۸ ق)
‏..

ملا رشدی، به روایت ولی قلی شاملو اهل نور و کجور و به روایت نصرآبادی از رستم‌دار بود؛ و اگر اشتباه نکنم این هر دو، نام یک ولایت است در استان مازندران کنونی، در حوالی نوشهر. در قصص الخاقانی آمده که حدود سی هزار بیت شعر دارد، اما از آن همه شعر، جز این رباعی و رباعیی دیگر، چیزی نقل نکرده است. وی از مسافران هند بود، اما آنجا بخت با او یاری نکرد و به ایران باز گشت. مدتی در اصفهان و قم بود. نصرآبادی با او ارتباط داشت و گوید: از خوردن افیون و ترکیبات، آزار بسیار می‌کشید! در مشهد، اسبی به او لگد زد و همانجا فوت شد!
‏..

اگر بخواهم از پس ۴۰۰ سال، با آنچه تذکره‌نویسان آورده‌اند، ملا رشدی را در ذهنم تصور کنم، او را مردی می‌‌بینم با موی بلند و انگشتری درشت بر دست؛ در طلسم بندی و طلسم گشایی نام یافته و در نظر اطرافیان، پُر هیبت و شگفت انگیز؛ اما در کار روزی خود در مانده. سفر هند برای او خوش یمن نبود و با اینکه در اول کار، کارش گرفت و رتبۀ امارت هم یافت، اما به سبب تقصیری، مغضوب بالا دست خود شد و هند را رها کرد و به ایران آمد. هیبتش درویشانه بود، اما کار و کردار او با روش مردم زمانه، چندان همخوانی نداشت. از تجربه کردن، انواع مواد مخدر، روی گردان نبود و با آنکه شعر بسیار می‌گفت، بخت با او یاوری نکرد که نسخه‌ای از دیوانش در کتابخانه‌ای به یادگار بماند. این تصویر، تصویر آشنایی است که در بین اهل هنر، نمونه‌های زیادی دارد. رباعی بالا، نمونۀ اعلای یک رباعی تلخ و بدبینانه است؛ با تصویری یکپارچه و اثرگذار. جهان را به شکل گوری دسته جمعی دیدن، از آن تصویرهای خاص است که محصول ذهن آدمی سرگشته از قبیل رشدی رستم‌داری است.
‏..
منبع: قصص الخاقانی، ج ۲، ۹۷؛ تذکرۀ نصرآبادی، ج ۱، ۵۳۸
‏..

"چهار خطی"
https://telegram.me/Xatt4
شعرِ عبید، به نامِ خیام
دوران جهان بی می و ساقی هیچ است بی زمزمۀ سازِ عراقی هیچ است
هرچند در احوالِ جهان می‌نگرم حاصل همه عشرت است و باقی هیچ است

💢این رباعی در چاپ‌های خیام، تنها در تصحیحِ هدایت و شاملو آمده است و در طبع‌های معتبر نیست و در منابعِ کهن نیز به اسم خیام نیامده است.
البته با صورتِ زیر
دورانِ بقا بی می و ساقی حشو است بی زمزمۀ نای عراقی حشو است
چندانکه فذالکِ جهان می نگرم بارز همه عشرت است و باقی حشو است
در ص 138 دیوان عبید زاکانی (به نقل از هفت نسخۀ خطی) و نیز در ص 219 چاپ عکسیِ بیاضِ علاءمرندی به نامِ «رشیدِ وطواط» آمده است که به دلایلی که اینجا مجال ذکرش نیست، این انتساب درست نیست و شعر باید از همان عبید باشد.

💢پیداست که صورتِ اخیر، وجهی اصیل‌تر و کهن‌تر است. شاملو (به نقل از هدایت) «دوران جهان» خوانده، که هرچند دوران/ جهان، نوعی موسیقی دارد ولی «دوران بقا» معنی سر راست‌تری دارد. «فذالک» یعنی «باقی و بقیۀ چیزی، حاصل و..». کسی که «حشو است» را به «هیچ است» و بیتِ دوم را به صورتِ مشهور فعلی برگردانده، خیلی خوش‌ذوق‌تر از عبید بوده و به رباعی جانی تازه بخشیده است. عبید می‌خواسته با «حاصل و باقی و فذالک و حشو و بارز» (که جملگی اصطلاحاتِ استیفاء/حسابداری است) مجموعه‌ای از تناسباتِ اقتصادی بسازد. کاری که «حرفه‌ای‌ها»ی زمان خودش را به تحسین وا می‌داشته، ولی آنکه شعر را به صورتِ معروفِ فعلی تحریف کرده، چشم‌انداز وسیع‌تری از زیبایی در نظر داشته. البته، گویا «ساز عراقی» کار خود شاملوست و گرنه در همه جا «نای عراقی» آمده است.

(چاپ شده در بخارا و اعتماد)

https://t.me/oragheparishan
Forwarded from اندوه شماری
از بس که کشیده اند بر در دیوار
در شهر نمانده هیچ در بر دیوار
هر کس درِ بسته ی کسی در شهر است
از سایه ی خود بترس بر هر دیوار!


#محمد_قلی_نسب

@andoohshomary
سر بُریدۀ خورشید

مَه، پیرهن دریده می‌گرداند
کوکب، اشکی به دیده می‌گرداند
تا خون گرید زمانه بر قتل حسین
خورشید، سر بُریده می‌گرداند.
..
روزی که شه شهید بی فوج بماند
خورشیدِ نشاطِ عیش از اوج بماند
از دشت ملال، تندبادی برخاست
این چین به جبین بحر از موج بماند.

عنوان تبریزی
(سدۀ یازدهم ق)

منبع: جواهر الخیال، ۶۱؛
سرگذشت او: در تذکرۀ نصرآبادی، ج ۱، ۵۶۵
●●

"چهار خطی"
https://telegram.me/Xatt4
«قدم بر آتش»

ترکیب «قدم بر آتش داشتن» ترکیب زیبایی‌ست که در سه رباعی زیر به کار رفته. از برآیند این سه رباعی به ذهن متبادر می‌شود که این ترکیب به معنیِ نهایت بی‌‌تابی و بی‌قراری باشد. بی‌قراری و بی‌تابیی که در اثر رنجی غیرقابل‌تحمل و جانکاه به‌وجود آمده. درست مانند اینکه کسی پایش را روی آتش گذاشته باشد.


۱) دلبر ز وفا و مهر یکسر بگذشت
تا کار دلم ز دست دلبر بگذشت
چون دید کزو «قدم بر آتش» دارم
بگذاشت مرا و آبم از سر بگذشت.

#انوری، دیوان، به کوشش مدرس رضوی، جلد دوم / ۹۶۳

▪️▪️▪️

۲) ایا* دلم از فراق بی‌هوش مکن
رنج من سوخته فراموش مکن
چون من ز غمت «قدم بر آتش» دارم
تو با دگری دست در آغوش مکن.

*ظ: آیا
به گمانم غلط تایپی باشد و بدیهی است که اینجا «آیا» استفهامی نیست و صوت است. درست مانند «آوخ» در این بیت از ترجیع‌بند مشهور سعدی:
آیا که به لب رسیده جانم
آوخ که ز دست شد عنانم

#رضی‌الدین‌نیشابوری
اشعار بازیافتۀ‌ رضی‌الدین نیشابوری، تصحیح افشین عاطفی
#متون‌ایرانی، مجموعه رساله‌های فارسی و عربی از دانشوران ایرانی، به کوشش جواد بشری، کتابخانه، موزه و مرکز اسناد مجلس شورای اسلامی، ۱۳۹۰، دفتر یکم / ۸۹

▪️▪️▪️

۳) شب‌های فراق تو کمان‌کش باشد
صبح از برِ او چو تیر آرش باشد
وان شب که مرا با تو بتا خوش باشد
گوئی شب را «قدم بر آتش» باشد.

#کشف‌الاسرار میبدی، ج اول / ۷۱۰


@atefeh_tayyeh
Forwarded from ناخواناخوانی
#رباعی‌خوانی

> زنده‌یاد «حسین منزوی»


دستی که به دستِ من بپیوندد نیست
صبحی که به روی ظلمتم خندد نیست
زنجیر، فراوانِ فراوان، اما
چیزی که مرا به زندگی بندد نیست

عاشق به هوای دیدنت می‌آید
با شوقِ به بر کشیدنت می‌آید
آه، ای گلِ آتشین! شقایق! هشدار؛
این دست برای چیدنت می‌آید

خورشید سحرگه که به عالم تابید
در رهگذرش ذرّۀ کوچک را دید
کر خاک به افلاک شتابان می‌گفت:
ای عشق! مدد کن که رسم تا خورشید

بس مرثيه‌ها نوشته و آمده‌ام
غربت‌ها درنوشته و آمده‌ام
ای ساحلِ امن! تا رسیدن به تو، من
از توفان‌ها گذشته و آمده‌ام

زیبایی، دل‌فریب و زیبا، گُلِ من!
آری زیبا، ولی دریغا گلِ من!
گیرم که به هر برگ، بهاری داری
در پاییزم شکفتی امّا، گل من!

در چشمت آسمانِ بازی داری
با او از هر ستاره، رازی داری
افراشته گیسوانِ نیلی در باد
چون قامتِ فتح اهتزازی داری

ای سروِ بلندِ سرنگون افتاده
از تیشۀ ناگهان زبون افتاده
تا خونت کی ز تیشه دامان گیرد
آزادی! ای به خاک و خون افتاده!


> به نقل از کتابِ «گوشۀ تماشا»
> رباعی؛ از نیما تا امروز
> پژوهشِ #سیدعلی_میرافضلی

#رباعی #حسین_منزوی

> امروز، یکمِ مهرماه، زادروزِ زنده‌یاد «حسین منزوی»، غزل‌سرای نام‌دارِ روزگارِ ماست؛ زادۀ یکم مهرماهِ ۱۳۲۵، درگذشتۀ شانزدهمِ اردی‌بهشتِ ۱۳۸۳.


@NaaKhaaNaa
Forwarded from نور سیاه
کتاب چهارخطی

#معرفی_کتاب

نام سیدعلی میرافضلی با «کندوکاو در تاریخ رباعی فارسی» پیوند خورده است. او شاعر است. پیوند عاطفی با شعر دارد. تتبعاتش در شعر فارسی ریشه در نیازی روحی دارد. میرافضلی ستون رباعی‌پژوهی و فرد اکمل در این حوزه است. در این موضوع متن چاپ کرده، مقاله نوشته، نقد نوشته، در ردیابی رگ و ریشه رباعیات موی به دونیم شکافته است. او از پیشاهنگان سفینه‌پژوهی در زمانه ماست. کتاب «رباعیات خیام در منابع کهن» او مهم‌ترین کتاب در خیام‌پژوهی است. کتاب «شاعران قدیم کرمان» او از نمونه‌های خیلی خوب و کامیاب بازسازی و تکمیل دیوان‌های کهن شعر فارسی است. همین اواخر کتاب گرامی «جنگ رباعی» او در جایزه کتاب سال بحق شایسته تقدیر شناخته شد. درباره برخی از مندرجات «جنگ رباعی» یادداشت‌هایی نوشتم که منتشر شده است. از مقالات و آثار او بسیار آموخته‌ام . اگر مقالات و یادداشت‌هایش (مثلاً تعلیقاتی که بر رحیق‌التحقیق مبارکشاه به تصحیح دکتر پورجوادی نوشته)، گرد آید و برای‌شان نمایه‌های دقیق تهیه شود، از منابع مهم رباعی‌شناسی و سفینه‌پژوهی خواهد بود.
یک امتیاز میرافضلی متمرکز بودن تحقیقاتش به «رباعی» است و دیگر همّت بلندش در مراجعه به منابع چاپی و خطی؛ انبوهی جُنگ و سفینه و تذکره و دیوان خطی دیده و یادداشت برداشته است آن هم در روزگارانی که نسخه خطی و کتاب مثل نقل و نبات در اینترنت ریخته نبود و تحقیق دشوار بود. امتیاز دیگرش فروتنی محققانه و آغوش بازش برای اصلاح و تکمیل نوشته‌هایش است.
یادم نرود بنویسم که یک کتاب عالی او «گوشه تماشا»ست که درباره رباعی معاصر است. نشان می‌دهد او با همان ژرف‌کاوی و عشقی که به رباعیات کهن پرداخته، رباعیات معاصران را هم دیده و خوانده و بررسی کرده است. قدر این کتاب متأسفانه آن‌چنان که بایسته است شناخته نشده است.

"کتاب چهارخطی" مجموعه‌ای است از یادداشت‌هایی که میرافضلی در کانال تلگرامی چهارخطی نوشته است. کتابی خوش‌دست و خوش‌چاپ و خوش‌مضمون وخوش‌خوان. کتابی خوش درباره آفاق گسترده رباعی فارسی از قدیم تا روزگار ما. سرشار از مطالب تازه و آموزنده. مندرجات کتاب به نسبت یادداشت‌های کانال، در مواردی تهذیب و تکمیل شده است. "کتاب چهارخطی" خوانی گسترده و رنگارنگ است. محققانه است. نگاهی به فهرست منابع نشانگر غور و عمق پژوهش مؤلف است اما تحقیقِ این مرد محققِ فروتنِ کاردان، مثل میخ در چشم‌وچار خواننده فرونمی‌رود. آن‌قدر اعتماد به‌ نفس دارد که نخواهد خواننده‌ را با «ارجاعات و کتابشناسی‌های تزئینی» (تعبیر از استاد شفیعی کدکنی است) مرعوب و منکوب کند. نوشته میرافضلی مستند است و موجز. خودش نوشته که اقتضای پست‌های تلگرامی اختصار است. حق با اوست. به جز ابتکار و تحقیق و استناد به مآخذ معتبر،کوشیده شیرین و خوشایند بنویسد تا همگان بتوانند از تنوع مضامین و نکته‌سنجی‌های تیزبینانه و نثر روشن و دلپسند این یادداشت‌ها حظ و لذت ببرند. نقدها و نکته‌هایی که در کار کرده برای شاعران و منتقدان سودمند است.

"کتاب چهارخطی" را باید خواند تا در این وانفسا به برکت شعر فارسی لمحه‌ای حال خوش داشت.


https://t.me/n00re30yah
Mahasti.pdf
5.3 MB
«بنیاد که بر باد بود، هیچ بود؛ مأخذ شماری از انتسابات غلط در رباعیات مهستی گنجوی» سیدعلی میرافضلی، گزارش میراث، شمارۀ ۷۶ – ۷۷، دورۀ سوم، پاییز – زمستان ۹۵ (انتشار بهار ۹۷)؛ ص ۱۵۰ - ۱۵۲
◙ بنیاد که بر باد بود، هیچ بود
مأخذ شماری از انتسابات غلط در رباعیات مهستی گنجوی

مهستی گنجوی، یکی از رباعی‌سرایان نامدار زبان فارسی است. دربارۀ زندگی او اطلاعات بسیار اندکی داریم و از قراین بر می‌آید که در اواسط قرن ششم هجری می‌زیست. در منابع حدود ۳۰۰ رباعی به اسم او نقل شده که یک سوم آن ممکن است از او باشد. این شعرها، اغلب در جُنگ‌ها و مجموعه‌های ادبی به اسم او نقل شده و تعداد زیادی از آنها، میان مهستی و دیگر شاعران مشترک است. بر اساس زندگی او و مناظراتش با امیر احمد، پسر خطیب گنجه که خود از شاعران قدیم است و همسر مهستی گنجوی پنداشته می‌شود، داستان مهستی و امیر احمد در قرن هفتم و هشتم هجری شکل گرفته و مؤلفِ آن را جوهری زرگر می‌دانند (رک. تاریخ گزیده، ۷۱۸ ؛ تذکره الشعراء، ۱۲۰).

اولین تلاش برای گردآوری رباعیات مهستی گنجوی، به اهتمام مرحوم طاهری شهاب صورت گرفت و کتاب او که تحت عنوان دیوان مهستی گنجوی در سال ۱۳۳۵ منتشر شد و به چاپ سوم هم رسید (۱۳۴۷ ش)، مشتمل بر ۱۶۹ رباعی است. منبع طاهری در نقل اشعار مهستی، اغلب تذکره‌ها و مجموعه‌های جدید بوده است، اما در میان آن‌ها، دو سه فقره از جُنگ‌های قدیمی هم به چشم می‌خورَد. از جملۀ این جُنگ‌ها، مجموعه اشعار شمارۀ ۹۰۰ کتابخانۀ مجلس است که در سدۀ هشتم هجری فراهم آمده و در آن صراحتاً نُه رباعی به اسم مهستی گنجوی آمده است. طاهری شهاب در پانوشت‌های کتاب خود، در دو مورد به این دستنویس اشاره کرده است (ص ۳۲، ۳۵)؛ اما همان طور که نشان خواهیم داد، حداقل مأخذ ده رباعی دیگر دیوان مهستی گنجوی هم همین دستنویس بوده است.

از آنجا که دیوان مهستی گنجوی پیشتاز بررسی‌های ادبی در مورد این بانوی رباعی‌سرا به شمار می‌رود، خواه ناخواه مورد استناد بسیار از محققان قرار گرفته است. حتی کتاب مهستی زیبا اثر فریتس مایز، ایران‌شناس سوئدی با همه وزن علمی آن، به دلیل عدم دسترسی عامۀ محققان ایرانی به اصل کتاب، نتوانست جایگزین این اثر گردد. طاهری شهاب علاوه بر عدم رعایت شیوۀ علمی گردآوری آثار پراکندۀ شاعران فاقد دیوان، و بی دقتی در رونویسی از منابع مورد رجوع خود، به بسیاری از منابع دست اول هم دسترسی نداشته است.

بعضی انتساب‌های نادرست که مرحوم طاهری شهاب در کتاب خود بنیان نهاده، مطابق شیوۀ مرضیۀ اغلب جویندگان و پژوهشگران٬ در منبع بعدی هم بدون وارسی صحت و سقم آن تکرار شده است. در اینجا ما برای اینکه سرنخ بنیان‌های خطا را در پژوهش‌های ادبی نشان دهیم، به ده فقره از رباعیات منسوب به مهستی گنجوی که نخستین بار از کتاب مرحوم طاهری شهاب وارد عرصۀ مطالعات ادبی شده، اشاره می‌کنیم و رد آن را در متون بعدی پی می‌گیریم.

(بخشی از مقالۀ «بنیاد که بر باد بود...»)
●●

"چهار خطی"
https://telegram.me/Xatt4
◙ تیر در تاریکی
(شکر و شکایت از هند در رباعیات دورۀ صفوی)

پیش از این، در دو یادداشت جداگانه که در همین کانال منتشر شد و شکل پیراستۀ آن در «کتاب چهارخطی» هم به چاپ رسید، بازتاب سفر هند را در رباعیات دورۀ صفوی بررسی کردیم. آن دو یادداشت، بیشتر به گلایه‌های شاعران می‌پرداخت و ناخشنودی آن‌ها از سفر به هند. اکنون قصد داریم به هر دو جنبۀ مثبت و منفی این رویداد به اتکا به جواهر الخیال محمد صالح رضوی بپردازیم.
محمد صالح رضوی، از ادبای اواخر قرن یازدهم هجری است و سه مجموعه رباعی پرداخته که جواهر الخیال، سرآمد آن‌هاست. جواهر الخیال، مجموعه‌ای است از رباعیات حدود ۳۵۰ شاعر که اغلب آن‌ها، از شاعران دورۀ صفوی هستند و ارزش این مجموعه نیز به همین رباعیات است و آنچه از شاعران قدیم (سده‌های پنجم تا نهم ق) در این مجموعه آمده، ارزش استنادی چندانی ندارد.
جواهر الخیال در ۲۱ باب تنظیم موضوعی شده است و هر باب نیز فصول جداگانه دارد. باب نهم مجموعه، به موضوع حرص و قناعت اختصاص دارد و فصل پنجم آن، «در باب هند» است. پرداختن به چنین موضوعی، نشان از حساسیت موضوع در نزد شاعران آن دوران، و حواس‌جمعی محمد صالح رضوی دارد. گنجاندن این فصل در بابی که در مورد حرص و قناعت است، گویای این است که محمد صالح رضوی، انگیزه‌های سفر شاعران را به هند بیشتر در چارچوب طمع‌ورزی آنان ارزیابی می‌کرده است. این فصل، ۹ رباعی دارد. برخی از این رباعیات، در دو یادداشت قبلی هم هست.
آنچه در این رباعیات قابل ذکر است، نخست انگیزه‌های مادی و معیشتی است. یعنی، یکی از عوامل اصلی سفر به هند، رسیدن به مال و منال و روبراه کردن اوضاع زندگی بوده است. در دو رباعی مهری آملی، «زر» کلمۀ کلیدی است؛ در یکی تمنای رسیدن به زر هست و در دیگری، تبعات این خواهش، و ناکامی در رسیدن به ثروت. در رباعی ملک حمزه، انگیزۀ دوم سفر به هند آشکار می‌شود و آن، بی اعتنایی به شاعران در ایران است. در رباعی او که با معماری دقیق کلمات همراه است، «هند جگرخوار» بر ایران از آن جهت ترجیح داده شده که در موطن شاعر، خبری از دلجویی هنرمندان نیست.
دیدار با سرزمین آرزوها، باعث سرخوردگی جمعی از شاعران مهاجر هم شده است. به این موضوع، به طور مبسوط در دو یادداشت قبلی پرداخته‌ایم. اصولاً مهاجرت، به تعبیر «وحدت قمی» (زنده در ۱۰۷۷ ق)، تیری در تاریکی است و نتیجۀ آن برای همگان یکسان نیست (مذکر اصحاب، ۴۵۲):
در هند نگردد همه کس صاحب حال
باشد همه جا کار به دست اقبال
تیری است که افکنند در تاریکی
هر کس که رود به هند از اهل کمال

در این نه رباعی، نگاه متفاوت مهاجران به پدیده وطن و مهاجرت به خوبی قابل شناسایی است. از شیفتگی به سرزمین تازه: «نا آمده را به هند موجود مدان»، تا سرخوردگی و بیزاری: «دوزخ طلبم اگر شود هند بهشت» و در میانۀ آنها، کسانی که قدردان موطن جدیدند و مهر سرزمین مادری را نیز از یاد نمی‌برند: «گر هند مرا پرورد از شیر و شکر/ کی مهر عراقم رود از سینه به‌در». این سه نگاه، هم اکنون نیز در بین مهاجرین ایرانی وجود دارد. باری، رباعیات جواهر الخیال را در پی می‌آوریم (دستنویس آستان قدس، ۸۲):

میرزا ابوالحسن وحی
در خوبی هند و مردمانش چه شک است
کز جود و سخا بخشش ایشان به لک است
دنیا چشم است و هند چون مردم چشم
پیداست که نور چشم از مردمک است.

ملک حمزه خان غافل
بیگانه نیَم تا چو غمم یاری هست
گر رفت ز دست سبحه، زناری هست
دلجویی حمزه گر به ایران نکنند
در پهلوی او هند جگرخواری هست.

شیخ شاه نظر قمشه‌ای
گر هند شود کعبه، شوم سوی کنشت
دوزخ طلبم اگر شود هند بهشت
خواهم ز غلط کردۀ خود برگردم
مانند نگاه غافل از صورت زشت.

میر سید علی مهری
در کشور ما که خوشه خرمن گردد
وین چرخ نشد به کام یک تن گردد
زر می‌طلبی به هند باید رفتن
در تاریکی، چراغ روشن گردد.

ابوطالب کلیم
طالب! گل این چمن به بُستان بگذار
بگذار که می‌شوی پشیمان، بگذار
هندو نبرد تحفه کسی جانب هند
بخت سیه خویش به ایران بگذار.

میرزا ابراهیم اردوبادی
گر هند مرا پرورد از شیر و شکر
کی مهر عراقم رود از سینه به‌در
هر چند ز دایه طفل می‌گیرد شیر
لیک از مادر نمی‌کند قطع نظر.

میر سید علی مهری
برفرق جهان ز بی‌نیازی تاجم
از فیض قناعت، نه ز استدراجم
شیطان به فریب زر به هندم می‌بُرد
می‌خواست به نان شب کند محتاجم.

آقا حسن وحدت
چون هم‌عددند هند و موجود و جهان
نا آمده را به هند موجود مدان
معدوم به هند آید و موجود شود
موجود شود کسی که آید به جهان!

عارف شیرازی
از بهر خدنگ عشق، جوشن کردن
کم نیست ز آتشکده گلشن کردن
جهدی باید ز هند رفتن به عراق
آسان نبود سواد روشن کردن.
●●

"چهار خطی"
https://telegram.me/Xatt4
مصراع آخر رباعی: هدیۀ خدایان!


ای شاه رسل که دادرس آمده‌ای
پیغمبر هر ناکس و کس آمده‌ای!
چون مصرع پیش کآخرش می‌گویند
پیشی به یقین، اگرچه پس آمده‌ای!

محسن تأثیر تبریزی
(درگذشتۀ ۱۱۲۹ ق.)

از پل والری نقل کرده‌اند که «مصراع اول، هدیۀ خدایان است»، و احتمالاً منظورش آن بوده که جنبۀ الهامی اولین سطری که بر خاطر شاعر وارد می‌شود، بسیار بالاست و به دلیل آنکه در فرایند آفرینش شعر به تدریج مرتبۀ خودآگاهی شاعر غلبه می‌یابد، از درصد خلوص الهام در مابقی سطرها کاسته می‌شود. بماند که این امر در همۀ شعرها و برای همۀ شاعران یکسان نیست. ما در مورد روش‌های فراهم آوردن زمینۀ فرود و ورود فرشتۀ الهام، سخنی نمی‌گوییم که آن جزو فوت و فن شاعران است!

باری، اگر به سخن والری اعتقاد داشته باشیم و مصراع اول را هدیۀ خدایان بدانیم، به هیچ وجه نمی‌شود مطمئن بود که مصراع نخست شعرهایی که می‌خوانیم، همان هدیۀ خدایان است! چرا که شاعران، در مرحلۀ نهایی کردن شعر، آن قدر کلمات وارده را بالا پایین و زیر و زبر می‌کنند که هدیۀ خدایان گاهی می‌رود لا‌به‌لای سطر و ستون‌های شعر گم و گور می‌شود.
تجربۀ شاعری من و مطالعۀ چندین هزار رباعی و گواهی چندین شاعر رباعی‌سرا، می‌گوید که هدیۀ خدایان در رباعی، مصراع آخر است! یعنی، اغلب رباعی‌سرایان، اول، مصراع چهارم رباعی را می‌گویند و بعداً برای آن سه مصراع دیگر، ردیف می‌کنند. گاهی یک مضمون گرم و گیرا، یک کشف شاعرانه، یک تصویر ناب، یک حس عاطفی زیبا، چندین وقت ذهن و ضمیر شاعر را به خود مشغول می‌دارد تا تبدیل ‌شود به یک مصراع. شاعر رباعی سرا، حیفش می‌آید که این عطیۀ خداوندی را بگذارد اول شعرش. اگر بگذارد، بعدش باید چه کار کند؟ آن سه مصراع دیگر باید چه قدر خلوص و انرژی داشته باشند که بتوانند خودشان را با مصراع اول همطراز کنند؟ بنابراین، راه حل شاعران در ۹۰ درصد موارد، جا دادن آن مصراع یگانه در مصراع چهارم است. مشکل است که بفهمیم اهمیت مصراع چهارم رباعی، باعث این مسئله شده یا این مسئله، به مصراع چهارم اهمیت داده است. پس، کاری به این بحث مهم فلسفی نخواهیم داشت و بی‌خیالش می‌شویم.

بنده، موضوع «مصراع چهارم رباعی» را در کتاب چهارخطی پیش کشیده‌ام و دیگر وارد مباحث آن مقاله نمی‌شوم. هنگام نگارش آن مطلب، رباعی محسن تأثیر تبریزی را ندیده بودم. ولی دو رباعی دیگر که گویای همین موضوع است، در کتاب هست، از جمله این رباعی با اهمیت ادایی یزدی (درگذشتۀ ۱۰۶۲ ق):
ارباب سخن، فکر رباعی چو کنند
اول گویند مصرع آخر را.

رباعی تأثیر تبریزی، کپی ضعیفی از رباعی ادایی یزدی است، ولی برای مستندسازی بحث ما و نشان دادن طرز تلقی شاعران از این موضوع مهم، ذکرش لازم است. منظور شاعر از مصراع پیش، همان هدیۀ خدایان است که اول بار به ذهن شاعر خطور می‌کند. درستش این بود که می‌گفت: چون مصرع پیش کآخرش می‌آورند. ولی به ضرورت وزن٬ و آسانگیری و کم‌همتی شاعر، بدین هیئت ناروا در آمده است. از رباعی بالا، و بسیاری از رباعیات دیروز و امروز تاریخ ادب فارسی، متوجه می‌شویم که خدایان به بعضی از شاعران، لطف چندانی نداشته‌اند!

منابع:
دیوان تأثیر تبریزی، ۷۸۴؛ کتاب چهار خطی، ۳۶۹ – ۳۷۴
●●

"چهار خطی"
https://telegram.me/Xatt4