چهار خطی
4.86K subscribers
392 photos
10 videos
115 files
1.41K links
رباعی فارسی، به روایت: سید علی میرافضلی

(این صفحه روز پنج‌شنبه نوزدهم آذر هزار و سیصد و نود و چهار شمسی راه‌اندازی شده است.)
Download Telegram
Forwarded from نشر سخن (sokhan publication)
Forwarded from نشر سخن (sokhan publication)
📖 #معرفی_کتاب


کتاب #چهار_خطی ،مجموعه 101 یادداشت کوتاه است که طیف متنوعی از موضوعات را در حوزه ی رباعی فارسی در برمی گیرد و دامنه ای هزارساله را از طلیعه ی تاریخ رباعی دهه ی نود شمسی پوشش می دهد؛ از سیر تحول و پیشینه ی مضامین و روش پردازش موضوعات شعری و نحوه تاثیرپذیری شعرا از یکدیگر و ترجمه ی رباعیات از فارسی به عربی و بالعکس گرفته تا شیوه ها و شگردهای رباعی نویسی و تحول تشبیهات و استعارات و توجه رباعی سرایان به موضوعات تفننی و حاشیه های تاریخی در کنار این ها،تحلیل مقاطعی از تاریخ رباعی فارسی و بررسی موضوعاتی همچون رباعیات سرگردان و سرقات شعری و تبیین وجوه ساختاری رباعی،معرفی شاعران گمنام و سیر تحول واژگان و اصطلاحات و امثال و کنایات نیز مورد توجه قرار گرفته است.

yon.ir/uukjs
◙ عدم تناسب ابیات در رباعی و کم حوصلگی شاعران

تسبیح اسیران جنون، زنجیر است
محراب دعای کشتگان، شمشیر است
ابرو ز سپاه مژه عالمگیر است
آبادی خانۀ کمان از تیر است.

میرزا طاهر قمشه‌ای
(سدۀ یازدهم ق)

شروع خوب، در هر شعر و در رباعی بالاخص، به اندازۀ پایان خوب اهمیت دارد. شرط موفقیت شعری مثل رباعی که چهار سطر بیشتر ندارد، ساماندهی مناسب اجزا و سطرهاست؛ به نحوی که هیچ بخش آن زائد و قابل حذف و چشم‌پوشی نباشد. ۸۰۰ سال پیش، شمس قیس رازی یکی از آفت‌های رباعی را عدم تناسب ابیات و گسستگی معانی دانسته است (المعجم، ۴۴۸).
در رباعی بالا، بیت اول نوید بخش ظهور یک رباعی حماسی عاشقانه است و از عاشقی سخن می‌رود که تسبیح او زنجیر است و محرابش، شمشیر؛ نه از بند می‌هراسد و نه از تیغ می‌گریزد. اما در بیت دوم رباعی، شاعر بدون مقدمه، سراغ وصف ابرو و مژۀ معشوق رفته است. طاهر قمشه‌ای در بیت دوم، با استفاده از تکنیک «مدعا مثل» یا «اسلوب معادله»، نقش مژه را در گیرایی چهرۀ معشوق، از ابرو هم بالاتر دانسته است؛ آن‌گونه که تیر موجب رونق کمان است! شاید شاعر به گمان خود، با آوردن تیر و کمان، و ارتباط برقرار کردن میان این دو کلمه و کلمات زنجیر و شمشیر در بیت نخست، کار خود را در تناسب‌بخشی به اجزای رباعی، تمام شده دانسته است. اما همان‌طور که آشکار است، بیت اول و دوم برای خود ساز جداگانه‌ای می‌زنند و ما در رباعی از وحدت اجزا اثری نمی‌بینیم. این نقص، در رباعیات دورۀ صفوی زیاد است و با رباعیات زیادی سر و کار داریم که کشف زیادی در آن‌ها صورت گرفته، ولی اجزای آن‌ها قوت یکسان و ارتباط ارگانیک ندارند و فاقد فرم کمال یافته هستند.
مثال دیگری از شاعران آن دوران می‌زنم. شاعری به نام «ابوالحسن وحی» گفته است:
گردون، خُم خمخانۀ می‌خواران است
خورشید، پیالۀ جگرداران است
کوه، از اثر گرد گنه، سنگین است
دریا، عرق شرم گنه‌کاران است!

بیت اول این رباعی، با آن هجاهای کشیدۀ قافیه، بیتی قلندرانه و خوش‌باشانه جلوه می‌کند. اما ناگهان شاعر ما را از این خلسۀ ناب بیرون می‌آورد و به درۀ کم حوصلگی خود می‌اندازد. می‌خواران کجا و گنه‌کاران کجا؟ در این رباعی هم، شاعر به صرف تناسب میان خورشید و کوه و دریا بسنده کرده؛ ولی به ربط موضوعی این تصاویر توجهی نداشته و بلکه، ناهمگونی درونی رباعی، موجب تنافر اجزاء هم شده است. مصراع پایانی رباعی، شاید در یک رباعی حکمی و اخلاقی، پایانی موفق و کوبنده محسوب می‌شد، اما در این رباعی، تصویر تازۀ آن، هدر رفته است.

یکی از عوامل بروز چنین نقص‌هایی، کم حوصلگی و بی همتی شاعر است. شاعران متوسط، به توفیق‌های کوچک رضایت می‌دهند و با یک دو تصویر خوب اما ناهمگون، کار شعر را تمام شده می‌پندارند و فکر می‌کنند آن کشف‌های کوچک، به تنهایی می‌تواند موجب رستگاری شعر شود و نیازی به تلاش بیشتر برای کامل کردن شعر و فرم دادن به همه اجزا و مهندسی رباعی نیست. گاهی، تحسین سخن ناشناسان که از اندک غافلگیری در شعر به وجد می‌آیند و وجد خود را به صاحب اثر منتقل می‌کنند، بر کم حوصلگی شاعران دامن می‌زند و آنان را از تلاش بیشتر باز می‌دارد. به همین دلیل، اغلب رباعیات امروز ما، نوزادهای نارسی هستند که به علت شتاب شاعر در خلق آن‌ها، به صورت ناقص الخلقه، پا به عرصۀ وجود می‌گذارند و بعد از مدتی کوتاه، از دنیا می‌روند.
●●

"چهار خطی"
https://telegram.me/Xatt4
Forwarded from برکه‌ی کهن (حمید زارعیِ مرودشت)

چون کالبدم ز روح وا پردازند
در کنجِ یکی تیره مغاک اندازند
از یادِ لبِ تو بر دهان آب آرد
هر کوزه که از خاک منش برسازند

(کمال‌الدین اسماعیل)



چه تصویر زیبایی

فکر کنید یک کوزه که آب تولید می‌کند!!

«بر دهان آب آوردن» که کنایه از حسرت خوردن ‌و میل کردن است را گذاشته کنار «کوزه‌» که یکی از موتیف‌های ادبیات راجع به مرگ است و بعد از مرگ و موفق شده تصویری پر از تخیل خلق کند. یعنی با کنار هم گذاشتنِ کلیشه‌های رایج، اتفاقی کاملا تازه خلق کرده است.

حقا که لقبِ «خلاق‌المعانی» برازنده‌‌اش است.

ـ @berkeye_kohan ـ
ای عمر عزیز!

ای نور دو دیده بی‌وفایی نکنی
دوری ز تو مرگ است جدایی نکنی
ترسم که بمیرم و نبینم دگرت
ای عمر عزیز! بی‌وفایی نکنی.

تکرار قافیه دارد!
میرزا‌ محمد‌ یوسف‌ تبریزی
#ریاض_الشعراء، جلد سوم، تالیف علیقلی واله داغستانی، تصحیح سید محسن ناجی نصرآبادی / ۱۵۰۴


جانا به رقیب آشنایی تا کی
وز عاشق دلخسته جدایی تا کی
دانی که زمانه را وفایی نبود
ای عمر عزیز! بی‌وفایی تا کی.

صبوحی
#خلاصه‌الاشعار_و_زبده‌الافکار، تالیف میرتقی‌الدین کاشانی، (بخش خراسان) تصحیح عبدالعلی ادیب برومند و محمد حسین نصیری کهنمویی / ۲۳۱

@atefeh_tayyeh
نگاه عرفانی به قلیان!

کاری که تو می‌کنی، کجا از دگری است؟
از توست، ولیکنش قضا از دگری است
قلیان، به ترانه هر نفس می‌گوید:
گر بر لب ماست نی، نوا از دگری است!

میر سید علی مهری عاملی
سدۀ یازدهم ق.

با رواج قهوه‌خانه در فضای اجتماعی ایران در دورۀ صفوی، تصویر «قلیان» و «تنباکو» هم وارد شعر این دوره شد. رباعی بالا، یکی از این شعرهاست. البته، تمثیل نی که از خودش حرفی برای گفتن ندارد و نوایش از دیگری است، در ادبیات عرفانی ما تمثیل جدیدی نیست؛ ربط دادنش به قلیان، حرف تازه‌ای است!

در مورد مهری عاملی پیش از این به مناسبت نقل یکی از رباعیات مطایبه آمیزش که به زبان فارسی مطابق قواعد عربی گفته شده (صنعت تعریب)، سخن گفتیم. دیوانی از او در دست نیست، اما ابیات پراکنده‌اش در تذکره‌ها و جُنگ‌های قرن یازدهم و دوازدهم یافت می‌شود. این رباعی او را در جواهر الخیال محمد صالح رضوی یافتم، و با اجازۀ ادارۀ اماکن، تقدیمش می‌کنم به قلیانی‌های دو آتشه.
●●

"چهار خطی"
https://telegram.me/Xatt4
تا کِی باشم چو حلقه بر در بی تو
با اشکِ چو سیم و رخِ چون زر بی تو
تو بر سرِ کار و سر به کار آورده
من بر سرِ خاک و خاک بر سر بی تو.
#عطار‌نیشابوری

جُنگِ رباعی؛ بازیابی و تصحیح رباعیات کهن پارسی؛ پژوهش و ویرایش سیدعلی‌میرافضلی؛ سخن؛۱۳۹۴. ص۳۴۲.
https://t.me/tarikhfarhanghonariranzamin
▫️ته داشتن سخن

هر کس به درون خویشتن ره دارد
در چشم شه و گدا گذرگه دارد
هم بحر، خود و دُر، خود و غوّاص، خود است
هان غوری کن که این سخن ته دارد!

سحابی استرآبادی
(درگذشتۀ ۱۰۰۱ ق)

از سرّ خدا فقیه شهر آگه نیست
ظاهر بین را به اصل دانش ره نیست
دریا، گهر خود به شناور ندهد
هان غوری کن که این سخن بی ته نیست.

محمد سعید تنهای قمی
(زنده در ۱۰۸۳ ق)

اصطلاح «ته داشتن» مورد توجه فرهنگ‌نویسان معاصر (مثل دهخدا و انوری) نبوده است. رشیدی (۱۰۶۴ ق)، وجه منفی آن را توضیح داده است: «ته ندارد. یعنی هیچ مایه و اصل ندارد». در فرهنگ آنندراج آمده: «ته، پایان چیزی و مایه و اصل. از اینجاست که گویند: فلانی ته ندارد، یعنی بی مایه و بی اصل است و ته کار، اصل کار. داراب بیگ جویا:
تا صاحب صورت، تهی از معنا بود
در چشم حقیقت سبک و رسوا بود
اهل معنی، شکوۀ دیگر دارند
گر آینه می‌داشت تهی، دریا بود».

با توجه به شواهد موجود، ته داشتن، علاوه بر داشتن اصل و ریشه، اشاره به عمق و ژرفای چیزی هم دارد. در هر سه رباعی، ته داشتن، با دریا مرتبط است و به همین خاطر، «ژرف بودن» را معنی دقیق‌تری برای این اصطلاح می‌دانم. ته داشتن سخن، عمیق بودن گفتار را می‌رساند؛ یعنی نیازمند دقت نظر و تأمل است. صائب تبریزی گفته است:
در این محیط چو غواص هر که ته دارد
چو موج به که سر رشته را نگه دارد.

ته داشتن دریا، بیش از آنکه به مایه‌دار بودن دریا ربط داشته باشد، به ژرف بودن آن ارتباط دارد. در شعر دورۀ صفوی، اصطلاح «ته دار بودن» را نیز داریم. از توصیفی که قدسی مشهدی در وصف یک خندق به دست داده، متوجه می‌شویم که ته‌دار در شعر او به معنی عمیق است؛ ضمن اینکه همنشینی آن با کلمۀ «غور» که در دو رباعی آغاز کلام هم هست، ما را به این وجه اصطلاح، بیشتر رهنمون می‌شود:
خرد را بود خندقش در نظر
ز غور خردمند، ته‌دار تر

منابع:
دقایق الخیال، برگ ۲۰۹؛ جُنگ رباعی، ۸۴۲؛ فرهنگ رشیدی، ج ۱، ۴۶۲؛ فرهنگ آنندراج، ج ۱، ۷۶۱ – ۷۶۲؛ فرهنگ اشعار صائب، ج ۱، ۱۷۲؛ دیوان حاجی محمدجان قدسی مشهدی، ۸۷۷
●●

"چهار خطی"
https://telegram.me/Xatt4
Forwarded from ناخواناخوانی
#رباعی‌خوانی

> معشوقۀ من ولی ککش هم نگزید!

> مجتبی احمدی

[چند «رباعی» به احترامِ عشق، خانه و خانواده... این رباعی‌ها پیشکش می‌شود به یاد و خاطرۀ زنده‌یاد «نادر ابراهیمی» که هم، یک عاشقانۀ آرام نوشت و هم، چهل نامۀ کوتاه به همسرش./ اگر تاریخ ادبیات را بگردیم، عاشقانه‌های زیادی پیدا می‌کنیم؛ از دیروز تا همین امروز... یعنی فرقی ندارد که قرنِ ششم و هفتم باشد یا دورانِ اینستاگرام و تلگرام؛ به‌هرحال، این حسِ ازلی و ابدی، همیشه با انسان همراه است.]


#فرار
با تو، غزل و ترانه را می‌فهمم
هر لحظۀ عاشقانه را می‌فهمم
از دوزخِ شهر می‌گریزم تا «تو»
معنای بهشتِ خانه را می‌فهمم

#تقسیم_کار
دل را به همین بهار پیوند بزن
این چینیِ زخم‌خورده را بند بزن
بگذار که کارِ خانه تقسیم شود:
من ماتِ تو می‌شوم، تو لبخند بزن

#اثاث‌کشی
هرچند اجاره‌ای‌ست، اما چیدیم
گفتند نچینید، ولی ما چیدیم
در خانۀ تک‌خوابِ چهل‌متری‌مان
هر گوشه که شد، هزار رؤیا چیدیم...

#ویو
این خانه محقّر است، امّا دارم
هر آینه، فرصتِ تماشا دارم
تا حشر به چشمانِ تو زُل خواهم زد
من پنجره‌های رو به دریا دارم

#خوب
باید غزل و ترانه تقسیم شود
این شادیِ عاشقانه تقسیم شود
«خندیدن» با تو،‌ «جان گرفتن» با من
خوب است که کارِ خانه تقسیم شود

#ورق_بزنیم
شادی به دلِ من و تو، آسان نرسید
گفتی که رسید؟ نه، به قرآن نرسید!
دفترچۀ خاطرات پُر شد،‌ امّا
دفترچۀ قسط‌مان به پایان نرسید...

#پیامک
گفتم: از ما نمی‌کند یاد آن یار
امّا مویش رهاست در باد آن یار...
سردرگُمِ مصراعِ چهارم بودم
«فهرستِ خرید» را فرستاد آن یار!

#میزان_علاقه
گفتم: «غمِ فقر و فاقه، کُشته‌است مرا
جانا! اَعمالِ شاقه کشته‌است مرا»
معشوقۀ من ولی ککش هم نگزید!
این میزان از علاقه، کشته‌است مرا

#شتابناک
هم ساده به هرکه بود، گفتند: بله
هم با همۀ وجود گفتند: بله
انگار ولی دیر رسیدند به «خیر»
آن دخترکان که زود گفتند: بله!

#یوم‌الحساب
دیشب، دلِ از عشقْ کبابم را دید
هم شور و شر و هم تب و تابم را دید
امّا با من نماند، ‌زیرا امروز
ده گردشِ آخرِ حسابم را دید!



#چارانه‌های_به‌ناچاری
#عشق #خانه #خانواده
#هفته‌نامه_کرگدن
#مجتبی_احمدی

[منتشرشده در مجلۀ «کرگدن»، شمارۀ نودوسوم، بیست‌وهفتمِ مردادماهِ نودوهفت]


@NaaKhaaNaa
ما خستۀ عشق و بستۀ ایامیم
شوریدۀ روزگار نافرجامیم
رو تا به خرابات فرو آرامیم
در میکده دم زنیم و دُرد آشامیم.
(سنایی غزنوی)


https://telegram.me/Xatt4
🔶ده‌🔶

یک
یاری که مرا چنان غمین می‌خواهد
دلخون شدۀ غمان چنین می‌خواهد

باری دل من دگر نمی‌خواهد هیچ
جز اینکه نخواهدش! همین می‌خواهد.


دو
ای غم به مذاق من چه خوش می‌آیی
با من سر کن. مکن! مرو هر جایی

القصّه همانم که تو را می‌بایم
فی‌الجمله همانی که مرا می‌بایی.


سه
آن شد که ز عهد بسته می‌کردی یاد
دنیای من از تو بوی شادی می‌داد

بس ناخوشم از فراقت اما وقتت
با من خوش اگر نبود بی من خوش باد!


چهار
آنگاه به سرعت زمان پیر شدیم
از هر چه که هست و نیست دلگیر شدیم

نه بوده به کام خود نه کام دگران
هم از خود و هم از دگران سیر شدیم.


پنج
با دوست اگر چه نیست کاری دارم
با یاد خوشاخوشش قراری دارم

از اوست به یادگار دردی در دل
القصّه، عجیب روزگاری دارم!


شش
برگم که به گیسوان باد آویزم
از شاخه جدا، ز نیستی لبریزم

چون ابر که ناگهان فروریزد اشک
گر دست به من زنی فرو‌می‌ریزم.


هفت
گر من نروم چه سود؟ آن می‌بردم
برگی سبکم؛ آب روان می‌بردم

او داند سر ز پا ندانم، چه کنم؟
خوش‌خوش‌ نروم کشان‌کشان می‌بردم.


هشت
جز با غم یار با کسی یار نیَم
آزرد مرا در پی آزار نیَم

آزردن یار «مرد» می‌خواهد من
نامردم و هیچ مرد این کار نیَم.


نه
دیگر گرداندمش، دگر می‌گردد
می‌بیندت و زیر زبر می‌گردد

دل را به حیَل بازرهاندم از تو
چون کفتر جلدی به تو برمی‌گردد.


ده
گرچه ستمت دادِ ستمکاری داد
دردی که غمت داد به من، کاری داد

همدست و شریک هر جفای تو منم
هرآینه بخت من تو را یاری داد.


#عاطفه_طیه

@atefeh_tayyeh
◙ سُنگ/ سونگ/ صونگ

از فیض جنون در این خرابه ده سُنگ
نه بستۀ قبضه‌ام، نه درماندۀ لنگ
خضرم که در این قافلۀ پُر کر و گنگ
نانم انبان نخواهد و آبم تـُنگ

شیخ شاه نظر نذری قمشه‌ای
(درگذشتۀ ۱۰۵۵ ق)
..
در سر اگرت ز عقل باشد یک دُنگ
گویم به تو حرفی که به است از صد جُنگ
امروز ز مال زاد راهی بردار
فرداست که اسباب تو می‌گردد سُنگ

محمد امین خان بیات مُجرم
(سدۀ یازدهم ق)
..
من کیستم؟ آن غریق بی فوطه و لنگ
غم کرده متاع جسم و جانم را سُنگ
لخت جگر است نانم اندر انبان
خونابۀ حسرت است آبم در تـُنگ

قاسم تونی
(سدۀ دهم ق)
..
از خون جگر شراب داریم به تـُنگ
قانع شده از لباس با غیضه و لنگ
کس را به حساب ما نباشد کاری
شاهان ننمایند ده ویران سُنگ!

میرزا عبدالله شهود یزدی
(سدۀ یازدهم ق)

چیزی که موضوع بحث ما در این چهار رباعی است، کلمۀ «سُنگ» است که در بعضی منابع رباعی نذری قمشه‌ای به صورت «سونگ» و «صونگ» هم دیده شده است. این کلمه را من در فرهنگ‌های قدیم مربوط به دورۀ صفوی و بعد از آن مثل برهان قاطع، سرمۀ سلیمانی، فرهنگ جهانگیری، فرهنگ رشیدی، آنندراج، بهار عجم و مصطلحات الشعراء نیافتم و فرهنگ‌های جدید مثل فرهنگ معین، لغت‌نامۀ دهخدا و فرهنگ بزرگ سخن هم از این لغت خالی است.

مرحوم گلچین معانی، به مناسبت نقل رباعی نذری قمشه‌ای در کتاب ارجمند کاروان هند، در حاشیه، «صونگ» را چنین توضیح داده است: به ثانی مجهول، در لهجۀ اصفهانی به معنی ویرانه است. من آشنایی با لهجۀ اصفهانی ندارم و کتابی هم دم دستم نیست که مؤید این معنا باشد. ولی در چهار رباعیی که نقل کردیم، سُنگ فراتر از ویرانه است. متاع و اسباب را نمی‌شود ویرانه کرد و ده ویران را نیز نمی‌توان ویران ساخت. البته، همنشینی این کلمه در دو رباعی، با ده خراب و ویران، در خور توجه است. ترکیب «خرابه ده سُنگ» در رباعی نذری قمشه‌ای، ما را به معنایی نزدیک به ویرانه، نزدیک می‌کند؛ اما معادل آن نیست. از نحوۀ کاربرد کلمه در چهار رباعی، معنایی که به ذهن من می‌رسد «غارت» است؛ این معنا به راحتی در رباعیات دوم تا چهارم جواب می‌دهد؛ ولی برای همخوان کردن آن با رباعی نخست، باید قدری زور و زاری بزنیم! به هرحال، به عنوان یک حدس و پیشنهاد باید به آن نگاه کرد.

مرحوم گلچین، آن را اصطلاح مردم اصفهان دانسته است. ولی به کار رفتن آن در رباعیات شاعرانی از یزد و تون (فردوس) که در حوزۀ جغرافیایی نزدیک به هم قرار دارند، بسیار قابل توجه است. البته می‌دانیم که شهود یزدی مدتی در اصفهان بوده و در مدارس آنجا تعلیم گرفته است. به هرحال، از اهل فضل به خصوص گویشوران اصفهان، در این فقره طلب یاری دارم که اگر چیزی در مورد این کلمه می‌دانند، به اشتراک بگذارند.

کلمۀ «غیضه» در رباعی شهود یزدی نیز برای من ناشناس است؛ اما چون در کنار لنگ قرار گرفته، قاعدتاً باید نام پوشش و پارچه باشد. در رباعیات دیگر، در کنار لنگ، یک بار فوطه آمده و بار دیگر قبضه. «قبضه» و «غیضه» ممکن است هر دو یکی باشند. حل این فقره نیز نیازمند مشارکت دوستان و مخاطبان فهیم این یادداشت است.

نکته‌ دیگری که در این چهار رباعی قابل ذکر است، قافیه‌های آن‌هاست. قبلاً هم گفته‌ام، در بعضی قوافی خاص که ما با محدودیت کلمات هم‌قافیه مواجهیم، شاعران به کلمات و اصطلاحات یکسان تن در می‌دهند و مجال خلاقیت، تنگ می‌شود. همان طور که می‌بینیم، لحن و فضا و زبان در این چهار رباعی، بسیار یک‌سان است.

منابع: جُنگ رباعی، ۸۲۱؛ دقایق الخیال، ۳۰۹؛ جواهر الخیال، ۸۰؛ کاروان هند، ج ۲، ۱۴۳۴
●●

"چهار خطی"
https://telegram.me/Xatt4
◙ سه یادداشت در مورد سونگ

▪️ فاضل ارجمند آقای صفری آق قلعه در مورد سونگ فرمودند:
سونگ. به اظهار کاف عجمی: تمام مال کسی را به زور گرفتن؛ و به اخفاء کاف مذکور: بعد از آن و آخر.
فرهنگ نصیری، ص ۱۷۲ (در بخش لغات چغتایی آورده است).

▪️ دوست فاضل آقای نژند فرمودند:
سُنگ در جنوب به معنی یواش و کُند است .
در بلوچی معنی مالیات می‌دهد و در دوران صفوی نیز نوعی مالیات یا تصاحب زمین و باغ و... را سونکی می گفتند. شاید با وجود این معانی راهی به دهی برد.
ویلیام فلور در کتاب مالیه "سونکی" را آورده است.

▪️ پژوهشگر گرامی سرکار خانم وطن‌خواه فرمودند:
در حوالی اصفهان تعبیر «سونگ و دنگ چیزی را وا رسیدن» رایج است که اغلب در معنای همه زوایا را بررسی کردن و سرک کشیدن در امری به کار می‌رود.
●●

"چهار خطی"
https://telegram.me/Xatt4
◙ سه یادداشت دیگر در مورد سونگ

در گروه دوستداران میراث مکتوب، دو تن از عزیزان، یادداشت‌هایی مرقوم کرده‌اند که مؤید مفهوم غارت کردن و از هستی ساقط کردن است:

▪️ آقای ابراهیمی نوشته‌اند:
بنده آذری زبان هستم و اصالتاً اهل میانه، الان که این مطلب را می‌خواندم و واژه «سُنگ» را دیدم، یاد مرحوم پدرم که روانش به مینو پُر از نور باد افتادم. ما خانواده پُر جمعیتی بودیم درست مثل الان خودم و مرحوم پدر از کارکنان سازمان آب تهران بود با حقوق ناچیز و به اصلاح کفِ حقوق، بعضی وقت‌ها مثل این روزهای آغاز مدارس و یا نزدیکی‌های عید آوار می‌شدیم روی سر پیر مرد و هر کدام در خواستی داشتیم و حقوق او هم جوابگو نبود، عصبانی می‌شد و سر ما داد می‌زد وبه ترکی می‌گفت: من دوغانی سوز بُغوسوز/ یعنی: آن چرا که من دنیا می‌آورم شما خفه می‌کنید و می‌کُشید. و جمله بعدی‌اش هم این بود که: سُوز مَنی «سونگَ» چیخاردوبسوز/ چیزی که ما بچه‌ها از این اصطلاحش می فهمیدیم، این بود که شما من را از هستی ساقط کردید و بیچاره شدم، و مثل غارت زده‌ها به خاک سیاه نشاندینم! حالا نمی‌دانم این کلمه «سونگ» که در ترکی مرحوم پدر، که رضوان خدا بر او و همه پدران باد، می‌گفتند همین سونگ است یا نه؟
مطلبی الان به ذهنم رسید و آن این است که نکند ریشه این واژه را در گویش‌های ترکی باید جست. چرا که صفویه از اردبیل وقتی که به اصفهان آمدند این «سونگ» را هم از اردبیل و زبان ترکی به اصفهان با خود برده باشند و اهالی اصفهان هم در گویش خود از آن استفاده کرده‌اند؟

▪️ دوست ناشناسی هم فرموده‌اند:‌
بنده خودم شهرضایی هستم. در شهرضا این کلمه هنوز البته در بین عوام به‌کار می‌رود و معنایی معادل کسی که همه چیزش را از دست داده و کاملا باخته است، دارد. مثلا می‌گویند: فلان شخص سُنگ و دُنگ شده... در شهرضا کلمه سُنگ معمولا در کنار دنگ به‌کار می‌رود.

▪️ آقای حسن جهاندار در گروه زبان و ادبیات فارسی نوشته‌اند:
از مادرم پرسیدم می‌فرمایند: اصطلاحی داریم که سُنگ چیزی را درآوردن، یا: سُنگ‌و‌بُنگ چیزی را در آوردن (با همان واو مجهول)، که معادل است با اصطلاح تَه‌وتوی چیزی را درآوردن، حال چه در حرف چه در کار یا...، مثلا ته‌و‌توی شایعه را درآوردن یا اتاقی را کامل تمیز کردن یا کمدی را کامل خالی کردن و...
البته در زبان محلی‌مان (محله ورنوسفادرانِ سده اصفهان) که این کلمه به کار می‌رود به این صورت است: سونگی فلان چی‌یا کوی بات: ته‌وتوی فلان چیز را درآورد.

●●

"چهار خطی"
https://telegram.me/Xatt4
◙ دو یادداشت دیگر در مورد سُنگ

▪️ آقای علی اصغر ابراهیمی وینیچه مرقوم کرده‌اند:
این کلمه در محل ما (وینیچه در مبارکۀ اصفهان) کماکان در دو مورد، استفاده می‌شود، البته نه به تنهایی. اصطلاح از «سنگ و دنگ چیزی خبر داشتن» به معنی از مسایل خیلی جزیی و ناچیز تا مسایل مهم و کلان خبردار بودن.
و همچنین «سنگ و دنگ کردن» به معنی زیر و رو کردن ریز و درشت جایی برای جستن چیزی که همان معنی قبلی است. اگر دنگ در معنی واحد و به اندازه یک ششم چیزی باشد، به احتمال، سنگ به معنی واحد خیلی ناچیزی است.


▪️ شاعر رباعی سرا آقای شرف الدین امیرپور از گتوند خوزستان نوشته‌اند:
سُونگ/سُنگ؛ درگویش بختیاری، صفتی است که به جاندار ومخصوصاً انسان نسبت داده می‌شود و می‌گویند: فلانی سونگه یعنی کارش را آهسته و باتنبلی و خونسردی و یواش انجام می‌دهد و عجله‌ای ندارد؛ و در کل جنبه‌ای منفی دارد.
«سُنگ» ازلحاظ شکل ظاهری به کلمۀ «سَنگ» شباهت دارد و سَنگ تمام خصوصياتی را که برای سُنگ ذکرکردم داراست.

●●

"چهار خطی"
https://telegram.me/Xatt4
◙ دو یادداشت دیگر در مورد سُنگ

▪️ فاضل ارجمند آقای لطفعلی برقی در یادداشتی فرموده‌اند:
مثل «منی سونگه چیخاردیبسیز» در زبان ترکان آذربایجان بسیار رایج است. در معنی مرا بی‌چیز کرده‌اید و دار و ندارم را گرفته‌اید. تلفظ کلمه هم به شکل süng است با همان مصوت «و» خاص ترکی. معنی نهب و غارت به راحتی از این کلمه البته در ساختار این مثل ترکی قابل استخراج است. ولیکن در فرهنگ‌های کهن ترکی کلمه‌ای به این شکل نداریم.
در ترکی قدیم یک کلمۀ song داریم که به معنی «ته و انتها و پایان» است. که امروزه با تبدیل نون غنه به نون ساده به شکل son تلفظ می‌شود؛ مثلاً: ایشین سونی؛ در معنی انتهای کار.
با توجه به اینکه در معنی این واژه در کاربردهای اصفهانی معنی «ته» محفوظ است، امکان دارد که این کلمه که در ترکی آذربایجان به شکل süng تلفظ می‌شود تلفظی دیگر از همان song در معنی انتها و ته و پایان باشد و می‌توان آن مثل ترکی را مجدداً این طور معنی کرد: منی سونگه چیخاردیبسیز؛ دارایی مرا به انتها و پایان رسانده‌اید.
اگر تلفظ این واژه در اصفهانی امروز به شکل song باشد، امکان اینکه تلفظ اصیل کلمه song ترکی در این لهجه محفوظ مانده باشد و در ترکی آذربایجانی کمی محرّف شده و به süng تبدیل شده باشد.

▪️ دوست عزیزم جناب شیخ الحکمایی مرقوم کرده‌اند:
«سُنگه» در گویش کازرونی مثل مُنگه (منگیدن) که با فعل دادن همراه می‌شود، زیر لبی غر و لند کردن است. گاهی هم با هم به کار می‌روند: سنگه و منگه.
●●

"چهار خطی"
https://telegram.me/Xatt4
◙ ژیلبر لازار و ترجمه ۱۰۱ رباعی خیام
(گزیده و گزارش یک مقالۀ قدیمی/ بخش نخست)

صد و یک رباعی عمرخیام. گزینش اشعار و برگردان فرانسه: ژیلبر لازار. تهران. انتشارات هرمس (با همکاری مرکز بین‏المللی گفتگوی تمدن‌ها). چاپ دوم. ۱۳۸۱. ۱۳۰+ ۱۴ صفحه.

▫️ اندکی پس از آنکه ادوارد فیتز جرالد شاعر انگلیسی، ویرایش نخست ترجمۀ خود را از رباعیات خیام منتشر ساخت (۱۸۵۹ م.)، ژان باتیست نیکولا که سالیانی در ایران زیسته و مدت‌ها منشی سفارت فرانسه در تهران و سپس کنسول فرانسه در رشت بود، ۴۶۴ رباعی منسوب به خیام را به زبان فرانسه ترجمه و به سال ۱۸۶۷ منتشر کرد. این ترجمه، از اولین و قدیمی‌ترین ترجمه‏های فرانسوی رباعیات خیام به شمار می‏رود.

▫️ محمّد قزوینی در دوره اقامت خود در فرانسه، در شکل‏گیری دو ترجمه فرانسوی از رباعیات خیام نقش ارزنده‏ای ایفا کرد: در سال ۱۹۲۰ کتابی از او و کلود آنه، که ترجمه ۱۴۴ رباعی خیام بود، ارائه شد. کتاب آن‌ها هم از نظر گزینش رباعیات و هم از نظر شیوۀ ترجمه بر کارهای پیشین برتری داشت.

▫️ فرانتس توسن نیز در ترجمه ۲۰۰ رباعی خیام که در سال ۱۹۲۴ به همراه تصاویری زیبا به چاپ رسید، از راهنمایی‌های قزوینی برخوردار گردید. این ترجمه، مقدمه‏ای به قلم حسن مقدم (علی نوروز) نمایشنامه‏نویس ایرانی دارد.

▫️ آندره ژید، به دلیل ناتوانی‌ها و ناهمواری‌هایی که در کار مترجمان فرانسوی زبان می‏دید، می‏پنداشت زبان فرانسه کمتر از زبان انگلیسی آمادگی و ظرفیت ترجمه رباعیات خیام را دارد. اما آرتور گی در مقدمه ترجمه‏ای که به سال ۱۹۳۵ فراهم آورد، عقیده‏ای خلاف او ابراز کرد و معتقد بود با همه دشواری‌هایی که در کار ترجمه اثری همچون رباعیات خیام وجود دارد، به دلیل خویشاوندی این دو زبان، امکان آن هست که معادل‌هایی برای واژه‏ها و ترکیب‌های کلامی رباعیات خیام در زبان فرانسه یافت.

▫️ از ایرانیان آشنا به زبان فرانسه که به ترجمه رباعیات خیام همت گماشتند، به‌جز محمّد قزوینی، باید از ابوالقاسم اعتصام‏زاده یاد کرد که در سال ۱۹۳۱ رباعیات خیام را به شعر دوازده‏هجایی (الکساندرن) برگرداند و فرهنگستان زبان فرانسه از او تقدیر کرد. محمّدمهدی فولادوند هم ترجمه فرانسوی رباعیات خیام را نخست در سال ۱۹۶۰ در پاریس و سپس در سال ۱۹۶۵ در تهران منتشر ساخت. مصطفی فرزانه نیز در سال ۱۹۹۳ کتاب ترانه‏های خیام صادق هدایت و رباعیات آن را با همکاری ژ. مالاپلات به فرانسه برگرداند.

▫️ یکی از جدیدترین ترجمه‏های فرانسوی رباعیات خیام، ترجمه‏ای است که ژیلبر لازار استاد زبان‌ها و تمدن ایرانی در دانشگاه سوربن ترتیب داده است و متن دو زبانۀ آن تحت عنوان صد و یک رباعی خیام در سال ۱۳۷۸ در تهران به چاپ رسید و چاپ دوم آن نیز در سال ۱۳۸۱ توسط انتشارات هرمس با همکاری مرکز بین‏المللی گفتگوی تمدن‌ها ارائه گردید.

▫️ ژیلبر لازار، در حوزه خیام‏پژوهی سابقه‏ای دیرینه دارد. وی نخست در سال ۱۹۵۷ به تجدید چاپ ترجمه کلود آنه و محمّد قزوینی مبادرت ورزید و بر آن شرح مفصلی نگاشت و ترجمه ۲۲ رباعی دیگر را هم بدان افزود. لازار سالیان بعد (۱۳۷۲ ش) ترجمۀ شعرگونه ۳۹ رباعی منسوب به خیام را در مجله لقمان به چاپ رساند.
●●

"چهار خطی"
https://telegram.me/Xatt4
◙ ژیلبر لازار و ترجمه ۱۰۱ رباعی خیام
(گزیده و گزارش یک مقالۀ قدیمی/ بخش دوم)

▫️ کتاب ۱۰۱ رباعی خیام، مقدمه کوتاهی دارد که توسط هرمز میلانیان به فارسی ترجمه شده است. در این مقدمه، ژیلبر لازار ابتدا به اختصار در مورد زندگی خیام و منزلت علمی و اجتماعی او سخن گفته، سپس در مورد نسخه‏های رباعیات خیام و دلایل عدم انتشار شعرهای او در زمان حیاتش بحثی پیش کشیده، و آنگاه به زمینه‏های اختلاط در رباعیات خیام پرداخته و می‏نویسد رباعیاتی که در مجموعه‏های متأخر دیده می‏شود، افکار گوناگونی را انعکاس می‏دهند که در آنها تناقض‌هایی هم می‏توان یافت. نیکولا، مترجم رباعیات خیام، به دام چنین نسخه‏های غلط‏ اندازی افتاده، اما فیتز جرالد به مدد شمّ شاعرانه‏اش توانسته است برای خوانندگان انگلیسی‏زبان تصویری از خیام به نمایش گذارد که به آنچه پژوهشگران امروزی کمابیش در آن توافق دارند، بسیار نزدیکتر است.

▫️ لازار سپس به توضیح شیوۀ خود در ترجمه رباعیات خیام پرداخته و گفته در ترجمه رباعیات خیام نه تنها باید معنا و لحن کلام را برگرداند، بلکه باید تصویری از صورت اصلی شعر را به دست داد و از این رو، منظوم ‏بودن ترجمه به نحوی که هم طنین وزن شعر را در زبان مبدأ با خود داشته باشد و هم به سنت‌های شعری زبان مقصد وفادار باشد، ضروری است.

▫️ لازار در ترجمه خود، رباعیات را در قالب دوبند با ابیاتی کوتاه ریخته (در واقع هر قطعه از هشت مصراع هفت‏هجایی تشکیل شده) و در قافیه‏بندی هم به قافیه‏های اتفاقی و تقریبی روی آورده است؛ به شکلی که یادآور قالب فارسی باشد، بدون‏آنکه عادت‌های شعری خواننده فرانسوی را درهم‏شکند. ترتیب درج رباعیات هم براساس نظم معناییی است که لازار در آن‌ها یافته است و شامل عناوینی همچون زمان، زمین، مرگ، معما، شیّادی، می و عقل می‏گردد.

▫️ در مورد شیوۀ گزینش رباعیات باید گفت لازار به شیوه‏ای آزادانه و ذوقی به انتخاب رباعیات دست زده و سعی کرده رباعیاتی برگزیند که ترجمۀ آنها خوشایند طبع خوانندگان فرانسوی‏زبان باشد. وی به متون منتخبی که صادق هدایت (۱۳۱۳ ش)، آرتور کریستن سن (۱۹۲۷م.)، محمّدعلی فروغی و قاسم غنی (۱۳۲۰ ش)، و علی دشتی (۱۳۴۰ ش) فراهم کرده‏اند با نگاه مثبت نگریسته و می‏گوید تمام رباعیاتی که انتخاب کرده در آن کتاب‌ها هم هست. اما از اینکه بعضی رباعیات در متون معتبر قدیمی به اسم شاعران دیگر درج شده بیمی به دل راه نداده و معتقد است اگر آن رباعیات از خیام هم نباشد، به سنت اصیل خیامی تعلق دارد و حاصل کار وفادارترین مقلدان اوست.

▫️ اصطلاح «سنت اصیل خیامی»، با همه آشنایی‏نمایی‌هایش، در هاله‏ای از ابهام قرار دارد و لازار هم کوششی برای توضیح و تبیین خصایص و دقایق این سنت به کار نبسته و نوع گزینش او هم نشان می‏دهد که تعریف روشنی از سنت مذکور در دست نبوده است. بنابراین، نمی‏توان دانست رباعی «من بندۀ عاصی‏ام رضای تو کجاست؟» (ش ۷۰)، که به خواجه عبداللّه‏ انصاری هم منسوب است، طبق کدام معیار در کنار رباعی «از آمدنم نبود گردون را سود» (ش ۵۴) جای گرفته است.

▫️ در این گزینش، جای رباعیات نسبتاً اصیلی که در یک یا چند متن قدیمی به اسم خیام درج شده و بیش از یک قرن است که پژوهشگران در شناسایی آن‌ها وقت صرف کرده‏اند، خالی است. رباعیاتی مثل:
ـ این کوزه که آبخواره مزدوری است ...
ـ چون روزی و عمر بیش و کم نتوان کرد ...
ـ آرند یکی و دیگری بربایند ...
ـ ای پیر خردمند پگه‏تر برخیز ...
ـ در کارگه کوزه‏گری رفتم دوش ...
ـ از دی که گذشت هیچ ازو یاد مکن ...

▫️ در عوض، به رباعیاتی که مسلّم است از دیگران است، مثل:
ـ برخیز و مخور غم جهان گذران (کمال اسماعیل اصفهانی)
ـ می‏خور که به زیر گل بسی خواهی خفت (نجیب جرفادقانی)
ـ مهتاب به نور دامن شب بشکافت (عطار نیشابوری)
ـ گویند مرا که دوزخی باشد مست (پور خطیب گنجه)

و یا به رباعیاتی که در هیچ کدام از منابع معتبر قدیم به اسم خیام نیامده و از قرن نهم وارد مجموعه رباعیات او شده، به نظر مهر نگریسته است:
ـ یاران موافق همه از دست شدند ... (ش ۲۲)
ـ این چرخ چو طاسی است نگون افتاده ... (ش ۴۸)
ـ در پای امل چو من سرافکنده شوم ... (ش ۸۲)
ـ ماییم و می ‏و مصطبه و تون خراب ... (ش ۸۷)

منبع: «ترجمۀ فرانسوی صد و يك رباعی منسوب به خيام»، سید علی میرافضلی، نشر دانش، سال ۱۹، ش ۲، تابستان۱۳۸۱، ص ۵۶ ــ ۵۴
●●

"چهار خطی"
https://telegram.me/Xatt4
ترجمه فرانسوی صد و يك رباعي خيام.pdf
298.4 KB
«ترجمۀ فرانسوی صد و يك رباعی منسوب به خيام»، سید علی میرافضلی، نشر دانش، سال ۱۹، ش ۲، تابستان۱۳۸۱، ص ۵۶ ــ ۵۴

https://telegram.me/Xatt4
◙ جهان، گوری دسته جمعی است

هست این کرۀ گل: اثر مقبره‌ای
گردون: لوحی بر زبر مقبره‌ای
گیتی: لحدی و ما همه مُرده در او
خورشید: چراغی به سر مقبره‌ای!

ملا رشدی
(درگذشتۀ ۱۰۶۸ ق)
‏..

ملا رشدی، به روایت ولی قلی شاملو اهل نور و کجور و به روایت نصرآبادی از رستم‌دار بود؛ و اگر اشتباه نکنم این هر دو، نام یک ولایت است در استان مازندران کنونی، در حوالی نوشهر. در قصص الخاقانی آمده که حدود سی هزار بیت شعر دارد، اما از آن همه شعر، جز این رباعی و رباعیی دیگر، چیزی نقل نکرده است. وی از مسافران هند بود، اما آنجا بخت با او یاری نکرد و به ایران باز گشت. مدتی در اصفهان و قم بود. نصرآبادی با او ارتباط داشت و گوید: از خوردن افیون و ترکیبات، آزار بسیار می‌کشید! در مشهد، اسبی به او لگد زد و همانجا فوت شد!
‏..

اگر بخواهم از پس ۴۰۰ سال، با آنچه تذکره‌نویسان آورده‌اند، ملا رشدی را در ذهنم تصور کنم، او را مردی می‌‌بینم با موی بلند و انگشتری درشت بر دست؛ در طلسم بندی و طلسم گشایی نام یافته و در نظر اطرافیان، پُر هیبت و شگفت انگیز؛ اما در کار روزی خود در مانده. سفر هند برای او خوش یمن نبود و با اینکه در اول کار، کارش گرفت و رتبۀ امارت هم یافت، اما به سبب تقصیری، مغضوب بالا دست خود شد و هند را رها کرد و به ایران آمد. هیبتش درویشانه بود، اما کار و کردار او با روش مردم زمانه، چندان همخوانی نداشت. از تجربه کردن، انواع مواد مخدر، روی گردان نبود و با آنکه شعر بسیار می‌گفت، بخت با او یاوری نکرد که نسخه‌ای از دیوانش در کتابخانه‌ای به یادگار بماند. این تصویر، تصویر آشنایی است که در بین اهل هنر، نمونه‌های زیادی دارد. رباعی بالا، نمونۀ اعلای یک رباعی تلخ و بدبینانه است؛ با تصویری یکپارچه و اثرگذار. جهان را به شکل گوری دسته جمعی دیدن، از آن تصویرهای خاص است که محصول ذهن آدمی سرگشته از قبیل رشدی رستم‌داری است.
‏..
منبع: قصص الخاقانی، ج ۲، ۹۷؛ تذکرۀ نصرآبادی، ج ۱، ۵۳۸
‏..

"چهار خطی"
https://telegram.me/Xatt4