▪️ طرز عراق/ طور ماوراءالنهر
«مشهور است که قورچی خان شهادت مکان عبدالمؤمن خان، طور و طریق شعرای ماوراء النهر را قبول نداشته و طرز عراق را معتقد بوده. به جهت جریمهای، خان مغفور مذکور، امر نمودهاند تا بینی او را بُریده، مجدوع ساختهاند. در این معنا، میرزا فرهاد [تامه] این رباعی را عجب نیکو گفته:
کو قورچی نکتهدان و خودبینی او
تزییف اکابر و سخن چینی او
هر بوی که بُرده بود از طرز عراق
دوران همه را کشید از بینی او».
حکایت بالا را مطربی سمرقندی در ۱۰۱۳ ق در تذکرة الشعراء خود نقل کرده است (ص ۵۸۹؛ ایضاً رک. نسخۀ زیبای جهانگیر، ۱۸۸). این نقل که نشان از تفاوت - و گاه تقابل - دو سبک شعری شاعران پارسی زبان حوزۀ ماوراء النهر و شاعران ایران دارد، بسیار قابل توجه و تأمل است.
●●
"چهار خطی"
https://telegram.me/Xatt4
«مشهور است که قورچی خان شهادت مکان عبدالمؤمن خان، طور و طریق شعرای ماوراء النهر را قبول نداشته و طرز عراق را معتقد بوده. به جهت جریمهای، خان مغفور مذکور، امر نمودهاند تا بینی او را بُریده، مجدوع ساختهاند. در این معنا، میرزا فرهاد [تامه] این رباعی را عجب نیکو گفته:
کو قورچی نکتهدان و خودبینی او
تزییف اکابر و سخن چینی او
هر بوی که بُرده بود از طرز عراق
دوران همه را کشید از بینی او».
حکایت بالا را مطربی سمرقندی در ۱۰۱۳ ق در تذکرة الشعراء خود نقل کرده است (ص ۵۸۹؛ ایضاً رک. نسخۀ زیبای جهانگیر، ۱۸۸). این نقل که نشان از تفاوت - و گاه تقابل - دو سبک شعری شاعران پارسی زبان حوزۀ ماوراء النهر و شاعران ایران دارد، بسیار قابل توجه و تأمل است.
●●
"چهار خطی"
https://telegram.me/Xatt4
Telegram
چهار خطی
رباعی فارسی، به روایت: سید علی میرافضلی
(این صفحه روز پنجشنبه نوزدهم آذر هزار و سیصد و نود و چهار شمسی راهاندازی شده است.)
(این صفحه روز پنجشنبه نوزدهم آذر هزار و سیصد و نود و چهار شمسی راهاندازی شده است.)
▪️ جان بر سر رباعی
(بخش دوم: هلالی جغتایی)
پیش از این، داستان غنی بیگ همدانی را آوردیم که به واسطۀ سرودن یک رباعی، ده سال به زندان افتاد و عاقبت الامر او را به وضع فجیع کشتند. غنی بیگ، شاعری گمنام بود و دیوانی مدون از خود بجا نگذاشت. هلالی جغتایی که از شاعران مشهور سدۀ دهم هجری است، سرنوشت مشابهی دارد و باعث مرگ او نیز سرودن دو رباعی بود. حکایت مرگ او را قاضی احمد قمی در تاریخ خود، ذیل حوادث سال ۹۳۵ و ماجرای لشکرکشی عبیدخان ازبک به شهر هرات بیان کرده است (خلاصة التواریخ، ج ۱، ص ۱۹۱ – ۱۹۴) که ما صورت خلاصۀ آن را که به بحث ما مربوط است، میآوریم:
«چون به حوالی شهربندان بلده رسیده، رحل اقامت انداخته، مانند اوقات گذشته رایت ستم بر افراخت و آزار و اضرار مسلمانان را شعار خود ساخت. حسین خان و زمرهای از سرداران کار دیده که بر قلت ذخیره و کثرت ضعف رعایا و عجزه مطلع شدند، چارۀ کار منحصر در مصالحه دیده به استصواب خواجه اسحق سیاوشانی، مصالحه بر این وجه قرار یافت که عبید خان از ظاهر هرات کوچ کرده، چند فرسخ مسافت طی نماید تا غازیان محصور با عیال و اطفال و احمال و اثقال از شهر بیرون رفته، خود را به مأمنی رسانند و ازبکان را نگذارند که از عقب ایشان رفته، مزاحمت به عرض و مال آن جماعت رسانند. در آن اثنا، عبید خان این رباعی مستزاد را گفته، به درون شهر فرستاد:
ای اهل هری! ز خاص تا عام شما
از شاه و گدا
دانم که بههم خورَد سرانجام شما
از لشکر ما
چون باعث صلح، خواجه اسحاق شده
یعنی که بود
گبری بهتر ز شیخ الاسلام شما
در مذهب ما
مولانا هلالی که در آن زمان در دارالسلطنه میبود، در جواب، این رباعی را گفته بود:
ای شهره شده به ظالمی نام شما
از شاه و گدا
آزار بود ز اهل دین کام شما
این هست روا؟
بستید بر اولاد علی نان و نمک
چون قوم یزید
صد لعنت معبود بر اسلام شما
در مذهب ما
القصه عبیدخان بعد از تشیید عهد و پیمان به مواد قسم و ایمان، چند کوچ پس نشسته، حسین خان تمامی غازیان و شیعیان و موالیان را در رکاب سعادت ایاب شاهزاده سام میرزا در ساعت مشحون از سعادت، کوچانیده از دارالسلطنۀ هرات بیرون آمده به جانب ولایت سجستان در حرکت آمده.
بعد از بیرون رفتن نواب سامی از دارالسلطنۀ هرات، عبیدخان با لشکر فراوان داخل شهر شده، بر مسند سلطنت متمکن گردید و اشرار ازبکیه و خبایث سمرقندیه دست ظلم و ستم به جانب ترک و تاجیک و دور و نزدیک دراز کرده، فغان مظلومان دردمند از سپهر بلند در گذشت. بسا مردم سنی مذهب که به سبب گمان مال او را شیعه گفته، در آن ایام کشته گشتند و بسیاری از شیعیان محتاج و موالیان بی باج که بنا بر عدم تمول، سالم مانده به مراتب عفو رسیدند.
از جمله مقتولان مظلوم و کشتگان معلوم، مولانا هلالی است که نظم بلندش بر السنه و افواه مردم آگاه جاری. باعث بر قتل وی، زمرهای از ارباب حسد، الذین فی قلوبهم مرض، به عبید خان رسانیدند که مولانا دو رباعی در جواب رباعیهای شما به طریق هجو گفته، یکی که سابقاً ذکر رفت و دیگری که مذکور میشود:
لعبیدخان
تا چند دلا بی سر و سامان باشی
چون طرۀ مهوشان پریشان باشی
وقت است چو خادمان ز روی اخلاص
در خدمت سلطان خراسان باشی
لمولانا هلالی فی جوابه
گه در پی آزار دل و جان باشی
گاهی ز پی غارت ایمان باشی
با این همه، دعوی مسلمانی چیست؟
کافر باشم گر تو مسلمان باشی!
و مع هذا معروض داشتند که مولانا را جهات و اسباب بسیار است. خان قبیح حرکات به حبس وی حکم کرده، ازبکان ناکس او را در محبس قین و شکنجه کرده، پس از ایذای بسیار و آزار بیرون از شمار، آن نادر روزگار را در چهار سوق هرات به قتل آوردند».
●
ماجرای هلالی علاوه بر جنبههای ادبی این مجادلۀ شعری، نشان از ابعاد تعصبات مذهبی دو گروه شیعه و سنی در دوران حکومت صفوی نیز دارد. تأکید دو شاعر روی عبارت «در مذهب ما» در رباعی نخست، انگیزههای مذهبی این مجادله را کاملاً روشن میکند. استفاده عبیدخان از ابزار شعر برای زمینهسازی مذهبی غارت هرات، از نفوذ بسیار زیاد شعر در جامعۀ آن روز سرزمینهای پارسی زبان حکایت دارد. شک ندارم که باعث تحریک و تحریض هلالی برای مقابله با شعر عبیدخان، جمعی از بزرگان هرات بودهاند، و شاید سام میرزای صفوی که شاهزادهای شعرشناس بود و درآن زمان در هرات بهسر میبُرد، پشت این قضیه قرار داشته است.
نکتهای که سام میرزا در تذکرۀ خود در شرح حال هلالی آورده (تحفۀ سامی، ۱۳۹)، بسیار عبرت آموز و دردناک است: «در آخر عمر عجب حالتی دست داد که میان شیعه، مشهور به تسنن بود و عبیدخان ازبک او را کُشت که شیعه است». وی تاریخ قتل او را ۹۳۹ ق ذکر کرده است.
سام میرزا، اشارهای به رباعیپرانیهای دو طایفۀ ایرانی و ازبک ندارد و شاید مصلحت ندانسته که پروندۀ این ماجرا را بعد از سی سال باز کند.
●●
"چهار خطی"
https://telegram.me/Xatt4
(بخش دوم: هلالی جغتایی)
پیش از این، داستان غنی بیگ همدانی را آوردیم که به واسطۀ سرودن یک رباعی، ده سال به زندان افتاد و عاقبت الامر او را به وضع فجیع کشتند. غنی بیگ، شاعری گمنام بود و دیوانی مدون از خود بجا نگذاشت. هلالی جغتایی که از شاعران مشهور سدۀ دهم هجری است، سرنوشت مشابهی دارد و باعث مرگ او نیز سرودن دو رباعی بود. حکایت مرگ او را قاضی احمد قمی در تاریخ خود، ذیل حوادث سال ۹۳۵ و ماجرای لشکرکشی عبیدخان ازبک به شهر هرات بیان کرده است (خلاصة التواریخ، ج ۱، ص ۱۹۱ – ۱۹۴) که ما صورت خلاصۀ آن را که به بحث ما مربوط است، میآوریم:
«چون به حوالی شهربندان بلده رسیده، رحل اقامت انداخته، مانند اوقات گذشته رایت ستم بر افراخت و آزار و اضرار مسلمانان را شعار خود ساخت. حسین خان و زمرهای از سرداران کار دیده که بر قلت ذخیره و کثرت ضعف رعایا و عجزه مطلع شدند، چارۀ کار منحصر در مصالحه دیده به استصواب خواجه اسحق سیاوشانی، مصالحه بر این وجه قرار یافت که عبید خان از ظاهر هرات کوچ کرده، چند فرسخ مسافت طی نماید تا غازیان محصور با عیال و اطفال و احمال و اثقال از شهر بیرون رفته، خود را به مأمنی رسانند و ازبکان را نگذارند که از عقب ایشان رفته، مزاحمت به عرض و مال آن جماعت رسانند. در آن اثنا، عبید خان این رباعی مستزاد را گفته، به درون شهر فرستاد:
ای اهل هری! ز خاص تا عام شما
از شاه و گدا
دانم که بههم خورَد سرانجام شما
از لشکر ما
چون باعث صلح، خواجه اسحاق شده
یعنی که بود
گبری بهتر ز شیخ الاسلام شما
در مذهب ما
مولانا هلالی که در آن زمان در دارالسلطنه میبود، در جواب، این رباعی را گفته بود:
ای شهره شده به ظالمی نام شما
از شاه و گدا
آزار بود ز اهل دین کام شما
این هست روا؟
بستید بر اولاد علی نان و نمک
چون قوم یزید
صد لعنت معبود بر اسلام شما
در مذهب ما
القصه عبیدخان بعد از تشیید عهد و پیمان به مواد قسم و ایمان، چند کوچ پس نشسته، حسین خان تمامی غازیان و شیعیان و موالیان را در رکاب سعادت ایاب شاهزاده سام میرزا در ساعت مشحون از سعادت، کوچانیده از دارالسلطنۀ هرات بیرون آمده به جانب ولایت سجستان در حرکت آمده.
بعد از بیرون رفتن نواب سامی از دارالسلطنۀ هرات، عبیدخان با لشکر فراوان داخل شهر شده، بر مسند سلطنت متمکن گردید و اشرار ازبکیه و خبایث سمرقندیه دست ظلم و ستم به جانب ترک و تاجیک و دور و نزدیک دراز کرده، فغان مظلومان دردمند از سپهر بلند در گذشت. بسا مردم سنی مذهب که به سبب گمان مال او را شیعه گفته، در آن ایام کشته گشتند و بسیاری از شیعیان محتاج و موالیان بی باج که بنا بر عدم تمول، سالم مانده به مراتب عفو رسیدند.
از جمله مقتولان مظلوم و کشتگان معلوم، مولانا هلالی است که نظم بلندش بر السنه و افواه مردم آگاه جاری. باعث بر قتل وی، زمرهای از ارباب حسد، الذین فی قلوبهم مرض، به عبید خان رسانیدند که مولانا دو رباعی در جواب رباعیهای شما به طریق هجو گفته، یکی که سابقاً ذکر رفت و دیگری که مذکور میشود:
لعبیدخان
تا چند دلا بی سر و سامان باشی
چون طرۀ مهوشان پریشان باشی
وقت است چو خادمان ز روی اخلاص
در خدمت سلطان خراسان باشی
لمولانا هلالی فی جوابه
گه در پی آزار دل و جان باشی
گاهی ز پی غارت ایمان باشی
با این همه، دعوی مسلمانی چیست؟
کافر باشم گر تو مسلمان باشی!
و مع هذا معروض داشتند که مولانا را جهات و اسباب بسیار است. خان قبیح حرکات به حبس وی حکم کرده، ازبکان ناکس او را در محبس قین و شکنجه کرده، پس از ایذای بسیار و آزار بیرون از شمار، آن نادر روزگار را در چهار سوق هرات به قتل آوردند».
●
ماجرای هلالی علاوه بر جنبههای ادبی این مجادلۀ شعری، نشان از ابعاد تعصبات مذهبی دو گروه شیعه و سنی در دوران حکومت صفوی نیز دارد. تأکید دو شاعر روی عبارت «در مذهب ما» در رباعی نخست، انگیزههای مذهبی این مجادله را کاملاً روشن میکند. استفاده عبیدخان از ابزار شعر برای زمینهسازی مذهبی غارت هرات، از نفوذ بسیار زیاد شعر در جامعۀ آن روز سرزمینهای پارسی زبان حکایت دارد. شک ندارم که باعث تحریک و تحریض هلالی برای مقابله با شعر عبیدخان، جمعی از بزرگان هرات بودهاند، و شاید سام میرزای صفوی که شاهزادهای شعرشناس بود و درآن زمان در هرات بهسر میبُرد، پشت این قضیه قرار داشته است.
نکتهای که سام میرزا در تذکرۀ خود در شرح حال هلالی آورده (تحفۀ سامی، ۱۳۹)، بسیار عبرت آموز و دردناک است: «در آخر عمر عجب حالتی دست داد که میان شیعه، مشهور به تسنن بود و عبیدخان ازبک او را کُشت که شیعه است». وی تاریخ قتل او را ۹۳۹ ق ذکر کرده است.
سام میرزا، اشارهای به رباعیپرانیهای دو طایفۀ ایرانی و ازبک ندارد و شاید مصلحت ندانسته که پروندۀ این ماجرا را بعد از سی سال باز کند.
●●
"چهار خطی"
https://telegram.me/Xatt4
Telegram
چهار خطی
رباعی فارسی، به روایت: سید علی میرافضلی
(این صفحه روز پنجشنبه نوزدهم آذر هزار و سیصد و نود و چهار شمسی راهاندازی شده است.)
(این صفحه روز پنجشنبه نوزدهم آذر هزار و سیصد و نود و چهار شمسی راهاندازی شده است.)
ویرایش نور سیاه!
دیدیم نهان گیتی و اصل جهان
وز علت و عار برگذشتیم آسان
آن نور سیَه ز لا نقَط برتر دان
زآن نیز گذشتیم، نه این ماند و نه آن.
ابوالحسن بُستی
سدۀ پنجم ق.
●
رباعی بالا که جامی آن را «دشوار مشهور» نامیده، یکی از مهمترین رباعیات تاریخ رباعی فارسی است و به دلیل تعبیر شگفتانگیز «نور سیاه» در آن، بسیار تأویل پذیر جلوه کرده و خاطر جمعی از بزرگترین نویسندگان متون تصوف را در چندین نسل از جمله احمد غزالی، عین القضات همدانی، رشیدالدین میبدی، نجمالدین رازی، عبدالرحمان جامی و حتی بیدل دهلوی را به خود مشغول داشته است. کم پیش آمده که شاعری توانسته باشد با یک رباعی، این همه دغدغۀ ذهنی در طایفۀ اهل ذوق و وجد و فکر ایجاد کند.
رباعی، نخستین بار در سوانح احمد غزالی رؤیت شده (ص ۲۰)، اما غزالی، با اینکه با گویندۀ رباعی آشنایی کامل داشته، از او اسم نبُرده است. نویسندۀ همعصر او عین القضات همدانی، در آثار خود (تمهیدات، ۱۱۹، ۲۴۸؛ نامهها، ج ۲، ۲۵۵)، رباعی را به اسم ابوالحسن بُستی آورده است. نجم رازی که به کتاب عین القضات توجه نداشته، به دلیل نقل رباعی در سوانح غزالی، به خطا، آن را به خود احمد غزالی نسبت داده است (مرصاد العباد، ۳۰۸). رباعی در تفسیر کشف الاسرار منسوب به میبدی هم دیده میشود و در آنجا، به سیاق اغلب شعرهای منقول، ذکری از نام گوینده به میان نیامده است (ج ۱، ۱۱۵؛ ج ۲، ۵۸).
ابوالحسن بُستی، زادۀ ولایت بُست (پشت) نیشابور، از مشایخ نامدار قرن پنجم هجری و مرید ابوعلی فارمدی (درگذشتۀ ۴۷۷ ق) بوده است. نکتۀ جالب در سرگذشت ابوالحسن بُستی آن است که وی در سن بالا به تصوّف گراییده و در حالی به حلقۀ مریدان فارمدی پیوسته که فارمدی حدود ۲۵ سال از او جوانتر بوده است. این تحول روحی، یکی از شگفتیهای محافل علمی و عرفانی در قرن پنجم تلقی میشد. شمسالدین ذهبی، تاریخ وفات ابوالحسن بُستی را بین سالهای ۴۶۰ تا ۴۷۰ ق در سن هشتاد سالگی دانسته است. دکتر شفیعی کدکنی، یادداشت سودمندی در مورد احوال و آثار بُستی دارد که جایگاه این شخصیت بزرگ قرن پنجم را به خوبی نشان میدهد (رک. مرموزات اسدی، ۲۱۶ به بعد).
دکتر پورجوادی سالها پیش کتابی در مورد ابوالحسن بُستی نوشته و به تفصیل دربارۀ این رباعی بحث کرده است (زندگی و آثار شیخ ابوالحسن بستی، تهران، موسسه مطالعات و تحقیقات فرهنگی، ۱۳۶۴ ). مقالهای نیز دکتر پورنامداریان دارد در شرح غزلی از عطار و به مناسبت، از رباعی ابوالحسن بُستی هم یاد کرده و ارجاعات تأویلی آن را باز نموده است (سیری در یک غزل عطار، کیهان فرهنگی، آبان ۱۳۷۳، شمارۀ هشتم، ص ۲۸ – ۳۴).
●
رباعی ابوالحسن بستی، به جهت تاریخی و موضوعی، در حوزۀ مطالعات عرفانی حایز اهمیت فراوان است و جزو نخستین رباعیاتی است که به زبان رمز، از یک تجربۀ شگرف روحی خبر میدهد. ولی بنده در این یادداشت، کاری به محتوای رباعی و تأویلات آن ندارم و آن را از منظر ادبی بررسی میکنم.
آنچه انگیزۀ نگاشتن این یادداشت است، نقل رباعی بُستی در یک متن قرن هشتمی است، با تغییراتی دلبخواهی که نویسنده در آن داده است. نویسندهای به نام شمس سراج عفیف در آغازین صفحات تاریخ فیروزشاهی که نگارش آن را در سال ۸۰۱ ق به پایان بُرده، رباعی بُستی را چنین روایت کرده است (ص ۲):
دیدیم نهان گیتی و اصل دو جهان
از علت و از عار گذشتیم آسان
در نور سپید و در سیه مانده بُدیم
زین نیز گذشتیم، نه این ماند و نه آن.
این نقل، از آن جهت برای من مهم است که بازتاب دهندۀ سلیقۀ ادبای قرن هشتم و نمایانگر نوع نگاه آنها به طرح قافیههای رباعی است. بنده، جای دیگر نمونههایی از تغییرات نظام قافیههای یک رباعی واحد را در متون قرن ششم و هشتم نشان دادهام و گفتهام که به دلیل آنکه داشتن قافیههای چهارگانه برای رباعی در سدههای هفتم و هشتم موضوعیت خود را از دست داده بوده و شاعران و مخاطبان آثار ادبی، هر دو، رباعی سه قافیهای را بیشتر میپسندیدند، نویسندگان گاهی در نقل رباعیات چهار قافیهای قدیم، سلیقۀ خود را در متون اعمال میکردند و با ویرایش مصراع سوم رباعی، آن را به رنگ زمانه در میآوردند. شمس سراج عفیف هم از آن دسته ادبایی است که تغییر در مصراع سوم رباعی ابوالحسن بستی، و حذف قافیۀ آن را کاری درست و مطابق فهم و سلیقۀ مردم روزگار خود میدانسته است. این نوع ویرایشها، در رباعیات خیام هم اتفاق افتاده و اسناد قابل توجهی از دخالت پسند زمانه در روایتهای متأخر وجود دارد که در جای دیگر بدان پرداختهام.
●●
"چهار خطی"
https://telegram.me/Xatt4
دیدیم نهان گیتی و اصل جهان
وز علت و عار برگذشتیم آسان
آن نور سیَه ز لا نقَط برتر دان
زآن نیز گذشتیم، نه این ماند و نه آن.
ابوالحسن بُستی
سدۀ پنجم ق.
●
رباعی بالا که جامی آن را «دشوار مشهور» نامیده، یکی از مهمترین رباعیات تاریخ رباعی فارسی است و به دلیل تعبیر شگفتانگیز «نور سیاه» در آن، بسیار تأویل پذیر جلوه کرده و خاطر جمعی از بزرگترین نویسندگان متون تصوف را در چندین نسل از جمله احمد غزالی، عین القضات همدانی، رشیدالدین میبدی، نجمالدین رازی، عبدالرحمان جامی و حتی بیدل دهلوی را به خود مشغول داشته است. کم پیش آمده که شاعری توانسته باشد با یک رباعی، این همه دغدغۀ ذهنی در طایفۀ اهل ذوق و وجد و فکر ایجاد کند.
رباعی، نخستین بار در سوانح احمد غزالی رؤیت شده (ص ۲۰)، اما غزالی، با اینکه با گویندۀ رباعی آشنایی کامل داشته، از او اسم نبُرده است. نویسندۀ همعصر او عین القضات همدانی، در آثار خود (تمهیدات، ۱۱۹، ۲۴۸؛ نامهها، ج ۲، ۲۵۵)، رباعی را به اسم ابوالحسن بُستی آورده است. نجم رازی که به کتاب عین القضات توجه نداشته، به دلیل نقل رباعی در سوانح غزالی، به خطا، آن را به خود احمد غزالی نسبت داده است (مرصاد العباد، ۳۰۸). رباعی در تفسیر کشف الاسرار منسوب به میبدی هم دیده میشود و در آنجا، به سیاق اغلب شعرهای منقول، ذکری از نام گوینده به میان نیامده است (ج ۱، ۱۱۵؛ ج ۲، ۵۸).
ابوالحسن بُستی، زادۀ ولایت بُست (پشت) نیشابور، از مشایخ نامدار قرن پنجم هجری و مرید ابوعلی فارمدی (درگذشتۀ ۴۷۷ ق) بوده است. نکتۀ جالب در سرگذشت ابوالحسن بُستی آن است که وی در سن بالا به تصوّف گراییده و در حالی به حلقۀ مریدان فارمدی پیوسته که فارمدی حدود ۲۵ سال از او جوانتر بوده است. این تحول روحی، یکی از شگفتیهای محافل علمی و عرفانی در قرن پنجم تلقی میشد. شمسالدین ذهبی، تاریخ وفات ابوالحسن بُستی را بین سالهای ۴۶۰ تا ۴۷۰ ق در سن هشتاد سالگی دانسته است. دکتر شفیعی کدکنی، یادداشت سودمندی در مورد احوال و آثار بُستی دارد که جایگاه این شخصیت بزرگ قرن پنجم را به خوبی نشان میدهد (رک. مرموزات اسدی، ۲۱۶ به بعد).
دکتر پورجوادی سالها پیش کتابی در مورد ابوالحسن بُستی نوشته و به تفصیل دربارۀ این رباعی بحث کرده است (زندگی و آثار شیخ ابوالحسن بستی، تهران، موسسه مطالعات و تحقیقات فرهنگی، ۱۳۶۴ ). مقالهای نیز دکتر پورنامداریان دارد در شرح غزلی از عطار و به مناسبت، از رباعی ابوالحسن بُستی هم یاد کرده و ارجاعات تأویلی آن را باز نموده است (سیری در یک غزل عطار، کیهان فرهنگی، آبان ۱۳۷۳، شمارۀ هشتم، ص ۲۸ – ۳۴).
●
رباعی ابوالحسن بستی، به جهت تاریخی و موضوعی، در حوزۀ مطالعات عرفانی حایز اهمیت فراوان است و جزو نخستین رباعیاتی است که به زبان رمز، از یک تجربۀ شگرف روحی خبر میدهد. ولی بنده در این یادداشت، کاری به محتوای رباعی و تأویلات آن ندارم و آن را از منظر ادبی بررسی میکنم.
آنچه انگیزۀ نگاشتن این یادداشت است، نقل رباعی بُستی در یک متن قرن هشتمی است، با تغییراتی دلبخواهی که نویسنده در آن داده است. نویسندهای به نام شمس سراج عفیف در آغازین صفحات تاریخ فیروزشاهی که نگارش آن را در سال ۸۰۱ ق به پایان بُرده، رباعی بُستی را چنین روایت کرده است (ص ۲):
دیدیم نهان گیتی و اصل دو جهان
از علت و از عار گذشتیم آسان
در نور سپید و در سیه مانده بُدیم
زین نیز گذشتیم، نه این ماند و نه آن.
این نقل، از آن جهت برای من مهم است که بازتاب دهندۀ سلیقۀ ادبای قرن هشتم و نمایانگر نوع نگاه آنها به طرح قافیههای رباعی است. بنده، جای دیگر نمونههایی از تغییرات نظام قافیههای یک رباعی واحد را در متون قرن ششم و هشتم نشان دادهام و گفتهام که به دلیل آنکه داشتن قافیههای چهارگانه برای رباعی در سدههای هفتم و هشتم موضوعیت خود را از دست داده بوده و شاعران و مخاطبان آثار ادبی، هر دو، رباعی سه قافیهای را بیشتر میپسندیدند، نویسندگان گاهی در نقل رباعیات چهار قافیهای قدیم، سلیقۀ خود را در متون اعمال میکردند و با ویرایش مصراع سوم رباعی، آن را به رنگ زمانه در میآوردند. شمس سراج عفیف هم از آن دسته ادبایی است که تغییر در مصراع سوم رباعی ابوالحسن بستی، و حذف قافیۀ آن را کاری درست و مطابق فهم و سلیقۀ مردم روزگار خود میدانسته است. این نوع ویرایشها، در رباعیات خیام هم اتفاق افتاده و اسناد قابل توجهی از دخالت پسند زمانه در روایتهای متأخر وجود دارد که در جای دیگر بدان پرداختهام.
●●
"چهار خطی"
https://telegram.me/Xatt4
Telegram
چهار خطی
رباعی فارسی، به روایت: سید علی میرافضلی
(این صفحه روز پنجشنبه نوزدهم آذر هزار و سیصد و نود و چهار شمسی راهاندازی شده است.)
(این صفحه روز پنجشنبه نوزدهم آذر هزار و سیصد و نود و چهار شمسی راهاندازی شده است.)
▪️ قدم زدن در هوای رباعی
[معرفی کتاب چهارخطی]
احسان رضایی
بارها شنیده و دیدهایم که در برنامههای تلویزیونی یا رادیویی از کارشناس مربوطه میپرسند: به نظر شما فضای مجازی به کتاب و کتاب خواندن آسیب میزند یا نه؟ بعضیها جواب را هم از قبل آماده دارند و فقط میپرسند: به نظر شما فضای مجازی... چقدر آسیب میزند؟ به این دوستان باید نصیحت خواجه شیراز را یادآوری کرد که فرمود: عیب می جمله بگفتی هنرش نیز بگوی. فضای مجازی و شبکههای اجتماعی هزار عیب و ایراد دارند، اما در عمل به کتاب آسیبی نمیرسانند. مخاطب هر کدام از این دو ابزار متفاوت است و بلکه بعضی کتابها به مدد همین شبکههای اجتماعی شکل گرفته و نوشته شدهاند. در همین دو ساله، چند رمان داشتیم که اول پاورقی اینترنتی و تلگرامی بودند. به علاوه، شبکههای اجتماعی و موبایلی امکان تشکیل گروههای مجازی تخصصی برای بحث و بررسی را دادهاند و همین به نویسندگان کتابهای تخصصی کمک میکند موضوع کتابهایشان را پیش از انتشار به نقد و داوری بگذارند. یا نویسندگانی که مطالبشان را ابتدا در همین فضاها منتشر میکنند و بعد، شور و شوق مخاطبان سر ذوقشان میآورد تا کار را ادامه بدهند.
«کتاب چهارخطی» از استاد سید علی میرافضلی یکی از همين نمونههای دستۀ آخر است. این کتاب، مجموعۀ ۱۰۱ یادداشت است که استاد قبلاً در کانالی به همین نام منتشر کرده بود و البته چندتاییاش هم در همین «مجلۀ کرگدن» چاپ شده بود و حالا مجموعهشان، به اضافه نکاتی که از زمان انتشار تا به حال به آنها اضافه شده، یکجا جمع شده است. کتاب همان طور که از عنوانش پیداست، درباره رباعی یا همان شعر «چهارخطی» است. سیدعلی میرافضلی سالهاست که به صورت تخصصی درباره رباعی و رباعی سرایان تاریخ ادبیات فارسی کار میکند و این جا هم بخشی از همان دانش تخصصی خود را با خواننده در میان گذاشته است.
مطالب کتاب به خاطر همان که ابتدا در فضای مجازی و در فواصل مختلف و گاهی هم به مناسبتهای روز نوشته شده، بسیار متنوع است. اما نخ تسبیح کتاب و نقطه وصل تمام این مطالب به ظاهر پراکنده، ارتباط آنها با رباعی است. یعنی اگر درباره یک آلبوم موسیقی صحبت شده، به رباعیهایی که در آن خوانده شده پرداخته است و اگر بحث درباره کتابی است، با توجه به رباعیات موجود در آن کتاب است و اگر نقل شخص یا شخصیتی تاریخی است، باز هم از رباعیات او یا تضمين اشعارش در قالب رباعی میخوانیم. چنان که دلیل حضور پهلوان پوریای ولی در این کتاب، رباعیات منسوب به اوست و در مورد سهراب سپهری، استفاده از عبارات معروف اشعارش در رباعیات معاصر جایی است که او را به رباعی وصل میکند. این تنوع موضوعی گسترده، هم به دلیل محدوده وسیع موضوعاتی است که ادب فارسی و به خصوص قالب رباعی در طول تاریخ با خود حمل کرده است و هم به خاطر عمری که مؤلف محترم به صورت تخصصی روی یک قالب، یعنی رباعی گذاشته است و درباره آن موضوع و هرچه به آن مربوط است، مطالعه کرده. طوری که کتاب علاوه بر همان زیرعنوان خودش، یعنی «کندوکاوی در تاریخ رباعی فارسی» به ارائه پیشنهاداتی برای آینده و ادامۀ رباعی فارسی (مثل قافيه متفاوت برای مصرع چهارم) هم می پردازد. خلاصه که کتاب، تنوّع موضوعی و مضمونی فراوانی دارد. از نکات فرمی، سیر تاریخی رباعی، رباعیهای با مضمون مشترک، کاربردهای عجیب رباعی (مثلا رباعی به عنوان خطبه عقد)، اقتباسها و گاهی سرقتهای ادبی شاعران از هم، رباعیهای سرگردانی که به چند شاعر منسوب است، ردیفهای خاص در رباعی، تأملهای لغوی، دستور زبان در رباعی، ضرب المثل در رباعی (یک یادداشت درباره این است که «گرگ باران دیده» درست است یا «بالان دیده»؟ و آن هم با مدد رباعیات کهن)... و خلاصه هر چیزی که به رباعی و ادبیات مربوط باشد، در این کتاب هست. حتی یکی از یادداشتهای کتاب، درباره رباعیهایی است که بعضی شاعران دم مرگ و هنگام جان دادن سرودهاند.
همه اینها، کتاب را به یک جُنگ و کشکول تبدیل کرده است که میشود فال فال از آن خواند، به خصوص که هر يادداشت هم چند صفحه بیشتر نیست و دیگر نیازی به آداب و ترتیبی نیست. هر وقت که دلتان خواست یک نکته از تاریخ شعر و ادبیات و شیرین سخنی بخوانید، کافی است سر کتاب را باز کنید و حظش را ببرید و دعایش را به جان جناب میرافضلی بکنید و بقیه کسانی که به نصیحت خواجه شیراز عمل کردند و از همین فضای مجازی هم ماهیهای چنين درشت صید کردند.
http://mirafzali.persiangig.com/4Xatti.jpg
◘ مجلۀ کرگدن، شماره هشتاد وهشتم، دوم تیر۹۷، ص ۸۵
●●
"چهار خطی"
https://telegram.me/Xatt4
[معرفی کتاب چهارخطی]
احسان رضایی
بارها شنیده و دیدهایم که در برنامههای تلویزیونی یا رادیویی از کارشناس مربوطه میپرسند: به نظر شما فضای مجازی به کتاب و کتاب خواندن آسیب میزند یا نه؟ بعضیها جواب را هم از قبل آماده دارند و فقط میپرسند: به نظر شما فضای مجازی... چقدر آسیب میزند؟ به این دوستان باید نصیحت خواجه شیراز را یادآوری کرد که فرمود: عیب می جمله بگفتی هنرش نیز بگوی. فضای مجازی و شبکههای اجتماعی هزار عیب و ایراد دارند، اما در عمل به کتاب آسیبی نمیرسانند. مخاطب هر کدام از این دو ابزار متفاوت است و بلکه بعضی کتابها به مدد همین شبکههای اجتماعی شکل گرفته و نوشته شدهاند. در همین دو ساله، چند رمان داشتیم که اول پاورقی اینترنتی و تلگرامی بودند. به علاوه، شبکههای اجتماعی و موبایلی امکان تشکیل گروههای مجازی تخصصی برای بحث و بررسی را دادهاند و همین به نویسندگان کتابهای تخصصی کمک میکند موضوع کتابهایشان را پیش از انتشار به نقد و داوری بگذارند. یا نویسندگانی که مطالبشان را ابتدا در همین فضاها منتشر میکنند و بعد، شور و شوق مخاطبان سر ذوقشان میآورد تا کار را ادامه بدهند.
«کتاب چهارخطی» از استاد سید علی میرافضلی یکی از همين نمونههای دستۀ آخر است. این کتاب، مجموعۀ ۱۰۱ یادداشت است که استاد قبلاً در کانالی به همین نام منتشر کرده بود و البته چندتاییاش هم در همین «مجلۀ کرگدن» چاپ شده بود و حالا مجموعهشان، به اضافه نکاتی که از زمان انتشار تا به حال به آنها اضافه شده، یکجا جمع شده است. کتاب همان طور که از عنوانش پیداست، درباره رباعی یا همان شعر «چهارخطی» است. سیدعلی میرافضلی سالهاست که به صورت تخصصی درباره رباعی و رباعی سرایان تاریخ ادبیات فارسی کار میکند و این جا هم بخشی از همان دانش تخصصی خود را با خواننده در میان گذاشته است.
مطالب کتاب به خاطر همان که ابتدا در فضای مجازی و در فواصل مختلف و گاهی هم به مناسبتهای روز نوشته شده، بسیار متنوع است. اما نخ تسبیح کتاب و نقطه وصل تمام این مطالب به ظاهر پراکنده، ارتباط آنها با رباعی است. یعنی اگر درباره یک آلبوم موسیقی صحبت شده، به رباعیهایی که در آن خوانده شده پرداخته است و اگر بحث درباره کتابی است، با توجه به رباعیات موجود در آن کتاب است و اگر نقل شخص یا شخصیتی تاریخی است، باز هم از رباعیات او یا تضمين اشعارش در قالب رباعی میخوانیم. چنان که دلیل حضور پهلوان پوریای ولی در این کتاب، رباعیات منسوب به اوست و در مورد سهراب سپهری، استفاده از عبارات معروف اشعارش در رباعیات معاصر جایی است که او را به رباعی وصل میکند. این تنوع موضوعی گسترده، هم به دلیل محدوده وسیع موضوعاتی است که ادب فارسی و به خصوص قالب رباعی در طول تاریخ با خود حمل کرده است و هم به خاطر عمری که مؤلف محترم به صورت تخصصی روی یک قالب، یعنی رباعی گذاشته است و درباره آن موضوع و هرچه به آن مربوط است، مطالعه کرده. طوری که کتاب علاوه بر همان زیرعنوان خودش، یعنی «کندوکاوی در تاریخ رباعی فارسی» به ارائه پیشنهاداتی برای آینده و ادامۀ رباعی فارسی (مثل قافيه متفاوت برای مصرع چهارم) هم می پردازد. خلاصه که کتاب، تنوّع موضوعی و مضمونی فراوانی دارد. از نکات فرمی، سیر تاریخی رباعی، رباعیهای با مضمون مشترک، کاربردهای عجیب رباعی (مثلا رباعی به عنوان خطبه عقد)، اقتباسها و گاهی سرقتهای ادبی شاعران از هم، رباعیهای سرگردانی که به چند شاعر منسوب است، ردیفهای خاص در رباعی، تأملهای لغوی، دستور زبان در رباعی، ضرب المثل در رباعی (یک یادداشت درباره این است که «گرگ باران دیده» درست است یا «بالان دیده»؟ و آن هم با مدد رباعیات کهن)... و خلاصه هر چیزی که به رباعی و ادبیات مربوط باشد، در این کتاب هست. حتی یکی از یادداشتهای کتاب، درباره رباعیهایی است که بعضی شاعران دم مرگ و هنگام جان دادن سرودهاند.
همه اینها، کتاب را به یک جُنگ و کشکول تبدیل کرده است که میشود فال فال از آن خواند، به خصوص که هر يادداشت هم چند صفحه بیشتر نیست و دیگر نیازی به آداب و ترتیبی نیست. هر وقت که دلتان خواست یک نکته از تاریخ شعر و ادبیات و شیرین سخنی بخوانید، کافی است سر کتاب را باز کنید و حظش را ببرید و دعایش را به جان جناب میرافضلی بکنید و بقیه کسانی که به نصیحت خواجه شیراز عمل کردند و از همین فضای مجازی هم ماهیهای چنين درشت صید کردند.
http://mirafzali.persiangig.com/4Xatti.jpg
◘ مجلۀ کرگدن، شماره هشتاد وهشتم، دوم تیر۹۷، ص ۸۵
●●
"چهار خطی"
https://telegram.me/Xatt4
◘ میان من و تو
اکنون که یکی شده ست جان من و تو
باید که یکی شود مکان من و تو
از بیم دویی، من و تو نتوانم گفت
از فرط یگانگی میان من و تو.
سراجالدین قمری آملی
درگذشتۀ ۶۲۵ ق.
●
چون هر دو یکی شدند جان من و تو
شاید که یکی بود نشان من و تو
من تو شدهام، تو من شدستی، اکنون
فرقی نتوان کرد میان من و تو.
جمال خلیل شروانی
سدۀ هفتم ق.
●
در اصل یکی بُده ست جان من و تو
پیدای من و تو و نهان من و تو
خامی باشد که گویی آن من و تو
برخاست من و تو از میان من و تو.
مولانا
درگذشتۀ ۶۷۲ ق.
●
یک جوهر روشن است جان من و تو
آگه نشود کس از نهان من و تو
ای دوست! میان من و تو فرقی نیست
حیفیم من و تو در میان من و تو.
همام تبریزی
درگذشتۀ ۷۱۴ ق.
◘ منابع: دیوان سراج الدین قمری آملی، ۶۱۶؛ نزهة المجالس، ۱۱۲؛ دیوان همام تبریزی، ۲۱۸؛ کلیات شمس، ج ۸، ۲۵۹
●●
"چهار خطی"
https://telegram.me/Xatt4
اکنون که یکی شده ست جان من و تو
باید که یکی شود مکان من و تو
از بیم دویی، من و تو نتوانم گفت
از فرط یگانگی میان من و تو.
سراجالدین قمری آملی
درگذشتۀ ۶۲۵ ق.
●
چون هر دو یکی شدند جان من و تو
شاید که یکی بود نشان من و تو
من تو شدهام، تو من شدستی، اکنون
فرقی نتوان کرد میان من و تو.
جمال خلیل شروانی
سدۀ هفتم ق.
●
در اصل یکی بُده ست جان من و تو
پیدای من و تو و نهان من و تو
خامی باشد که گویی آن من و تو
برخاست من و تو از میان من و تو.
مولانا
درگذشتۀ ۶۷۲ ق.
●
یک جوهر روشن است جان من و تو
آگه نشود کس از نهان من و تو
ای دوست! میان من و تو فرقی نیست
حیفیم من و تو در میان من و تو.
همام تبریزی
درگذشتۀ ۷۱۴ ق.
◘ منابع: دیوان سراج الدین قمری آملی، ۶۱۶؛ نزهة المجالس، ۱۱۲؛ دیوان همام تبریزی، ۲۱۸؛ کلیات شمس، ج ۸، ۲۵۹
●●
"چهار خطی"
https://telegram.me/Xatt4
Telegram
چهار خطی
رباعی فارسی، به روایت: سید علی میرافضلی
(این صفحه روز پنجشنبه نوزدهم آذر هزار و سیصد و نود و چهار شمسی راهاندازی شده است.)
(این صفحه روز پنجشنبه نوزدهم آذر هزار و سیصد و نود و چهار شمسی راهاندازی شده است.)
◘ آزردن دوستان و تعیین تکلیف منازعان!
قتل چو منی به خشم و کین میارزد؟
خونم به شکست آستین میارزد؟
در عذر دلم، خیالت از پا ننشست
آزردن دوستان بدین میارزد؟
سدۀ دهم ق.
●
همیشه برای من سؤال بوده که چرا و چگونه بعضی از رباعیات که ویژگی و جایگاه خاصی در تاریخ رباعی ندارند، بین چند شاعر دست به دست شدهاند؟ رباعی بالا از این دست «رباعیات سرگردان» است. البته، رباعیات سرگردان، لزوماً نباید جزو شاهکارها باشند. گاه دیدهایم که شاعران بزرگ، سر یک شعر کوچک کار را به یقهدرانی و لگدپرانی کشاندهاند. سعی میکنم روند سرگردانی این رباعی را در مطلب حاضر پی بگیرم.
●
کامی قزوینی، مؤلف تذکرۀ نفایس المآثر، تذکرهنویسی را از سال ۹۷۳ ق آغاز نهاد و حدود ربع قرن سرگرم تدوین و تکمیل آن بود. وی به سال ۹۹۸ در شرح حال سید محمد عتابی نجفی آورده است (ص ۴۰۸): «از سادات صحیح النسب آنجاست که به زیور فضایل و کمالات آراسته است. الحق زبان قاصر است از تعریف او. در این ولا که موافق ثمان و تسعین و تسعمائه است، در قلعۀ گوالیار در قید است، به جهت بعضی اداها که موافق طبع عالی حضرت نبود. در حبس، موافق وضع خود گفته: قتل چو منی به خشم و کین میارزد...». منظور از حضرت، اکبر پادشاه است که علاوه بر دستگیری از شاعران، آنها را دستگیر هم میکرد!
●
تقی اوحدی بلیانی، رباعی بالا را به بانوی شاعری به اسم «جمیلۀ فصیحه» منسوب ساخته است (عرفات العاشقین، ج ۲، ۱۰۱۳ – ۱۰۱۴). شرح حال این شاعر کم شهرت، خواندنی است:« جمیلۀ فصیحه زنی است به غایت خوش طبیعت، خوش فهم. مولد و منشأ وی صفاهان. در آن جوانی، به روش متعه مدتها در سرای خواجه حبیب ترکه بود و اکثر ظرفا، اشعار خواجه حبیب الله را نسبت به وی میکردند. وی بعد از وفات خواجۀ مزبور مدتها در صفاهان بود. نوبتی به هند آمده، مراجعه نموده و بالفعل در صفاهان موجود. بنده او را دیده و صحبت داشتهام. همچو تخلص و نام خود هم جمیله و هم فصیحه است... این رباعی هم از اوست که به اسم خواجه حبیب الله ترکه مشهور شده: قتل چو منی به خشم و کین میارزد...».
●
خواجه حبیب الله تُرکه، از خاندان معروف ترکۀ اصفهان بوده است. تقی کاشانی در شرح حال او آورده (همانجا، ج ۲، ۱۱۳۶): «جوانی بود خوب صورت، نیکو سیرت، خوش طبیعت، خوش صحبت، در نهایت فضل و کمال و غایت عزت و جلال. وی در آن جوانی داعی حق را لبیک اجابت گفت. جمیلۀ فصیحه که مذکور شد، مدتها به روش متعه در سرای او بود. بعضی ستم ظریفان اشعار خواجه را اکثر به وی منسوب میداشتند و به غایت غلط است».
صادقی کتابدار، رباعی مورد نظر ما را جزو اشعار خواجه حبیب الله ترکه آورده است (مجمع الخواص، ۴۵). با توجه به اینکه تقی اوحدی تذکرۀ خود را بعد از مجمع الخواص نوشته، به نظر میرسد یکی از کسانی که به شایعات پیرامون خواجه حبیب الله دامن میزده، خود او بوده! اگرچه به شیوۀ تجاهل العارف انکار کرده باشد!
●
آخرین شریک این رباعی، کمالی سبزواری است. وی از شاعران دورۀ شاه عباس اول است و در سال ۱۰۰۵ ق شاهنامهای در تاریخ فتوحات و حالات شاه عباس گفت که چندان مورد توجه قرار نگرفت. وی در حدود ۱۰۲۰ ق درگذشت (خلاصة الاشعار خراسان، ۲۹۹؛ عرفات العاشقین، ج ۵، ۳۲۲۹). عارف دارابی، چهار رباعی از این شاعر نقل کرده که رباعی بالا هم جزو آنهاست (لطایف الخیال، ج ۲، ۲۸۱).
●
تقی کاشانی و تقی اوحدی، گزیدۀ نسبتاً مفصلی از اشعار کمالی سبزواری در تذکرههای خود نقل کردهاند. اما هیچ کدام رباعی مورد نظر را به اسم او نیاوردهاند. این دو تذکرهنویس، به مبحث رباعیات مشترک و متنازع فیه علاقۀ زیادی داشتند و اگر خبری به آنها رسیده بود، آن را از دست نمیدادند. بنابراین، میپندارم انتساب رباعی به کمالی سبزواری، پشتوانۀ محکمی ندارد.
در دعوای بین خواجه حبیب الله ترکه و جمیلۀ فصیحه، دشوار است جانب یکی را بگیریم. نقل اوحدی بلیانی، کمابیش حاکی از شناخت است، اما توجه بیش از حد وی به حاشیهها و شیطنتی که در کار حبیب الله ترکه کرده، ما را در مورد درستی داوری او به تردید میافکند.
از نظر من، روایت کامی قزوینی هم به جهت قدمت، و هم به جهت دقت این نویسنده، در خور اعتنای بیشتری است. توصیف کامی قزوینی از عتابی نجفی نشان میدهد که او را خوب میشناخته است. وی در میان همۀ تذکره نویسان سدۀ دهم و یازدهم، قابل اتکاترین است و اغلب نویسندگان بعدی، به کتاب او نظر داشتهاند. با اینکه رباعی مورد بحث ما اثر چشمگیری نیست، ولی در نشان دادن سیر انتسابات در تاریخ رباعی فارسی و نحوۀ انحراف نقل قولها، قابل بررسی و تأمل است. به نظر من، انتساب رباعی به عتابی نجفی قطعیتر است؛ خاصه آنکه با وقایع زندگی او نیز هماهنگتر به نظر میرسد.
●●
"چهار خطی"
https://telegram.me/Xatt4
قتل چو منی به خشم و کین میارزد؟
خونم به شکست آستین میارزد؟
در عذر دلم، خیالت از پا ننشست
آزردن دوستان بدین میارزد؟
سدۀ دهم ق.
●
همیشه برای من سؤال بوده که چرا و چگونه بعضی از رباعیات که ویژگی و جایگاه خاصی در تاریخ رباعی ندارند، بین چند شاعر دست به دست شدهاند؟ رباعی بالا از این دست «رباعیات سرگردان» است. البته، رباعیات سرگردان، لزوماً نباید جزو شاهکارها باشند. گاه دیدهایم که شاعران بزرگ، سر یک شعر کوچک کار را به یقهدرانی و لگدپرانی کشاندهاند. سعی میکنم روند سرگردانی این رباعی را در مطلب حاضر پی بگیرم.
●
کامی قزوینی، مؤلف تذکرۀ نفایس المآثر، تذکرهنویسی را از سال ۹۷۳ ق آغاز نهاد و حدود ربع قرن سرگرم تدوین و تکمیل آن بود. وی به سال ۹۹۸ در شرح حال سید محمد عتابی نجفی آورده است (ص ۴۰۸): «از سادات صحیح النسب آنجاست که به زیور فضایل و کمالات آراسته است. الحق زبان قاصر است از تعریف او. در این ولا که موافق ثمان و تسعین و تسعمائه است، در قلعۀ گوالیار در قید است، به جهت بعضی اداها که موافق طبع عالی حضرت نبود. در حبس، موافق وضع خود گفته: قتل چو منی به خشم و کین میارزد...». منظور از حضرت، اکبر پادشاه است که علاوه بر دستگیری از شاعران، آنها را دستگیر هم میکرد!
●
تقی اوحدی بلیانی، رباعی بالا را به بانوی شاعری به اسم «جمیلۀ فصیحه» منسوب ساخته است (عرفات العاشقین، ج ۲، ۱۰۱۳ – ۱۰۱۴). شرح حال این شاعر کم شهرت، خواندنی است:« جمیلۀ فصیحه زنی است به غایت خوش طبیعت، خوش فهم. مولد و منشأ وی صفاهان. در آن جوانی، به روش متعه مدتها در سرای خواجه حبیب ترکه بود و اکثر ظرفا، اشعار خواجه حبیب الله را نسبت به وی میکردند. وی بعد از وفات خواجۀ مزبور مدتها در صفاهان بود. نوبتی به هند آمده، مراجعه نموده و بالفعل در صفاهان موجود. بنده او را دیده و صحبت داشتهام. همچو تخلص و نام خود هم جمیله و هم فصیحه است... این رباعی هم از اوست که به اسم خواجه حبیب الله ترکه مشهور شده: قتل چو منی به خشم و کین میارزد...».
●
خواجه حبیب الله تُرکه، از خاندان معروف ترکۀ اصفهان بوده است. تقی کاشانی در شرح حال او آورده (همانجا، ج ۲، ۱۱۳۶): «جوانی بود خوب صورت، نیکو سیرت، خوش طبیعت، خوش صحبت، در نهایت فضل و کمال و غایت عزت و جلال. وی در آن جوانی داعی حق را لبیک اجابت گفت. جمیلۀ فصیحه که مذکور شد، مدتها به روش متعه در سرای او بود. بعضی ستم ظریفان اشعار خواجه را اکثر به وی منسوب میداشتند و به غایت غلط است».
صادقی کتابدار، رباعی مورد نظر ما را جزو اشعار خواجه حبیب الله ترکه آورده است (مجمع الخواص، ۴۵). با توجه به اینکه تقی اوحدی تذکرۀ خود را بعد از مجمع الخواص نوشته، به نظر میرسد یکی از کسانی که به شایعات پیرامون خواجه حبیب الله دامن میزده، خود او بوده! اگرچه به شیوۀ تجاهل العارف انکار کرده باشد!
●
آخرین شریک این رباعی، کمالی سبزواری است. وی از شاعران دورۀ شاه عباس اول است و در سال ۱۰۰۵ ق شاهنامهای در تاریخ فتوحات و حالات شاه عباس گفت که چندان مورد توجه قرار نگرفت. وی در حدود ۱۰۲۰ ق درگذشت (خلاصة الاشعار خراسان، ۲۹۹؛ عرفات العاشقین، ج ۵، ۳۲۲۹). عارف دارابی، چهار رباعی از این شاعر نقل کرده که رباعی بالا هم جزو آنهاست (لطایف الخیال، ج ۲، ۲۸۱).
●
تقی کاشانی و تقی اوحدی، گزیدۀ نسبتاً مفصلی از اشعار کمالی سبزواری در تذکرههای خود نقل کردهاند. اما هیچ کدام رباعی مورد نظر را به اسم او نیاوردهاند. این دو تذکرهنویس، به مبحث رباعیات مشترک و متنازع فیه علاقۀ زیادی داشتند و اگر خبری به آنها رسیده بود، آن را از دست نمیدادند. بنابراین، میپندارم انتساب رباعی به کمالی سبزواری، پشتوانۀ محکمی ندارد.
در دعوای بین خواجه حبیب الله ترکه و جمیلۀ فصیحه، دشوار است جانب یکی را بگیریم. نقل اوحدی بلیانی، کمابیش حاکی از شناخت است، اما توجه بیش از حد وی به حاشیهها و شیطنتی که در کار حبیب الله ترکه کرده، ما را در مورد درستی داوری او به تردید میافکند.
از نظر من، روایت کامی قزوینی هم به جهت قدمت، و هم به جهت دقت این نویسنده، در خور اعتنای بیشتری است. توصیف کامی قزوینی از عتابی نجفی نشان میدهد که او را خوب میشناخته است. وی در میان همۀ تذکره نویسان سدۀ دهم و یازدهم، قابل اتکاترین است و اغلب نویسندگان بعدی، به کتاب او نظر داشتهاند. با اینکه رباعی مورد بحث ما اثر چشمگیری نیست، ولی در نشان دادن سیر انتسابات در تاریخ رباعی فارسی و نحوۀ انحراف نقل قولها، قابل بررسی و تأمل است. به نظر من، انتساب رباعی به عتابی نجفی قطعیتر است؛ خاصه آنکه با وقایع زندگی او نیز هماهنگتر به نظر میرسد.
●●
"چهار خطی"
https://telegram.me/Xatt4
Telegram
چهار خطی
رباعی فارسی، به روایت: سید علی میرافضلی
(این صفحه روز پنجشنبه نوزدهم آذر هزار و سیصد و نود و چهار شمسی راهاندازی شده است.)
(این صفحه روز پنجشنبه نوزدهم آذر هزار و سیصد و نود و چهار شمسی راهاندازی شده است.)
◘ رو به بهبودی!
آمد بر من قاصد آن سرو سهی
آورد بهی تا نبود دست تهی
من هم رخ خود بدان بهی مالیدم
یعنی ز مرض نهادهام رو به بهی!
منسوب به ابوسعید ابوالخیر
●
بر من مسلم است که اغلب رباعیات فراهم آمده در کتاب «سخنان منظوم ابوسعید ابوالخیر» از شاعران دیگر است و بخش زیادی از آنها، اثر طبع شاعران قرن دهم و یازدهم هجری است. رباعی بالا نیز از این دست رباعیات است (سخنان منظوم، ۱۰۲). ظاهراً گروهی از گردآورندگان رباعیات منسوب به ابوسعید، هر رباعیی را که در باب بیماری سروده شده، به نام این عارف بزرگ به ثبت رساندهاند تا باعث شفابخشی مخاطبان این اشعار شود!
کلام و مضمون رباعی، از شاعران دورۀ صفوی است. سام میرزا، در شرح حال میرزا میرک کور (مقتول در ۹۳۲ ق) این رباعی را به ثبت رسانیده است (تحفۀ سامی، ۱۰۷):
آمد بر من قاصد آن سرو سهی
آورد بهی تا نبود دست تهی
من هم رخ زرد خود بدان مالیدم
یعنی که نهادم از مرض رو به بهی.
سام میرزا با این شخص آشنایی نزدیک داشت و روایت او از هر جهت قابل اعتماد است. میرک کور در خدمت دُرمیش خان، للۀ سام میرزا بود و سام میرزا حکایتی از تفرج با میرزای مذکور در باغ مراد هرات نقل کرده که نشان دهندۀ نوع ارتباط صمیمانۀ آنهاست.
●
میرزا قاسم گنابادی متخلّص به قاسمی، از مثنویسرایان سرشناس قرن دهم، رباعی میرک کور را با تصرفی اندک در عبارات، بازسرایی کرده است (تذکرۀ نفایس المآثر، ۴۶۲؛ خلاصة الاشعار، بخش خراسان، ۲۴۳):
دی بر سر بالین من آن سرو سهی
آورد بهی تا نبود دست تهی
سودم رخ زرد خود من خسته بر آن
یعنی که نهادم از مرض رو به بهی!
تقی کاشانی ذیل شرح قاسمی گنابادی نوشته: «رباعیات نیکو از او مشهور است» (ص ۲۴۱) و ۱۱ رباعی از او نقل کرده که در هیچ منبع دیگری نیست و از این جهت مغتنم است.
کامی قزوینی بعد از نقل رباعی قاسمی، آورده: «این رباعی، بعضی از میرزا قاسم میرکی و بعضی دیگر از ملا امیدی هم نقل میکنند. والله اعلم» (ص ۴۶۳). میرزا قاسم میرکی همان میرک کور است که سام میرزا از او یاد کرده است. کامی قزوینی نکات جالبی از او در تذکرۀ خود آورده (تذکرۀ نفایس المآثر، ۴۶۸ – ۴۷۰)؛ از جمله گوید: «میرزا قاسم به دیدن میر حبیب الله ساوجی که در هرات وزیر به استقلال بوده و از مشاهیر است، رفته بوده. اتفاقاً درآن وقت جماعت قزلباش جهت کشتن میر حبیب الله حاضر شدهاند. میرزا قاسم نیز به طفیل او کشته شده و این واقعه در پنجم رجب روز چهارشنبه سنۀ اثنی و ثلثین و تسعمائه بوده». این روایت، با آنچه سام میرزا در شرح حال میرک کور گفته (تحفۀ سامی، ۱۰۶)، مطابق است. شرح این واقعه را قاضی احمد قمی به تفصیل بیان کرده و از مرگ میرزا قاسم هروی در همین تاریخ خبر داده است (خلاصة التواریخ، ج ۱، ۱۶۳ – ۱۶۶).
●
کامی قزوینی، رباعی را به ملا امیدی تهرانی (درگذشتۀ ۹۲۵ ق) هم نسبت داده است. در دیوان امیدی چنین رباعیی نیست. اما امیدی مضمون آن را در رباعیی نزدیک به آن بیان کرده است (جُنگ رباعی، ۵۹۵):
بیمار ترا شربت دیدار تو به
دیدار تو بهر عاشق زار تو به
به بر سر بیمار فرستادی، لیک
آن سیب ذقن به دست بیمار تو به!
احتمالاً نزدیکی فضای دو رباعی، موجب انحراف ذهن کامی قزوینی شده است.
●
اوحدی بلیانی، رباعی را به شیخ رباعی منسوب کرده و آن را در میان ۲۶ رباعیی که به اسم او آورده، جای داده است (عرفات العاشقین، ج ۳، ۱۹۶۳). این شیخ رباعی، از پدیدههای جالب تاریخ رباعی فارسی است. اوحدی بلیانی از نام و نسب او اطلاع کافی نداشته، اما تقی کاشانی او را همان درویش مقصود تیرگر هروی متخلص به شوقی دانسته است (خلاصة الاشعار، بخش خراسان، ۲۶۵). کاشانی ۸۴ رباعی از شیخ رباعی آورده که بسیاری از آنها به اسم شاعران دیگر شهرت دارد. در مورد شیخ رباعی باید جداگانه، مطلبی بیاورم و حق او در این یادداشت جانبی ادا نخواهد شد. اجمالاً آنکه انتساب رباعی قاسم میرک/ قاسمی گنابادی به شیخ رباعی، از ریشه نادرست است.
●●
"چهار خطی"
https://telegram.me/Xatt4
آمد بر من قاصد آن سرو سهی
آورد بهی تا نبود دست تهی
من هم رخ خود بدان بهی مالیدم
یعنی ز مرض نهادهام رو به بهی!
منسوب به ابوسعید ابوالخیر
●
بر من مسلم است که اغلب رباعیات فراهم آمده در کتاب «سخنان منظوم ابوسعید ابوالخیر» از شاعران دیگر است و بخش زیادی از آنها، اثر طبع شاعران قرن دهم و یازدهم هجری است. رباعی بالا نیز از این دست رباعیات است (سخنان منظوم، ۱۰۲). ظاهراً گروهی از گردآورندگان رباعیات منسوب به ابوسعید، هر رباعیی را که در باب بیماری سروده شده، به نام این عارف بزرگ به ثبت رساندهاند تا باعث شفابخشی مخاطبان این اشعار شود!
کلام و مضمون رباعی، از شاعران دورۀ صفوی است. سام میرزا، در شرح حال میرزا میرک کور (مقتول در ۹۳۲ ق) این رباعی را به ثبت رسانیده است (تحفۀ سامی، ۱۰۷):
آمد بر من قاصد آن سرو سهی
آورد بهی تا نبود دست تهی
من هم رخ زرد خود بدان مالیدم
یعنی که نهادم از مرض رو به بهی.
سام میرزا با این شخص آشنایی نزدیک داشت و روایت او از هر جهت قابل اعتماد است. میرک کور در خدمت دُرمیش خان، للۀ سام میرزا بود و سام میرزا حکایتی از تفرج با میرزای مذکور در باغ مراد هرات نقل کرده که نشان دهندۀ نوع ارتباط صمیمانۀ آنهاست.
●
میرزا قاسم گنابادی متخلّص به قاسمی، از مثنویسرایان سرشناس قرن دهم، رباعی میرک کور را با تصرفی اندک در عبارات، بازسرایی کرده است (تذکرۀ نفایس المآثر، ۴۶۲؛ خلاصة الاشعار، بخش خراسان، ۲۴۳):
دی بر سر بالین من آن سرو سهی
آورد بهی تا نبود دست تهی
سودم رخ زرد خود من خسته بر آن
یعنی که نهادم از مرض رو به بهی!
تقی کاشانی ذیل شرح قاسمی گنابادی نوشته: «رباعیات نیکو از او مشهور است» (ص ۲۴۱) و ۱۱ رباعی از او نقل کرده که در هیچ منبع دیگری نیست و از این جهت مغتنم است.
کامی قزوینی بعد از نقل رباعی قاسمی، آورده: «این رباعی، بعضی از میرزا قاسم میرکی و بعضی دیگر از ملا امیدی هم نقل میکنند. والله اعلم» (ص ۴۶۳). میرزا قاسم میرکی همان میرک کور است که سام میرزا از او یاد کرده است. کامی قزوینی نکات جالبی از او در تذکرۀ خود آورده (تذکرۀ نفایس المآثر، ۴۶۸ – ۴۷۰)؛ از جمله گوید: «میرزا قاسم به دیدن میر حبیب الله ساوجی که در هرات وزیر به استقلال بوده و از مشاهیر است، رفته بوده. اتفاقاً درآن وقت جماعت قزلباش جهت کشتن میر حبیب الله حاضر شدهاند. میرزا قاسم نیز به طفیل او کشته شده و این واقعه در پنجم رجب روز چهارشنبه سنۀ اثنی و ثلثین و تسعمائه بوده». این روایت، با آنچه سام میرزا در شرح حال میرک کور گفته (تحفۀ سامی، ۱۰۶)، مطابق است. شرح این واقعه را قاضی احمد قمی به تفصیل بیان کرده و از مرگ میرزا قاسم هروی در همین تاریخ خبر داده است (خلاصة التواریخ، ج ۱، ۱۶۳ – ۱۶۶).
●
کامی قزوینی، رباعی را به ملا امیدی تهرانی (درگذشتۀ ۹۲۵ ق) هم نسبت داده است. در دیوان امیدی چنین رباعیی نیست. اما امیدی مضمون آن را در رباعیی نزدیک به آن بیان کرده است (جُنگ رباعی، ۵۹۵):
بیمار ترا شربت دیدار تو به
دیدار تو بهر عاشق زار تو به
به بر سر بیمار فرستادی، لیک
آن سیب ذقن به دست بیمار تو به!
احتمالاً نزدیکی فضای دو رباعی، موجب انحراف ذهن کامی قزوینی شده است.
●
اوحدی بلیانی، رباعی را به شیخ رباعی منسوب کرده و آن را در میان ۲۶ رباعیی که به اسم او آورده، جای داده است (عرفات العاشقین، ج ۳، ۱۹۶۳). این شیخ رباعی، از پدیدههای جالب تاریخ رباعی فارسی است. اوحدی بلیانی از نام و نسب او اطلاع کافی نداشته، اما تقی کاشانی او را همان درویش مقصود تیرگر هروی متخلص به شوقی دانسته است (خلاصة الاشعار، بخش خراسان، ۲۶۵). کاشانی ۸۴ رباعی از شیخ رباعی آورده که بسیاری از آنها به اسم شاعران دیگر شهرت دارد. در مورد شیخ رباعی باید جداگانه، مطلبی بیاورم و حق او در این یادداشت جانبی ادا نخواهد شد. اجمالاً آنکه انتساب رباعی قاسم میرک/ قاسمی گنابادی به شیخ رباعی، از ریشه نادرست است.
●●
"چهار خطی"
https://telegram.me/Xatt4
Telegram
چهار خطی
رباعی فارسی، به روایت: سید علی میرافضلی
(این صفحه روز پنجشنبه نوزدهم آذر هزار و سیصد و نود و چهار شمسی راهاندازی شده است.)
(این صفحه روز پنجشنبه نوزدهم آذر هزار و سیصد و نود و چهار شمسی راهاندازی شده است.)
Forwarded from کانال اختصاصی خلیل جوادی
توصیف تو طرح و ایده لازم دارد
یک شاعر دوره دیده لازم دارد
شرمنده اگر دو خط رباعی گفتم
موهای تو یک قصیده لازم دارد . #خلیل_جوادی @khalil_javadi
یک شاعر دوره دیده لازم دارد
شرمنده اگر دو خط رباعی گفتم
موهای تو یک قصیده لازم دارد . #خلیل_جوادی @khalil_javadi
◙ رباعیات خاقانی در دیوان نرگسی ابهری
درهم آمیزی اشعار شاعران با یکدیگر، امر بی سابقهای در تاریخ شعر فارسی نیست و دلایل مختلفی هم دارد. بخشی از این اختلاط و امتزاج، تحت عنوان «اشعار سرگردان» قابل مطالعه است. گاهی یک شعر در منابع مختلف به اسم چند شاعر، شهرت پیدا میکند. گاه به دلیل همنامی شاعران، اشعار آنها با هم قاطی میشود؛ مثل اثیر اخسیکتی و اثیر اومانی، ظهیر فاریابی و ظهیر اصفهانی. گاهی تشابه لحن و زبان و سبک اشعار دو یا چند شاعر که معمولاً در یک دوره زندگی میکنند، باعث این اختلاط میشود؛ مثل بعضی غزلهای مشترک حافظ و حیدر شیرازی، سعدی و اوحدی مراغی. بعضی از این اشتباهات، ناشی از بی دقتی و لغزش کاتبان نسخههای خطی یا مصححین دواوین شعراست.
بخشی از این اختلاطها، در قالب رباعی رخ میدهد و اصولاً این قالب آمادگی زیادی برای سرگردان شدن دارد! من در چند مقاله، موضوع اختلاط رباعیات شاعران را بررسی کردهام. راه یافتن رباعیات مؤمن یزدی به دیوان صامت اصفهانی، نقل رباعیات رضی نیشابوری در دیوان امامی هروی و قاطی شدن بعضی رباعیات امامی هروی و سراجالدین قمری و فخری هروی با فخرالدین خطاط هروی از جملۀ این بررسیهاست.
هفته گذشته هنگام بررسی دوبارۀ دیوان نرگسی ابهری، متوجه شدم که در رباعیات او ایرادی وجود دارد! نامربوط بودن رباعیات منقول در دیوان نرگسی با شیوۀ شاعری او از یک طرف، و آشنایی قبلی با یکی از آن رباعیات باعث شد که متوجه این ایراد بشوم.
نرگسی ابهری (۸۷۸ – ۹۳۸ ق) از شاعران متوسط قرن نهم و دهم هجری است و از خوش اقبالی اوست که دیوان کم حجمش موجود است و به چاپ هم رسیده است. او شاعری غزلسراست و حدود ۳۰۰ غزل در دیوانش هست. دیوان نرگسی ابهری به همت حمیدرضا قلیچ خانی تصحیح و در سال ۱۳۷۶ توسط انتشارات روزنه چاپ شده است. تصحیح دیوان، بر مبنای پنج دستنویس صورت گرفته و دو نسخه از کتابخانۀ ملک و دانشگاه تهران، بیشتر مورد رجوع پژوهشگر بوده است. دیوان چاپی، چهار رباعی دارد (ص ۱۴۲) که هیچ کدام از نرگسی نیست:
در راه تو گوشم از خبر باز افتاد
در وصل تو چشمم از نظر باز افتاد
چون خوی ترا به سر نیفتاد دلم
از پای در آمد و به سر باز افتاد.
..
آنجا که قضا رهزن حال تو شود
گر خانه حصار است، وبال تو شود
چون رحمت حق صورت حال تو شود
صحرای گشاده حصن مال تو شود.
..
بر فرق من آتش تو فشانی و دلم
بر رهگذر غم تو نشانی و دلم
از جور تو جان رفت، تو مانی و دلم
من ترک تو گفتهام، تو دانی و دلم!
..
کردم به قمار دل دو عالم به گرو
تن نیز به دستخون سپردم به گرو
مانده همه و نمانده چیزی با من
من ماندم و نیم جان و یک دم به گرو.
یادم بود که رباعی سوم را در دیوان شاعران قدیم خوانده بودم. با کمی جستجو متوجه شدم که هر چهار رباعی در دیوان خاقانی جای دارد (ص ۷۱۵، ۷۱۴، ۷۲۶، ۷۳۳). این رباعیات، در نسخههای قدیمی دیوان خاقانی، از جمله دستنویس کتابخانۀ موزۀ بریتانیا که در ۶۶۴ ق کتابت شده، هست و نمیتواند به هیچ وجه از نرگسی باشد.
رد این چهار رباعی را که در دیوان نرگسی گرفتم، متوجه شدم هر چهار رباعی از دستنویس شمارۀ ۴۱۰۱ دانشگاه تهران به دیوان چاپی راه یافته است و نسخ دیگر، فاقد این رباعیات هستند. این دستنویس، نگاشته حسینعلی باستانی راد در ۱۳۲۲ شمسی است و کاتب، آن را از روی دو نسخۀ دیگر برای کتابخانه شخصی خود کتابت کرده است. آن چنان که از مقدمۀ کتاب بر میآید، رباعی سوم در دستنویس شمارۀ ۴۰۶۲ دانشگاه تهران هم هست (دیوان نرگسی ابهری، مقدمه، ۳۱). این دستنویس در سال ۹۷۶ ق کتابت شده است و مصحح نتوانسته از آن در تصحیح خود بهره ببرد. اما مشخصات اول و آخر نسخه را گویا از روی فهرست دانشگاه آورده است. نسخه، با رباعی سوم به پایان میرسد. بنابر این، مشخص میشود نسخههایی از دیوان نرگسی ابهری بوده که در آنها، چهار رباعی خاقانی، به خطا، به ابهری نسبت یافته است. یادآوری این خطا، شاید به کار پژوهشگران تاریخ رباعی بیاید و از روند اختلاط رباعیات مطلع گردند.
اما تصویر دستنویسی از دیوان نرگسی ابهری در اختیار من است که در ۹۵۹ ق، حدود دو دهه بعد از حیات شاعر، کتابت شده و در آن ۲۳ رباعی موجود است که در نسخۀ چاپی نیست. این رباعیات را من به امید خدا در دفتر دوم «جُنگ رباعی» خواهم آورد. یک فقره از آن رباعیات را که به طرز رباعیات خیام است، در پی میآورم:
یارب! غرض از قالب فرسوده چه بود؟
وز پرورش جان غم اندوده چه بود؟
ازآْمدن و رفتن خود حیرانم
کین آمدن و رفتن بیهوده چه بود؟
..
#خاقانی
"چهار خطی"
https://telegram.me/Xatt4
درهم آمیزی اشعار شاعران با یکدیگر، امر بی سابقهای در تاریخ شعر فارسی نیست و دلایل مختلفی هم دارد. بخشی از این اختلاط و امتزاج، تحت عنوان «اشعار سرگردان» قابل مطالعه است. گاهی یک شعر در منابع مختلف به اسم چند شاعر، شهرت پیدا میکند. گاه به دلیل همنامی شاعران، اشعار آنها با هم قاطی میشود؛ مثل اثیر اخسیکتی و اثیر اومانی، ظهیر فاریابی و ظهیر اصفهانی. گاهی تشابه لحن و زبان و سبک اشعار دو یا چند شاعر که معمولاً در یک دوره زندگی میکنند، باعث این اختلاط میشود؛ مثل بعضی غزلهای مشترک حافظ و حیدر شیرازی، سعدی و اوحدی مراغی. بعضی از این اشتباهات، ناشی از بی دقتی و لغزش کاتبان نسخههای خطی یا مصححین دواوین شعراست.
بخشی از این اختلاطها، در قالب رباعی رخ میدهد و اصولاً این قالب آمادگی زیادی برای سرگردان شدن دارد! من در چند مقاله، موضوع اختلاط رباعیات شاعران را بررسی کردهام. راه یافتن رباعیات مؤمن یزدی به دیوان صامت اصفهانی، نقل رباعیات رضی نیشابوری در دیوان امامی هروی و قاطی شدن بعضی رباعیات امامی هروی و سراجالدین قمری و فخری هروی با فخرالدین خطاط هروی از جملۀ این بررسیهاست.
هفته گذشته هنگام بررسی دوبارۀ دیوان نرگسی ابهری، متوجه شدم که در رباعیات او ایرادی وجود دارد! نامربوط بودن رباعیات منقول در دیوان نرگسی با شیوۀ شاعری او از یک طرف، و آشنایی قبلی با یکی از آن رباعیات باعث شد که متوجه این ایراد بشوم.
نرگسی ابهری (۸۷۸ – ۹۳۸ ق) از شاعران متوسط قرن نهم و دهم هجری است و از خوش اقبالی اوست که دیوان کم حجمش موجود است و به چاپ هم رسیده است. او شاعری غزلسراست و حدود ۳۰۰ غزل در دیوانش هست. دیوان نرگسی ابهری به همت حمیدرضا قلیچ خانی تصحیح و در سال ۱۳۷۶ توسط انتشارات روزنه چاپ شده است. تصحیح دیوان، بر مبنای پنج دستنویس صورت گرفته و دو نسخه از کتابخانۀ ملک و دانشگاه تهران، بیشتر مورد رجوع پژوهشگر بوده است. دیوان چاپی، چهار رباعی دارد (ص ۱۴۲) که هیچ کدام از نرگسی نیست:
در راه تو گوشم از خبر باز افتاد
در وصل تو چشمم از نظر باز افتاد
چون خوی ترا به سر نیفتاد دلم
از پای در آمد و به سر باز افتاد.
..
آنجا که قضا رهزن حال تو شود
گر خانه حصار است، وبال تو شود
چون رحمت حق صورت حال تو شود
صحرای گشاده حصن مال تو شود.
..
بر فرق من آتش تو فشانی و دلم
بر رهگذر غم تو نشانی و دلم
از جور تو جان رفت، تو مانی و دلم
من ترک تو گفتهام، تو دانی و دلم!
..
کردم به قمار دل دو عالم به گرو
تن نیز به دستخون سپردم به گرو
مانده همه و نمانده چیزی با من
من ماندم و نیم جان و یک دم به گرو.
یادم بود که رباعی سوم را در دیوان شاعران قدیم خوانده بودم. با کمی جستجو متوجه شدم که هر چهار رباعی در دیوان خاقانی جای دارد (ص ۷۱۵، ۷۱۴، ۷۲۶، ۷۳۳). این رباعیات، در نسخههای قدیمی دیوان خاقانی، از جمله دستنویس کتابخانۀ موزۀ بریتانیا که در ۶۶۴ ق کتابت شده، هست و نمیتواند به هیچ وجه از نرگسی باشد.
رد این چهار رباعی را که در دیوان نرگسی گرفتم، متوجه شدم هر چهار رباعی از دستنویس شمارۀ ۴۱۰۱ دانشگاه تهران به دیوان چاپی راه یافته است و نسخ دیگر، فاقد این رباعیات هستند. این دستنویس، نگاشته حسینعلی باستانی راد در ۱۳۲۲ شمسی است و کاتب، آن را از روی دو نسخۀ دیگر برای کتابخانه شخصی خود کتابت کرده است. آن چنان که از مقدمۀ کتاب بر میآید، رباعی سوم در دستنویس شمارۀ ۴۰۶۲ دانشگاه تهران هم هست (دیوان نرگسی ابهری، مقدمه، ۳۱). این دستنویس در سال ۹۷۶ ق کتابت شده است و مصحح نتوانسته از آن در تصحیح خود بهره ببرد. اما مشخصات اول و آخر نسخه را گویا از روی فهرست دانشگاه آورده است. نسخه، با رباعی سوم به پایان میرسد. بنابر این، مشخص میشود نسخههایی از دیوان نرگسی ابهری بوده که در آنها، چهار رباعی خاقانی، به خطا، به ابهری نسبت یافته است. یادآوری این خطا، شاید به کار پژوهشگران تاریخ رباعی بیاید و از روند اختلاط رباعیات مطلع گردند.
اما تصویر دستنویسی از دیوان نرگسی ابهری در اختیار من است که در ۹۵۹ ق، حدود دو دهه بعد از حیات شاعر، کتابت شده و در آن ۲۳ رباعی موجود است که در نسخۀ چاپی نیست. این رباعیات را من به امید خدا در دفتر دوم «جُنگ رباعی» خواهم آورد. یک فقره از آن رباعیات را که به طرز رباعیات خیام است، در پی میآورم:
یارب! غرض از قالب فرسوده چه بود؟
وز پرورش جان غم اندوده چه بود؟
ازآْمدن و رفتن خود حیرانم
کین آمدن و رفتن بیهوده چه بود؟
..
#خاقانی
"چهار خطی"
https://telegram.me/Xatt4
Telegram
چهار خطی
رباعی فارسی، به روایت: سید علی میرافضلی
(این صفحه روز پنجشنبه نوزدهم آذر هزار و سیصد و نود و چهار شمسی راهاندازی شده است.)
(این صفحه روز پنجشنبه نوزدهم آذر هزار و سیصد و نود و چهار شمسی راهاندازی شده است.)
Forwarded from نور سیاه
یک رباعی دم مرگ
شعر در زندگی و مرگ ما حاضر است. یکی از مباحث جذاب ادبی، شعرهایی است که در دم مرگ سروده شده است. شاعر آن شعر را گفته و بر لبان مرگ بوسه زده و خفته است. سیروس شمیسا(1) و سیدعلی میرافضلی(2) برخی رباعیاتی را که در دم مرگ گفته شده، گردآوردهاند. یک رباعی هم من دیدم که میتواند ذیل خردی بر تتبعات این محققان باشد.
یکی از هولناکترین و تراژیکترین صحنههای ایلغار مغولان در مسجد بخارا اتفاق افتاد...
«چنگيز، متوجه بخارا شد و به دروازه قلعه نزول فرمود... معارف شهر بخارا، به نزدیک چنگيزخان رفتند و چنگيزخان به مطالعه حصار و شهر در اندرون آمد، و در مسجد جامع راند و در پيش مقصوره بايستاد و پسر او تولي پياده شده و بر بالاي منبر برآمد. چنگيزخان پرسيد كه «سرای سلطان است؟» گفتند: «خانه يزدان است». او نيز از اسب فرو آمد و بر دو سه پايه منبر برآمد و فرمود كه صحرا از علف خالي است؛ اسبان را شكم پر كنند. انبارها كه در شهر بود گشاده كردند و غله میكشيدند و صناديق مصاحف [ قرآن] به ميان صحن مسجد میآوردند و مصاحف را در دست و پای میانداختند و صندوقها را آخور اسبان مي ساختند و كاسات نبيذ پياپی كرده و مغنيات شهری را حاضر آورده تا سماع و رقص میكردند و مغولان، بر اصول غنای خويش، آوازها بركشيده. و ائمه و مشایخ و سادات و مجتهدان عصر بر طویله آخورسالاران به محافظت ستوران قیام نموده و امتثال حکم آن قوم را التزام کرده. بعد از یک دو ساعت چنگیزخان بر عزیمت مراجعت با بارگاه برخاست و جماعتی که آنجا بودند روان می شدند و اوراق قرآن در میان قاذورات لگدکوب اقدام و قوایم گشته ، در اين حالت، امير امام جلالالدين علي بن الحسن الرندي، كه مقدم و مقتداي سادات ماوراءالنهر بود و در زهد و ورع مشاراليه، روي به امام ركنالدين امامزاده، كه از افاضل علماي عالم بود، آورد و گفت: «مولانا، چه حالت است، اينكه مي بينم، به بيداري است يارب يا به خواب؟!» مولانا امامزاده گفت: «خاموش باش، باد بينيازی خداوند است كه مي وزد. سامان سخن گفتن نيست!»
چون چنگيزخان از شهر بيرون آمد، به مصلای عيد رفت و به منبر برآمد و عامه شهر را حاضر كرده بودند. خطبه سخن، بعد از تقرير… در آن آغاز نهاد كه «اي قوم بدانيد كه شما گناههای بزرگ كردهايد و "اين گناههای بزرگ، بزرگان شما كردهاند" از من بپرسيد كه اين سخن، به چه دليل مي گويم. سبب آنكه من عذاب خدايم، اگر شما گناههای بزرگ نكردتی، خدای، چون من عذاب را به سر شما نفرستادی»(3).
این ركنالدين امامزاده طبق نظر درست علامه قزوینی (4)همان ركنالدين مسعود بن محمد امامزاده است. عوفی او را از مشایخ خود خوانده و ذکر و شعرش را در لبابالالباب آورده است (5). در نزههالعقول فی لطائفالفصول هم حکایتی از این «ركنالدين امامزاده مفتی» نقل شده (5). فقیه بوده و مجلس وعظ داشت و در شریعت صاحب تصانیف مقبول بود. قصه یوسف را املاء کرده بود و به پایان نرسانیده بود که در واقعه مغول کشته شد. عوفی سه رباعی و یک قطعه خوب از او آورده است.
در طبقات ناصری اطلاع مفیدی هست که مطالب تاریخ جهانگشا را تکمیل میکند:
« چنین روایتکردهاند که امام ركنالدين امامزاده رحمهالله در وقتی که او را شهید میکردند، این رباعی میگفت:
گفتم که دلم؟ گفت که خونکرده ماست
گفتم جانم؟ گفت که در پرده ماست
گفتم که سگ کوی تو در ما افتاد (7)
گفتا مزن این دم که فراکرده ماست» (8).
همان تلقی عارفانه از حمله مغول که در مسجد بخارا گفت در این رباعی هست. چنگیز را سگ کوی معشوق میبیند که به خواست و تحریک معشوق در مردم افتاده است. پاسخ معشوق: گفتا مزن این دم... همان که در مسجد گفت: خاموش باش، باد بينيازی خداوند است كه مي وزد. سامان سخن گفتن نيست...
این رباعی از کیست؟ نمی دانم و به نام کس دیگر ندیده ام. شاید از ركنالدين باشد.
🔺🔺🔺
جستجویی نکرده ام اما چند رباعی دیگر دیدهام که به سیاق سؤال و جواب « گفتم که دلم گفت که...» آغاز شده است. لابد در یادداشتهای دوستان رباعی شناس موارد بیشتری یافت می شود:
گفتم که دلم گفت پریشان باشد...(9)
گفتم که دلم، گفت: کبابی کم گیر...(10)
گفتم که دلم، گفت که پرخون کنمش...(11)
پانوشت
1.سیر رباعی در شعر فارسی،چاپ سوم،صص269-271
2. کتاب چهارخطی، سخن،صص33-38.
3. تاریخ جهانگشای جوینی ، ج ۱ ، صص ۸۰-۸۱.
4. لبابالالباب عوفی، لیدن،ج1،ص339.
5. همان، ج1،صص181-182.
6. نزههالعقول، محمد بن محمد عوفی، چاپ ایرج افشار و بشری،ص110.
7. ضبط مختار بر مبنای نسخه بدل است. متن: افتاده ماست.
8. طبقات ناصری، حبیبی،ج1،صص311-312.
9. دیوان رباعیات اوحدالدین کرمانی، ابومحجوب،ص280.
10. مقالات شمس، موحد، ج1 ،ص337
11. همان،ج1،ص338.
https://t.me/n00re30yah
شعر در زندگی و مرگ ما حاضر است. یکی از مباحث جذاب ادبی، شعرهایی است که در دم مرگ سروده شده است. شاعر آن شعر را گفته و بر لبان مرگ بوسه زده و خفته است. سیروس شمیسا(1) و سیدعلی میرافضلی(2) برخی رباعیاتی را که در دم مرگ گفته شده، گردآوردهاند. یک رباعی هم من دیدم که میتواند ذیل خردی بر تتبعات این محققان باشد.
یکی از هولناکترین و تراژیکترین صحنههای ایلغار مغولان در مسجد بخارا اتفاق افتاد...
«چنگيز، متوجه بخارا شد و به دروازه قلعه نزول فرمود... معارف شهر بخارا، به نزدیک چنگيزخان رفتند و چنگيزخان به مطالعه حصار و شهر در اندرون آمد، و در مسجد جامع راند و در پيش مقصوره بايستاد و پسر او تولي پياده شده و بر بالاي منبر برآمد. چنگيزخان پرسيد كه «سرای سلطان است؟» گفتند: «خانه يزدان است». او نيز از اسب فرو آمد و بر دو سه پايه منبر برآمد و فرمود كه صحرا از علف خالي است؛ اسبان را شكم پر كنند. انبارها كه در شهر بود گشاده كردند و غله میكشيدند و صناديق مصاحف [ قرآن] به ميان صحن مسجد میآوردند و مصاحف را در دست و پای میانداختند و صندوقها را آخور اسبان مي ساختند و كاسات نبيذ پياپی كرده و مغنيات شهری را حاضر آورده تا سماع و رقص میكردند و مغولان، بر اصول غنای خويش، آوازها بركشيده. و ائمه و مشایخ و سادات و مجتهدان عصر بر طویله آخورسالاران به محافظت ستوران قیام نموده و امتثال حکم آن قوم را التزام کرده. بعد از یک دو ساعت چنگیزخان بر عزیمت مراجعت با بارگاه برخاست و جماعتی که آنجا بودند روان می شدند و اوراق قرآن در میان قاذورات لگدکوب اقدام و قوایم گشته ، در اين حالت، امير امام جلالالدين علي بن الحسن الرندي، كه مقدم و مقتداي سادات ماوراءالنهر بود و در زهد و ورع مشاراليه، روي به امام ركنالدين امامزاده، كه از افاضل علماي عالم بود، آورد و گفت: «مولانا، چه حالت است، اينكه مي بينم، به بيداري است يارب يا به خواب؟!» مولانا امامزاده گفت: «خاموش باش، باد بينيازی خداوند است كه مي وزد. سامان سخن گفتن نيست!»
چون چنگيزخان از شهر بيرون آمد، به مصلای عيد رفت و به منبر برآمد و عامه شهر را حاضر كرده بودند. خطبه سخن، بعد از تقرير… در آن آغاز نهاد كه «اي قوم بدانيد كه شما گناههای بزرگ كردهايد و "اين گناههای بزرگ، بزرگان شما كردهاند" از من بپرسيد كه اين سخن، به چه دليل مي گويم. سبب آنكه من عذاب خدايم، اگر شما گناههای بزرگ نكردتی، خدای، چون من عذاب را به سر شما نفرستادی»(3).
این ركنالدين امامزاده طبق نظر درست علامه قزوینی (4)همان ركنالدين مسعود بن محمد امامزاده است. عوفی او را از مشایخ خود خوانده و ذکر و شعرش را در لبابالالباب آورده است (5). در نزههالعقول فی لطائفالفصول هم حکایتی از این «ركنالدين امامزاده مفتی» نقل شده (5). فقیه بوده و مجلس وعظ داشت و در شریعت صاحب تصانیف مقبول بود. قصه یوسف را املاء کرده بود و به پایان نرسانیده بود که در واقعه مغول کشته شد. عوفی سه رباعی و یک قطعه خوب از او آورده است.
در طبقات ناصری اطلاع مفیدی هست که مطالب تاریخ جهانگشا را تکمیل میکند:
« چنین روایتکردهاند که امام ركنالدين امامزاده رحمهالله در وقتی که او را شهید میکردند، این رباعی میگفت:
گفتم که دلم؟ گفت که خونکرده ماست
گفتم جانم؟ گفت که در پرده ماست
گفتم که سگ کوی تو در ما افتاد (7)
گفتا مزن این دم که فراکرده ماست» (8).
همان تلقی عارفانه از حمله مغول که در مسجد بخارا گفت در این رباعی هست. چنگیز را سگ کوی معشوق میبیند که به خواست و تحریک معشوق در مردم افتاده است. پاسخ معشوق: گفتا مزن این دم... همان که در مسجد گفت: خاموش باش، باد بينيازی خداوند است كه مي وزد. سامان سخن گفتن نيست...
این رباعی از کیست؟ نمی دانم و به نام کس دیگر ندیده ام. شاید از ركنالدين باشد.
🔺🔺🔺
جستجویی نکرده ام اما چند رباعی دیگر دیدهام که به سیاق سؤال و جواب « گفتم که دلم گفت که...» آغاز شده است. لابد در یادداشتهای دوستان رباعی شناس موارد بیشتری یافت می شود:
گفتم که دلم گفت پریشان باشد...(9)
گفتم که دلم، گفت: کبابی کم گیر...(10)
گفتم که دلم، گفت که پرخون کنمش...(11)
پانوشت
1.سیر رباعی در شعر فارسی،چاپ سوم،صص269-271
2. کتاب چهارخطی، سخن،صص33-38.
3. تاریخ جهانگشای جوینی ، ج ۱ ، صص ۸۰-۸۱.
4. لبابالالباب عوفی، لیدن،ج1،ص339.
5. همان، ج1،صص181-182.
6. نزههالعقول، محمد بن محمد عوفی، چاپ ایرج افشار و بشری،ص110.
7. ضبط مختار بر مبنای نسخه بدل است. متن: افتاده ماست.
8. طبقات ناصری، حبیبی،ج1،صص311-312.
9. دیوان رباعیات اوحدالدین کرمانی، ابومحجوب،ص280.
10. مقالات شمس، موحد، ج1 ،ص337
11. همان،ج1،ص338.
https://t.me/n00re30yah
Telegram
نور سیاه
یادداشتهای ایرانشناسی میلاد عظیمی
@MilaadAzimi
@MilaadAzimi
◙ کانال رباعیات صفربیگی
جلیل صفربیگی، در کنار بیژن ارژن و ایرج زبردست، از رباعی سرایان اثرگذار دو دهۀ اخیر است.
مجموعه رباعی «ربایی»، آخرین اثر اوست که نشر چشمه منتشر کرده است. صفربیگی، بعد از مدتها خاموشی، اخیراً صفحهای برای انتشار رباعیاتش در تلگرام گشوده است. یکی از رباعیات این صفحه را به اشتراک میگذارم.
●●
"چهار خطی"
https://telegram.me/Xatt4
جلیل صفربیگی، در کنار بیژن ارژن و ایرج زبردست، از رباعی سرایان اثرگذار دو دهۀ اخیر است.
مجموعه رباعی «ربایی»، آخرین اثر اوست که نشر چشمه منتشر کرده است. صفربیگی، بعد از مدتها خاموشی، اخیراً صفحهای برای انتشار رباعیاتش در تلگرام گشوده است. یکی از رباعیات این صفحه را به اشتراک میگذارم.
●●
"چهار خطی"
https://telegram.me/Xatt4
Telegram
چهار خطی
رباعی فارسی، به روایت: سید علی میرافضلی
(این صفحه روز پنجشنبه نوزدهم آذر هزار و سیصد و نود و چهار شمسی راهاندازی شده است.)
(این صفحه روز پنجشنبه نوزدهم آذر هزار و سیصد و نود و چهار شمسی راهاندازی شده است.)
Forwarded from اوراق پریشان-رضا ضیاء
خیام یا اهلی شیرازی
ساقی! غم من بلند آوازه شدهست سرمستی من برون ز اندازه شدهست
با مویِ سفید سرخوشم کز خطِ تو پیرانهسرم بهارِ دل تازه شدهست
این رباعی در چاپهای متعارفِ خیام، فقط در هدایت آمده و در دیگر طبع ها نیست. گویا به تأثیر از او، شاملو هم آن را به اسمِ خیام روایت کرده و بیتِ دومِ را «کز می تو» خواندهاند (در هدایت هم همین صورتِ غلط آمده است). در صورتی که شعر از اهلیشیرازی است(دیوانِ اهلی شیرازی، ص 656) و صورتِ صحیح همان است که آوردهایم و با ضبطِ دیوانِ او هم مطابق است و تناسبِ «موی سفید» و «خط» مؤید اصالتِ آن است. گویا بعدها به دلیلِ نفهمیدنِ معنیِ «خط» (موی رسته بر چهره و ...) و نیز تناسبِ با «ساقی» آن را به «می» تغییر دادهاند.
(چاپ شده در اعتماد)
ساقی! غم من بلند آوازه شدهست سرمستی من برون ز اندازه شدهست
با مویِ سفید سرخوشم کز خطِ تو پیرانهسرم بهارِ دل تازه شدهست
این رباعی در چاپهای متعارفِ خیام، فقط در هدایت آمده و در دیگر طبع ها نیست. گویا به تأثیر از او، شاملو هم آن را به اسمِ خیام روایت کرده و بیتِ دومِ را «کز می تو» خواندهاند (در هدایت هم همین صورتِ غلط آمده است). در صورتی که شعر از اهلیشیرازی است(دیوانِ اهلی شیرازی، ص 656) و صورتِ صحیح همان است که آوردهایم و با ضبطِ دیوانِ او هم مطابق است و تناسبِ «موی سفید» و «خط» مؤید اصالتِ آن است. گویا بعدها به دلیلِ نفهمیدنِ معنیِ «خط» (موی رسته بر چهره و ...) و نیز تناسبِ با «ساقی» آن را به «می» تغییر دادهاند.
(چاپ شده در اعتماد)
Forwarded from ناخواناخوانی
#رباعیخوانی
> مگذار که آفتاب، «آفتابه» شود!
> مجتبی احمدی
•
[چند «رباعی» از یک ویراستارِ نسبتاً عاشق، که هم «زبان فارسی» را دوست میدارد و هم «تو» را./ این رباعیها پیشکش میشود به یاد و خاطرۀ زندهیاد «مجتبی عبداللهنژاد» و دغدغههای عاشقانهاش برای زبان فارسی.]
•
پدرم –که «خداش در همهحال از بلا نگه دارد»- حافظهای سرشار از ضربالمثلهای شیرین فارسی دارد. یکبار، ضربالمثلی را بهکار برد که برایم تازگی داشت؛ «همهچیزش به نوا/ نوبتِ انگشترِ پا!»؛ یعنی طرف، همهچیزش جفتوجور است و اوضاعش بسامان، حالا وقتِ تهیۀ انگشتر برای انگشتِ پاست! کنایه از اینکه طرف، کلّی مشکل و معضل بزرگ و مهم دارد اما انگار نه انگار، و دغدغهاش شده یک چیزِ کوچکِ بیاهمیت.
شاید بعضیها هم وقتی ببینند که یکی دغدغۀ «زبان فارسی» و «درستنویسی» و املا و انشای مردم را دارد، بگویند: «همهچیزش به نوا/ نوبتِ انگشتر پا!» یعنی اینهمه گرفتاری و مشکل و معضل ملی، از گرانی و بیکاری و فساد تا غیره، را نمیبیند و گیر داده به چگونه گفتن و چطور نوشتنِ خلقالله! اما باور کنیم که «زبان فارسی» مهم است.
•
•
#جان_پدرت !
کم پُرغلط و دریوری حرف بزن!
با لفظِ خوشآهنگِ دَری حرف بزن!
جان پدرت، زبانِ ما «فارسی» است
با من به زبانِ مادری حرف بزن!
•
#آفتابه_سوزان !
تا کی به غلط، خوابِ تو هی «خوابه» شود؟
جورابِ تو با «هکسره»، «جورابه» شود؟
اینها به درک! ولی به خورشید قسم!
مگذار که آفتاب، «آفتابه» شود! *
•
#خواهش_میکنم
ای جان من! ای عزیز من! ننویسی...
ای لاله و یاس و نسترن! ننویسی...
با من به زبان فارسی صحبت کن!
خواهشمندم که «خواهشاً» ننویسی!
•
#پیشنهاد_بیشرمانه !
تا بیشتر از این نشوم مات، نگو!
محبوبِ عزیز! جانِ بابات نگو!
جانم! «الف» و «ت» مالِ جمعِ عربیاست
ای فارسِ من! «پیشنهادات» نگو!
•
#بسه_دیگه !
کَشتیم به گِل نشست، ننویس عزیز!
بابا کمرم شکست، ننویس عزیز!
از فرقِ میانِ «است» و «هست» آگاهی؟
هی «هست» بهجای «است» ننویس عزیز!
•
#توقع_بجا
خواهم که در آغوش کشم آن قَد را
آن ماهترین ملاحتِ ممتد را
اما قبلش توقّعِ من این است:
ننویس بهجای «است»، «میباشد» را
•
#گاهی_نگاهی
کی گفته لجوج باش و انصاف نده؟!
یا گوش به حرفِ ساده و صاف نده؟!
«گاهاً» غلط است؛ چشم واکن گاهی!
این «گافِ» قشنگ را ببین، گاف نده!
•
#افتادن
آنسان که نباید و نشاید ننویس!
ای خوب! بیا و اینقدَر بد ننویس!
از چشمِ من ایکاش نیفتی!... افتاد؟
هی جای «بیفتد»، تو «بیوفتد» ننویس!
•
#عین_اطمینان !
هرچند که داد ظاهراً دست، نبود
او بر سرِ عهدی که خودش بست، نبود
گفتم که: ببین! تو مطمئنی آیا؟
با «عین» نوشت «مطمعن» است!... نبود
•
#به_من_بگو_چرا
یکعدّه همیشه «ب» نوشتند «به» را
یکعدّه هماره «ک» نوشتند «که» را
گفتم که: چرا؟ چرا غلط؟! «ـه» پس کو؟!
دیدم که به خنده «چ» نوشتند «چه» را!
•
(* بر اشکال وزنیِ این مصراع واقفم.)
•
#چارانههای_بهناچاری
#رباعی #زبان_فارسی
#هفتهنامه_کرگدن
#مجتبی_احمدی
•
[منتشرشده در هفتهنامۀ «کرگدن»، شمارۀ نودویکم، سیام تیرماهِ نودوهفت]
•
• @NaaKhaaNaa
> مگذار که آفتاب، «آفتابه» شود!
> مجتبی احمدی
•
[چند «رباعی» از یک ویراستارِ نسبتاً عاشق، که هم «زبان فارسی» را دوست میدارد و هم «تو» را./ این رباعیها پیشکش میشود به یاد و خاطرۀ زندهیاد «مجتبی عبداللهنژاد» و دغدغههای عاشقانهاش برای زبان فارسی.]
•
پدرم –که «خداش در همهحال از بلا نگه دارد»- حافظهای سرشار از ضربالمثلهای شیرین فارسی دارد. یکبار، ضربالمثلی را بهکار برد که برایم تازگی داشت؛ «همهچیزش به نوا/ نوبتِ انگشترِ پا!»؛ یعنی طرف، همهچیزش جفتوجور است و اوضاعش بسامان، حالا وقتِ تهیۀ انگشتر برای انگشتِ پاست! کنایه از اینکه طرف، کلّی مشکل و معضل بزرگ و مهم دارد اما انگار نه انگار، و دغدغهاش شده یک چیزِ کوچکِ بیاهمیت.
شاید بعضیها هم وقتی ببینند که یکی دغدغۀ «زبان فارسی» و «درستنویسی» و املا و انشای مردم را دارد، بگویند: «همهچیزش به نوا/ نوبتِ انگشتر پا!» یعنی اینهمه گرفتاری و مشکل و معضل ملی، از گرانی و بیکاری و فساد تا غیره، را نمیبیند و گیر داده به چگونه گفتن و چطور نوشتنِ خلقالله! اما باور کنیم که «زبان فارسی» مهم است.
•
•
#جان_پدرت !
کم پُرغلط و دریوری حرف بزن!
با لفظِ خوشآهنگِ دَری حرف بزن!
جان پدرت، زبانِ ما «فارسی» است
با من به زبانِ مادری حرف بزن!
•
#آفتابه_سوزان !
تا کی به غلط، خوابِ تو هی «خوابه» شود؟
جورابِ تو با «هکسره»، «جورابه» شود؟
اینها به درک! ولی به خورشید قسم!
مگذار که آفتاب، «آفتابه» شود! *
•
#خواهش_میکنم
ای جان من! ای عزیز من! ننویسی...
ای لاله و یاس و نسترن! ننویسی...
با من به زبان فارسی صحبت کن!
خواهشمندم که «خواهشاً» ننویسی!
•
#پیشنهاد_بیشرمانه !
تا بیشتر از این نشوم مات، نگو!
محبوبِ عزیز! جانِ بابات نگو!
جانم! «الف» و «ت» مالِ جمعِ عربیاست
ای فارسِ من! «پیشنهادات» نگو!
•
#بسه_دیگه !
کَشتیم به گِل نشست، ننویس عزیز!
بابا کمرم شکست، ننویس عزیز!
از فرقِ میانِ «است» و «هست» آگاهی؟
هی «هست» بهجای «است» ننویس عزیز!
•
#توقع_بجا
خواهم که در آغوش کشم آن قَد را
آن ماهترین ملاحتِ ممتد را
اما قبلش توقّعِ من این است:
ننویس بهجای «است»، «میباشد» را
•
#گاهی_نگاهی
کی گفته لجوج باش و انصاف نده؟!
یا گوش به حرفِ ساده و صاف نده؟!
«گاهاً» غلط است؛ چشم واکن گاهی!
این «گافِ» قشنگ را ببین، گاف نده!
•
#افتادن
آنسان که نباید و نشاید ننویس!
ای خوب! بیا و اینقدَر بد ننویس!
از چشمِ من ایکاش نیفتی!... افتاد؟
هی جای «بیفتد»، تو «بیوفتد» ننویس!
•
#عین_اطمینان !
هرچند که داد ظاهراً دست، نبود
او بر سرِ عهدی که خودش بست، نبود
گفتم که: ببین! تو مطمئنی آیا؟
با «عین» نوشت «مطمعن» است!... نبود
•
#به_من_بگو_چرا
یکعدّه همیشه «ب» نوشتند «به» را
یکعدّه هماره «ک» نوشتند «که» را
گفتم که: چرا؟ چرا غلط؟! «ـه» پس کو؟!
دیدم که به خنده «چ» نوشتند «چه» را!
•
(* بر اشکال وزنیِ این مصراع واقفم.)
•
#چارانههای_بهناچاری
#رباعی #زبان_فارسی
#هفتهنامه_کرگدن
#مجتبی_احمدی
•
[منتشرشده در هفتهنامۀ «کرگدن»، شمارۀ نودویکم، سیام تیرماهِ نودوهفت]
•
• @NaaKhaaNaa
Forwarded from مجید نعمتالهی(جامعه،رسانه،هنر و ادبیات)
🔸🔸🔸🔸
باید که از این مکان فراتر برویم
با حفظ اصول، باید از در برویم
این قدر مرا اسیر این کافه نکن
کافیست که یک روز به محضر برویم
▫▫▫▫▫
هم قلب ترکخوردهی من مست شماست
هم کنترل تِلویزیون دست شماست
یک دکمه به انفجار قلبم مانده
این دکمه فقط منتظر شست شماست
▫▫▫▫▫
اینجا سخنی برای گفتنها نیست
آرامشی از نوع شکفتنها نیست
در گوشهی تنهایی خود بودم که
پیغام رسید: «هیچکس تنها نیست»
▫▫▫▫▫
بر قشر جوان، فشار بالا رفته
البته که انتظار بالا رفته
گفتند که ازدواج آسان شده است
گفتیم ولی دلار بالا رفته!
▫▫▫▫▫
ابروی کمانتان ز نوع قجریست
تیرِ مژه هم داری و گویا خطریست!
من فوق لیسانس «هوش مصنوعی»ام و
انگار که رشتهی شما «هوشبری» است
🔻محمدجواد واعظ
http://s6.uplod.ir/i/00930/gbscqd8c7t1h.jpg
باید که از این مکان فراتر برویم
با حفظ اصول، باید از در برویم
این قدر مرا اسیر این کافه نکن
کافیست که یک روز به محضر برویم
▫▫▫▫▫
هم قلب ترکخوردهی من مست شماست
هم کنترل تِلویزیون دست شماست
یک دکمه به انفجار قلبم مانده
این دکمه فقط منتظر شست شماست
▫▫▫▫▫
اینجا سخنی برای گفتنها نیست
آرامشی از نوع شکفتنها نیست
در گوشهی تنهایی خود بودم که
پیغام رسید: «هیچکس تنها نیست»
▫▫▫▫▫
بر قشر جوان، فشار بالا رفته
البته که انتظار بالا رفته
گفتند که ازدواج آسان شده است
گفتیم ولی دلار بالا رفته!
▫▫▫▫▫
ابروی کمانتان ز نوع قجریست
تیرِ مژه هم داری و گویا خطریست!
من فوق لیسانس «هوش مصنوعی»ام و
انگار که رشتهی شما «هوشبری» است
🔻محمدجواد واعظ
http://s6.uplod.ir/i/00930/gbscqd8c7t1h.jpg
■ «جُنگ رباعی» در سی و چهارمین جایزۀ کتاب سال
ایسنا:
از شایستههای تقدیر سی و چهارمین دوره جایزه کتاب سال جمهوری اسلامی ایران، طی مراسمی تجلیل شد.
https://www.isna.ir/news/97050100633
●
"چهار خطی"
ایسنا:
از شایستههای تقدیر سی و چهارمین دوره جایزه کتاب سال جمهوری اسلامی ایران، طی مراسمی تجلیل شد.
https://www.isna.ir/news/97050100633
●
"چهار خطی"
▫️یک توضیح ضروری در مورد مطلب قبلی:
مراسمی که دوشنبه پیش برگزار شد، همان طور که در عنوان خبر آمده، مراسم تجلیل از شایستگان تقدیر در سی و چهارمین دورۀ جایزۀ کتاب سال بود. به عبارت روشنتر، کتاب سال یک تعداد برگزیده دارد و یک تعداد هم شایستۀ تقدیر. در مراسم کتاب سال ۹۵، «جُنگ رباعی» جزو نامزدهای دریافت جایزۀ کتاب سال بود که اگر اشتباه نکنم در رشتۀ تصحیح متون جایزه کتاب سال به هیچ کتابی تعلق نگرفت و در نهایت «جُنگ رباعی» شایستۀ تقدیر شناخته شد.
مراسم کتاب سال بهمن ماه ۹۵ برگزار شد و قرار بود مراسم شایستگاه تقدیر، در هفته کتاب (آبان ماه ۹۶) برگزار شود که با چند ماه تأخیر روز دوشنبه گذشته برگزار شد و بنده به دلیل مسافرت، توفیق حضور در این مراسم را نداشتم.
این توضیح را از آن جهت ضروری دانستم که بعضی از دوستان و بعضی از کانالهای خبری به گونهای خبر را منعکس کردهاند که گویی جایزۀ کتاب سال به کتاب من تعلق گرفته است. امیدوارم این توضیح در رفع اشتباه این عزیزان کافی باشد.
مراسمی که دوشنبه پیش برگزار شد، همان طور که در عنوان خبر آمده، مراسم تجلیل از شایستگان تقدیر در سی و چهارمین دورۀ جایزۀ کتاب سال بود. به عبارت روشنتر، کتاب سال یک تعداد برگزیده دارد و یک تعداد هم شایستۀ تقدیر. در مراسم کتاب سال ۹۵، «جُنگ رباعی» جزو نامزدهای دریافت جایزۀ کتاب سال بود که اگر اشتباه نکنم در رشتۀ تصحیح متون جایزه کتاب سال به هیچ کتابی تعلق نگرفت و در نهایت «جُنگ رباعی» شایستۀ تقدیر شناخته شد.
مراسم کتاب سال بهمن ماه ۹۵ برگزار شد و قرار بود مراسم شایستگاه تقدیر، در هفته کتاب (آبان ماه ۹۶) برگزار شود که با چند ماه تأخیر روز دوشنبه گذشته برگزار شد و بنده به دلیل مسافرت، توفیق حضور در این مراسم را نداشتم.
این توضیح را از آن جهت ضروری دانستم که بعضی از دوستان و بعضی از کانالهای خبری به گونهای خبر را منعکس کردهاند که گویی جایزۀ کتاب سال به کتاب من تعلق گرفته است. امیدوارم این توضیح در رفع اشتباه این عزیزان کافی باشد.
◙ کباب دل درویش و عبرت زمانه
ظالم که کباب از دل درویش خورَد
چون در نگری، ز پهلوی خویش خورَد
دنیا عسل است، آنکه از او بیش خورَد
خون افزاید، تب آورد، نیش خورَد!
محیی الدین محمد یحیی نیشابوری
(در گذشتۀ ۵۴۸ ق)
●
رباعی بالا را محمد عوفی به نام «الصدر الامام الاجل محیی الدین یحیی بن محمد بن یحیی» آورده (لباب الالباب، ۱۹۱) و جز مقداری تعارف و تعریف، و پنج رباعی و یک قطعه چیزی از احوال و آثار این شخص به دست نداده است. به نوشتۀ محمد قزوینی در تعلیقات لباب الباب، نام درست او امام محیی الدین محمد یحیی نیشابوری است. وی از دانشمندان بزرگ زمان خود بود و چون در فتنۀ غز فتوا بر وجوب محاربۀ ایشان داده بود، طایفۀ غز پس از فتح نیشابور (به سال ۵۵۰ ق)، دهان او را از خاک بیاکندند تا کشته شد. شاعران عرب و عجم در مرگ او مرثیههای فراوان دارند و مراثی خاقانی مشهور است (همانجا، ۶۰۹). راوندی، تاریخ هجوم غز را اواخر سال ۵۴۸ ق دانسته و نوشته است: «چون نماز شام غزان از شهر بیرون رفتندی و مردم بیامدندی تا غزان چه کردهاند و چه بُرده؛ و در شمار نیاید که در این چند روز چند هزار آدمی به قتل آمد! جایی که مثل محمد یحیی که سرور ائمۀ عراق و خوراسان بود و پیشوای علما، ایشان را به شکنجه بکشتند، بر کسی دیگر چه ابقا رود؟ و خاقانی در مرثیه میگوید:
در دولت محمد مرسل نداشت کس
فاضلتر از محمد یحیی قبای خاک
آن کرد روز تهلکه دندان فدای سنگ
وین کرد روز قتل دهان را فدای خاک»
(راحة الصدور، ۱۸۱).
صفدی، محمد یحیی را شاگرد غزالی بر شمرده و مرگش را به سال ۵۴۸ ق ثبت کرده؛ و سمعانی تاریخ این واقعه را ۵۴۹ ق نوشته است (همانجا، تعلیقات مصحح، ۴۸۳).
آنچه در روایت راوندی، آموزنده است آن است که حملۀ غز حاصل بی تدبیری مؤید الملک بود و در وصف بیلیاقتی او گوید: مملکت اراذل، هلاک افاضل بُوَد! جالب اینجاست که بعد از غارت غز، مردم شهر به سبب کینههای قدیمی، آتش در خان و مان مخالفان میزدند و «خرابهها که از آثار غز مانده بود، اطلال شد. و قحط و وبا بدیشان پیوست تا هرکه از تیغ و شکنجه جَسته بود، به نیاز بمُرد و بعد از دو سه سال، نشابوری بدان مجموعی و آراستگی، چنان شد که هیچ کس محلّت خود باز نشناخت!» (ص ۱۸۲).
●
رباعی بالا، به اوحدالدین کرمانی (دیوان رباعیات، ۲۶۰)، بابا افضل کاشانی (دیوان، ۹۴) و شیخ شهابالدین سهروردی (روضة الناظر، برگ ۱۰۲) هم منسوب است.
رباعی همچنین بدون ذکر نام گوینده در برخی متون نثر نقل شده است: راحة الصدور راوندی (ص ۷۴)، تاریخ سلاجقۀ آقسرایی (ص ۱۸۶)، جوامع الحکایات عوفی (ص ۳۱۳) و مرموزات اسدی نجم رازی (ص ۱۰۵). بیت اول رباعی در مجالس سبعه (ص ۳۸) و بیت دوم با تغییر ردیف در لمعة السراج (ص ۲۴۹) هم هست که نشان دهندۀ توجه ویژۀ نویسندگان متون به این رباعی است.
نقل رباعی در راحة الصدور، میتواند خیال ما را از بابت اوحد کرمانی و حتی بابا افضل راحت کند. راوندی کتاب خودش را در سال ۵۹۹ در ایران نوشته است. در آن دوران، اوحد کرمانی در آسیای صغیر و ترکیه بهسر میبرد و چنان نبود که آوازۀ شعرش به ایران رسیده باشد؛ و عکس آن محتملتر است. رباعی، در منبعی متأخر به بابا افضل منسوب است (از اوایل سدۀ سیزدهم ق) و حدود ۷۰۰ سال با راحة الصدور و لباب الالباب فاصله دارد. انتساب رباعی به شیخ شهابالدین سهروردی، از جانب منابع دیگر حمایت نمیشود و باید با احتیاط با آن برخورد کرد و در مجموع، قول عوفی به نظر من بیشتر قابل اتکا و اعتماد است.
●
مصراع دوم رباعی، حاوی یک کنایۀ مثلی است: از پهلوی خود خوردن. آقایان سعید حمیدیان، هادی اکبر زاده و الوند بهاری در مورد پیشینۀ این تعبیر کنایی و مفهوم و مصداق آن مقالات جداگانه نوشتهاند. اجمالاً منظور شاعر آن است که ضرر این کار، به خود فرد بر میگردد.
●●
"چهار خطی"
https://telegram.me/Xatt4
ظالم که کباب از دل درویش خورَد
چون در نگری، ز پهلوی خویش خورَد
دنیا عسل است، آنکه از او بیش خورَد
خون افزاید، تب آورد، نیش خورَد!
محیی الدین محمد یحیی نیشابوری
(در گذشتۀ ۵۴۸ ق)
●
رباعی بالا را محمد عوفی به نام «الصدر الامام الاجل محیی الدین یحیی بن محمد بن یحیی» آورده (لباب الالباب، ۱۹۱) و جز مقداری تعارف و تعریف، و پنج رباعی و یک قطعه چیزی از احوال و آثار این شخص به دست نداده است. به نوشتۀ محمد قزوینی در تعلیقات لباب الباب، نام درست او امام محیی الدین محمد یحیی نیشابوری است. وی از دانشمندان بزرگ زمان خود بود و چون در فتنۀ غز فتوا بر وجوب محاربۀ ایشان داده بود، طایفۀ غز پس از فتح نیشابور (به سال ۵۵۰ ق)، دهان او را از خاک بیاکندند تا کشته شد. شاعران عرب و عجم در مرگ او مرثیههای فراوان دارند و مراثی خاقانی مشهور است (همانجا، ۶۰۹). راوندی، تاریخ هجوم غز را اواخر سال ۵۴۸ ق دانسته و نوشته است: «چون نماز شام غزان از شهر بیرون رفتندی و مردم بیامدندی تا غزان چه کردهاند و چه بُرده؛ و در شمار نیاید که در این چند روز چند هزار آدمی به قتل آمد! جایی که مثل محمد یحیی که سرور ائمۀ عراق و خوراسان بود و پیشوای علما، ایشان را به شکنجه بکشتند، بر کسی دیگر چه ابقا رود؟ و خاقانی در مرثیه میگوید:
در دولت محمد مرسل نداشت کس
فاضلتر از محمد یحیی قبای خاک
آن کرد روز تهلکه دندان فدای سنگ
وین کرد روز قتل دهان را فدای خاک»
(راحة الصدور، ۱۸۱).
صفدی، محمد یحیی را شاگرد غزالی بر شمرده و مرگش را به سال ۵۴۸ ق ثبت کرده؛ و سمعانی تاریخ این واقعه را ۵۴۹ ق نوشته است (همانجا، تعلیقات مصحح، ۴۸۳).
آنچه در روایت راوندی، آموزنده است آن است که حملۀ غز حاصل بی تدبیری مؤید الملک بود و در وصف بیلیاقتی او گوید: مملکت اراذل، هلاک افاضل بُوَد! جالب اینجاست که بعد از غارت غز، مردم شهر به سبب کینههای قدیمی، آتش در خان و مان مخالفان میزدند و «خرابهها که از آثار غز مانده بود، اطلال شد. و قحط و وبا بدیشان پیوست تا هرکه از تیغ و شکنجه جَسته بود، به نیاز بمُرد و بعد از دو سه سال، نشابوری بدان مجموعی و آراستگی، چنان شد که هیچ کس محلّت خود باز نشناخت!» (ص ۱۸۲).
●
رباعی بالا، به اوحدالدین کرمانی (دیوان رباعیات، ۲۶۰)، بابا افضل کاشانی (دیوان، ۹۴) و شیخ شهابالدین سهروردی (روضة الناظر، برگ ۱۰۲) هم منسوب است.
رباعی همچنین بدون ذکر نام گوینده در برخی متون نثر نقل شده است: راحة الصدور راوندی (ص ۷۴)، تاریخ سلاجقۀ آقسرایی (ص ۱۸۶)، جوامع الحکایات عوفی (ص ۳۱۳) و مرموزات اسدی نجم رازی (ص ۱۰۵). بیت اول رباعی در مجالس سبعه (ص ۳۸) و بیت دوم با تغییر ردیف در لمعة السراج (ص ۲۴۹) هم هست که نشان دهندۀ توجه ویژۀ نویسندگان متون به این رباعی است.
نقل رباعی در راحة الصدور، میتواند خیال ما را از بابت اوحد کرمانی و حتی بابا افضل راحت کند. راوندی کتاب خودش را در سال ۵۹۹ در ایران نوشته است. در آن دوران، اوحد کرمانی در آسیای صغیر و ترکیه بهسر میبرد و چنان نبود که آوازۀ شعرش به ایران رسیده باشد؛ و عکس آن محتملتر است. رباعی، در منبعی متأخر به بابا افضل منسوب است (از اوایل سدۀ سیزدهم ق) و حدود ۷۰۰ سال با راحة الصدور و لباب الالباب فاصله دارد. انتساب رباعی به شیخ شهابالدین سهروردی، از جانب منابع دیگر حمایت نمیشود و باید با احتیاط با آن برخورد کرد و در مجموع، قول عوفی به نظر من بیشتر قابل اتکا و اعتماد است.
●
مصراع دوم رباعی، حاوی یک کنایۀ مثلی است: از پهلوی خود خوردن. آقایان سعید حمیدیان، هادی اکبر زاده و الوند بهاری در مورد پیشینۀ این تعبیر کنایی و مفهوم و مصداق آن مقالات جداگانه نوشتهاند. اجمالاً منظور شاعر آن است که ضرر این کار، به خود فرد بر میگردد.
●●
"چهار خطی"
https://telegram.me/Xatt4
Telegram
چهار خطی
رباعی فارسی، به روایت: سید علی میرافضلی
(این صفحه روز پنجشنبه نوزدهم آذر هزار و سیصد و نود و چهار شمسی راهاندازی شده است.)
(این صفحه روز پنجشنبه نوزدهم آذر هزار و سیصد و نود و چهار شمسی راهاندازی شده است.)
▫️ نکو شد که نشد!
ادهم گله جو نشد، نکو شد که نشد
لب بیهُده گو نشد، نکو شد که نشد
منتکش دهر میشدی آخر کار
کاری که نکو نشد، نکو شد که نشد!
ادهم آرتیمانی
درگذشتۀ ۱۰۶۰ ق
●
میرزا ابراهیم ادهم، فرزند میر رضی آرتیمانی، از شاعران جوانمرگ قرن یازدهم هجری است. وی در جوانی، شاگرد میر داماد بود. اما طبعی بی پروا داشت و با بزرگان شوخیهای نابجا میکرد و عاقبت سر در سر همین اطوار کرد و در شاهجهان آباد هند، در زندان تقربخان در گذشت.
رباعی بالا، به واسطۀ ردیف جالب توجهش، مورد استقبال جمعی از شاعران آن دوران قرار گرفته است. میرزا ابراهیم عابد شوشتری (درگذشتۀ ۱۰۷۴ ق) گوید:
با زلف تو خو نشد، نکو شد که نشد
دل بسته از او نشد، نکو شد که نشد
با ما بد روزگار خوش میسازد
خوی تو نکو نشد، نکو شد که نشد!
میرزا ابوالحسن بیگانۀ نیشابوری گوید:
سر مرتبه جو نشد، نکو شد که نشد
دل آینه خو نشد، نکو شد که نشد
دنیا به بدان نکوست، با نیکان بد
گر با تو نکو نشد، نکو شد که نشد!
مؤذن خراسانی (زنده در ۱۰۷۶ ق)، قافیۀ رباعی را تغییر داده است:
دل از تو جدا نشد، نکو شد که نشد
جز در تو فنا نشد، نکو شد که نشد
غیر از تو بقا نبوده هرگز جان را
از غیر بقا نشد، نکو شد که نشد.
در انتهای دستنویسی از دیوان صائب، این رباعی رندانه هم بی نام گوینده آمده است:
آیینه دو رو نشد، نکو شد که نشد
زخمی که رفو نشد، نکو شد که نشد
زاهد! بالله نشئه از می رفته
خاک تو سبو نشد، نکو شد که نشد
ظاهراً ردیف رباعی قبل از ادهم همدانی هم در بین شعرای سبک هندی، رایج بوده است. بدایونی (درگذشتۀ ۱۰۰۴ ق)، مؤلف منتخب التواریخ، رباعیی بدون نام گوینده آورده که در همین ردیف و قافیه است:
دل در تک و پو نشد، نکو شد که نشد
جز در تو فرو نشد، نکو شد که نشد
گفتی که برنجم ار نکو شد کارت
دیدی که نکو نشد، نکو شد که نشد
●
رباعی مورد اشارۀ ما، با تغییر تخلص ادهم به افضل، به بابا افضل کاشانی هم منسوب شده است. ولی این انتساب به دو دلیل نادرست است. نخست، فرم و لحن رباعی که با دوران افضل نسبتی ندارد. چهار رباعی مشابه، نشان میدهد که رباعی، در فضای قرن یازدهم شکل گرفته است. در اغلب موارد، استقبالیههایی که توسط شاعران یک عصر صورت میگیرد، ما را کمک میکند که حدود دوران سرایش یک رباعی را تشخیص دهیم. نکتۀ دوم، ارزیابی منابع است. منبع رباعی افضل در چاپ مرحوم سعید نفیسی، کتاب خزائن ملا احمد نراقی (درگذشتۀ ۱۲۴۵ ق) و منبع دیوان افضل، کتاب نفیسی است! یعنی در هیچ منبع کهنی این رباعی نقل نشده است. در مقابل، منابعی که رباعی را به اسم ادهم آرتیمانی آوردهاند، نزدیک به دوران حیات او هستند.
رباعی علاوه بر ادهم و افضل، به سعید سرمد کاشانی (مقتول در ۱۰۷۲ ق) هم منسوب است. سرمد، از همعصران ادهم است. در تذکرههای آن عصر، رباعیات انگشتشماری از او نقل شده است. سرمد، به لحاظ شخصیت خاصش، و نوع مرگش (قتل به فتوای یکی از فقهای هند)، تبدیل به یک شخصیت افسانهای شده و در سدۀ گذشته، مجموعهای از رباعیات مجعول به اسم او در هند به چاپ رسیده، که اغلب آنها سرودۀ دیگران است. بعضی از آنها، سرودۀ شاعر متوسطی با تخلص «متقی» است. قدیمترین چاپ رباعیات او در هند، مربوط به سال ۱۳۰۳ ق (۱۳۵ سال پیش) است. ترجمۀ اردو و انگلیسی رباعیات سرمد نیز بارها در هند و پاکستان چاپ شده است. ما هیچ دستنویسی از رباعیات منسوب به سرمد در اختیار نداریم و رباعیات چاپ شده، گردآوردۀ خیال مؤلفین هندی در سدۀ گذشته است. در ایران روزگار ما نیز دو تن از شاعران اهل ذوق، رباعیات سرمد را تجدید چاپ کردهاند: نخست، مرحوم عمران صلاحی (رؤیاهای مرد نیلوفری، ۱۳۷۰) و بعد از آن، دکتر سید عبدالحمید ضیایی (عاشقانههای یک یاغی، ۱۳۸۹). اتکای هر دو بزرگوار به کتابهایی است که هیچ اعتبار علمی ندارند. این دو کتاب را میتوان نمونهای از برخوردهای ذوقی و استحسانی، با منابع نامعتبر تلقی کرد. رباعی معروف «در مسلخ عشق جز نکو را نکشند» به سرمد کاشانی منسوب است و با اینکه در متون قرن هفتم هجری (۴۰۰ سال پیش از زندگی سرمد) نقل شده، مرحوم صلاحی اصرار عجیبی داشته که آن را به سرمد ببخشد!
●
منابع:
معارج الخیال (خطی)، برگ ۴؛ ریاض الشعراء، ج ۱: ۲۸۱؛ لطایف الخیال، ۲: ۱۰۵؛ دقایق الخیال (خطی)، ۲۸۹؛ دیوان مؤذن خرسانی (خطی)، ۲۱۹؛ دیوان صائب تبریزی، دستنویس شمارۀ ۵۷۱ لالا اسماعیل، برگ ۴۸۱ پ؛منتخب التواریخ، ج ۲: ۱۸۳؛ رباعیات بابا افضل، ۱۲۱؛ دیوان بابا افضل کاشانی، ۶۵؛ رؤیاهای مرد نیلوفری، ۶۰؛ کتابشناسی آثار فارسی چاپ شده در شبه قاره، ج ۳: ۱۸۴۸-۱۸۴۹
●●
"چهار خطی"
https://telegram.me/Xatt4
ادهم گله جو نشد، نکو شد که نشد
لب بیهُده گو نشد، نکو شد که نشد
منتکش دهر میشدی آخر کار
کاری که نکو نشد، نکو شد که نشد!
ادهم آرتیمانی
درگذشتۀ ۱۰۶۰ ق
●
میرزا ابراهیم ادهم، فرزند میر رضی آرتیمانی، از شاعران جوانمرگ قرن یازدهم هجری است. وی در جوانی، شاگرد میر داماد بود. اما طبعی بی پروا داشت و با بزرگان شوخیهای نابجا میکرد و عاقبت سر در سر همین اطوار کرد و در شاهجهان آباد هند، در زندان تقربخان در گذشت.
رباعی بالا، به واسطۀ ردیف جالب توجهش، مورد استقبال جمعی از شاعران آن دوران قرار گرفته است. میرزا ابراهیم عابد شوشتری (درگذشتۀ ۱۰۷۴ ق) گوید:
با زلف تو خو نشد، نکو شد که نشد
دل بسته از او نشد، نکو شد که نشد
با ما بد روزگار خوش میسازد
خوی تو نکو نشد، نکو شد که نشد!
میرزا ابوالحسن بیگانۀ نیشابوری گوید:
سر مرتبه جو نشد، نکو شد که نشد
دل آینه خو نشد، نکو شد که نشد
دنیا به بدان نکوست، با نیکان بد
گر با تو نکو نشد، نکو شد که نشد!
مؤذن خراسانی (زنده در ۱۰۷۶ ق)، قافیۀ رباعی را تغییر داده است:
دل از تو جدا نشد، نکو شد که نشد
جز در تو فنا نشد، نکو شد که نشد
غیر از تو بقا نبوده هرگز جان را
از غیر بقا نشد، نکو شد که نشد.
در انتهای دستنویسی از دیوان صائب، این رباعی رندانه هم بی نام گوینده آمده است:
آیینه دو رو نشد، نکو شد که نشد
زخمی که رفو نشد، نکو شد که نشد
زاهد! بالله نشئه از می رفته
خاک تو سبو نشد، نکو شد که نشد
ظاهراً ردیف رباعی قبل از ادهم همدانی هم در بین شعرای سبک هندی، رایج بوده است. بدایونی (درگذشتۀ ۱۰۰۴ ق)، مؤلف منتخب التواریخ، رباعیی بدون نام گوینده آورده که در همین ردیف و قافیه است:
دل در تک و پو نشد، نکو شد که نشد
جز در تو فرو نشد، نکو شد که نشد
گفتی که برنجم ار نکو شد کارت
دیدی که نکو نشد، نکو شد که نشد
●
رباعی مورد اشارۀ ما، با تغییر تخلص ادهم به افضل، به بابا افضل کاشانی هم منسوب شده است. ولی این انتساب به دو دلیل نادرست است. نخست، فرم و لحن رباعی که با دوران افضل نسبتی ندارد. چهار رباعی مشابه، نشان میدهد که رباعی، در فضای قرن یازدهم شکل گرفته است. در اغلب موارد، استقبالیههایی که توسط شاعران یک عصر صورت میگیرد، ما را کمک میکند که حدود دوران سرایش یک رباعی را تشخیص دهیم. نکتۀ دوم، ارزیابی منابع است. منبع رباعی افضل در چاپ مرحوم سعید نفیسی، کتاب خزائن ملا احمد نراقی (درگذشتۀ ۱۲۴۵ ق) و منبع دیوان افضل، کتاب نفیسی است! یعنی در هیچ منبع کهنی این رباعی نقل نشده است. در مقابل، منابعی که رباعی را به اسم ادهم آرتیمانی آوردهاند، نزدیک به دوران حیات او هستند.
رباعی علاوه بر ادهم و افضل، به سعید سرمد کاشانی (مقتول در ۱۰۷۲ ق) هم منسوب است. سرمد، از همعصران ادهم است. در تذکرههای آن عصر، رباعیات انگشتشماری از او نقل شده است. سرمد، به لحاظ شخصیت خاصش، و نوع مرگش (قتل به فتوای یکی از فقهای هند)، تبدیل به یک شخصیت افسانهای شده و در سدۀ گذشته، مجموعهای از رباعیات مجعول به اسم او در هند به چاپ رسیده، که اغلب آنها سرودۀ دیگران است. بعضی از آنها، سرودۀ شاعر متوسطی با تخلص «متقی» است. قدیمترین چاپ رباعیات او در هند، مربوط به سال ۱۳۰۳ ق (۱۳۵ سال پیش) است. ترجمۀ اردو و انگلیسی رباعیات سرمد نیز بارها در هند و پاکستان چاپ شده است. ما هیچ دستنویسی از رباعیات منسوب به سرمد در اختیار نداریم و رباعیات چاپ شده، گردآوردۀ خیال مؤلفین هندی در سدۀ گذشته است. در ایران روزگار ما نیز دو تن از شاعران اهل ذوق، رباعیات سرمد را تجدید چاپ کردهاند: نخست، مرحوم عمران صلاحی (رؤیاهای مرد نیلوفری، ۱۳۷۰) و بعد از آن، دکتر سید عبدالحمید ضیایی (عاشقانههای یک یاغی، ۱۳۸۹). اتکای هر دو بزرگوار به کتابهایی است که هیچ اعتبار علمی ندارند. این دو کتاب را میتوان نمونهای از برخوردهای ذوقی و استحسانی، با منابع نامعتبر تلقی کرد. رباعی معروف «در مسلخ عشق جز نکو را نکشند» به سرمد کاشانی منسوب است و با اینکه در متون قرن هفتم هجری (۴۰۰ سال پیش از زندگی سرمد) نقل شده، مرحوم صلاحی اصرار عجیبی داشته که آن را به سرمد ببخشد!
●
منابع:
معارج الخیال (خطی)، برگ ۴؛ ریاض الشعراء، ج ۱: ۲۸۱؛ لطایف الخیال، ۲: ۱۰۵؛ دقایق الخیال (خطی)، ۲۸۹؛ دیوان مؤذن خرسانی (خطی)، ۲۱۹؛ دیوان صائب تبریزی، دستنویس شمارۀ ۵۷۱ لالا اسماعیل، برگ ۴۸۱ پ؛منتخب التواریخ، ج ۲: ۱۸۳؛ رباعیات بابا افضل، ۱۲۱؛ دیوان بابا افضل کاشانی، ۶۵؛ رؤیاهای مرد نیلوفری، ۶۰؛ کتابشناسی آثار فارسی چاپ شده در شبه قاره، ج ۳: ۱۸۴۸-۱۸۴۹
●●
"چهار خطی"
https://telegram.me/Xatt4
Telegram
چهار خطی
رباعی فارسی، به روایت: سید علی میرافضلی
(این صفحه روز پنجشنبه نوزدهم آذر هزار و سیصد و نود و چهار شمسی راهاندازی شده است.)
(این صفحه روز پنجشنبه نوزدهم آذر هزار و سیصد و نود و چهار شمسی راهاندازی شده است.)
Forwarded from نشریه استقامت (کرمان)
🔷متن کامل گفتوگو با سید علی میرافضلی با تیتر «با عشق در حوالی رباعی» را در سایت نشریه استقامت مطالعه بفرمایید:
http://www.esteghamatnews.ir/9938
@esteghamaat
http://www.esteghamatnews.ir/9938
@esteghamaat