Forwarded from کاغذِ آتشزده
عید آمده هرکس پیِ کارِ خویش است
مینازد اگر غنی و گر درویش است
من بیتو به حالِ خود نظرها کردم
دیدم که هنوزم رمضان در پیش است
#بیدل_دهلوی
@kaghaze_atashzade
مینازد اگر غنی و گر درویش است
من بیتو به حالِ خود نظرها کردم
دیدم که هنوزم رمضان در پیش است
#بیدل_دهلوی
@kaghaze_atashzade
■ رباعیات صائب!
نقد و بررسی دو رباعی منسوب به صائب
اگر بخواهند از میان چند هزار شاعر ریز و درشتی که در قرن دهم و یازدهم هجری در قلمرو زبان فارسی به ظهور رسیدهاند، یک شاعر را به عنوان چهرۀ شاخص شعر این دوران معرفی کنند، به احتمال قریب به یقین، گزینۀ اغلب سخنسنجان، صائب تبریزی خواهد بود. وی شاعری است که در زمان حیات خود، در ایران و سایر ممالک پارسی زبان، به این جایگاه بلند دست یافت. ولی قلی شاملو او را «سر دفتر شعرای زمان» (قصص الخاقانی، ۶۲)، محمد افضل سرخوش «استاد استادان» (کلمات الشعراء، ۱۱۸) و خوشگو «ابو الآبای تازهگویان» (سفینۀ خوشگو، ۳۷۴) نامیده است. صائب را میشود شاعری تمام وقت نامید که مدار زندگیاش بر حول محور شعر میچرخید. هم شعر به او اعتبار بخشید و هم او به شعر اعتبار داد.
محمد طاهر نصرآبادی که معاصر صائب بود شمار اشعار او را ۱۲۰ هزار بیت نوشته است (تذکرۀ نصرآبادی، ۳۱۶) و این رقم را، دویست هزار بیت (قصص الخاقانی، ۶۵) و سیصد هزار بیت هم گفتهاند (سفینۀ خوشگو، ۳۷۷). اما کلیات صائب که به اهتمام شادروان محمد قهرمان در شش جلد به چاپ رسیده، مشتمل بر ۷۲ هزار بیت است. جالب اینجاست که در این دیوان سنگین، هیچ رباعیی یافت نمیشود و تذکرهنویسان نیز، تا آنجا که من دیدهام، رباعیی به اسم او نیاوردهاند. ممکن است در بعضی جُنگهای خطی، یک یا دو رباعی به اسم صائب یافت شود که در درستی این انتساب تردید است.
بر خلاف همۀ ادبا و تذکره نویسان دورۀ صفوی، محمد مفید مستوفی بافقی (زنده در ۱۰۹۱ ق)، مؤلف جامع مفیدی، در شرح حال شاعری از شاعران یزد به نام «نوری تنباکو فروش»، دو رباعی به صائب منسوب کرده است (ج ۲، ۴۴۴ – ۴۴۵):
«نوری، مردی است عامی و شغلش تنباکو فروشی. هرگز به مجلس هیچ عالمی ننشسته و شرف صحبت هیچ دانشمندی در نیافته. اما طبع نظمی دارد و گاهی به حسب اتفاق، چند بیت نظم مینماید. روزی در قهوه خانۀ میدان خواجه، این رباعی که از نتایج طبع پادشاه اهل سخن و ملکِ شعرای ما تقدّم میرزا صائبای تبریزی است، خوانده شد:
یارب به نیاز و ناز مستان الست
صایب را کن ز جام هشیاری مست
بخشای در آن شبی که ساییم به هم
ما ساق به ساق و دیگران دست به دست
نوری مزبور در گوشهای ایستاده استماع مینمود. در همان ساعت در جواب آن، این رباعی به رشتۀ نظم کشیده به سمع حضّار رسانید:
گر زاهد شهری و اگر باده پرست
میباید داد جان و میباید رست
از مال جهان و نقد جان، دل برگیر
نی ساق به ساق مال و نی دست به دست!
همچنین در جواب این رباعی ملک الشعراء میرزا صایبا که:
دی آمده بود بر رخش رنگ عبوس
تا جام ز لعلش نکند جرئت بوس
از حسرت بط بسوخت ماهی و نشد
با خون کبوتر آشنا چشم خروس
نوری مذکور گفته، جواب:
ای صاحب این مسئلۀ ساغر و بوس
میدان به یقین که چین ابروست عبوس
بط شیشه و جام ساغر و ماهی دست
می خون کبوتر و دهان چشم خروس!
و اکثر رباعیات و غزلهای ملک الشعراء مومی الیه را جواب گفته. چون این نسخه گنجایش تفصیل همگی را نداشت، به همین قدر اکتفا شد. وفات نوری در سنۀ خمس و ثمانین و الف در خطۀ یزد اتفاق افتاد».
مفید بافقی، تألیف جامع مفیدی را در بصره به سال ۱۰۸۲ آغاز نهاد و آن را در سال ۱۰۹۰ در مولتان به پایان رساند. وی این بخش کتاب را یقیناً بعد از ۱۰۸۵ که تاریخ مرگ نوری تنباکو فروش است به تحریر در آورده است. لحن نوشتار هم به گونهای است که نشان میدهد در آن تاریخ، صائب در قید حیات بوده است. با توجه به تاریخ مرگ صائب (۱۰۸۷ ق)، زمان نگارش این یادداشت، احتمالاً بین ۱۰۸۵ تا ۱۰۸۷ ق است. غرض این است که مؤلف درسخواندهای چون مفید مستوفی، در زمان حیات صائب، به او دو رباعی بسته و از رباعیات دیگر صائب سخن گفته است، و این ادعای گزافی است که هیچ تذکرهنویس دیگری بر آن صحّه نمیگذارد.
از این دو رباعی، رباعی نخست، از تایب کرمانی است و در مصراع دوم، به جای «صائب»، در اصل شعر، «تایب» است. این رباعی را نصرآبادی به نقل از حافظ محمد طاهر قاری کرمانی که پسر تایب بوده، در تذکرۀ خود آورده است (تذکرۀ نصرآبادی، ۳۶۹) و گواهی او بر روایت مفید مستوفی رجحان دارد. بر قیاس رباعی اول، رباعی دوم را نیز میتوان انتسابی جعلی و مخدوش دانست. از این حکایت دانسته میشود که قهوهخانههای قدیم ایران، کهن۫ الگوی فضای مجازی امروز محسوب میشوند و در آشفته بازار آنجا نیز مثل امروز، شعرهای دیگران را به شاعران مشهور میبستند.
آنچه از جنبۀ روانی میتواند به دلایل این انتسابِ نادرست، معنا دهد آن است که مقابلۀ شاعری گمنام و عامی مثل نوری تنباکو فروش با شاعر گمنام دیگری همچون تایب کرمانی، هیچ لطفی برای مخاطب ندارد و چه بهتر که طرف حساب نوری تنباکو فروش، بزرگترین شاعر روزگار باشد تا وجه دراماتیک این داستان، پُر رنگتر، و قوّت اثرگذاری آن چندین برابر شود.
●●
"چهار خطی"
https://telegram.me/Xatt4
نقد و بررسی دو رباعی منسوب به صائب
اگر بخواهند از میان چند هزار شاعر ریز و درشتی که در قرن دهم و یازدهم هجری در قلمرو زبان فارسی به ظهور رسیدهاند، یک شاعر را به عنوان چهرۀ شاخص شعر این دوران معرفی کنند، به احتمال قریب به یقین، گزینۀ اغلب سخنسنجان، صائب تبریزی خواهد بود. وی شاعری است که در زمان حیات خود، در ایران و سایر ممالک پارسی زبان، به این جایگاه بلند دست یافت. ولی قلی شاملو او را «سر دفتر شعرای زمان» (قصص الخاقانی، ۶۲)، محمد افضل سرخوش «استاد استادان» (کلمات الشعراء، ۱۱۸) و خوشگو «ابو الآبای تازهگویان» (سفینۀ خوشگو، ۳۷۴) نامیده است. صائب را میشود شاعری تمام وقت نامید که مدار زندگیاش بر حول محور شعر میچرخید. هم شعر به او اعتبار بخشید و هم او به شعر اعتبار داد.
محمد طاهر نصرآبادی که معاصر صائب بود شمار اشعار او را ۱۲۰ هزار بیت نوشته است (تذکرۀ نصرآبادی، ۳۱۶) و این رقم را، دویست هزار بیت (قصص الخاقانی، ۶۵) و سیصد هزار بیت هم گفتهاند (سفینۀ خوشگو، ۳۷۷). اما کلیات صائب که به اهتمام شادروان محمد قهرمان در شش جلد به چاپ رسیده، مشتمل بر ۷۲ هزار بیت است. جالب اینجاست که در این دیوان سنگین، هیچ رباعیی یافت نمیشود و تذکرهنویسان نیز، تا آنجا که من دیدهام، رباعیی به اسم او نیاوردهاند. ممکن است در بعضی جُنگهای خطی، یک یا دو رباعی به اسم صائب یافت شود که در درستی این انتساب تردید است.
بر خلاف همۀ ادبا و تذکره نویسان دورۀ صفوی، محمد مفید مستوفی بافقی (زنده در ۱۰۹۱ ق)، مؤلف جامع مفیدی، در شرح حال شاعری از شاعران یزد به نام «نوری تنباکو فروش»، دو رباعی به صائب منسوب کرده است (ج ۲، ۴۴۴ – ۴۴۵):
«نوری، مردی است عامی و شغلش تنباکو فروشی. هرگز به مجلس هیچ عالمی ننشسته و شرف صحبت هیچ دانشمندی در نیافته. اما طبع نظمی دارد و گاهی به حسب اتفاق، چند بیت نظم مینماید. روزی در قهوه خانۀ میدان خواجه، این رباعی که از نتایج طبع پادشاه اهل سخن و ملکِ شعرای ما تقدّم میرزا صائبای تبریزی است، خوانده شد:
یارب به نیاز و ناز مستان الست
صایب را کن ز جام هشیاری مست
بخشای در آن شبی که ساییم به هم
ما ساق به ساق و دیگران دست به دست
نوری مزبور در گوشهای ایستاده استماع مینمود. در همان ساعت در جواب آن، این رباعی به رشتۀ نظم کشیده به سمع حضّار رسانید:
گر زاهد شهری و اگر باده پرست
میباید داد جان و میباید رست
از مال جهان و نقد جان، دل برگیر
نی ساق به ساق مال و نی دست به دست!
همچنین در جواب این رباعی ملک الشعراء میرزا صایبا که:
دی آمده بود بر رخش رنگ عبوس
تا جام ز لعلش نکند جرئت بوس
از حسرت بط بسوخت ماهی و نشد
با خون کبوتر آشنا چشم خروس
نوری مذکور گفته، جواب:
ای صاحب این مسئلۀ ساغر و بوس
میدان به یقین که چین ابروست عبوس
بط شیشه و جام ساغر و ماهی دست
می خون کبوتر و دهان چشم خروس!
و اکثر رباعیات و غزلهای ملک الشعراء مومی الیه را جواب گفته. چون این نسخه گنجایش تفصیل همگی را نداشت، به همین قدر اکتفا شد. وفات نوری در سنۀ خمس و ثمانین و الف در خطۀ یزد اتفاق افتاد».
مفید بافقی، تألیف جامع مفیدی را در بصره به سال ۱۰۸۲ آغاز نهاد و آن را در سال ۱۰۹۰ در مولتان به پایان رساند. وی این بخش کتاب را یقیناً بعد از ۱۰۸۵ که تاریخ مرگ نوری تنباکو فروش است به تحریر در آورده است. لحن نوشتار هم به گونهای است که نشان میدهد در آن تاریخ، صائب در قید حیات بوده است. با توجه به تاریخ مرگ صائب (۱۰۸۷ ق)، زمان نگارش این یادداشت، احتمالاً بین ۱۰۸۵ تا ۱۰۸۷ ق است. غرض این است که مؤلف درسخواندهای چون مفید مستوفی، در زمان حیات صائب، به او دو رباعی بسته و از رباعیات دیگر صائب سخن گفته است، و این ادعای گزافی است که هیچ تذکرهنویس دیگری بر آن صحّه نمیگذارد.
از این دو رباعی، رباعی نخست، از تایب کرمانی است و در مصراع دوم، به جای «صائب»، در اصل شعر، «تایب» است. این رباعی را نصرآبادی به نقل از حافظ محمد طاهر قاری کرمانی که پسر تایب بوده، در تذکرۀ خود آورده است (تذکرۀ نصرآبادی، ۳۶۹) و گواهی او بر روایت مفید مستوفی رجحان دارد. بر قیاس رباعی اول، رباعی دوم را نیز میتوان انتسابی جعلی و مخدوش دانست. از این حکایت دانسته میشود که قهوهخانههای قدیم ایران، کهن۫ الگوی فضای مجازی امروز محسوب میشوند و در آشفته بازار آنجا نیز مثل امروز، شعرهای دیگران را به شاعران مشهور میبستند.
آنچه از جنبۀ روانی میتواند به دلایل این انتسابِ نادرست، معنا دهد آن است که مقابلۀ شاعری گمنام و عامی مثل نوری تنباکو فروش با شاعر گمنام دیگری همچون تایب کرمانی، هیچ لطفی برای مخاطب ندارد و چه بهتر که طرف حساب نوری تنباکو فروش، بزرگترین شاعر روزگار باشد تا وجه دراماتیک این داستان، پُر رنگتر، و قوّت اثرگذاری آن چندین برابر شود.
●●
"چهار خطی"
https://telegram.me/Xatt4
Telegram
چهار خطی
رباعی فارسی، به روایت: سید علی میرافضلی
(این صفحه روز پنجشنبه نوزدهم آذر هزار و سیصد و نود و چهار شمسی راهاندازی شده است.)
(این صفحه روز پنجشنبه نوزدهم آذر هزار و سیصد و نود و چهار شمسی راهاندازی شده است.)
تف به ریش آسمان!
روزی که به خاک رفت آن مرد رؤوف
میکرد به ریش آسمان هر دم تف
گفتم چه خبر از آن جهان؟ گفت که: اُف
گفتم که بجز خدا دگر؟ گفت که پف!
زاهد افکار سمرقندی
درگذشتۀ ۱۰۸۲ ق.
●
گویندۀ رباعی عجیب و غریب بالا، یکی از شاعران گمنام سدۀ یازدهم هجری است که در ماوراء النهر میزیست و همشهری او ملیحای سمرقندی، شرح حال و نمونۀ اشعارش را در تذکرۀ مذکر الاصحاب آورده است (ص ۷۰ – ۷۷). همقافیه کردن رؤوف با تف و پف و اف، برای من تازگی دارد. زاهد افکار، شاعری ضعیف نیست که این کار را به حساب ناتوانی او در قافیهبندی بگذاریم. بلکه، به نحوۀ ادای کلمات در گویش سمرقندی قدیم ربط دارد.
از نمونۀ اشعار زاهد افکار بر میآید که آدم اهل ذوق و حال بوده و اطوار مجنونانه نیز از او سر میزده است. وی علاوه بر افکار که تخلص اصلیاش بوده، سه تخلص دیگر هم داشته است: رعنا، امتیاز، آفرین!
از رباعیاتی که ملیحا به اسم او نقل کرده است، این دو رباعی هم یاد کردنی است که در آنها، تلخی نگاه شاعر به جهان، مشهود است:
ای بر سر آب و دانه لرزنده چو بید
کشته به زمین این جهان تخم امید
چیزی که از این مزرعه خواهد رویید
خاک سیه است و استخوانهای سفید!
..
رعنا! ما و نسیم صبحی به چمن
کردیم به هم ز آخر عمر سخن
ما را غم غنچه بُرد و او را غم گل
او سر به جهان نهاد و ما سر به کفن!
ملیحا، همچنین یک رباعی عطار را نیز به نام او آورده است (مذکر الاصحاب، ۷۳؛ مختارنامه، ۳۳۳):
شمع آمد و گفت: بنده میباید بود!
●●
"چهار خطی"
https://telegram.me/Xatt4
روزی که به خاک رفت آن مرد رؤوف
میکرد به ریش آسمان هر دم تف
گفتم چه خبر از آن جهان؟ گفت که: اُف
گفتم که بجز خدا دگر؟ گفت که پف!
زاهد افکار سمرقندی
درگذشتۀ ۱۰۸۲ ق.
●
گویندۀ رباعی عجیب و غریب بالا، یکی از شاعران گمنام سدۀ یازدهم هجری است که در ماوراء النهر میزیست و همشهری او ملیحای سمرقندی، شرح حال و نمونۀ اشعارش را در تذکرۀ مذکر الاصحاب آورده است (ص ۷۰ – ۷۷). همقافیه کردن رؤوف با تف و پف و اف، برای من تازگی دارد. زاهد افکار، شاعری ضعیف نیست که این کار را به حساب ناتوانی او در قافیهبندی بگذاریم. بلکه، به نحوۀ ادای کلمات در گویش سمرقندی قدیم ربط دارد.
از نمونۀ اشعار زاهد افکار بر میآید که آدم اهل ذوق و حال بوده و اطوار مجنونانه نیز از او سر میزده است. وی علاوه بر افکار که تخلص اصلیاش بوده، سه تخلص دیگر هم داشته است: رعنا، امتیاز، آفرین!
از رباعیاتی که ملیحا به اسم او نقل کرده است، این دو رباعی هم یاد کردنی است که در آنها، تلخی نگاه شاعر به جهان، مشهود است:
ای بر سر آب و دانه لرزنده چو بید
کشته به زمین این جهان تخم امید
چیزی که از این مزرعه خواهد رویید
خاک سیه است و استخوانهای سفید!
..
رعنا! ما و نسیم صبحی به چمن
کردیم به هم ز آخر عمر سخن
ما را غم غنچه بُرد و او را غم گل
او سر به جهان نهاد و ما سر به کفن!
ملیحا، همچنین یک رباعی عطار را نیز به نام او آورده است (مذکر الاصحاب، ۷۳؛ مختارنامه، ۳۳۳):
شمع آمد و گفت: بنده میباید بود!
●●
"چهار خطی"
https://telegram.me/Xatt4
Telegram
چهار خطی
رباعی فارسی، به روایت: سید علی میرافضلی
(این صفحه روز پنجشنبه نوزدهم آذر هزار و سیصد و نود و چهار شمسی راهاندازی شده است.)
(این صفحه روز پنجشنبه نوزدهم آذر هزار و سیصد و نود و چهار شمسی راهاندازی شده است.)
مرغی دیدم!
مرغی دیدم نشسته اندر تبریز
بنهاده به پیش استخوان پرویز
میگفت به آواز حزین، کای برخیز
کو تاج مرصع و کجا شد شبدیز؟
محمد امین شیبانی
(سدۀ دهم ق)
●
شاید بشود در دنیای شعر، دو نوع دیدن را از هم متمایز کرد: نخست، آن دیدنی که از تجربۀ مستقیم یک شاعر حکایت دارد و بازگو کنندۀ حالات و تفکرات اصیل و عمیق اوست؛ و دوم، آن نگاهی که بیننده از روی دست تجربۀ زیستۀ دیگران، تقلب میکند و بی آنکه اتفاقی در روح خودش افتاده باشد، نسخۀ دسته دومی از آن تجربۀ نخست، عرضه میدارد.
محمد امین، شاعر روزگاری بود که در آن، تجربههای اصیل کم اتفاق میافتاد و ذخایر ذهنی و عاطفی شاعران، برگرفته از شعرهای پیشینیان بود. نیز در آن روزگار، معما نویسی، و سر هم کردن ماده تاریخ، بالاترین دستاورد بسیار از شاعران محسوب میشد. خواجه حسن نثاری بخاری که در تذکرۀ مذکر احباب، راوی این روزگار کم تپش، و رقمنگار شاعران میانمایه است؛ بیشترین ستایشها را نثار این دست شعرها کرده؛ آنچنان که پیش از نقل رباعی بالا، آورده است: «این رباعی از گفتار شکر ریز شورانگیز اوست» (ص ۲۴۸).
اغلب خوانندگان پیگیر و علاقهمند تاریخ رباعی فارسی، با خواندن رباعی بالا، ذهنشان به درستی، به سمت این رباعی منسوب به خیام میرود (طربخانه، ۲۱):
مرغی دیدم نشسته بر بارۀ طوس
در پیش نهاده کلۀ کیکاووس
با کله همیگفت که افسوس افسوس
کو بانگ جرسها و کجا نالۀ کوس؟
بعید است نثاری، هنگام نقل رباعی محمد امین، رباعی مذکور به ذهنش نیامده باشد. پس چرا رباعی تقلیدی را «شورانگیز و شیرین» یافته است؟ این پرسش، دو جواب بیشتر ندارد: یا تعارف الکی کرده، و یا امر تقلید برایش چندان نکوهیده نبوده است. هر دو جواب، نمایانگر ابتذال ذوق ادبی و پایین آمدن سواد و سلیقۀ ادیبان آن روزگار است.
●
رباعی منسوب به خیام، در دیوان آصفی هروی (درگذشتۀ ۹۲۳ ق) هم وارد شده، اما این انتساب به دلیل درج رباعی در طربخانۀ رشیدی تبریزی (درگذشتۀ ۸۶۷ ق) کاملاً مردود است.
رباعی منسوب به خیام، جایش در منابع کهن خالی است و بهیکباره در سدۀ نهم هجری از مجموعه رباعیات ساختگی خیام سر بر آورده، و برای من، یادآور این رباعی عطار هم هست (مختارنامه، ۳۷۲):
مرغی دیدم نشسته بر ویرانی
در پیش گرفته کلۀ سلطانی
میگفت به آن کله که ای نادانی
دیدی که بمُردی و ندادی نانی!
آنچه در رباعی عطار پر رنگتر است، شماتت بُخل است تا تلخی مرگ.
●
رباعی منسوب به خیام را مرحوم همایی، متأثر از این رباعی «شهید بلخی» (شاعر سدۀ چهارم) دانسته است:
دوشم گذر افتاد به ویرانۀ طوس
دیدم جغدی نشسته جای طاووس
گفتم چه خبر داری از این ویرانه
گفتا خبر این است که: افسوس افسوس!
من در درستی انتساب رباعی مذکور به شهید بلخی تردید دارم. دلیل اولش این است که راوی آن، تذکرهنویسان دورۀ صفوی بودهاند (رک. عرفات العاشقین، ج ۳، ۱۸۷۱). دوم، در مقایسۀ زبان و فرم رباعی منسوب به خیام و رباعی منسوب به شهید، به نظر میرسد که رباعی منسوب به شهید، چند سده بعد از رباعی منسوب به خیام گفته شده باشد. گویی شاعری از سدۀ نهم هجری، این فریاد را سر داده است. آن را مقایسه کنید با این رباعی آصفی هروی که جدیترین رهرو خیام در آن دوره است (دیوان، ۲۴۶):
بر بام سرای شاه، چون نالۀ کوس
دانی سحری چه بود آواز خروس؟
میکرد ز بخت خفته، دردا دردا
میگفت ز عمر رفته، افسوس افسوس!
●
پیشتر هم گفتهام که مهمترین کار در رباعیات موفق، ایجادِ یک چارچوبِ درست است. فرم که مهیا شد، کار را برای نفرات بعدی، هم سخت میکند و هم آسان. سخت از این جهت که در آن فرم و فضا، نمیتوان کاری متفاوت و تازه کرد؛ مگر به دستیاری ذهنی خلاق و نوآور. ساده از آن جهت که هر شاعر متوسطی میتواند با جابجایی کلمات موجود و جایگذاری کلمات مشابه، شعری جدید در همان سبک و سیاق بنویسد. محمد امین شیبانی، جای طوس و تبریز را عوض کرده است. دوست بنده، ابن محمود، بدون آنکه پایش را از ایران بیرون گذاشته باشد، در شعرش پای «بُن» آلمان را به وسط کشیده است:
مرغی دیدم نشسته در حومۀ بُن
در پیش نهاده استخوانهای کهُُن
سر داده خطابهای خفن با تلفن
کو هِنری چندم و کجا رفته نرون؟
●●
"چهار خطی"
https://telegram.me/Xatt4
مرغی دیدم نشسته اندر تبریز
بنهاده به پیش استخوان پرویز
میگفت به آواز حزین، کای برخیز
کو تاج مرصع و کجا شد شبدیز؟
محمد امین شیبانی
(سدۀ دهم ق)
●
شاید بشود در دنیای شعر، دو نوع دیدن را از هم متمایز کرد: نخست، آن دیدنی که از تجربۀ مستقیم یک شاعر حکایت دارد و بازگو کنندۀ حالات و تفکرات اصیل و عمیق اوست؛ و دوم، آن نگاهی که بیننده از روی دست تجربۀ زیستۀ دیگران، تقلب میکند و بی آنکه اتفاقی در روح خودش افتاده باشد، نسخۀ دسته دومی از آن تجربۀ نخست، عرضه میدارد.
محمد امین، شاعر روزگاری بود که در آن، تجربههای اصیل کم اتفاق میافتاد و ذخایر ذهنی و عاطفی شاعران، برگرفته از شعرهای پیشینیان بود. نیز در آن روزگار، معما نویسی، و سر هم کردن ماده تاریخ، بالاترین دستاورد بسیار از شاعران محسوب میشد. خواجه حسن نثاری بخاری که در تذکرۀ مذکر احباب، راوی این روزگار کم تپش، و رقمنگار شاعران میانمایه است؛ بیشترین ستایشها را نثار این دست شعرها کرده؛ آنچنان که پیش از نقل رباعی بالا، آورده است: «این رباعی از گفتار شکر ریز شورانگیز اوست» (ص ۲۴۸).
اغلب خوانندگان پیگیر و علاقهمند تاریخ رباعی فارسی، با خواندن رباعی بالا، ذهنشان به درستی، به سمت این رباعی منسوب به خیام میرود (طربخانه، ۲۱):
مرغی دیدم نشسته بر بارۀ طوس
در پیش نهاده کلۀ کیکاووس
با کله همیگفت که افسوس افسوس
کو بانگ جرسها و کجا نالۀ کوس؟
بعید است نثاری، هنگام نقل رباعی محمد امین، رباعی مذکور به ذهنش نیامده باشد. پس چرا رباعی تقلیدی را «شورانگیز و شیرین» یافته است؟ این پرسش، دو جواب بیشتر ندارد: یا تعارف الکی کرده، و یا امر تقلید برایش چندان نکوهیده نبوده است. هر دو جواب، نمایانگر ابتذال ذوق ادبی و پایین آمدن سواد و سلیقۀ ادیبان آن روزگار است.
●
رباعی منسوب به خیام، در دیوان آصفی هروی (درگذشتۀ ۹۲۳ ق) هم وارد شده، اما این انتساب به دلیل درج رباعی در طربخانۀ رشیدی تبریزی (درگذشتۀ ۸۶۷ ق) کاملاً مردود است.
رباعی منسوب به خیام، جایش در منابع کهن خالی است و بهیکباره در سدۀ نهم هجری از مجموعه رباعیات ساختگی خیام سر بر آورده، و برای من، یادآور این رباعی عطار هم هست (مختارنامه، ۳۷۲):
مرغی دیدم نشسته بر ویرانی
در پیش گرفته کلۀ سلطانی
میگفت به آن کله که ای نادانی
دیدی که بمُردی و ندادی نانی!
آنچه در رباعی عطار پر رنگتر است، شماتت بُخل است تا تلخی مرگ.
●
رباعی منسوب به خیام را مرحوم همایی، متأثر از این رباعی «شهید بلخی» (شاعر سدۀ چهارم) دانسته است:
دوشم گذر افتاد به ویرانۀ طوس
دیدم جغدی نشسته جای طاووس
گفتم چه خبر داری از این ویرانه
گفتا خبر این است که: افسوس افسوس!
من در درستی انتساب رباعی مذکور به شهید بلخی تردید دارم. دلیل اولش این است که راوی آن، تذکرهنویسان دورۀ صفوی بودهاند (رک. عرفات العاشقین، ج ۳، ۱۸۷۱). دوم، در مقایسۀ زبان و فرم رباعی منسوب به خیام و رباعی منسوب به شهید، به نظر میرسد که رباعی منسوب به شهید، چند سده بعد از رباعی منسوب به خیام گفته شده باشد. گویی شاعری از سدۀ نهم هجری، این فریاد را سر داده است. آن را مقایسه کنید با این رباعی آصفی هروی که جدیترین رهرو خیام در آن دوره است (دیوان، ۲۴۶):
بر بام سرای شاه، چون نالۀ کوس
دانی سحری چه بود آواز خروس؟
میکرد ز بخت خفته، دردا دردا
میگفت ز عمر رفته، افسوس افسوس!
●
پیشتر هم گفتهام که مهمترین کار در رباعیات موفق، ایجادِ یک چارچوبِ درست است. فرم که مهیا شد، کار را برای نفرات بعدی، هم سخت میکند و هم آسان. سخت از این جهت که در آن فرم و فضا، نمیتوان کاری متفاوت و تازه کرد؛ مگر به دستیاری ذهنی خلاق و نوآور. ساده از آن جهت که هر شاعر متوسطی میتواند با جابجایی کلمات موجود و جایگذاری کلمات مشابه، شعری جدید در همان سبک و سیاق بنویسد. محمد امین شیبانی، جای طوس و تبریز را عوض کرده است. دوست بنده، ابن محمود، بدون آنکه پایش را از ایران بیرون گذاشته باشد، در شعرش پای «بُن» آلمان را به وسط کشیده است:
مرغی دیدم نشسته در حومۀ بُن
در پیش نهاده استخوانهای کهُُن
سر داده خطابهای خفن با تلفن
کو هِنری چندم و کجا رفته نرون؟
●●
"چهار خطی"
https://telegram.me/Xatt4
Telegram
چهار خطی
رباعی فارسی، به روایت: سید علی میرافضلی
(این صفحه روز پنجشنبه نوزدهم آذر هزار و سیصد و نود و چهار شمسی راهاندازی شده است.)
(این صفحه روز پنجشنبه نوزدهم آذر هزار و سیصد و نود و چهار شمسی راهاندازی شده است.)
Forwarded from تاریخ،فرهنگ،هنر و ادبیات ایرانزمین
ساز و آواز زیبای “لیلی و مجنون” با اشعاری از سعدی و ابوسعید ابوالخیر؟ به همراه آواز حسام الدین سراج و تک نوازی و گاه دو نوازی محمد فیروزی (بربت)، جمشید عندلیبی (نی) و شادروان استاد جلال ذوالفنون (سه تار ) در آلبوم کنسرت راست پنجگاه حسام الدین سراج در سال ۱۳۸۶ با همکاری گروه بیدل تهیه شد و به بازار آمد و آهنگسازی آن را حسام الدین سراج و شادروان استاد جلال ذوالفنون برعهده داشتهاند.
در این آلبوم رباعی زیبایی که در پی خواهد آمد، خوانده شد که در شناسنامهی آلبوم آن را از آنِ ابوسعید ابوالخیر دانسته اند:
آن دل که تو دیدهای زِ غَم خون شُد و رفت
وزَ دیدهی خون گرفته بیرون شُد و رفت
روزی به هوای عشق سِیری میکرد
لیلی صفتی بدید و مجنون شُد و رفت.
این رباعی همانند بسیاری از رباعی ها که به ابوسعید منسوب نموده اند، از آنِ او نیست. صاحب عرفات العاشقین این رباعی را از آن "قاضی میرحسین میبدی" دانسته است. (ج۲: ۱۱۰۲)
ناگفته نماند که در برخی منابع این رباعی را به نام "شیخ بهایی" نیز آورده اند.
#قاضیمیرحسینمیبدی
#ازابوسعیدابوالخیرنیست
#ازشیخبهایینیست
تذکره عرفات العاشقین و عرصات العارفین؛تقی الدّین محمّد اوحدی دقاقی بلیانی؛ مقدّمه و تصحیح و تحقیق سیّدمحسن ناجی نصرآبادی؛ اساطیر؛دوره هفت جلدی؛ ۱۳۸۸.
https://t.me/tarikhfarhanghonariranzamin
در این آلبوم رباعی زیبایی که در پی خواهد آمد، خوانده شد که در شناسنامهی آلبوم آن را از آنِ ابوسعید ابوالخیر دانسته اند:
آن دل که تو دیدهای زِ غَم خون شُد و رفت
وزَ دیدهی خون گرفته بیرون شُد و رفت
روزی به هوای عشق سِیری میکرد
لیلی صفتی بدید و مجنون شُد و رفت.
این رباعی همانند بسیاری از رباعی ها که به ابوسعید منسوب نموده اند، از آنِ او نیست. صاحب عرفات العاشقین این رباعی را از آن "قاضی میرحسین میبدی" دانسته است. (ج۲: ۱۱۰۲)
ناگفته نماند که در برخی منابع این رباعی را به نام "شیخ بهایی" نیز آورده اند.
#قاضیمیرحسینمیبدی
#ازابوسعیدابوالخیرنیست
#ازشیخبهایینیست
تذکره عرفات العاشقین و عرصات العارفین؛تقی الدّین محمّد اوحدی دقاقی بلیانی؛ مقدّمه و تصحیح و تحقیق سیّدمحسن ناجی نصرآبادی؛ اساطیر؛دوره هفت جلدی؛ ۱۳۸۸.
https://t.me/tarikhfarhanghonariranzamin
Telegram
تاریخ،فرهنگ،هنر و ادبیات ایرانزمین
یادداشتهایی برای روشنگریِ تاریخ، فرهنگ، هنر و ادبیاتِ ایرانِ بزرگِ تاریخی
ج.ط نژند (سروش نژند)
@S_nazhand
ج.ط نژند (سروش نژند)
@S_nazhand
▪️ عرفی و درج تخلص در رباعی
«عرفی! دل ما کیش دگرگون نکند
دریوزه بجز درون پُر خون نکند
سامان بهشت اگر در این کوچه کشند
امید سر از دریچه بیرون نکند.
و از جمله مخصّصات او (= عرفی شیرازی) در فن شاعری، یکی آن است که تخلص خود را در اکثر رباعیاتش آورده و این طریقه را کم شاعری الزام نموده».
تذکرة الشعراء، مطربی سمرقندی، ۱۰۱۳ ق
ص ۵۶۴
●●
"چهار خطی"
https://telegram.me/Xatt4
«عرفی! دل ما کیش دگرگون نکند
دریوزه بجز درون پُر خون نکند
سامان بهشت اگر در این کوچه کشند
امید سر از دریچه بیرون نکند.
و از جمله مخصّصات او (= عرفی شیرازی) در فن شاعری، یکی آن است که تخلص خود را در اکثر رباعیاتش آورده و این طریقه را کم شاعری الزام نموده».
تذکرة الشعراء، مطربی سمرقندی، ۱۰۱۳ ق
ص ۵۶۴
●●
"چهار خطی"
https://telegram.me/Xatt4
Telegram
چهار خطی
رباعی فارسی، به روایت: سید علی میرافضلی
(این صفحه روز پنجشنبه نوزدهم آذر هزار و سیصد و نود و چهار شمسی راهاندازی شده است.)
(این صفحه روز پنجشنبه نوزدهم آذر هزار و سیصد و نود و چهار شمسی راهاندازی شده است.)
▪️ طرز عراق/ طور ماوراءالنهر
«مشهور است که قورچی خان شهادت مکان عبدالمؤمن خان، طور و طریق شعرای ماوراء النهر را قبول نداشته و طرز عراق را معتقد بوده. به جهت جریمهای، خان مغفور مذکور، امر نمودهاند تا بینی او را بُریده، مجدوع ساختهاند. در این معنا، میرزا فرهاد [تامه] این رباعی را عجب نیکو گفته:
کو قورچی نکتهدان و خودبینی او
تزییف اکابر و سخن چینی او
هر بوی که بُرده بود از طرز عراق
دوران همه را کشید از بینی او».
حکایت بالا را مطربی سمرقندی در ۱۰۱۳ ق در تذکرة الشعراء خود نقل کرده است (ص ۵۸۹؛ ایضاً رک. نسخۀ زیبای جهانگیر، ۱۸۸). این نقل که نشان از تفاوت - و گاه تقابل - دو سبک شعری شاعران پارسی زبان حوزۀ ماوراء النهر و شاعران ایران دارد، بسیار قابل توجه و تأمل است.
●●
"چهار خطی"
https://telegram.me/Xatt4
«مشهور است که قورچی خان شهادت مکان عبدالمؤمن خان، طور و طریق شعرای ماوراء النهر را قبول نداشته و طرز عراق را معتقد بوده. به جهت جریمهای، خان مغفور مذکور، امر نمودهاند تا بینی او را بُریده، مجدوع ساختهاند. در این معنا، میرزا فرهاد [تامه] این رباعی را عجب نیکو گفته:
کو قورچی نکتهدان و خودبینی او
تزییف اکابر و سخن چینی او
هر بوی که بُرده بود از طرز عراق
دوران همه را کشید از بینی او».
حکایت بالا را مطربی سمرقندی در ۱۰۱۳ ق در تذکرة الشعراء خود نقل کرده است (ص ۵۸۹؛ ایضاً رک. نسخۀ زیبای جهانگیر، ۱۸۸). این نقل که نشان از تفاوت - و گاه تقابل - دو سبک شعری شاعران پارسی زبان حوزۀ ماوراء النهر و شاعران ایران دارد، بسیار قابل توجه و تأمل است.
●●
"چهار خطی"
https://telegram.me/Xatt4
Telegram
چهار خطی
رباعی فارسی، به روایت: سید علی میرافضلی
(این صفحه روز پنجشنبه نوزدهم آذر هزار و سیصد و نود و چهار شمسی راهاندازی شده است.)
(این صفحه روز پنجشنبه نوزدهم آذر هزار و سیصد و نود و چهار شمسی راهاندازی شده است.)
▪️ جان بر سر رباعی
(بخش دوم: هلالی جغتایی)
پیش از این، داستان غنی بیگ همدانی را آوردیم که به واسطۀ سرودن یک رباعی، ده سال به زندان افتاد و عاقبت الامر او را به وضع فجیع کشتند. غنی بیگ، شاعری گمنام بود و دیوانی مدون از خود بجا نگذاشت. هلالی جغتایی که از شاعران مشهور سدۀ دهم هجری است، سرنوشت مشابهی دارد و باعث مرگ او نیز سرودن دو رباعی بود. حکایت مرگ او را قاضی احمد قمی در تاریخ خود، ذیل حوادث سال ۹۳۵ و ماجرای لشکرکشی عبیدخان ازبک به شهر هرات بیان کرده است (خلاصة التواریخ، ج ۱، ص ۱۹۱ – ۱۹۴) که ما صورت خلاصۀ آن را که به بحث ما مربوط است، میآوریم:
«چون به حوالی شهربندان بلده رسیده، رحل اقامت انداخته، مانند اوقات گذشته رایت ستم بر افراخت و آزار و اضرار مسلمانان را شعار خود ساخت. حسین خان و زمرهای از سرداران کار دیده که بر قلت ذخیره و کثرت ضعف رعایا و عجزه مطلع شدند، چارۀ کار منحصر در مصالحه دیده به استصواب خواجه اسحق سیاوشانی، مصالحه بر این وجه قرار یافت که عبید خان از ظاهر هرات کوچ کرده، چند فرسخ مسافت طی نماید تا غازیان محصور با عیال و اطفال و احمال و اثقال از شهر بیرون رفته، خود را به مأمنی رسانند و ازبکان را نگذارند که از عقب ایشان رفته، مزاحمت به عرض و مال آن جماعت رسانند. در آن اثنا، عبید خان این رباعی مستزاد را گفته، به درون شهر فرستاد:
ای اهل هری! ز خاص تا عام شما
از شاه و گدا
دانم که بههم خورَد سرانجام شما
از لشکر ما
چون باعث صلح، خواجه اسحاق شده
یعنی که بود
گبری بهتر ز شیخ الاسلام شما
در مذهب ما
مولانا هلالی که در آن زمان در دارالسلطنه میبود، در جواب، این رباعی را گفته بود:
ای شهره شده به ظالمی نام شما
از شاه و گدا
آزار بود ز اهل دین کام شما
این هست روا؟
بستید بر اولاد علی نان و نمک
چون قوم یزید
صد لعنت معبود بر اسلام شما
در مذهب ما
القصه عبیدخان بعد از تشیید عهد و پیمان به مواد قسم و ایمان، چند کوچ پس نشسته، حسین خان تمامی غازیان و شیعیان و موالیان را در رکاب سعادت ایاب شاهزاده سام میرزا در ساعت مشحون از سعادت، کوچانیده از دارالسلطنۀ هرات بیرون آمده به جانب ولایت سجستان در حرکت آمده.
بعد از بیرون رفتن نواب سامی از دارالسلطنۀ هرات، عبیدخان با لشکر فراوان داخل شهر شده، بر مسند سلطنت متمکن گردید و اشرار ازبکیه و خبایث سمرقندیه دست ظلم و ستم به جانب ترک و تاجیک و دور و نزدیک دراز کرده، فغان مظلومان دردمند از سپهر بلند در گذشت. بسا مردم سنی مذهب که به سبب گمان مال او را شیعه گفته، در آن ایام کشته گشتند و بسیاری از شیعیان محتاج و موالیان بی باج که بنا بر عدم تمول، سالم مانده به مراتب عفو رسیدند.
از جمله مقتولان مظلوم و کشتگان معلوم، مولانا هلالی است که نظم بلندش بر السنه و افواه مردم آگاه جاری. باعث بر قتل وی، زمرهای از ارباب حسد، الذین فی قلوبهم مرض، به عبید خان رسانیدند که مولانا دو رباعی در جواب رباعیهای شما به طریق هجو گفته، یکی که سابقاً ذکر رفت و دیگری که مذکور میشود:
لعبیدخان
تا چند دلا بی سر و سامان باشی
چون طرۀ مهوشان پریشان باشی
وقت است چو خادمان ز روی اخلاص
در خدمت سلطان خراسان باشی
لمولانا هلالی فی جوابه
گه در پی آزار دل و جان باشی
گاهی ز پی غارت ایمان باشی
با این همه، دعوی مسلمانی چیست؟
کافر باشم گر تو مسلمان باشی!
و مع هذا معروض داشتند که مولانا را جهات و اسباب بسیار است. خان قبیح حرکات به حبس وی حکم کرده، ازبکان ناکس او را در محبس قین و شکنجه کرده، پس از ایذای بسیار و آزار بیرون از شمار، آن نادر روزگار را در چهار سوق هرات به قتل آوردند».
●
ماجرای هلالی علاوه بر جنبههای ادبی این مجادلۀ شعری، نشان از ابعاد تعصبات مذهبی دو گروه شیعه و سنی در دوران حکومت صفوی نیز دارد. تأکید دو شاعر روی عبارت «در مذهب ما» در رباعی نخست، انگیزههای مذهبی این مجادله را کاملاً روشن میکند. استفاده عبیدخان از ابزار شعر برای زمینهسازی مذهبی غارت هرات، از نفوذ بسیار زیاد شعر در جامعۀ آن روز سرزمینهای پارسی زبان حکایت دارد. شک ندارم که باعث تحریک و تحریض هلالی برای مقابله با شعر عبیدخان، جمعی از بزرگان هرات بودهاند، و شاید سام میرزای صفوی که شاهزادهای شعرشناس بود و درآن زمان در هرات بهسر میبُرد، پشت این قضیه قرار داشته است.
نکتهای که سام میرزا در تذکرۀ خود در شرح حال هلالی آورده (تحفۀ سامی، ۱۳۹)، بسیار عبرت آموز و دردناک است: «در آخر عمر عجب حالتی دست داد که میان شیعه، مشهور به تسنن بود و عبیدخان ازبک او را کُشت که شیعه است». وی تاریخ قتل او را ۹۳۹ ق ذکر کرده است.
سام میرزا، اشارهای به رباعیپرانیهای دو طایفۀ ایرانی و ازبک ندارد و شاید مصلحت ندانسته که پروندۀ این ماجرا را بعد از سی سال باز کند.
●●
"چهار خطی"
https://telegram.me/Xatt4
(بخش دوم: هلالی جغتایی)
پیش از این، داستان غنی بیگ همدانی را آوردیم که به واسطۀ سرودن یک رباعی، ده سال به زندان افتاد و عاقبت الامر او را به وضع فجیع کشتند. غنی بیگ، شاعری گمنام بود و دیوانی مدون از خود بجا نگذاشت. هلالی جغتایی که از شاعران مشهور سدۀ دهم هجری است، سرنوشت مشابهی دارد و باعث مرگ او نیز سرودن دو رباعی بود. حکایت مرگ او را قاضی احمد قمی در تاریخ خود، ذیل حوادث سال ۹۳۵ و ماجرای لشکرکشی عبیدخان ازبک به شهر هرات بیان کرده است (خلاصة التواریخ، ج ۱، ص ۱۹۱ – ۱۹۴) که ما صورت خلاصۀ آن را که به بحث ما مربوط است، میآوریم:
«چون به حوالی شهربندان بلده رسیده، رحل اقامت انداخته، مانند اوقات گذشته رایت ستم بر افراخت و آزار و اضرار مسلمانان را شعار خود ساخت. حسین خان و زمرهای از سرداران کار دیده که بر قلت ذخیره و کثرت ضعف رعایا و عجزه مطلع شدند، چارۀ کار منحصر در مصالحه دیده به استصواب خواجه اسحق سیاوشانی، مصالحه بر این وجه قرار یافت که عبید خان از ظاهر هرات کوچ کرده، چند فرسخ مسافت طی نماید تا غازیان محصور با عیال و اطفال و احمال و اثقال از شهر بیرون رفته، خود را به مأمنی رسانند و ازبکان را نگذارند که از عقب ایشان رفته، مزاحمت به عرض و مال آن جماعت رسانند. در آن اثنا، عبید خان این رباعی مستزاد را گفته، به درون شهر فرستاد:
ای اهل هری! ز خاص تا عام شما
از شاه و گدا
دانم که بههم خورَد سرانجام شما
از لشکر ما
چون باعث صلح، خواجه اسحاق شده
یعنی که بود
گبری بهتر ز شیخ الاسلام شما
در مذهب ما
مولانا هلالی که در آن زمان در دارالسلطنه میبود، در جواب، این رباعی را گفته بود:
ای شهره شده به ظالمی نام شما
از شاه و گدا
آزار بود ز اهل دین کام شما
این هست روا؟
بستید بر اولاد علی نان و نمک
چون قوم یزید
صد لعنت معبود بر اسلام شما
در مذهب ما
القصه عبیدخان بعد از تشیید عهد و پیمان به مواد قسم و ایمان، چند کوچ پس نشسته، حسین خان تمامی غازیان و شیعیان و موالیان را در رکاب سعادت ایاب شاهزاده سام میرزا در ساعت مشحون از سعادت، کوچانیده از دارالسلطنۀ هرات بیرون آمده به جانب ولایت سجستان در حرکت آمده.
بعد از بیرون رفتن نواب سامی از دارالسلطنۀ هرات، عبیدخان با لشکر فراوان داخل شهر شده، بر مسند سلطنت متمکن گردید و اشرار ازبکیه و خبایث سمرقندیه دست ظلم و ستم به جانب ترک و تاجیک و دور و نزدیک دراز کرده، فغان مظلومان دردمند از سپهر بلند در گذشت. بسا مردم سنی مذهب که به سبب گمان مال او را شیعه گفته، در آن ایام کشته گشتند و بسیاری از شیعیان محتاج و موالیان بی باج که بنا بر عدم تمول، سالم مانده به مراتب عفو رسیدند.
از جمله مقتولان مظلوم و کشتگان معلوم، مولانا هلالی است که نظم بلندش بر السنه و افواه مردم آگاه جاری. باعث بر قتل وی، زمرهای از ارباب حسد، الذین فی قلوبهم مرض، به عبید خان رسانیدند که مولانا دو رباعی در جواب رباعیهای شما به طریق هجو گفته، یکی که سابقاً ذکر رفت و دیگری که مذکور میشود:
لعبیدخان
تا چند دلا بی سر و سامان باشی
چون طرۀ مهوشان پریشان باشی
وقت است چو خادمان ز روی اخلاص
در خدمت سلطان خراسان باشی
لمولانا هلالی فی جوابه
گه در پی آزار دل و جان باشی
گاهی ز پی غارت ایمان باشی
با این همه، دعوی مسلمانی چیست؟
کافر باشم گر تو مسلمان باشی!
و مع هذا معروض داشتند که مولانا را جهات و اسباب بسیار است. خان قبیح حرکات به حبس وی حکم کرده، ازبکان ناکس او را در محبس قین و شکنجه کرده، پس از ایذای بسیار و آزار بیرون از شمار، آن نادر روزگار را در چهار سوق هرات به قتل آوردند».
●
ماجرای هلالی علاوه بر جنبههای ادبی این مجادلۀ شعری، نشان از ابعاد تعصبات مذهبی دو گروه شیعه و سنی در دوران حکومت صفوی نیز دارد. تأکید دو شاعر روی عبارت «در مذهب ما» در رباعی نخست، انگیزههای مذهبی این مجادله را کاملاً روشن میکند. استفاده عبیدخان از ابزار شعر برای زمینهسازی مذهبی غارت هرات، از نفوذ بسیار زیاد شعر در جامعۀ آن روز سرزمینهای پارسی زبان حکایت دارد. شک ندارم که باعث تحریک و تحریض هلالی برای مقابله با شعر عبیدخان، جمعی از بزرگان هرات بودهاند، و شاید سام میرزای صفوی که شاهزادهای شعرشناس بود و درآن زمان در هرات بهسر میبُرد، پشت این قضیه قرار داشته است.
نکتهای که سام میرزا در تذکرۀ خود در شرح حال هلالی آورده (تحفۀ سامی، ۱۳۹)، بسیار عبرت آموز و دردناک است: «در آخر عمر عجب حالتی دست داد که میان شیعه، مشهور به تسنن بود و عبیدخان ازبک او را کُشت که شیعه است». وی تاریخ قتل او را ۹۳۹ ق ذکر کرده است.
سام میرزا، اشارهای به رباعیپرانیهای دو طایفۀ ایرانی و ازبک ندارد و شاید مصلحت ندانسته که پروندۀ این ماجرا را بعد از سی سال باز کند.
●●
"چهار خطی"
https://telegram.me/Xatt4
Telegram
چهار خطی
رباعی فارسی، به روایت: سید علی میرافضلی
(این صفحه روز پنجشنبه نوزدهم آذر هزار و سیصد و نود و چهار شمسی راهاندازی شده است.)
(این صفحه روز پنجشنبه نوزدهم آذر هزار و سیصد و نود و چهار شمسی راهاندازی شده است.)
ویرایش نور سیاه!
دیدیم نهان گیتی و اصل جهان
وز علت و عار برگذشتیم آسان
آن نور سیَه ز لا نقَط برتر دان
زآن نیز گذشتیم، نه این ماند و نه آن.
ابوالحسن بُستی
سدۀ پنجم ق.
●
رباعی بالا که جامی آن را «دشوار مشهور» نامیده، یکی از مهمترین رباعیات تاریخ رباعی فارسی است و به دلیل تعبیر شگفتانگیز «نور سیاه» در آن، بسیار تأویل پذیر جلوه کرده و خاطر جمعی از بزرگترین نویسندگان متون تصوف را در چندین نسل از جمله احمد غزالی، عین القضات همدانی، رشیدالدین میبدی، نجمالدین رازی، عبدالرحمان جامی و حتی بیدل دهلوی را به خود مشغول داشته است. کم پیش آمده که شاعری توانسته باشد با یک رباعی، این همه دغدغۀ ذهنی در طایفۀ اهل ذوق و وجد و فکر ایجاد کند.
رباعی، نخستین بار در سوانح احمد غزالی رؤیت شده (ص ۲۰)، اما غزالی، با اینکه با گویندۀ رباعی آشنایی کامل داشته، از او اسم نبُرده است. نویسندۀ همعصر او عین القضات همدانی، در آثار خود (تمهیدات، ۱۱۹، ۲۴۸؛ نامهها، ج ۲، ۲۵۵)، رباعی را به اسم ابوالحسن بُستی آورده است. نجم رازی که به کتاب عین القضات توجه نداشته، به دلیل نقل رباعی در سوانح غزالی، به خطا، آن را به خود احمد غزالی نسبت داده است (مرصاد العباد، ۳۰۸). رباعی در تفسیر کشف الاسرار منسوب به میبدی هم دیده میشود و در آنجا، به سیاق اغلب شعرهای منقول، ذکری از نام گوینده به میان نیامده است (ج ۱، ۱۱۵؛ ج ۲، ۵۸).
ابوالحسن بُستی، زادۀ ولایت بُست (پشت) نیشابور، از مشایخ نامدار قرن پنجم هجری و مرید ابوعلی فارمدی (درگذشتۀ ۴۷۷ ق) بوده است. نکتۀ جالب در سرگذشت ابوالحسن بُستی آن است که وی در سن بالا به تصوّف گراییده و در حالی به حلقۀ مریدان فارمدی پیوسته که فارمدی حدود ۲۵ سال از او جوانتر بوده است. این تحول روحی، یکی از شگفتیهای محافل علمی و عرفانی در قرن پنجم تلقی میشد. شمسالدین ذهبی، تاریخ وفات ابوالحسن بُستی را بین سالهای ۴۶۰ تا ۴۷۰ ق در سن هشتاد سالگی دانسته است. دکتر شفیعی کدکنی، یادداشت سودمندی در مورد احوال و آثار بُستی دارد که جایگاه این شخصیت بزرگ قرن پنجم را به خوبی نشان میدهد (رک. مرموزات اسدی، ۲۱۶ به بعد).
دکتر پورجوادی سالها پیش کتابی در مورد ابوالحسن بُستی نوشته و به تفصیل دربارۀ این رباعی بحث کرده است (زندگی و آثار شیخ ابوالحسن بستی، تهران، موسسه مطالعات و تحقیقات فرهنگی، ۱۳۶۴ ). مقالهای نیز دکتر پورنامداریان دارد در شرح غزلی از عطار و به مناسبت، از رباعی ابوالحسن بُستی هم یاد کرده و ارجاعات تأویلی آن را باز نموده است (سیری در یک غزل عطار، کیهان فرهنگی، آبان ۱۳۷۳، شمارۀ هشتم، ص ۲۸ – ۳۴).
●
رباعی ابوالحسن بستی، به جهت تاریخی و موضوعی، در حوزۀ مطالعات عرفانی حایز اهمیت فراوان است و جزو نخستین رباعیاتی است که به زبان رمز، از یک تجربۀ شگرف روحی خبر میدهد. ولی بنده در این یادداشت، کاری به محتوای رباعی و تأویلات آن ندارم و آن را از منظر ادبی بررسی میکنم.
آنچه انگیزۀ نگاشتن این یادداشت است، نقل رباعی بُستی در یک متن قرن هشتمی است، با تغییراتی دلبخواهی که نویسنده در آن داده است. نویسندهای به نام شمس سراج عفیف در آغازین صفحات تاریخ فیروزشاهی که نگارش آن را در سال ۸۰۱ ق به پایان بُرده، رباعی بُستی را چنین روایت کرده است (ص ۲):
دیدیم نهان گیتی و اصل دو جهان
از علت و از عار گذشتیم آسان
در نور سپید و در سیه مانده بُدیم
زین نیز گذشتیم، نه این ماند و نه آن.
این نقل، از آن جهت برای من مهم است که بازتاب دهندۀ سلیقۀ ادبای قرن هشتم و نمایانگر نوع نگاه آنها به طرح قافیههای رباعی است. بنده، جای دیگر نمونههایی از تغییرات نظام قافیههای یک رباعی واحد را در متون قرن ششم و هشتم نشان دادهام و گفتهام که به دلیل آنکه داشتن قافیههای چهارگانه برای رباعی در سدههای هفتم و هشتم موضوعیت خود را از دست داده بوده و شاعران و مخاطبان آثار ادبی، هر دو، رباعی سه قافیهای را بیشتر میپسندیدند، نویسندگان گاهی در نقل رباعیات چهار قافیهای قدیم، سلیقۀ خود را در متون اعمال میکردند و با ویرایش مصراع سوم رباعی، آن را به رنگ زمانه در میآوردند. شمس سراج عفیف هم از آن دسته ادبایی است که تغییر در مصراع سوم رباعی ابوالحسن بستی، و حذف قافیۀ آن را کاری درست و مطابق فهم و سلیقۀ مردم روزگار خود میدانسته است. این نوع ویرایشها، در رباعیات خیام هم اتفاق افتاده و اسناد قابل توجهی از دخالت پسند زمانه در روایتهای متأخر وجود دارد که در جای دیگر بدان پرداختهام.
●●
"چهار خطی"
https://telegram.me/Xatt4
دیدیم نهان گیتی و اصل جهان
وز علت و عار برگذشتیم آسان
آن نور سیَه ز لا نقَط برتر دان
زآن نیز گذشتیم، نه این ماند و نه آن.
ابوالحسن بُستی
سدۀ پنجم ق.
●
رباعی بالا که جامی آن را «دشوار مشهور» نامیده، یکی از مهمترین رباعیات تاریخ رباعی فارسی است و به دلیل تعبیر شگفتانگیز «نور سیاه» در آن، بسیار تأویل پذیر جلوه کرده و خاطر جمعی از بزرگترین نویسندگان متون تصوف را در چندین نسل از جمله احمد غزالی، عین القضات همدانی، رشیدالدین میبدی، نجمالدین رازی، عبدالرحمان جامی و حتی بیدل دهلوی را به خود مشغول داشته است. کم پیش آمده که شاعری توانسته باشد با یک رباعی، این همه دغدغۀ ذهنی در طایفۀ اهل ذوق و وجد و فکر ایجاد کند.
رباعی، نخستین بار در سوانح احمد غزالی رؤیت شده (ص ۲۰)، اما غزالی، با اینکه با گویندۀ رباعی آشنایی کامل داشته، از او اسم نبُرده است. نویسندۀ همعصر او عین القضات همدانی، در آثار خود (تمهیدات، ۱۱۹، ۲۴۸؛ نامهها، ج ۲، ۲۵۵)، رباعی را به اسم ابوالحسن بُستی آورده است. نجم رازی که به کتاب عین القضات توجه نداشته، به دلیل نقل رباعی در سوانح غزالی، به خطا، آن را به خود احمد غزالی نسبت داده است (مرصاد العباد، ۳۰۸). رباعی در تفسیر کشف الاسرار منسوب به میبدی هم دیده میشود و در آنجا، به سیاق اغلب شعرهای منقول، ذکری از نام گوینده به میان نیامده است (ج ۱، ۱۱۵؛ ج ۲، ۵۸).
ابوالحسن بُستی، زادۀ ولایت بُست (پشت) نیشابور، از مشایخ نامدار قرن پنجم هجری و مرید ابوعلی فارمدی (درگذشتۀ ۴۷۷ ق) بوده است. نکتۀ جالب در سرگذشت ابوالحسن بُستی آن است که وی در سن بالا به تصوّف گراییده و در حالی به حلقۀ مریدان فارمدی پیوسته که فارمدی حدود ۲۵ سال از او جوانتر بوده است. این تحول روحی، یکی از شگفتیهای محافل علمی و عرفانی در قرن پنجم تلقی میشد. شمسالدین ذهبی، تاریخ وفات ابوالحسن بُستی را بین سالهای ۴۶۰ تا ۴۷۰ ق در سن هشتاد سالگی دانسته است. دکتر شفیعی کدکنی، یادداشت سودمندی در مورد احوال و آثار بُستی دارد که جایگاه این شخصیت بزرگ قرن پنجم را به خوبی نشان میدهد (رک. مرموزات اسدی، ۲۱۶ به بعد).
دکتر پورجوادی سالها پیش کتابی در مورد ابوالحسن بُستی نوشته و به تفصیل دربارۀ این رباعی بحث کرده است (زندگی و آثار شیخ ابوالحسن بستی، تهران، موسسه مطالعات و تحقیقات فرهنگی، ۱۳۶۴ ). مقالهای نیز دکتر پورنامداریان دارد در شرح غزلی از عطار و به مناسبت، از رباعی ابوالحسن بُستی هم یاد کرده و ارجاعات تأویلی آن را باز نموده است (سیری در یک غزل عطار، کیهان فرهنگی، آبان ۱۳۷۳، شمارۀ هشتم، ص ۲۸ – ۳۴).
●
رباعی ابوالحسن بستی، به جهت تاریخی و موضوعی، در حوزۀ مطالعات عرفانی حایز اهمیت فراوان است و جزو نخستین رباعیاتی است که به زبان رمز، از یک تجربۀ شگرف روحی خبر میدهد. ولی بنده در این یادداشت، کاری به محتوای رباعی و تأویلات آن ندارم و آن را از منظر ادبی بررسی میکنم.
آنچه انگیزۀ نگاشتن این یادداشت است، نقل رباعی بُستی در یک متن قرن هشتمی است، با تغییراتی دلبخواهی که نویسنده در آن داده است. نویسندهای به نام شمس سراج عفیف در آغازین صفحات تاریخ فیروزشاهی که نگارش آن را در سال ۸۰۱ ق به پایان بُرده، رباعی بُستی را چنین روایت کرده است (ص ۲):
دیدیم نهان گیتی و اصل دو جهان
از علت و از عار گذشتیم آسان
در نور سپید و در سیه مانده بُدیم
زین نیز گذشتیم، نه این ماند و نه آن.
این نقل، از آن جهت برای من مهم است که بازتاب دهندۀ سلیقۀ ادبای قرن هشتم و نمایانگر نوع نگاه آنها به طرح قافیههای رباعی است. بنده، جای دیگر نمونههایی از تغییرات نظام قافیههای یک رباعی واحد را در متون قرن ششم و هشتم نشان دادهام و گفتهام که به دلیل آنکه داشتن قافیههای چهارگانه برای رباعی در سدههای هفتم و هشتم موضوعیت خود را از دست داده بوده و شاعران و مخاطبان آثار ادبی، هر دو، رباعی سه قافیهای را بیشتر میپسندیدند، نویسندگان گاهی در نقل رباعیات چهار قافیهای قدیم، سلیقۀ خود را در متون اعمال میکردند و با ویرایش مصراع سوم رباعی، آن را به رنگ زمانه در میآوردند. شمس سراج عفیف هم از آن دسته ادبایی است که تغییر در مصراع سوم رباعی ابوالحسن بستی، و حذف قافیۀ آن را کاری درست و مطابق فهم و سلیقۀ مردم روزگار خود میدانسته است. این نوع ویرایشها، در رباعیات خیام هم اتفاق افتاده و اسناد قابل توجهی از دخالت پسند زمانه در روایتهای متأخر وجود دارد که در جای دیگر بدان پرداختهام.
●●
"چهار خطی"
https://telegram.me/Xatt4
Telegram
چهار خطی
رباعی فارسی، به روایت: سید علی میرافضلی
(این صفحه روز پنجشنبه نوزدهم آذر هزار و سیصد و نود و چهار شمسی راهاندازی شده است.)
(این صفحه روز پنجشنبه نوزدهم آذر هزار و سیصد و نود و چهار شمسی راهاندازی شده است.)
▪️ قدم زدن در هوای رباعی
[معرفی کتاب چهارخطی]
احسان رضایی
بارها شنیده و دیدهایم که در برنامههای تلویزیونی یا رادیویی از کارشناس مربوطه میپرسند: به نظر شما فضای مجازی به کتاب و کتاب خواندن آسیب میزند یا نه؟ بعضیها جواب را هم از قبل آماده دارند و فقط میپرسند: به نظر شما فضای مجازی... چقدر آسیب میزند؟ به این دوستان باید نصیحت خواجه شیراز را یادآوری کرد که فرمود: عیب می جمله بگفتی هنرش نیز بگوی. فضای مجازی و شبکههای اجتماعی هزار عیب و ایراد دارند، اما در عمل به کتاب آسیبی نمیرسانند. مخاطب هر کدام از این دو ابزار متفاوت است و بلکه بعضی کتابها به مدد همین شبکههای اجتماعی شکل گرفته و نوشته شدهاند. در همین دو ساله، چند رمان داشتیم که اول پاورقی اینترنتی و تلگرامی بودند. به علاوه، شبکههای اجتماعی و موبایلی امکان تشکیل گروههای مجازی تخصصی برای بحث و بررسی را دادهاند و همین به نویسندگان کتابهای تخصصی کمک میکند موضوع کتابهایشان را پیش از انتشار به نقد و داوری بگذارند. یا نویسندگانی که مطالبشان را ابتدا در همین فضاها منتشر میکنند و بعد، شور و شوق مخاطبان سر ذوقشان میآورد تا کار را ادامه بدهند.
«کتاب چهارخطی» از استاد سید علی میرافضلی یکی از همين نمونههای دستۀ آخر است. این کتاب، مجموعۀ ۱۰۱ یادداشت است که استاد قبلاً در کانالی به همین نام منتشر کرده بود و البته چندتاییاش هم در همین «مجلۀ کرگدن» چاپ شده بود و حالا مجموعهشان، به اضافه نکاتی که از زمان انتشار تا به حال به آنها اضافه شده، یکجا جمع شده است. کتاب همان طور که از عنوانش پیداست، درباره رباعی یا همان شعر «چهارخطی» است. سیدعلی میرافضلی سالهاست که به صورت تخصصی درباره رباعی و رباعی سرایان تاریخ ادبیات فارسی کار میکند و این جا هم بخشی از همان دانش تخصصی خود را با خواننده در میان گذاشته است.
مطالب کتاب به خاطر همان که ابتدا در فضای مجازی و در فواصل مختلف و گاهی هم به مناسبتهای روز نوشته شده، بسیار متنوع است. اما نخ تسبیح کتاب و نقطه وصل تمام این مطالب به ظاهر پراکنده، ارتباط آنها با رباعی است. یعنی اگر درباره یک آلبوم موسیقی صحبت شده، به رباعیهایی که در آن خوانده شده پرداخته است و اگر بحث درباره کتابی است، با توجه به رباعیات موجود در آن کتاب است و اگر نقل شخص یا شخصیتی تاریخی است، باز هم از رباعیات او یا تضمين اشعارش در قالب رباعی میخوانیم. چنان که دلیل حضور پهلوان پوریای ولی در این کتاب، رباعیات منسوب به اوست و در مورد سهراب سپهری، استفاده از عبارات معروف اشعارش در رباعیات معاصر جایی است که او را به رباعی وصل میکند. این تنوع موضوعی گسترده، هم به دلیل محدوده وسیع موضوعاتی است که ادب فارسی و به خصوص قالب رباعی در طول تاریخ با خود حمل کرده است و هم به خاطر عمری که مؤلف محترم به صورت تخصصی روی یک قالب، یعنی رباعی گذاشته است و درباره آن موضوع و هرچه به آن مربوط است، مطالعه کرده. طوری که کتاب علاوه بر همان زیرعنوان خودش، یعنی «کندوکاوی در تاریخ رباعی فارسی» به ارائه پیشنهاداتی برای آینده و ادامۀ رباعی فارسی (مثل قافيه متفاوت برای مصرع چهارم) هم می پردازد. خلاصه که کتاب، تنوّع موضوعی و مضمونی فراوانی دارد. از نکات فرمی، سیر تاریخی رباعی، رباعیهای با مضمون مشترک، کاربردهای عجیب رباعی (مثلا رباعی به عنوان خطبه عقد)، اقتباسها و گاهی سرقتهای ادبی شاعران از هم، رباعیهای سرگردانی که به چند شاعر منسوب است، ردیفهای خاص در رباعی، تأملهای لغوی، دستور زبان در رباعی، ضرب المثل در رباعی (یک یادداشت درباره این است که «گرگ باران دیده» درست است یا «بالان دیده»؟ و آن هم با مدد رباعیات کهن)... و خلاصه هر چیزی که به رباعی و ادبیات مربوط باشد، در این کتاب هست. حتی یکی از یادداشتهای کتاب، درباره رباعیهایی است که بعضی شاعران دم مرگ و هنگام جان دادن سرودهاند.
همه اینها، کتاب را به یک جُنگ و کشکول تبدیل کرده است که میشود فال فال از آن خواند، به خصوص که هر يادداشت هم چند صفحه بیشتر نیست و دیگر نیازی به آداب و ترتیبی نیست. هر وقت که دلتان خواست یک نکته از تاریخ شعر و ادبیات و شیرین سخنی بخوانید، کافی است سر کتاب را باز کنید و حظش را ببرید و دعایش را به جان جناب میرافضلی بکنید و بقیه کسانی که به نصیحت خواجه شیراز عمل کردند و از همین فضای مجازی هم ماهیهای چنين درشت صید کردند.
http://mirafzali.persiangig.com/4Xatti.jpg
◘ مجلۀ کرگدن، شماره هشتاد وهشتم، دوم تیر۹۷، ص ۸۵
●●
"چهار خطی"
https://telegram.me/Xatt4
[معرفی کتاب چهارخطی]
احسان رضایی
بارها شنیده و دیدهایم که در برنامههای تلویزیونی یا رادیویی از کارشناس مربوطه میپرسند: به نظر شما فضای مجازی به کتاب و کتاب خواندن آسیب میزند یا نه؟ بعضیها جواب را هم از قبل آماده دارند و فقط میپرسند: به نظر شما فضای مجازی... چقدر آسیب میزند؟ به این دوستان باید نصیحت خواجه شیراز را یادآوری کرد که فرمود: عیب می جمله بگفتی هنرش نیز بگوی. فضای مجازی و شبکههای اجتماعی هزار عیب و ایراد دارند، اما در عمل به کتاب آسیبی نمیرسانند. مخاطب هر کدام از این دو ابزار متفاوت است و بلکه بعضی کتابها به مدد همین شبکههای اجتماعی شکل گرفته و نوشته شدهاند. در همین دو ساله، چند رمان داشتیم که اول پاورقی اینترنتی و تلگرامی بودند. به علاوه، شبکههای اجتماعی و موبایلی امکان تشکیل گروههای مجازی تخصصی برای بحث و بررسی را دادهاند و همین به نویسندگان کتابهای تخصصی کمک میکند موضوع کتابهایشان را پیش از انتشار به نقد و داوری بگذارند. یا نویسندگانی که مطالبشان را ابتدا در همین فضاها منتشر میکنند و بعد، شور و شوق مخاطبان سر ذوقشان میآورد تا کار را ادامه بدهند.
«کتاب چهارخطی» از استاد سید علی میرافضلی یکی از همين نمونههای دستۀ آخر است. این کتاب، مجموعۀ ۱۰۱ یادداشت است که استاد قبلاً در کانالی به همین نام منتشر کرده بود و البته چندتاییاش هم در همین «مجلۀ کرگدن» چاپ شده بود و حالا مجموعهشان، به اضافه نکاتی که از زمان انتشار تا به حال به آنها اضافه شده، یکجا جمع شده است. کتاب همان طور که از عنوانش پیداست، درباره رباعی یا همان شعر «چهارخطی» است. سیدعلی میرافضلی سالهاست که به صورت تخصصی درباره رباعی و رباعی سرایان تاریخ ادبیات فارسی کار میکند و این جا هم بخشی از همان دانش تخصصی خود را با خواننده در میان گذاشته است.
مطالب کتاب به خاطر همان که ابتدا در فضای مجازی و در فواصل مختلف و گاهی هم به مناسبتهای روز نوشته شده، بسیار متنوع است. اما نخ تسبیح کتاب و نقطه وصل تمام این مطالب به ظاهر پراکنده، ارتباط آنها با رباعی است. یعنی اگر درباره یک آلبوم موسیقی صحبت شده، به رباعیهایی که در آن خوانده شده پرداخته است و اگر بحث درباره کتابی است، با توجه به رباعیات موجود در آن کتاب است و اگر نقل شخص یا شخصیتی تاریخی است، باز هم از رباعیات او یا تضمين اشعارش در قالب رباعی میخوانیم. چنان که دلیل حضور پهلوان پوریای ولی در این کتاب، رباعیات منسوب به اوست و در مورد سهراب سپهری، استفاده از عبارات معروف اشعارش در رباعیات معاصر جایی است که او را به رباعی وصل میکند. این تنوع موضوعی گسترده، هم به دلیل محدوده وسیع موضوعاتی است که ادب فارسی و به خصوص قالب رباعی در طول تاریخ با خود حمل کرده است و هم به خاطر عمری که مؤلف محترم به صورت تخصصی روی یک قالب، یعنی رباعی گذاشته است و درباره آن موضوع و هرچه به آن مربوط است، مطالعه کرده. طوری که کتاب علاوه بر همان زیرعنوان خودش، یعنی «کندوکاوی در تاریخ رباعی فارسی» به ارائه پیشنهاداتی برای آینده و ادامۀ رباعی فارسی (مثل قافيه متفاوت برای مصرع چهارم) هم می پردازد. خلاصه که کتاب، تنوّع موضوعی و مضمونی فراوانی دارد. از نکات فرمی، سیر تاریخی رباعی، رباعیهای با مضمون مشترک، کاربردهای عجیب رباعی (مثلا رباعی به عنوان خطبه عقد)، اقتباسها و گاهی سرقتهای ادبی شاعران از هم، رباعیهای سرگردانی که به چند شاعر منسوب است، ردیفهای خاص در رباعی، تأملهای لغوی، دستور زبان در رباعی، ضرب المثل در رباعی (یک یادداشت درباره این است که «گرگ باران دیده» درست است یا «بالان دیده»؟ و آن هم با مدد رباعیات کهن)... و خلاصه هر چیزی که به رباعی و ادبیات مربوط باشد، در این کتاب هست. حتی یکی از یادداشتهای کتاب، درباره رباعیهایی است که بعضی شاعران دم مرگ و هنگام جان دادن سرودهاند.
همه اینها، کتاب را به یک جُنگ و کشکول تبدیل کرده است که میشود فال فال از آن خواند، به خصوص که هر يادداشت هم چند صفحه بیشتر نیست و دیگر نیازی به آداب و ترتیبی نیست. هر وقت که دلتان خواست یک نکته از تاریخ شعر و ادبیات و شیرین سخنی بخوانید، کافی است سر کتاب را باز کنید و حظش را ببرید و دعایش را به جان جناب میرافضلی بکنید و بقیه کسانی که به نصیحت خواجه شیراز عمل کردند و از همین فضای مجازی هم ماهیهای چنين درشت صید کردند.
http://mirafzali.persiangig.com/4Xatti.jpg
◘ مجلۀ کرگدن، شماره هشتاد وهشتم، دوم تیر۹۷، ص ۸۵
●●
"چهار خطی"
https://telegram.me/Xatt4
◘ میان من و تو
اکنون که یکی شده ست جان من و تو
باید که یکی شود مکان من و تو
از بیم دویی، من و تو نتوانم گفت
از فرط یگانگی میان من و تو.
سراجالدین قمری آملی
درگذشتۀ ۶۲۵ ق.
●
چون هر دو یکی شدند جان من و تو
شاید که یکی بود نشان من و تو
من تو شدهام، تو من شدستی، اکنون
فرقی نتوان کرد میان من و تو.
جمال خلیل شروانی
سدۀ هفتم ق.
●
در اصل یکی بُده ست جان من و تو
پیدای من و تو و نهان من و تو
خامی باشد که گویی آن من و تو
برخاست من و تو از میان من و تو.
مولانا
درگذشتۀ ۶۷۲ ق.
●
یک جوهر روشن است جان من و تو
آگه نشود کس از نهان من و تو
ای دوست! میان من و تو فرقی نیست
حیفیم من و تو در میان من و تو.
همام تبریزی
درگذشتۀ ۷۱۴ ق.
◘ منابع: دیوان سراج الدین قمری آملی، ۶۱۶؛ نزهة المجالس، ۱۱۲؛ دیوان همام تبریزی، ۲۱۸؛ کلیات شمس، ج ۸، ۲۵۹
●●
"چهار خطی"
https://telegram.me/Xatt4
اکنون که یکی شده ست جان من و تو
باید که یکی شود مکان من و تو
از بیم دویی، من و تو نتوانم گفت
از فرط یگانگی میان من و تو.
سراجالدین قمری آملی
درگذشتۀ ۶۲۵ ق.
●
چون هر دو یکی شدند جان من و تو
شاید که یکی بود نشان من و تو
من تو شدهام، تو من شدستی، اکنون
فرقی نتوان کرد میان من و تو.
جمال خلیل شروانی
سدۀ هفتم ق.
●
در اصل یکی بُده ست جان من و تو
پیدای من و تو و نهان من و تو
خامی باشد که گویی آن من و تو
برخاست من و تو از میان من و تو.
مولانا
درگذشتۀ ۶۷۲ ق.
●
یک جوهر روشن است جان من و تو
آگه نشود کس از نهان من و تو
ای دوست! میان من و تو فرقی نیست
حیفیم من و تو در میان من و تو.
همام تبریزی
درگذشتۀ ۷۱۴ ق.
◘ منابع: دیوان سراج الدین قمری آملی، ۶۱۶؛ نزهة المجالس، ۱۱۲؛ دیوان همام تبریزی، ۲۱۸؛ کلیات شمس، ج ۸، ۲۵۹
●●
"چهار خطی"
https://telegram.me/Xatt4
Telegram
چهار خطی
رباعی فارسی، به روایت: سید علی میرافضلی
(این صفحه روز پنجشنبه نوزدهم آذر هزار و سیصد و نود و چهار شمسی راهاندازی شده است.)
(این صفحه روز پنجشنبه نوزدهم آذر هزار و سیصد و نود و چهار شمسی راهاندازی شده است.)
◘ آزردن دوستان و تعیین تکلیف منازعان!
قتل چو منی به خشم و کین میارزد؟
خونم به شکست آستین میارزد؟
در عذر دلم، خیالت از پا ننشست
آزردن دوستان بدین میارزد؟
سدۀ دهم ق.
●
همیشه برای من سؤال بوده که چرا و چگونه بعضی از رباعیات که ویژگی و جایگاه خاصی در تاریخ رباعی ندارند، بین چند شاعر دست به دست شدهاند؟ رباعی بالا از این دست «رباعیات سرگردان» است. البته، رباعیات سرگردان، لزوماً نباید جزو شاهکارها باشند. گاه دیدهایم که شاعران بزرگ، سر یک شعر کوچک کار را به یقهدرانی و لگدپرانی کشاندهاند. سعی میکنم روند سرگردانی این رباعی را در مطلب حاضر پی بگیرم.
●
کامی قزوینی، مؤلف تذکرۀ نفایس المآثر، تذکرهنویسی را از سال ۹۷۳ ق آغاز نهاد و حدود ربع قرن سرگرم تدوین و تکمیل آن بود. وی به سال ۹۹۸ در شرح حال سید محمد عتابی نجفی آورده است (ص ۴۰۸): «از سادات صحیح النسب آنجاست که به زیور فضایل و کمالات آراسته است. الحق زبان قاصر است از تعریف او. در این ولا که موافق ثمان و تسعین و تسعمائه است، در قلعۀ گوالیار در قید است، به جهت بعضی اداها که موافق طبع عالی حضرت نبود. در حبس، موافق وضع خود گفته: قتل چو منی به خشم و کین میارزد...». منظور از حضرت، اکبر پادشاه است که علاوه بر دستگیری از شاعران، آنها را دستگیر هم میکرد!
●
تقی اوحدی بلیانی، رباعی بالا را به بانوی شاعری به اسم «جمیلۀ فصیحه» منسوب ساخته است (عرفات العاشقین، ج ۲، ۱۰۱۳ – ۱۰۱۴). شرح حال این شاعر کم شهرت، خواندنی است:« جمیلۀ فصیحه زنی است به غایت خوش طبیعت، خوش فهم. مولد و منشأ وی صفاهان. در آن جوانی، به روش متعه مدتها در سرای خواجه حبیب ترکه بود و اکثر ظرفا، اشعار خواجه حبیب الله را نسبت به وی میکردند. وی بعد از وفات خواجۀ مزبور مدتها در صفاهان بود. نوبتی به هند آمده، مراجعه نموده و بالفعل در صفاهان موجود. بنده او را دیده و صحبت داشتهام. همچو تخلص و نام خود هم جمیله و هم فصیحه است... این رباعی هم از اوست که به اسم خواجه حبیب الله ترکه مشهور شده: قتل چو منی به خشم و کین میارزد...».
●
خواجه حبیب الله تُرکه، از خاندان معروف ترکۀ اصفهان بوده است. تقی کاشانی در شرح حال او آورده (همانجا، ج ۲، ۱۱۳۶): «جوانی بود خوب صورت، نیکو سیرت، خوش طبیعت، خوش صحبت، در نهایت فضل و کمال و غایت عزت و جلال. وی در آن جوانی داعی حق را لبیک اجابت گفت. جمیلۀ فصیحه که مذکور شد، مدتها به روش متعه در سرای او بود. بعضی ستم ظریفان اشعار خواجه را اکثر به وی منسوب میداشتند و به غایت غلط است».
صادقی کتابدار، رباعی مورد نظر ما را جزو اشعار خواجه حبیب الله ترکه آورده است (مجمع الخواص، ۴۵). با توجه به اینکه تقی اوحدی تذکرۀ خود را بعد از مجمع الخواص نوشته، به نظر میرسد یکی از کسانی که به شایعات پیرامون خواجه حبیب الله دامن میزده، خود او بوده! اگرچه به شیوۀ تجاهل العارف انکار کرده باشد!
●
آخرین شریک این رباعی، کمالی سبزواری است. وی از شاعران دورۀ شاه عباس اول است و در سال ۱۰۰۵ ق شاهنامهای در تاریخ فتوحات و حالات شاه عباس گفت که چندان مورد توجه قرار نگرفت. وی در حدود ۱۰۲۰ ق درگذشت (خلاصة الاشعار خراسان، ۲۹۹؛ عرفات العاشقین، ج ۵، ۳۲۲۹). عارف دارابی، چهار رباعی از این شاعر نقل کرده که رباعی بالا هم جزو آنهاست (لطایف الخیال، ج ۲، ۲۸۱).
●
تقی کاشانی و تقی اوحدی، گزیدۀ نسبتاً مفصلی از اشعار کمالی سبزواری در تذکرههای خود نقل کردهاند. اما هیچ کدام رباعی مورد نظر را به اسم او نیاوردهاند. این دو تذکرهنویس، به مبحث رباعیات مشترک و متنازع فیه علاقۀ زیادی داشتند و اگر خبری به آنها رسیده بود، آن را از دست نمیدادند. بنابراین، میپندارم انتساب رباعی به کمالی سبزواری، پشتوانۀ محکمی ندارد.
در دعوای بین خواجه حبیب الله ترکه و جمیلۀ فصیحه، دشوار است جانب یکی را بگیریم. نقل اوحدی بلیانی، کمابیش حاکی از شناخت است، اما توجه بیش از حد وی به حاشیهها و شیطنتی که در کار حبیب الله ترکه کرده، ما را در مورد درستی داوری او به تردید میافکند.
از نظر من، روایت کامی قزوینی هم به جهت قدمت، و هم به جهت دقت این نویسنده، در خور اعتنای بیشتری است. توصیف کامی قزوینی از عتابی نجفی نشان میدهد که او را خوب میشناخته است. وی در میان همۀ تذکره نویسان سدۀ دهم و یازدهم، قابل اتکاترین است و اغلب نویسندگان بعدی، به کتاب او نظر داشتهاند. با اینکه رباعی مورد بحث ما اثر چشمگیری نیست، ولی در نشان دادن سیر انتسابات در تاریخ رباعی فارسی و نحوۀ انحراف نقل قولها، قابل بررسی و تأمل است. به نظر من، انتساب رباعی به عتابی نجفی قطعیتر است؛ خاصه آنکه با وقایع زندگی او نیز هماهنگتر به نظر میرسد.
●●
"چهار خطی"
https://telegram.me/Xatt4
قتل چو منی به خشم و کین میارزد؟
خونم به شکست آستین میارزد؟
در عذر دلم، خیالت از پا ننشست
آزردن دوستان بدین میارزد؟
سدۀ دهم ق.
●
همیشه برای من سؤال بوده که چرا و چگونه بعضی از رباعیات که ویژگی و جایگاه خاصی در تاریخ رباعی ندارند، بین چند شاعر دست به دست شدهاند؟ رباعی بالا از این دست «رباعیات سرگردان» است. البته، رباعیات سرگردان، لزوماً نباید جزو شاهکارها باشند. گاه دیدهایم که شاعران بزرگ، سر یک شعر کوچک کار را به یقهدرانی و لگدپرانی کشاندهاند. سعی میکنم روند سرگردانی این رباعی را در مطلب حاضر پی بگیرم.
●
کامی قزوینی، مؤلف تذکرۀ نفایس المآثر، تذکرهنویسی را از سال ۹۷۳ ق آغاز نهاد و حدود ربع قرن سرگرم تدوین و تکمیل آن بود. وی به سال ۹۹۸ در شرح حال سید محمد عتابی نجفی آورده است (ص ۴۰۸): «از سادات صحیح النسب آنجاست که به زیور فضایل و کمالات آراسته است. الحق زبان قاصر است از تعریف او. در این ولا که موافق ثمان و تسعین و تسعمائه است، در قلعۀ گوالیار در قید است، به جهت بعضی اداها که موافق طبع عالی حضرت نبود. در حبس، موافق وضع خود گفته: قتل چو منی به خشم و کین میارزد...». منظور از حضرت، اکبر پادشاه است که علاوه بر دستگیری از شاعران، آنها را دستگیر هم میکرد!
●
تقی اوحدی بلیانی، رباعی بالا را به بانوی شاعری به اسم «جمیلۀ فصیحه» منسوب ساخته است (عرفات العاشقین، ج ۲، ۱۰۱۳ – ۱۰۱۴). شرح حال این شاعر کم شهرت، خواندنی است:« جمیلۀ فصیحه زنی است به غایت خوش طبیعت، خوش فهم. مولد و منشأ وی صفاهان. در آن جوانی، به روش متعه مدتها در سرای خواجه حبیب ترکه بود و اکثر ظرفا، اشعار خواجه حبیب الله را نسبت به وی میکردند. وی بعد از وفات خواجۀ مزبور مدتها در صفاهان بود. نوبتی به هند آمده، مراجعه نموده و بالفعل در صفاهان موجود. بنده او را دیده و صحبت داشتهام. همچو تخلص و نام خود هم جمیله و هم فصیحه است... این رباعی هم از اوست که به اسم خواجه حبیب الله ترکه مشهور شده: قتل چو منی به خشم و کین میارزد...».
●
خواجه حبیب الله تُرکه، از خاندان معروف ترکۀ اصفهان بوده است. تقی کاشانی در شرح حال او آورده (همانجا، ج ۲، ۱۱۳۶): «جوانی بود خوب صورت، نیکو سیرت، خوش طبیعت، خوش صحبت، در نهایت فضل و کمال و غایت عزت و جلال. وی در آن جوانی داعی حق را لبیک اجابت گفت. جمیلۀ فصیحه که مذکور شد، مدتها به روش متعه در سرای او بود. بعضی ستم ظریفان اشعار خواجه را اکثر به وی منسوب میداشتند و به غایت غلط است».
صادقی کتابدار، رباعی مورد نظر ما را جزو اشعار خواجه حبیب الله ترکه آورده است (مجمع الخواص، ۴۵). با توجه به اینکه تقی اوحدی تذکرۀ خود را بعد از مجمع الخواص نوشته، به نظر میرسد یکی از کسانی که به شایعات پیرامون خواجه حبیب الله دامن میزده، خود او بوده! اگرچه به شیوۀ تجاهل العارف انکار کرده باشد!
●
آخرین شریک این رباعی، کمالی سبزواری است. وی از شاعران دورۀ شاه عباس اول است و در سال ۱۰۰۵ ق شاهنامهای در تاریخ فتوحات و حالات شاه عباس گفت که چندان مورد توجه قرار نگرفت. وی در حدود ۱۰۲۰ ق درگذشت (خلاصة الاشعار خراسان، ۲۹۹؛ عرفات العاشقین، ج ۵، ۳۲۲۹). عارف دارابی، چهار رباعی از این شاعر نقل کرده که رباعی بالا هم جزو آنهاست (لطایف الخیال، ج ۲، ۲۸۱).
●
تقی کاشانی و تقی اوحدی، گزیدۀ نسبتاً مفصلی از اشعار کمالی سبزواری در تذکرههای خود نقل کردهاند. اما هیچ کدام رباعی مورد نظر را به اسم او نیاوردهاند. این دو تذکرهنویس، به مبحث رباعیات مشترک و متنازع فیه علاقۀ زیادی داشتند و اگر خبری به آنها رسیده بود، آن را از دست نمیدادند. بنابراین، میپندارم انتساب رباعی به کمالی سبزواری، پشتوانۀ محکمی ندارد.
در دعوای بین خواجه حبیب الله ترکه و جمیلۀ فصیحه، دشوار است جانب یکی را بگیریم. نقل اوحدی بلیانی، کمابیش حاکی از شناخت است، اما توجه بیش از حد وی به حاشیهها و شیطنتی که در کار حبیب الله ترکه کرده، ما را در مورد درستی داوری او به تردید میافکند.
از نظر من، روایت کامی قزوینی هم به جهت قدمت، و هم به جهت دقت این نویسنده، در خور اعتنای بیشتری است. توصیف کامی قزوینی از عتابی نجفی نشان میدهد که او را خوب میشناخته است. وی در میان همۀ تذکره نویسان سدۀ دهم و یازدهم، قابل اتکاترین است و اغلب نویسندگان بعدی، به کتاب او نظر داشتهاند. با اینکه رباعی مورد بحث ما اثر چشمگیری نیست، ولی در نشان دادن سیر انتسابات در تاریخ رباعی فارسی و نحوۀ انحراف نقل قولها، قابل بررسی و تأمل است. به نظر من، انتساب رباعی به عتابی نجفی قطعیتر است؛ خاصه آنکه با وقایع زندگی او نیز هماهنگتر به نظر میرسد.
●●
"چهار خطی"
https://telegram.me/Xatt4
Telegram
چهار خطی
رباعی فارسی، به روایت: سید علی میرافضلی
(این صفحه روز پنجشنبه نوزدهم آذر هزار و سیصد و نود و چهار شمسی راهاندازی شده است.)
(این صفحه روز پنجشنبه نوزدهم آذر هزار و سیصد و نود و چهار شمسی راهاندازی شده است.)
◘ رو به بهبودی!
آمد بر من قاصد آن سرو سهی
آورد بهی تا نبود دست تهی
من هم رخ خود بدان بهی مالیدم
یعنی ز مرض نهادهام رو به بهی!
منسوب به ابوسعید ابوالخیر
●
بر من مسلم است که اغلب رباعیات فراهم آمده در کتاب «سخنان منظوم ابوسعید ابوالخیر» از شاعران دیگر است و بخش زیادی از آنها، اثر طبع شاعران قرن دهم و یازدهم هجری است. رباعی بالا نیز از این دست رباعیات است (سخنان منظوم، ۱۰۲). ظاهراً گروهی از گردآورندگان رباعیات منسوب به ابوسعید، هر رباعیی را که در باب بیماری سروده شده، به نام این عارف بزرگ به ثبت رساندهاند تا باعث شفابخشی مخاطبان این اشعار شود!
کلام و مضمون رباعی، از شاعران دورۀ صفوی است. سام میرزا، در شرح حال میرزا میرک کور (مقتول در ۹۳۲ ق) این رباعی را به ثبت رسانیده است (تحفۀ سامی، ۱۰۷):
آمد بر من قاصد آن سرو سهی
آورد بهی تا نبود دست تهی
من هم رخ زرد خود بدان مالیدم
یعنی که نهادم از مرض رو به بهی.
سام میرزا با این شخص آشنایی نزدیک داشت و روایت او از هر جهت قابل اعتماد است. میرک کور در خدمت دُرمیش خان، للۀ سام میرزا بود و سام میرزا حکایتی از تفرج با میرزای مذکور در باغ مراد هرات نقل کرده که نشان دهندۀ نوع ارتباط صمیمانۀ آنهاست.
●
میرزا قاسم گنابادی متخلّص به قاسمی، از مثنویسرایان سرشناس قرن دهم، رباعی میرک کور را با تصرفی اندک در عبارات، بازسرایی کرده است (تذکرۀ نفایس المآثر، ۴۶۲؛ خلاصة الاشعار، بخش خراسان، ۲۴۳):
دی بر سر بالین من آن سرو سهی
آورد بهی تا نبود دست تهی
سودم رخ زرد خود من خسته بر آن
یعنی که نهادم از مرض رو به بهی!
تقی کاشانی ذیل شرح قاسمی گنابادی نوشته: «رباعیات نیکو از او مشهور است» (ص ۲۴۱) و ۱۱ رباعی از او نقل کرده که در هیچ منبع دیگری نیست و از این جهت مغتنم است.
کامی قزوینی بعد از نقل رباعی قاسمی، آورده: «این رباعی، بعضی از میرزا قاسم میرکی و بعضی دیگر از ملا امیدی هم نقل میکنند. والله اعلم» (ص ۴۶۳). میرزا قاسم میرکی همان میرک کور است که سام میرزا از او یاد کرده است. کامی قزوینی نکات جالبی از او در تذکرۀ خود آورده (تذکرۀ نفایس المآثر، ۴۶۸ – ۴۷۰)؛ از جمله گوید: «میرزا قاسم به دیدن میر حبیب الله ساوجی که در هرات وزیر به استقلال بوده و از مشاهیر است، رفته بوده. اتفاقاً درآن وقت جماعت قزلباش جهت کشتن میر حبیب الله حاضر شدهاند. میرزا قاسم نیز به طفیل او کشته شده و این واقعه در پنجم رجب روز چهارشنبه سنۀ اثنی و ثلثین و تسعمائه بوده». این روایت، با آنچه سام میرزا در شرح حال میرک کور گفته (تحفۀ سامی، ۱۰۶)، مطابق است. شرح این واقعه را قاضی احمد قمی به تفصیل بیان کرده و از مرگ میرزا قاسم هروی در همین تاریخ خبر داده است (خلاصة التواریخ، ج ۱، ۱۶۳ – ۱۶۶).
●
کامی قزوینی، رباعی را به ملا امیدی تهرانی (درگذشتۀ ۹۲۵ ق) هم نسبت داده است. در دیوان امیدی چنین رباعیی نیست. اما امیدی مضمون آن را در رباعیی نزدیک به آن بیان کرده است (جُنگ رباعی، ۵۹۵):
بیمار ترا شربت دیدار تو به
دیدار تو بهر عاشق زار تو به
به بر سر بیمار فرستادی، لیک
آن سیب ذقن به دست بیمار تو به!
احتمالاً نزدیکی فضای دو رباعی، موجب انحراف ذهن کامی قزوینی شده است.
●
اوحدی بلیانی، رباعی را به شیخ رباعی منسوب کرده و آن را در میان ۲۶ رباعیی که به اسم او آورده، جای داده است (عرفات العاشقین، ج ۳، ۱۹۶۳). این شیخ رباعی، از پدیدههای جالب تاریخ رباعی فارسی است. اوحدی بلیانی از نام و نسب او اطلاع کافی نداشته، اما تقی کاشانی او را همان درویش مقصود تیرگر هروی متخلص به شوقی دانسته است (خلاصة الاشعار، بخش خراسان، ۲۶۵). کاشانی ۸۴ رباعی از شیخ رباعی آورده که بسیاری از آنها به اسم شاعران دیگر شهرت دارد. در مورد شیخ رباعی باید جداگانه، مطلبی بیاورم و حق او در این یادداشت جانبی ادا نخواهد شد. اجمالاً آنکه انتساب رباعی قاسم میرک/ قاسمی گنابادی به شیخ رباعی، از ریشه نادرست است.
●●
"چهار خطی"
https://telegram.me/Xatt4
آمد بر من قاصد آن سرو سهی
آورد بهی تا نبود دست تهی
من هم رخ خود بدان بهی مالیدم
یعنی ز مرض نهادهام رو به بهی!
منسوب به ابوسعید ابوالخیر
●
بر من مسلم است که اغلب رباعیات فراهم آمده در کتاب «سخنان منظوم ابوسعید ابوالخیر» از شاعران دیگر است و بخش زیادی از آنها، اثر طبع شاعران قرن دهم و یازدهم هجری است. رباعی بالا نیز از این دست رباعیات است (سخنان منظوم، ۱۰۲). ظاهراً گروهی از گردآورندگان رباعیات منسوب به ابوسعید، هر رباعیی را که در باب بیماری سروده شده، به نام این عارف بزرگ به ثبت رساندهاند تا باعث شفابخشی مخاطبان این اشعار شود!
کلام و مضمون رباعی، از شاعران دورۀ صفوی است. سام میرزا، در شرح حال میرزا میرک کور (مقتول در ۹۳۲ ق) این رباعی را به ثبت رسانیده است (تحفۀ سامی، ۱۰۷):
آمد بر من قاصد آن سرو سهی
آورد بهی تا نبود دست تهی
من هم رخ زرد خود بدان مالیدم
یعنی که نهادم از مرض رو به بهی.
سام میرزا با این شخص آشنایی نزدیک داشت و روایت او از هر جهت قابل اعتماد است. میرک کور در خدمت دُرمیش خان، للۀ سام میرزا بود و سام میرزا حکایتی از تفرج با میرزای مذکور در باغ مراد هرات نقل کرده که نشان دهندۀ نوع ارتباط صمیمانۀ آنهاست.
●
میرزا قاسم گنابادی متخلّص به قاسمی، از مثنویسرایان سرشناس قرن دهم، رباعی میرک کور را با تصرفی اندک در عبارات، بازسرایی کرده است (تذکرۀ نفایس المآثر، ۴۶۲؛ خلاصة الاشعار، بخش خراسان، ۲۴۳):
دی بر سر بالین من آن سرو سهی
آورد بهی تا نبود دست تهی
سودم رخ زرد خود من خسته بر آن
یعنی که نهادم از مرض رو به بهی!
تقی کاشانی ذیل شرح قاسمی گنابادی نوشته: «رباعیات نیکو از او مشهور است» (ص ۲۴۱) و ۱۱ رباعی از او نقل کرده که در هیچ منبع دیگری نیست و از این جهت مغتنم است.
کامی قزوینی بعد از نقل رباعی قاسمی، آورده: «این رباعی، بعضی از میرزا قاسم میرکی و بعضی دیگر از ملا امیدی هم نقل میکنند. والله اعلم» (ص ۴۶۳). میرزا قاسم میرکی همان میرک کور است که سام میرزا از او یاد کرده است. کامی قزوینی نکات جالبی از او در تذکرۀ خود آورده (تذکرۀ نفایس المآثر، ۴۶۸ – ۴۷۰)؛ از جمله گوید: «میرزا قاسم به دیدن میر حبیب الله ساوجی که در هرات وزیر به استقلال بوده و از مشاهیر است، رفته بوده. اتفاقاً درآن وقت جماعت قزلباش جهت کشتن میر حبیب الله حاضر شدهاند. میرزا قاسم نیز به طفیل او کشته شده و این واقعه در پنجم رجب روز چهارشنبه سنۀ اثنی و ثلثین و تسعمائه بوده». این روایت، با آنچه سام میرزا در شرح حال میرک کور گفته (تحفۀ سامی، ۱۰۶)، مطابق است. شرح این واقعه را قاضی احمد قمی به تفصیل بیان کرده و از مرگ میرزا قاسم هروی در همین تاریخ خبر داده است (خلاصة التواریخ، ج ۱، ۱۶۳ – ۱۶۶).
●
کامی قزوینی، رباعی را به ملا امیدی تهرانی (درگذشتۀ ۹۲۵ ق) هم نسبت داده است. در دیوان امیدی چنین رباعیی نیست. اما امیدی مضمون آن را در رباعیی نزدیک به آن بیان کرده است (جُنگ رباعی، ۵۹۵):
بیمار ترا شربت دیدار تو به
دیدار تو بهر عاشق زار تو به
به بر سر بیمار فرستادی، لیک
آن سیب ذقن به دست بیمار تو به!
احتمالاً نزدیکی فضای دو رباعی، موجب انحراف ذهن کامی قزوینی شده است.
●
اوحدی بلیانی، رباعی را به شیخ رباعی منسوب کرده و آن را در میان ۲۶ رباعیی که به اسم او آورده، جای داده است (عرفات العاشقین، ج ۳، ۱۹۶۳). این شیخ رباعی، از پدیدههای جالب تاریخ رباعی فارسی است. اوحدی بلیانی از نام و نسب او اطلاع کافی نداشته، اما تقی کاشانی او را همان درویش مقصود تیرگر هروی متخلص به شوقی دانسته است (خلاصة الاشعار، بخش خراسان، ۲۶۵). کاشانی ۸۴ رباعی از شیخ رباعی آورده که بسیاری از آنها به اسم شاعران دیگر شهرت دارد. در مورد شیخ رباعی باید جداگانه، مطلبی بیاورم و حق او در این یادداشت جانبی ادا نخواهد شد. اجمالاً آنکه انتساب رباعی قاسم میرک/ قاسمی گنابادی به شیخ رباعی، از ریشه نادرست است.
●●
"چهار خطی"
https://telegram.me/Xatt4
Telegram
چهار خطی
رباعی فارسی، به روایت: سید علی میرافضلی
(این صفحه روز پنجشنبه نوزدهم آذر هزار و سیصد و نود و چهار شمسی راهاندازی شده است.)
(این صفحه روز پنجشنبه نوزدهم آذر هزار و سیصد و نود و چهار شمسی راهاندازی شده است.)
Forwarded from کانال اختصاصی خلیل جوادی
توصیف تو طرح و ایده لازم دارد
یک شاعر دوره دیده لازم دارد
شرمنده اگر دو خط رباعی گفتم
موهای تو یک قصیده لازم دارد . #خلیل_جوادی @khalil_javadi
یک شاعر دوره دیده لازم دارد
شرمنده اگر دو خط رباعی گفتم
موهای تو یک قصیده لازم دارد . #خلیل_جوادی @khalil_javadi
◙ رباعیات خاقانی در دیوان نرگسی ابهری
درهم آمیزی اشعار شاعران با یکدیگر، امر بی سابقهای در تاریخ شعر فارسی نیست و دلایل مختلفی هم دارد. بخشی از این اختلاط و امتزاج، تحت عنوان «اشعار سرگردان» قابل مطالعه است. گاهی یک شعر در منابع مختلف به اسم چند شاعر، شهرت پیدا میکند. گاه به دلیل همنامی شاعران، اشعار آنها با هم قاطی میشود؛ مثل اثیر اخسیکتی و اثیر اومانی، ظهیر فاریابی و ظهیر اصفهانی. گاهی تشابه لحن و زبان و سبک اشعار دو یا چند شاعر که معمولاً در یک دوره زندگی میکنند، باعث این اختلاط میشود؛ مثل بعضی غزلهای مشترک حافظ و حیدر شیرازی، سعدی و اوحدی مراغی. بعضی از این اشتباهات، ناشی از بی دقتی و لغزش کاتبان نسخههای خطی یا مصححین دواوین شعراست.
بخشی از این اختلاطها، در قالب رباعی رخ میدهد و اصولاً این قالب آمادگی زیادی برای سرگردان شدن دارد! من در چند مقاله، موضوع اختلاط رباعیات شاعران را بررسی کردهام. راه یافتن رباعیات مؤمن یزدی به دیوان صامت اصفهانی، نقل رباعیات رضی نیشابوری در دیوان امامی هروی و قاطی شدن بعضی رباعیات امامی هروی و سراجالدین قمری و فخری هروی با فخرالدین خطاط هروی از جملۀ این بررسیهاست.
هفته گذشته هنگام بررسی دوبارۀ دیوان نرگسی ابهری، متوجه شدم که در رباعیات او ایرادی وجود دارد! نامربوط بودن رباعیات منقول در دیوان نرگسی با شیوۀ شاعری او از یک طرف، و آشنایی قبلی با یکی از آن رباعیات باعث شد که متوجه این ایراد بشوم.
نرگسی ابهری (۸۷۸ – ۹۳۸ ق) از شاعران متوسط قرن نهم و دهم هجری است و از خوش اقبالی اوست که دیوان کم حجمش موجود است و به چاپ هم رسیده است. او شاعری غزلسراست و حدود ۳۰۰ غزل در دیوانش هست. دیوان نرگسی ابهری به همت حمیدرضا قلیچ خانی تصحیح و در سال ۱۳۷۶ توسط انتشارات روزنه چاپ شده است. تصحیح دیوان، بر مبنای پنج دستنویس صورت گرفته و دو نسخه از کتابخانۀ ملک و دانشگاه تهران، بیشتر مورد رجوع پژوهشگر بوده است. دیوان چاپی، چهار رباعی دارد (ص ۱۴۲) که هیچ کدام از نرگسی نیست:
در راه تو گوشم از خبر باز افتاد
در وصل تو چشمم از نظر باز افتاد
چون خوی ترا به سر نیفتاد دلم
از پای در آمد و به سر باز افتاد.
..
آنجا که قضا رهزن حال تو شود
گر خانه حصار است، وبال تو شود
چون رحمت حق صورت حال تو شود
صحرای گشاده حصن مال تو شود.
..
بر فرق من آتش تو فشانی و دلم
بر رهگذر غم تو نشانی و دلم
از جور تو جان رفت، تو مانی و دلم
من ترک تو گفتهام، تو دانی و دلم!
..
کردم به قمار دل دو عالم به گرو
تن نیز به دستخون سپردم به گرو
مانده همه و نمانده چیزی با من
من ماندم و نیم جان و یک دم به گرو.
یادم بود که رباعی سوم را در دیوان شاعران قدیم خوانده بودم. با کمی جستجو متوجه شدم که هر چهار رباعی در دیوان خاقانی جای دارد (ص ۷۱۵، ۷۱۴، ۷۲۶، ۷۳۳). این رباعیات، در نسخههای قدیمی دیوان خاقانی، از جمله دستنویس کتابخانۀ موزۀ بریتانیا که در ۶۶۴ ق کتابت شده، هست و نمیتواند به هیچ وجه از نرگسی باشد.
رد این چهار رباعی را که در دیوان نرگسی گرفتم، متوجه شدم هر چهار رباعی از دستنویس شمارۀ ۴۱۰۱ دانشگاه تهران به دیوان چاپی راه یافته است و نسخ دیگر، فاقد این رباعیات هستند. این دستنویس، نگاشته حسینعلی باستانی راد در ۱۳۲۲ شمسی است و کاتب، آن را از روی دو نسخۀ دیگر برای کتابخانه شخصی خود کتابت کرده است. آن چنان که از مقدمۀ کتاب بر میآید، رباعی سوم در دستنویس شمارۀ ۴۰۶۲ دانشگاه تهران هم هست (دیوان نرگسی ابهری، مقدمه، ۳۱). این دستنویس در سال ۹۷۶ ق کتابت شده است و مصحح نتوانسته از آن در تصحیح خود بهره ببرد. اما مشخصات اول و آخر نسخه را گویا از روی فهرست دانشگاه آورده است. نسخه، با رباعی سوم به پایان میرسد. بنابر این، مشخص میشود نسخههایی از دیوان نرگسی ابهری بوده که در آنها، چهار رباعی خاقانی، به خطا، به ابهری نسبت یافته است. یادآوری این خطا، شاید به کار پژوهشگران تاریخ رباعی بیاید و از روند اختلاط رباعیات مطلع گردند.
اما تصویر دستنویسی از دیوان نرگسی ابهری در اختیار من است که در ۹۵۹ ق، حدود دو دهه بعد از حیات شاعر، کتابت شده و در آن ۲۳ رباعی موجود است که در نسخۀ چاپی نیست. این رباعیات را من به امید خدا در دفتر دوم «جُنگ رباعی» خواهم آورد. یک فقره از آن رباعیات را که به طرز رباعیات خیام است، در پی میآورم:
یارب! غرض از قالب فرسوده چه بود؟
وز پرورش جان غم اندوده چه بود؟
ازآْمدن و رفتن خود حیرانم
کین آمدن و رفتن بیهوده چه بود؟
..
#خاقانی
"چهار خطی"
https://telegram.me/Xatt4
درهم آمیزی اشعار شاعران با یکدیگر، امر بی سابقهای در تاریخ شعر فارسی نیست و دلایل مختلفی هم دارد. بخشی از این اختلاط و امتزاج، تحت عنوان «اشعار سرگردان» قابل مطالعه است. گاهی یک شعر در منابع مختلف به اسم چند شاعر، شهرت پیدا میکند. گاه به دلیل همنامی شاعران، اشعار آنها با هم قاطی میشود؛ مثل اثیر اخسیکتی و اثیر اومانی، ظهیر فاریابی و ظهیر اصفهانی. گاهی تشابه لحن و زبان و سبک اشعار دو یا چند شاعر که معمولاً در یک دوره زندگی میکنند، باعث این اختلاط میشود؛ مثل بعضی غزلهای مشترک حافظ و حیدر شیرازی، سعدی و اوحدی مراغی. بعضی از این اشتباهات، ناشی از بی دقتی و لغزش کاتبان نسخههای خطی یا مصححین دواوین شعراست.
بخشی از این اختلاطها، در قالب رباعی رخ میدهد و اصولاً این قالب آمادگی زیادی برای سرگردان شدن دارد! من در چند مقاله، موضوع اختلاط رباعیات شاعران را بررسی کردهام. راه یافتن رباعیات مؤمن یزدی به دیوان صامت اصفهانی، نقل رباعیات رضی نیشابوری در دیوان امامی هروی و قاطی شدن بعضی رباعیات امامی هروی و سراجالدین قمری و فخری هروی با فخرالدین خطاط هروی از جملۀ این بررسیهاست.
هفته گذشته هنگام بررسی دوبارۀ دیوان نرگسی ابهری، متوجه شدم که در رباعیات او ایرادی وجود دارد! نامربوط بودن رباعیات منقول در دیوان نرگسی با شیوۀ شاعری او از یک طرف، و آشنایی قبلی با یکی از آن رباعیات باعث شد که متوجه این ایراد بشوم.
نرگسی ابهری (۸۷۸ – ۹۳۸ ق) از شاعران متوسط قرن نهم و دهم هجری است و از خوش اقبالی اوست که دیوان کم حجمش موجود است و به چاپ هم رسیده است. او شاعری غزلسراست و حدود ۳۰۰ غزل در دیوانش هست. دیوان نرگسی ابهری به همت حمیدرضا قلیچ خانی تصحیح و در سال ۱۳۷۶ توسط انتشارات روزنه چاپ شده است. تصحیح دیوان، بر مبنای پنج دستنویس صورت گرفته و دو نسخه از کتابخانۀ ملک و دانشگاه تهران، بیشتر مورد رجوع پژوهشگر بوده است. دیوان چاپی، چهار رباعی دارد (ص ۱۴۲) که هیچ کدام از نرگسی نیست:
در راه تو گوشم از خبر باز افتاد
در وصل تو چشمم از نظر باز افتاد
چون خوی ترا به سر نیفتاد دلم
از پای در آمد و به سر باز افتاد.
..
آنجا که قضا رهزن حال تو شود
گر خانه حصار است، وبال تو شود
چون رحمت حق صورت حال تو شود
صحرای گشاده حصن مال تو شود.
..
بر فرق من آتش تو فشانی و دلم
بر رهگذر غم تو نشانی و دلم
از جور تو جان رفت، تو مانی و دلم
من ترک تو گفتهام، تو دانی و دلم!
..
کردم به قمار دل دو عالم به گرو
تن نیز به دستخون سپردم به گرو
مانده همه و نمانده چیزی با من
من ماندم و نیم جان و یک دم به گرو.
یادم بود که رباعی سوم را در دیوان شاعران قدیم خوانده بودم. با کمی جستجو متوجه شدم که هر چهار رباعی در دیوان خاقانی جای دارد (ص ۷۱۵، ۷۱۴، ۷۲۶، ۷۳۳). این رباعیات، در نسخههای قدیمی دیوان خاقانی، از جمله دستنویس کتابخانۀ موزۀ بریتانیا که در ۶۶۴ ق کتابت شده، هست و نمیتواند به هیچ وجه از نرگسی باشد.
رد این چهار رباعی را که در دیوان نرگسی گرفتم، متوجه شدم هر چهار رباعی از دستنویس شمارۀ ۴۱۰۱ دانشگاه تهران به دیوان چاپی راه یافته است و نسخ دیگر، فاقد این رباعیات هستند. این دستنویس، نگاشته حسینعلی باستانی راد در ۱۳۲۲ شمسی است و کاتب، آن را از روی دو نسخۀ دیگر برای کتابخانه شخصی خود کتابت کرده است. آن چنان که از مقدمۀ کتاب بر میآید، رباعی سوم در دستنویس شمارۀ ۴۰۶۲ دانشگاه تهران هم هست (دیوان نرگسی ابهری، مقدمه، ۳۱). این دستنویس در سال ۹۷۶ ق کتابت شده است و مصحح نتوانسته از آن در تصحیح خود بهره ببرد. اما مشخصات اول و آخر نسخه را گویا از روی فهرست دانشگاه آورده است. نسخه، با رباعی سوم به پایان میرسد. بنابر این، مشخص میشود نسخههایی از دیوان نرگسی ابهری بوده که در آنها، چهار رباعی خاقانی، به خطا، به ابهری نسبت یافته است. یادآوری این خطا، شاید به کار پژوهشگران تاریخ رباعی بیاید و از روند اختلاط رباعیات مطلع گردند.
اما تصویر دستنویسی از دیوان نرگسی ابهری در اختیار من است که در ۹۵۹ ق، حدود دو دهه بعد از حیات شاعر، کتابت شده و در آن ۲۳ رباعی موجود است که در نسخۀ چاپی نیست. این رباعیات را من به امید خدا در دفتر دوم «جُنگ رباعی» خواهم آورد. یک فقره از آن رباعیات را که به طرز رباعیات خیام است، در پی میآورم:
یارب! غرض از قالب فرسوده چه بود؟
وز پرورش جان غم اندوده چه بود؟
ازآْمدن و رفتن خود حیرانم
کین آمدن و رفتن بیهوده چه بود؟
..
#خاقانی
"چهار خطی"
https://telegram.me/Xatt4
Telegram
چهار خطی
رباعی فارسی، به روایت: سید علی میرافضلی
(این صفحه روز پنجشنبه نوزدهم آذر هزار و سیصد و نود و چهار شمسی راهاندازی شده است.)
(این صفحه روز پنجشنبه نوزدهم آذر هزار و سیصد و نود و چهار شمسی راهاندازی شده است.)
Forwarded from نور سیاه
یک رباعی دم مرگ
شعر در زندگی و مرگ ما حاضر است. یکی از مباحث جذاب ادبی، شعرهایی است که در دم مرگ سروده شده است. شاعر آن شعر را گفته و بر لبان مرگ بوسه زده و خفته است. سیروس شمیسا(1) و سیدعلی میرافضلی(2) برخی رباعیاتی را که در دم مرگ گفته شده، گردآوردهاند. یک رباعی هم من دیدم که میتواند ذیل خردی بر تتبعات این محققان باشد.
یکی از هولناکترین و تراژیکترین صحنههای ایلغار مغولان در مسجد بخارا اتفاق افتاد...
«چنگيز، متوجه بخارا شد و به دروازه قلعه نزول فرمود... معارف شهر بخارا، به نزدیک چنگيزخان رفتند و چنگيزخان به مطالعه حصار و شهر در اندرون آمد، و در مسجد جامع راند و در پيش مقصوره بايستاد و پسر او تولي پياده شده و بر بالاي منبر برآمد. چنگيزخان پرسيد كه «سرای سلطان است؟» گفتند: «خانه يزدان است». او نيز از اسب فرو آمد و بر دو سه پايه منبر برآمد و فرمود كه صحرا از علف خالي است؛ اسبان را شكم پر كنند. انبارها كه در شهر بود گشاده كردند و غله میكشيدند و صناديق مصاحف [ قرآن] به ميان صحن مسجد میآوردند و مصاحف را در دست و پای میانداختند و صندوقها را آخور اسبان مي ساختند و كاسات نبيذ پياپی كرده و مغنيات شهری را حاضر آورده تا سماع و رقص میكردند و مغولان، بر اصول غنای خويش، آوازها بركشيده. و ائمه و مشایخ و سادات و مجتهدان عصر بر طویله آخورسالاران به محافظت ستوران قیام نموده و امتثال حکم آن قوم را التزام کرده. بعد از یک دو ساعت چنگیزخان بر عزیمت مراجعت با بارگاه برخاست و جماعتی که آنجا بودند روان می شدند و اوراق قرآن در میان قاذورات لگدکوب اقدام و قوایم گشته ، در اين حالت، امير امام جلالالدين علي بن الحسن الرندي، كه مقدم و مقتداي سادات ماوراءالنهر بود و در زهد و ورع مشاراليه، روي به امام ركنالدين امامزاده، كه از افاضل علماي عالم بود، آورد و گفت: «مولانا، چه حالت است، اينكه مي بينم، به بيداري است يارب يا به خواب؟!» مولانا امامزاده گفت: «خاموش باش، باد بينيازی خداوند است كه مي وزد. سامان سخن گفتن نيست!»
چون چنگيزخان از شهر بيرون آمد، به مصلای عيد رفت و به منبر برآمد و عامه شهر را حاضر كرده بودند. خطبه سخن، بعد از تقرير… در آن آغاز نهاد كه «اي قوم بدانيد كه شما گناههای بزرگ كردهايد و "اين گناههای بزرگ، بزرگان شما كردهاند" از من بپرسيد كه اين سخن، به چه دليل مي گويم. سبب آنكه من عذاب خدايم، اگر شما گناههای بزرگ نكردتی، خدای، چون من عذاب را به سر شما نفرستادی»(3).
این ركنالدين امامزاده طبق نظر درست علامه قزوینی (4)همان ركنالدين مسعود بن محمد امامزاده است. عوفی او را از مشایخ خود خوانده و ذکر و شعرش را در لبابالالباب آورده است (5). در نزههالعقول فی لطائفالفصول هم حکایتی از این «ركنالدين امامزاده مفتی» نقل شده (5). فقیه بوده و مجلس وعظ داشت و در شریعت صاحب تصانیف مقبول بود. قصه یوسف را املاء کرده بود و به پایان نرسانیده بود که در واقعه مغول کشته شد. عوفی سه رباعی و یک قطعه خوب از او آورده است.
در طبقات ناصری اطلاع مفیدی هست که مطالب تاریخ جهانگشا را تکمیل میکند:
« چنین روایتکردهاند که امام ركنالدين امامزاده رحمهالله در وقتی که او را شهید میکردند، این رباعی میگفت:
گفتم که دلم؟ گفت که خونکرده ماست
گفتم جانم؟ گفت که در پرده ماست
گفتم که سگ کوی تو در ما افتاد (7)
گفتا مزن این دم که فراکرده ماست» (8).
همان تلقی عارفانه از حمله مغول که در مسجد بخارا گفت در این رباعی هست. چنگیز را سگ کوی معشوق میبیند که به خواست و تحریک معشوق در مردم افتاده است. پاسخ معشوق: گفتا مزن این دم... همان که در مسجد گفت: خاموش باش، باد بينيازی خداوند است كه مي وزد. سامان سخن گفتن نيست...
این رباعی از کیست؟ نمی دانم و به نام کس دیگر ندیده ام. شاید از ركنالدين باشد.
🔺🔺🔺
جستجویی نکرده ام اما چند رباعی دیگر دیدهام که به سیاق سؤال و جواب « گفتم که دلم گفت که...» آغاز شده است. لابد در یادداشتهای دوستان رباعی شناس موارد بیشتری یافت می شود:
گفتم که دلم گفت پریشان باشد...(9)
گفتم که دلم، گفت: کبابی کم گیر...(10)
گفتم که دلم، گفت که پرخون کنمش...(11)
پانوشت
1.سیر رباعی در شعر فارسی،چاپ سوم،صص269-271
2. کتاب چهارخطی، سخن،صص33-38.
3. تاریخ جهانگشای جوینی ، ج ۱ ، صص ۸۰-۸۱.
4. لبابالالباب عوفی، لیدن،ج1،ص339.
5. همان، ج1،صص181-182.
6. نزههالعقول، محمد بن محمد عوفی، چاپ ایرج افشار و بشری،ص110.
7. ضبط مختار بر مبنای نسخه بدل است. متن: افتاده ماست.
8. طبقات ناصری، حبیبی،ج1،صص311-312.
9. دیوان رباعیات اوحدالدین کرمانی، ابومحجوب،ص280.
10. مقالات شمس، موحد، ج1 ،ص337
11. همان،ج1،ص338.
https://t.me/n00re30yah
شعر در زندگی و مرگ ما حاضر است. یکی از مباحث جذاب ادبی، شعرهایی است که در دم مرگ سروده شده است. شاعر آن شعر را گفته و بر لبان مرگ بوسه زده و خفته است. سیروس شمیسا(1) و سیدعلی میرافضلی(2) برخی رباعیاتی را که در دم مرگ گفته شده، گردآوردهاند. یک رباعی هم من دیدم که میتواند ذیل خردی بر تتبعات این محققان باشد.
یکی از هولناکترین و تراژیکترین صحنههای ایلغار مغولان در مسجد بخارا اتفاق افتاد...
«چنگيز، متوجه بخارا شد و به دروازه قلعه نزول فرمود... معارف شهر بخارا، به نزدیک چنگيزخان رفتند و چنگيزخان به مطالعه حصار و شهر در اندرون آمد، و در مسجد جامع راند و در پيش مقصوره بايستاد و پسر او تولي پياده شده و بر بالاي منبر برآمد. چنگيزخان پرسيد كه «سرای سلطان است؟» گفتند: «خانه يزدان است». او نيز از اسب فرو آمد و بر دو سه پايه منبر برآمد و فرمود كه صحرا از علف خالي است؛ اسبان را شكم پر كنند. انبارها كه در شهر بود گشاده كردند و غله میكشيدند و صناديق مصاحف [ قرآن] به ميان صحن مسجد میآوردند و مصاحف را در دست و پای میانداختند و صندوقها را آخور اسبان مي ساختند و كاسات نبيذ پياپی كرده و مغنيات شهری را حاضر آورده تا سماع و رقص میكردند و مغولان، بر اصول غنای خويش، آوازها بركشيده. و ائمه و مشایخ و سادات و مجتهدان عصر بر طویله آخورسالاران به محافظت ستوران قیام نموده و امتثال حکم آن قوم را التزام کرده. بعد از یک دو ساعت چنگیزخان بر عزیمت مراجعت با بارگاه برخاست و جماعتی که آنجا بودند روان می شدند و اوراق قرآن در میان قاذورات لگدکوب اقدام و قوایم گشته ، در اين حالت، امير امام جلالالدين علي بن الحسن الرندي، كه مقدم و مقتداي سادات ماوراءالنهر بود و در زهد و ورع مشاراليه، روي به امام ركنالدين امامزاده، كه از افاضل علماي عالم بود، آورد و گفت: «مولانا، چه حالت است، اينكه مي بينم، به بيداري است يارب يا به خواب؟!» مولانا امامزاده گفت: «خاموش باش، باد بينيازی خداوند است كه مي وزد. سامان سخن گفتن نيست!»
چون چنگيزخان از شهر بيرون آمد، به مصلای عيد رفت و به منبر برآمد و عامه شهر را حاضر كرده بودند. خطبه سخن، بعد از تقرير… در آن آغاز نهاد كه «اي قوم بدانيد كه شما گناههای بزرگ كردهايد و "اين گناههای بزرگ، بزرگان شما كردهاند" از من بپرسيد كه اين سخن، به چه دليل مي گويم. سبب آنكه من عذاب خدايم، اگر شما گناههای بزرگ نكردتی، خدای، چون من عذاب را به سر شما نفرستادی»(3).
این ركنالدين امامزاده طبق نظر درست علامه قزوینی (4)همان ركنالدين مسعود بن محمد امامزاده است. عوفی او را از مشایخ خود خوانده و ذکر و شعرش را در لبابالالباب آورده است (5). در نزههالعقول فی لطائفالفصول هم حکایتی از این «ركنالدين امامزاده مفتی» نقل شده (5). فقیه بوده و مجلس وعظ داشت و در شریعت صاحب تصانیف مقبول بود. قصه یوسف را املاء کرده بود و به پایان نرسانیده بود که در واقعه مغول کشته شد. عوفی سه رباعی و یک قطعه خوب از او آورده است.
در طبقات ناصری اطلاع مفیدی هست که مطالب تاریخ جهانگشا را تکمیل میکند:
« چنین روایتکردهاند که امام ركنالدين امامزاده رحمهالله در وقتی که او را شهید میکردند، این رباعی میگفت:
گفتم که دلم؟ گفت که خونکرده ماست
گفتم جانم؟ گفت که در پرده ماست
گفتم که سگ کوی تو در ما افتاد (7)
گفتا مزن این دم که فراکرده ماست» (8).
همان تلقی عارفانه از حمله مغول که در مسجد بخارا گفت در این رباعی هست. چنگیز را سگ کوی معشوق میبیند که به خواست و تحریک معشوق در مردم افتاده است. پاسخ معشوق: گفتا مزن این دم... همان که در مسجد گفت: خاموش باش، باد بينيازی خداوند است كه مي وزد. سامان سخن گفتن نيست...
این رباعی از کیست؟ نمی دانم و به نام کس دیگر ندیده ام. شاید از ركنالدين باشد.
🔺🔺🔺
جستجویی نکرده ام اما چند رباعی دیگر دیدهام که به سیاق سؤال و جواب « گفتم که دلم گفت که...» آغاز شده است. لابد در یادداشتهای دوستان رباعی شناس موارد بیشتری یافت می شود:
گفتم که دلم گفت پریشان باشد...(9)
گفتم که دلم، گفت: کبابی کم گیر...(10)
گفتم که دلم، گفت که پرخون کنمش...(11)
پانوشت
1.سیر رباعی در شعر فارسی،چاپ سوم،صص269-271
2. کتاب چهارخطی، سخن،صص33-38.
3. تاریخ جهانگشای جوینی ، ج ۱ ، صص ۸۰-۸۱.
4. لبابالالباب عوفی، لیدن،ج1،ص339.
5. همان، ج1،صص181-182.
6. نزههالعقول، محمد بن محمد عوفی، چاپ ایرج افشار و بشری،ص110.
7. ضبط مختار بر مبنای نسخه بدل است. متن: افتاده ماست.
8. طبقات ناصری، حبیبی،ج1،صص311-312.
9. دیوان رباعیات اوحدالدین کرمانی، ابومحجوب،ص280.
10. مقالات شمس، موحد، ج1 ،ص337
11. همان،ج1،ص338.
https://t.me/n00re30yah
Telegram
نور سیاه
یادداشتهای ایرانشناسی میلاد عظیمی
@MilaadAzimi
@MilaadAzimi
◙ کانال رباعیات صفربیگی
جلیل صفربیگی، در کنار بیژن ارژن و ایرج زبردست، از رباعی سرایان اثرگذار دو دهۀ اخیر است.
مجموعه رباعی «ربایی»، آخرین اثر اوست که نشر چشمه منتشر کرده است. صفربیگی، بعد از مدتها خاموشی، اخیراً صفحهای برای انتشار رباعیاتش در تلگرام گشوده است. یکی از رباعیات این صفحه را به اشتراک میگذارم.
●●
"چهار خطی"
https://telegram.me/Xatt4
جلیل صفربیگی، در کنار بیژن ارژن و ایرج زبردست، از رباعی سرایان اثرگذار دو دهۀ اخیر است.
مجموعه رباعی «ربایی»، آخرین اثر اوست که نشر چشمه منتشر کرده است. صفربیگی، بعد از مدتها خاموشی، اخیراً صفحهای برای انتشار رباعیاتش در تلگرام گشوده است. یکی از رباعیات این صفحه را به اشتراک میگذارم.
●●
"چهار خطی"
https://telegram.me/Xatt4
Telegram
چهار خطی
رباعی فارسی، به روایت: سید علی میرافضلی
(این صفحه روز پنجشنبه نوزدهم آذر هزار و سیصد و نود و چهار شمسی راهاندازی شده است.)
(این صفحه روز پنجشنبه نوزدهم آذر هزار و سیصد و نود و چهار شمسی راهاندازی شده است.)
Forwarded from اوراق پریشان-رضا ضیاء
خیام یا اهلی شیرازی
ساقی! غم من بلند آوازه شدهست سرمستی من برون ز اندازه شدهست
با مویِ سفید سرخوشم کز خطِ تو پیرانهسرم بهارِ دل تازه شدهست
این رباعی در چاپهای متعارفِ خیام، فقط در هدایت آمده و در دیگر طبع ها نیست. گویا به تأثیر از او، شاملو هم آن را به اسمِ خیام روایت کرده و بیتِ دومِ را «کز می تو» خواندهاند (در هدایت هم همین صورتِ غلط آمده است). در صورتی که شعر از اهلیشیرازی است(دیوانِ اهلی شیرازی، ص 656) و صورتِ صحیح همان است که آوردهایم و با ضبطِ دیوانِ او هم مطابق است و تناسبِ «موی سفید» و «خط» مؤید اصالتِ آن است. گویا بعدها به دلیلِ نفهمیدنِ معنیِ «خط» (موی رسته بر چهره و ...) و نیز تناسبِ با «ساقی» آن را به «می» تغییر دادهاند.
(چاپ شده در اعتماد)
ساقی! غم من بلند آوازه شدهست سرمستی من برون ز اندازه شدهست
با مویِ سفید سرخوشم کز خطِ تو پیرانهسرم بهارِ دل تازه شدهست
این رباعی در چاپهای متعارفِ خیام، فقط در هدایت آمده و در دیگر طبع ها نیست. گویا به تأثیر از او، شاملو هم آن را به اسمِ خیام روایت کرده و بیتِ دومِ را «کز می تو» خواندهاند (در هدایت هم همین صورتِ غلط آمده است). در صورتی که شعر از اهلیشیرازی است(دیوانِ اهلی شیرازی، ص 656) و صورتِ صحیح همان است که آوردهایم و با ضبطِ دیوانِ او هم مطابق است و تناسبِ «موی سفید» و «خط» مؤید اصالتِ آن است. گویا بعدها به دلیلِ نفهمیدنِ معنیِ «خط» (موی رسته بر چهره و ...) و نیز تناسبِ با «ساقی» آن را به «می» تغییر دادهاند.
(چاپ شده در اعتماد)
Forwarded from ناخواناخوانی
#رباعیخوانی
> مگذار که آفتاب، «آفتابه» شود!
> مجتبی احمدی
•
[چند «رباعی» از یک ویراستارِ نسبتاً عاشق، که هم «زبان فارسی» را دوست میدارد و هم «تو» را./ این رباعیها پیشکش میشود به یاد و خاطرۀ زندهیاد «مجتبی عبداللهنژاد» و دغدغههای عاشقانهاش برای زبان فارسی.]
•
پدرم –که «خداش در همهحال از بلا نگه دارد»- حافظهای سرشار از ضربالمثلهای شیرین فارسی دارد. یکبار، ضربالمثلی را بهکار برد که برایم تازگی داشت؛ «همهچیزش به نوا/ نوبتِ انگشترِ پا!»؛ یعنی طرف، همهچیزش جفتوجور است و اوضاعش بسامان، حالا وقتِ تهیۀ انگشتر برای انگشتِ پاست! کنایه از اینکه طرف، کلّی مشکل و معضل بزرگ و مهم دارد اما انگار نه انگار، و دغدغهاش شده یک چیزِ کوچکِ بیاهمیت.
شاید بعضیها هم وقتی ببینند که یکی دغدغۀ «زبان فارسی» و «درستنویسی» و املا و انشای مردم را دارد، بگویند: «همهچیزش به نوا/ نوبتِ انگشتر پا!» یعنی اینهمه گرفتاری و مشکل و معضل ملی، از گرانی و بیکاری و فساد تا غیره، را نمیبیند و گیر داده به چگونه گفتن و چطور نوشتنِ خلقالله! اما باور کنیم که «زبان فارسی» مهم است.
•
•
#جان_پدرت !
کم پُرغلط و دریوری حرف بزن!
با لفظِ خوشآهنگِ دَری حرف بزن!
جان پدرت، زبانِ ما «فارسی» است
با من به زبانِ مادری حرف بزن!
•
#آفتابه_سوزان !
تا کی به غلط، خوابِ تو هی «خوابه» شود؟
جورابِ تو با «هکسره»، «جورابه» شود؟
اینها به درک! ولی به خورشید قسم!
مگذار که آفتاب، «آفتابه» شود! *
•
#خواهش_میکنم
ای جان من! ای عزیز من! ننویسی...
ای لاله و یاس و نسترن! ننویسی...
با من به زبان فارسی صحبت کن!
خواهشمندم که «خواهشاً» ننویسی!
•
#پیشنهاد_بیشرمانه !
تا بیشتر از این نشوم مات، نگو!
محبوبِ عزیز! جانِ بابات نگو!
جانم! «الف» و «ت» مالِ جمعِ عربیاست
ای فارسِ من! «پیشنهادات» نگو!
•
#بسه_دیگه !
کَشتیم به گِل نشست، ننویس عزیز!
بابا کمرم شکست، ننویس عزیز!
از فرقِ میانِ «است» و «هست» آگاهی؟
هی «هست» بهجای «است» ننویس عزیز!
•
#توقع_بجا
خواهم که در آغوش کشم آن قَد را
آن ماهترین ملاحتِ ممتد را
اما قبلش توقّعِ من این است:
ننویس بهجای «است»، «میباشد» را
•
#گاهی_نگاهی
کی گفته لجوج باش و انصاف نده؟!
یا گوش به حرفِ ساده و صاف نده؟!
«گاهاً» غلط است؛ چشم واکن گاهی!
این «گافِ» قشنگ را ببین، گاف نده!
•
#افتادن
آنسان که نباید و نشاید ننویس!
ای خوب! بیا و اینقدَر بد ننویس!
از چشمِ من ایکاش نیفتی!... افتاد؟
هی جای «بیفتد»، تو «بیوفتد» ننویس!
•
#عین_اطمینان !
هرچند که داد ظاهراً دست، نبود
او بر سرِ عهدی که خودش بست، نبود
گفتم که: ببین! تو مطمئنی آیا؟
با «عین» نوشت «مطمعن» است!... نبود
•
#به_من_بگو_چرا
یکعدّه همیشه «ب» نوشتند «به» را
یکعدّه هماره «ک» نوشتند «که» را
گفتم که: چرا؟ چرا غلط؟! «ـه» پس کو؟!
دیدم که به خنده «چ» نوشتند «چه» را!
•
(* بر اشکال وزنیِ این مصراع واقفم.)
•
#چارانههای_بهناچاری
#رباعی #زبان_فارسی
#هفتهنامه_کرگدن
#مجتبی_احمدی
•
[منتشرشده در هفتهنامۀ «کرگدن»، شمارۀ نودویکم، سیام تیرماهِ نودوهفت]
•
• @NaaKhaaNaa
> مگذار که آفتاب، «آفتابه» شود!
> مجتبی احمدی
•
[چند «رباعی» از یک ویراستارِ نسبتاً عاشق، که هم «زبان فارسی» را دوست میدارد و هم «تو» را./ این رباعیها پیشکش میشود به یاد و خاطرۀ زندهیاد «مجتبی عبداللهنژاد» و دغدغههای عاشقانهاش برای زبان فارسی.]
•
پدرم –که «خداش در همهحال از بلا نگه دارد»- حافظهای سرشار از ضربالمثلهای شیرین فارسی دارد. یکبار، ضربالمثلی را بهکار برد که برایم تازگی داشت؛ «همهچیزش به نوا/ نوبتِ انگشترِ پا!»؛ یعنی طرف، همهچیزش جفتوجور است و اوضاعش بسامان، حالا وقتِ تهیۀ انگشتر برای انگشتِ پاست! کنایه از اینکه طرف، کلّی مشکل و معضل بزرگ و مهم دارد اما انگار نه انگار، و دغدغهاش شده یک چیزِ کوچکِ بیاهمیت.
شاید بعضیها هم وقتی ببینند که یکی دغدغۀ «زبان فارسی» و «درستنویسی» و املا و انشای مردم را دارد، بگویند: «همهچیزش به نوا/ نوبتِ انگشتر پا!» یعنی اینهمه گرفتاری و مشکل و معضل ملی، از گرانی و بیکاری و فساد تا غیره، را نمیبیند و گیر داده به چگونه گفتن و چطور نوشتنِ خلقالله! اما باور کنیم که «زبان فارسی» مهم است.
•
•
#جان_پدرت !
کم پُرغلط و دریوری حرف بزن!
با لفظِ خوشآهنگِ دَری حرف بزن!
جان پدرت، زبانِ ما «فارسی» است
با من به زبانِ مادری حرف بزن!
•
#آفتابه_سوزان !
تا کی به غلط، خوابِ تو هی «خوابه» شود؟
جورابِ تو با «هکسره»، «جورابه» شود؟
اینها به درک! ولی به خورشید قسم!
مگذار که آفتاب، «آفتابه» شود! *
•
#خواهش_میکنم
ای جان من! ای عزیز من! ننویسی...
ای لاله و یاس و نسترن! ننویسی...
با من به زبان فارسی صحبت کن!
خواهشمندم که «خواهشاً» ننویسی!
•
#پیشنهاد_بیشرمانه !
تا بیشتر از این نشوم مات، نگو!
محبوبِ عزیز! جانِ بابات نگو!
جانم! «الف» و «ت» مالِ جمعِ عربیاست
ای فارسِ من! «پیشنهادات» نگو!
•
#بسه_دیگه !
کَشتیم به گِل نشست، ننویس عزیز!
بابا کمرم شکست، ننویس عزیز!
از فرقِ میانِ «است» و «هست» آگاهی؟
هی «هست» بهجای «است» ننویس عزیز!
•
#توقع_بجا
خواهم که در آغوش کشم آن قَد را
آن ماهترین ملاحتِ ممتد را
اما قبلش توقّعِ من این است:
ننویس بهجای «است»، «میباشد» را
•
#گاهی_نگاهی
کی گفته لجوج باش و انصاف نده؟!
یا گوش به حرفِ ساده و صاف نده؟!
«گاهاً» غلط است؛ چشم واکن گاهی!
این «گافِ» قشنگ را ببین، گاف نده!
•
#افتادن
آنسان که نباید و نشاید ننویس!
ای خوب! بیا و اینقدَر بد ننویس!
از چشمِ من ایکاش نیفتی!... افتاد؟
هی جای «بیفتد»، تو «بیوفتد» ننویس!
•
#عین_اطمینان !
هرچند که داد ظاهراً دست، نبود
او بر سرِ عهدی که خودش بست، نبود
گفتم که: ببین! تو مطمئنی آیا؟
با «عین» نوشت «مطمعن» است!... نبود
•
#به_من_بگو_چرا
یکعدّه همیشه «ب» نوشتند «به» را
یکعدّه هماره «ک» نوشتند «که» را
گفتم که: چرا؟ چرا غلط؟! «ـه» پس کو؟!
دیدم که به خنده «چ» نوشتند «چه» را!
•
(* بر اشکال وزنیِ این مصراع واقفم.)
•
#چارانههای_بهناچاری
#رباعی #زبان_فارسی
#هفتهنامه_کرگدن
#مجتبی_احمدی
•
[منتشرشده در هفتهنامۀ «کرگدن»، شمارۀ نودویکم، سیام تیرماهِ نودوهفت]
•
• @NaaKhaaNaa
Forwarded from مجید نعمتالهی(جامعه،رسانه،هنر و ادبیات)
🔸🔸🔸🔸
باید که از این مکان فراتر برویم
با حفظ اصول، باید از در برویم
این قدر مرا اسیر این کافه نکن
کافیست که یک روز به محضر برویم
▫▫▫▫▫
هم قلب ترکخوردهی من مست شماست
هم کنترل تِلویزیون دست شماست
یک دکمه به انفجار قلبم مانده
این دکمه فقط منتظر شست شماست
▫▫▫▫▫
اینجا سخنی برای گفتنها نیست
آرامشی از نوع شکفتنها نیست
در گوشهی تنهایی خود بودم که
پیغام رسید: «هیچکس تنها نیست»
▫▫▫▫▫
بر قشر جوان، فشار بالا رفته
البته که انتظار بالا رفته
گفتند که ازدواج آسان شده است
گفتیم ولی دلار بالا رفته!
▫▫▫▫▫
ابروی کمانتان ز نوع قجریست
تیرِ مژه هم داری و گویا خطریست!
من فوق لیسانس «هوش مصنوعی»ام و
انگار که رشتهی شما «هوشبری» است
🔻محمدجواد واعظ
http://s6.uplod.ir/i/00930/gbscqd8c7t1h.jpg
باید که از این مکان فراتر برویم
با حفظ اصول، باید از در برویم
این قدر مرا اسیر این کافه نکن
کافیست که یک روز به محضر برویم
▫▫▫▫▫
هم قلب ترکخوردهی من مست شماست
هم کنترل تِلویزیون دست شماست
یک دکمه به انفجار قلبم مانده
این دکمه فقط منتظر شست شماست
▫▫▫▫▫
اینجا سخنی برای گفتنها نیست
آرامشی از نوع شکفتنها نیست
در گوشهی تنهایی خود بودم که
پیغام رسید: «هیچکس تنها نیست»
▫▫▫▫▫
بر قشر جوان، فشار بالا رفته
البته که انتظار بالا رفته
گفتند که ازدواج آسان شده است
گفتیم ولی دلار بالا رفته!
▫▫▫▫▫
ابروی کمانتان ز نوع قجریست
تیرِ مژه هم داری و گویا خطریست!
من فوق لیسانس «هوش مصنوعی»ام و
انگار که رشتهی شما «هوشبری» است
🔻محمدجواد واعظ
http://s6.uplod.ir/i/00930/gbscqd8c7t1h.jpg