چهار خطی
4.86K subscribers
392 photos
10 videos
115 files
1.41K links
رباعی فارسی، به روایت: سید علی میرافضلی

(این صفحه روز پنج‌شنبه نوزدهم آذر هزار و سیصد و نود و چهار شمسی راه‌اندازی شده است.)
Download Telegram
این رباعی‌ها از خیام نیست...

اسرار ازل را نه تو دانی و نه من / وين حرف معما نه تو خوانی و نه من
هست از پسِ پرده گفت و گویِ من و تو /
چون پرده برافتد نه تو مانی و نه من

در نسخه بدل كتاب رباعيات خيام(طربخانه)، «حرف مُقَرمَط» (نوعی خطِ رمزی باريك و درهم و تنگ که قرمطیان در مکاتباتِ محرمانه از آن استفاده می کره اند) آمده (رباعيات خيام ، ص 14)، كه احتمالاً، اصيل‌ترست. ولی به هر حال «حل معما» (كه هم شاملو و هم شهرام ناظری خوانده) غلط است. به خصوص اين كه با آن صورت، «حل معما را خواندن»، ترکیبی يكباره بی معنی‌ست. سیدعلی میرافضلی در نقدِ محققانه‌ای که بر کتابِ «رباعی محبوبِ من» از شمس لنگرودی نوشته، آن را در دیوانِ ناصربخارایی (شاعرِ معاصرِ حافظ) یافته است. (رک: مقالهء «عشق آمدنی بود»، ص 29)


(منتشر شده در بخارا و اعتماد)
https://t.me/oragheparishan
▪️ بُردند و برادرانه قسمت کردند

وحشی و برادرش چو خلوت کردند
در ملک سخن، رفع خصومت کردند
هر شعر که در کهنه کتابی دیدند
بُردند و برادرانه قسمت کردند!

غضنفر کر‌جاری
درگذشتۀ ۱۰۰۳ ق.
‏..

برادرانه قسمت کردن، از جمله خصایل محمود ما ملت ایران است. تا آنجا که هنگام غارت چیزی نیز، حرمت برادری را نگاه می‌داریم و به اصطلاح تک‌خوری نمی‌کنیم. رباعیاتی که در این بخش به اشتراک می‌گذاریم، سند گویایی است بر سابقۀ رعایت اخلاق «بُردن» در فرهنگ ما. اخلاق، چیزی است که رعایت کردنش، در هر کاری حتی در بُردن و خوردن، از نماز شب هم واجب‌تر است.
‏..

وحشی بافقی از شاعران نامدار سدۀ دهم هجری است. کار شاعری او، نخست در محافل شعر کاشان بالا گرفت و در آنجا با مثنوی «فرهاد و شیرین» و غزل‌های عاشقانه‌اش میان شاعران عصر، نام بر آورد. در آن شهر، میان او و غضنفر کرجاری (یا کلجاری)، اختلاف افتاد و کار آن‌ها به هجو کشید. در این قضیه، حاکم کاشان هم بی تقصیر نبود و کل‌کل شاعران با یکدیگر، برای او تفریح محسوب می‌شد. به روایت تقی کاشانی، «مولانای مشارالیه و مولانای وحشی با یکدیگر مصاحبت می‌نمودند. نوبتی میان ایشان به واسطۀ شعر مخالفتی روی نمود. به عرض نوّاب میرزایی رسانیدند و آن حضرت حکم فرمود که هر دو شعری بگویند. مولانا غضنفر در حق وحشی این رباعی بگفت:
وحشی که گرفته شوره گرد سر او
دایم ز سر کل است شور و شر او
افتاده میان ما و او کُشتی شعر
اما نتوان نهاد سر بر سر او

و جناب مولانا وحشی این قطعه در سلک نظم ترتیب داد:
غضنفر کرجاری، به طبع همچو پلنگ
رسید و خواست کند خویش را برابر من
ولی ز آتش طبعم پلنگ وار گریخت
غریب جانوری دور گشت از سر من

چون این هر دو نظم به نظر اصلاح خان میرزا رسید، رباعی مولانا غضنفر، مستحسن افتاد». رباعی مورد اشاره ما هم از تبعات همین رقابت‌های شعری است.
‏..

عبارت «بردند و برادرانه قسمت کردند»، یادآور یکی از رباعیات آصفی هروی (درگذشتۀ ۹۲۳ق) است:
آن لب که بتان سبزه در او پروردند
وز فاصله‌ای، به جوی خضر آوردند
بود آب بقا که خضر و الیاس به‌هم
دیدند و برادرانه قسمت کردند.

اما در قرن دهم، این مصراع عیناً در یک رباعی حسابی نطنزی از اقران وحشی و غضنفر هم دیده شده است:
کردند گزین دو کوکب مهر قرین
هر جان و دلی که بود در روی زمین
بُردند و برادرانه قسمت کردند
جان‌ها همه آن گرفت و دل‌ها همه این

و نشان می‌دهد، مصراع مذکور بر ذهن و زبان ادبای آن دوره، جاری بوده است. نصرآبادی، ذیل شرح حال «احسنی خوانساری» گوید: «ملا خضری، مثنوی را خوب می‌گفت. فوت شد. شعرش از بی‌کسی‌ها ظاهر نشد و شهرت نکرد. احسنی از راه شوخی، رباعیی گفت که یک بیتش این است:
اشعارش را زلالی و قاضی امین
بُردند و برادرانه قسمت کردند».
‏..

برای اینکه پروندۀ این بحث را ببندیم، به رباعیی از شاعر روزگارمان، فرخی یزدی اشاره می‌کنیم و می‌گذریم. این رباعی، جنبۀ اجتماعی «بردارانه قسمت کردن» را نشان می‌دهد:
چون عیش و غم زمانه قسمت کردند
ما را غم بی‌کرانه قسمت کردند
شیخ و شه و شحنه، عیش و نوش همه را
بُردند و برادرانه قسمت کردند!
‏..

منابع:
خلاصة الاشعار، بخش یزد و کرمان، ۴؛ خلاصة الاشعار، بخش کاشان، ۳۳۳، ۳۵۱؛ عرفات العاشقین، ج ۴، ۲۷۰۷ – ۲۷۰۸؛ دیوان آصفی هروی، ۲۴۳؛ هفت اقلیم، ج ۲، ۱۰۰۱؛ تذکرۀ نصرآبادی، ج ۱، ۳۱۸؛ دیوان فرخی یزدی، ۲۳۵
‏●

"چهار خطی"
https://telegram.me/Xatt4
در مسجد کوفه

نامش به لب اهل نياز است علی
بر خلوتيان مَحرم راز است علی
در مسجد کوفه چون شهيدش کردند
گفتند: مگر اهل نماز است علی.

ارديبهشت 1364

شعر گفتن را از سال‌های ۶۱ و ۶۲ آغاز کردم و تا مدت‌ها کسی از آن خبر نداشت. اغلب شعرهایم در آن سال‌ها در قالب‌های سنتی بویژه دوبیتی و رباعی بود. رباعی بالا نیز از جمله مشق‌های اولیۀ من به شمار می‌آید. اما در آن سال‌های نوجوانی، جزو شعرهایی بود که در جلسات شعر زیاد می‌خواندم و مورد تشویق قرار می‌گرفتم. این رباعی را به یاد آن سال‌های عزیز از دست رفته، و به مناسبت سالروز شهادت امام علی (ع) در این صفحه قرار می‌دهم.
تاریخ جهل، تاریخ درازدامنی است و هر روز که می‌گذرد، ورقی بر اوراق آن افزوده می‌شود. تجربه نشان داده است که دو نوع جهل، ویرانگرتر است: جهلی که تکیه بر خرافه داشته باشد و جهلی که از ابزارهای نوین، مدد یافته یاشد.
●●

"چهار خطی"
https://telegram.me/Xatt4
شب از نفس ِسرد ِزمان می‌خواند
از روح ِمه‌آلود ِجهان می‌خواند

بر سردر ِهر خانه سری آویزان
شهری که در آن مرگ اذان می‌خواند
ص: 18


این‌جاست که انتها از آغاز شب است
با بهت ِدقیقه‌ها هم‌آواز شب است

این واقعه را چگونه تعبیر کنم
خورشید در آسمان؛ ولی باز شب است
ص: 20


شب ماند به روی شاخه و روز پرید
جز خستگی ِشهر کسی هیچ ندید

یک خانه چراغ داشت، یک خانه نداشت
یک خانه سیاه بود، یک خانه سپید
ص: 22


شب از ابدیتی روان پر شده بود
هر ثانیه از بهت ِزمان پر شده بود

می‌خواند خدا زیر ِدرختی در باد
شب بود و زمین از آسمان پر شده بود
ص: 26


شب چشم گشود: بند از بند گسست
شب سنگ پراند: شیشهٔ عرش شکست

شب خون ِهمه ثانیه‌ها را نوشید
شب جمجمهٔ روز گرفته‌ست به دست
ص: 51


- زبردست، ایرج (1394)، «دفی از پوست ِابلیس: مجموعه رباعی»، چاپ ِدوم، تهران: نیماژ.



یک‌بار که با ایرج زبردست صحبت می‌کردم؛ می‌گفتند همیشه شب‌ها تا دیر وقت بیدار هستم و کتاب می‌خوانم.

به گمانم به همین دلیل است که «شب» در سروده‌های زبردست بسامد ِبالایی دارد. مثلا در دفتر ِ«دفی از پوست ِابلیس»، در یک چهارم ِرباعی‌ها «شب» را می‌بینیم (جدا از «تاریکی»، «شب‌بو» و...).


@nazm_parishan
قصّۀ مشکل ما

شرح غم یار، قصّۀ مشکل ماست
وز هر دو جهان شیشۀ می حاصل ماست
از شیشه شنیده‌ام که بگریزد دیو
آن دیو که شیشه دوست دارد، دل ماست!

فخرالدین مبارک‌شاه
درگذشتۀ ۶۰۲ ق.
‏..

سر دفتر عشق، قصّۀ مشکل ماست
سر خیل ملامت، دل بی حاصل ماست
آن سنگ که نرمی نپذیرد، دل توست
وآن دل که ز سختی نگزیرد، دل ماست.

اوحدالدین کرمانی
درگذشتۀ ۶۳۵ ق.
‏..

افسانۀ شهر، قصّۀ مشکل ماست
دیوانۀ دهر، این دل بی حاصل ماست
بر من نکند رحم، اگر دل دل توست
وز تو نشود سیر، اگر دل دل ماست.

مجد همگر
درگذشتۀ ۶۸۶ ق
‏..

منابع:
تذکرۀ‌ هفت اقلیم، ج ۲، ۵۲۷؛ تذکرۀ لطایف الخیال، ج ۲، ۲۵۷؛ تذکرۀ خلاصة الاشعار، دستنویس کتابخانۀ مرکزی دانشگاه تهران، برگ ۳۸۸ ر
‏●

"چهار خطی"
https://telegram.me/Xatt4
سرگردان بی وطنِ غمگینی است
روحی وحشی در بدنِ غمگینی است
تنها به سفر ادامه باید بدهد
تنهایی من، کرگدن غمگینی است!
#جلیل_صفربیگی
@safarbeygi
🖋 @ehsanmohammadi95
«تا کور شود هرآنکه نتواند دید»

این مصرع که مثلی سائر است در رباعی عبیدزاکانی بدین صورت تضمین شده است:

۱) تا یار برفت صبر از من برمید
وز هر مژه‌ام هزار خونابه چکید
گویی بتوانم که ببینم بازش
«تا کور شود هرآنکه نتواند دید»
#عبیدزاکانی، کلیات، به اهتمام محمدجعفرمحجوب/۱۴۲

همچنین در رباعی دیگری که دهخدا در #امثال‌وحکم، جلد یک/۵۳۶ بدون نام گوینده آورده است.

۲) گوشم چو حدیث درد چشم تو شنید
دل خون شد و قطره‌قطره از دیده چکید
روشن بادا چشم تو ای بینایی
«تا کور شود هرآنکه نتواند دید»

همانطور که می‌بینید رباعی چفت و بست محکمی ندارد و بین دو بیتش ارتباط منطقی چندانی وجود ندارد. اما همین رباعی با صورتی دیگر به بوسعیدابوالخیر منسوب است و در دیوانی که سعیدنفیسی جمع‌آوری کرده آمده:

۳) گوشم چو حدیث درد چشم تو شنید
فی‌الحال دلم خون شد و از دیده چکید
چشم تو نکو شود به من چون نگری
«تا کور شود هر آنکه نتواند دید»

این مصرع در همان صفحۀ امثال‌وحکم در یک تک‌بیت نیز آمده است:

۴) من خاک کف پای تو در دیده کشم
«تا کور شود هر آنکه نتواند دید»


ضمناً در #التوسل‌الی‌الترسل/۲۷۱، #فرائد/۶۷، همچنین #طوطی‌نامه/۱۶۲، به صورت همین تک‌مصرع آمده است. (جناب آقای صفری‌آق‌قلعه در کتاب «اشعار پراکنده در متون» به دو مورد «التوسل» و «فرائد» اشاره کرده‌اند اما «طوطی‌نامه» را ذکر نکرده‌اند)

@atefeh_tayyeh
Forwarded from نور سیاه
یکشنبه

یکشنبه بدون تو برایم بد بود
یکشنبه نخوانمش که یکشنبد بود

ای آن که همانی که مرا می‌باید
آن روز همانی که نمی‌باید بود

این شعر را دوستم وحید عیدگاه برای من سروده و در صفحه شخصی‌اش گذاشته است. خیلی برایم ارزشمند است این شعر. چون شاعرش را خیلی دوست دارم. عیدگاه به یک دست آتش به یک دست آب دارد؛ جامع تحقیق و هنر است. هنر بزرگش هم مهربانی است. مهربانی بی‌غل و غش.

ببینید با « یکشنبد» که صورت کهن‌تر یکشنبه است چگونه هنرنمایی کرده است.
https://t.me/n00re30yah
■ جان بر سر یک رباعی

تاریخ رباعی شگفتی‌های بسیار دارد که مرور آن‌ها، علاوه بر جنبه‌های ادبی قضیه و دانستن میزان نفوذ شعر در جامعۀ قدیم، شناخت خوبی هم از تاریخ اجتماعی ایران به دست می‌دهد.
در تاریخ رباعی فارسی، داستان‌های بی‌شماری در مورد گرفتاری شاعران به واسطۀ سرودن یک رباعی نقل شده است؛ مانند داستان محاصرۀ هزاراسب توسط سلطان سنجر و رباعی‌پرانی‌های انوری و رشید وطواط که نزدیک بود سر رشید وطواط را بر باد دهد و به وساطت منتجب‌الدین کاتب، سلطان سنجر از قتل او منصرف شد.
در مورد جان به‌در بُردن شاعران از مرگ با گفتن یک رباعی هم داستان‌هایی نقل شده است؛ از جمله داستان نصرت‌الدین کبود جامه که بر سلطان تکش خروج کرد و چون او را دست بسته پیش تکش بُردند، توانست با گفتن یک رباعی زیرکانه، جان خود را بخرد.

اما بی شک داستان غنی بیگ همدانی، در تاریخ رباعی یکی از دردناک‌ترین داستان‌هاست. غنی بیگ، از مردمان اسدآباد همدان بود و در زمان جلال‌الدین اکبرشاه به هند مسافرت کرد و در آنجا، در مصاحبت نظیری نیشابوری، در کار شعرش رونقی پدید آمد و به محافل امرا، از جمله عبدالرحیم خان خانان، رفت و آمد پیدا کرد. در تاریخ ۱۰۰۰ هجری به کشمیر سفر کرد و سفر او مصادف شد با شورش میرزا یادگار مشهدی بر اکبر پادشاه. در این واقعه، غنی بیگ جوّگیر شد و روز جلوس میرزا یادگار، این رباعی را بر او گذرانید:
بر تخت مراد می‌نشینی، بنشین
خوش خرّم و شاد می‌نشینی، بنشین
دولت به کنار می‌نشانی، بنشان
بر جای قباد می‌نشینی، بنشین.

دولت میرزا یادگار، دولتی مستعجل بود و اکبر پادشاه، کشمیر را باز ستاند و سخن‌چینان، رباعی غنی بیگ همدانی را گوشزد شاه کردند. «به قید و حبس او، حکم رفت». مدت ۹ سال در برهان‌پور، در حبس بود و آنچه شعر در معذرت سرود، به حال او سودی نبخشید. در خلوت زندان، به شیوۀ مسعود سعد سلمان، از این دست رباعیات می‌سرود:
ای گفته به کوه حلمت این زلزله چیست؟
دارم عذری اگر نگویی گله چیست
نه شیر ژیانم من و نه پیل دمان
بر گردن و پایم این همه سلسله چیست؟

زندانی شدن او چندان به درازا کشید که به طایفۀ زندانیان فراموش شده پیوست و کسی از او یادی نمی‌کرد. تا روزی، نظیری نیشابوری که از دوستان و حامیان او بود، به ذهنش رسید که قصیده‌ای در مدح اکبر پادشاه بگوید و به تقریبِ ذکر غنی بیگ، دل شاه را با او صاف کند و از زندان نجاتش دهد. در آن قصیده، گفته بود:
گرسنه است به دریوزۀ شفاعت من
ببخش جرم «غنی» را به التماس فقیر
به نیکی و به بدی از ازل قلم رفته‌ست
خطای نظم من و جرم قول او بپذیر

شنیدن نام غنی، دیگ غضب شاه را به جوش آورد و متوجه شد که این شاعر یاغی هنوز زنده است! توصیۀ نظیری نیشابوری به‌جای‌ آنکه باعث رهایی غنی بیگ شود، جانش را به باد داد و شاه دستور داد او را در برهان‌پور در پای فیل انداختند و بکشتند. این واقعه، به سال ۱۰۰۸ هجری اتفاق افتاد. کینه‌کشی شاه بلند آوازه‌ای چون اکبر پادشاه از یک شاعر گمنام، به هیچ وجه قابل درک نیست. البته، سهم ندیمان مجلس را در این قبیل وقایع نمی‌توان نادیده گرفت. شک نباید داشت که سعایت نزدیکان و زیاد کردن پیاز داغ مطالب و ماجراها، در تصمیم‌ شاه بسیار اثرگذار بوده است.
نکتۀ جالب اینجاست که در واقعۀ کشمیر، مظهری کشمیری (درگذشتۀ ۱۰۱۸ ق) هم رباعی زیر را در تهنیت میرزا یادگار گفته بود:
ای تخت تو با تخت فلک خویشاوند
وی تاج تو سرفراز تا چرخ بلند
هر جا ملکی است، پای بردار و بگیر
هرجا ملکی است، دست بردار و ببند!

اما به وساطت آصف‌خان قزوینی و ابوالفضل علامی، شاه از سر تقصیرات او در گذشت. بنابراین، تأثیر صحبت‌های نزدیکان را نباید در سرنوشت غنی بیگ همدانی نادیده گرفت. نکتۀ تأسف‌بار دیگر در سرگذشت او آن است که بعد از قتلش، مسوّدۀ اشعارش به دست یکی از زندان‌بانان نااهل افتاد و از بین رفت، و چیزی از اشعارش بجز چند قصیده، و ابیات پراکنده‌ای که در تذکره‌ها و سفینه‌های شعر به ثبت رسیده، از جمله همین رباعی بد شگون، باقی نمانده است.

منابع:
تاریخ جهانگشای، ج ۲، ۸ – ۱۰؛ لباب الالباب، ۵۲ – ۵۳؛ مآثر رحیمی، ۵۵۰ – ۵۵۴؛ عرفات العاشقین، ج ۴، ۲۷۱۴ – ۲۷۱۶؛ کاروان هند، ج ۲، ۹۵۱ – ۹۵۵
●●

"چهار خطی"
https://telegram.me/Xatt4
هی دست مرا گرفتی و ول کردی
هی بر سر هیچ و پوچ دل دل کردی

نگذاشتی آبمان به یک جو برود
هی راه به راه آب را گل کردی

#خلیل_جوادی

@khalil_javadi کانال
عید آمده هرکس پیِ کارِ خویش ‌است
می‌نازد اگر غنی و گر درویش است
من بی‌تو به حالِ خود نظرها کردم
دیدم که هنوزم رمضان در پیش است

#بیدل_دهلوی
@kaghaze_atashzade
■ رباعیات صائب!
نقد و بررسی دو رباعی منسوب به صائب

اگر بخواهند از میان چند هزار شاعر ریز و درشتی که در قرن دهم و یازدهم هجری در قلمرو زبان فارسی به ظهور رسیده‌اند، یک شاعر را به عنوان چهرۀ شاخص شعر این دوران معرفی کنند، به احتمال قریب به یقین، گزینۀ اغلب سخن‌سنجان، صائب تبریزی خواهد بود. وی شاعری است که در زمان حیات خود، در ایران و سایر ممالک پارسی زبان، به این جایگاه بلند دست یافت. ولی قلی شاملو او را «سر دفتر شعرای زمان» (قصص الخاقانی، ۶۲)، محمد افضل سرخوش «استاد استادان» (کلمات الشعراء، ۱۱۸) و خوشگو «ابو الآبای تازه‌گویان» (سفینۀ خوشگو، ۳۷۴) نامیده است. صائب را می‌شود شاعری تمام وقت نامید که مدار زندگی‌اش بر حول محور شعر می‌چرخید. هم شعر به او اعتبار بخشید و هم او به شعر اعتبار داد.
محمد طاهر نصرآبادی که معاصر صائب بود شمار اشعار او را ۱۲۰ هزار بیت نوشته است (تذکرۀ نصرآبادی، ۳۱۶) و این رقم را، دویست هزار بیت (قصص الخاقانی، ۶۵) و سیصد هزار بیت هم گفته‌اند (سفینۀ خوشگو، ۳۷۷). اما کلیات صائب که به اهتمام شادروان محمد قهرمان در شش جلد به چاپ رسیده، مشتمل بر ۷۲ هزار بیت است. جالب اینجاست که در این دیوان سنگین، هیچ رباعیی یافت نمی‌شود و تذکره‌نویسان نیز، تا آنجا که من دیده‌ام، رباعیی به اسم او نیاورده‌اند. ممکن است در بعضی جُنگ‌های خطی، یک یا دو رباعی به اسم صائب یافت شود که در درستی این انتساب تردید است.

بر خلاف همۀ ادبا و تذکره‌ نویسان دورۀ صفوی، محمد مفید مستوفی بافقی (زنده در ۱۰۹۱ ق)، مؤلف جامع مفیدی، در شرح حال شاعری از شاعران یزد به نام «نوری تنباکو فروش»، دو رباعی به صائب منسوب کرده است (ج ۲، ۴۴۴ – ۴۴۵):
«نوری، مردی است عامی و شغلش تنباکو فروشی. هرگز به مجلس هیچ عالمی ننشسته و شرف صحبت هیچ دانشمندی در نیافته. اما طبع نظمی دارد و گاهی به حسب اتفاق، چند بیت نظم می‌نماید. روزی در قهوه خانۀ میدان خواجه، این رباعی که از نتایج طبع پادشاه اهل سخن و ملکِ شعرای ما تقدّم میرزا صائبای تبریزی است، خوانده شد:
یارب به نیاز و ناز مستان الست
صایب را کن ز جام هشیاری مست
بخشای در آن شبی که ساییم به هم
ما ساق به ساق و دیگران دست به دست

نوری مزبور در گوشه‌ای ایستاده استماع می‌نمود. در همان ساعت در جواب آن، این رباعی به رشتۀ نظم کشیده به سمع حضّار رسانید:
گر زاهد شهری و اگر باده پرست
می‌باید داد جان و می‌باید رست
از مال جهان و نقد جان، دل برگیر
نی ساق به ساق مال و نی دست به دست!

همچنین در جواب این رباعی ملک الشعراء میرزا صایبا که:
دی آمده بود بر رخش رنگ عبوس
تا جام ز لعلش نکند جرئت بوس
از حسرت بط بسوخت ماهی و نشد
با خون کبوتر آشنا چشم خروس

نوری مذکور گفته، جواب:
ای صاحب این مسئلۀ ساغر و بوس
می‌دان به یقین که چین ابروست عبوس
بط شیشه و جام ساغر و ماهی دست
می خون کبوتر و دهان چشم خروس!

و اکثر رباعیات و غزل‌های ملک الشعراء مومی الیه را جواب گفته. چون این نسخه گنجایش تفصیل همگی را نداشت، به همین قدر اکتفا شد. وفات نوری در سنۀ خمس و ثمانین و الف در خطۀ یزد اتفاق افتاد».

مفید بافقی، تألیف جامع مفیدی را در بصره به سال ۱۰۸۲ آغاز نهاد و آن را در سال ۱۰۹۰ در مولتان به پایان رساند. وی این بخش کتاب را یقیناً بعد از ۱۰۸۵ که تاریخ مرگ نوری تنباکو فروش است به تحریر در آورده است. لحن نوشتار هم به گونه‌ای است که نشان می‌دهد در آن تاریخ، صائب در قید حیات بوده است. با توجه به تاریخ مرگ صائب (۱۰۸۷ ق)، زمان نگارش این یادداشت، احتمالاً بین ۱۰۸۵ تا ۱۰۸۷ ق است. غرض این است که مؤلف درس‌خوانده‌ای چون مفید مستوفی، در زمان حیات صائب، به او دو رباعی بسته و از رباعیات دیگر صائب سخن گفته است، و این ادعای گزافی است که هیچ تذکره‌نویس دیگری بر آن صحّه نمی‌گذارد.

از این دو رباعی، رباعی نخست، از تایب کرمانی است و در مصراع دوم، به جای «صائب»، در اصل شعر، «تایب» است. این رباعی را نصرآبادی به نقل از حافظ محمد طاهر قاری کرمانی که پسر تایب بوده، در تذکرۀ خود آورده است (تذکرۀ نصرآبادی، ۳۶۹) و گواهی او بر روایت مفید مستوفی رجحان دارد. بر قیاس رباعی اول، رباعی دوم را نیز می‌توان انتسابی جعلی و مخدوش دانست. از این حکایت دانسته می‌شود که قهوه‌خانه‌های قدیم ایران، کهن۫ الگوی فضای مجازی امروز محسوب می‌شوند و در آشفته بازار آنجا نیز مثل امروز، شعرهای دیگران را به شاعران مشهور می‌بستند.

آنچه از جنبۀ روانی می‌تواند به دلایل این انتسابِ نادرست، معنا دهد آن است که مقابلۀ شاعری گمنام و عامی مثل نوری تنباکو فروش با شاعر گمنام دیگری همچون تایب کرمانی، هیچ لطفی برای مخاطب ندارد و چه بهتر که طرف حساب نوری تنباکو فروش، بزرگ‌ترین شاعر روزگار باشد تا وجه دراماتیک این داستان، پُر رنگ‌تر، و قوّت اثرگذاری آن چندین برابر شود.
●●

"چهار خطی"
https://telegram.me/Xatt4
تف به ریش آسمان!

روزی که به خاک رفت آن مرد رؤوف
می‌کرد به ریش آسمان هر دم تف
گفتم چه خبر از آن جهان؟ گفت که: اُف
گفتم که بجز خدا دگر؟ گفت که پف!

زاهد افکار سمرقندی
درگذشتۀ ۱۰۸۲ ق.

گویندۀ رباعی عجیب و غریب بالا، یکی از شاعران گمنام سدۀ یازدهم هجری است که در ماوراء النهر می‌زیست و همشهری او ملیحای سمرقندی، شرح حال و نمونۀ اشعارش را در تذکرۀ مذکر الاصحاب آورده است (ص ۷۰ – ۷۷). هم‌قافیه کردن رؤوف با تف و پف و اف، برای من تازگی دارد. زاهد افکار، شاعری ضعیف نیست که این کار را به حساب ناتوانی او در قافیه‌بندی بگذاریم. بلکه، به نحوۀ ادای کلمات در گویش سمرقندی قدیم ربط دارد.
از نمونۀ اشعار زاهد افکار بر می‌آید که آدم اهل ذوق و حال بوده و اطوار مجنونانه نیز از او سر می‌زده است. وی علاوه بر افکار که تخلص اصلی‌اش بوده، سه تخلص دیگر هم داشته است: رعنا، امتیاز، آفرین!
از رباعیاتی که ملیحا به اسم او نقل کرده است، این دو رباعی هم یاد کردنی است که در آن‌ها، تلخی نگاه شاعر به جهان، مشهود است:

ای بر سر آب و دانه لرزنده چو بید
کشته به زمین این جهان تخم امید
چیزی که از این مزرعه خواهد رویید
خاک سیه است و استخوان‌های سفید!
..
رعنا! ما و نسیم صبحی به چمن
کردیم به هم ز آخر عمر سخن
ما را غم غنچه بُرد و او را غم گل
او سر به جهان نهاد و ما سر به کفن!

ملیحا، همچنین یک رباعی عطار را نیز به نام او آورده است (مذکر الاصحاب، ۷۳؛ مختارنامه، ۳۳۳):
شمع آمد و گفت: بنده می‌باید بود!
●●

"چهار خطی"
https://telegram.me/Xatt4
مرغی دیدم!

مرغی دیدم نشسته اندر تبریز
بنهاده به پیش استخوان‌ پرویز
می‌گفت به آواز حزین، کای برخیز
کو تاج مرصع و کجا شد شبدیز؟

محمد امین شیبانی
(سدۀ دهم ق)

شاید بشود در دنیای شعر، دو نوع دیدن را از هم متمایز کرد: نخست، آن دیدنی که از تجربۀ مستقیم یک شاعر حکایت دارد و بازگو کنندۀ حالات و تفکرات اصیل و عمیق اوست؛ و دوم، آن نگاهی که بیننده از روی دست تجربۀ زیستۀ دیگران، تقلب می‌کند و بی آنکه اتفاقی در روح خودش افتاده باشد، نسخۀ دسته دومی از آن تجربۀ نخست، عرضه می‌دارد.
محمد امین، شاعر روزگاری بود که در آن، تجربه‌های اصیل کم اتفاق می‌افتاد و ذخایر ذهنی و عاطفی شاعران، برگرفته از شعرهای پیشینیان بود. نیز در آن روزگار، معما نویسی، و سر هم کردن ماده تاریخ، بالاترین دستاورد بسیار از شاعران محسوب می‌شد. خواجه حسن نثاری بخاری که در تذکرۀ مذکر احباب، راوی این روزگار کم تپش، و رقم‌نگار شاعران میان‌مایه است؛ بیشترین ستایش‌ها را نثار این دست شعرها کرده؛ آن‌چنان که پیش از نقل رباعی بالا، آورده است: «این رباعی از گفتار شکر ریز شورانگیز اوست» (ص ۲۴۸).
اغلب خوانندگان پیگیر و علاقه‌مند تاریخ رباعی فارسی، با خواندن رباعی بالا، ذهنشان به درستی، به سمت این رباعی منسوب به خیام می‌رود (طربخانه، ۲۱):
مرغی دیدم نشسته بر بارۀ طوس
در پیش نهاده کلۀ کیکاووس
با کله همی‌گفت که افسوس افسوس
کو بانگ جرس‌ها و کجا نالۀ کوس؟

بعید است نثاری، هنگام نقل رباعی محمد امین، رباعی مذکور به ذهنش نیامده باشد. پس چرا رباعی تقلیدی را «شورانگیز و شیرین» یافته است؟ این پرسش، دو جواب بیشتر ندارد: یا تعارف الکی کرده، و یا امر تقلید برایش چندان نکوهیده نبوده است. هر دو جواب، نمایانگر ابتذال ذوق ادبی و پایین آمدن سواد و سلیقۀ ادیبان آن روزگار است.

رباعی منسوب به خیام، در دیوان آصفی هروی (درگذشتۀ ۹۲۳ ق) هم وارد شده، اما این انتساب به دلیل درج رباعی در طربخانۀ رشیدی تبریزی (درگذشتۀ ۸۶۷ ق) کاملاً مردود است.
رباعی منسوب به خیام، جایش در منابع کهن خالی است و به‌یکباره در سدۀ نهم هجری از مجموعه‌ رباعیات ساختگی خیام سر بر آورده، و برای من، یادآور این رباعی عطار هم هست (مختارنامه، ۳۷۲):
مرغی دیدم نشسته بر ویرانی
در پیش گرفته کلۀ سلطانی
می‌گفت به آن کله که ای نادانی
دیدی که بمُردی و ندادی نانی!

آنچه در رباعی عطار پر رنگ‌تر است، شماتت بُخل است تا تلخی مرگ.

رباعی منسوب به خیام را مرحوم همایی، متأثر از این رباعی «شهید بلخی» (شاعر سدۀ چهارم) دانسته است:
دوشم گذر افتاد به ویرانۀ طوس
دیدم جغدی نشسته جای طاووس
گفتم چه خبر داری از این ویرانه
گفتا خبر این است که: افسوس افسوس!

من در درستی انتساب رباعی مذکور به شهید بلخی تردید دارم. دلیل اولش این است که راوی آن، تذکره‌نویسان دورۀ صفوی بوده‌اند (رک. عرفات العاشقین، ج ۳، ۱۸۷۱). دوم، در مقایسۀ زبان و فرم رباعی منسوب به خیام و رباعی منسوب به شهید، به نظر می‌رسد که رباعی منسوب به شهید، چند سده بعد از رباعی منسوب به خیام گفته شده باشد. گویی شاعری از سدۀ نهم هجری، این فریاد را سر داده است. آن را مقایسه کنید با این رباعی آصفی هروی که جدی‌ترین رهرو خیام در آن دوره است (دیوان، ۲۴۶):
بر بام سرای شاه، چون نالۀ کوس
دانی سحری چه بود آواز خروس؟
می‌کرد ز بخت خفته، دردا دردا
می‌گفت ز عمر رفته، افسوس افسوس!

پیشتر هم گفته‌ام که مهم‌ترین کار در رباعیات موفق، ایجادِ یک چارچوبِ درست است. فرم که مهیا شد، کار را برای نفرات بعدی، هم سخت می‌کند و هم آسان. سخت از این جهت که در آن فرم و فضا، نمی‌توان کاری متفاوت و تازه کرد؛ مگر به دستیاری ذهنی خلاق و نوآور. ساده از آن جهت که هر شاعر متوسطی می‌تواند با جابجایی کلمات موجود و جای‌گذاری کلمات مشابه، شعری جدید در همان سبک و سیاق بنویسد. محمد امین شیبانی، جای طوس و تبریز را عوض کرده است. دوست بنده، ابن محمود، بدون آنکه پایش را از ایران بیرون گذاشته باشد، در شعرش پای «بُن» آلمان را به وسط کشیده است:
مرغی دیدم نشسته در حومۀ بُن
در پیش نهاده استخوان‌های کهُُن
سر داده خطابه‌ای خفن با تلفن
کو هِنری چندم و کجا رفته نرون؟
●●

"چهار خطی"
https://telegram.me/Xatt4
ساز و آواز زیبای “لیلی و مجنون” با اشعاری از سعدی و ابوسعید ابوالخیر؟ به همراه آواز حسام الدین سراج و تک نوازی و گاه دو نوازی محمد فیروزی (بربت)، جمشید عندلیبی (نی) و شادروان استاد جلال ذوالفنون (سه تار ) در آلبوم کنسرت راست پنجگاه حسام الدین سراج در سال ۱۳۸۶ با همکاری گروه بیدل تهیه شد و به بازار آمد و آهنگسازی آن را حسام الدین سراج و شادروان استاد جلال ذوالفنون برعهده داشته‌اند.
در این آلبوم رباعی زیبایی که در پی خواهد آمد، خوانده شد که در شناسنامه‌ی آلبوم آن را از آنِ ابوسعید ابوالخیر دانسته اند:

آن دل که تو دیده‌ای زِ غَم خون شُد و رفت
وزَ دیده‌ی خون گرفته بیرون شُد و رفت
روزی به هوای عشق سِیری می‌کرد
لیلی صفتی بدید و مجنون شُد و رفت.

این رباعی همانند بسیاری از رباعی ها که به ابوسعید منسوب نموده اند، از آنِ او نیست. صاحب عرفات العاشقین این رباعی را از آن "قاضی میرحسین میبدی" دانسته است. (ج۲: ۱۱۰۲)
ناگفته نماند که در برخی منابع این رباعی را به نام "شیخ بهایی" نیز آورده اند.

#قاضی‌میرحسین‌میبدی

#ازابوسعیدابوالخیرنیست
#ازشیخ‌بهایی‌نیست


تذکره عرفات العاشقین و عرصات العارفین؛تقی الدّین محمّد اوحدی دقاقی بلیانی؛ مقدّمه و تصحیح و تحقیق سیّدمحسن ناجی نصرآبادی؛ اساطیر؛دوره هفت جلدی؛ ۱۳۸۸.
https://t.me/tarikhfarhanghonariranzamin
▪️ عرفی و درج تخلص در رباعی


«عرفی! دل ما کیش دگرگون نکند
دریوزه بجز درون پُر خون نکند
سامان بهشت اگر در این کوچه کشند
امید سر از دریچه بیرون نکند.

و از جمله مخصّصات او (= عرفی شیرازی) در فن شاعری، یکی آن است که تخلص خود را در اکثر رباعیاتش آورده و این طریقه را کم شاعری الزام نموده».

تذکرة الشعراء، مطربی سمرقندی، ۱۰۱۳ ق
ص ۵۶۴
●●

"چهار خطی"
https://telegram.me/Xatt4
▪️ طرز عراق/ طور ماوراءالنهر

«مشهور است که قورچی خان شهادت مکان عبدالمؤمن خان، طور و طریق شعرای ماوراء النهر را قبول نداشته و طرز عراق را معتقد بوده. به جهت جریمه‌ای، خان مغفور مذکور، امر نموده‌اند تا بینی او را بُریده، مجدوع ساخته‌اند. در این معنا، میرزا فرهاد [تامه] این رباعی را عجب نیکو گفته:

کو قورچی نکته‌دان و خودبینی او
تزییف اکابر و سخن چینی او
هر بوی که بُرده بود از طرز عراق
دوران همه را کشید از بینی او».

حکایت بالا را مطربی سمرقندی در ۱۰۱۳ ق در تذکرة الشعراء خود نقل کرده است (ص ۵۸۹؛ ایضاً رک. نسخۀ زیبای جهانگیر، ۱۸۸). این نقل که نشان از تفاوت - و گاه تقابل - دو سبک شعری شاعران پارسی زبان حوزۀ ماوراء النهر و شاعران ایران دارد، بسیار قابل توجه و تأمل است.
●●

"چهار خطی"
https://telegram.me/Xatt4
▪️ جان بر سر رباعی
(بخش دوم: هلالی جغتایی)

پیش از این، داستان غنی بیگ همدانی را آوردیم که به واسطۀ سرودن یک رباعی، ده سال به زندان افتاد و عاقبت الامر او را به وضع فجیع کشتند. غنی بیگ، شاعری گمنام بود و دیوانی مدون از خود بجا نگذاشت. هلالی جغتایی که از شاعران مشهور سدۀ دهم هجری است، سرنوشت مشابهی دارد و باعث مرگ او نیز سرودن دو رباعی بود. حکایت مرگ او را قاضی احمد قمی در تاریخ خود، ذیل حوادث سال ۹۳۵ و ماجرای لشکرکشی عبیدخان ازبک به شهر هرات بیان کرده است (خلاصة التواریخ، ج ۱، ص ۱۹۱ – ۱۹۴) که ما صورت خلاصۀ آن را که به بحث ما مربوط است، می‌آوریم:

«چون به حوالی شهربندان بلده رسیده، رحل اقامت انداخته، مانند اوقات گذشته رایت ستم بر افراخت و آزار و اضرار مسلمانان را شعار خود ساخت. حسین خان و زمره‌ای از سرداران کار دیده که بر قلت ذخیره و کثرت ضعف رعایا و عجزه مطلع شدند، چارۀ کار منحصر در مصالحه دیده به استصواب خواجه اسحق سیاوشانی، مصالحه بر این وجه قرار یافت که عبید خان از ظاهر هرات کوچ کرده، چند فرسخ مسافت طی نماید تا غازیان محصور با عیال و اطفال و احمال و اثقال از شهر بیرون رفته، خود را به مأمنی رسانند و ازبکان را نگذارند که از عقب ایشان رفته، مزاحمت به عرض و مال آن جماعت رسانند. در آن اثنا، عبید خان این رباعی مستزاد را گفته، به درون شهر فرستاد:
ای اهل هری! ز خاص تا عام شما
از شاه و گدا
دانم که به‌هم خورَد سرانجام شما
از لشکر ما
چون باعث صلح، خواجه اسحاق شده
یعنی که بود
گبری بهتر ز شیخ الاسلام شما
در مذهب ما

مولانا هلالی که در آن زمان در دارالسلطنه می‌بود، در جواب، این رباعی را گفته بود:
ای شهره شده به ظالمی نام شما
از شاه و گدا
آزار بود ز اهل دین کام شما
این هست روا؟
بستید بر اولاد علی نان و نمک
چون قوم یزید
صد لعنت معبود بر اسلام شما
در مذهب ما

القصه عبیدخان بعد از تشیید عهد و پیمان به مواد قسم و ایمان، چند کوچ پس نشسته، حسین خان تمامی غازیان و شیعیان و موالیان را در رکاب سعادت ایاب شاهزاده سام میرزا در ساعت مشحون از سعادت، کوچانیده از دارالسلطنۀ هرات بیرون آمده به جانب ولایت سجستان در حرکت آمده.
بعد از بیرون رفتن نواب سامی از دارالسلطنۀ هرات، عبیدخان با لشکر فراوان داخل شهر شده، بر مسند سلطنت متمکن گردید و اشرار ازبکیه و خبایث سمرقندیه دست ظلم و ستم به جانب ترک و تاجیک و دور و نزدیک دراز کرده، فغان مظلومان دردمند از سپهر بلند در گذشت. بسا مردم سنی مذهب که به سبب گمان مال او را شیعه گفته، در آن ایام کشته گشتند و بسیاری از شیعیان محتاج و موالیان بی باج که بنا بر عدم تمول، سالم مانده به مراتب عفو رسیدند.
از جمله مقتولان مظلوم و کشتگان معلوم، مولانا هلالی است که نظم بلندش بر السنه و افواه مردم آگاه جاری. باعث بر قتل وی، زمره‌ای از ارباب حسد، الذین فی قلوبهم مرض، به عبید خان رسانیدند که مولانا دو رباعی در جواب رباعی‌های شما به طریق هجو گفته، یکی که سابقاً ذکر رفت و دیگری که مذکور می‌شود:
لعبیدخان
تا چند دلا بی سر و سامان باشی
چون طرۀ مه‌وشان پریشان باشی
وقت است چو خادمان ز روی اخلاص
در خدمت سلطان خراسان باشی

لمولانا هلالی فی جوابه
گه در پی آزار دل و جان باشی
گاهی ز پی غارت ایمان باشی
با این همه، دعوی مسلمانی چیست؟
کافر باشم گر تو مسلمان باشی!

و مع هذا معروض داشتند که مولانا را جهات و اسباب بسیار است. خان قبیح حرکات به حبس وی حکم کرده، ازبکان ناکس او را در محبس قین و شکنجه کرده، پس از ایذای بسیار و آزار بیرون از شمار، آن نادر روزگار را در چهار سوق هرات به قتل آوردند».

ماجرای هلالی علاوه بر جنبه‌های ادبی این مجادلۀ شعری، نشان از ابعاد تعصبات مذهبی دو گروه شیعه و سنی در دوران حکومت صفوی نیز دارد. تأکید دو شاعر روی عبارت «در مذهب ما» در رباعی نخست، انگیزه‌های مذهبی این مجادله را کاملاً روشن می‌کند. استفاده عبیدخان از ابزار شعر برای زمینه‌سازی مذهبی غارت هرات، از نفوذ بسیار زیاد شعر در جامعۀ آن روز سرزمین‌های پارسی زبان حکایت دارد. شک ندارم که باعث تحریک و تحریض هلالی برای مقابله با شعر عبیدخان، جمعی از بزرگان هرات بوده‌اند، و شاید سام میرزای صفوی که شاهزاده‌ای شعرشناس بود و در‌آن زمان در هرات به‌سر می‌بُرد، پشت این قضیه قرار داشته است.
نکته‌ای که سام میرزا در تذکرۀ خود در شرح حال هلالی آورده (تحفۀ سامی، ۱۳۹)، بسیار عبرت آموز و دردناک است: «در آخر عمر عجب حالتی دست داد که میان شیعه، مشهور به تسنن بود و عبیدخان ازبک او را کُشت که شیعه است». وی تاریخ قتل او را ۹۳۹ ق ذکر کرده است.
سام میرزا، اشاره‌ای به رباعی‌پرانی‌های دو طایفۀ ایرانی و ازبک ندارد و شاید مصلحت ندانسته که پروندۀ این ماجرا را بعد از سی سال باز کند.
●●

"چهار خطی"
https://telegram.me/Xatt4
ویرایش نور سیاه!

دیدیم نهان گیتی و اصل جهان
وز علت و عار برگذشتیم آسان
آن نور سیَه ز لا نقَط برتر دان
زآن نیز گذشتیم، نه این ماند و نه آن.

ابوالحسن بُستی
سدۀ پنجم ق.

رباعی بالا که جامی آن را «دشوار مشهور» نامیده، یکی از مهم‌ترین رباعیات تاریخ رباعی فارسی است و به دلیل تعبیر شگفت‌انگیز «نور سیاه» در آن، بسیار تأویل پذیر جلوه کرده و خاطر جمعی از بزرگ‌ترین نویسندگان متون تصوف را در چندین نسل از جمله احمد غزالی، عین القضات همدانی، رشیدالدین میبدی، نجم‌الدین رازی، عبدالرحمان جامی و حتی بیدل دهلوی را به خود مشغول داشته است. کم پیش آمده که شاعری توانسته باشد با یک رباعی، این همه دغدغۀ ذهنی در طایفۀ اهل ذوق و وجد و فکر ایجاد کند.

رباعی، نخستین بار در سوانح احمد غزالی رؤیت شده (ص ۲۰)، اما غزالی، با اینکه با گویندۀ رباعی آشنایی کامل داشته، از او اسم نبُرده است. نویسندۀ هم‌عصر او عین القضات همدانی، در آثار خود (تمهیدات، ۱۱۹، ۲۴۸؛ نامه‌ها، ج ۲، ۲۵۵)، رباعی را به اسم ابوالحسن بُستی آورده است. نجم رازی که به کتاب عین القضات توجه نداشته، به دلیل نقل رباعی در سوانح غزالی، به خطا، آن را به خود احمد غزالی نسبت داده است (مرصاد العباد، ۳۰۸). رباعی در تفسیر کشف الاسرار منسوب به میبدی هم دیده می‌شود و در آنجا، به سیاق اغلب شعرهای منقول، ذکری از نام گوینده به میان نیامده است (ج ۱، ۱۱۵؛ ج ۲، ۵۸).

ابوالحسن بُستی، زادۀ ولایت بُست (پشت) نیشابور، از مشایخ نامدار قرن پنجم هجری و مرید ابوعلی فارمدی (درگذشتۀ ۴۷۷ ق) بوده است. نکتۀ جالب در سرگذشت ابوالحسن بُستی آن است که وی در سن بالا به تصوّف گراییده و در حالی به حلقۀ مریدان فارمدی پیوسته که فارمدی حدود ۲۵ سال از او جوان‌تر بوده است. این تحول روحی، یکی از شگفتی‌های محافل علمی و عرفانی در قرن پنجم تلقی می‌شد. شمس‌الدین ذهبی، تاریخ وفات ابوالحسن بُستی را بین سال‌های ۴۶۰ تا ۴۷۰ ق در سن هشتاد سالگی دانسته است. دکتر شفیعی کدکنی، یادداشت سودمندی در مورد احوال و آثار بُستی دارد که جایگاه این شخصیت بزرگ قرن پنجم را به خوبی نشان می‌دهد (رک. مرموزات اسدی، ۲۱۶ به بعد).
دکتر پورجوادی سال‌ها پیش کتابی در مورد ابوالحسن بُستی نوشته و به تفصیل دربارۀ این رباعی بحث کرده است (زندگی و آثار شیخ ابوالحسن بستی، تهران، موسسه مطالعات و تحقیقات فرهنگی، ۱۳۶۴ ). مقاله‌ای نیز دکتر پورنامداریان دارد در شرح غزلی از عطار و به مناسبت، از رباعی ابوالحسن بُستی هم یاد کرده و ارجاعات تأویلی آن را باز نموده است (سیری در یک غزل عطار، کیهان فرهنگی، آبان ۱۳۷۳، شمارۀ هشتم، ص ۲۸ – ۳۴).

رباعی ابوالحسن بستی، به جهت تاریخی و موضوعی، در حوزۀ مطالعات عرفانی حایز اهمیت فراوان است و جزو نخستین رباعیاتی است که به زبان رمز، از یک تجربۀ شگرف روحی خبر می‌دهد. ولی بنده در این یادداشت، کاری به محتوای رباعی و تأویلات آن ندارم و آن را از منظر ادبی بررسی می‌کنم.

آنچه انگیزۀ نگاشتن این یادداشت است، نقل رباعی بُستی در یک متن قرن هشتمی است، با تغییراتی دلبخواهی که نویسنده در آن داده است. نویسنده‌ای به نام شمس سراج عفیف در آغازین صفحات تاریخ فیروزشاهی که نگارش آن را در سال ۸۰۱ ق به پایان بُرده، رباعی بُستی را چنین روایت کرده است (ص ۲):
دیدیم نهان گیتی و اصل دو جهان
از علت و از عار گذشتیم آسان
در نور سپید و در سیه مانده بُدیم
زین نیز گذشتیم، نه این ماند و نه آن.

این نقل، از آن جهت برای من مهم است که بازتاب دهندۀ سلیقۀ ادبای قرن هشتم و نمایانگر نوع نگاه آن‌ها به طرح قافیه‌های رباعی است. بنده، جای دیگر نمونه‌هایی از تغییرات نظام قافیه‌های یک رباعی واحد را در متون قرن ششم و هشتم نشان داده‌ام و گفته‌ام که به دلیل آنکه داشتن قافیه‌های چهارگانه برای رباعی در سده‌های هفتم و هشتم موضوعیت خود را از دست داده بوده و شاعران و مخاطبان آثار ادبی، هر دو، رباعی سه قافیه‌ای را بیشتر می‌پسندیدند، نویسندگان گاهی در نقل رباعیات چهار قافیه‌ای قدیم، سلیقۀ خود را در متون اعمال می‌کردند و با ویرایش مصراع سوم رباعی، آن را به رنگ زمانه در می‌آوردند. شمس سراج عفیف هم از آن دسته ادبایی است که تغییر در مصراع سوم رباعی ابوالحسن بستی، و حذف قافیۀ آن را کاری درست و مطابق فهم و سلیقۀ مردم روزگار خود می‌دانسته است. این نوع ویرایش‌ها، در رباعیات خیام هم اتفاق افتاده و اسناد قابل توجهی از دخالت پسند زمانه در روایت‌های متأخر وجود دارد که در جای دیگر بدان پرداخته‌ام.
●●

"چهار خطی"
https://telegram.me/Xatt4
▪️ قدم زدن در هوای رباعی
[معرفی کتاب چهارخطی]

احسان رضایی

بارها شنیده و دیده‌ایم که در برنامه‌های تلویزیونی یا رادیویی از کارشناس مربوطه می‌پرسند: به نظر شما فضای مجازی به کتاب و کتاب خواندن آسیب می‌زند یا نه؟ بعضی‌ها جواب را هم از قبل آماده دارند و فقط می‌پرسند: به نظر شما فضای مجازی... چقدر آسیب می‌زند؟ به این دوستان باید نصیحت خواجه شیراز را یادآوری کرد که فرمود: عیب می جمله بگفتی هنرش نیز بگوی. فضای مجازی و شبکه‌های اجتماعی هزار عیب و ایراد دارند، اما در عمل به کتاب آسیبی نمی‌رسانند. مخاطب هر کدام از این دو ابزار متفاوت است و بلکه بعضی کتاب‌ها به مدد همین شبکه‌های اجتماعی شکل گرفته و نوشته شده‌اند. در همین دو ساله، چند رمان داشتیم که اول پاورقی اینترنتی و تلگرامی بودند. به علاوه، شبکه‌های اجتماعی و موبایلی امکان تشکیل گروه‌های مجازی تخصصی برای بحث و بررسی را داده‌اند و همین به نویسندگان کتاب‌های تخصصی کمک می‌کند موضوع کتاب‌هایشان را پیش از انتشار به نقد و داوری بگذارند. یا نویسندگانی که مطالبشان را ابتدا در همین فضاها منتشر می‌کنند و بعد، شور و شوق مخاطبان سر ذوقشان می‌آورد تا کار را ادامه بدهند.

«کتاب چهارخطی» از استاد سید علی میرافضلی یکی از همين نمونه‌های دستۀ آخر است. این کتاب، مجموعۀ ۱۰۱ یادداشت است که استاد قبلاً در کانالی به همین نام منتشر کرده بود و البته چندتایی‌اش هم در همین «مجلۀ کرگدن» چاپ شده بود و حالا مجموعه‌شان، به اضافه نکاتی که از زمان انتشار تا به حال به آن‌ها اضافه شده، یکجا جمع شده است. کتاب همان طور که از عنوانش پیداست، درباره رباعی یا همان شعر «چهارخطی» است. سیدعلی میرافضلی سال‌هاست که به صورت تخصصی درباره رباعی و رباعی سرایان تاریخ ادبیات فارسی کار می‌کند و این جا هم بخشی از همان دانش تخصصی خود را با خواننده در میان گذاشته است.

مطالب کتاب به خاطر همان که ابتدا در فضای مجازی و در فواصل مختلف و گاهی هم به مناسبت‌های روز نوشته شده، بسیار متنوع است. اما نخ تسبیح کتاب و نقطه وصل تمام این مطالب به ظاهر پراکنده، ارتباط آن‌ها با رباعی است. یعنی اگر درباره یک آلبوم موسیقی صحبت شده، به رباعی‌هایی که در آن خوانده شده پرداخته است و اگر بحث درباره کتابی است، با توجه به رباعیات موجود در آن کتاب است و اگر نقل شخص یا شخصیتی تاریخی است، باز هم از رباعیات او یا تضمين اشعارش در قالب رباعی می‌خوانیم. چنان که دلیل حضور پهلوان پوریای ولی در این کتاب، رباعیات منسوب به اوست و در مورد سهراب سپهری، استفاده از عبارات معروف اشعارش در رباعیات معاصر جایی است که او را به رباعی وصل می‌کند. این تنوع موضوعی گسترده، هم به دلیل محدوده وسیع موضوعاتی است که ادب فارسی و به خصوص قالب رباعی در طول تاریخ با خود حمل کرده است و هم به خاطر عمری که مؤلف محترم به صورت تخصصی روی یک قالب، یعنی رباعی گذاشته است و درباره آن موضوع و هرچه به آن مربوط است، مطالعه کرده. طوری که کتاب علاوه بر همان زیرعنوان خودش، یعنی «کندوکاوی در تاریخ رباعی فارسی» به ارائه پیشنهاداتی برای آینده و ادامۀ رباعی فارسی (مثل قافيه متفاوت برای مصرع چهارم) هم می پردازد. خلاصه که کتاب، تنوّع موضوعی و مضمونی فراوانی دارد. از نکات فرمی، سیر تاریخی رباعی، رباعی‌های با مضمون مشترک، کاربردهای عجیب رباعی (مثلا رباعی به عنوان خطبه عقد)، اقتباس‌ها و گاهی سرقت‌های ادبی شاعران از هم، رباعی‌های سرگردانی که به چند شاعر منسوب است، ردیف‌های خاص در رباعی، تأمل‌های لغوی، دستور زبان در رباعی، ضرب المثل در رباعی (یک یادداشت درباره این است که «گرگ باران دیده» درست است یا «بالان دیده»؟ و آن هم با مدد رباعیات کهن)... و خلاصه هر چیزی که به رباعی و ادبیات مربوط باشد، در این کتاب هست. حتی یکی از یادداشت‌های کتاب، درباره رباعی‌هایی است که بعضی شاعران دم مرگ و هنگام جان دادن سروده‌اند.

همه این‌ها، کتاب را به یک جُنگ و کشکول تبدیل کرده است که می‌شود فال فال از آن خواند، به خصوص که هر يادداشت هم چند صفحه بیشتر نیست و دیگر نیازی به آداب و ترتیبی نیست. هر وقت که دل‌تان خواست یک نکته از تاریخ شعر و ادبیات و شیرین سخنی بخوانید، کافی است سر کتاب را باز کنید و حظش را ببرید و دعایش را به جان جناب میرافضلی بکنید و بقیه کسانی که به نصیحت خواجه شیراز عمل کردند و از همین فضای مجازی هم ماهی‌های چنين درشت صید کردند.

http://mirafzali.persiangig.com/4Xatti.jpg
◘ مجلۀ کرگدن، شماره هشتاد وهشتم، دوم تیر۹۷، ص ۸۵
●●

"چهار خطی"
https://telegram.me/Xatt4
◘ میان من و تو

اکنون که یکی شده‌ ست جان من و تو
باید که یکی شود مکان من و تو
از بیم دویی، من و تو نتوانم گفت
از فرط یگانگی میان من و تو.

سراج‌الدین قمری آملی
درگذشتۀ ۶۲۵ ق.

چون هر دو یکی شدند جان من و تو
شاید که یکی بود نشان من و تو
من تو شده‌ام، تو من شدستی، اکنون
فرقی نتوان کرد میان من و تو.

جمال خلیل شروانی
سدۀ هفتم ق.

در اصل یکی بُده ست جان من و تو
پیدای من و تو و نهان من و تو
خامی باشد که گویی آن من و تو
برخاست من و تو از میان من و تو.

مولانا
درگذشتۀ ۶۷۲ ق.

یک جوهر روشن است جان من و تو
آگه نشود کس از نهان من و تو
ای دوست! میان من و تو فرقی نیست
حیفیم من و تو در میان من و تو.

همام تبریزی
درگذشتۀ ۷۱۴ ق.

◘ منابع: دیوان سراج الدین قمری آملی، ۶۱۶؛ نزهة المجالس، ۱۱۲؛ دیوان همام تبریزی، ۲۱۸؛ کلیات شمس، ج ۸، ۲۵۹
●●

"چهار خطی"
https://telegram.me/Xatt4