آی آدمها!
استشهاد به نیما در رباعی امروز
مطلب بالا را من سال پیش در این کانال گذاشته بودم. همان موقع، رباعیاتی هم که به شعرهای نیما نظر داشتند، گرد آمده بود. بد ندیدم آن رباعیات را اینجا، جداگانه بیاورم. طبیعی است که مقدمۀ قبلی، به کار این رباعیات هم میآید. البته، نفوذ سپهری در رباعی امروز بیش از نیما بوده است.
..
هر دم به لبش ترانۀ دريا بود
پروردۀ عشق جنگل و صحرا بود
دستش به نشانۀ كمك بالا بود
در آب، خروش «آی آدمها...» بود.
اکبر بهداروند
●
ما بغض فرو خوردۀ هر دریاییم
در موج بلا، غریق ناپیداییم
در گوش جهانی که به خود مشغول است
فریاد غریب «آی آدمها»ییم.
احسان افشاری
●
رنج آمد و بر گردن جانم آویخت
جانم به صلیب استخوانم آویخت
این ژنده قبای خالی از فردا را
آخر به کجای شب توانم آویخت؟
پارسا همتی
●
اینجا کسی از رفق و مدارا میگفت
آنجا کسی از فال و تماشا میگفت
افسوس، کسی نبود بیدار کند
آن «خفتۀ چند...» را که نیما میگفت.
امیر مرادی
●
منابع:
گوشۀ تماشا، ۱۶۵؛ دندانههای سین احسانم، 62؛ دوشیزه ترین نگاه، ۱۰۳؛ خواب نما، 25
●●
"چهار خطی"
https://telegram.me/Xatt4
استشهاد به نیما در رباعی امروز
مطلب بالا را من سال پیش در این کانال گذاشته بودم. همان موقع، رباعیاتی هم که به شعرهای نیما نظر داشتند، گرد آمده بود. بد ندیدم آن رباعیات را اینجا، جداگانه بیاورم. طبیعی است که مقدمۀ قبلی، به کار این رباعیات هم میآید. البته، نفوذ سپهری در رباعی امروز بیش از نیما بوده است.
..
هر دم به لبش ترانۀ دريا بود
پروردۀ عشق جنگل و صحرا بود
دستش به نشانۀ كمك بالا بود
در آب، خروش «آی آدمها...» بود.
اکبر بهداروند
●
ما بغض فرو خوردۀ هر دریاییم
در موج بلا، غریق ناپیداییم
در گوش جهانی که به خود مشغول است
فریاد غریب «آی آدمها»ییم.
احسان افشاری
●
رنج آمد و بر گردن جانم آویخت
جانم به صلیب استخوانم آویخت
این ژنده قبای خالی از فردا را
آخر به کجای شب توانم آویخت؟
پارسا همتی
●
اینجا کسی از رفق و مدارا میگفت
آنجا کسی از فال و تماشا میگفت
افسوس، کسی نبود بیدار کند
آن «خفتۀ چند...» را که نیما میگفت.
امیر مرادی
●
منابع:
گوشۀ تماشا، ۱۶۵؛ دندانههای سین احسانم، 62؛ دوشیزه ترین نگاه، ۱۰۳؛ خواب نما، 25
●●
"چهار خطی"
https://telegram.me/Xatt4
Telegram
چهار خطی
رباعی فارسی، به روایت: سید علی میرافضلی
(این صفحه روز پنجشنبه نوزدهم آذر هزار و سیصد و نود و چهار شمسی راهاندازی شده است.)
(این صفحه روز پنجشنبه نوزدهم آذر هزار و سیصد و نود و چهار شمسی راهاندازی شده است.)
پنج رباعی خیامانه
ای دل! حذر از مستی و مخموری کن
وز همدمی رطل گران دوری کن
از باده شفا خیزد و از مستی رنج
توبت ز شفا مکن، ز رنجوری کن!
رفیعالدین ابهری
●
می را تو همیشه با خردمندان خور
یا با صنمی تازه رخ خندان خور
بسیار مخور، فاش مخور، ورد مساز
اندک خور و گه گاه خور و پنهان خور!
سعد بهاء
●
در فصل بهار، بیخبر خواهم بود
وز صحبت عقل، بر حذر خواهم بود
ای می! به حمایت تو خواهم پیوست
وی بید! به سایۀ تو در خواهم بود.
..
برخیزم و قصد بادۀ ناب کنم
رنگ رخ خود به رنگ عنّاب کنم
وین عقل فضول پیشه را مشتی می
بر روی زنم چنانکه در خواب کنم!
قطبالدین نسفی
●
صبح است، دمی بر می گلرنگ زنیم
وین شیشۀ نام و ننگ بر سنگ زنیم
دست از امل دراز خود باز کشیم
در زلف دراز و حلقۀ چنگ زنیم.
جمالالدین ابهری
●
پنج رباعی خیامانۀ بالا، از چهار شاعر گمنام سدۀ هفتم هجری است. در همین دوران، جمال خلیل شروانی مجموعۀ نزهة المجالس را فراهم آورد و یک فصل آن را به معانی حکیم عمر خیام اختصاص داد که مشتمل بر رباعیات خیام و پیروان او در رباعی سرایی است.
هر پنج رباعی، در دورانهای بعد به کاروان رباعیات خیام پیوسته است. منبع این پنج رباعی، جُنگ موسوم به «جُنگ گنج بخش» است که در اوایل سدۀ هشتم هجری فراهم آمده است. عنوان باب چهاردهم این مجموعۀ ارزشمند، «فی صفة الشراب و الحب علی الشرب» است و در آن، چهار رباعی خیام هم جای گرفته که من در کتاب «رباعیات خیام در منابع کهن» در مورد آن توضیح دادهام. اشعار این باب را میتوان آییننامۀ باده نوشی دانست و هم جنبۀ اجتماعی بادهنوشی در آن رعایت شده و هم جنبۀ شخصی آن!
●
منابع:
جُنگ گنج بخش، برگ ۲۰۸ پ، ۲۰۹ پ، ۲۱۰ ر؛ رباعیات خیام در منابع کهن، ص ۱۱۷ - ۱۱۸
●●
"چهار خطی"
https://telegram.me/Xatt4
ای دل! حذر از مستی و مخموری کن
وز همدمی رطل گران دوری کن
از باده شفا خیزد و از مستی رنج
توبت ز شفا مکن، ز رنجوری کن!
رفیعالدین ابهری
●
می را تو همیشه با خردمندان خور
یا با صنمی تازه رخ خندان خور
بسیار مخور، فاش مخور، ورد مساز
اندک خور و گه گاه خور و پنهان خور!
سعد بهاء
●
در فصل بهار، بیخبر خواهم بود
وز صحبت عقل، بر حذر خواهم بود
ای می! به حمایت تو خواهم پیوست
وی بید! به سایۀ تو در خواهم بود.
..
برخیزم و قصد بادۀ ناب کنم
رنگ رخ خود به رنگ عنّاب کنم
وین عقل فضول پیشه را مشتی می
بر روی زنم چنانکه در خواب کنم!
قطبالدین نسفی
●
صبح است، دمی بر می گلرنگ زنیم
وین شیشۀ نام و ننگ بر سنگ زنیم
دست از امل دراز خود باز کشیم
در زلف دراز و حلقۀ چنگ زنیم.
جمالالدین ابهری
●
پنج رباعی خیامانۀ بالا، از چهار شاعر گمنام سدۀ هفتم هجری است. در همین دوران، جمال خلیل شروانی مجموعۀ نزهة المجالس را فراهم آورد و یک فصل آن را به معانی حکیم عمر خیام اختصاص داد که مشتمل بر رباعیات خیام و پیروان او در رباعی سرایی است.
هر پنج رباعی، در دورانهای بعد به کاروان رباعیات خیام پیوسته است. منبع این پنج رباعی، جُنگ موسوم به «جُنگ گنج بخش» است که در اوایل سدۀ هشتم هجری فراهم آمده است. عنوان باب چهاردهم این مجموعۀ ارزشمند، «فی صفة الشراب و الحب علی الشرب» است و در آن، چهار رباعی خیام هم جای گرفته که من در کتاب «رباعیات خیام در منابع کهن» در مورد آن توضیح دادهام. اشعار این باب را میتوان آییننامۀ باده نوشی دانست و هم جنبۀ اجتماعی بادهنوشی در آن رعایت شده و هم جنبۀ شخصی آن!
●
منابع:
جُنگ گنج بخش، برگ ۲۰۸ پ، ۲۰۹ پ، ۲۱۰ ر؛ رباعیات خیام در منابع کهن، ص ۱۱۷ - ۱۱۸
●●
"چهار خطی"
https://telegram.me/Xatt4
Telegram
چهار خطی
رباعی فارسی، به روایت: سید علی میرافضلی
(این صفحه روز پنجشنبه نوزدهم آذر هزار و سیصد و نود و چهار شمسی راهاندازی شده است.)
(این صفحه روز پنجشنبه نوزدهم آذر هزار و سیصد و نود و چهار شمسی راهاندازی شده است.)
جُنگ گنج بخش، دستنویس شمارۀ ۱۴۴۵۶ کتابخانۀ گنج بخش پاکستان، برگ ۲۰۹ - ۲۱۰
"چهار خطی"
https://telegram.me/Xatt4
"چهار خطی"
https://telegram.me/Xatt4
سلامی برسان
ای باد صبا! مرا به کامی برسان
وز من به نگار من پیامی برسان
در طرّۀ او دلی است ما را، زنهار
گر زنده بیابیش، سلامی برسان!
سیف اسفرنگی
درگذشتۀ ۶۶۶ ق.
●
سیفالدین اسفرنگی که به سیف اعرج هم معروف است، از شاعران نیمۀ نخست قرن هفتم هجری است. تولدش بر اساس قطعهای که خود گفته (دیوان، ۶۳۴)، در سال ۵۸۱ اتفاق افتاده و تا ۸۳ سالگی، یعنی تا ۶۶۴ ق زنده بوده است. تقی کاشانی، مرگ او را در سال ۶۶۶ ق دانسته (خلاصة الاشعار، ۷۱۳) و این قول از نظر من، درستتر از اقوال دیگر است.
از اسفرنگی حدود ۲۳۵ رباعی به جای مانده است. وی در تاریخ رباعی فارسی، جایگاه خاصی ندارد و جمال خلیل شروانی با اینکه با او همعصر بوده، چیزی از رباعیاتش در نزهة المجالس نقل نکرده است.
●
دیوان سیف اسفرنگی یک نوبت به اهتمام زبیده صدیقی به سال ۱۳۵۷ در مولتان پاکستان به چاپ رسید. خانم صدیقی در تصحیح دیوان سیفالدین از پنج نسخۀ اصلی و پنج نسخۀ کمکی بهره گرفته است.
جناب فرزاد جعفری، بار دیگر به تصحیح دیوان سیف اسفرنگی همت گماشته و بر اساس نسخههایی که اغلب با نسخههای چاپ قبلی یکسان است، دیوان سیف اسفرنگ را اخیراً به چاپ سپرده است (تهران، پژوهشگاه، ۱۳۹۶). برای من هنوز فرصت مقایسۀ دقیق این دو چاپ فراهم نیامده، و امکان ارزیابی و اظهار نظر در مورد کیفیت کار ایشان ندارم. ولی آنچه مشخص است این است که جناب جعفری، در هیچ جای مقدمه، اشارتی به سوابق کار و چاپ پیشین نکرده و دلایل خود را برای تصحیح مجدد دیوان سیف نگفته است.
در تصحیح خانم صدیقی، نسخۀ کتابخانۀ گنج بخش که در ۷۵۴ ق کتابت شده، اساس کار قرار گرفته است. اما آقای جعفری، دستنویس کهن کتابخانۀ لنینگراد را مبنای تصحیح قرار داده است. گفته میشود تاریخ کتابت دستنویس مذکور در ۷۳۶ ق بوده است. این دو دستنویس قدیمی که مورد استفادۀ هر دو مصحح بوده، چارچوب اصلی ویرایش دیوان سیفالدین اسفرنگی را تعیین میکند و سایر نسخهها، جنبۀ تکمیلی دارد.
کاستیی که در هر دو چاپ وجود دارد، عدم ورود مصححین به شناسایی و معرفی ممدوحین و مخاطبین اشعار سیف است و این کار مهم را احتمالاً به دلیل دشواری، فرو نهادهاند.
کاستی دوم، بی توجهی به جُنگها و سفینههای قدیمی است. اشعار سیف اسفرنگی در بسیاری از جُنگهای کهن، از جمله جُنگ گنج بخش هست. تاریخ بسیاری از این جُنگها، از دستنویسهای مورد رجوع مصحح دیوان، قدیمیتر است.
●
همان طور که گفته شد، تصحیح مجدد یک دیوان باید به موجب یک ضرورت ناگذران، مثل یافت شدن نسخههای کهنتر و بهتر، یا توفیق در بر طرف کردن خطاها و دشواریهای متن پیشین، صورت گیرد و این دلایل باید به روشنی در مقدمۀ کتاب گفته شود. آقای جعفری هیچ کدام از دلایل خود را در مقدمه ذکر نکرده است. خیلی دوست داشتم بدانم بعضی مشکلات که در چاپ پاکستان، بالاخص در بخش رباعیات وجود دارد، در چاپ تازه به چه سرنوشتی دچار شده است. متأسفانه نتیجۀ کار چندان امیدوار کننده نبود؛ فی المثل در رباعی زیر:
ای از هنر تو نازنازان شیرها
در ورد دعاهای تواند ایمانها
عمر تو چو آب و باد بادا باقی
تا خاک شوند باقی بدخواهها
(چاپ پاکستان، ۷۲۴؛ چاپ تهران، ۷۲۲)
همانطور که میبینید، هم قافیهها معیوب است و هم وزن نابسامان. جالب آن است که شکل درست رباعی در قافیۀ نون در هر دو چاپ آمده است (پاکستان، ۷۴۰؛ تهران، ۷۵۵):
ای از هنر تو ناز نازان شاهان
در ورد دعاهای تواند آگاهان
عمر تو، چو خاک و باد، بادا باقی
تا خاک شوند باقی بدخواهان.
●●
"چهار خطی"
https://telegram.me/Xatt4
ای باد صبا! مرا به کامی برسان
وز من به نگار من پیامی برسان
در طرّۀ او دلی است ما را، زنهار
گر زنده بیابیش، سلامی برسان!
سیف اسفرنگی
درگذشتۀ ۶۶۶ ق.
●
سیفالدین اسفرنگی که به سیف اعرج هم معروف است، از شاعران نیمۀ نخست قرن هفتم هجری است. تولدش بر اساس قطعهای که خود گفته (دیوان، ۶۳۴)، در سال ۵۸۱ اتفاق افتاده و تا ۸۳ سالگی، یعنی تا ۶۶۴ ق زنده بوده است. تقی کاشانی، مرگ او را در سال ۶۶۶ ق دانسته (خلاصة الاشعار، ۷۱۳) و این قول از نظر من، درستتر از اقوال دیگر است.
از اسفرنگی حدود ۲۳۵ رباعی به جای مانده است. وی در تاریخ رباعی فارسی، جایگاه خاصی ندارد و جمال خلیل شروانی با اینکه با او همعصر بوده، چیزی از رباعیاتش در نزهة المجالس نقل نکرده است.
●
دیوان سیف اسفرنگی یک نوبت به اهتمام زبیده صدیقی به سال ۱۳۵۷ در مولتان پاکستان به چاپ رسید. خانم صدیقی در تصحیح دیوان سیفالدین از پنج نسخۀ اصلی و پنج نسخۀ کمکی بهره گرفته است.
جناب فرزاد جعفری، بار دیگر به تصحیح دیوان سیف اسفرنگی همت گماشته و بر اساس نسخههایی که اغلب با نسخههای چاپ قبلی یکسان است، دیوان سیف اسفرنگ را اخیراً به چاپ سپرده است (تهران، پژوهشگاه، ۱۳۹۶). برای من هنوز فرصت مقایسۀ دقیق این دو چاپ فراهم نیامده، و امکان ارزیابی و اظهار نظر در مورد کیفیت کار ایشان ندارم. ولی آنچه مشخص است این است که جناب جعفری، در هیچ جای مقدمه، اشارتی به سوابق کار و چاپ پیشین نکرده و دلایل خود را برای تصحیح مجدد دیوان سیف نگفته است.
در تصحیح خانم صدیقی، نسخۀ کتابخانۀ گنج بخش که در ۷۵۴ ق کتابت شده، اساس کار قرار گرفته است. اما آقای جعفری، دستنویس کهن کتابخانۀ لنینگراد را مبنای تصحیح قرار داده است. گفته میشود تاریخ کتابت دستنویس مذکور در ۷۳۶ ق بوده است. این دو دستنویس قدیمی که مورد استفادۀ هر دو مصحح بوده، چارچوب اصلی ویرایش دیوان سیفالدین اسفرنگی را تعیین میکند و سایر نسخهها، جنبۀ تکمیلی دارد.
کاستیی که در هر دو چاپ وجود دارد، عدم ورود مصححین به شناسایی و معرفی ممدوحین و مخاطبین اشعار سیف است و این کار مهم را احتمالاً به دلیل دشواری، فرو نهادهاند.
کاستی دوم، بی توجهی به جُنگها و سفینههای قدیمی است. اشعار سیف اسفرنگی در بسیاری از جُنگهای کهن، از جمله جُنگ گنج بخش هست. تاریخ بسیاری از این جُنگها، از دستنویسهای مورد رجوع مصحح دیوان، قدیمیتر است.
●
همان طور که گفته شد، تصحیح مجدد یک دیوان باید به موجب یک ضرورت ناگذران، مثل یافت شدن نسخههای کهنتر و بهتر، یا توفیق در بر طرف کردن خطاها و دشواریهای متن پیشین، صورت گیرد و این دلایل باید به روشنی در مقدمۀ کتاب گفته شود. آقای جعفری هیچ کدام از دلایل خود را در مقدمه ذکر نکرده است. خیلی دوست داشتم بدانم بعضی مشکلات که در چاپ پاکستان، بالاخص در بخش رباعیات وجود دارد، در چاپ تازه به چه سرنوشتی دچار شده است. متأسفانه نتیجۀ کار چندان امیدوار کننده نبود؛ فی المثل در رباعی زیر:
ای از هنر تو نازنازان شیرها
در ورد دعاهای تواند ایمانها
عمر تو چو آب و باد بادا باقی
تا خاک شوند باقی بدخواهها
(چاپ پاکستان، ۷۲۴؛ چاپ تهران، ۷۲۲)
همانطور که میبینید، هم قافیهها معیوب است و هم وزن نابسامان. جالب آن است که شکل درست رباعی در قافیۀ نون در هر دو چاپ آمده است (پاکستان، ۷۴۰؛ تهران، ۷۵۵):
ای از هنر تو ناز نازان شاهان
در ورد دعاهای تواند آگاهان
عمر تو، چو خاک و باد، بادا باقی
تا خاک شوند باقی بدخواهان.
●●
"چهار خطی"
https://telegram.me/Xatt4
Telegram
چهار خطی
رباعی فارسی، به روایت: سید علی میرافضلی
(این صفحه روز پنجشنبه نوزدهم آذر هزار و سیصد و نود و چهار شمسی راهاندازی شده است.)
(این صفحه روز پنجشنبه نوزدهم آذر هزار و سیصد و نود و چهار شمسی راهاندازی شده است.)
بر آسودم و رفت
ملاحظاتی در مورد چند رباعی سیف اسفرنگی
به مناسبت مرور رباعیات سیفالدین اسفرنگی (درگذشتۀ ۶۶۶ ق)، در چاپ جدید دیوان او، یادداشتی چند فراهم آمده که تقدیم میشود. به جهت آنکه ممکن است بسیاری کسان هنوز چاپ جدید را ندیده باشند، نشانی رباعی را در هر دو چاپ به دست میدهم (پ: چاپ پاکستان؛ ت: چاپ تهران):
..
یک چند در آرزوی تو بودم و رفت
عمری به وفای تو بر آسودم و رفت
تا چشم تو خون من به گردن نبَرَد
در فرقت تو ز دیده پالودم و رفت.
(پ ۷۲۷؛ ت ۷۲۹)
پیش از این در یادداشتی، از حذف شناسه در فعل رفت در رباعی فارسی سخن گفتهایم. دکتر ترکی، نظرشان این است که «و رفت» چیزی بیش از حذف شناسۀ معمولی است و وقتی بعد از فعل دیگر میآید، معنی «تمام شد» میدهد. رباعی بالا تا حدودی این نظر را تقویت میکند. رباعی زیر از فکری مشهدی (درگذشتۀ ۹۷۳ ق)، مؤید این نظر است (رباعیات فکری، ۷۸):
عمری بودم ز هستی خویش به تنگ
میبود ز قید نام و ناموسم ننگ
آخر سر خود چو باد بگرفتم و رفت
چون آب زدم شیشۀ ناموس به سنگ.
البته در دیوان سیف اسفرنگی نمونههایی از حذف شناسه که یک نشانۀ سبکی در شعر قدیم است، دیده میشود (ت ۷۶۷):
من رفتم و جان را به هوای تو سپرد
ره توشۀ راه آخرت، یاد تو بُرد
باری ز تو در عمر نبودم فارغ
در آتش تو رستم و با داغ تو مُرد.
●
فی واحد من الشعراء
آنها که به کودکی زبونت کردند
گه خفته ستان و گه نگونت کردند
همچون شه شطرنج به بازی بازی
هرجا که در آمدی، برونت کردند
(پ ۷۲۹؛ ت ۷۳۳)
در دیوان سیف، نام شاعری که چنین مورد خشم او قرار گرفته، ذکر نشده است. من حدس میزنم که وی پوربهاء جامی، شاعر همعصر او بوده است. چنین حدسی، متکی بر رباعیی با همین ردیف و قافیه است که در دیوان پوربهاء وارد شده (جُنگ رباعی، ۴۵۲) و خطاب به سیف است. ما فقط به نقل مصراع اول رباعی بسنده میکنیم و جویندگان میتوانند کل رباعی را در منبع ذکر شده، بخوانند:
سیفک! شعرا خوار و زبونت کردند...
●
افسوس که یار ناگه از دستم داد
حیلت چه کنم که آن مَه از دستم داد
مانند پیاله در غمش چشم مرا
آبی چو نماند، آنگه از دستم داد
(پ ۷۳۲؛ ت ۷۴۰)
ردیف رباعی، از دستم داد، ردیف جالب و نادری است که ظاهراً «رهایم کرد» معنی میدهد. این اصطلاح را جای دیگری ندیدهام.
●
غم از لطف تو شادمانی گردد
عمر از نظر تو جاودانی گردد
گر باد به دوزخ بَرَد از کوی تو خاک
آتش همه آب زندگانی گردد.
(پ ۷۳۵؛ ت ۷۴۴)
رباعی نسبتاً معروف بالا، در منابع به اسم چندین شاعر آمده است. در نزهة المجالس (ص ۵۲۸) به اسم فخر خالد هروی است؛ و در روضة الناظر (برگ ۵۷) به نام افضل کاشانی. به اوحد کرمانی (عرفات العاشقین، ج ۱، ۳۷۳)، مهستی گنجوی (ص ۱۸۱)، نجم رازی (مرصاد العباد، ۳۵۸، ۶۴۳) و ابوسعید ابوالخیر (سخنان منظوم، ۲۶) هم منسوب است.
در بحث رباعیات سرگردان، دواوین شعرا بیش از مفاد جُنگها قابل اعتماد است. این رباعی در دیوان سیف اسفرنگی به اعتبار دستنویس مورخ ۷۵۴ ق کتابخانۀ گنج بخش آمده است.
●
ای روی تو همچو مشک و زلف تو چو خون
میگویم و میآیمش از عهده برون
رویت مشکی نرفته در نافه هنوز
زلفت مشکی که آید از نافه برون.
(پ ۷۴۲؛ ت ۷۵۸)
رباعی بالا که مصراع دومش حکم ضرب المثل پیدا کرده (امثال و حکم، ج ۴، ۱۷۷۷)، یک عیب اساسی دارد و آن تکرار قافیه در مصراع دوم و چهارم است. رباعی مذکور در نزهة المجالس به روایت زیر و بدون ذکر نام گوینده آمده و مصراع دوم آن کاملاً متفاوت است (ص ۲۶۹):
رخسار تو مشک است، سر زلف تو خون
ای جان و جهان! دلیل میدانی چون؟
رخ مشک، ولی ناشده در نافه هنوز
خون زلف، ولی آمده از نافه برون.
در سفینۀ کهن کتابخانۀ مجلس که سدۀ هشتم فراهم شده (برگ ۲۶۷) نیز مصراع دوم با تغییر همراه است: وین دعوی را بیان بیارم اکنون...
رباعی در بعضی منابع به نظامی گنجوی منسوب است (گنجینه، ۳۵۷) و به اسم مهستی گنجوی هم دیده شده است (ص ۱۲۱). در دیوان سیف اسفرنگی، دو دستنویس کهن این رباعی را ندارند و روایت کنونی هم خالی از اغتشاش نیست.
●
ساقی! می لعل ارغوانی در ده
وآن آب چو آتش جوانی در ده
تا مجلس فخر ملک را راست کنی
برخیز و ندای دوستگانی در ده
..
ما مست شدیم، می بیار ای ساقی
چون آوردی، دیر مدار ای ساقی
تا یک ساعت به کام دل بنشینیم
در خدمت صدر روزگار ای ساقی!
(پ ۷۴۳، ۷۴۵؛ ت ۷۶۱، ۷۶۵)
یکی از روشهای هدر دادن شعر، کاری است که سیف اسفرنگی در دو رباعی بالا انجام داده، و امید و انتظار مخاطب را برای شنیدن یک رباعی خیامانۀ خوب، با گریز زدن به مدح ممدوح، نابود کرده است! البته، اهل فن، آن را به عنوان یک ویژگی سبکی در کارنامۀ سیف اسفرنگی ثبت خواهند کرد، ولی در نهایت، چیزی به کمالات شاعر نمیافزاید.
●●
"چهار خطی"
https://telegram.me/Xatt4
ملاحظاتی در مورد چند رباعی سیف اسفرنگی
به مناسبت مرور رباعیات سیفالدین اسفرنگی (درگذشتۀ ۶۶۶ ق)، در چاپ جدید دیوان او، یادداشتی چند فراهم آمده که تقدیم میشود. به جهت آنکه ممکن است بسیاری کسان هنوز چاپ جدید را ندیده باشند، نشانی رباعی را در هر دو چاپ به دست میدهم (پ: چاپ پاکستان؛ ت: چاپ تهران):
..
یک چند در آرزوی تو بودم و رفت
عمری به وفای تو بر آسودم و رفت
تا چشم تو خون من به گردن نبَرَد
در فرقت تو ز دیده پالودم و رفت.
(پ ۷۲۷؛ ت ۷۲۹)
پیش از این در یادداشتی، از حذف شناسه در فعل رفت در رباعی فارسی سخن گفتهایم. دکتر ترکی، نظرشان این است که «و رفت» چیزی بیش از حذف شناسۀ معمولی است و وقتی بعد از فعل دیگر میآید، معنی «تمام شد» میدهد. رباعی بالا تا حدودی این نظر را تقویت میکند. رباعی زیر از فکری مشهدی (درگذشتۀ ۹۷۳ ق)، مؤید این نظر است (رباعیات فکری، ۷۸):
عمری بودم ز هستی خویش به تنگ
میبود ز قید نام و ناموسم ننگ
آخر سر خود چو باد بگرفتم و رفت
چون آب زدم شیشۀ ناموس به سنگ.
البته در دیوان سیف اسفرنگی نمونههایی از حذف شناسه که یک نشانۀ سبکی در شعر قدیم است، دیده میشود (ت ۷۶۷):
من رفتم و جان را به هوای تو سپرد
ره توشۀ راه آخرت، یاد تو بُرد
باری ز تو در عمر نبودم فارغ
در آتش تو رستم و با داغ تو مُرد.
●
فی واحد من الشعراء
آنها که به کودکی زبونت کردند
گه خفته ستان و گه نگونت کردند
همچون شه شطرنج به بازی بازی
هرجا که در آمدی، برونت کردند
(پ ۷۲۹؛ ت ۷۳۳)
در دیوان سیف، نام شاعری که چنین مورد خشم او قرار گرفته، ذکر نشده است. من حدس میزنم که وی پوربهاء جامی، شاعر همعصر او بوده است. چنین حدسی، متکی بر رباعیی با همین ردیف و قافیه است که در دیوان پوربهاء وارد شده (جُنگ رباعی، ۴۵۲) و خطاب به سیف است. ما فقط به نقل مصراع اول رباعی بسنده میکنیم و جویندگان میتوانند کل رباعی را در منبع ذکر شده، بخوانند:
سیفک! شعرا خوار و زبونت کردند...
●
افسوس که یار ناگه از دستم داد
حیلت چه کنم که آن مَه از دستم داد
مانند پیاله در غمش چشم مرا
آبی چو نماند، آنگه از دستم داد
(پ ۷۳۲؛ ت ۷۴۰)
ردیف رباعی، از دستم داد، ردیف جالب و نادری است که ظاهراً «رهایم کرد» معنی میدهد. این اصطلاح را جای دیگری ندیدهام.
●
غم از لطف تو شادمانی گردد
عمر از نظر تو جاودانی گردد
گر باد به دوزخ بَرَد از کوی تو خاک
آتش همه آب زندگانی گردد.
(پ ۷۳۵؛ ت ۷۴۴)
رباعی نسبتاً معروف بالا، در منابع به اسم چندین شاعر آمده است. در نزهة المجالس (ص ۵۲۸) به اسم فخر خالد هروی است؛ و در روضة الناظر (برگ ۵۷) به نام افضل کاشانی. به اوحد کرمانی (عرفات العاشقین، ج ۱، ۳۷۳)، مهستی گنجوی (ص ۱۸۱)، نجم رازی (مرصاد العباد، ۳۵۸، ۶۴۳) و ابوسعید ابوالخیر (سخنان منظوم، ۲۶) هم منسوب است.
در بحث رباعیات سرگردان، دواوین شعرا بیش از مفاد جُنگها قابل اعتماد است. این رباعی در دیوان سیف اسفرنگی به اعتبار دستنویس مورخ ۷۵۴ ق کتابخانۀ گنج بخش آمده است.
●
ای روی تو همچو مشک و زلف تو چو خون
میگویم و میآیمش از عهده برون
رویت مشکی نرفته در نافه هنوز
زلفت مشکی که آید از نافه برون.
(پ ۷۴۲؛ ت ۷۵۸)
رباعی بالا که مصراع دومش حکم ضرب المثل پیدا کرده (امثال و حکم، ج ۴، ۱۷۷۷)، یک عیب اساسی دارد و آن تکرار قافیه در مصراع دوم و چهارم است. رباعی مذکور در نزهة المجالس به روایت زیر و بدون ذکر نام گوینده آمده و مصراع دوم آن کاملاً متفاوت است (ص ۲۶۹):
رخسار تو مشک است، سر زلف تو خون
ای جان و جهان! دلیل میدانی چون؟
رخ مشک، ولی ناشده در نافه هنوز
خون زلف، ولی آمده از نافه برون.
در سفینۀ کهن کتابخانۀ مجلس که سدۀ هشتم فراهم شده (برگ ۲۶۷) نیز مصراع دوم با تغییر همراه است: وین دعوی را بیان بیارم اکنون...
رباعی در بعضی منابع به نظامی گنجوی منسوب است (گنجینه، ۳۵۷) و به اسم مهستی گنجوی هم دیده شده است (ص ۱۲۱). در دیوان سیف اسفرنگی، دو دستنویس کهن این رباعی را ندارند و روایت کنونی هم خالی از اغتشاش نیست.
●
ساقی! می لعل ارغوانی در ده
وآن آب چو آتش جوانی در ده
تا مجلس فخر ملک را راست کنی
برخیز و ندای دوستگانی در ده
..
ما مست شدیم، می بیار ای ساقی
چون آوردی، دیر مدار ای ساقی
تا یک ساعت به کام دل بنشینیم
در خدمت صدر روزگار ای ساقی!
(پ ۷۴۳، ۷۴۵؛ ت ۷۶۱، ۷۶۵)
یکی از روشهای هدر دادن شعر، کاری است که سیف اسفرنگی در دو رباعی بالا انجام داده، و امید و انتظار مخاطب را برای شنیدن یک رباعی خیامانۀ خوب، با گریز زدن به مدح ممدوح، نابود کرده است! البته، اهل فن، آن را به عنوان یک ویژگی سبکی در کارنامۀ سیف اسفرنگی ثبت خواهند کرد، ولی در نهایت، چیزی به کمالات شاعر نمیافزاید.
●●
"چهار خطی"
https://telegram.me/Xatt4
Telegram
چهار خطی
رباعی فارسی، به روایت: سید علی میرافضلی
(این صفحه روز پنجشنبه نوزدهم آذر هزار و سیصد و نود و چهار شمسی راهاندازی شده است.)
(این صفحه روز پنجشنبه نوزدهم آذر هزار و سیصد و نود و چهار شمسی راهاندازی شده است.)
Forwarded from Deleted Account
سلام چند رباعی بهاری ناخوش احوال؛
در خانه بهار جور دیگر شده است
چشمان همه یکی یکی تَر شده است
بی سبزه و سکه و سماق و سمنو
این سفره ما خجالت آور شده است
............
از سال گذشته پیشه ام فریاد است
در سال جدید تکیه گاهم باد است
افسوس دعای ما اثربخش نبود
چون کعبه ما کمیته امداد است
...................
باد است که با شیشه کنار آمده است
انگار که پاییز دوبار آمده است
ما خود نشنیدیم و ندیدیم اما
همسایه به ما گفت ؛بهار آمده است
.................
دی رفته و اندوه جدید آمده است
انگار نه انگار که عید آمده است
می ترسم از این کوه غم و می پرسم
برف آمده یا دیو سپید آمده است؟!
.....................
لعنت به زمستان و بهارم ای زن
کو دانه گندم که بکارم ای زن؟
-من خواب نبودم و شنیدم که پدر
می گفت به مادرم ندارم ای زن
.....
سرماست که با کمال میل آمده است
پروانه نه ! انگار رتیل آمده است
این خانه خراب است خدا رحم کند
در چشم پدر دوباره سیل آمده است
ع.اکبر خدادادی
در خانه بهار جور دیگر شده است
چشمان همه یکی یکی تَر شده است
بی سبزه و سکه و سماق و سمنو
این سفره ما خجالت آور شده است
............
از سال گذشته پیشه ام فریاد است
در سال جدید تکیه گاهم باد است
افسوس دعای ما اثربخش نبود
چون کعبه ما کمیته امداد است
...................
باد است که با شیشه کنار آمده است
انگار که پاییز دوبار آمده است
ما خود نشنیدیم و ندیدیم اما
همسایه به ما گفت ؛بهار آمده است
.................
دی رفته و اندوه جدید آمده است
انگار نه انگار که عید آمده است
می ترسم از این کوه غم و می پرسم
برف آمده یا دیو سپید آمده است؟!
.....................
لعنت به زمستان و بهارم ای زن
کو دانه گندم که بکارم ای زن؟
-من خواب نبودم و شنیدم که پدر
می گفت به مادرم ندارم ای زن
.....
سرماست که با کمال میل آمده است
پروانه نه ! انگار رتیل آمده است
این خانه خراب است خدا رحم کند
در چشم پدر دوباره سیل آمده است
ع.اکبر خدادادی
Forwarded from احساننامه
❓رباعیِ پوتین از کجا آمد؟
@ehsanname
✍️احسان رضایی: خبر این است که ولادیمیر پوتین در فیلم تبلیغاتی خودش برای انتخابات، از شاعر بزرگ ما خیام هم شعر خوانده است. تقریباً همۀ سایتهای خبری این خبر را کار کردهاند و بیت مورد اشارۀ پوتین از خیام را هم اینطور ترجمه کردهاند: «اگر میخواهی حکیم باشی با مردم با ملاطفت رفتار کن؛ حکمت خود را برای هیچکس ناگوار نکن.»
goo.gl/p8rdVr
از علاقۀ پوتین به خیام پیش از این هم خبر داشتیم (مثلا اینجا goo.gl/91VqmH) و این بخش از خبر، تازگی ندارد. اما قسمت مهمتر، بیت مورد ارجاع پوتین است. با کمی جستجو در منابع روسی میشود اصل آن بیت را هم دید که بیت اول از این برگردانِ خیام است:
Будь мягче к людям! Хочешь быть мудрей? —
Не делай больно мудростью своей.
С обидчицей — Судьбой воюй, будь дерзок,
Но сам клянись не обижать людей!
که معادل انگلیسیاش میشود این:
Be gentler to the people! You want to be wise? -
Do not do to hurt their wisdom.
With the fate of the offender-voyuy, be bold,
But he will make you swear not to offend people!
طبیعتا چنین مضمونی در اشعار و اندیشۀ خیام سراغ نداریم و مواردی که در رباعیات خیام به «مردم» و «خلق» اشاره شده، چیزهایی از این قبیل است:
از من رمقی به سعی ساقی ماندهاست
وز صحبت خلق، بیوفاقی ماندهاست
از بادهٔ دوشین قدحی بیش نماند
از عمر ندانم که چه باقی ماندهاست
یا
هان کوزهگرا بپای اگر هشیاری،
تا چند کنی بر گل مردم خواری؟
انگشتِ فریدون و کفِ کیخسرو،
بر چرخ نهادهای، چه میپنداری؟
شعر مورد اشارۀ پوتین، از ترجمۀ خیام به روسی توسط ایوان تِخورژِفسکی (Tkhorzhevskiy) در سال ۱۹۲۸ است. او رباعیات را از ترجمۀ انگلیسی معروفِ خیام توسط ادوارد فیتزجرالد برگردانده بود (البته قبل و بعد از او ترجمههایی از خیام، از فارسی به روسی هم انجام شده). آنطور که نوشتهاند، تخورژفسکیِ شاعر، علاوه بر برگردان رباعیهای انگلیسی فیتزجرالد، خودش هم اشعاری را با الهام از اندیشههای خیام به مجموعه اضافه کرد. (goo.gl/Z7Jp76) این، از تعداد رباعیات کتاب هم پیداست. ویرایش اول کتاب فیتزجرالد در ۱۸۵۹ شامل ۷۴ رباعی بود که در ویرایشهای بعدی به ۱۰۱ رباعی رسید، اما رباعیات کتاب تورژوسکی ۱۹۴ شعر هستند. البته در اصل خود فیتزجرالد هم از این کارها کرده بود. طبق تحقیقی که خانم روشنک بحرینی (در رباعیات خیام دوزبانه، نشر هرمس، ۸۲) انجام داده از ۷۴ رباعی ویرایش اول ترجمۀ ادوارد فیتزجرالد، برای ۶ رباعی معادلی در شعر خیام پیدا نمیشود و صرفاً میشود گفت الهامگرفته از افکار خیام هستند. به علاوه که ۴۴ رباعی فیتزجرالد هم ترکیبی از دو یا چند رباعی است. در واقع فیتزجرالد در ترجمۀ رباعیات، آنها را بازسرایی کرده است. مثلا این رباعی از ترجمۀ فیتزجرالد:
Myself when young did eagerly frequent
Doctor and Saint, and heard great Argument
about it and about: but evermore
Came out by the same door as in I went.
ترکیبی است از دو رباعی. شروع رباعی فیتزجرالد از این رباعی معروفِ خیام آمده:
یک چند به کودکی به استاد شدیم
یک چند به استادی خود شاد شدیم
پایان سخن شنو که ما را چه رسید
از خاک در آمدیم و بر باد شدیم
اما پایانش از یک رباعی دیگر است که اصلاً رباعی خیام هم نیست و برای مولانا است:
بازی بودم پریده از عالم راز
تا بو که برَم رَه ز نشیبی به فراز
اینجا چه نیافتم کسی محرم راز
زآن در که بیامدم برون رفتم باز
خلاصه که این وسط نقش مترجمها در پند و اندرز دادن به آقای پوتین بیشتر از خود خیام است!
@ehsanname
@ehsanname
✍️احسان رضایی: خبر این است که ولادیمیر پوتین در فیلم تبلیغاتی خودش برای انتخابات، از شاعر بزرگ ما خیام هم شعر خوانده است. تقریباً همۀ سایتهای خبری این خبر را کار کردهاند و بیت مورد اشارۀ پوتین از خیام را هم اینطور ترجمه کردهاند: «اگر میخواهی حکیم باشی با مردم با ملاطفت رفتار کن؛ حکمت خود را برای هیچکس ناگوار نکن.»
goo.gl/p8rdVr
از علاقۀ پوتین به خیام پیش از این هم خبر داشتیم (مثلا اینجا goo.gl/91VqmH) و این بخش از خبر، تازگی ندارد. اما قسمت مهمتر، بیت مورد ارجاع پوتین است. با کمی جستجو در منابع روسی میشود اصل آن بیت را هم دید که بیت اول از این برگردانِ خیام است:
Будь мягче к людям! Хочешь быть мудрей? —
Не делай больно мудростью своей.
С обидчицей — Судьбой воюй, будь дерзок,
Но сам клянись не обижать людей!
که معادل انگلیسیاش میشود این:
Be gentler to the people! You want to be wise? -
Do not do to hurt their wisdom.
With the fate of the offender-voyuy, be bold,
But he will make you swear not to offend people!
طبیعتا چنین مضمونی در اشعار و اندیشۀ خیام سراغ نداریم و مواردی که در رباعیات خیام به «مردم» و «خلق» اشاره شده، چیزهایی از این قبیل است:
از من رمقی به سعی ساقی ماندهاست
وز صحبت خلق، بیوفاقی ماندهاست
از بادهٔ دوشین قدحی بیش نماند
از عمر ندانم که چه باقی ماندهاست
یا
هان کوزهگرا بپای اگر هشیاری،
تا چند کنی بر گل مردم خواری؟
انگشتِ فریدون و کفِ کیخسرو،
بر چرخ نهادهای، چه میپنداری؟
شعر مورد اشارۀ پوتین، از ترجمۀ خیام به روسی توسط ایوان تِخورژِفسکی (Tkhorzhevskiy) در سال ۱۹۲۸ است. او رباعیات را از ترجمۀ انگلیسی معروفِ خیام توسط ادوارد فیتزجرالد برگردانده بود (البته قبل و بعد از او ترجمههایی از خیام، از فارسی به روسی هم انجام شده). آنطور که نوشتهاند، تخورژفسکیِ شاعر، علاوه بر برگردان رباعیهای انگلیسی فیتزجرالد، خودش هم اشعاری را با الهام از اندیشههای خیام به مجموعه اضافه کرد. (goo.gl/Z7Jp76) این، از تعداد رباعیات کتاب هم پیداست. ویرایش اول کتاب فیتزجرالد در ۱۸۵۹ شامل ۷۴ رباعی بود که در ویرایشهای بعدی به ۱۰۱ رباعی رسید، اما رباعیات کتاب تورژوسکی ۱۹۴ شعر هستند. البته در اصل خود فیتزجرالد هم از این کارها کرده بود. طبق تحقیقی که خانم روشنک بحرینی (در رباعیات خیام دوزبانه، نشر هرمس، ۸۲) انجام داده از ۷۴ رباعی ویرایش اول ترجمۀ ادوارد فیتزجرالد، برای ۶ رباعی معادلی در شعر خیام پیدا نمیشود و صرفاً میشود گفت الهامگرفته از افکار خیام هستند. به علاوه که ۴۴ رباعی فیتزجرالد هم ترکیبی از دو یا چند رباعی است. در واقع فیتزجرالد در ترجمۀ رباعیات، آنها را بازسرایی کرده است. مثلا این رباعی از ترجمۀ فیتزجرالد:
Myself when young did eagerly frequent
Doctor and Saint, and heard great Argument
about it and about: but evermore
Came out by the same door as in I went.
ترکیبی است از دو رباعی. شروع رباعی فیتزجرالد از این رباعی معروفِ خیام آمده:
یک چند به کودکی به استاد شدیم
یک چند به استادی خود شاد شدیم
پایان سخن شنو که ما را چه رسید
از خاک در آمدیم و بر باد شدیم
اما پایانش از یک رباعی دیگر است که اصلاً رباعی خیام هم نیست و برای مولانا است:
بازی بودم پریده از عالم راز
تا بو که برَم رَه ز نشیبی به فراز
اینجا چه نیافتم کسی محرم راز
زآن در که بیامدم برون رفتم باز
خلاصه که این وسط نقش مترجمها در پند و اندرز دادن به آقای پوتین بیشتر از خود خیام است!
@ehsanname
بازخوانی چهار رباعی اثیر اخسیکتی
در این نیمروز بهاری، چیزی بهتر از خواندن شعر تسلای خاطر دلتنگ نیست. اثیر اخسیکتی، در قرن ششم شاعر طراز اولی محسوب نمیشود؛ جایی که خیام و سنایی و عطار و نظامی و خاقانی و مسعود سعد و انوری حضور دارند. اما بعد از این هفت شاعر، اگر چند شاعر مهم دیگر بخواهیم برشمریم، به گمان من، اثیر هم جایی در این فهرست خواهد داشت؛ در کنار سید حسن غزنوی و معزی و عبدالواسع جبلی و جمال الدین اصفهانی و مجیر بیلقانی.
باری، غزلها و رباعیات اثیر، جزو اشعار قابل مطالعۀ این دوره است و علاوه بر حظّ ادبی، فواید بیشماری از آنها میتوان حاصل کرد. از اثیر حدود ۶۵۰ رباعی بهجای مانده که نام او را در کنار رباعیسرایان پُرگوی قرن ششم قرار میدهد. در مرور اتفاقی رباعیات او در جُنگ رباعی (ص ۲۲۰ – ۲۲۳)، چند نکتۀ سر دستی به ذهنم رسید که به عنوان اولین مطلب سال ۹۷، تقدیم حضور میشود.
◘ عادت نوروزی
در کیش بتان عادت نوروزی نیست
ور هست، من دلشده را روزی نیست
من روز فرو شده ز نوروز کیام
کز یار به بوسهایم نو، روزی نیست!
عادت نوروزی که اثیر از آن به عنوان یک سنت مخصوص ایام عید نام میبرد، همان رسم روبوسی نوروزی است. چیزی که امروزه در حد وفور و ملال یافت میشود! در جُنگ رباعی مصراع سوم را چنین خوانده بودم: من روز فرو شده ز نو روز کنم. که بعداً با دستیابی به تصویر رنگی دستنویس مورد استفاده، متوجه شدم قرائت من درست نبوده و «نوروز کی» درست است. البته مصراع سوم قدری مبهم است و ظاهراً منظور شاعر، روزی است که در شمار ایام نوروز کی محسوب نمیشود. دوستان اگر نظری دارند بفرمایند.
◘ قحط شادی
تا رخنه یکی است یا دو، عیش آباد است
تا بند یکی است یا دو، عقل آزاد است
جایی برسید قحط شادی که به عکس
آن را که یکی است یا دو غم، دلشاد است!
مردم هر روزگار، تصور میبرند که در بدترین زمانۀ ممکن زاده شدهاند و تیرهروزتر از آنان کسی نیست. در همین دورۀ ما، دهۀ شصتیها، در قیاس با دهۀ هفتادیها یا هشتادیها، داد مظلومیت میدهند که بر ما چنان ستمی رفته که نپرس و چیزی از زندگی نفهمیدهایم. رباعی بالا را اگر یکی از شاعران روزگار ما سروده بود، آن را وصف الحال زندگی خود میدانستیم. در روزگار اثیر هم، قحط شادی چنان بوده که انسانها از داشتن غم کمتر، احساس خوشبختی میکردهاند!
◘ خاقانی اگر نماند!
اختر بکشفت جای و گردون برخاست
فرغر بنهفت روی و دریا پیداست
در ملک معانی – که بری باد ز کاست –
خاقانی اگر نماند، خاقان برجاست.
اثیر و خاقانی همروزگار بودند و داستانهایی از ملاقات آنها در زبان مردم آن روزگار برجای بوده که بر مبنای آن، اثیر مردی آس و پاس بوده و خاقانی شاعری محتشم و شاید نسبت به کامیابی این شاعر بزرگ قرن ششم، حسد میبُرده است. رباعی بالا که معلوم است بعد از درگذشت خاقانی سروده شده، از تملق و حسد هر دو لبریز است. اینکه خاقانی را رودی در مقابل دریای وجود سلطان وقت دانسته، ناشی از درک و داوری نادرستی است که معمولاً شاعران و ادیبان یک دوران نسبت به جایگاه واقعی شاعران روزگار خود دارند.
◘ قطرۀ آب و دیدۀ کور
بر هر طرفی از تو سری پُر هوس است
تا خود به وصال تو کرا دسترس است
نیک است مراعات تو گر یک نفس است
کز دیدۀ کور، قطرهای آب بس است.
مصراع چهارم رباعی اثیر، حاوی یک مثل قدیمی است (امثال و حکم، ج ۲، ۷۷۵) که اتفاقاً در یک رباعی اثیر اومانی هم مشابه آن هست (دیوان، ۵۸۵):
رستم که چو میمونک افسرده گلوست
کوریش کمینه عیب و کمتر آهوست
شاید که جز آب از او نخوردم چیزی
کز دیدۀ کور اندکی آب نکوست.
نکتۀ جالب در رباعی اثیر، استفادۀ نابجا از این مثل است. یعنی بهجایآنکه معشوق را بستاید، او را هجو کرده است. مگر آنکه نیت اصلیاش همین بوده که با وجود سه مصراع دیگر، آن نیت را در نمییابیم.
●●
"چهار خطی"
https://telegram.me/Xatt4
در این نیمروز بهاری، چیزی بهتر از خواندن شعر تسلای خاطر دلتنگ نیست. اثیر اخسیکتی، در قرن ششم شاعر طراز اولی محسوب نمیشود؛ جایی که خیام و سنایی و عطار و نظامی و خاقانی و مسعود سعد و انوری حضور دارند. اما بعد از این هفت شاعر، اگر چند شاعر مهم دیگر بخواهیم برشمریم، به گمان من، اثیر هم جایی در این فهرست خواهد داشت؛ در کنار سید حسن غزنوی و معزی و عبدالواسع جبلی و جمال الدین اصفهانی و مجیر بیلقانی.
باری، غزلها و رباعیات اثیر، جزو اشعار قابل مطالعۀ این دوره است و علاوه بر حظّ ادبی، فواید بیشماری از آنها میتوان حاصل کرد. از اثیر حدود ۶۵۰ رباعی بهجای مانده که نام او را در کنار رباعیسرایان پُرگوی قرن ششم قرار میدهد. در مرور اتفاقی رباعیات او در جُنگ رباعی (ص ۲۲۰ – ۲۲۳)، چند نکتۀ سر دستی به ذهنم رسید که به عنوان اولین مطلب سال ۹۷، تقدیم حضور میشود.
◘ عادت نوروزی
در کیش بتان عادت نوروزی نیست
ور هست، من دلشده را روزی نیست
من روز فرو شده ز نوروز کیام
کز یار به بوسهایم نو، روزی نیست!
عادت نوروزی که اثیر از آن به عنوان یک سنت مخصوص ایام عید نام میبرد، همان رسم روبوسی نوروزی است. چیزی که امروزه در حد وفور و ملال یافت میشود! در جُنگ رباعی مصراع سوم را چنین خوانده بودم: من روز فرو شده ز نو روز کنم. که بعداً با دستیابی به تصویر رنگی دستنویس مورد استفاده، متوجه شدم قرائت من درست نبوده و «نوروز کی» درست است. البته مصراع سوم قدری مبهم است و ظاهراً منظور شاعر، روزی است که در شمار ایام نوروز کی محسوب نمیشود. دوستان اگر نظری دارند بفرمایند.
◘ قحط شادی
تا رخنه یکی است یا دو، عیش آباد است
تا بند یکی است یا دو، عقل آزاد است
جایی برسید قحط شادی که به عکس
آن را که یکی است یا دو غم، دلشاد است!
مردم هر روزگار، تصور میبرند که در بدترین زمانۀ ممکن زاده شدهاند و تیرهروزتر از آنان کسی نیست. در همین دورۀ ما، دهۀ شصتیها، در قیاس با دهۀ هفتادیها یا هشتادیها، داد مظلومیت میدهند که بر ما چنان ستمی رفته که نپرس و چیزی از زندگی نفهمیدهایم. رباعی بالا را اگر یکی از شاعران روزگار ما سروده بود، آن را وصف الحال زندگی خود میدانستیم. در روزگار اثیر هم، قحط شادی چنان بوده که انسانها از داشتن غم کمتر، احساس خوشبختی میکردهاند!
◘ خاقانی اگر نماند!
اختر بکشفت جای و گردون برخاست
فرغر بنهفت روی و دریا پیداست
در ملک معانی – که بری باد ز کاست –
خاقانی اگر نماند، خاقان برجاست.
اثیر و خاقانی همروزگار بودند و داستانهایی از ملاقات آنها در زبان مردم آن روزگار برجای بوده که بر مبنای آن، اثیر مردی آس و پاس بوده و خاقانی شاعری محتشم و شاید نسبت به کامیابی این شاعر بزرگ قرن ششم، حسد میبُرده است. رباعی بالا که معلوم است بعد از درگذشت خاقانی سروده شده، از تملق و حسد هر دو لبریز است. اینکه خاقانی را رودی در مقابل دریای وجود سلطان وقت دانسته، ناشی از درک و داوری نادرستی است که معمولاً شاعران و ادیبان یک دوران نسبت به جایگاه واقعی شاعران روزگار خود دارند.
◘ قطرۀ آب و دیدۀ کور
بر هر طرفی از تو سری پُر هوس است
تا خود به وصال تو کرا دسترس است
نیک است مراعات تو گر یک نفس است
کز دیدۀ کور، قطرهای آب بس است.
مصراع چهارم رباعی اثیر، حاوی یک مثل قدیمی است (امثال و حکم، ج ۲، ۷۷۵) که اتفاقاً در یک رباعی اثیر اومانی هم مشابه آن هست (دیوان، ۵۸۵):
رستم که چو میمونک افسرده گلوست
کوریش کمینه عیب و کمتر آهوست
شاید که جز آب از او نخوردم چیزی
کز دیدۀ کور اندکی آب نکوست.
نکتۀ جالب در رباعی اثیر، استفادۀ نابجا از این مثل است. یعنی بهجایآنکه معشوق را بستاید، او را هجو کرده است. مگر آنکه نیت اصلیاش همین بوده که با وجود سه مصراع دیگر، آن نیت را در نمییابیم.
●●
"چهار خطی"
https://telegram.me/Xatt4
Telegram
چهار خطی
رباعی فارسی، به روایت: سید علی میرافضلی
(این صفحه روز پنجشنبه نوزدهم آذر هزار و سیصد و نود و چهار شمسی راهاندازی شده است.)
(این صفحه روز پنجشنبه نوزدهم آذر هزار و سیصد و نود و چهار شمسی راهاندازی شده است.)
▫️یادداشت دوست فاضل آقای منوچهر فروزنده فرد:
در رباعی نخست آیا قافیۀ مصراع دوم «نوروزی» (= عیدی؛ قس. «عیدی و نوروزی» در غزل مشهور حافظ) نیست؟ به هر حال نوعی تکرار قافیه داریم: یا دو «نوروزی» یا دو «روزی». اما با خوانش «نوروزی» به نظر میرسد تکرار قافیه قابلتوجیه است چون اندکی اختلاف معنی وجود دارد: «نوروزی» اول ظاهرا صفت «عادت» است (اگر این نظر را نپذیریم باید «نوروزی» را همان «عیدی» بگیریم، نه روبوسی) و «نوروزی» دوم اسم. ضمنا «بوسهایم نو» به لحاظ نحوی خالی از تسامح نیست و اگر شاعر میخواست چنین معنایی را برساند میتوانست بگوید «بوسهای نوام/ نُوَم». تا نظر استاد میرافضلی و دیگر دوستان دانشور چه باشد.
"چهار خطی"
https://telegram.me/Xatt4
در رباعی نخست آیا قافیۀ مصراع دوم «نوروزی» (= عیدی؛ قس. «عیدی و نوروزی» در غزل مشهور حافظ) نیست؟ به هر حال نوعی تکرار قافیه داریم: یا دو «نوروزی» یا دو «روزی». اما با خوانش «نوروزی» به نظر میرسد تکرار قافیه قابلتوجیه است چون اندکی اختلاف معنی وجود دارد: «نوروزی» اول ظاهرا صفت «عادت» است (اگر این نظر را نپذیریم باید «نوروزی» را همان «عیدی» بگیریم، نه روبوسی) و «نوروزی» دوم اسم. ضمنا «بوسهایم نو» به لحاظ نحوی خالی از تسامح نیست و اگر شاعر میخواست چنین معنایی را برساند میتوانست بگوید «بوسهای نوام/ نُوَم». تا نظر استاد میرافضلی و دیگر دوستان دانشور چه باشد.
"چهار خطی"
https://telegram.me/Xatt4
Telegram
چهار خطی
رباعی فارسی، به روایت: سید علی میرافضلی
(این صفحه روز پنجشنبه نوزدهم آذر هزار و سیصد و نود و چهار شمسی راهاندازی شده است.)
(این صفحه روز پنجشنبه نوزدهم آذر هزار و سیصد و نود و چهار شمسی راهاندازی شده است.)
▫️یادداشت دوست فاضل آقای میلاد عظیمی
عادت نوروزی ظاهراً با توجه به بیت خاقانی به این رسم کهن ایرانی اشاره دارد:
"عادت" بود که "هدیه نوروزی" آورند
آزادگان به خدمت بانو و شهریار
پس معنای مصرع اول با توجه به بیت خاقانی چنین می شود که در مرام معشوق عادت نوروزی نیست و من نمی توانم به حضورش بار یابم و او را ببینم و برایش هدیه ببرم.
روزفروشده هم به معنی بدبخت و مفلوک و بیچاره در شعر خاقانی آمده است:
ای روزتان فروشده حق است اگر چو شب...
معنای بیت دوم هم به نظرم این است : من از نوروز کیانی- که مبارک و خجسته است- بدبخت و دلشکسته هستم چون از یار بوسه ای هم به من "نوروزی" و عیدی نرسیده است. نوروزی به این معنا در شعر خاقانی هست و در لغتنامه دهخدا هم آمده:
پیش ملک زاقبال نو، نوروزی آرد سال نو
گیرد ز دولت فال نو صد سال ازاینسان باد هم ( صدسال به این سالها!)
و
کآسمان پیش شه به نوروزی
در جل زر کشید ادهم صبح
اگر عادت نوروزی را با عنایت به بیت خاقانی معنا کنیم طبعا از خاطر نخواهیم برد که بزرگان در نوروز هم عیدی می گرفتند و هم عیدی می دادند.
راست گویی خسرو عادل جلال ملت است
داده اندر جشن نوروزی صلتهای گران (مختاری)
"چهار خطی"
https://telegram.me/Xatt4
عادت نوروزی ظاهراً با توجه به بیت خاقانی به این رسم کهن ایرانی اشاره دارد:
"عادت" بود که "هدیه نوروزی" آورند
آزادگان به خدمت بانو و شهریار
پس معنای مصرع اول با توجه به بیت خاقانی چنین می شود که در مرام معشوق عادت نوروزی نیست و من نمی توانم به حضورش بار یابم و او را ببینم و برایش هدیه ببرم.
روزفروشده هم به معنی بدبخت و مفلوک و بیچاره در شعر خاقانی آمده است:
ای روزتان فروشده حق است اگر چو شب...
معنای بیت دوم هم به نظرم این است : من از نوروز کیانی- که مبارک و خجسته است- بدبخت و دلشکسته هستم چون از یار بوسه ای هم به من "نوروزی" و عیدی نرسیده است. نوروزی به این معنا در شعر خاقانی هست و در لغتنامه دهخدا هم آمده:
پیش ملک زاقبال نو، نوروزی آرد سال نو
گیرد ز دولت فال نو صد سال ازاینسان باد هم ( صدسال به این سالها!)
و
کآسمان پیش شه به نوروزی
در جل زر کشید ادهم صبح
اگر عادت نوروزی را با عنایت به بیت خاقانی معنا کنیم طبعا از خاطر نخواهیم برد که بزرگان در نوروز هم عیدی می گرفتند و هم عیدی می دادند.
راست گویی خسرو عادل جلال ملت است
داده اندر جشن نوروزی صلتهای گران (مختاری)
"چهار خطی"
https://telegram.me/Xatt4
Telegram
چهار خطی
رباعی فارسی، به روایت: سید علی میرافضلی
(این صفحه روز پنجشنبه نوزدهم آذر هزار و سیصد و نود و چهار شمسی راهاندازی شده است.)
(این صفحه روز پنجشنبه نوزدهم آذر هزار و سیصد و نود و چهار شمسی راهاندازی شده است.)
▫️یادداشت دوست فاضل آقای محمدرضا ترکی
یک نکته در بارۀ اصطلاح نوروزی. گمان می کنم حضرت عالی معنی کنایی نوروزی را در بیت اثیر لحاظ فرموده اید. به نظر بنده این طور می رسد که نوروزی هدیه ای بوده که مرسوم بوده به مناسبت نوروز به محضر شاهان و بزرگان تقدیم کنند. اساسا نوروز در گذشتۀ دور جشن خسروان بوده و هدایای رعیت در این مناسبت شاید بخشی از خراج سالانه محسوب می شده است. چنان که در این بیت صراحتا از خراج عیدی سخن گفته شده است:
زین پس خراج عیدی و نوروزی آورند
از بیضهٔ عراق و ز بیضای عسکرش.
خاقانی بارها این اصطلاح را به همین معنی به کار برده است:
به حکم هدیهٔ نوروزی آسمان هر سال
تبرک از شرف آوردی آستانش را
..
پیش ملک ز اقبال نو، نوروزی آرد سال نو
گیرد ز دولت فال نو صد سال ازینسان باد هم
از این بیت فهمیده می شود این هدیۀ اجباری شامل اسب هم بوده است:
که آسمان پیش شه به نوروزی
در جل زر کشید ادهم صبح
خاقانی قصیده ای را که به مناسبت نوروز سروده بهترین نوروزی به درگاه ممدوح شمرده:
بهترین نوروزی درگاه را
تحفه این ابیات غرا دیده ام
این هدیه شامل شهبانوی مملکت هم می شده و آزادگان یعنی اعیان مملکت آن را تقدیم می کرده اند:
عادت بود که هدیهٔ نوروزی آورند
آزادگان به خدمت بانو ز هر دیار.
"چهار خطی"
https://telegram.me/Xatt4
یک نکته در بارۀ اصطلاح نوروزی. گمان می کنم حضرت عالی معنی کنایی نوروزی را در بیت اثیر لحاظ فرموده اید. به نظر بنده این طور می رسد که نوروزی هدیه ای بوده که مرسوم بوده به مناسبت نوروز به محضر شاهان و بزرگان تقدیم کنند. اساسا نوروز در گذشتۀ دور جشن خسروان بوده و هدایای رعیت در این مناسبت شاید بخشی از خراج سالانه محسوب می شده است. چنان که در این بیت صراحتا از خراج عیدی سخن گفته شده است:
زین پس خراج عیدی و نوروزی آورند
از بیضهٔ عراق و ز بیضای عسکرش.
خاقانی بارها این اصطلاح را به همین معنی به کار برده است:
به حکم هدیهٔ نوروزی آسمان هر سال
تبرک از شرف آوردی آستانش را
..
پیش ملک ز اقبال نو، نوروزی آرد سال نو
گیرد ز دولت فال نو صد سال ازینسان باد هم
از این بیت فهمیده می شود این هدیۀ اجباری شامل اسب هم بوده است:
که آسمان پیش شه به نوروزی
در جل زر کشید ادهم صبح
خاقانی قصیده ای را که به مناسبت نوروز سروده بهترین نوروزی به درگاه ممدوح شمرده:
بهترین نوروزی درگاه را
تحفه این ابیات غرا دیده ام
این هدیه شامل شهبانوی مملکت هم می شده و آزادگان یعنی اعیان مملکت آن را تقدیم می کرده اند:
عادت بود که هدیهٔ نوروزی آورند
آزادگان به خدمت بانو ز هر دیار.
"چهار خطی"
https://telegram.me/Xatt4
Telegram
چهار خطی
رباعی فارسی، به روایت: سید علی میرافضلی
(این صفحه روز پنجشنبه نوزدهم آذر هزار و سیصد و نود و چهار شمسی راهاندازی شده است.)
(این صفحه روز پنجشنبه نوزدهم آذر هزار و سیصد و نود و چهار شمسی راهاندازی شده است.)
Forwarded from حرفهايى براى نگفتن
در آینه
( انسان در نهایت، شبیه رؤیاهایش می شود. / آلبرت انیشتین)
امروزت، آيينه ی فردای خودت
یک آینه بنشین به تماشای خودت
عمرت با " رؤیای رهایی " سر شد
اما نشدی شبیه رؤیای خودت!
محمد رضا روزبه
@Mohammadrezarouzbeh
( انسان در نهایت، شبیه رؤیاهایش می شود. / آلبرت انیشتین)
امروزت، آيينه ی فردای خودت
یک آینه بنشین به تماشای خودت
عمرت با " رؤیای رهایی " سر شد
اما نشدی شبیه رؤیای خودت!
محمد رضا روزبه
@Mohammadrezarouzbeh
Forwarded from اوراق پریشان-رضا ضیاء
اوحد الدین کرمانی و حسودانِ علّاف !
عیسی به فلک رسید، خر خشم گرفت/ داود زبور خواند، کر خشم گرفت.
از بیشه به بازار بیامد شیری/ موشی به دکانِ پیله ور خشم گرفت!
(اوحد الدین کرمانی، شاعران قدیم کرمان، ص 151 )
پیداست که از قدیم الایام این عادت در بین هموطنان ما بوده که وقتی کسی کاری می کرده، عدهای کنارِ گود نشین، شاکی می شدهاند. یکی از نویسندگانِ عرب، کتابش را به کسانی تقدیم کرده که «خودشان کاری نمی کنند و از کار کردنِ دیگران هم خشمگین می شوند».
البته توضیحِ واضحات است اگر بگویم گُزیده کار بودن و وسواس علمی داشتن هزار بار به «اسهالِ قلمی و یبوست فکری» (به قول هدایت) ترجیح دارد.
(چاپ شده در بخارا و اعتماد)
https://t.me/oragheparishan
عیسی به فلک رسید، خر خشم گرفت/ داود زبور خواند، کر خشم گرفت.
از بیشه به بازار بیامد شیری/ موشی به دکانِ پیله ور خشم گرفت!
(اوحد الدین کرمانی، شاعران قدیم کرمان، ص 151 )
پیداست که از قدیم الایام این عادت در بین هموطنان ما بوده که وقتی کسی کاری می کرده، عدهای کنارِ گود نشین، شاکی می شدهاند. یکی از نویسندگانِ عرب، کتابش را به کسانی تقدیم کرده که «خودشان کاری نمی کنند و از کار کردنِ دیگران هم خشمگین می شوند».
البته توضیحِ واضحات است اگر بگویم گُزیده کار بودن و وسواس علمی داشتن هزار بار به «اسهالِ قلمی و یبوست فکری» (به قول هدایت) ترجیح دارد.
(چاپ شده در بخارا و اعتماد)
https://t.me/oragheparishan
Telegram
اوراق پریشان-رضا ضیاء
ارتباط
@mohamadrezazia
کانال حافظ خوانی:
https://t.me/hafezxany
اینستاگرام:
https://instagram.com/m_reza_zia?igshid=1u70mkwsxl982
@mohamadrezazia
کانال حافظ خوانی:
https://t.me/hafezxany
اینستاگرام:
https://instagram.com/m_reza_zia?igshid=1u70mkwsxl982
کدام باد آوردت؟
امشب بر من زمانه شاد آوردت
حورا وش و مشتری نهاد آوردت
امید نبُد مرا که آیی به برم
ای آتش رخ! کدام باد آوردت؟
مجیر بیلقانی
درگذشتۀ ۵۸۹ ق.
●
بیدادگرا، که سوی داد آوردت؟
ای شادی بخت من که شاد آوردت
آن چیست کز این غریب یاد آوردت؟
ناگاه چنین، کدام باد آوردت؟
اثیر اخسیکتی
درگذشتۀ ۶۰۹ ق.
●
زین یار فراموش که یاد آوردت؟
وز جور، که بر طریق داد آوردت؟
نزد من خاکسار آتشکده دل
ای آب روان! کدام باد آوردت؟
ناشناس
سدۀ هفتم ق.
●
اصطلاح مثلی «کدام باد آوردت» از اصطلاحات فراموش شدۀ فارسی است. دهخدا، بر مبنای رباعی مجیر، مدخل «کدام باد شما را به اینجا آورد؟» را در کتاب خود به ثبت رسانده که بر اساس روش کار آن مرحوم، حدس میزنم که ساختۀ خودش باشد و در کتابهای مثل قدیم ذکری از آن نیست. آن مرحوم آن را معادل تعبیر «آفتاب از کدام طرف در آمده است» گرفته است. دیگر مثلنگاران معاصر، مثل امیرقلی امینی، انوری و ذوالفقاری هم به تبع دهخدا، عبارت منثور را نقل کرده و عبارت «چه عجب شد که یاد ما کردی!» و «باد آمده است و گل آورده» را نیز از معادلهای آن دانستهاند. اما استاد بهمنیار و شاملو آن را در کتابهای خود نیاوردهاند.
●
اصصلاح «باد آورده» به معنی دستآورد غیر منتظره، نزدیک به اصطلاح مذکور است.
●
در دیوان چاپی مجیر، ردیف رباعی، «آورده است» ضبط شده که هم به اعتبار نسخهبدلها و هم ضبط رباعی در نزهة المجالس و دو رباعی مشابه، نادرستی آن آشکار است.
●
فهرست منابع:
دیوان مجیر بیلقانی، ۳۸۹؛ جُنگ رباعی، ۲۱۷؛ نزهة المجالس، ۴۹۳؛ امثال و حکم، ج ۳، ۱۱۹۶؛ فرهنگ عوام، ۴۴۸؛ فرهنگ امثال سخن، ج ۲، ۸۷۴؛ فرهنگ بزرگ ضربالمثلهای فارسی، ج ۲، ۱۴۱۸
●●
"چهار خطی"
https://telegram.me/Xatt4
امشب بر من زمانه شاد آوردت
حورا وش و مشتری نهاد آوردت
امید نبُد مرا که آیی به برم
ای آتش رخ! کدام باد آوردت؟
مجیر بیلقانی
درگذشتۀ ۵۸۹ ق.
●
بیدادگرا، که سوی داد آوردت؟
ای شادی بخت من که شاد آوردت
آن چیست کز این غریب یاد آوردت؟
ناگاه چنین، کدام باد آوردت؟
اثیر اخسیکتی
درگذشتۀ ۶۰۹ ق.
●
زین یار فراموش که یاد آوردت؟
وز جور، که بر طریق داد آوردت؟
نزد من خاکسار آتشکده دل
ای آب روان! کدام باد آوردت؟
ناشناس
سدۀ هفتم ق.
●
اصطلاح مثلی «کدام باد آوردت» از اصطلاحات فراموش شدۀ فارسی است. دهخدا، بر مبنای رباعی مجیر، مدخل «کدام باد شما را به اینجا آورد؟» را در کتاب خود به ثبت رسانده که بر اساس روش کار آن مرحوم، حدس میزنم که ساختۀ خودش باشد و در کتابهای مثل قدیم ذکری از آن نیست. آن مرحوم آن را معادل تعبیر «آفتاب از کدام طرف در آمده است» گرفته است. دیگر مثلنگاران معاصر، مثل امیرقلی امینی، انوری و ذوالفقاری هم به تبع دهخدا، عبارت منثور را نقل کرده و عبارت «چه عجب شد که یاد ما کردی!» و «باد آمده است و گل آورده» را نیز از معادلهای آن دانستهاند. اما استاد بهمنیار و شاملو آن را در کتابهای خود نیاوردهاند.
●
اصصلاح «باد آورده» به معنی دستآورد غیر منتظره، نزدیک به اصطلاح مذکور است.
●
در دیوان چاپی مجیر، ردیف رباعی، «آورده است» ضبط شده که هم به اعتبار نسخهبدلها و هم ضبط رباعی در نزهة المجالس و دو رباعی مشابه، نادرستی آن آشکار است.
●
فهرست منابع:
دیوان مجیر بیلقانی، ۳۸۹؛ جُنگ رباعی، ۲۱۷؛ نزهة المجالس، ۴۹۳؛ امثال و حکم، ج ۳، ۱۱۹۶؛ فرهنگ عوام، ۴۴۸؛ فرهنگ امثال سخن، ج ۲، ۸۷۴؛ فرهنگ بزرگ ضربالمثلهای فارسی، ج ۲، ۱۴۱۸
●●
"چهار خطی"
https://telegram.me/Xatt4
Telegram
چهار خطی
رباعی فارسی، به روایت: سید علی میرافضلی
(این صفحه روز پنجشنبه نوزدهم آذر هزار و سیصد و نود و چهار شمسی راهاندازی شده است.)
(این صفحه روز پنجشنبه نوزدهم آذر هزار و سیصد و نود و چهار شمسی راهاندازی شده است.)
دور از تو!
ای چشم جهانبین مرا نور از تو
ایام مرا ساخته مهجور از تو
دوریّ تو کرده است بیمار مرا
نزدیک به مُردن شدهام، دور از تو!
فارغی شیرازی
سدۀ دهم ق.
●
ای در سر شوریدۀ من شور از تو
وی چشم جهانبین مرا نور از تو
مانند چراغ صبح، ای جان جهان
نزدیک به مُردن شدهام، دور از تو!
میرزا مهدی مستوفی
درگذشتۀ ۱۱۲۰ ق.
●
در مورد این دو رباعی، چند نکته قابل ذکر است:
عبارت ایهام آمیز «دور از تو»، هم به معنی «در فراق تو» است و هم به معنی «بلا نسبت تو». این تعبیر، در شعر فارسی پیشینۀ زیادی دارد و وجه ایهامی آن، تقریباً در همۀ نمونههای پیشین دیده میشود. تا آنجا که میتوان گفت ایهام در ذات این عبارت است و کشف شاعرانۀ مهمی تلقی نمیشود.
اتفاقاً در تاریخ رباعی فارسی چندین رباعی با این ردیف و قافیه هست که در آنها، «دور از تو» با همین وجه ایهامی را دارد. خاقانی گوید:
ای راحت سینه، سینه رنجور از تو
وی قبلۀ دیده، دیده مهجور از تو
با دشمن من ساختهای، دور از من
در دوری تو سوختهام، دور از تو!
محمد بن بدر جاجرمی در فصل چهارم باب بیست و هشتم مونس الاحرار که به رباعیات پدرش محمد جاجرمی در «صناعات» اختصاص دارد، این رباعی را در صنعت ایهام نقل کرده است:
ای یافته ماه و مشتری نور از تو
در خون غرق است این دل مهجور از تو
تا دور شدی بناگه از نزدیکم
نزدیک به درد دل شدم دور از تو!
رباعی بدر جاجرمی، احتمالاً منبع الهام فارغی شیرازی و میرزا مهدی مستوفی بوده است. آنچه جاجرمی به عبارت «دور از تو» افزوده، رابطۀ تضاد است که بین نزدیک و دور برقرار کرده است. با این حال، مصراع «نزدیک به مُردن شدهام دور از تو»، حس و حال بهتر و گوشنوازی بیشتری دارد. مُردن به نسبت درد دل، قدرت بیشتری برای جلب نظر و حس همراهی مخاطب دارد.
با اینکه رباعی بدر جاجرمی، نسبت نزدیکی به رباعی فارغی شیرازی دارد، ولی من میپندارم که بیتی از حسن دهلوی که در یکی از غزلیات او آمده، منبع اصلی رباعیات مورد نظر ماست:
نزدیک به مُردن شدهام ای حسن امروز
دور از تو، چو از صورت زیبای تو دورم.
حسن دهلوی، صنعت ایهام و آرایۀ تضاد نزدیک و دور را، با هم به کار گرفته است.
●
میر فارغی شیرازی، برادر شاه فتح الله شیرازی (درگذشتۀ ۹۹۷ ق) و از مسافران هند است. وی چندی در دربار جلالالدین اکبر بود و یکی دو نوبت به هند رفت و در آگره درگذشت و همانجا او را دفن کردند. وی شاعر مهمی در تاریخ شعر فارسی نیست. میرزا محمد مهدی، فرزند محمد شفیع حسینی، در دورۀ صفوی مستوفی موقوفات بود و با حزین لاهیجی دوستی داشت و در سال ۱۱۲۰ ق در اصفهان در گذشت. او نیز در شمار هزاران شاعر گمنام زبان فارسی است.
میرزا مهدی، در رباعی خود، دو مصراع را به تمامی از فارغی شیرازی وام ستانده است. ممکن است این وامستانی، ناخودآگاه صورت گرفته باشد و حتی وام ستانی هم نباشد. بلکه، از زمینۀ مشترک قافیه و ردیف، نشأت گرفته باشد. شاعران متوسط، معمولاً وقتی با قافیه و ردیف معهود در سنت شعری شعر میگویند، نمیتوانند ذهنشان را از آن سنت رهایی دهند و بدون مطالعۀ شعرهای پدید آمده در این سنت هم، شعر تکراری از آنها سر میزند. ما معمولاً در اولین برخورد با چنین شعرهایی، حکم بر سرقت ادبی میدهیم یا در حالت خوشبینی، آن را تضمین به شمار میآوریم. مشابهت چنین شعرهایی، و پدید آمدن مصراعهای یکسان، گاهی ناشی از ردیف و قافیه مشابه و فضای یکنواخت و غلبۀ روابط کلیشهای حاکم بر این شعرهاست. شواهد متعددی از این مسئله وجود دارد که در یادداشتهای قبلی این کانال به آن اشاره شده است.
●
منابع:
کاروان هند، ج ۲، ۹۸۰ – ۹۸۲؛ تذکرة المعاصرین، ۱۴۷ – ۱۴۸؛ دیوان خاقانی، ۷۳۳؛ مونس الاحرار، ج ۲، ۱۱۴۰؛ دیوان حسن دهلوی، ۲۵۷
●●
"چهار خطی"
https://telegram.me/Xatt4
ای چشم جهانبین مرا نور از تو
ایام مرا ساخته مهجور از تو
دوریّ تو کرده است بیمار مرا
نزدیک به مُردن شدهام، دور از تو!
فارغی شیرازی
سدۀ دهم ق.
●
ای در سر شوریدۀ من شور از تو
وی چشم جهانبین مرا نور از تو
مانند چراغ صبح، ای جان جهان
نزدیک به مُردن شدهام، دور از تو!
میرزا مهدی مستوفی
درگذشتۀ ۱۱۲۰ ق.
●
در مورد این دو رباعی، چند نکته قابل ذکر است:
عبارت ایهام آمیز «دور از تو»، هم به معنی «در فراق تو» است و هم به معنی «بلا نسبت تو». این تعبیر، در شعر فارسی پیشینۀ زیادی دارد و وجه ایهامی آن، تقریباً در همۀ نمونههای پیشین دیده میشود. تا آنجا که میتوان گفت ایهام در ذات این عبارت است و کشف شاعرانۀ مهمی تلقی نمیشود.
اتفاقاً در تاریخ رباعی فارسی چندین رباعی با این ردیف و قافیه هست که در آنها، «دور از تو» با همین وجه ایهامی را دارد. خاقانی گوید:
ای راحت سینه، سینه رنجور از تو
وی قبلۀ دیده، دیده مهجور از تو
با دشمن من ساختهای، دور از من
در دوری تو سوختهام، دور از تو!
محمد بن بدر جاجرمی در فصل چهارم باب بیست و هشتم مونس الاحرار که به رباعیات پدرش محمد جاجرمی در «صناعات» اختصاص دارد، این رباعی را در صنعت ایهام نقل کرده است:
ای یافته ماه و مشتری نور از تو
در خون غرق است این دل مهجور از تو
تا دور شدی بناگه از نزدیکم
نزدیک به درد دل شدم دور از تو!
رباعی بدر جاجرمی، احتمالاً منبع الهام فارغی شیرازی و میرزا مهدی مستوفی بوده است. آنچه جاجرمی به عبارت «دور از تو» افزوده، رابطۀ تضاد است که بین نزدیک و دور برقرار کرده است. با این حال، مصراع «نزدیک به مُردن شدهام دور از تو»، حس و حال بهتر و گوشنوازی بیشتری دارد. مُردن به نسبت درد دل، قدرت بیشتری برای جلب نظر و حس همراهی مخاطب دارد.
با اینکه رباعی بدر جاجرمی، نسبت نزدیکی به رباعی فارغی شیرازی دارد، ولی من میپندارم که بیتی از حسن دهلوی که در یکی از غزلیات او آمده، منبع اصلی رباعیات مورد نظر ماست:
نزدیک به مُردن شدهام ای حسن امروز
دور از تو، چو از صورت زیبای تو دورم.
حسن دهلوی، صنعت ایهام و آرایۀ تضاد نزدیک و دور را، با هم به کار گرفته است.
●
میر فارغی شیرازی، برادر شاه فتح الله شیرازی (درگذشتۀ ۹۹۷ ق) و از مسافران هند است. وی چندی در دربار جلالالدین اکبر بود و یکی دو نوبت به هند رفت و در آگره درگذشت و همانجا او را دفن کردند. وی شاعر مهمی در تاریخ شعر فارسی نیست. میرزا محمد مهدی، فرزند محمد شفیع حسینی، در دورۀ صفوی مستوفی موقوفات بود و با حزین لاهیجی دوستی داشت و در سال ۱۱۲۰ ق در اصفهان در گذشت. او نیز در شمار هزاران شاعر گمنام زبان فارسی است.
میرزا مهدی، در رباعی خود، دو مصراع را به تمامی از فارغی شیرازی وام ستانده است. ممکن است این وامستانی، ناخودآگاه صورت گرفته باشد و حتی وام ستانی هم نباشد. بلکه، از زمینۀ مشترک قافیه و ردیف، نشأت گرفته باشد. شاعران متوسط، معمولاً وقتی با قافیه و ردیف معهود در سنت شعری شعر میگویند، نمیتوانند ذهنشان را از آن سنت رهایی دهند و بدون مطالعۀ شعرهای پدید آمده در این سنت هم، شعر تکراری از آنها سر میزند. ما معمولاً در اولین برخورد با چنین شعرهایی، حکم بر سرقت ادبی میدهیم یا در حالت خوشبینی، آن را تضمین به شمار میآوریم. مشابهت چنین شعرهایی، و پدید آمدن مصراعهای یکسان، گاهی ناشی از ردیف و قافیه مشابه و فضای یکنواخت و غلبۀ روابط کلیشهای حاکم بر این شعرهاست. شواهد متعددی از این مسئله وجود دارد که در یادداشتهای قبلی این کانال به آن اشاره شده است.
●
منابع:
کاروان هند، ج ۲، ۹۸۰ – ۹۸۲؛ تذکرة المعاصرین، ۱۴۷ – ۱۴۸؛ دیوان خاقانی، ۷۳۳؛ مونس الاحرار، ج ۲، ۱۱۴۰؛ دیوان حسن دهلوی، ۲۵۷
●●
"چهار خطی"
https://telegram.me/Xatt4
Telegram
چهار خطی
رباعی فارسی، به روایت: سید علی میرافضلی
(این صفحه روز پنجشنبه نوزدهم آذر هزار و سیصد و نود و چهار شمسی راهاندازی شده است.)
(این صفحه روز پنجشنبه نوزدهم آذر هزار و سیصد و نود و چهار شمسی راهاندازی شده است.)
Forwarded from چهار خطی
استوای توحید: 42 رباعی در ستایش پیامبر اسلام (ص)
بخش نخست
●
چهل و دو رباعیی كه در اینجا گرد آمده، برگرفته از مجموعه رباعیات جواهر الخیال است كه در اوایل قرن دوازدهم هجری در 21 باب سامان یافته است. جواهر الخیال دربردارندۀ حدود 3600 رباعی از حدود 350 شاعر است. اغلب این شعرا در سدههای دهم تا دوازدهم هجری میزیستهاند.
باب ششم جواهر الخیال در ذكر رباعیاتی است كه در مدح و منقبت و مرثیت پیامبر اسلام (ص) و امیر المؤمنین و ائمۀ اطهار (ع) سروده شده و دارای 17 فصل است. فصل نخست، به رباعیاتی اختصاص دارد كه «در شأن پیغمبر صلّی الله علیه و آله گفته شده» است. همگی این رباعیات سرودۀ شاعران عصر صفوی است و آیینۀ تمام نمایی از اعتقادات و اندیشههای مذهبی شاعران این دوره است. رایجترین مضمونی كه در این رباعیات دیده میشود و دغدغۀ اصلی ذهن و ضمیر شاعران این عصر بوده است، مسئلۀ سایه نداشتن پیامبر است. یعنی از آن همه فضایل بیشمار پیامبر اسلام (ص)، این معجزه که در تفسیر و توضیحش هم میان علما اختلاف هست، بیشتر مورد توجه قرار گرفته است! اغلب این رباعیات، عیار ادبی ناچیزی دارند و به خوبی، سلیقۀ ادبای آن دوره را بازتاب میدهد.
●
ظهوری ترشیزی
یارب! ز عدم برون كشیدی همه را
محتاج به فضل خویش دیدی همه را
كار همه را طفیلِ خود خواهد ساخت
آن كس كه طفیلش آفریدی همه را.
محمد صادق پیشنماز
سر خیل رُسُل كه خواجۀ هر دو سراست
دانی ز چه رو ز سایۀ خویش جداست؟
آن كس كه ز نور حق بُوَد تخمیرش
بر قامت او جامۀ ظل ناید راست.
میرزا عبدالله منشی
احمد كه ز عرش، بارگاهش پیداست
فتح و ظفر از گَردِ سپاهش پیداست
از شرع وی است قدر و شأنش ظاهر
آبادی هر شهر ز راهـش پیداست!
ابراهیم ادهم همدانی
ای گشته ز صهبای رسالت سرمست
وی قرص مَهَت شكسته از مُعجز دست
تا گشت زرِ مِهر نبوّت رایج
پول مَه از انگشت جلال تو شكست.
فیاض لاهیجی
چون در شب معراج نبی همّت بست
بگسست ز نیستی، به هستی پیوست
او سایۀ ایزد است و این است عجب
كین سایه به آفتاب همدوش نشست.
علینقی كمرهای
آنكس كه زبان رمز آموخته است
پیش خردش چو شمع افروخته است
كاُستاد ازل، جامۀ فردِ احدی
بر قامت میم احمدی دوخته است.
میر محمد باقر داماد
ای ختم رُسُل! دو كون پیرایۀ تست
افلاك، یكی منبرِ نُه پایۀ تست
گر شخص ترا سایه نباشد چه عجب
تو نوری و آفتاب هم سایۀ تست.
نصیر عتیقی ترشیزی
پیغمبر ما كه صاحب معراج است
بر فرق پیمبران دیگر تاج است
زُو بود وجود همه و آخر بود
دریا زیر است و بر زَبَر امواج است.
عرفی شیرازی
شاها! جودِ تو قُلزم موّاج است
درویشِ درت، سكندرِ بی تاج است
منسوب به عالم زوال تو بود
آرامگَهی كه نام او معراج است.
نادر تبریزی
آنی كه مسیحات ز بیماران است
صد یوسف مصرت از خریداران است
در دستِ تو خاتمی كه جبریل آورد
انگشترِ زنهارِ گنـهكاران است.
دولتیار سلطان ایلچی
گفتم حُلی عرش ز پیرایۀ كیست
كُرسی را این بلندی از پایۀ كیست؟
ز آنكس كه نداشت سایه گفتا، گفتم:
ای بیخبر! آفتاب پس سایۀ كیست؟
لطفعلی نیشابوری
كوی تو و كعبه، بی گمان هر دو یكی است
در دیدۀ عشق، این وآن هر دو یكی است
این كعبۀ دل باشد و آن كعبۀ جان
در عالم معنی، دل و جان هر دو یكی است.
شهود یزدی
احمد كه چو او دو كَوْن سرمایه نداشت
با رفعت او، سپهر هم پایه نداشت
چون بر خط استوای توحید رسید
در ظهر ظهور، ازین جهت سایه نداشت.
ایضاً له
آن ختم رُسُل كه منبع دید آمد
سر كردۀ انبیا به تجرید آمد
در ظهر ظهور، مِهرِ او سایه نداشت
چون بر وسطُ السّماء توحید آمد.
مؤمن یزدی
احمد كه شَهِ سریرِ افلاك آمد
جانی است كز آلایش تن پاك آمد
یك حرف ز مجموعۀ قدر و شرفش
«لَوْلاكَ لَما خَلَقتُ الافلاك» آمد.
...
روحُ اللّهی كز دَمِ جبریل آمد
با بیّنه و كتابِ انجیل آمد؛
چون قاصد مژدۀ محمّد گردید
موقوفِ پدر نشد، به تعجیل آمد!
خادم اصفهانی
احمد كه به نور، اوّل خلقت بود
از بهرِ چه بعدِ انبیا جلوه نمود؟
آری آری، علّتِ غائیه بُوَد
در رتبه مقدّم و، مؤخّر به وجود.
]ولی دشت بیاضی[
اُمّی لقبی كز انبیا اَعْلَم بود
احمد نامی كه سرورِ عالم بود
زآن سایه به او نبود همراه ـ كه بود
مَحْرَم جایی كه سایه نامَحْرَم بود.
●
منبع:
جواهر الخیال، میر محمد صالح رضوی
دستنویس ش 4518 كتابخانۀ آستان قدس رضوی
سدۀ 12 ق.
●●
"چهار خطی"
https://telegram.me/Xatt4
بخش نخست
●
چهل و دو رباعیی كه در اینجا گرد آمده، برگرفته از مجموعه رباعیات جواهر الخیال است كه در اوایل قرن دوازدهم هجری در 21 باب سامان یافته است. جواهر الخیال دربردارندۀ حدود 3600 رباعی از حدود 350 شاعر است. اغلب این شعرا در سدههای دهم تا دوازدهم هجری میزیستهاند.
باب ششم جواهر الخیال در ذكر رباعیاتی است كه در مدح و منقبت و مرثیت پیامبر اسلام (ص) و امیر المؤمنین و ائمۀ اطهار (ع) سروده شده و دارای 17 فصل است. فصل نخست، به رباعیاتی اختصاص دارد كه «در شأن پیغمبر صلّی الله علیه و آله گفته شده» است. همگی این رباعیات سرودۀ شاعران عصر صفوی است و آیینۀ تمام نمایی از اعتقادات و اندیشههای مذهبی شاعران این دوره است. رایجترین مضمونی كه در این رباعیات دیده میشود و دغدغۀ اصلی ذهن و ضمیر شاعران این عصر بوده است، مسئلۀ سایه نداشتن پیامبر است. یعنی از آن همه فضایل بیشمار پیامبر اسلام (ص)، این معجزه که در تفسیر و توضیحش هم میان علما اختلاف هست، بیشتر مورد توجه قرار گرفته است! اغلب این رباعیات، عیار ادبی ناچیزی دارند و به خوبی، سلیقۀ ادبای آن دوره را بازتاب میدهد.
●
ظهوری ترشیزی
یارب! ز عدم برون كشیدی همه را
محتاج به فضل خویش دیدی همه را
كار همه را طفیلِ خود خواهد ساخت
آن كس كه طفیلش آفریدی همه را.
محمد صادق پیشنماز
سر خیل رُسُل كه خواجۀ هر دو سراست
دانی ز چه رو ز سایۀ خویش جداست؟
آن كس كه ز نور حق بُوَد تخمیرش
بر قامت او جامۀ ظل ناید راست.
میرزا عبدالله منشی
احمد كه ز عرش، بارگاهش پیداست
فتح و ظفر از گَردِ سپاهش پیداست
از شرع وی است قدر و شأنش ظاهر
آبادی هر شهر ز راهـش پیداست!
ابراهیم ادهم همدانی
ای گشته ز صهبای رسالت سرمست
وی قرص مَهَت شكسته از مُعجز دست
تا گشت زرِ مِهر نبوّت رایج
پول مَه از انگشت جلال تو شكست.
فیاض لاهیجی
چون در شب معراج نبی همّت بست
بگسست ز نیستی، به هستی پیوست
او سایۀ ایزد است و این است عجب
كین سایه به آفتاب همدوش نشست.
علینقی كمرهای
آنكس كه زبان رمز آموخته است
پیش خردش چو شمع افروخته است
كاُستاد ازل، جامۀ فردِ احدی
بر قامت میم احمدی دوخته است.
میر محمد باقر داماد
ای ختم رُسُل! دو كون پیرایۀ تست
افلاك، یكی منبرِ نُه پایۀ تست
گر شخص ترا سایه نباشد چه عجب
تو نوری و آفتاب هم سایۀ تست.
نصیر عتیقی ترشیزی
پیغمبر ما كه صاحب معراج است
بر فرق پیمبران دیگر تاج است
زُو بود وجود همه و آخر بود
دریا زیر است و بر زَبَر امواج است.
عرفی شیرازی
شاها! جودِ تو قُلزم موّاج است
درویشِ درت، سكندرِ بی تاج است
منسوب به عالم زوال تو بود
آرامگَهی كه نام او معراج است.
نادر تبریزی
آنی كه مسیحات ز بیماران است
صد یوسف مصرت از خریداران است
در دستِ تو خاتمی كه جبریل آورد
انگشترِ زنهارِ گنـهكاران است.
دولتیار سلطان ایلچی
گفتم حُلی عرش ز پیرایۀ كیست
كُرسی را این بلندی از پایۀ كیست؟
ز آنكس كه نداشت سایه گفتا، گفتم:
ای بیخبر! آفتاب پس سایۀ كیست؟
لطفعلی نیشابوری
كوی تو و كعبه، بی گمان هر دو یكی است
در دیدۀ عشق، این وآن هر دو یكی است
این كعبۀ دل باشد و آن كعبۀ جان
در عالم معنی، دل و جان هر دو یكی است.
شهود یزدی
احمد كه چو او دو كَوْن سرمایه نداشت
با رفعت او، سپهر هم پایه نداشت
چون بر خط استوای توحید رسید
در ظهر ظهور، ازین جهت سایه نداشت.
ایضاً له
آن ختم رُسُل كه منبع دید آمد
سر كردۀ انبیا به تجرید آمد
در ظهر ظهور، مِهرِ او سایه نداشت
چون بر وسطُ السّماء توحید آمد.
مؤمن یزدی
احمد كه شَهِ سریرِ افلاك آمد
جانی است كز آلایش تن پاك آمد
یك حرف ز مجموعۀ قدر و شرفش
«لَوْلاكَ لَما خَلَقتُ الافلاك» آمد.
...
روحُ اللّهی كز دَمِ جبریل آمد
با بیّنه و كتابِ انجیل آمد؛
چون قاصد مژدۀ محمّد گردید
موقوفِ پدر نشد، به تعجیل آمد!
خادم اصفهانی
احمد كه به نور، اوّل خلقت بود
از بهرِ چه بعدِ انبیا جلوه نمود؟
آری آری، علّتِ غائیه بُوَد
در رتبه مقدّم و، مؤخّر به وجود.
]ولی دشت بیاضی[
اُمّی لقبی كز انبیا اَعْلَم بود
احمد نامی كه سرورِ عالم بود
زآن سایه به او نبود همراه ـ كه بود
مَحْرَم جایی كه سایه نامَحْرَم بود.
●
منبع:
جواهر الخیال، میر محمد صالح رضوی
دستنویس ش 4518 كتابخانۀ آستان قدس رضوی
سدۀ 12 ق.
●●
"چهار خطی"
https://telegram.me/Xatt4
Forwarded from چهار خطی
استوای توحید: 42 رباعی در ستایش پیامبر اسلام (ص)
بخش دوم
●
شاكرای طهرانی
احمد كه خمیر خلق را مایه بُوَد
برتر ز فلك به رتبه و پایه بُوَد
برهان بِِه ازین نیست به بیسایگیاش
كو نور حق است و نور، بی سایه بُوَد.
شهود یزدی
احمد كه به كفر جز ندامت ندهد
سرّ توحید جز به اُمّت ندهد
چون بر خط استوای وحدت باشد
بر سایۀ خویش، راهِ كثرت ندهد.
عرفی شیرازی
چون شاهِ رُسُل نشست بر منظر عرش
باز آمد و هِشت سایه در كشور عرش
این معجزۀ رفعتِ شأن است كه او
بر فرش رَوَد، سایه بُوَد بر سرِ عرش.
فیاض لاهیجی
آن شب كه رسول ما سفر كرد به عرش
سر از خَمِ نُه سپهر بر كرد به عرش
جبریل چگونه آمد از عرش به زیر؟
ذاتِ نبوی چنان گذر كرد به عرش.
ابراهیم حسین پیشنماز
پیغمبرِ ما، سرورِ بی كبر و صَلَف
ختم همه انبیاست از روی شرف
او خاتم انبیا و ، باشد در كار
آن خاتم را نگینی از دُرّ نجف.
شهود یزدی
احمد كه بُوَد شَهِ سریرِ لَوْلاك
با رفعتِ او قدر ندارد افلاك
رمزیاست گَرَش سایه نیفتد به زمین
یعنی مانند او نیفتاد به خاك.
فیاض لاهیجی
آن خاتم انبیا، نَبی مُرسَل
بر جمله مقدّم است در علم ازل
هر چند نتیجه هست آخر ز قیاس
در رتبه چو بنگرید باشد اوّل.
ظهوری ترشیزی
در روز حساب ایمن از هر خطریم
خوش طالع ما كه در شمار دگریم
از خاتمة بخیر خاطر جمع است
صد شكر كز آستان خیرُ البشریم.
ادایی یزدی
تا در جسد مدینه جسمت شده جان
اسم تو گرفته قاف تا قاف جهان
در لفظ مدینه بین كز اعجازِ تو چوُن
مَه شق شده و گرفته دین را به میان!
ناظم هروی
از درگهت ای رسولِ یثربْ مسكن
معـذورم اگر به یادم آمد رفتـن
نگذاشت مروّت كه ز گَردِ حرمت
عطری نرسانم به گریبان وطن.
طالب تبریزی
ای خُلق تو بر خَلق عیان از رهِ عین
موقوف شفاعت تو جُرمِ كونَین
آنجا كه شفاعت تو باشد، ترسم
از خُلق حَسَن بگذری از خون حسین.
بدیع نصرآبادی
دانی كه محمد آن شهنشاهِ یقین
رفت و آمد چگونه بر عرش برین؟
چون عكس بر آیینه، گذشت از افلاك
چون پرتو آفتاب، آمد به زمین.
فیاض لاهیجی
گر سایه نداشت همرَه آن شمعِ یقین
گویم به تو سرّ این به برهان مبین
او سایۀ حقّ است و بُوَد ظاهر این
كز سایه دگر سایه نیفتد به زمین.
شهود یزدی
آن خواجه كه كَوْن بود سرمایۀ او
عرش و كُرسی فروترین پایۀ او
چون سایه به این عالم فانی فكَنَد؟
آنكس كه مَه و مهر بُوَد سایۀ او.
غنی كشمیری
ای جامۀ فقر زیب سرمایۀ تو
وی شاه و گدا توانگر از مایۀ تو
از خامۀ صنع، سر نزد نقش دو كَوْن
تا صرف نشد سیاهی سایۀ تو.
مؤمن یزدی
ای خواجه كه قُربِ حق بُوَد مایۀ تو
معراج بُوَد پستترین پایۀ تو
بی خط، زدهای بر همه دینها خط نسخ
بی سایه و ، كائنات در سایۀ تو.
شیخ علینقی كمرهای
ای نورِ تو سایۀ سرِ اهلِ گناه
با آنكه كسی سایه ندیدت همراه
تا سایه ، بُریده از تو ، چون ماتمیان
بر خاك ره افتاده و پوشیده سیاه.
ناظم هروی
پیغمبرِ ما كه جزو و كُل راست پناه
بر پایۀ قدر اوست معراج گواه
در سلسلۀ پیمبران ممتاز است
چون در صفِ اسماء الهی ، الله.
ملا ذوالفقار
چون خواست محمّد كه به توفیق اِله
از معجزه مَه را شكند طرفِ كلاه
سبّابۀ او شد الفِ شقّ قمر
اسمش مَه بود و شد به این واسطه ماه.
فیض دکنی
شاهی كه بلند ازوست دین را پایه
بر بسته به نَعْتِ نبوی پیرایه
از شخص بود سایه مثالی و ، نَبی
بی مثل آمد، ازآن نبودش سایه.
ناصر علی سرهندی
پیش از همه شاهان غیور آمدهای
هر چند در آخر به ظهور آمدهای
ای ختم رُسُل! قرب تو معلومم شد
دیر آمدهای ، ز راهِ دور آمدهای!
میر معزّ فطرت مشهدی
ای ختم رُسُل! فزون به كیش از همهای
مقبولِ جنابِ قدس بیش از همهای
چون آخرِ حرف انبیا، نتوان گفت
بعد از همهای، چرا كه پیش از همهای!
لطفعلی بیگ سامی
احمد كه بدان پایه ندیدهست كسی
پیغمبر پُر مایه ندیدهست كسی
او سایۀ حق بود اگر سایه نداشت
از سایه دگر سایه ندیدهست كسی.
بینای گیلانی
ای سرگردانِ وادی حیرانی!
دانی ز چه شد سایۀ احمد فانی؟
زنهار ازین دقیقه غافل نشوی
یعنی كه بُوَد فرد و ندارد ثانی.
●
منبع:
جواهر الخیال، میر محمد صالح رضوی
دستنویس ش 4518 كتابخانۀ آستان قدس رضوی
سدۀ 12 ق.
●●
"چهار خطی"
https://telegram.me/Xatt4
بخش دوم
●
شاكرای طهرانی
احمد كه خمیر خلق را مایه بُوَد
برتر ز فلك به رتبه و پایه بُوَد
برهان بِِه ازین نیست به بیسایگیاش
كو نور حق است و نور، بی سایه بُوَد.
شهود یزدی
احمد كه به كفر جز ندامت ندهد
سرّ توحید جز به اُمّت ندهد
چون بر خط استوای وحدت باشد
بر سایۀ خویش، راهِ كثرت ندهد.
عرفی شیرازی
چون شاهِ رُسُل نشست بر منظر عرش
باز آمد و هِشت سایه در كشور عرش
این معجزۀ رفعتِ شأن است كه او
بر فرش رَوَد، سایه بُوَد بر سرِ عرش.
فیاض لاهیجی
آن شب كه رسول ما سفر كرد به عرش
سر از خَمِ نُه سپهر بر كرد به عرش
جبریل چگونه آمد از عرش به زیر؟
ذاتِ نبوی چنان گذر كرد به عرش.
ابراهیم حسین پیشنماز
پیغمبرِ ما، سرورِ بی كبر و صَلَف
ختم همه انبیاست از روی شرف
او خاتم انبیا و ، باشد در كار
آن خاتم را نگینی از دُرّ نجف.
شهود یزدی
احمد كه بُوَد شَهِ سریرِ لَوْلاك
با رفعتِ او قدر ندارد افلاك
رمزیاست گَرَش سایه نیفتد به زمین
یعنی مانند او نیفتاد به خاك.
فیاض لاهیجی
آن خاتم انبیا، نَبی مُرسَل
بر جمله مقدّم است در علم ازل
هر چند نتیجه هست آخر ز قیاس
در رتبه چو بنگرید باشد اوّل.
ظهوری ترشیزی
در روز حساب ایمن از هر خطریم
خوش طالع ما كه در شمار دگریم
از خاتمة بخیر خاطر جمع است
صد شكر كز آستان خیرُ البشریم.
ادایی یزدی
تا در جسد مدینه جسمت شده جان
اسم تو گرفته قاف تا قاف جهان
در لفظ مدینه بین كز اعجازِ تو چوُن
مَه شق شده و گرفته دین را به میان!
ناظم هروی
از درگهت ای رسولِ یثربْ مسكن
معـذورم اگر به یادم آمد رفتـن
نگذاشت مروّت كه ز گَردِ حرمت
عطری نرسانم به گریبان وطن.
طالب تبریزی
ای خُلق تو بر خَلق عیان از رهِ عین
موقوف شفاعت تو جُرمِ كونَین
آنجا كه شفاعت تو باشد، ترسم
از خُلق حَسَن بگذری از خون حسین.
بدیع نصرآبادی
دانی كه محمد آن شهنشاهِ یقین
رفت و آمد چگونه بر عرش برین؟
چون عكس بر آیینه، گذشت از افلاك
چون پرتو آفتاب، آمد به زمین.
فیاض لاهیجی
گر سایه نداشت همرَه آن شمعِ یقین
گویم به تو سرّ این به برهان مبین
او سایۀ حقّ است و بُوَد ظاهر این
كز سایه دگر سایه نیفتد به زمین.
شهود یزدی
آن خواجه كه كَوْن بود سرمایۀ او
عرش و كُرسی فروترین پایۀ او
چون سایه به این عالم فانی فكَنَد؟
آنكس كه مَه و مهر بُوَد سایۀ او.
غنی كشمیری
ای جامۀ فقر زیب سرمایۀ تو
وی شاه و گدا توانگر از مایۀ تو
از خامۀ صنع، سر نزد نقش دو كَوْن
تا صرف نشد سیاهی سایۀ تو.
مؤمن یزدی
ای خواجه كه قُربِ حق بُوَد مایۀ تو
معراج بُوَد پستترین پایۀ تو
بی خط، زدهای بر همه دینها خط نسخ
بی سایه و ، كائنات در سایۀ تو.
شیخ علینقی كمرهای
ای نورِ تو سایۀ سرِ اهلِ گناه
با آنكه كسی سایه ندیدت همراه
تا سایه ، بُریده از تو ، چون ماتمیان
بر خاك ره افتاده و پوشیده سیاه.
ناظم هروی
پیغمبرِ ما كه جزو و كُل راست پناه
بر پایۀ قدر اوست معراج گواه
در سلسلۀ پیمبران ممتاز است
چون در صفِ اسماء الهی ، الله.
ملا ذوالفقار
چون خواست محمّد كه به توفیق اِله
از معجزه مَه را شكند طرفِ كلاه
سبّابۀ او شد الفِ شقّ قمر
اسمش مَه بود و شد به این واسطه ماه.
فیض دکنی
شاهی كه بلند ازوست دین را پایه
بر بسته به نَعْتِ نبوی پیرایه
از شخص بود سایه مثالی و ، نَبی
بی مثل آمد، ازآن نبودش سایه.
ناصر علی سرهندی
پیش از همه شاهان غیور آمدهای
هر چند در آخر به ظهور آمدهای
ای ختم رُسُل! قرب تو معلومم شد
دیر آمدهای ، ز راهِ دور آمدهای!
میر معزّ فطرت مشهدی
ای ختم رُسُل! فزون به كیش از همهای
مقبولِ جنابِ قدس بیش از همهای
چون آخرِ حرف انبیا، نتوان گفت
بعد از همهای، چرا كه پیش از همهای!
لطفعلی بیگ سامی
احمد كه بدان پایه ندیدهست كسی
پیغمبر پُر مایه ندیدهست كسی
او سایۀ حق بود اگر سایه نداشت
از سایه دگر سایه ندیدهست كسی.
بینای گیلانی
ای سرگردانِ وادی حیرانی!
دانی ز چه شد سایۀ احمد فانی؟
زنهار ازین دقیقه غافل نشوی
یعنی كه بُوَد فرد و ندارد ثانی.
●
منبع:
جواهر الخیال، میر محمد صالح رضوی
دستنویس ش 4518 كتابخانۀ آستان قدس رضوی
سدۀ 12 ق.
●●
"چهار خطی"
https://telegram.me/Xatt4
Forwarded from نشر سخن (sokhan publication)