چهار خطی
4.86K subscribers
392 photos
10 videos
115 files
1.41K links
رباعی فارسی، به روایت: سید علی میرافضلی

(این صفحه روز پنج‌شنبه نوزدهم آذر هزار و سیصد و نود و چهار شمسی راه‌اندازی شده است.)
Download Telegram
چند واژه مغولی در رباعی مجد همگر

دل، یاسه عشق تو نکو می‌داند
جان، یرلیغ سودای تو خوش می‌خواند
ییلچی رخت دلم به اولاغ گرفت
نویین لبت کجاست تا برهاند؟

مجد همگر شیرازی


کمترین اثری که حمله مغول بر فرهنگ ایران داشت، ورود مقداری واژه و اصطلاح مغولی به شعر فارسی سده‌های بعد از آن است. استفاده شاعران از اصطلاحات بیگانه، رویکرد تازه‌ای در شعر فارسی نیست. منوچهر دامغانی (متوفی 432 ق)، شیفته ادبیات و اساطیر عرب بود و بدین شیفتگی و تسلط، مباهات می‌کرد. بدیع الزمان فروزان‌فر، این ویژگی شعر منوچهری را چنین توضیح داده است: «منوچهری از ادبیات عرب به معنی جامع اطلاع کامل داشته و اشعار شعرای بزرگ آن ملت را از بر کرده، بر خیالات ایشان محیط بوده، می‌خواهد آنها را در فارسی بدون تصرّف و به همان حُسن که در عربی است، ادا کند. اسامی شعرای عرب و ابیات و ترجمه آنها و اوایل مطالع قصایدشان را در شعر آورده به حدّی که بعضی از قطعاتش، فهرست اسامی ایشان شده است». هم او، در باره انوری چنین قضاوتی دارد: «اشعار انوری، اغلب عربی الاسلوب و در حقیقت بدان ماند که مفردات فارسی را در قالب عربی ریخته باشند. و نیز بر جمله‌های عربی مشتمل است. و این‌گونه کارها که مایه از میان رفتن تعادل زبان و لغت می‌شود، اگرچه اساساً بد و مردود است، ولی شاعر ما گاهی این جُمَل را چنان به کار می‌برد که گویی عبارت پارسی و تازی را چون دو فلز مختلف با یکدیگر گداخته و در یک قالب ریخته، امتیاز ایشان را بُرده‌اند. چنان‌که گاهی، به جهت این تخلیط و اضطراب، جُمَل خارجی رونق و جمال سخن خود را از دست داده، خواننده را متنفر می‌سازد».
این شیوه کار، اغلب جنبه اظهار فضل و به رخ کشیدن معلومات دارد. و البته، ما منوچهری و انوری را به واسطه این نوع اشعار، ستایش نمی‌کنیم. بلکه، شعرهایی از آنها در خاطر مخاطبان رسوب کرده که عاطفه سیال و سادگی زبان آن شعرها با روح مخاطبان سخن می‌گوید.
همین معامله را خاقانی شروانی با فرهنگ مسیحی در شعر خودش داشته و از آن برای تمایز بخشیدن و شخصیت دادن به جایگاه ادبی‌اش استفاده ‌کرده است. ترساییات خاقانی، بخشیش به خاطر ریشه‌های خانوادگی اوست، اما اغلبش به گمان من جنبه مفاخره دارد.

در قرن هفتم و با حمله مغول به ایران و تسلط ایلخانان بر ایران، بعضی از شاعران هم به فکر افتادند که با لغات مغولی برای خودشان نزد حکمرانان مغول و عوامل و افراد ذی‌نفوذ آنها، جایگاهی دست و پا کنند. معروف‌ترین شاعران در این حوزه، پوربهاء جامی است که چندان راه افراط در استخدام لغات مغولی پیموده، که این خود عزیزی او، برای عامه مخاطبان، هیچ نوع ارزش ادبی ندارد و فقط گروهی خاص از پژوهشگران، به ارزش تاریخی آن فکر می‌کنند.
رباعی مجد همگر در همین بستر فرهنگی به وجود آمده است. مجد همگر در دوره استیلای مغول می‌زیست و شاعران به دلیل وابستگی به صاحبان قدرت، مجبور به انطباق خود با سلایق ایلخانان و اهل دربار بودند. البته، گرایش مجد همگر به اصطلاحات مغولی، مخصوصاً در رباعی بالا، بیشتر جنبه تفننی دارد و رویکرد اصلی شاعر، استخدام لغات مغولی نیست. به عبارت دیگر، این رباعی را در شمار شعرهای محفلی می‌توان به شمار آورد که خواندن‌شان در محافل، علاوه بر ایجاد حس احترام و توجه در مخاطبان مغول، باعث سرگرمی هم‌صنفان شاعر هم می‌شده است.
خواندن این رباعی، هیچ لذتی به مخاطب امروز نمی‌بخشد و نقل آن، صرفاً به خاطر یادآوری این نکته است که این قبیل تفنن‌های زبانی و لغت‌ورزی‌ و معاشقه با واژگان بیگانه، کمکی به اعتلای شعر نمی‌کند. کاری که بعضی شاعران جوان ما با لغات انگلیسی می‌کنند، بیشتر از همین مقوله است و پدیده تازه‌ای نیست. تکرار یک تجربه شکست خورده، حاصلی جز هدر دادن زمان و زبان ندارد.


برای کسانی که می‌خواهند بدانند مجد همگر چه می‌خواسته بگوید، توضیحی در مورد لغات مغولی‌ رباعی‌اش می‌آورم. توضیحات ما بر اساس فرهنگ واژه‌های مغولی ـ ترکی است که به صورت تعلیقه در جلد چهارم تاریخ مبارک غازانی رشیدالدین فضل‌الله همدانی ویراسته محمد روشن و مصطفی موسوی آمده است.
یاسه/ یاسا. به معنی مجازات و سیاست کردن است.
یرلیغ/ یرلغ. فرمان مکتوب و اعلان و اخطار.
ییلچی/ ایلچی. رسول، قاصد، مأمور وصول مالیات.
اولاغ/ اولاق. اسب چاپار، اسب کرایه.
نویین/ نویان. به معنی فرمانده، امیر، حاکم است.


منابع:
سفینه مجلس، سده هشتم ق، ص 528؛ سخن و سخن‌وران، ص 136، 334
●●


"چهار خطی"
https://telegram.me/Xatt4
درخت‌های باران دیده

خون گشته مرا ز هجر یاران، دیده
زین غم، شده چون سیل بهاران، دیده
گر دست به من زنند، می‌ریزد اشک
مانند درخت‌های باران دیده!

قبلان بیگ
سده یازدهم ق


عامل تشخّص رباعی بالا، تصویرسازی غریب و تازه آن است که فقط در منظومه خیال شاعران سبک اصفهانی تحقق می‌پذیرد. تصویر «درخت‌های باران دیده»، کشف شاعرانه قبلان بیگ است که برای انسان امروز هم تصویرش زنده و جاندار است.
شاعری که این رباعی را سروده، یکی از هزاران شاعر گمنام زبان فارسی است که نام‌شان در لابلای تذکره‌ها آمده و دیوان شعری اگر داشته‌اند، از بین رفته است. قبلان بیگ را نصرآبادی چنین معرفی کرده است:«داخل ایل چاوشلوست. گویا خالوی میرزا عبدالله، والد میرزا سعید وزیر کاشان است. از ملازمان پادشاه است و داخل قورچیان بوده. به هند رفته، در آنجا فوت شد».
در هند، خبری از این شاعر نداریم، جز ذکری که سراج علیخان آرزو از وی به میان آورده: «گاهی عاشق نیز تخلص می‌کند. از شعرای عصر جهانگیری است. بسیار شاعر زبردست است. اگرچه خود را طوطی هند گفته، لیکن اصلش از ایل شاملوست. از هر باب سخن دارد. ساقی نامه خوب گفته. کلیاتش به نظر آمده».


خان آرزو، 18 رباعی از او نقل کرده که در هیچ منبع دیگری پیدا نمی‌شود. این رباعی او، از جهت نوع قافیه و تصویرسازی در خور توجه است. اگرچه، قافیه «زرشک»، رباعی را بر خلاف اراده شاعر، فانتزی کرده است:
خون جگرم خوش است با موج سرشک
زآن سان که میان آش پرهیز، زرشک
زلف تو پُر از دل است، زآن گونه که شام
بر شاخچه‌ای فراهم آید گنجشک

قبلان بیگ، شاعری تصویرساز است و حرکت شتابناک مورچه‌ها که از خانه بیرون می‌آیند و درون می‌روند، او را به این تصویر رسانده است:
از کوی تو، شوریده و محزون آیم
نالنده تر از بربط و قانون آیم
بی روی تو، در غمکده خویش، چو مور
صد بار روم درون و بیرون آیم.
..
دل‌خوش روم از بزم تو، محزون آیم
عاقل روم از کوی تو، مجنون آیم
آشفته به غم‌خانه خود میل کنم
نا رفته درون، چو مور بیرون آیم.

یا تصوبر برگ‌ریزان خزان، که نزدیک است به رباعی «درخت‌های باران دیده» او:
تیغ تو به سینه زخم جانی ریزد
هم تیر تو، خون زندگانی ریزد
ریزد همه پیکان، اگرم دست زنند
چون برگ که از نخل خزانی ریزد.

این رباعی او، یادآور رباعی «ما لعبتکانیم و فلک لعبت‌باز» است که به خیام نیشابوری منسوب است:
مردم چو عَلَم به فکر صائب گردند
از یک دیگر، به کار، نائب گردند
چون لعبت شب‌باز، درین دیر سپنج
یک یک آیند و باز غائب گردند.

و رباعی زیر را:
قبلان! دست طلب به جایی بردار
خامُش چه نشسته‌ای؟ نوایی بردار
از خانه کعبه منزلت بیشتر است
ای مرد شکسته پای! پایی بردار

گویا تحت تأثیر این رباعی محوی همدانی (1016 ق) گفته است:
محوی! به هوای دل نوایی بردار
در بادیه، ناله درایی بردار
منزل بس دور و شب بسی نزدیک است
ای کُنده پای خویش! پایی بردار!


منابع:
تذکره نصرآبادی، ج 1، ص 69؛ مجمع النفایس، ج 3، ص 1307 ـ 1315؛ جُنگ رباعی، ص 683
●●


"چهار خطی"
https://telegram.me/Xatt4
رباعی در مکتب بازگشت:
دنده عقب در اتوبان خلاقیت

شاید چیزی در جهان ملال‌آورتر از شعر تقلیدی و تکراری نباشد. باز تولید شعرهای بلند آوازه، نه فقط دستاوردی برای ادبیات ندارد، که انرژی و اثر مثبت شعرهای دست اول را نیز ضعیف می‌کند. در اواسط قرن دوازدهم، گروهی از شاعران اصفهان، که از نازک‌خیالی‌های شاعران سبک اصفهانی یا هندی آزرده خاطر بودند و تخیل پیچیده و استعارات خاص آنها را بر نمی‌تابیدند، مکتبی را بنیان گذاشتند که به «مکتب بازگشت» معروف است و همان‌گونه که از نامش بر می‌آید، به اسلوب‌ها و شیوه‌های سخن‌پردازی شاعران سبک خراسانی و عراقی باز گشتند و به دلیل ماهیت واپس‌گرایانه حرکت‌شان، نتوانستند اثر ارزشمندی که چیزی به تاریخ غنی شعر پارسی بیفزاید، خلق کنند؛ و جز تعداد انگشت شماری شعر مثل ترجیع بند هاتف اصفهانی که خود را از سطح زمانه بالاتر کشید، مابقی در حوزه خلاقیت، آثاری نحیف و کم بنیه بودند.
سردمدار این جریان، سید علی مشتاق اصفهانی (م ۱۱۷۳ ق) بود و جمعی دیگر از شاعران سده دوازدهم از قبیل: هاتف اصفهانی، صهبای قمی، آذر بیگدلی و عاشق اصفهانی او را در این مسیر، همراهی کردند. در این دوران، در حوزه رباعی هیچ شاعر خلاق و اثرگذاری پدید نیامد و نهایت همت شاعران، اقتفا و استقبال از رباعیات موفق پیشین بود. جالب اینجاست که تا مدت‌ها، نسل قدیم دانشگاهیان ما که هیچ شناختی از شعر دوره صفوی نداشت و چیزی جز انحطاط در آن نمی‌دید و راه‌های لذت بردن از شعر امثال صائب و بیدل را بلد نبود، برای این گروه مقلّد کف می‌زد و آنها را ناجی شعر فارسی معرفی می‌کرد.
در اینجا برای آنکه نوع برخورد شاعران مکتب بازگشت ادبی را با رباعیات قدیم ببینیم، تعدادی از رباعیات مشتاق اصفهانی را با رباعیات قدیم مقایسه می‌کنیم تا عیار کار این دنده عقب رفتن‌ها، دست مخاطبان بیاید.

مشتاق اصفهانی (ص ۱۸۲):
این گل، کف دست گلعذاری بوده ست
وین غنچه، سر انگشت نگاری بوده‌ست
این خار که بر دامن گل چنگ زده‌ست
دستی است که بر دامن یاری بوده‌ست

خیام (طربخانه، ۳۲):
این کوزه چو من عاشق زاری بوده‌ست
در بند سر زلف نگاری بوده‌ست
این دسته که در گردن او می‌بینی
دستی است که بر گردن یاری بوده‌ست.

مشتاق (ص ۱۸۴، ۱۸۷):
مجنون که ز جان برای جانان بگذشت
جان را آخر سپرد در دامن دشت
می‌گشت همیشه بر زبانش لیلی
لیلی می‌گفت تا زبانش می‌گشت

مجد خوافی (هفت اقلیم، ۶۹۱):
مجنون به زبان حال دایم در دشت
لیلی گویان به گرد وادی می‌گشت
می‌گشت همیشه بر زبانش لیلی
لیلی می‌گفت تا زبانش می‌گشت

مشتاق (ص ۱۸۴):
ای گلبن! طفل غنچه پرورده توست
ای گلشن! چتر گل سراپرده توست
ای گل! دل عندلیب خون کرده توست
ای باد بهار! این همه آورده توست!

سلمان ساوجی (جُنگ رباعی، ۵۲۸):
ای ابر بهار! خار پروده توست
وی خار! درون غنچه خون‌کرده توست
ای غنچه! عروس باغ در پرده توست
وی باد صبا! این همه آورده توست!

مشتاق (ص ۱۹۰):
نه تاج و نه تخت و نه نگین می‌ماند
نه سلطنت روی زمین می‌ماند
ساقی! تو ز لطف شیشه و ساغر را
خالی کن و پُر کن که همین می‌ماند

صوفی مازندرانی (جُنگ رباعی، ۷۶۴):
ای شاه! نه تخت و نه نگین می‌ماند
آخر به تو پنج گز زمین می‌ماند
صندوق خود و کاسه درویشان را
خالی کن و پُر کن که همین می‌ماند.

مشتاق ( ص ۱۸۶):
پرورده بنفشه‌ای که این موی من است
آورده شمیم جان که این بوی من است
آراسته جنّتی که این روی من است
افروخته دوزخی که این خوی من است

ادیب صابر (نزهة المجالس، ۳۷۲):
مَه، بر طبقی نهاده، کین روی من است
وز مشک، هزار حلقه، کین موی من است
گل، بر کف خود کرده، که این بوی من است
شوری به جهان فکنده، کین خوی من است!

مشتاق ( ص ۱۹۸):
من عهد و وفات سست می‌دانستم
در راه جفات، چُست می‌دانستم
از تیغ فراق اینکه آخر خونم
می‌ریختی، از نخست می‌دانستم.

مهستی گنجوی (المعجم، ۹۸):
من، عهد تو، سختْ سست می‌دانستم
بشکستن آن، دُرُست می‌دانستم
این دشمنی ای دوست که کردی با من
آخر کردی، نخست می‌دانستم!

مشتاق (ص ۱۹۴):
زین پیش مرا بود ز بخت فیروز
هر شب، شب قدر و روز، روز نوروز
افغان که ز یاد روی و موی صنمی
اکنون نه شبم شب است نه روزم روز

بابا افضل (جُنگ رباعی، ۳۶۴):
تاریک شد از هجر دل‌افروزم، روز
شب نیز شد از آه جهان‌سوزم، روز
شد روشنی از روز و سیاهی ز شبم
اکنون نه شبم شب است و نه روزم روز
●●


"چهار خطی"
https://telegram.me/Xatt4
گذشته، حال، آینده

از رنج گذشته، هیچ تیمار مدار
وز نامده، جان خویش بیمار مدار
آسان گذرد عمر تو، دشوار مدار
یک ساعته عمر خویش را خوار مدار.

تحفة الملوک
سده ششم ق.


تحفة الملوک، یعنی از اندرزنامه‌های کهن فارسی است که به احتمال بسیار در اواخر قرن ششم در 15 باب تألیف شده و مؤلف آن، علی بن ابی حفص اصفهانی است. یکی از وجوه اهمیت این کتاب، درج اشعار فارسی تازه یابی از شاعران قدیم از قبیل رودکی و ابوشکور بلخی است. گوینده بعضی از شعرهای کتاب مشخص نشده، از جمله رباعی بالا که مضمونی خیامانه دارد و یادآور یکی از رباعیات خیام است:
از دی که گذشت، هیچ ازو یاد مکن
فردا که نیامده‌ست، فریاد مکن
بر نامده و گذشته بنیاد مکن
حالی خوش باش و عمر بر باد مکن.

یا این رباعی منسوب به خیام:
از آمده‌ها، ترش مکن چهره خویش
وز آمده‌ها آب مکن زهره خویش
بستان تو ز چرخ بی‌وفا بهره خویش
زآن پیش که دهر برکشد دَهره خویش.
●●


"چهار خطی"
https://telegram.me/Xatt4
آزادی و عشق

آزادی و عشق چون همی‌نامد راست
بنده شدم و نهادم از یک‌سو خواست
زین پس، چونان که داردم دوست رواست
گفتار و خصومت از میانه برخاست.

حالات و سخنان ابوسعید
سده ششم ق.


این رباعی ساده عاشقانه، با اندکی تفاوت، در دیوان سنایی غزنوی وارد شده است و ما آن را به روایت دستنویس مورخ 684 ق کتابخانه بایزید ولی‌الدین ترکیه می‌نویسیم (برگ 283):
آزادی و عشق چون همی‌ناید راست
بنده شدم و نهادم از یک‌سو خواست
زین پس، هر چون که داردم دوست رواست
گفتار بیفتاد و خصومت برخاست.

مسئله اینجاست که دو تن از نوادگان شیخ ابوسعید ابوالخیر (440 ق)، این رباعی را ضمیمه حکایتی از جدشان کرده‌اند. جمال الدین ابوالروح (متوفی 541 ق) که هم‌عصر سنایی بوده است، در کتاب حالات و سخنان ابوسعید ابوالخیر آورده: «درویشی سؤال کرد که: یا شیخ! بندگی چیست؟ گفت: خدایت آزاد آفرید، آزاد باش. گفت: سؤال در بندگی است! گفت: ندانی که تا آزاد نگردی از هر دو کون، بنده نشوی. پس: آزادی و عشق...» (ص 123). عین همین حکایت را محمد بن منور (574 ق) هم آورده و در دنباله حکایت افزوده: «پس این بیت بگفت: آزادی و عشق چون همی‌نامد راست» (اسرار التوحید، ص 314).
استاد فرزانه، دکتر شفیعی کدکنی که مصحح هر دو کتاب است، عبارت (این بیت بگفت) را که در تنها نسخه خطی کتاب نبوده، از روی کتاب اسرار التوحید به متن افزوده که از لحاظ اصول علمی تصحیح کاری نادرست است. یعنی متن مؤخر را نمی‌توان ملاک اصلاح متن مقدم قرار داد؛ آن هم در جایی که چنین افزوده‌ای، چندان ضروری هم نمی‌نماید. متن اسرار التوحید هم متأسفانه فاقد همه سازواره‌های انتقادی و نسخه‌بدل‌هاست و نمی‌دانیم عبارت مذکور، در کدام‌یک از دستنویس‌های اسرار التوحید هست و در کدام‌یک نیست.
این همه مته به خشخاش گذاشتن برای آن است که بدانیم رباعی بر زبان ابوسعید جاری شده و محصول دوران اوست، یا اینکه نوادگان او آن را برای تقویت حکایت بر زبان شیخ گذاشته‌اند. دکتر شفیعی کدکنی معتقد است که این رباعی مسلما نمی‌تواند از سنایی باشد. و دلیل ایشان، اشارت رافعی قزوینی در کتاب التدوین است که در شرح حالت فوت ابوسعید می‌نویسد شیخ بدین رباعی تمثل می‌کرد (اسرار التوحید، ج 2، تعلیقات، ص 788).
اگر قول رافعی را حجت قرار دهیم، انتساب رباعی به سنایی غزنوی منتفی است.
●●


"چهار خطی"
https://telegram.me/Xatt4
خیام خوانی بر ویرانه‌های مرو

به گزارش عطا ملک جوینی، در محرم سال 618 ق، لشکر مغول به ناحیه مرو حمله برد و حصار شهر را در محاصره گرفت و بزرگان شهر چاره‌ای جز تسلیم نیافتند. پس امام جمال‌الدین را که از کبار ائمه مرو بود، به رسالت نزد امیران مغول فرستادند و امان خواستند. چون شهر را وا نهادند، لشکر مغول داخل شهر شد و چهار شبانه کارشان آن بود که مردم را به بیابان‌های اطراف شهر می‌بردند. آنها زن و مرد و مادر و فرزند را از هم جدا کردند و بجز 400 مرد که حرفه و مهارتی داشتند و بعضی دختران و پسران، بقیه را از دم تیغ گذرانیدند (تاریخ جهانگشای، ج 1، ص 127).
از آنجا، بر راه نیشابور روان شدند و هر که ‌را در میان راه ‌یافتند، ‌کشتند. ما بقی حکایت را به قلم جوینی بخوانید: «و سید عزالدین نسّابه از سادات کبار بود و به ورع و فضل مشهور و مذکور بوده ست؛ در این حالت با جمعی، سیزده شبانروز شمار کُشتگان شهر کرد. آنچه ظاهر بوده ست و معیّن، بیرون مقتولان در نقب‌ها و سوراخ‌ها و رساتیق و بیابان‌ها، هزار هزار و سیصد هزار و کسری در احصا آمده و در این حالت، رباعی عمر خیام که حسب حال بود، بر زفان رانده ست:
ترکیب پیاله‌ای که در هم پیوست
بشکستن آن روا نمی‌دارد مست
چندین سر و پای نازنین از سر دست
از مهر که پیوست و به کین که شکست؟».
(همانجا، ج 1، 128)

بنابراین، تعداد قربانیان حمله مغول در مرو، بالغ بر یک میلیون و 300 هزار نفر بوده‌ و این غیر از کسانی است که در نقب‌ها و روستاها و بیابان‌های اطراف مرو و کوره‌راه‌های مرو به نیشابور به قتل‌ آمده‌اند. تصور آن حسی که چگونه این همه آدم بی پناه و بی سلاح، وحشت زده و مستأصل، ظرف یک روز، قربانی بی‌باکی و درنده خویی مغولان شده‌اند، از عهده هیچ تخیلی بر نمی‌آید و آن روز محشری که مردم مرو در دم تیغ مغولان گذراندند، به هیچ زبانی قابل وصف نیست. و شاید تنها شعر باشد که بتواند، بخشی از بغض و اندوه کسانی که همراه سید عزالدین نسّابه، کارشان آمارگیری کُشتگان مرو بوده، روایت کند.
رباعی خیام، ظالمانه بودن مرگ را به تلخی تمام بازگو می‌کند. و شاید، عطا ملک جوینی، نیم قرن بعد، هنگام روایت بغض آلود قتل عام مرو، از پیش خود این رباعی را در دهان عزالدین نسّابه گذاشته باشد، تا مرهمی بر اندوه قلمش باشد و ناگفتنی‌ها را از زبان خیام روایت کند. چه می‌دانیم ما که در حکومت هولاکو خان نوه چنگیز، روایت این کُشتار، با چه دشواری‌هایی همراه بوده و جوینی باید چه ملاحظاتی را رعایت می‌کرده که جانش از کینه‌جویی ایلخانان در امان بماند؟ شاید از همین رو، رباعیاتی با مضامین خیامانه از خاقانی شروانی، کمال اسماعیل اصفهانی، عطار نیشابوری و دیگران، در تاریخ جهانگشای مجال نقل یافته‌ است:
کس لب به طرب به خنده نگشود امسال
وز فتنه، دمی جهان نیاسود امسال
در خون گلم که چهره بنمود امسال
با وقت چنین، چه وقت گل بود امسال
(ج 1، ص 110)

ای مدت عمرت به یقین روزی چند
خود چیست همه ملک زمین روزی چند
از عمر، نصیب خویش تا بتوانی
بردار که می‌بگذرد این روزی چند
(ج 1، ص 156)

بی خار اگر گلی میسر بودی
هر دم به جهان لذّت دیگر بودی
این کهنه سراب زندگانی ما را
خوش بود اگر نه مرگ بر در بودی!
(ج 1، ص 158)

صحرای دلم گرفت خون ای ساقی
و آورد دل از جهان جنون ای ساقی
بر پرده شراب ده که کس آگه نیست
کز پرده چه آیدش برون ای ساقی!
(ج 2، ص 101)

چون گل بشکفت، ساعتی برخیزیم
وز شادی می، ز دست غم بگریزیم
باشد که بهار دیگر ای هم‌نفسان
گل می‌ریزد به خاک و ما می‌ریزیم!
(ج 2، ص 110)

با ناز اگر آرمیده باشی همه عمر
لذات جهان چشیده باشی همه عمر
هم آخر کار رفت باید، و آنگه
خوابی باشد که دیده باشی همه عمر
(ج 2، ص 218)

نقل رباعی خیام در تاریخ جهانگشای، این کتاب را به یکی از مصادر و منابع مهم خیام پژوهی تبدیل کرد. زیرا شمار منابع کهن تاریخی که رباعیی از خیام در آنها باشد، زیاد نیست. رباعی مذکور، نخستین بار در تاریخ رباعی فارسی، در همین کتاب تاریخ جهانگشای به اسم خیام روایت شده و از آنجا، به سایر منابع سفر کرده است. حکایت قتل عام مرو و رباعی خیام، در کتاب‌های تاریخی دیگر هم دیده می‌شود که همه آنها، رونوشتی از تاریخ جهانگشای جوینی است، از جمله تاریخ وصاف (چاپ عکسی، ص 547)، تاریخ روضة الصفاء میر خواند (ج 8، ص 3875) و جامع مفیدی (ج 3، ص 824).
●●


"چهار خطی"
https://telegram.me/Xatt4
فی الآغوش!

آن شوخ که لَی۫س آمدی فی الآغوش
مِن۫ جام می الغرور هستی مدهوش
الیوم، غزال شوخهِ البازیگوش
فی مخمل خطّه بخواب الخرگوش!

سید علی مهری
سده یازدهم ق.


باید قبول کرد که بخشی از ادبیات، جنبه تفننی و تفریحی دارد. یعنی عده‌ای در شعر، به دنبال سرگرمی و وقت‌گذرانی و خوش مشربی هستند و از شعر انتظار ندارند که به آنها لذت معنوی والا ببخشد یا تکان و تأثیر خاصی در روح آنها ایجاد کند یا در لحظات سخت و شیرین زندگی حضور پُر رنگ و معناداری داشته باشد. آنها به لذت‌های کوتاه و کوچک قانعند و شعر را برای رفع خستگی می‌خواهند نه ایجاد خستگی! شاعرانی هم که این جنبه تقاضای مخاطبان را اجابت کنند، کم نیستند. حتی شاعران جدی ما هم در دیوان خود، جایی برای تفنن باقی گذاشته‌اند که این دسته از مخاطبان را از دست ندهند. مطایبات و خبیثات اغلب شاعران، به همین منظور است! بماند که عده‌ای از شاعران، مخصوصاً در دوران حاضر، فکر می‌کنند دارند در شعرشان رسالت مهمی را به انجام می‌رسانند، اما حاصل کارشان فقط موجب تفنن و تفریح ملت است.


میر سید علی مهری، به روایت نصرآبادی، «خلف سید مساعد از خاک پاک جبل عامل است. والدش در عباس آباد اصفهان فوت شد. مشار الیه، جوان نامراد درویشی است در کمال صلاح. فی الجمله تحصیلی کرده و در ترتیب نظم، طبعش لطفی دارد؛ چنانچه عربی و فارسی درهم چند بیت گفته».
این عربی و فارسی درهم، در بعضی کتب بدیع، برای خودش صنعتی شمرده شده است و نمونه‌هایی هم دارد که اغلب به درد یک بار خواندن و فراموش کردن می‌خورد!


منابع:
بیاض متطبب اصفهانی، برگ 45؛ تذکره نصرآبادی، ج 1، ص 568
●●


"چهار خطی"
https://telegram.me/Xatt4
گل در چهار روایت

گُل صبحدم از باد برآشفت و بریخت
با باد صبا، حکایتی گفت و بریخت
بدعهدی عمر بین که گُل در ده روز
سر بر زد و غنچه کرد و بشکفت و بریخت!

مجیر بیلقانی
درگذشته 586 ق.


گُل همچو من است، بر رخش دل بازند
در نوبت او، به دیگران کم یازند
تا تازه بود، ز دست جایش سازند
دیدند چو پژمُرد، برون اندازند!

اثیر اخسیکتی
درگذشته 609 ق.


گل گفت به بلبل که مرا روزی نیست
من خشک شوم، تو شاد چون خواهی زیست
بلبل به زبان حال با وی می‌گفت:
یک روز که خندید که سالی نگریست؟

افضل‌ کاشانی
درگذشته 610 ق.


گُل خواست که چون روی تو زیبا باشد
وین خود چه خیال است؟ چه سودا باشد؟
حُسنی باید چو حُسن تو روز افزون
یک روزه نکویی، همه کس را باشد!

کمال اسماعیل اصفهانی
در گذشته 635 ق.


گُل در شعر فارسی، نماد زیبایی، ناپایداری عمر، بی‌وفایی جهان و شادی‌های موقت است.
بسیاری از شاعران، زیبایی معشوق را به گُل شباهت داده‌اند. اما از آنجا که زیبایی گُل موقت است و ناپایدار، در حد یک روز نکویی؛ عده دیگری از شاعران، می‌گویند: این گُل است که می‌خواهد مثل معشوق آنها باشد. تلاش گُل برای آنکه خودش را شبیه معشوق کند و مثل او باشد، تلاشی مذبوحانه است و جالب آن است، که این تلاش مذبوحانه، هر سال تکرار می‌شود. کمال اسماعیل اصفهانی، با موتیو گُل، مضمون سازی بسیار کرده است؛ از جمله گوید:
گُل خواست که چون رُخَش نکو باشد و، نیست
ماننده او، به رنگ و بو باشد و، نیست
صد روی فراهم آوَرَد هر سالی
خواهد که یکی چو روی او باشد و، نیست!
..
گُل، همچون دهانی است که به خنده گشوده است، اما این خنده، گریه‌های تلخ در پی دارد و او را به منظور گرفتن گلاب، به دست آتش می‌سپارند. میر جعفر مکتب‌دار کاشانی، از شاعران قرن یازدهم، رباعی معروفی دارد که به ابوسعید ابوالخیر هم منسوب است:
دیروز پی گلاب می‌گردیدم
پژمرده عذار گل در آتش دیدم
گفتم که چه کرده‌ای که می‌سوزندت
گفتا که در این باغ، دمی خندیدم!

ما منبع معتبری برای انتساب رباعی سوم به بابا افضل نداریم، اما می‌دانیم که مصراع چهارم رباعی، به گونه یک مصراع مثل‌گونه، در متون کهن فارسی مثل مرزبان نامه، نفثة المصدور، زنگی نامه و جواهر الاسمار نقل شده است

مضمون رباعی را در این رباعی جمال اصفهانی هم می‌توان مشاهده کرد:
یک شب به مراد دل کسی شاد نزیست
کو با غم دل نشد دگر روزی بیست
یک روز نخندید گُلی از بادی
کو روز دگر در‌آتشی خوش نگریست!
..
اثیر اخسیکتی، اوضاع محبوبیت خودش را نزد دیگران، به محبوبیت موقتی گل تشبیه کرده است. تا رونق و جمالی دارد، او را گرامی می‌دارند و بر سر دست می‌برند، اما همین‌که رونق خود را از دست داد و پژمرده شد، او را رها می‌کنند. ناپایداری زیبایی و جمال گل، همیشه برای شاعران ما تأمل برانگیز بوده و در آیینه احوالات گل، کوتاهی زندگی آدمی را نظاره می‌کرده‌اند و می‌کنند. رباعی مجیر بیلقانی، یکی از زیباترین رباعیات فارسی و یکی از بهترین رباعیات خیامانه است که به شکلی کاملا موجز، با چهار فعل: «سر بر زد و غنچه کرد و بشکفت و بریخت»، سرنوشت زندگی بشر را ترسیم کرده است: تا بخواهیم از جهان لذتی ببریم، چهره مرگ در پیش چشم ما نمایان می‌شود.
امیر قوامی خوافی از شاعران قرن ششم، رباعیی دارد در همین معنی که به مبارکشاه غوری هم منسوب است. مصراع چهارم این رباعی هم با چهار فعل سامان یافته است:
ده گونه شکفت گُل درین روزی بیست
صد کِلّه به باغ داد و یک روز نزیست
بر رغم من و حال خود و کار جهان
دیر آمد و زود رفت و خندید و گریست.


منابع:
دیوان مجیر بیلقانی، ص 386؛ جُنگ رباعی، ص 239؛ دیوان بابا افضل کاشانی، ص 43؛ دیوان کمال اسماعیل اصفهانی، ص 856؛ عرفات العاشقین، ج 2، ص 1002؛ سخنان منظوم ابوسعید ابوالخیر، ص 62؛ دیوان جمال اصفهانی، ص 490؛ لباب الالباب، ص 497؛ نزهة المجالس، ص 175
●●


"چهار خطی"
https://telegram.me/Xatt4
هند، کربلا، ایران

دنیا طلبی، به جانب هند گذر
عُقبیٰ طلبی، به کربلا ساز سفر

ور زآنکه نه دنیا و نه عُقبیٰ طلبی
زنهار ز ایران نروی جای دگر!

شاعر ناشناس
سده یازدهم ق.


منبع:
جُنگ شعر کتابخانه واتیکان، برگ 21
●●


"چهار خطی"
https://telegram.me/Xatt4
چون تو هستي

بر ما رقم خطا پرستي همه هست
ناكامي عشق و تنگدستي همه هست
با اين‌ همه، در ميانه مقصود تويي
جاي گله نيست، چون تو هستي همه هست.

اثير اخسيكتي
درگذشتۂ 609 ق.


اثيرالدين اخسيكتي از شاعران قصيده‌سراي قرن ششم هجري است. زادگاهش اخسيكت در منطقه فرغانه در شمال رود سيحون بود و در آن روزگار از شهرهاي آباد ماوراء النهر به‌شمار مي‌رفت. در جواني از زادگاه خود به خراسان رفت و در مرو و هرات تحصيل كرد و عزم آن داشت كه در خراسان به دربار شاهان بزرگ سلجوقي راه يابد، اما حمله غز به خراسان باعث شد كه راه نواحي غرب و شمال غرب ايران را در پيش گيرد و در همدان و قهستان و تبريز به مدح غياث‌الدين ملكشاه و علاءالدين عربشاه و ارسلان بن طغرل و طغرل بن ارسلان و تعداد ديگري از امراي و وزيران و صدور پرداخت. اثير با شاعران بزرگ روزگار خود از قبيل خاقاني و نظامي و رشيد وطواط و مجير بيلقاني و ظهير فاريابي مراودات و معارضات شاعرانه داشت. اثير خود را با خاقاني مقايسه مي‌كرد و حتي پايه خود را از او برتر مي‌دانست. در امالي امين‌الدين داستان جالبي در مورد ملاقات اين دو شاعر در شهر تبريز نقل شده كه گوياي احتشام خاقاني و بي سر و ساماني و رندي اثير است.

از اثير ديواني شامل 6500 بيت توسط ركن‌الدين همايون‌فرخ چاپ شده، اما اشعار شاعر دو برابر اين مقدار است. وي اگرچه به قصيده‌گويي نام برآورده است، اما غزل‌ها و رباعيات او شور و گيرايي بيشتري دارد. از اثير 658 رباعي بجاي مانده كه به اعتبار كميت و كيفيت آنها، او را بايد از رباعي‌سرايان مهم فارسي در قرن ششم به‌شمار آورد. تعداد رباعیات دیوان چاپی، 67 رباعی است!

رباعي اثير در نزهة المجالس به اسم سيد شرف‌الدين مرتضي نقل شده است رباعی در كليات شمس هم ديده‌ مي‌شود كه انتساب آن به مولوي با توجه به درج رباعي در نزهة المجالس كاملاً منتفی است.. در رباعیات سرگردان، دیوان شاعران، منبع قابل اعتمادتری است. البته، حساب رباعیات مولوی و اصولاً دیوان او با دیگر شاعران جداست. بسیاری از رباعیالت موجود در کلیات شمس، شعرهایی است که در متون قدیمی آمده و در مجالس بر زبان مولانا جاری شده و مریدان، به نام خود او ثبت کرده‌اند.

مضمون رباعي را در اشعار ديگران هم مي‌توان يافت:

اگر هستي شود ـ دور از تو ـ از دست
بحمدالله چو تو هستي، همه هست

تو در دستي، اگر دولت شد از دست
چو تو هستي، همه دولت مرا هست
(نظامي گنجوی)
..
از براي تو در تو دارم دست
چون تو باشي، هر آنچه بايد هست
(اوحدي مراغي)
..
گر مرا هيچ نباشد نه به دنيا نه به عقبا
چون تو دارم همه دارم، دگرم هيچ نبايد.
(سعدي)


منابع:
جُنگ رباعی، ص 290؛ امالی امین الدین، برگ 265؛ نزهة المجالس، ص 536؛ کلیات شمس، ج 8، ص 58؛ خسرو و شیرین، ص 270، 414؛ دیوان اوحدی مراغی، ص 486 (جام جم)؛ کلیات سعدی، ص 511
●●


"چهار خطی"
https://telegram.me/Xatt4
"چهار خطی"
https://telegram.me/Xatt4
ترجمه رباعی به رباعی

در تاریخ رباعی فارسی، شمار رباعیاتی که به شعر عربی ترجمه یا از شعر عربی به قالب رباعی در زبان فارسی برگردانده شده، کم نیست. نمونه‌های بسیاری را می‌توان مثال زد. اما شمار رباعیاتی که به قالب رباعی برگردانده شده باشد، ناچیز است و ممکن است به ده رباعی هم نرسد. ما در اینجا، به سه فقره از این رباعیات اشاره می‌کنیم:

دارنده چو ترکيب طبايع آراست
باز از چه قبل فکندش اندر کم و کاست
گر زشت آمد پس اين صور عيب کراست
ور خوب آمد، خرابي از بهر چراست؟

عمر خیام نیشابوری
درگذشته 526 ق.

الصانعُ اذ احسن فی الترکیب
لِم یُخرج نظمه عن الترتیب
إن ساء فمن احقّ بالتثریب
او أحسن، ما الحکمة فی التخریب.

قاضی نظام الدین اصفهانی
زنده در 681 ق.

قاضی نظام الدین از رجال دوره ایلخانان و از وابستگان خاندان جوینی در قرن هفتم هجری است. از وی، مجموعه‌ای از رباعیات عربی به اسم نخبة الشارب و عجالة الراکب باقی مانده که مشتمل بر 550 رباعی عربی و 50 رباعی ملمّع است. نظام الدین،‌ یکی از رباعیات خیام را به عربی ترجمه کرده و چهار رباعی دیگر در رد آن به عربی سروده است. وی اولین مترجم اشعار خیام محسوب می‌شود.


خود را به حیَل در افکنم مست آنجا
تا بنگرم آن جان و جهان هست آنجا
یا پای رساندم به مقصود و مراد
یا سر بنهم همچو دل از دست آنجا.

صدرالدین خجندی
سده ششم ق.

القی مُتساکراً سوادی ثمّه
کی انظر هل اهل ودادی ثمّه
إمّا قدماً تُنیلُنی مقصودی
او اترک رأسی کفؤادی ثمّه.

ناشناس
قرن هفتم ق.

رباعی فارسی در خلاصة الاشعار فی الرباعیات (ابوالمجد تبریزی، 721 ق) به اسم کمال اسماعیل آمده، و در نزهة المجالس بدون اشاره به نام گوینده. در دیوان کمال اسماعیل این رباعی نیست و بنا به قراینی، ما حدس می‌زنیم از او نباشد. در کلیات شمس هم دیده می‌شود، اما انتساب آن به مولوی درست نیست. چون در متون قبل از او، از جمله عبهر العاشقین، مرزبان‌نامه و فرائد السلوک دیده می‌شود. در یک کاشی زرین فام که به تاریخ 604 ق ساخته شده، این رباعی هست و این تاریخ، انتساب رباعی را نه فقط به مولوی مردود می‌کند، بلکه صحت انتساب آن را به کمال اسماعیل هم به تردید می‌افکند. به نظر می‌رسد، رباعی از یادگاران نیمه دوم قرن ششم هجری باشد. رباعی در جُنگ اسکندر میرزا به اسم صدرالدین خجندی آمده و ما این منبع را ملاک قرار داده‌ایم. اما گردآورنده آن مجموعه مشخص نکرده منظورش از صدر خجندی، عبداللطیف بن محمد (متوفی 523 ق) است یا نوه او (متوفی 580 ق) یا جمال الدین مسعود خجندی که هم عصر اثیر اخسیکتی بوده است.
رباعی عربی در یتیمة الدرر به گونه‌ای آمده که انگار رباعی فارسی ترجمه آن است، که به گمان من به قرینه حضور رباعی در متون قدیم فارسی، بر عکس آن درست است.


من یک جانم که صدهزار است تنم
چه جان و چه تن؟ که من همه خویشتنم
خود را دگری ساخته‌ام این عجب است
تا شاد کنم آن دگری را که منم!

اوحدالدین کرمانی
درگذشته 635 ق.

روحی هی واحدٌ و جسمی الف
ما الرّوح و مَا الجسم، هُما لی وصف
ذاتی انا قد جعلتها غیری اذ
قد یفرح من قال انا اذ یهفوا !

عفیف الدین تلمسانی
درگذشته 690 ق.

تلمسان شهری است در شمال غربی الجزایر نزدیک مرز مراکش و شیخ عفیف الدین بدان منطقه منسوب است. به گفته جامی، برخی از فقهای ظاهربین او را به الحاد و زندقه متهم کرده بودند. وی دیوان شعر و کتابی در شرح منازل السایرین خواجه عبدالله انصاری دارد.


منابع:
مرصاد العباد، ص 31؛ رباعیات خیام در منابع کهن، ص 54؛ جُنگ اسکندر میرزا، برگ 286؛ سفینه تبریز، ص 599؛ نزهة المجالس، ص 560؛ کلیات شمس، ج 8، ص 1؛ شاعران قدیم کرمان، ص 172، 207
●●


"چهار خطی"
https://telegram.me/Xatt4
لَهاشُم
تصحیح یک رباعی سنایی

نامت پس از این یاراباشم دارم (کذا)
نوشت پس ازین چو نیش کژدم دارم
چون مار سرم بکوب ارت دم دارم
از سگ بترم اگر بمردم دارم.

دیوان سنایی
چاپ مدرس رضوی، ص 1153
چاپ مظاهر مصفا، ص 599


از اولین چاپ دیوان سنایی تصحیح مرحوم مدرس رضوی حدود 75 سال می گذرد. ویرایش دوم این تصحیح در سال 1341 منتشر شد و از آن پس، بارها و بارها به چاپ رسید و هنوز، اصلی‌ترین مرجع محققان برای مطالعه و بررسی اشعار سنایی به شمار می‌آید. آن مایه رنج و دشواری که آن مرحوم با نسخه‌های خطی و چاپی در اختیار خود در تصحیح اشعار سنایی و حل مشکلات دیوان او بر جان کشیده، بر کسی پوشیده نیست. اما متأسفانه این متن، مشکلات حل نشده زیادی هم دارد که علت اصلی آن، در اختیار نداشتن نسخه‌های قابل اعتماد است. رباعی بالا، از جمله رباعیاتی است که گرهش به دست دانش مرحوم مدرس رضوی گشوده نشده و تا این تاریخ، کسی هم قدمی برای حل آن بر نداشته است. فاضل ارجمند دکتر مظاهر مصفا هم که در سال 1336 دیوان سنایی را تصحیح و چاپ نمود، از عهده گره‌گشایی این رباعی بر نیامده و حدس و گمان‌های ایشان، در نبود نسخه‌ای معتمد، راه به جایی نبُرده است.

در دستنویسی از دیوان سنایی که به شماره 4942 در کتابخانه ملک تهران نگهداری می‌شود و احتمالاً در سده یازدهم کتابت شده، ضبط رباعی مذکور چنین است (برگ 423):
نامت پس ازین بار لهاشم دارم
نوشت پس ازین چو نیش کژدم دارم
چون مار سرم بکوب ارت دم دارم
از سگ بترم گرت بمردم دارم.

این ضبط، یکی از مشکل اصلی بیت را گشوده است و آن کلمه غریب و نادر «لَهاشُم» است. لهاشُم در فرهنگ بزرگ سخن (ج 7، ص 6476)، زشت و نازیبا معنی شده و شواهدی از دیوان خاقانی و نزاری قهستانی در تأیید آن آمده است. خاقانی در قطعه‌ای که خطاب به صفوة الدین بانوی شروانشاه منوچهر گفته، آورده است (ص 844):
بر ناتوان کرم کن و این قصه را بخوان
هر چند خط مزوّر و کاغذ لهاشُم است.

تکلیف لهاشم معلوم شد، اما کلمه قبل از آن هنوز مبهم است. در دستنویس ملک، به وضوح «بار» است. «بار لهاشم» معنای روشنی ندارد. مدرس رضوی و مظاهر مصفا این کلمه را «یار» خوانده‌اند. «یار لهاشم» پُر بیراه نیست: یار زشت. اما به قرینه اینکه سنایی، گرایش شدیدی به مراعات النظیر داشته و این جزو سبک شعری اوست، من حدس می‌زنم که این کلمه در اصل «باز» به معنی پرنده شکاری معروف است. سنایی در هر مصراع، نام یک حیوان را الزام کرده: باز/ کژدم/ مار/ سگ.
رباعی هجو آمیز بالا، خطاب به شخص لئیمی است که شاعر تا پیش از این به او دل بسته بود، اما به دلیل رفتارهای او، از او برگشته و از خجالت او در آمده است. می‌گوید: از این به بعد ترا باز کریهی تلقی می‌کنم و شرینی‌هایت هم برایم از نیش کژدم زهرآلوده‌تر است. اَرَت دُم دارم: یعنی اگر دنبال سر تو راه بیفتم و به تو اعتنایی کنم، مثل مار سرم را بکوب.
مصراع چهارم در ضبط مدرس رضوی و مظاهر مصفا، چیزی کم دارد و آن ضمیر مفعولی «ت» است که در نسخه کتابخانه ملک، شکل درست آن آمده است: گرت به‌مردم دارم. یعنی: اگر ترا از این به بعد آدم حساب کنم، از سگ بدترم! «داشتن» در ردیف رباعی، به معنی به حساب آوردن و پنداشتن است؛ جز در مصراع سوم.
به نظر من، شکل نهایی رباعی چنین است:

نامت، پس ازین، باز لهاشم دارم
نوشت، پس ازین، چو نیش کژدم دارم
چون مار سرم بکوب، اَرَت دُم دارم
از سگ بترم، گرت به‌مردم دارم!
●●


"چهار خطی"
https://telegram.me/Xatt4
چراغی در رهگذر باد

بر دل ز پی فراق، داغی دارم
وز یافتن کام، فراغی دارم
با این همه، پُر هوس دماغی دارم
بر رهگذر باد، چراغی دارم

و له
بر رهگذر باد، چراغی که تراست
ترسم بنشیند از فراغی که تراست
بنشانَد هم آب اجل آتش تو
بر باد دهد خاک، دماغی که تراست.

سنایی غزنوی
کلیات سنایی، دستنویس بایزید ولی‌الدین
684 ق، برگ 290


از دیوان سنایی، قدیم‌ترین دستنویس تاریخ‌داری که به‌جا مانده، دستنویس شماره 2627 کتابخانه بایزید ولی‌الدین ترکیه است که کتابت آن در روز دهم ربیع الاول سال 684 ق به پایان رسیده است. نسخه موزه کابل هم که در سال 1356 خورشیدی در افغانستان به صورت عکسی چاپ شده، به زعم برخی محققان متعلق به نیمه دوم قرن ششم هجری است. ولی در هیچ کجای نسخه، رقم کاتب نیست. رباعیات این نسخه محدود است به 40 رباعی که از لحاظ کمّی، در قیاس با 770 رباعی سنایی، چندان قابل اعتنا نیست.
با توجه به مضمون دو رباعی بالا و پشت سر هم آمدن آنها در دستنویس بایزید ولی‌الدین، معلوم است که هر دو به یک موضوع خاص اشاره می‌کنند. حتی گمان می‌رود یکی از دو رباعی، در جواب رباعی دیگر گفته شده باشد. در رباعی دوم، یکی از خصایص سبک سنایی (مراعات النظیر)، مشهود است و آن، بازی با عناصر اربعه است که از شگردهای مورد علاقه شاعر محسوب می‌شود و بسامد بالایی در رباعیاتش دارد.


رباعی دوم سنایی، با تغییر بیت دوم در منابع به اسم چندین شاعر نقل شده است. تقی‌الدین کاشانی آن را به لطف الله نیشابوری نسبت داده است (خلاصة الاشعار، برگ 263):
بر رهگذر باد، چراغی که تراست
ترسم که بمیرد ز فراغی که تراست
بوی جگر سوخته عالم بگرفت
گر نشنودی، زهی دماغی که تراست!

در نسخه‌ای از دیوان اثیر اخسیکتی که در سال 1067 ق کتابت شده و متعلق به آقای پرتو بیضایی بوده، روایت دوم رباعی به نام اثیر است و رکن‌الدین همایون‌فرخ آن را در میان اشعار اثیر جای داده است (دیوان اثیر اخسیکتی، ص 475).
مرحوم نفیسی در کتاب «محیط زندگی و احوال و اشعار رودکی» (ص 514) روایت دوم رباعی را نقل کرده و در پانوشت توضیح داده: «این رباعی در دو سفینه به نام رودکی آمده است، ولی مشکوک است از او باشد. زیرا که در مصرع چهارم، کلمه دماغ به معنی بینی آمده است و گمان ندارم در زمان رودکی، این معنی را داشته بوده باشد». غیر از کلمه دماغ، که تفاوت کاربرد آن را در روایت اول و دوم رباعی می‌توان ردگیری کرد، شیوه جمله‌بندی رباعی و طرح قوافی آن نیز با سبک دوران رودکی همخوانی ندارد.
●●


"چهار خطی"
https://telegram.me/Xatt4
"چهار خطی"
https://telegram.me/Xatt4
بوی گل سرخ

از عشق پُرم، پَر زدنم می‌آید
خون در رگم و جان به تنم می‌آید

ای دوست! از آن شب که مرا بوسیدی
بوی گل سرخ از دهنم می‌آید.

رقیه ندیری


منبع:
تنهایی من زنی جوان است هنوز، ص 34
●●


"چهار خطی"
https://telegram.me/Xatt4
ای باد صبا! ز من نهانش می‌گوی
حال دل من، به صد زبانش می‌گوی
می‌گو نه چنان‌که زآن ملالش آید
می‌گو سخنی و در میانش می‌گوی!

لطف الله نیشابوری
درگذشته 812 ق.


در میان شاعرانی که در اواخر قرن هشتم و اوایل قرن نهم به عرصه آمده‌اند، لطف الله نیشابوری یک شخصیت ویژه دارد. رباعیات او، به نسبت شاعران هم‌عصرش لبریز از بازی‌های زبانی و شوخ و شنگی‌های خاص خود اوست. بعضی از آنها را در همین کانال نقل کرده‌ایم. رباعی بالا، از جمله رباعیات اوست که به کاروان رباعیات حافظ پیوسته است.

حضرت حافظ، در رباعی هیچ شأن و منزلت خاصی ندارد و اغلب رباعیاتی که به او نسبت داده‌اند، از شاعران ماقبل یا هم‌عصر اوست. از آنجا که گردآوری اشعار حافظ در زمان حیاتش و به دست خود او صورت نگرفته، به لطف گردآورندگان بی اطلاع و کم دقت، اشعار الحاقی در رباعیاتش فراوان است. یکی از آنها، رباعی لطف الله نیشابوری است. اگر اشتباه نکنم، اولین جایی که رباعی به اسم حافظ نقل شده، دیوان حافظ نسخه خلخالی است که در سال 827 کتابت شده است. قبل از آن، نسخه کهنی از دیوان حافظ نمی‌شناسیم که این رباعی را داشته باشد. دکتر سلیم نیساری این رباعی را به اعتبار دستنویسی که در سال 875 ق کتابت شده، به دیوان حافظ افزوده است.

بنابراین، تردیدی وجود ندارد که رباعی از دیوان لطف الله نیشابوری، بدون رضایت صاحبش، به دیوان حافظ نقل مکان کرده و باید آن را به خانه اصلی خود باز گرداند.


منابع:
دیوان لطف الله نیشابوری، چاپ عکسی، ص 692؛ دیوان حافظ خلخالی، چاپ عکسی، ص 453؛ دیوان حافظ بر اساس نسخه‌های خطی سده نهم، ص 561
●●


"چهار خطی"
https://telegram.me/Xatt4
بشکن خود را که بُت شکستن این است
بگذر ز خودی، ز قید رَستن این است

در گوشه خاطر عزیزان جا کُن
در مذهب ما، گوشه نشستن این است!

هاشم کشمیری
سده یازدهم ق.


منبع:
تذکره شعرای کشمیر، ج 4، ص 1690
●●


"چهار خطی"
https://telegram.me/Xatt4
Forwarded from چهار خطی
ما و دلکی...

دشت از مجنون، که لاله می‌روید از او
ابر از دهقان، که ژاله می‌روید از او
طوبیٰ و بهشت و جویِ شیر، از زاهد
ما و دلکی که ناله می‌روید از او.

افضل‌الدین ترکۀ اصفهانی
درگذشتۀ 991 ق.


توضیح اینکه چطور می‌شود یک شعر، خودش را از سطح زمانه بالا می‌کشد و در میان اشعار یک دوران، برجستگی پیدا می‌کند، به هیچ وجه راحت نیست و گاه آن ظرایفی که موجب متفاوت شدن شعری می‌شود، به توضیح در نمی‌آید. در مورد رباعی بالا هم این سخن، مصداق دارد. تنها توضیحی که برای ویژه بودنِ این رباعی به ذهن من می‌رسد، وجود تعادل و توازن در اجزای تشکیل دهنده آن است. رباعی، ردیف و قافیه مناسبی دارد که خوشایند ذهن مخاطب است. اما این به تنهایی کافی نیست. زیرا چنان‌که خواهیم دید، حد اقل سه تن از شاعران هم‌عصر خواجه افضل، به این ردیف و قافیه رباعی گفته‌اند. معماری دقیق کلمات، یکی دیگر از عوامل برتری این رباعی است. هیچ کلمۀ زائدی در این رباعی به چشم نمی‌خورَد و حتی حروف ربط و اضافه هم سربار شعر نشده‌اند. بار اصلی رباعی، بر دوش مصراع چهارم است، اما سه مصراع دیگر نیز هر کدام در جای خود نشسته‌اند و مخاطب را به سمت مصراع نهایی هدایت می‌کنند. تمایز مصراع چهارم، در غنای عاطفی آن است و کلمه «دلک» به جای دل، صمیمیت عجیبی را در فضای رباعی جاری کرده است. دلک و ناله، با آن موسیقی دلنوازشان، کلمات کلیدی این مصراع هستند و سرمایۀ شاعر شده‌اند، در برابر همۀ دارایی‌های این جهانی و آن جهانیِ مردم زمانه. در اینجا، ما با رباعیی مواجهیم که موسیقی و مهندسی کلام و صمیمیت زبان در آن، در ساختاری یکپارچه و کامل، به توازن رسیده است.


افضل‌الدین محمد ترکه، از خاندان معروف ترکۀ اصفهان است که اغلب در ردیف دانشمندان و صاحب‌منصبان بودند و خود او نیز علاوه بر فضل و دانش، در زمان شاه طهماسب و شاه محمد صفوی به کار قضا و تولیت موقوفات و تدریس اشتغال داشت. از وی چند رباعی جانانه‌ به یادگار مانده است. این رباعی او، به ابوسعید ابوالخیر و بابا افضل کاشانی هم منسوب است. اما هر دو این انتساب‌ها، مربوط به قرن‌ها بعد از حیات این دو عارف حکیم است. سه منبع معتبر دورۀ صفوی، یعنی هفت اقلیم، خلاصة الاشعار و عرفات العاشقین، این رباعی را به اسم افضل‌الدین ترکه نقل کرده‌اند. فرم و زبان این رباعی را نیز ما نمی‌توانیم در بافت ادبی قرن پنجم، دوران ابوسعید، متصوّر شویم. انتساب رباعی به بابا افضل، ناشی از هم‌نامی این حکیم با افضل‌الدین ترکه است و معمولاً در رباعیات سرگردان، دسترنج شاعران گمنام به افراد معروف می‌رسد. اینکه حداقل سه شاعر دیگر دورۀ صفوی، در این وزن و قافیه رباعی گفته‌اند، خودش قرینه‌ای است بر اینکه رباعی مذکور، در همان فضای ادبی شکل گرفته است.

رویت که ز باده لاله می‌روید از او
از تاب شراب، ژاله می‌روید از او
دستی که پیاله‌ای ز دست تو گرفت
گر خاک شود، پیاله می‌روید از او.

سلطان حسن میرزا
966 ـ 985 ق.
▪️
دارم چشمی که ژاله می‌روید از او
دارم جانی که نله می‌روید از او
این شوره زمین که نام او دل کردند
اندوه هزار ساله می‌روید از او.

مقصود خُرده کاشانی
مقتول در 987 ق.
▪️
دور از رویی که لاله می‌روید از او
دارم چشمی که ژاله می‌روید از او
گیرم که ز گریه چشم خود پاک کنم
با دل چه کنم که ناله می‌روید از او؟

جعفر قزوینی
درگذشتۀ 1021 ق.


سلطان حسن میرزا، فرزند سلطان محمد صفوی است و رباعیی که صاحب عالم آرا و تقی کاشانی به اسم او نقل کرده‌اند، در عرفات العاشقین به اسم سلطان حسین میرزا بایقراست و در ریاض الشعراء به نام شیخ بهایی. تقی کاشانی ذیل شرح حال سلطان حسن میرزا گوید: «در زمان حیات، آن شاهزاده این رباعی گفته و قاسم بیگ حالتی {از شعرای عصر صفویه} به واسطۀ محبتی که به آن شاهزاده داشت، در دیوان خود نوشته!».


منابع:
هفت اقلیم، ج 2، ص 955؛ خلاصة الاشعار، بخش اصفهان، ص 223؛ عرفات العاشقین، ج 1، ص 639؛ سخنان منظوم ابوسعید ابوالخیر، ص 84؛ رباعیات بابا افضل، ص 161؛ عالم آرای عباسی، ج 1، ص 126؛ خلاصة الاشعار (خطی)، برگ 509؛ خلاصة الاشعار، بخش کاشان، ص 496؛ کاروان هند، ج 1، ص 296؛ عرفات العاشقین، ج 2، ص 1167؛ ریاض الشعراء، ج 1، ص 394
●●


"چهار خطی"
https://telegram.me/Xatt4
پنهان شده دیدار، تماشا پس کو؟
دیدار شد آوار، تماشا پس کو؟

هر سو که نگاه می‌کنی، می‌بینی
در... پنجره... دیوار... تماشا پس کو؟

شرف‌الدین امیر پور

منبع:
«به این زودی‌ها»، ص 6
●●

"چهار خطی"
https://telegram.me/Xatt4