نردیاست جهان که بُردنش، باختن است
نرّادی او، به داو کم ساختن است
دنیا، به مثال کعبتین نرد است
برداشتنش، برای انداختن است.
شکیبی اصفهانی
درگذشته 1023 ق.
●
مجموعه رباعیات منسوب به ابوسعید ابوالخیر، ویترین رباعی فارسی از سده پنجم تا یازدهم هجری است. یعنی، جماعتی از اهل ذوق، بخشی از بهترین رباعیات تاریخ رباعی فارسی را از دواوین شعرا گلچین کرده و داخل مجموعههای منسوب به ابوسعید کردهاند. بخش مهمی از این میراث به غارت رفته، متعلق به شعرای دوره صفوی است.
رباعی بالا، در بسیاری از تذکرههای دوره صفوی، از قبیل: هفت اقلیم، تذکره میخانه و عرفات العاشقین به اسم شکیبی اصفهانی آمده است. مؤید این انتساب، نقل رباعی در یکی از مجالس نورالدین جهانگیرشاه (1014 ـ 1037 ق)، پادشاه هند است. عبدالستار لاهوری در کتاب مجالس جهانگیری که به شرح مجالس شبانه دربار جهانگیر اختصاص دارد، در شرح مجلسی که در شب پنج شنبه آخرین روز ربیع الاول سال 1019 هجری برپا شده بود، به مناسبت، از شکیبی اصفهانی یاد میکند و میگوید: «مهابت خان، رباعی شکیبی اصفهانی ـ که به تقریب معذرت اراده رخصت گفته بود ـ به سمع اقدس رسانید. در معرض قبول، مستحسن افتاده، فرمودند که رباعی دیگر از مولانا به خاطر اقدس هست که بسیار خوب گفته. و خطاب به او کرده، فرمودند که آن رباعی شما را به خط مبارک خویش در مرقع نوشتهایم. او سجده شکر کرده، دست به دعای آن حضرت برداشت. آن رباعی او این است: نردی است جهان که بردنش باختن است...». این حکایت را ملاعبدالنبی قزوینی هم در کتاب خود آورده است. و غرض آن است که معاصرین شکیبی، این رباعی را از او میدانستهاند، نه از ابوسعید؛ و حدود 150 سال بعد بوده که رباعی، به کاروان رباعیات ابوسعید پیوسته است.
●
منابع:
هفت اقلیم، ج 2، ص 980؛ عرفات العاشقین، ج 3، ص 2036؛ تذکره میخانه، ص 305؛ مجالس جهانگیری، ص 51 ـ 52
●●
"چهار خطی"
https://telegram.me/Xatt4
نرّادی او، به داو کم ساختن است
دنیا، به مثال کعبتین نرد است
برداشتنش، برای انداختن است.
شکیبی اصفهانی
درگذشته 1023 ق.
●
مجموعه رباعیات منسوب به ابوسعید ابوالخیر، ویترین رباعی فارسی از سده پنجم تا یازدهم هجری است. یعنی، جماعتی از اهل ذوق، بخشی از بهترین رباعیات تاریخ رباعی فارسی را از دواوین شعرا گلچین کرده و داخل مجموعههای منسوب به ابوسعید کردهاند. بخش مهمی از این میراث به غارت رفته، متعلق به شعرای دوره صفوی است.
رباعی بالا، در بسیاری از تذکرههای دوره صفوی، از قبیل: هفت اقلیم، تذکره میخانه و عرفات العاشقین به اسم شکیبی اصفهانی آمده است. مؤید این انتساب، نقل رباعی در یکی از مجالس نورالدین جهانگیرشاه (1014 ـ 1037 ق)، پادشاه هند است. عبدالستار لاهوری در کتاب مجالس جهانگیری که به شرح مجالس شبانه دربار جهانگیر اختصاص دارد، در شرح مجلسی که در شب پنج شنبه آخرین روز ربیع الاول سال 1019 هجری برپا شده بود، به مناسبت، از شکیبی اصفهانی یاد میکند و میگوید: «مهابت خان، رباعی شکیبی اصفهانی ـ که به تقریب معذرت اراده رخصت گفته بود ـ به سمع اقدس رسانید. در معرض قبول، مستحسن افتاده، فرمودند که رباعی دیگر از مولانا به خاطر اقدس هست که بسیار خوب گفته. و خطاب به او کرده، فرمودند که آن رباعی شما را به خط مبارک خویش در مرقع نوشتهایم. او سجده شکر کرده، دست به دعای آن حضرت برداشت. آن رباعی او این است: نردی است جهان که بردنش باختن است...». این حکایت را ملاعبدالنبی قزوینی هم در کتاب خود آورده است. و غرض آن است که معاصرین شکیبی، این رباعی را از او میدانستهاند، نه از ابوسعید؛ و حدود 150 سال بعد بوده که رباعی، به کاروان رباعیات ابوسعید پیوسته است.
●
منابع:
هفت اقلیم، ج 2، ص 980؛ عرفات العاشقین، ج 3، ص 2036؛ تذکره میخانه، ص 305؛ مجالس جهانگیری، ص 51 ـ 52
●●
"چهار خطی"
https://telegram.me/Xatt4
Telegram
چهار خطی
رباعی فارسی، به روایت: سید علی میرافضلی
(این صفحه روز پنجشنبه نوزدهم آذر هزار و سیصد و نود و چهار شمسی راهاندازی شده است.)
(این صفحه روز پنجشنبه نوزدهم آذر هزار و سیصد و نود و چهار شمسی راهاندازی شده است.)
آسان آسان
چون شمع اگرم بسوزی و بگدازی
چون چنگ اگرم زنی و گر بنوازی
آسان آسان، پای نگیرم ز تو باز
نگذارمت از دست به بازی بازی!
جلال حرمی
سده هفتم ق؟
●
جلال حرمی، از رباعیسرایان گمنام قدیم است که احوال او هیچ اطلاعی نداریم و احتمالاً در قرن هفتم میزیسته است. گردآورنده «سفینه کهن رباعیات»، با آثار او آشنایی داشته و 23 فقره از رباعیات او، از جمله رباعی بالا را در کتاب خود نقل کرده است (ص 247).
رباعی جلال حرمی، با اینکه برجستگی خاصی ندارد، اما نمونه کاملی از یک رباعی پرداخته و منسجم است و اجزای آن، ارتباطات تو در تویی دارند که میتواند برای کسانی که در کار سرودن رباعیی هستند، آموزنده باشد.
مشکلی که رباعی امروز ما دارد، از هم گسیختگی اجزای شعر و سهلانگاری شاعران در فرم دادن به زبان و تصویر، در یک پیکره واحد است. اغلب رباعیسرایان امروز ما، تمام همتشان را صرف یافتن مضمون جالب برای گنجاندن در مصراع چهارم رباعی است و اهتمامی به ایجاد ارتباط تنگاتنگ مصراع چهارم با سایر مصراعها ندارند. نه اینکه بخواهیم بگوییم این مشکل در رباعی قدیم نیست، اما در رباعی امروز چشمگیرتر است. تا آنجا میتوانم بگویم رباعیات متوسط قرن ششم و هفتم هم بر بهترین رباعیات امروز سر دارد.
دو مصراع اول رباعی، با آن موازنه بی نقص، جمله شرطیهای ساخته که پاسخ آن در دو مصراع بعد به خوبی ارائه شده است. این رباعی را گردآورنده «سفینه کهن رباعیات»، در فصل «وفاداری عاشق و جفای معشوق» گنجانده است.
فعل سوختن و گداختن برای شمع، و زدن و نواختن برای چنگ، بسیار با دقت انتخاب شده و اینها جزو ملموسترین تصاویر دنیای قدیم بوده است. زدن چنگ یا نواختن چنگ، هر دو یک عمل را با دو حس متفاوت بیان میکند؛ آنگونه که ما در زدن احساس خشونت میکنیم و در نواختن، احساس مهربانی. نواختن، معنای نوازش هم میدهد و چنگ زدن، تداعیگر خروش و خراش است.
در بیت دوم نیز قرینهسازی به کمال انجام گرفته است:
آسان آسان/ بازی بازی
پای / دست
نگیرم / نگذارم
باز / بازی
شاعر برای اینکه عزم خودش را در تحمل شداید عشق و پایداری در دوستی نشان دهد، از ظرفیت تکرار قید (آسان آسان، بازی بازی) به زیبایی بهره بُرده است. اگر میگفت: آسان از تو دست بر نمیدارم و در این راه پابرجا هستم، شاید آن قاطعیت چندان به چشم نمیآمد. اما وقتی قید را مضاعف میکند، جدیت عاشق، جدی گرفته میشود.
«آسان، آسان» در شعر فارسی سابقه دارد. در رباعیات شاه سنجان خوافی (متوفی 599 ق) آمده: آسان آسان ز خود امان نتوان یافت (عرفات العاشقین، ج 3، ص 1786). یا: آسان آسان وداع جان نتوان کرد (نزهة المجالس، ص 391).
«بازی بازی» هم در شعر قدیم به کار رفته. جمال الدین خجندی (سده ششم ق) گوید (نزهة المجالس، ص 521):
انصاف که آن تنگ گهر هیچ نکرد
جز کُشتن من، به عشوه در، هیچ نکرد
این است که جان من به بازی بازی
از من بستد، ورنه دگر هیچ نکرد!
●●
https://telegram.me/Xatt4
چون شمع اگرم بسوزی و بگدازی
چون چنگ اگرم زنی و گر بنوازی
آسان آسان، پای نگیرم ز تو باز
نگذارمت از دست به بازی بازی!
جلال حرمی
سده هفتم ق؟
●
جلال حرمی، از رباعیسرایان گمنام قدیم است که احوال او هیچ اطلاعی نداریم و احتمالاً در قرن هفتم میزیسته است. گردآورنده «سفینه کهن رباعیات»، با آثار او آشنایی داشته و 23 فقره از رباعیات او، از جمله رباعی بالا را در کتاب خود نقل کرده است (ص 247).
رباعی جلال حرمی، با اینکه برجستگی خاصی ندارد، اما نمونه کاملی از یک رباعی پرداخته و منسجم است و اجزای آن، ارتباطات تو در تویی دارند که میتواند برای کسانی که در کار سرودن رباعیی هستند، آموزنده باشد.
مشکلی که رباعی امروز ما دارد، از هم گسیختگی اجزای شعر و سهلانگاری شاعران در فرم دادن به زبان و تصویر، در یک پیکره واحد است. اغلب رباعیسرایان امروز ما، تمام همتشان را صرف یافتن مضمون جالب برای گنجاندن در مصراع چهارم رباعی است و اهتمامی به ایجاد ارتباط تنگاتنگ مصراع چهارم با سایر مصراعها ندارند. نه اینکه بخواهیم بگوییم این مشکل در رباعی قدیم نیست، اما در رباعی امروز چشمگیرتر است. تا آنجا میتوانم بگویم رباعیات متوسط قرن ششم و هفتم هم بر بهترین رباعیات امروز سر دارد.
دو مصراع اول رباعی، با آن موازنه بی نقص، جمله شرطیهای ساخته که پاسخ آن در دو مصراع بعد به خوبی ارائه شده است. این رباعی را گردآورنده «سفینه کهن رباعیات»، در فصل «وفاداری عاشق و جفای معشوق» گنجانده است.
فعل سوختن و گداختن برای شمع، و زدن و نواختن برای چنگ، بسیار با دقت انتخاب شده و اینها جزو ملموسترین تصاویر دنیای قدیم بوده است. زدن چنگ یا نواختن چنگ، هر دو یک عمل را با دو حس متفاوت بیان میکند؛ آنگونه که ما در زدن احساس خشونت میکنیم و در نواختن، احساس مهربانی. نواختن، معنای نوازش هم میدهد و چنگ زدن، تداعیگر خروش و خراش است.
در بیت دوم نیز قرینهسازی به کمال انجام گرفته است:
آسان آسان/ بازی بازی
پای / دست
نگیرم / نگذارم
باز / بازی
شاعر برای اینکه عزم خودش را در تحمل شداید عشق و پایداری در دوستی نشان دهد، از ظرفیت تکرار قید (آسان آسان، بازی بازی) به زیبایی بهره بُرده است. اگر میگفت: آسان از تو دست بر نمیدارم و در این راه پابرجا هستم، شاید آن قاطعیت چندان به چشم نمیآمد. اما وقتی قید را مضاعف میکند، جدیت عاشق، جدی گرفته میشود.
«آسان، آسان» در شعر فارسی سابقه دارد. در رباعیات شاه سنجان خوافی (متوفی 599 ق) آمده: آسان آسان ز خود امان نتوان یافت (عرفات العاشقین، ج 3، ص 1786). یا: آسان آسان وداع جان نتوان کرد (نزهة المجالس، ص 391).
«بازی بازی» هم در شعر قدیم به کار رفته. جمال الدین خجندی (سده ششم ق) گوید (نزهة المجالس، ص 521):
انصاف که آن تنگ گهر هیچ نکرد
جز کُشتن من، به عشوه در، هیچ نکرد
این است که جان من به بازی بازی
از من بستد، ورنه دگر هیچ نکرد!
●●
https://telegram.me/Xatt4
Telegram
چهار خطی
رباعی فارسی، به روایت: سید علی میرافضلی
(این صفحه روز پنجشنبه نوزدهم آذر هزار و سیصد و نود و چهار شمسی راهاندازی شده است.)
(این صفحه روز پنجشنبه نوزدهم آذر هزار و سیصد و نود و چهار شمسی راهاندازی شده است.)
گفتی که ترا شوم، مَدار اندیشه
دل خوش کن و بر صبر گمار اندیشه
گفتم که: چه دل؟ کآنچه دلش میخوانی
یک قطره خون است و هزار اندیشه!
عایشه مُقریه
سده ششم ق.
●
رباعی بالا، از جمله رباعیاتی است که به «رباعی سرگردان» شهرت دارند و میان چند شاعر مشترک است. این رباعی، در دیوان خاقانی و حافظ و رباعیات اوحد کرمانی هم هست و تشخیص اینکه گوینده واقعی رباعی کیست، واقعاً دشوار است. فقط میدانیم که رباعی از حافظ نمیتواند باشد، چون در زمان گردآوری نزهة المجالس هنوز حافظ به دنیا نیامده بوده است. نزهة المجالس در سالهای میانی قرن هفتم و حدود یک قرن قبل از تولد حافظ تألیف شده است.
عایشه مقریه از معدود زنان رباعیسرای تاریخ رباعی ماست و نام او را در کنار مهستی گنجوی، باید در زمره پیشگامان این عرصه در بین بانوان قرار داد. وی در قرن ششم هجری میزیست و همعصر و همشهری سوزنی سمرقندی بود. از او 44 رباعی به دست آمده است.
رباعی بالا، از شگرد گفتگو بهره بُرده و دیالوگ میان عاشق و معشوق، به آن سرزندگی داده است: از یک طرف توصیه به صبر و وعده وصال است و از طرف دیگر، بی طاقتی و هزار فکر و خیال. شاعر، استفاده مناسبی از ردیف اسمی کرده است. گفتن شعر با ردیفهای اسمی، به مراتب دشوارتر از ردیفهای فعلی است. واجآرایی «ش» در هر چهار مصراع، توان موسیقایی رباعی را بالا بُرده و موجب تأثیر مضاعف ردیف رباعی شده است و با پایان یافتن رباعی، کشش «ش» در «اندیشِه» همچنان در ذهن مخاطب امتداد مییابد و همدلی ما را با احساس آشفتگی عاشق، بیشتر میکند.
●
منبع:
جُنگ رباعی، ص 167؛ نزهة المجالس، ص 212؛ خلاصة الاشعار فی الرباعیات، برگ 298؛ دیوان خاقانی، ص 734؛ دیوان حافظ، ص 384؛ دیوان رباعیات اوحد کرمانی، ص 147
●●
"چهار خطی"
https://telegram.me/Xatt4
دل خوش کن و بر صبر گمار اندیشه
گفتم که: چه دل؟ کآنچه دلش میخوانی
یک قطره خون است و هزار اندیشه!
عایشه مُقریه
سده ششم ق.
●
رباعی بالا، از جمله رباعیاتی است که به «رباعی سرگردان» شهرت دارند و میان چند شاعر مشترک است. این رباعی، در دیوان خاقانی و حافظ و رباعیات اوحد کرمانی هم هست و تشخیص اینکه گوینده واقعی رباعی کیست، واقعاً دشوار است. فقط میدانیم که رباعی از حافظ نمیتواند باشد، چون در زمان گردآوری نزهة المجالس هنوز حافظ به دنیا نیامده بوده است. نزهة المجالس در سالهای میانی قرن هفتم و حدود یک قرن قبل از تولد حافظ تألیف شده است.
عایشه مقریه از معدود زنان رباعیسرای تاریخ رباعی ماست و نام او را در کنار مهستی گنجوی، باید در زمره پیشگامان این عرصه در بین بانوان قرار داد. وی در قرن ششم هجری میزیست و همعصر و همشهری سوزنی سمرقندی بود. از او 44 رباعی به دست آمده است.
رباعی بالا، از شگرد گفتگو بهره بُرده و دیالوگ میان عاشق و معشوق، به آن سرزندگی داده است: از یک طرف توصیه به صبر و وعده وصال است و از طرف دیگر، بی طاقتی و هزار فکر و خیال. شاعر، استفاده مناسبی از ردیف اسمی کرده است. گفتن شعر با ردیفهای اسمی، به مراتب دشوارتر از ردیفهای فعلی است. واجآرایی «ش» در هر چهار مصراع، توان موسیقایی رباعی را بالا بُرده و موجب تأثیر مضاعف ردیف رباعی شده است و با پایان یافتن رباعی، کشش «ش» در «اندیشِه» همچنان در ذهن مخاطب امتداد مییابد و همدلی ما را با احساس آشفتگی عاشق، بیشتر میکند.
●
منبع:
جُنگ رباعی، ص 167؛ نزهة المجالس، ص 212؛ خلاصة الاشعار فی الرباعیات، برگ 298؛ دیوان خاقانی، ص 734؛ دیوان حافظ، ص 384؛ دیوان رباعیات اوحد کرمانی، ص 147
●●
"چهار خطی"
https://telegram.me/Xatt4
Telegram
چهار خطی
رباعی فارسی، به روایت: سید علی میرافضلی
(این صفحه روز پنجشنبه نوزدهم آذر هزار و سیصد و نود و چهار شمسی راهاندازی شده است.)
(این صفحه روز پنجشنبه نوزدهم آذر هزار و سیصد و نود و چهار شمسی راهاندازی شده است.)
زد مار هوا بر جگر غمناکم
نگاهی به اشعار عربی و فارسی تيتراژ سریال امام علی (ع)
تيتراژ سريال امام علي (ع) را احتمالاً بسياري به ياد دارند. اين تيتراژ ساخته فرهاد فخرالديني بر اساس آهنگي است که عبدالقادر غيبي مراغي موسيقيدان برجسته ايراني در سده هشتم و نهم هجري بر اين دو قطعه شعر عربي و فارسي بسته و آنها را در دو فقره از کتابهاي مهم خود نقل کرده است: جامع الالحان (ص 239 ـ 240) و مقاصد الالحان (ص 102 ـ 103). عبدالقادر مراغي، ابتدا سه بيت شعر عربي نقل ميکند و ترجمه آن را در يک رباعي فارسي که سروده خود اوست، ميآورد:
کلّ صبح و کلّ اشراق
تبک عيني بدمع مشتاق
قد لسعت حية الهوي کبدي
فلا طبيب لها و لا راقي
الاّ الحبيب الذي شغفت به
فعنده رُقيتي و ترياقي
عبدالقادر غيبي، با همه تبحرش در موسيقي، در کار شعر، دست چندان قويي نداشت و ترجمه او از اين اشعار، به هيچ وجه شاعرانه و زيبا نيست، اما به واسطه تيتراژ سريال امام علي و صداي صديق تعريف، ممکن است در خاطر بسياري از مردم ما مانده باشد:
زد مار هوا بر جگر غمناکم
سودي نکند فسونگر چالاکم
آن يار که عاشق جمالش شدهام
هم نزد وي است رُقيه و ترياکم.
مصطفي کامل الشيبي، محقق عراقي، در کتاب «ديوان السهروردي المقتول»، اين سه بيت را جزو اشعار شيخ شهابالدين سهروردي (مقتول به سال 587 ق) آورده است («شعرهاي شيخ اشراق»، ص 37):
في کل صبح و کلّ اشراق
ابکي عليکم بدمع مشتاق
قد لسعت حية الهوي کبدي
فلا طبيب لها و لا راق
إِّلا الحَبيب الَّذي شغفت بِهِ
فَإِنَّهُ رقيَتي و ترياقي.
بيتهاي دوم و سوم اين قطعه، نزد مؤلفين متون عرفاني بسيار مقبول و عزيز بوده و علت توجه خاص آنها به اين شعر، حکايتي از سماع اين بيتها نزد رسول اکرم (ص) است که آن را به روايت شيخ شهاب الدين سهروردي دوم (متوفي 632 ق) در کتاب عوارف المعارف ميآوريم:
«انس مالک روايت ميکند که در نزد رسول نشسته بوديم. جبرييل فرو آمد و بشارت داد رسول را و گفت: يا رسول الله! درويشان امت تو پيش از توانگران در بهشت خواهند رفت به نيم روز. و آن نيمه روز، پانصد سال باشد. رسول شاد شد و از غايت اهتزاز و ابتهاج گفت: در ميان شما کسي هست که قولي برگويد و شعري برخواند؟ بَدَويي گفت: نعم يا رسول الله. گفت: بيا. وي اين شعر برخواند:
قد لسعت حية الهوي کبدي
فلا طبيب لها و لا راقي
الاّ الحبيب الذي شغفت به
فعنده رُقيتي و ترياقي
چون از آواز بازساز بدوي، اين اسرار به سمع نياز رسول رسيد، در وجد آمد. حاضران جمله با رسول در وجد آمدند و در حالت وجد، ردا از دوش مبارک رسول در افتاد. پس رداي رسول به چهارصد پاره کردند و بر حاضران قسمت کردند. بناي تخريق خرقه بر اين حديث است» (عوارف المعارف، ص 97 ـ 98). اين حکايت در چندين متن عرفاني ديگر هم به همين کيفيت نقل شده و بعضي، در صحت آن ترديد کردهاند (رک. مصباح الهدايه، ص 141، 431؛ رساله سپهسالار، ص 57).
در مورد صحت انتساب اين ابيات به سهروردي مقتول هم ترديد جدي وجود دارد و دليل روشن آن، نقل بيتهاي دوم و سوم در طبقات الصوفيه خواجه عبدالله انصاري (متوفي 481 ق) است. انصاري، در شرح حال مظفر کرمانشاهي ميآورد: «وي، شب به سه تير کرده بود: سيکي نماز کردي، و سيکي قرآن خواندي، و سيکي مناجات کردي. و به اين بيت بر خود ميزاريدي و ميگفتي: لقد لسعت حية الهوي کبدي...» (طبقات الصوفيه، ص 485؛ نفحات الانس، ص 223). بنابراين، اين شعر از سهروردي نيست و ظاهراً لفظ «اشراق» در بيت اول، تنها دليل اين انتساب بوده است!
ما ترجمه ديگري هم از ابيات فوق در دست داريم و آن رباعيي است که حسن دهلوي (متوفي 737 ق) در کتاب فوائد الفؤاد در ملفوظات خواجه نظام الدين اولياء آورده است. حسن دهلوي از قول مراد خود ميآورد (ص 179): «مردي بود که او را ابوبکر خرّاط گفتندي و ابوبکر قوال هم گفتندي. او به خدمت استاد من بيامد. او حکايت کرد که پيش شيخ بهاءالدين زکريا رحمة الله عليه سماع کردهام. وقتي، اين قول به خدمت او ميگفتم: کل صبح و کل اشراق... دو مصراع ديگر ياد نماند، شيخ ياد کرد. ترجمه ابيات اين است:
از مار غمش گزيده دارم جگري
کو را نکند هيچ فسوني اثري
جز دوست که من شيفته عشق ويام
افسون علاج من چه داند دگري؟».
●●
"چهار خطی"
https://telegram.me/Xatt4
نگاهی به اشعار عربی و فارسی تيتراژ سریال امام علی (ع)
تيتراژ سريال امام علي (ع) را احتمالاً بسياري به ياد دارند. اين تيتراژ ساخته فرهاد فخرالديني بر اساس آهنگي است که عبدالقادر غيبي مراغي موسيقيدان برجسته ايراني در سده هشتم و نهم هجري بر اين دو قطعه شعر عربي و فارسي بسته و آنها را در دو فقره از کتابهاي مهم خود نقل کرده است: جامع الالحان (ص 239 ـ 240) و مقاصد الالحان (ص 102 ـ 103). عبدالقادر مراغي، ابتدا سه بيت شعر عربي نقل ميکند و ترجمه آن را در يک رباعي فارسي که سروده خود اوست، ميآورد:
کلّ صبح و کلّ اشراق
تبک عيني بدمع مشتاق
قد لسعت حية الهوي کبدي
فلا طبيب لها و لا راقي
الاّ الحبيب الذي شغفت به
فعنده رُقيتي و ترياقي
عبدالقادر غيبي، با همه تبحرش در موسيقي، در کار شعر، دست چندان قويي نداشت و ترجمه او از اين اشعار، به هيچ وجه شاعرانه و زيبا نيست، اما به واسطه تيتراژ سريال امام علي و صداي صديق تعريف، ممکن است در خاطر بسياري از مردم ما مانده باشد:
زد مار هوا بر جگر غمناکم
سودي نکند فسونگر چالاکم
آن يار که عاشق جمالش شدهام
هم نزد وي است رُقيه و ترياکم.
مصطفي کامل الشيبي، محقق عراقي، در کتاب «ديوان السهروردي المقتول»، اين سه بيت را جزو اشعار شيخ شهابالدين سهروردي (مقتول به سال 587 ق) آورده است («شعرهاي شيخ اشراق»، ص 37):
في کل صبح و کلّ اشراق
ابکي عليکم بدمع مشتاق
قد لسعت حية الهوي کبدي
فلا طبيب لها و لا راق
إِّلا الحَبيب الَّذي شغفت بِهِ
فَإِنَّهُ رقيَتي و ترياقي.
بيتهاي دوم و سوم اين قطعه، نزد مؤلفين متون عرفاني بسيار مقبول و عزيز بوده و علت توجه خاص آنها به اين شعر، حکايتي از سماع اين بيتها نزد رسول اکرم (ص) است که آن را به روايت شيخ شهاب الدين سهروردي دوم (متوفي 632 ق) در کتاب عوارف المعارف ميآوريم:
«انس مالک روايت ميکند که در نزد رسول نشسته بوديم. جبرييل فرو آمد و بشارت داد رسول را و گفت: يا رسول الله! درويشان امت تو پيش از توانگران در بهشت خواهند رفت به نيم روز. و آن نيمه روز، پانصد سال باشد. رسول شاد شد و از غايت اهتزاز و ابتهاج گفت: در ميان شما کسي هست که قولي برگويد و شعري برخواند؟ بَدَويي گفت: نعم يا رسول الله. گفت: بيا. وي اين شعر برخواند:
قد لسعت حية الهوي کبدي
فلا طبيب لها و لا راقي
الاّ الحبيب الذي شغفت به
فعنده رُقيتي و ترياقي
چون از آواز بازساز بدوي، اين اسرار به سمع نياز رسول رسيد، در وجد آمد. حاضران جمله با رسول در وجد آمدند و در حالت وجد، ردا از دوش مبارک رسول در افتاد. پس رداي رسول به چهارصد پاره کردند و بر حاضران قسمت کردند. بناي تخريق خرقه بر اين حديث است» (عوارف المعارف، ص 97 ـ 98). اين حکايت در چندين متن عرفاني ديگر هم به همين کيفيت نقل شده و بعضي، در صحت آن ترديد کردهاند (رک. مصباح الهدايه، ص 141، 431؛ رساله سپهسالار، ص 57).
در مورد صحت انتساب اين ابيات به سهروردي مقتول هم ترديد جدي وجود دارد و دليل روشن آن، نقل بيتهاي دوم و سوم در طبقات الصوفيه خواجه عبدالله انصاري (متوفي 481 ق) است. انصاري، در شرح حال مظفر کرمانشاهي ميآورد: «وي، شب به سه تير کرده بود: سيکي نماز کردي، و سيکي قرآن خواندي، و سيکي مناجات کردي. و به اين بيت بر خود ميزاريدي و ميگفتي: لقد لسعت حية الهوي کبدي...» (طبقات الصوفيه، ص 485؛ نفحات الانس، ص 223). بنابراين، اين شعر از سهروردي نيست و ظاهراً لفظ «اشراق» در بيت اول، تنها دليل اين انتساب بوده است!
ما ترجمه ديگري هم از ابيات فوق در دست داريم و آن رباعيي است که حسن دهلوي (متوفي 737 ق) در کتاب فوائد الفؤاد در ملفوظات خواجه نظام الدين اولياء آورده است. حسن دهلوي از قول مراد خود ميآورد (ص 179): «مردي بود که او را ابوبکر خرّاط گفتندي و ابوبکر قوال هم گفتندي. او به خدمت استاد من بيامد. او حکايت کرد که پيش شيخ بهاءالدين زکريا رحمة الله عليه سماع کردهام. وقتي، اين قول به خدمت او ميگفتم: کل صبح و کل اشراق... دو مصراع ديگر ياد نماند، شيخ ياد کرد. ترجمه ابيات اين است:
از مار غمش گزيده دارم جگري
کو را نکند هيچ فسوني اثري
جز دوست که من شيفته عشق ويام
افسون علاج من چه داند دگري؟».
●●
"چهار خطی"
https://telegram.me/Xatt4
Telegram
چهار خطی
رباعی فارسی، به روایت: سید علی میرافضلی
(این صفحه روز پنجشنبه نوزدهم آذر هزار و سیصد و نود و چهار شمسی راهاندازی شده است.)
(این صفحه روز پنجشنبه نوزدهم آذر هزار و سیصد و نود و چهار شمسی راهاندازی شده است.)
برادر!
آن را که به خویش یاورش میدانم
با دشمن خود برابرش میدانم
از بس که بد از برادرانم دیدم
بد هرکه کند، برادرش میدانم!
فتحای اصفهانی
سده یازدهم ق.
●
عده ای معتقدند از فرزند پیامبران که بهتر نداریم. این وضعشان است! از همان روز اول خلقت، قابیل حساب هابیل را رسید و برادران یوسف، آن جوان رعنا را در چاه انداختند. تعجب من از کسانی است که تعجب میکنند چرا در عالم سیاست، برادران به جان هم میافتند و کسانی که ده سال پیش قربان صدقه هم میرفتند، الآن به خون یکدیگر تشنهاند. خب برادر من! این رسم برادری است!
●
منبع:
ریاض الشعراء، ج 3، ص 1666
●●
"چهار خطی"
https://telegram.me/Xatt4
آن را که به خویش یاورش میدانم
با دشمن خود برابرش میدانم
از بس که بد از برادرانم دیدم
بد هرکه کند، برادرش میدانم!
فتحای اصفهانی
سده یازدهم ق.
●
عده ای معتقدند از فرزند پیامبران که بهتر نداریم. این وضعشان است! از همان روز اول خلقت، قابیل حساب هابیل را رسید و برادران یوسف، آن جوان رعنا را در چاه انداختند. تعجب من از کسانی است که تعجب میکنند چرا در عالم سیاست، برادران به جان هم میافتند و کسانی که ده سال پیش قربان صدقه هم میرفتند، الآن به خون یکدیگر تشنهاند. خب برادر من! این رسم برادری است!
●
منبع:
ریاض الشعراء، ج 3، ص 1666
●●
"چهار خطی"
https://telegram.me/Xatt4
Telegram
چهار خطی
رباعی فارسی، به روایت: سید علی میرافضلی
(این صفحه روز پنجشنبه نوزدهم آذر هزار و سیصد و نود و چهار شمسی راهاندازی شده است.)
(این صفحه روز پنجشنبه نوزدهم آذر هزار و سیصد و نود و چهار شمسی راهاندازی شده است.)
صوفی آملی:
شنا کردن بر خلاف جریان رودخانه
ویرانی دل به عشق، آبادی ماست
در بند تو زار مُردن، آزادی ماست
گر دل دل ماست، سیرگاهِ غم توست
ور غم غم توست، مایه شادی ماست.
محمد صوفی آملی
درگذشته 1035 ق.
●
شنا کردن بر خلاف جریان رودخانه، هم میتواند خوب باشد و هم نه. بستگی دارد جریان زمانه به کدام سمت برود! در دوره صفوی، در حالی که اغلب شاعران در جستجوی یافتن «معنی بیگانه» بودند و عدهای هم برای «تازگی لفظ» تلاش میکردند و این تلاشها به یک ماراتن بیسابقه بین پارسیگویان ایرانی و هندی تبدیل شده بود؛ عده اندکی هم بودند که دل در گرو سبک قدما داشتند. محمد صوفی آملی از همین دسته اخیر بود.
وی شاعری روشن ضمیر و صوفی مشرب بود که ایران را زیر پا گذاشت و سر از هند در آورد و مورد احترام اغلب شاعران و بزرگان زمانه بود. غزلهای او ساده و صمیمی است. صوفی آملی بر عکس اغلب همعصران خود در روش شاعری به سبک قدما گرایش داشت و این نکته را فخرالزمانی، مؤلف تذکره میخانه، به درستی دریافته بود: «طرز حرف زدن او به قدما مانند است. بلکه تمام به روش آن طایفه سخن مینماید». صوفی، در سال 1010 ق منتخبی از اشعار 120 شاعر متقدم را فراهم آورد که به «بتخانه» موسوم است و خود نشان از توجه او به شعر قدیم فارسی و مطالعه در اشعار متقدمان دارد.
●
رباعی بالا، آشکارا به روش یکی از رباعیات مجد همگر شیرازی، شاعر قرن هفتم هجری گفته شده است. وی با اشعار مجد همگر آشنایی داشته و این رباعی را جزو منتخبات شعر او، در تذکره بتخانه گنجانده است:
افسانه شهر، قصه مشکل ماست
دیوانه دهر، این دل بیحاصل ماست
بر من نکند رحم، اگر غم غم توست
وز تو نشود سیر، اگر دل دل ماست.
●
در مورد صوفی آملی، دو نکته هست که گفتنش خالی از لطف نیست. صوفی آملی علیرغم شهرتش به «صوفی»، در شعرش همه جا «محمد» تخلّص میکرد:
ای دوست که گفتهای محمد! چونی؟
مرحوم طاهری شهاب که دیوان او را در سال 1347 تصحیح و منتشر کرده، به دلیلی بی توجهی به همین نکته ساده، رباعیات شاعران «صوفی» تخلّص، از جمله صوفی کرمانی را وارد دیوان او کرده است.
صوفی آملی مقداری شعر به گویش محلی در قالب غزل و دوبیتی دارد که مؤلف «خیرالبیان» آنها را «راجی» (رازی) نامیده و تقی کاشانی «شروه». بعضی از دوبیتیها و حتی ابیاتی از غزلهای او در سنوات بعد، به بابا طاهر همدانی اعطا شده است؛ از جمله این دوبیتی او:
چو من یک سوته دل پروانهای نی
جهان را همچو من دیوانهای نی
همه موران و ماران لانه دارند
من دیوانه را ویرانهای نی!
●
منبع:
جُنگ رباعی، ص 759، 776؛ تذکره میخانه، ص 476؛ تذکره بتخانه، ص 263 (نسخه مجلس)؛ دیوان مجد همگر، برگ 112 (نسخه بادلیان)؛ کاروان هند، ج 2، ص 1235؛ خلاصة الاشعار، برگ 552 (نسخه مجلس)؛ بابا طاهرنامه، ص 273
●●
"چهار خطی"
https://telegram.me/Xatt4
شنا کردن بر خلاف جریان رودخانه
ویرانی دل به عشق، آبادی ماست
در بند تو زار مُردن، آزادی ماست
گر دل دل ماست، سیرگاهِ غم توست
ور غم غم توست، مایه شادی ماست.
محمد صوفی آملی
درگذشته 1035 ق.
●
شنا کردن بر خلاف جریان رودخانه، هم میتواند خوب باشد و هم نه. بستگی دارد جریان زمانه به کدام سمت برود! در دوره صفوی، در حالی که اغلب شاعران در جستجوی یافتن «معنی بیگانه» بودند و عدهای هم برای «تازگی لفظ» تلاش میکردند و این تلاشها به یک ماراتن بیسابقه بین پارسیگویان ایرانی و هندی تبدیل شده بود؛ عده اندکی هم بودند که دل در گرو سبک قدما داشتند. محمد صوفی آملی از همین دسته اخیر بود.
وی شاعری روشن ضمیر و صوفی مشرب بود که ایران را زیر پا گذاشت و سر از هند در آورد و مورد احترام اغلب شاعران و بزرگان زمانه بود. غزلهای او ساده و صمیمی است. صوفی آملی بر عکس اغلب همعصران خود در روش شاعری به سبک قدما گرایش داشت و این نکته را فخرالزمانی، مؤلف تذکره میخانه، به درستی دریافته بود: «طرز حرف زدن او به قدما مانند است. بلکه تمام به روش آن طایفه سخن مینماید». صوفی، در سال 1010 ق منتخبی از اشعار 120 شاعر متقدم را فراهم آورد که به «بتخانه» موسوم است و خود نشان از توجه او به شعر قدیم فارسی و مطالعه در اشعار متقدمان دارد.
●
رباعی بالا، آشکارا به روش یکی از رباعیات مجد همگر شیرازی، شاعر قرن هفتم هجری گفته شده است. وی با اشعار مجد همگر آشنایی داشته و این رباعی را جزو منتخبات شعر او، در تذکره بتخانه گنجانده است:
افسانه شهر، قصه مشکل ماست
دیوانه دهر، این دل بیحاصل ماست
بر من نکند رحم، اگر غم غم توست
وز تو نشود سیر، اگر دل دل ماست.
●
در مورد صوفی آملی، دو نکته هست که گفتنش خالی از لطف نیست. صوفی آملی علیرغم شهرتش به «صوفی»، در شعرش همه جا «محمد» تخلّص میکرد:
ای دوست که گفتهای محمد! چونی؟
مرحوم طاهری شهاب که دیوان او را در سال 1347 تصحیح و منتشر کرده، به دلیلی بی توجهی به همین نکته ساده، رباعیات شاعران «صوفی» تخلّص، از جمله صوفی کرمانی را وارد دیوان او کرده است.
صوفی آملی مقداری شعر به گویش محلی در قالب غزل و دوبیتی دارد که مؤلف «خیرالبیان» آنها را «راجی» (رازی) نامیده و تقی کاشانی «شروه». بعضی از دوبیتیها و حتی ابیاتی از غزلهای او در سنوات بعد، به بابا طاهر همدانی اعطا شده است؛ از جمله این دوبیتی او:
چو من یک سوته دل پروانهای نی
جهان را همچو من دیوانهای نی
همه موران و ماران لانه دارند
من دیوانه را ویرانهای نی!
●
منبع:
جُنگ رباعی، ص 759، 776؛ تذکره میخانه، ص 476؛ تذکره بتخانه، ص 263 (نسخه مجلس)؛ دیوان مجد همگر، برگ 112 (نسخه بادلیان)؛ کاروان هند، ج 2، ص 1235؛ خلاصة الاشعار، برگ 552 (نسخه مجلس)؛ بابا طاهرنامه، ص 273
●●
"چهار خطی"
https://telegram.me/Xatt4
Telegram
چهار خطی
رباعی فارسی، به روایت: سید علی میرافضلی
(این صفحه روز پنجشنبه نوزدهم آذر هزار و سیصد و نود و چهار شمسی راهاندازی شده است.)
(این صفحه روز پنجشنبه نوزدهم آذر هزار و سیصد و نود و چهار شمسی راهاندازی شده است.)
صفربیگی در 24 سکانس
جلیل صفربیگی از چهرههای شناخته شده رباعی امروز است. از نخستین کتاب او «و» تا آخرین آنها «هزج»، ما با سلوک شاعری مواجهیم که در حدود یک دهه فعالیت شاعری در حوزه رباعی، زبان و فضای شعرش با تلاطمهای زیادی مواجه بوده است. نوسانات شعر او، قابل قیاس با شاعری همچون بیژن ارژن یا حتی ایرج زبردست نیست که در همین دوره، کمابیش، بر خط سیری ثابت و مشخص ره پیمودهاند. اینجا من قصد ارزشگذاری در مورد نحوه شاعری این سه شاعر ندارم. بلکه هدف، گزارش یک وضعیت است. اگر بخواهیم همه اتفاقاتی که در رباعی صفربیگی افتاده، یکجا به نمایش بگذاریم، 24 رباعی زیر به گمان من نماینده خوبی برای تحقق این هدف است. این رباعیات را ما از هشت کتاب رباعی او، به تناسب تفاوت زبان و تصویر و فضا و موضوع، برگزیدهایم.
قربان صداقت و صفای خودمان
ماییم و دل پاک و خدای خودمان
در شهر شما نمیتوان عاشق شد
باید بروم به روستای خودمان.
..
یک روز مداد خوشگلم را دزدید
کم کم همه وسایلم را دزدید
سارا که انار داشت، با دارا رفت
دفترچه کاهی دلم را دزدید.
..
انگار که زیر و رو شدم بعد از تو
در چاه خودم فرو شدم بعد از تو
از بس به دلم دروغ گفتم بانو!
چوپان دروغگو شدم بعد از تو
و / 1383
●
دیوانه و بت پرست سارا این شعر
مجنون و خراب و مست سارا این شعر
با خون انار مینویسم آن را
لطفاً برسد به دست سارا این شعر!
..
این دل که شهید دوستت دارم توست
تنها به امید دوستت دارم توست
باران که به روی شعر من میبارد
اجرای جدید دوستت دارم توست
..
میخواستم این شعر رباعی باشد
اما چه کنم قافیهاش اندک بود
در دفتر سرنوشت من دست ببر
بین من و مرگ ویرگولی بگذار
هیچ/ 1383
●
عمری است شبانهروز لبهایت را
لب باز نکن! هنوز لبهایت را
نه! سیر نمیشوم به چندین بوسه
بر روی لبم بدوز لبهایت را
..
زیبایی تو خواب مرا ریخت بههم
آرامش مرداب مرا ریخت بههم
زیباتر از آنی که تحمل بکنم
زیباییات اعصاب مرا ریخت بههم!
..
راهم راهم راهم راهم راهم
گم گم گم گم گم گم گم در راهم
من آبروی رباعیات را بُردم
خیّام! من از تو معذرت میخواهم!
انجیل به روایت جلیل/ 1384
●
نه شرم و حیا نه عار داریم از تو
اما گله بیشمار داریم از تو
ما منتظر تو نیستیم آقا جان
تنها همه انتظار داریم از تو!
..
از مزرعههای کوچک بعضیها
برچیده شود مترسک بعضیها
آقا! خودمانیم، چه کیفی دارد
وقتی بزنی به برجک بعضیها
..
ای قبله ابرهای بارآور تو
دریا به نماز ایستاده در تو
باران که گرفته است تسبیح به دست
دارد صلوات میفرستد بر تو!
اونویسی/ 1387
●
این سنگ مگر چه دیده که سنگ شده؟
بار چه غمی کشیده که سنگ شده؟
این سنگ... مگر سنگ شدن آسان است؟
در خود چقدر دویده که سنگ شده؟
..
او مثل همیشه خوابهایش آبی است
کار من بیچاره ولی بیخوابی است
من گربه ولگرد خیابان هستم
او گربه چاق و چلّه قصابی است.
..
بر خاک نشست و غربتاندوزی کرد
بر غربت خویش، زخم گلدوزی کرد
ایلام، زن بلوطی قصه ما
یک روز به تنگ آمد و خودسوزی کرد.
سونات بلوط/ 1389
●
مانند همیشه، چشمهایم به در است
بر سفره ما جگر نه، خون جگر است
ته مانده سفره شما را آورد
آری پدرم مورچه کارگر است!
..
بدجور به هم ریخته و ترسیده
مادر که دوباره خواب شومی دیده
از بهت و سکوت پدرم میترسم
ما گاو نداریم، ولی زاییده!
..
مانند دهان سنگی یک مُرده
انگار هزار سال خوابش بُرده
دندان من اعصاب ندارد دیگر
از فرط گرسنگی خودش را خورده!
گاوصندوق بر پشت مورچه کارگر/ 1390
●
در خلوت من، سکوت در تکثیر است
مرگ است که با زندگیام درگیر است
در سینه خود مترسکی کاشتهام
تنهایی من، پُر از کلاغ پیر است.
..
سرگردان بی وطن غمگینی است
روحی وحشی در بدن غمگینی است
تنها به سفر ادامه باید بدهد
تنهایی من کرگدن غمگینی است.
..
یک شب نزدی سری به تنهاییهام
تا باز شود دری به تنهاییهام
هر روز اضافه میشود با هر شعر
تنهایی دیگری به تنهاییهام.
نتهای تنهایی/ 1390
●
بر پشت من است سنگ بسیار از کوه
شد سینه خستهام تلنبار از کوه
مشغول فرار کندنم در دل خود
مانند فرار کردن غار از کوه.
..
عشق آمد و تار تار و ماراند مرا
خشکم زد و آتش شد و سوزاند مرا
آواره و دوره گرد و خاکم کرد و
در کوچه پیاده رو خیاباند مرا.
..
از چوب درختهای فرتوتی که
بر شانه من گذاشت تابوتی که
تنهایی و عشق و درد، مخلوطی که
مرگ است به زندگی چه مربوطی که!
هزج/ 1392
●●
"چهار خطی"
https://telegram.me/Xatt4
جلیل صفربیگی از چهرههای شناخته شده رباعی امروز است. از نخستین کتاب او «و» تا آخرین آنها «هزج»، ما با سلوک شاعری مواجهیم که در حدود یک دهه فعالیت شاعری در حوزه رباعی، زبان و فضای شعرش با تلاطمهای زیادی مواجه بوده است. نوسانات شعر او، قابل قیاس با شاعری همچون بیژن ارژن یا حتی ایرج زبردست نیست که در همین دوره، کمابیش، بر خط سیری ثابت و مشخص ره پیمودهاند. اینجا من قصد ارزشگذاری در مورد نحوه شاعری این سه شاعر ندارم. بلکه هدف، گزارش یک وضعیت است. اگر بخواهیم همه اتفاقاتی که در رباعی صفربیگی افتاده، یکجا به نمایش بگذاریم، 24 رباعی زیر به گمان من نماینده خوبی برای تحقق این هدف است. این رباعیات را ما از هشت کتاب رباعی او، به تناسب تفاوت زبان و تصویر و فضا و موضوع، برگزیدهایم.
قربان صداقت و صفای خودمان
ماییم و دل پاک و خدای خودمان
در شهر شما نمیتوان عاشق شد
باید بروم به روستای خودمان.
..
یک روز مداد خوشگلم را دزدید
کم کم همه وسایلم را دزدید
سارا که انار داشت، با دارا رفت
دفترچه کاهی دلم را دزدید.
..
انگار که زیر و رو شدم بعد از تو
در چاه خودم فرو شدم بعد از تو
از بس به دلم دروغ گفتم بانو!
چوپان دروغگو شدم بعد از تو
و / 1383
●
دیوانه و بت پرست سارا این شعر
مجنون و خراب و مست سارا این شعر
با خون انار مینویسم آن را
لطفاً برسد به دست سارا این شعر!
..
این دل که شهید دوستت دارم توست
تنها به امید دوستت دارم توست
باران که به روی شعر من میبارد
اجرای جدید دوستت دارم توست
..
میخواستم این شعر رباعی باشد
اما چه کنم قافیهاش اندک بود
در دفتر سرنوشت من دست ببر
بین من و مرگ ویرگولی بگذار
هیچ/ 1383
●
عمری است شبانهروز لبهایت را
لب باز نکن! هنوز لبهایت را
نه! سیر نمیشوم به چندین بوسه
بر روی لبم بدوز لبهایت را
..
زیبایی تو خواب مرا ریخت بههم
آرامش مرداب مرا ریخت بههم
زیباتر از آنی که تحمل بکنم
زیباییات اعصاب مرا ریخت بههم!
..
راهم راهم راهم راهم راهم
گم گم گم گم گم گم گم در راهم
من آبروی رباعیات را بُردم
خیّام! من از تو معذرت میخواهم!
انجیل به روایت جلیل/ 1384
●
نه شرم و حیا نه عار داریم از تو
اما گله بیشمار داریم از تو
ما منتظر تو نیستیم آقا جان
تنها همه انتظار داریم از تو!
..
از مزرعههای کوچک بعضیها
برچیده شود مترسک بعضیها
آقا! خودمانیم، چه کیفی دارد
وقتی بزنی به برجک بعضیها
..
ای قبله ابرهای بارآور تو
دریا به نماز ایستاده در تو
باران که گرفته است تسبیح به دست
دارد صلوات میفرستد بر تو!
اونویسی/ 1387
●
این سنگ مگر چه دیده که سنگ شده؟
بار چه غمی کشیده که سنگ شده؟
این سنگ... مگر سنگ شدن آسان است؟
در خود چقدر دویده که سنگ شده؟
..
او مثل همیشه خوابهایش آبی است
کار من بیچاره ولی بیخوابی است
من گربه ولگرد خیابان هستم
او گربه چاق و چلّه قصابی است.
..
بر خاک نشست و غربتاندوزی کرد
بر غربت خویش، زخم گلدوزی کرد
ایلام، زن بلوطی قصه ما
یک روز به تنگ آمد و خودسوزی کرد.
سونات بلوط/ 1389
●
مانند همیشه، چشمهایم به در است
بر سفره ما جگر نه، خون جگر است
ته مانده سفره شما را آورد
آری پدرم مورچه کارگر است!
..
بدجور به هم ریخته و ترسیده
مادر که دوباره خواب شومی دیده
از بهت و سکوت پدرم میترسم
ما گاو نداریم، ولی زاییده!
..
مانند دهان سنگی یک مُرده
انگار هزار سال خوابش بُرده
دندان من اعصاب ندارد دیگر
از فرط گرسنگی خودش را خورده!
گاوصندوق بر پشت مورچه کارگر/ 1390
●
در خلوت من، سکوت در تکثیر است
مرگ است که با زندگیام درگیر است
در سینه خود مترسکی کاشتهام
تنهایی من، پُر از کلاغ پیر است.
..
سرگردان بی وطن غمگینی است
روحی وحشی در بدن غمگینی است
تنها به سفر ادامه باید بدهد
تنهایی من کرگدن غمگینی است.
..
یک شب نزدی سری به تنهاییهام
تا باز شود دری به تنهاییهام
هر روز اضافه میشود با هر شعر
تنهایی دیگری به تنهاییهام.
نتهای تنهایی/ 1390
●
بر پشت من است سنگ بسیار از کوه
شد سینه خستهام تلنبار از کوه
مشغول فرار کندنم در دل خود
مانند فرار کردن غار از کوه.
..
عشق آمد و تار تار و ماراند مرا
خشکم زد و آتش شد و سوزاند مرا
آواره و دوره گرد و خاکم کرد و
در کوچه پیاده رو خیاباند مرا.
..
از چوب درختهای فرتوتی که
بر شانه من گذاشت تابوتی که
تنهایی و عشق و درد، مخلوطی که
مرگ است به زندگی چه مربوطی که!
هزج/ 1392
●●
"چهار خطی"
https://telegram.me/Xatt4
Telegram
چهار خطی
رباعی فارسی، به روایت: سید علی میرافضلی
(این صفحه روز پنجشنبه نوزدهم آذر هزار و سیصد و نود و چهار شمسی راهاندازی شده است.)
(این صفحه روز پنجشنبه نوزدهم آذر هزار و سیصد و نود و چهار شمسی راهاندازی شده است.)
پوستین و تابستان
آن ماه که گفتی ملک رحمان است
این بار اگرش نگه کنی، شیطان است
رویی که چو آتش به زمستان خوش بود
امروز چو پوستین به تابستان است.
سعدی
درگذشته 690 ق.
●
سعدی به رغم همه جریان سازیهایش در غزل فارسی، در قالب رباعی، به قول اقتصادیون، ارزش افزوده خاصی ایجاد نکرد و رباعی شاخصی که در ردیف رباعیات ماندگار تاریخ رباعی بدرخشد، کم دارد. با این حال، رباعی بالا به رغم ارزش ادبی پایینش، رباعی قابل بحثی است. نخست از این جهت که رشیدی تبریزی آن را در طربخانه در شمار رباعیات خیام آورده است و همین دست رباعیات این کتاب است که نشان میدهد مدون قدیمیترین و معروفترین مجموعه رباعیات منسوب به خیام، هیچ شناخت عمیقی از فکر و فلسفه خیامی و زبان و بیان خیام نداشته و آنچه از دواوین شعرا و منابع پراکنده گرد آورده و سندش را به اسم خیام زده، مجموعهای متشتت و ناهمگون است؛ چه در حیطه موضوع و چه در حوزه ارزشهای ادبی.
●
مصراع چهارم رباعی، حالتی مثل گونه دارد. «پوستین در تابستان» کنایه از «چیزی نابهنگام و نتیجتاً بی قدر و قیمت» است (کتاب کوچه). نجمالدین قمی آورده است: «در زمستان، مروحه بودند و در تابستان پوستین» (تاریخ الوزراء). و حضرت مولوی گوید: «پوستین بهر دی آمد، نی بهار». اما بهترین مورد استفاده آن در شعر فارسی، این قطعه زیبای جمالالدین اصفهانی است که در تقاضای پوستین گفته است:
پوستینی بخواستم از تو
تا زمستان بهسر برم در آن
حرمت ما بر تو بود چنانک
حرمت پوستین به تابستان
بده ای خواجه پوستینم هین
پیشتر زآنکه پوستینت هان!
اغلب مثلنگاران، به این کنایه مثلگونه بی توجه بودهاند و فقط حسینی فراهانی مؤلف «نامه داستان» و احمد شاملو در «کتاب کوچه» آن را ثبت کردهاند.
●
منابع:
کلیات سعدی، ص 667 ـ 668؛ طربخانه (رباعیات خیام)، ص 100؛ کتاب کوچه، ج 7ٰ ص 778؛ تاریخ الوزراء، ص 39؛ مثنوی مولوی، دفتر دوم، بیت 25؛ دیوان استاد جمالالدین، ص 423؛ نامه داستان، ص 129
●●
"چهار خطی"
https://telegram.me/Xatt4
آن ماه که گفتی ملک رحمان است
این بار اگرش نگه کنی، شیطان است
رویی که چو آتش به زمستان خوش بود
امروز چو پوستین به تابستان است.
سعدی
درگذشته 690 ق.
●
سعدی به رغم همه جریان سازیهایش در غزل فارسی، در قالب رباعی، به قول اقتصادیون، ارزش افزوده خاصی ایجاد نکرد و رباعی شاخصی که در ردیف رباعیات ماندگار تاریخ رباعی بدرخشد، کم دارد. با این حال، رباعی بالا به رغم ارزش ادبی پایینش، رباعی قابل بحثی است. نخست از این جهت که رشیدی تبریزی آن را در طربخانه در شمار رباعیات خیام آورده است و همین دست رباعیات این کتاب است که نشان میدهد مدون قدیمیترین و معروفترین مجموعه رباعیات منسوب به خیام، هیچ شناخت عمیقی از فکر و فلسفه خیامی و زبان و بیان خیام نداشته و آنچه از دواوین شعرا و منابع پراکنده گرد آورده و سندش را به اسم خیام زده، مجموعهای متشتت و ناهمگون است؛ چه در حیطه موضوع و چه در حوزه ارزشهای ادبی.
●
مصراع چهارم رباعی، حالتی مثل گونه دارد. «پوستین در تابستان» کنایه از «چیزی نابهنگام و نتیجتاً بی قدر و قیمت» است (کتاب کوچه). نجمالدین قمی آورده است: «در زمستان، مروحه بودند و در تابستان پوستین» (تاریخ الوزراء). و حضرت مولوی گوید: «پوستین بهر دی آمد، نی بهار». اما بهترین مورد استفاده آن در شعر فارسی، این قطعه زیبای جمالالدین اصفهانی است که در تقاضای پوستین گفته است:
پوستینی بخواستم از تو
تا زمستان بهسر برم در آن
حرمت ما بر تو بود چنانک
حرمت پوستین به تابستان
بده ای خواجه پوستینم هین
پیشتر زآنکه پوستینت هان!
اغلب مثلنگاران، به این کنایه مثلگونه بی توجه بودهاند و فقط حسینی فراهانی مؤلف «نامه داستان» و احمد شاملو در «کتاب کوچه» آن را ثبت کردهاند.
●
منابع:
کلیات سعدی، ص 667 ـ 668؛ طربخانه (رباعیات خیام)، ص 100؛ کتاب کوچه، ج 7ٰ ص 778؛ تاریخ الوزراء، ص 39؛ مثنوی مولوی، دفتر دوم، بیت 25؛ دیوان استاد جمالالدین، ص 423؛ نامه داستان، ص 129
●●
"چهار خطی"
https://telegram.me/Xatt4
Telegram
چهار خطی
رباعی فارسی، به روایت: سید علی میرافضلی
(این صفحه روز پنجشنبه نوزدهم آذر هزار و سیصد و نود و چهار شمسی راهاندازی شده است.)
(این صفحه روز پنجشنبه نوزدهم آذر هزار و سیصد و نود و چهار شمسی راهاندازی شده است.)
Forwarded from Moslem Fadaei
دست از سر هرچه هست بر مي دارد
اما مگر از تو دست بر مي دارد؟
از بس كه به سينه مي زنم سنگ تو را
پيداست دلم شكست بر مي دارد...
مسلم فدايي
https://telegram.me/fadaeipoem
اما مگر از تو دست بر مي دارد؟
از بس كه به سينه مي زنم سنگ تو را
پيداست دلم شكست بر مي دارد...
مسلم فدايي
https://telegram.me/fadaeipoem
چند واژه مغولی در رباعی مجد همگر
دل، یاسه عشق تو نکو میداند
جان، یرلیغ سودای تو خوش میخواند
ییلچی رخت دلم به اولاغ گرفت
نویین لبت کجاست تا برهاند؟
مجد همگر شیرازی
●
کمترین اثری که حمله مغول بر فرهنگ ایران داشت، ورود مقداری واژه و اصطلاح مغولی به شعر فارسی سدههای بعد از آن است. استفاده شاعران از اصطلاحات بیگانه، رویکرد تازهای در شعر فارسی نیست. منوچهر دامغانی (متوفی 432 ق)، شیفته ادبیات و اساطیر عرب بود و بدین شیفتگی و تسلط، مباهات میکرد. بدیع الزمان فروزانفر، این ویژگی شعر منوچهری را چنین توضیح داده است: «منوچهری از ادبیات عرب به معنی جامع اطلاع کامل داشته و اشعار شعرای بزرگ آن ملت را از بر کرده، بر خیالات ایشان محیط بوده، میخواهد آنها را در فارسی بدون تصرّف و به همان حُسن که در عربی است، ادا کند. اسامی شعرای عرب و ابیات و ترجمه آنها و اوایل مطالع قصایدشان را در شعر آورده به حدّی که بعضی از قطعاتش، فهرست اسامی ایشان شده است». هم او، در باره انوری چنین قضاوتی دارد: «اشعار انوری، اغلب عربی الاسلوب و در حقیقت بدان ماند که مفردات فارسی را در قالب عربی ریخته باشند. و نیز بر جملههای عربی مشتمل است. و اینگونه کارها که مایه از میان رفتن تعادل زبان و لغت میشود، اگرچه اساساً بد و مردود است، ولی شاعر ما گاهی این جُمَل را چنان به کار میبرد که گویی عبارت پارسی و تازی را چون دو فلز مختلف با یکدیگر گداخته و در یک قالب ریخته، امتیاز ایشان را بُردهاند. چنانکه گاهی، به جهت این تخلیط و اضطراب، جُمَل خارجی رونق و جمال سخن خود را از دست داده، خواننده را متنفر میسازد».
این شیوه کار، اغلب جنبه اظهار فضل و به رخ کشیدن معلومات دارد. و البته، ما منوچهری و انوری را به واسطه این نوع اشعار، ستایش نمیکنیم. بلکه، شعرهایی از آنها در خاطر مخاطبان رسوب کرده که عاطفه سیال و سادگی زبان آن شعرها با روح مخاطبان سخن میگوید.
همین معامله را خاقانی شروانی با فرهنگ مسیحی در شعر خودش داشته و از آن برای تمایز بخشیدن و شخصیت دادن به جایگاه ادبیاش استفاده کرده است. ترساییات خاقانی، بخشیش به خاطر ریشههای خانوادگی اوست، اما اغلبش به گمان من جنبه مفاخره دارد.
در قرن هفتم و با حمله مغول به ایران و تسلط ایلخانان بر ایران، بعضی از شاعران هم به فکر افتادند که با لغات مغولی برای خودشان نزد حکمرانان مغول و عوامل و افراد ذینفوذ آنها، جایگاهی دست و پا کنند. معروفترین شاعران در این حوزه، پوربهاء جامی است که چندان راه افراط در استخدام لغات مغولی پیموده، که این خود عزیزی او، برای عامه مخاطبان، هیچ نوع ارزش ادبی ندارد و فقط گروهی خاص از پژوهشگران، به ارزش تاریخی آن فکر میکنند.
رباعی مجد همگر در همین بستر فرهنگی به وجود آمده است. مجد همگر در دوره استیلای مغول میزیست و شاعران به دلیل وابستگی به صاحبان قدرت، مجبور به انطباق خود با سلایق ایلخانان و اهل دربار بودند. البته، گرایش مجد همگر به اصطلاحات مغولی، مخصوصاً در رباعی بالا، بیشتر جنبه تفننی دارد و رویکرد اصلی شاعر، استخدام لغات مغولی نیست. به عبارت دیگر، این رباعی را در شمار شعرهای محفلی میتوان به شمار آورد که خواندنشان در محافل، علاوه بر ایجاد حس احترام و توجه در مخاطبان مغول، باعث سرگرمی همصنفان شاعر هم میشده است.
خواندن این رباعی، هیچ لذتی به مخاطب امروز نمیبخشد و نقل آن، صرفاً به خاطر یادآوری این نکته است که این قبیل تفننهای زبانی و لغتورزی و معاشقه با واژگان بیگانه، کمکی به اعتلای شعر نمیکند. کاری که بعضی شاعران جوان ما با لغات انگلیسی میکنند، بیشتر از همین مقوله است و پدیده تازهای نیست. تکرار یک تجربه شکست خورده، حاصلی جز هدر دادن زمان و زبان ندارد.
●
برای کسانی که میخواهند بدانند مجد همگر چه میخواسته بگوید، توضیحی در مورد لغات مغولی رباعیاش میآورم. توضیحات ما بر اساس فرهنگ واژههای مغولی ـ ترکی است که به صورت تعلیقه در جلد چهارم تاریخ مبارک غازانی رشیدالدین فضلالله همدانی ویراسته محمد روشن و مصطفی موسوی آمده است.
یاسه/ یاسا. به معنی مجازات و سیاست کردن است.
یرلیغ/ یرلغ. فرمان مکتوب و اعلان و اخطار.
ییلچی/ ایلچی. رسول، قاصد، مأمور وصول مالیات.
اولاغ/ اولاق. اسب چاپار، اسب کرایه.
نویین/ نویان. به معنی فرمانده، امیر، حاکم است.
●
منابع:
سفینه مجلس، سده هشتم ق، ص 528؛ سخن و سخنوران، ص 136، 334
●●
"چهار خطی"
https://telegram.me/Xatt4
دل، یاسه عشق تو نکو میداند
جان، یرلیغ سودای تو خوش میخواند
ییلچی رخت دلم به اولاغ گرفت
نویین لبت کجاست تا برهاند؟
مجد همگر شیرازی
●
کمترین اثری که حمله مغول بر فرهنگ ایران داشت، ورود مقداری واژه و اصطلاح مغولی به شعر فارسی سدههای بعد از آن است. استفاده شاعران از اصطلاحات بیگانه، رویکرد تازهای در شعر فارسی نیست. منوچهر دامغانی (متوفی 432 ق)، شیفته ادبیات و اساطیر عرب بود و بدین شیفتگی و تسلط، مباهات میکرد. بدیع الزمان فروزانفر، این ویژگی شعر منوچهری را چنین توضیح داده است: «منوچهری از ادبیات عرب به معنی جامع اطلاع کامل داشته و اشعار شعرای بزرگ آن ملت را از بر کرده، بر خیالات ایشان محیط بوده، میخواهد آنها را در فارسی بدون تصرّف و به همان حُسن که در عربی است، ادا کند. اسامی شعرای عرب و ابیات و ترجمه آنها و اوایل مطالع قصایدشان را در شعر آورده به حدّی که بعضی از قطعاتش، فهرست اسامی ایشان شده است». هم او، در باره انوری چنین قضاوتی دارد: «اشعار انوری، اغلب عربی الاسلوب و در حقیقت بدان ماند که مفردات فارسی را در قالب عربی ریخته باشند. و نیز بر جملههای عربی مشتمل است. و اینگونه کارها که مایه از میان رفتن تعادل زبان و لغت میشود، اگرچه اساساً بد و مردود است، ولی شاعر ما گاهی این جُمَل را چنان به کار میبرد که گویی عبارت پارسی و تازی را چون دو فلز مختلف با یکدیگر گداخته و در یک قالب ریخته، امتیاز ایشان را بُردهاند. چنانکه گاهی، به جهت این تخلیط و اضطراب، جُمَل خارجی رونق و جمال سخن خود را از دست داده، خواننده را متنفر میسازد».
این شیوه کار، اغلب جنبه اظهار فضل و به رخ کشیدن معلومات دارد. و البته، ما منوچهری و انوری را به واسطه این نوع اشعار، ستایش نمیکنیم. بلکه، شعرهایی از آنها در خاطر مخاطبان رسوب کرده که عاطفه سیال و سادگی زبان آن شعرها با روح مخاطبان سخن میگوید.
همین معامله را خاقانی شروانی با فرهنگ مسیحی در شعر خودش داشته و از آن برای تمایز بخشیدن و شخصیت دادن به جایگاه ادبیاش استفاده کرده است. ترساییات خاقانی، بخشیش به خاطر ریشههای خانوادگی اوست، اما اغلبش به گمان من جنبه مفاخره دارد.
در قرن هفتم و با حمله مغول به ایران و تسلط ایلخانان بر ایران، بعضی از شاعران هم به فکر افتادند که با لغات مغولی برای خودشان نزد حکمرانان مغول و عوامل و افراد ذینفوذ آنها، جایگاهی دست و پا کنند. معروفترین شاعران در این حوزه، پوربهاء جامی است که چندان راه افراط در استخدام لغات مغولی پیموده، که این خود عزیزی او، برای عامه مخاطبان، هیچ نوع ارزش ادبی ندارد و فقط گروهی خاص از پژوهشگران، به ارزش تاریخی آن فکر میکنند.
رباعی مجد همگر در همین بستر فرهنگی به وجود آمده است. مجد همگر در دوره استیلای مغول میزیست و شاعران به دلیل وابستگی به صاحبان قدرت، مجبور به انطباق خود با سلایق ایلخانان و اهل دربار بودند. البته، گرایش مجد همگر به اصطلاحات مغولی، مخصوصاً در رباعی بالا، بیشتر جنبه تفننی دارد و رویکرد اصلی شاعر، استخدام لغات مغولی نیست. به عبارت دیگر، این رباعی را در شمار شعرهای محفلی میتوان به شمار آورد که خواندنشان در محافل، علاوه بر ایجاد حس احترام و توجه در مخاطبان مغول، باعث سرگرمی همصنفان شاعر هم میشده است.
خواندن این رباعی، هیچ لذتی به مخاطب امروز نمیبخشد و نقل آن، صرفاً به خاطر یادآوری این نکته است که این قبیل تفننهای زبانی و لغتورزی و معاشقه با واژگان بیگانه، کمکی به اعتلای شعر نمیکند. کاری که بعضی شاعران جوان ما با لغات انگلیسی میکنند، بیشتر از همین مقوله است و پدیده تازهای نیست. تکرار یک تجربه شکست خورده، حاصلی جز هدر دادن زمان و زبان ندارد.
●
برای کسانی که میخواهند بدانند مجد همگر چه میخواسته بگوید، توضیحی در مورد لغات مغولی رباعیاش میآورم. توضیحات ما بر اساس فرهنگ واژههای مغولی ـ ترکی است که به صورت تعلیقه در جلد چهارم تاریخ مبارک غازانی رشیدالدین فضلالله همدانی ویراسته محمد روشن و مصطفی موسوی آمده است.
یاسه/ یاسا. به معنی مجازات و سیاست کردن است.
یرلیغ/ یرلغ. فرمان مکتوب و اعلان و اخطار.
ییلچی/ ایلچی. رسول، قاصد، مأمور وصول مالیات.
اولاغ/ اولاق. اسب چاپار، اسب کرایه.
نویین/ نویان. به معنی فرمانده، امیر، حاکم است.
●
منابع:
سفینه مجلس، سده هشتم ق، ص 528؛ سخن و سخنوران، ص 136، 334
●●
"چهار خطی"
https://telegram.me/Xatt4
Telegram
چهار خطی
رباعی فارسی، به روایت: سید علی میرافضلی
(این صفحه روز پنجشنبه نوزدهم آذر هزار و سیصد و نود و چهار شمسی راهاندازی شده است.)
(این صفحه روز پنجشنبه نوزدهم آذر هزار و سیصد و نود و چهار شمسی راهاندازی شده است.)
درختهای باران دیده
خون گشته مرا ز هجر یاران، دیده
زین غم، شده چون سیل بهاران، دیده
گر دست به من زنند، میریزد اشک
مانند درختهای باران دیده!
قبلان بیگ
سده یازدهم ق
●
عامل تشخّص رباعی بالا، تصویرسازی غریب و تازه آن است که فقط در منظومه خیال شاعران سبک اصفهانی تحقق میپذیرد. تصویر «درختهای باران دیده»، کشف شاعرانه قبلان بیگ است که برای انسان امروز هم تصویرش زنده و جاندار است.
شاعری که این رباعی را سروده، یکی از هزاران شاعر گمنام زبان فارسی است که نامشان در لابلای تذکرهها آمده و دیوان شعری اگر داشتهاند، از بین رفته است. قبلان بیگ را نصرآبادی چنین معرفی کرده است:«داخل ایل چاوشلوست. گویا خالوی میرزا عبدالله، والد میرزا سعید وزیر کاشان است. از ملازمان پادشاه است و داخل قورچیان بوده. به هند رفته، در آنجا فوت شد».
در هند، خبری از این شاعر نداریم، جز ذکری که سراج علیخان آرزو از وی به میان آورده: «گاهی عاشق نیز تخلص میکند. از شعرای عصر جهانگیری است. بسیار شاعر زبردست است. اگرچه خود را طوطی هند گفته، لیکن اصلش از ایل شاملوست. از هر باب سخن دارد. ساقی نامه خوب گفته. کلیاتش به نظر آمده».
●
خان آرزو، 18 رباعی از او نقل کرده که در هیچ منبع دیگری پیدا نمیشود. این رباعی او، از جهت نوع قافیه و تصویرسازی در خور توجه است. اگرچه، قافیه «زرشک»، رباعی را بر خلاف اراده شاعر، فانتزی کرده است:
خون جگرم خوش است با موج سرشک
زآن سان که میان آش پرهیز، زرشک
زلف تو پُر از دل است، زآن گونه که شام
بر شاخچهای فراهم آید گنجشک
قبلان بیگ، شاعری تصویرساز است و حرکت شتابناک مورچهها که از خانه بیرون میآیند و درون میروند، او را به این تصویر رسانده است:
از کوی تو، شوریده و محزون آیم
نالنده تر از بربط و قانون آیم
بی روی تو، در غمکده خویش، چو مور
صد بار روم درون و بیرون آیم.
..
دلخوش روم از بزم تو، محزون آیم
عاقل روم از کوی تو، مجنون آیم
آشفته به غمخانه خود میل کنم
نا رفته درون، چو مور بیرون آیم.
یا تصوبر برگریزان خزان، که نزدیک است به رباعی «درختهای باران دیده» او:
تیغ تو به سینه زخم جانی ریزد
هم تیر تو، خون زندگانی ریزد
ریزد همه پیکان، اگرم دست زنند
چون برگ که از نخل خزانی ریزد.
این رباعی او، یادآور رباعی «ما لعبتکانیم و فلک لعبتباز» است که به خیام نیشابوری منسوب است:
مردم چو عَلَم به فکر صائب گردند
از یک دیگر، به کار، نائب گردند
چون لعبت شبباز، درین دیر سپنج
یک یک آیند و باز غائب گردند.
و رباعی زیر را:
قبلان! دست طلب به جایی بردار
خامُش چه نشستهای؟ نوایی بردار
از خانه کعبه منزلت بیشتر است
ای مرد شکسته پای! پایی بردار
گویا تحت تأثیر این رباعی محوی همدانی (1016 ق) گفته است:
محوی! به هوای دل نوایی بردار
در بادیه، ناله درایی بردار
منزل بس دور و شب بسی نزدیک است
ای کُنده پای خویش! پایی بردار!
●
منابع:
تذکره نصرآبادی، ج 1، ص 69؛ مجمع النفایس، ج 3، ص 1307 ـ 1315؛ جُنگ رباعی، ص 683
●●
"چهار خطی"
https://telegram.me/Xatt4
خون گشته مرا ز هجر یاران، دیده
زین غم، شده چون سیل بهاران، دیده
گر دست به من زنند، میریزد اشک
مانند درختهای باران دیده!
قبلان بیگ
سده یازدهم ق
●
عامل تشخّص رباعی بالا، تصویرسازی غریب و تازه آن است که فقط در منظومه خیال شاعران سبک اصفهانی تحقق میپذیرد. تصویر «درختهای باران دیده»، کشف شاعرانه قبلان بیگ است که برای انسان امروز هم تصویرش زنده و جاندار است.
شاعری که این رباعی را سروده، یکی از هزاران شاعر گمنام زبان فارسی است که نامشان در لابلای تذکرهها آمده و دیوان شعری اگر داشتهاند، از بین رفته است. قبلان بیگ را نصرآبادی چنین معرفی کرده است:«داخل ایل چاوشلوست. گویا خالوی میرزا عبدالله، والد میرزا سعید وزیر کاشان است. از ملازمان پادشاه است و داخل قورچیان بوده. به هند رفته، در آنجا فوت شد».
در هند، خبری از این شاعر نداریم، جز ذکری که سراج علیخان آرزو از وی به میان آورده: «گاهی عاشق نیز تخلص میکند. از شعرای عصر جهانگیری است. بسیار شاعر زبردست است. اگرچه خود را طوطی هند گفته، لیکن اصلش از ایل شاملوست. از هر باب سخن دارد. ساقی نامه خوب گفته. کلیاتش به نظر آمده».
●
خان آرزو، 18 رباعی از او نقل کرده که در هیچ منبع دیگری پیدا نمیشود. این رباعی او، از جهت نوع قافیه و تصویرسازی در خور توجه است. اگرچه، قافیه «زرشک»، رباعی را بر خلاف اراده شاعر، فانتزی کرده است:
خون جگرم خوش است با موج سرشک
زآن سان که میان آش پرهیز، زرشک
زلف تو پُر از دل است، زآن گونه که شام
بر شاخچهای فراهم آید گنجشک
قبلان بیگ، شاعری تصویرساز است و حرکت شتابناک مورچهها که از خانه بیرون میآیند و درون میروند، او را به این تصویر رسانده است:
از کوی تو، شوریده و محزون آیم
نالنده تر از بربط و قانون آیم
بی روی تو، در غمکده خویش، چو مور
صد بار روم درون و بیرون آیم.
..
دلخوش روم از بزم تو، محزون آیم
عاقل روم از کوی تو، مجنون آیم
آشفته به غمخانه خود میل کنم
نا رفته درون، چو مور بیرون آیم.
یا تصوبر برگریزان خزان، که نزدیک است به رباعی «درختهای باران دیده» او:
تیغ تو به سینه زخم جانی ریزد
هم تیر تو، خون زندگانی ریزد
ریزد همه پیکان، اگرم دست زنند
چون برگ که از نخل خزانی ریزد.
این رباعی او، یادآور رباعی «ما لعبتکانیم و فلک لعبتباز» است که به خیام نیشابوری منسوب است:
مردم چو عَلَم به فکر صائب گردند
از یک دیگر، به کار، نائب گردند
چون لعبت شبباز، درین دیر سپنج
یک یک آیند و باز غائب گردند.
و رباعی زیر را:
قبلان! دست طلب به جایی بردار
خامُش چه نشستهای؟ نوایی بردار
از خانه کعبه منزلت بیشتر است
ای مرد شکسته پای! پایی بردار
گویا تحت تأثیر این رباعی محوی همدانی (1016 ق) گفته است:
محوی! به هوای دل نوایی بردار
در بادیه، ناله درایی بردار
منزل بس دور و شب بسی نزدیک است
ای کُنده پای خویش! پایی بردار!
●
منابع:
تذکره نصرآبادی، ج 1، ص 69؛ مجمع النفایس، ج 3، ص 1307 ـ 1315؛ جُنگ رباعی، ص 683
●●
"چهار خطی"
https://telegram.me/Xatt4
Telegram
چهار خطی
رباعی فارسی، به روایت: سید علی میرافضلی
(این صفحه روز پنجشنبه نوزدهم آذر هزار و سیصد و نود و چهار شمسی راهاندازی شده است.)
(این صفحه روز پنجشنبه نوزدهم آذر هزار و سیصد و نود و چهار شمسی راهاندازی شده است.)
رباعی در مکتب بازگشت:
دنده عقب در اتوبان خلاقیت
شاید چیزی در جهان ملالآورتر از شعر تقلیدی و تکراری نباشد. باز تولید شعرهای بلند آوازه، نه فقط دستاوردی برای ادبیات ندارد، که انرژی و اثر مثبت شعرهای دست اول را نیز ضعیف میکند. در اواسط قرن دوازدهم، گروهی از شاعران اصفهان، که از نازکخیالیهای شاعران سبک اصفهانی یا هندی آزرده خاطر بودند و تخیل پیچیده و استعارات خاص آنها را بر نمیتابیدند، مکتبی را بنیان گذاشتند که به «مکتب بازگشت» معروف است و همانگونه که از نامش بر میآید، به اسلوبها و شیوههای سخنپردازی شاعران سبک خراسانی و عراقی باز گشتند و به دلیل ماهیت واپسگرایانه حرکتشان، نتوانستند اثر ارزشمندی که چیزی به تاریخ غنی شعر پارسی بیفزاید، خلق کنند؛ و جز تعداد انگشت شماری شعر مثل ترجیع بند هاتف اصفهانی که خود را از سطح زمانه بالاتر کشید، مابقی در حوزه خلاقیت، آثاری نحیف و کم بنیه بودند.
سردمدار این جریان، سید علی مشتاق اصفهانی (م ۱۱۷۳ ق) بود و جمعی دیگر از شاعران سده دوازدهم از قبیل: هاتف اصفهانی، صهبای قمی، آذر بیگدلی و عاشق اصفهانی او را در این مسیر، همراهی کردند. در این دوران، در حوزه رباعی هیچ شاعر خلاق و اثرگذاری پدید نیامد و نهایت همت شاعران، اقتفا و استقبال از رباعیات موفق پیشین بود. جالب اینجاست که تا مدتها، نسل قدیم دانشگاهیان ما که هیچ شناختی از شعر دوره صفوی نداشت و چیزی جز انحطاط در آن نمیدید و راههای لذت بردن از شعر امثال صائب و بیدل را بلد نبود، برای این گروه مقلّد کف میزد و آنها را ناجی شعر فارسی معرفی میکرد.
در اینجا برای آنکه نوع برخورد شاعران مکتب بازگشت ادبی را با رباعیات قدیم ببینیم، تعدادی از رباعیات مشتاق اصفهانی را با رباعیات قدیم مقایسه میکنیم تا عیار کار این دنده عقب رفتنها، دست مخاطبان بیاید.
مشتاق اصفهانی (ص ۱۸۲):
این گل، کف دست گلعذاری بوده ست
وین غنچه، سر انگشت نگاری بودهست
این خار که بر دامن گل چنگ زدهست
دستی است که بر دامن یاری بودهست
خیام (طربخانه، ۳۲):
این کوزه چو من عاشق زاری بودهست
در بند سر زلف نگاری بودهست
این دسته که در گردن او میبینی
دستی است که بر گردن یاری بودهست.
●
مشتاق (ص ۱۸۴، ۱۸۷):
مجنون که ز جان برای جانان بگذشت
جان را آخر سپرد در دامن دشت
میگشت همیشه بر زبانش لیلی
لیلی میگفت تا زبانش میگشت
مجد خوافی (هفت اقلیم، ۶۹۱):
مجنون به زبان حال دایم در دشت
لیلی گویان به گرد وادی میگشت
میگشت همیشه بر زبانش لیلی
لیلی میگفت تا زبانش میگشت
●
مشتاق (ص ۱۸۴):
ای گلبن! طفل غنچه پرورده توست
ای گلشن! چتر گل سراپرده توست
ای گل! دل عندلیب خون کرده توست
ای باد بهار! این همه آورده توست!
سلمان ساوجی (جُنگ رباعی، ۵۲۸):
ای ابر بهار! خار پروده توست
وی خار! درون غنچه خونکرده توست
ای غنچه! عروس باغ در پرده توست
وی باد صبا! این همه آورده توست!
●
مشتاق (ص ۱۹۰):
نه تاج و نه تخت و نه نگین میماند
نه سلطنت روی زمین میماند
ساقی! تو ز لطف شیشه و ساغر را
خالی کن و پُر کن که همین میماند
صوفی مازندرانی (جُنگ رباعی، ۷۶۴):
ای شاه! نه تخت و نه نگین میماند
آخر به تو پنج گز زمین میماند
صندوق خود و کاسه درویشان را
خالی کن و پُر کن که همین میماند.
●
مشتاق ( ص ۱۸۶):
پرورده بنفشهای که این موی من است
آورده شمیم جان که این بوی من است
آراسته جنّتی که این روی من است
افروخته دوزخی که این خوی من است
ادیب صابر (نزهة المجالس، ۳۷۲):
مَه، بر طبقی نهاده، کین روی من است
وز مشک، هزار حلقه، کین موی من است
گل، بر کف خود کرده، که این بوی من است
شوری به جهان فکنده، کین خوی من است!
●
مشتاق ( ص ۱۹۸):
من عهد و وفات سست میدانستم
در راه جفات، چُست میدانستم
از تیغ فراق اینکه آخر خونم
میریختی، از نخست میدانستم.
مهستی گنجوی (المعجم، ۹۸):
من، عهد تو، سختْ سست میدانستم
بشکستن آن، دُرُست میدانستم
این دشمنی ای دوست که کردی با من
آخر کردی، نخست میدانستم!
●
مشتاق (ص ۱۹۴):
زین پیش مرا بود ز بخت فیروز
هر شب، شب قدر و روز، روز نوروز
افغان که ز یاد روی و موی صنمی
اکنون نه شبم شب است نه روزم روز
بابا افضل (جُنگ رباعی، ۳۶۴):
تاریک شد از هجر دلافروزم، روز
شب نیز شد از آه جهانسوزم، روز
شد روشنی از روز و سیاهی ز شبم
اکنون نه شبم شب است و نه روزم روز
●●
"چهار خطی"
https://telegram.me/Xatt4
دنده عقب در اتوبان خلاقیت
شاید چیزی در جهان ملالآورتر از شعر تقلیدی و تکراری نباشد. باز تولید شعرهای بلند آوازه، نه فقط دستاوردی برای ادبیات ندارد، که انرژی و اثر مثبت شعرهای دست اول را نیز ضعیف میکند. در اواسط قرن دوازدهم، گروهی از شاعران اصفهان، که از نازکخیالیهای شاعران سبک اصفهانی یا هندی آزرده خاطر بودند و تخیل پیچیده و استعارات خاص آنها را بر نمیتابیدند، مکتبی را بنیان گذاشتند که به «مکتب بازگشت» معروف است و همانگونه که از نامش بر میآید، به اسلوبها و شیوههای سخنپردازی شاعران سبک خراسانی و عراقی باز گشتند و به دلیل ماهیت واپسگرایانه حرکتشان، نتوانستند اثر ارزشمندی که چیزی به تاریخ غنی شعر پارسی بیفزاید، خلق کنند؛ و جز تعداد انگشت شماری شعر مثل ترجیع بند هاتف اصفهانی که خود را از سطح زمانه بالاتر کشید، مابقی در حوزه خلاقیت، آثاری نحیف و کم بنیه بودند.
سردمدار این جریان، سید علی مشتاق اصفهانی (م ۱۱۷۳ ق) بود و جمعی دیگر از شاعران سده دوازدهم از قبیل: هاتف اصفهانی، صهبای قمی، آذر بیگدلی و عاشق اصفهانی او را در این مسیر، همراهی کردند. در این دوران، در حوزه رباعی هیچ شاعر خلاق و اثرگذاری پدید نیامد و نهایت همت شاعران، اقتفا و استقبال از رباعیات موفق پیشین بود. جالب اینجاست که تا مدتها، نسل قدیم دانشگاهیان ما که هیچ شناختی از شعر دوره صفوی نداشت و چیزی جز انحطاط در آن نمیدید و راههای لذت بردن از شعر امثال صائب و بیدل را بلد نبود، برای این گروه مقلّد کف میزد و آنها را ناجی شعر فارسی معرفی میکرد.
در اینجا برای آنکه نوع برخورد شاعران مکتب بازگشت ادبی را با رباعیات قدیم ببینیم، تعدادی از رباعیات مشتاق اصفهانی را با رباعیات قدیم مقایسه میکنیم تا عیار کار این دنده عقب رفتنها، دست مخاطبان بیاید.
مشتاق اصفهانی (ص ۱۸۲):
این گل، کف دست گلعذاری بوده ست
وین غنچه، سر انگشت نگاری بودهست
این خار که بر دامن گل چنگ زدهست
دستی است که بر دامن یاری بودهست
خیام (طربخانه، ۳۲):
این کوزه چو من عاشق زاری بودهست
در بند سر زلف نگاری بودهست
این دسته که در گردن او میبینی
دستی است که بر گردن یاری بودهست.
●
مشتاق (ص ۱۸۴، ۱۸۷):
مجنون که ز جان برای جانان بگذشت
جان را آخر سپرد در دامن دشت
میگشت همیشه بر زبانش لیلی
لیلی میگفت تا زبانش میگشت
مجد خوافی (هفت اقلیم، ۶۹۱):
مجنون به زبان حال دایم در دشت
لیلی گویان به گرد وادی میگشت
میگشت همیشه بر زبانش لیلی
لیلی میگفت تا زبانش میگشت
●
مشتاق (ص ۱۸۴):
ای گلبن! طفل غنچه پرورده توست
ای گلشن! چتر گل سراپرده توست
ای گل! دل عندلیب خون کرده توست
ای باد بهار! این همه آورده توست!
سلمان ساوجی (جُنگ رباعی، ۵۲۸):
ای ابر بهار! خار پروده توست
وی خار! درون غنچه خونکرده توست
ای غنچه! عروس باغ در پرده توست
وی باد صبا! این همه آورده توست!
●
مشتاق (ص ۱۹۰):
نه تاج و نه تخت و نه نگین میماند
نه سلطنت روی زمین میماند
ساقی! تو ز لطف شیشه و ساغر را
خالی کن و پُر کن که همین میماند
صوفی مازندرانی (جُنگ رباعی، ۷۶۴):
ای شاه! نه تخت و نه نگین میماند
آخر به تو پنج گز زمین میماند
صندوق خود و کاسه درویشان را
خالی کن و پُر کن که همین میماند.
●
مشتاق ( ص ۱۸۶):
پرورده بنفشهای که این موی من است
آورده شمیم جان که این بوی من است
آراسته جنّتی که این روی من است
افروخته دوزخی که این خوی من است
ادیب صابر (نزهة المجالس، ۳۷۲):
مَه، بر طبقی نهاده، کین روی من است
وز مشک، هزار حلقه، کین موی من است
گل، بر کف خود کرده، که این بوی من است
شوری به جهان فکنده، کین خوی من است!
●
مشتاق ( ص ۱۹۸):
من عهد و وفات سست میدانستم
در راه جفات، چُست میدانستم
از تیغ فراق اینکه آخر خونم
میریختی، از نخست میدانستم.
مهستی گنجوی (المعجم، ۹۸):
من، عهد تو، سختْ سست میدانستم
بشکستن آن، دُرُست میدانستم
این دشمنی ای دوست که کردی با من
آخر کردی، نخست میدانستم!
●
مشتاق (ص ۱۹۴):
زین پیش مرا بود ز بخت فیروز
هر شب، شب قدر و روز، روز نوروز
افغان که ز یاد روی و موی صنمی
اکنون نه شبم شب است نه روزم روز
بابا افضل (جُنگ رباعی، ۳۶۴):
تاریک شد از هجر دلافروزم، روز
شب نیز شد از آه جهانسوزم، روز
شد روشنی از روز و سیاهی ز شبم
اکنون نه شبم شب است و نه روزم روز
●●
"چهار خطی"
https://telegram.me/Xatt4
Telegram
چهار خطی
رباعی فارسی، به روایت: سید علی میرافضلی
(این صفحه روز پنجشنبه نوزدهم آذر هزار و سیصد و نود و چهار شمسی راهاندازی شده است.)
(این صفحه روز پنجشنبه نوزدهم آذر هزار و سیصد و نود و چهار شمسی راهاندازی شده است.)
گذشته، حال، آینده
از رنج گذشته، هیچ تیمار مدار
وز نامده، جان خویش بیمار مدار
آسان گذرد عمر تو، دشوار مدار
یک ساعته عمر خویش را خوار مدار.
تحفة الملوک
سده ششم ق.
●
تحفة الملوک، یعنی از اندرزنامههای کهن فارسی است که به احتمال بسیار در اواخر قرن ششم در 15 باب تألیف شده و مؤلف آن، علی بن ابی حفص اصفهانی است. یکی از وجوه اهمیت این کتاب، درج اشعار فارسی تازه یابی از شاعران قدیم از قبیل رودکی و ابوشکور بلخی است. گوینده بعضی از شعرهای کتاب مشخص نشده، از جمله رباعی بالا که مضمونی خیامانه دارد و یادآور یکی از رباعیات خیام است:
از دی که گذشت، هیچ ازو یاد مکن
فردا که نیامدهست، فریاد مکن
بر نامده و گذشته بنیاد مکن
حالی خوش باش و عمر بر باد مکن.
یا این رباعی منسوب به خیام:
از آمدهها، ترش مکن چهره خویش
وز آمدهها آب مکن زهره خویش
بستان تو ز چرخ بیوفا بهره خویش
زآن پیش که دهر برکشد دَهره خویش.
●●
"چهار خطی"
https://telegram.me/Xatt4
از رنج گذشته، هیچ تیمار مدار
وز نامده، جان خویش بیمار مدار
آسان گذرد عمر تو، دشوار مدار
یک ساعته عمر خویش را خوار مدار.
تحفة الملوک
سده ششم ق.
●
تحفة الملوک، یعنی از اندرزنامههای کهن فارسی است که به احتمال بسیار در اواخر قرن ششم در 15 باب تألیف شده و مؤلف آن، علی بن ابی حفص اصفهانی است. یکی از وجوه اهمیت این کتاب، درج اشعار فارسی تازه یابی از شاعران قدیم از قبیل رودکی و ابوشکور بلخی است. گوینده بعضی از شعرهای کتاب مشخص نشده، از جمله رباعی بالا که مضمونی خیامانه دارد و یادآور یکی از رباعیات خیام است:
از دی که گذشت، هیچ ازو یاد مکن
فردا که نیامدهست، فریاد مکن
بر نامده و گذشته بنیاد مکن
حالی خوش باش و عمر بر باد مکن.
یا این رباعی منسوب به خیام:
از آمدهها، ترش مکن چهره خویش
وز آمدهها آب مکن زهره خویش
بستان تو ز چرخ بیوفا بهره خویش
زآن پیش که دهر برکشد دَهره خویش.
●●
"چهار خطی"
https://telegram.me/Xatt4
Telegram
چهار خطی
رباعی فارسی، به روایت: سید علی میرافضلی
(این صفحه روز پنجشنبه نوزدهم آذر هزار و سیصد و نود و چهار شمسی راهاندازی شده است.)
(این صفحه روز پنجشنبه نوزدهم آذر هزار و سیصد و نود و چهار شمسی راهاندازی شده است.)
آزادی و عشق
آزادی و عشق چون همینامد راست
بنده شدم و نهادم از یکسو خواست
زین پس، چونان که داردم دوست رواست
گفتار و خصومت از میانه برخاست.
حالات و سخنان ابوسعید
سده ششم ق.
●
این رباعی ساده عاشقانه، با اندکی تفاوت، در دیوان سنایی غزنوی وارد شده است و ما آن را به روایت دستنویس مورخ 684 ق کتابخانه بایزید ولیالدین ترکیه مینویسیم (برگ 283):
آزادی و عشق چون همیناید راست
بنده شدم و نهادم از یکسو خواست
زین پس، هر چون که داردم دوست رواست
گفتار بیفتاد و خصومت برخاست.
مسئله اینجاست که دو تن از نوادگان شیخ ابوسعید ابوالخیر (440 ق)، این رباعی را ضمیمه حکایتی از جدشان کردهاند. جمال الدین ابوالروح (متوفی 541 ق) که همعصر سنایی بوده است، در کتاب حالات و سخنان ابوسعید ابوالخیر آورده: «درویشی سؤال کرد که: یا شیخ! بندگی چیست؟ گفت: خدایت آزاد آفرید، آزاد باش. گفت: سؤال در بندگی است! گفت: ندانی که تا آزاد نگردی از هر دو کون، بنده نشوی. پس: آزادی و عشق...» (ص 123). عین همین حکایت را محمد بن منور (574 ق) هم آورده و در دنباله حکایت افزوده: «پس این بیت بگفت: آزادی و عشق چون همینامد راست» (اسرار التوحید، ص 314).
استاد فرزانه، دکتر شفیعی کدکنی که مصحح هر دو کتاب است، عبارت (این بیت بگفت) را که در تنها نسخه خطی کتاب نبوده، از روی کتاب اسرار التوحید به متن افزوده که از لحاظ اصول علمی تصحیح کاری نادرست است. یعنی متن مؤخر را نمیتوان ملاک اصلاح متن مقدم قرار داد؛ آن هم در جایی که چنین افزودهای، چندان ضروری هم نمینماید. متن اسرار التوحید هم متأسفانه فاقد همه سازوارههای انتقادی و نسخهبدلهاست و نمیدانیم عبارت مذکور، در کدامیک از دستنویسهای اسرار التوحید هست و در کدامیک نیست.
این همه مته به خشخاش گذاشتن برای آن است که بدانیم رباعی بر زبان ابوسعید جاری شده و محصول دوران اوست، یا اینکه نوادگان او آن را برای تقویت حکایت بر زبان شیخ گذاشتهاند. دکتر شفیعی کدکنی معتقد است که این رباعی مسلما نمیتواند از سنایی باشد. و دلیل ایشان، اشارت رافعی قزوینی در کتاب التدوین است که در شرح حالت فوت ابوسعید مینویسد شیخ بدین رباعی تمثل میکرد (اسرار التوحید، ج 2، تعلیقات، ص 788).
اگر قول رافعی را حجت قرار دهیم، انتساب رباعی به سنایی غزنوی منتفی است.
●●
"چهار خطی"
https://telegram.me/Xatt4
آزادی و عشق چون همینامد راست
بنده شدم و نهادم از یکسو خواست
زین پس، چونان که داردم دوست رواست
گفتار و خصومت از میانه برخاست.
حالات و سخنان ابوسعید
سده ششم ق.
●
این رباعی ساده عاشقانه، با اندکی تفاوت، در دیوان سنایی غزنوی وارد شده است و ما آن را به روایت دستنویس مورخ 684 ق کتابخانه بایزید ولیالدین ترکیه مینویسیم (برگ 283):
آزادی و عشق چون همیناید راست
بنده شدم و نهادم از یکسو خواست
زین پس، هر چون که داردم دوست رواست
گفتار بیفتاد و خصومت برخاست.
مسئله اینجاست که دو تن از نوادگان شیخ ابوسعید ابوالخیر (440 ق)، این رباعی را ضمیمه حکایتی از جدشان کردهاند. جمال الدین ابوالروح (متوفی 541 ق) که همعصر سنایی بوده است، در کتاب حالات و سخنان ابوسعید ابوالخیر آورده: «درویشی سؤال کرد که: یا شیخ! بندگی چیست؟ گفت: خدایت آزاد آفرید، آزاد باش. گفت: سؤال در بندگی است! گفت: ندانی که تا آزاد نگردی از هر دو کون، بنده نشوی. پس: آزادی و عشق...» (ص 123). عین همین حکایت را محمد بن منور (574 ق) هم آورده و در دنباله حکایت افزوده: «پس این بیت بگفت: آزادی و عشق چون همینامد راست» (اسرار التوحید، ص 314).
استاد فرزانه، دکتر شفیعی کدکنی که مصحح هر دو کتاب است، عبارت (این بیت بگفت) را که در تنها نسخه خطی کتاب نبوده، از روی کتاب اسرار التوحید به متن افزوده که از لحاظ اصول علمی تصحیح کاری نادرست است. یعنی متن مؤخر را نمیتوان ملاک اصلاح متن مقدم قرار داد؛ آن هم در جایی که چنین افزودهای، چندان ضروری هم نمینماید. متن اسرار التوحید هم متأسفانه فاقد همه سازوارههای انتقادی و نسخهبدلهاست و نمیدانیم عبارت مذکور، در کدامیک از دستنویسهای اسرار التوحید هست و در کدامیک نیست.
این همه مته به خشخاش گذاشتن برای آن است که بدانیم رباعی بر زبان ابوسعید جاری شده و محصول دوران اوست، یا اینکه نوادگان او آن را برای تقویت حکایت بر زبان شیخ گذاشتهاند. دکتر شفیعی کدکنی معتقد است که این رباعی مسلما نمیتواند از سنایی باشد. و دلیل ایشان، اشارت رافعی قزوینی در کتاب التدوین است که در شرح حالت فوت ابوسعید مینویسد شیخ بدین رباعی تمثل میکرد (اسرار التوحید، ج 2، تعلیقات، ص 788).
اگر قول رافعی را حجت قرار دهیم، انتساب رباعی به سنایی غزنوی منتفی است.
●●
"چهار خطی"
https://telegram.me/Xatt4
Telegram
چهار خطی
رباعی فارسی، به روایت: سید علی میرافضلی
(این صفحه روز پنجشنبه نوزدهم آذر هزار و سیصد و نود و چهار شمسی راهاندازی شده است.)
(این صفحه روز پنجشنبه نوزدهم آذر هزار و سیصد و نود و چهار شمسی راهاندازی شده است.)
خیام خوانی بر ویرانههای مرو
به گزارش عطا ملک جوینی، در محرم سال 618 ق، لشکر مغول به ناحیه مرو حمله برد و حصار شهر را در محاصره گرفت و بزرگان شهر چارهای جز تسلیم نیافتند. پس امام جمالالدین را که از کبار ائمه مرو بود، به رسالت نزد امیران مغول فرستادند و امان خواستند. چون شهر را وا نهادند، لشکر مغول داخل شهر شد و چهار شبانه کارشان آن بود که مردم را به بیابانهای اطراف شهر میبردند. آنها زن و مرد و مادر و فرزند را از هم جدا کردند و بجز 400 مرد که حرفه و مهارتی داشتند و بعضی دختران و پسران، بقیه را از دم تیغ گذرانیدند (تاریخ جهانگشای، ج 1، ص 127).
از آنجا، بر راه نیشابور روان شدند و هر که را در میان راه یافتند، کشتند. ما بقی حکایت را به قلم جوینی بخوانید: «و سید عزالدین نسّابه از سادات کبار بود و به ورع و فضل مشهور و مذکور بوده ست؛ در این حالت با جمعی، سیزده شبانروز شمار کُشتگان شهر کرد. آنچه ظاهر بوده ست و معیّن، بیرون مقتولان در نقبها و سوراخها و رساتیق و بیابانها، هزار هزار و سیصد هزار و کسری در احصا آمده و در این حالت، رباعی عمر خیام که حسب حال بود، بر زفان رانده ست:
ترکیب پیالهای که در هم پیوست
بشکستن آن روا نمیدارد مست
چندین سر و پای نازنین از سر دست
از مهر که پیوست و به کین که شکست؟».
(همانجا، ج 1، 128)
بنابراین، تعداد قربانیان حمله مغول در مرو، بالغ بر یک میلیون و 300 هزار نفر بوده و این غیر از کسانی است که در نقبها و روستاها و بیابانهای اطراف مرو و کورهراههای مرو به نیشابور به قتل آمدهاند. تصور آن حسی که چگونه این همه آدم بی پناه و بی سلاح، وحشت زده و مستأصل، ظرف یک روز، قربانی بیباکی و درنده خویی مغولان شدهاند، از عهده هیچ تخیلی بر نمیآید و آن روز محشری که مردم مرو در دم تیغ مغولان گذراندند، به هیچ زبانی قابل وصف نیست. و شاید تنها شعر باشد که بتواند، بخشی از بغض و اندوه کسانی که همراه سید عزالدین نسّابه، کارشان آمارگیری کُشتگان مرو بوده، روایت کند.
رباعی خیام، ظالمانه بودن مرگ را به تلخی تمام بازگو میکند. و شاید، عطا ملک جوینی، نیم قرن بعد، هنگام روایت بغض آلود قتل عام مرو، از پیش خود این رباعی را در دهان عزالدین نسّابه گذاشته باشد، تا مرهمی بر اندوه قلمش باشد و ناگفتنیها را از زبان خیام روایت کند. چه میدانیم ما که در حکومت هولاکو خان نوه چنگیز، روایت این کُشتار، با چه دشواریهایی همراه بوده و جوینی باید چه ملاحظاتی را رعایت میکرده که جانش از کینهجویی ایلخانان در امان بماند؟ شاید از همین رو، رباعیاتی با مضامین خیامانه از خاقانی شروانی، کمال اسماعیل اصفهانی، عطار نیشابوری و دیگران، در تاریخ جهانگشای مجال نقل یافته است:
کس لب به طرب به خنده نگشود امسال
وز فتنه، دمی جهان نیاسود امسال
در خون گلم که چهره بنمود امسال
با وقت چنین، چه وقت گل بود امسال
(ج 1، ص 110)
ای مدت عمرت به یقین روزی چند
خود چیست همه ملک زمین روزی چند
از عمر، نصیب خویش تا بتوانی
بردار که میبگذرد این روزی چند
(ج 1، ص 156)
بی خار اگر گلی میسر بودی
هر دم به جهان لذّت دیگر بودی
این کهنه سراب زندگانی ما را
خوش بود اگر نه مرگ بر در بودی!
(ج 1، ص 158)
صحرای دلم گرفت خون ای ساقی
و آورد دل از جهان جنون ای ساقی
بر پرده شراب ده که کس آگه نیست
کز پرده چه آیدش برون ای ساقی!
(ج 2، ص 101)
چون گل بشکفت، ساعتی برخیزیم
وز شادی می، ز دست غم بگریزیم
باشد که بهار دیگر ای همنفسان
گل میریزد به خاک و ما میریزیم!
(ج 2، ص 110)
با ناز اگر آرمیده باشی همه عمر
لذات جهان چشیده باشی همه عمر
هم آخر کار رفت باید، و آنگه
خوابی باشد که دیده باشی همه عمر
(ج 2، ص 218)
نقل رباعی خیام در تاریخ جهانگشای، این کتاب را به یکی از مصادر و منابع مهم خیام پژوهی تبدیل کرد. زیرا شمار منابع کهن تاریخی که رباعیی از خیام در آنها باشد، زیاد نیست. رباعی مذکور، نخستین بار در تاریخ رباعی فارسی، در همین کتاب تاریخ جهانگشای به اسم خیام روایت شده و از آنجا، به سایر منابع سفر کرده است. حکایت قتل عام مرو و رباعی خیام، در کتابهای تاریخی دیگر هم دیده میشود که همه آنها، رونوشتی از تاریخ جهانگشای جوینی است، از جمله تاریخ وصاف (چاپ عکسی، ص 547)، تاریخ روضة الصفاء میر خواند (ج 8، ص 3875) و جامع مفیدی (ج 3، ص 824).
●●
"چهار خطی"
https://telegram.me/Xatt4
به گزارش عطا ملک جوینی، در محرم سال 618 ق، لشکر مغول به ناحیه مرو حمله برد و حصار شهر را در محاصره گرفت و بزرگان شهر چارهای جز تسلیم نیافتند. پس امام جمالالدین را که از کبار ائمه مرو بود، به رسالت نزد امیران مغول فرستادند و امان خواستند. چون شهر را وا نهادند، لشکر مغول داخل شهر شد و چهار شبانه کارشان آن بود که مردم را به بیابانهای اطراف شهر میبردند. آنها زن و مرد و مادر و فرزند را از هم جدا کردند و بجز 400 مرد که حرفه و مهارتی داشتند و بعضی دختران و پسران، بقیه را از دم تیغ گذرانیدند (تاریخ جهانگشای، ج 1، ص 127).
از آنجا، بر راه نیشابور روان شدند و هر که را در میان راه یافتند، کشتند. ما بقی حکایت را به قلم جوینی بخوانید: «و سید عزالدین نسّابه از سادات کبار بود و به ورع و فضل مشهور و مذکور بوده ست؛ در این حالت با جمعی، سیزده شبانروز شمار کُشتگان شهر کرد. آنچه ظاهر بوده ست و معیّن، بیرون مقتولان در نقبها و سوراخها و رساتیق و بیابانها، هزار هزار و سیصد هزار و کسری در احصا آمده و در این حالت، رباعی عمر خیام که حسب حال بود، بر زفان رانده ست:
ترکیب پیالهای که در هم پیوست
بشکستن آن روا نمیدارد مست
چندین سر و پای نازنین از سر دست
از مهر که پیوست و به کین که شکست؟».
(همانجا، ج 1، 128)
بنابراین، تعداد قربانیان حمله مغول در مرو، بالغ بر یک میلیون و 300 هزار نفر بوده و این غیر از کسانی است که در نقبها و روستاها و بیابانهای اطراف مرو و کورهراههای مرو به نیشابور به قتل آمدهاند. تصور آن حسی که چگونه این همه آدم بی پناه و بی سلاح، وحشت زده و مستأصل، ظرف یک روز، قربانی بیباکی و درنده خویی مغولان شدهاند، از عهده هیچ تخیلی بر نمیآید و آن روز محشری که مردم مرو در دم تیغ مغولان گذراندند، به هیچ زبانی قابل وصف نیست. و شاید تنها شعر باشد که بتواند، بخشی از بغض و اندوه کسانی که همراه سید عزالدین نسّابه، کارشان آمارگیری کُشتگان مرو بوده، روایت کند.
رباعی خیام، ظالمانه بودن مرگ را به تلخی تمام بازگو میکند. و شاید، عطا ملک جوینی، نیم قرن بعد، هنگام روایت بغض آلود قتل عام مرو، از پیش خود این رباعی را در دهان عزالدین نسّابه گذاشته باشد، تا مرهمی بر اندوه قلمش باشد و ناگفتنیها را از زبان خیام روایت کند. چه میدانیم ما که در حکومت هولاکو خان نوه چنگیز، روایت این کُشتار، با چه دشواریهایی همراه بوده و جوینی باید چه ملاحظاتی را رعایت میکرده که جانش از کینهجویی ایلخانان در امان بماند؟ شاید از همین رو، رباعیاتی با مضامین خیامانه از خاقانی شروانی، کمال اسماعیل اصفهانی، عطار نیشابوری و دیگران، در تاریخ جهانگشای مجال نقل یافته است:
کس لب به طرب به خنده نگشود امسال
وز فتنه، دمی جهان نیاسود امسال
در خون گلم که چهره بنمود امسال
با وقت چنین، چه وقت گل بود امسال
(ج 1، ص 110)
ای مدت عمرت به یقین روزی چند
خود چیست همه ملک زمین روزی چند
از عمر، نصیب خویش تا بتوانی
بردار که میبگذرد این روزی چند
(ج 1، ص 156)
بی خار اگر گلی میسر بودی
هر دم به جهان لذّت دیگر بودی
این کهنه سراب زندگانی ما را
خوش بود اگر نه مرگ بر در بودی!
(ج 1، ص 158)
صحرای دلم گرفت خون ای ساقی
و آورد دل از جهان جنون ای ساقی
بر پرده شراب ده که کس آگه نیست
کز پرده چه آیدش برون ای ساقی!
(ج 2، ص 101)
چون گل بشکفت، ساعتی برخیزیم
وز شادی می، ز دست غم بگریزیم
باشد که بهار دیگر ای همنفسان
گل میریزد به خاک و ما میریزیم!
(ج 2، ص 110)
با ناز اگر آرمیده باشی همه عمر
لذات جهان چشیده باشی همه عمر
هم آخر کار رفت باید، و آنگه
خوابی باشد که دیده باشی همه عمر
(ج 2، ص 218)
نقل رباعی خیام در تاریخ جهانگشای، این کتاب را به یکی از مصادر و منابع مهم خیام پژوهی تبدیل کرد. زیرا شمار منابع کهن تاریخی که رباعیی از خیام در آنها باشد، زیاد نیست. رباعی مذکور، نخستین بار در تاریخ رباعی فارسی، در همین کتاب تاریخ جهانگشای به اسم خیام روایت شده و از آنجا، به سایر منابع سفر کرده است. حکایت قتل عام مرو و رباعی خیام، در کتابهای تاریخی دیگر هم دیده میشود که همه آنها، رونوشتی از تاریخ جهانگشای جوینی است، از جمله تاریخ وصاف (چاپ عکسی، ص 547)، تاریخ روضة الصفاء میر خواند (ج 8، ص 3875) و جامع مفیدی (ج 3، ص 824).
●●
"چهار خطی"
https://telegram.me/Xatt4
Telegram
چهار خطی
رباعی فارسی، به روایت: سید علی میرافضلی
(این صفحه روز پنجشنبه نوزدهم آذر هزار و سیصد و نود و چهار شمسی راهاندازی شده است.)
(این صفحه روز پنجشنبه نوزدهم آذر هزار و سیصد و نود و چهار شمسی راهاندازی شده است.)
فی الآغوش!
آن شوخ که لَی۫س آمدی فی الآغوش
مِن۫ جام می الغرور هستی مدهوش
الیوم، غزال شوخهِ البازیگوش
فی مخمل خطّه بخواب الخرگوش!
سید علی مهری
سده یازدهم ق.
●
باید قبول کرد که بخشی از ادبیات، جنبه تفننی و تفریحی دارد. یعنی عدهای در شعر، به دنبال سرگرمی و وقتگذرانی و خوش مشربی هستند و از شعر انتظار ندارند که به آنها لذت معنوی والا ببخشد یا تکان و تأثیر خاصی در روح آنها ایجاد کند یا در لحظات سخت و شیرین زندگی حضور پُر رنگ و معناداری داشته باشد. آنها به لذتهای کوتاه و کوچک قانعند و شعر را برای رفع خستگی میخواهند نه ایجاد خستگی! شاعرانی هم که این جنبه تقاضای مخاطبان را اجابت کنند، کم نیستند. حتی شاعران جدی ما هم در دیوان خود، جایی برای تفنن باقی گذاشتهاند که این دسته از مخاطبان را از دست ندهند. مطایبات و خبیثات اغلب شاعران، به همین منظور است! بماند که عدهای از شاعران، مخصوصاً در دوران حاضر، فکر میکنند دارند در شعرشان رسالت مهمی را به انجام میرسانند، اما حاصل کارشان فقط موجب تفنن و تفریح ملت است.
●
میر سید علی مهری، به روایت نصرآبادی، «خلف سید مساعد از خاک پاک جبل عامل است. والدش در عباس آباد اصفهان فوت شد. مشار الیه، جوان نامراد درویشی است در کمال صلاح. فی الجمله تحصیلی کرده و در ترتیب نظم، طبعش لطفی دارد؛ چنانچه عربی و فارسی درهم چند بیت گفته».
این عربی و فارسی درهم، در بعضی کتب بدیع، برای خودش صنعتی شمرده شده است و نمونههایی هم دارد که اغلب به درد یک بار خواندن و فراموش کردن میخورد!
●
منابع:
بیاض متطبب اصفهانی، برگ 45؛ تذکره نصرآبادی، ج 1، ص 568
●●
"چهار خطی"
https://telegram.me/Xatt4
آن شوخ که لَی۫س آمدی فی الآغوش
مِن۫ جام می الغرور هستی مدهوش
الیوم، غزال شوخهِ البازیگوش
فی مخمل خطّه بخواب الخرگوش!
سید علی مهری
سده یازدهم ق.
●
باید قبول کرد که بخشی از ادبیات، جنبه تفننی و تفریحی دارد. یعنی عدهای در شعر، به دنبال سرگرمی و وقتگذرانی و خوش مشربی هستند و از شعر انتظار ندارند که به آنها لذت معنوی والا ببخشد یا تکان و تأثیر خاصی در روح آنها ایجاد کند یا در لحظات سخت و شیرین زندگی حضور پُر رنگ و معناداری داشته باشد. آنها به لذتهای کوتاه و کوچک قانعند و شعر را برای رفع خستگی میخواهند نه ایجاد خستگی! شاعرانی هم که این جنبه تقاضای مخاطبان را اجابت کنند، کم نیستند. حتی شاعران جدی ما هم در دیوان خود، جایی برای تفنن باقی گذاشتهاند که این دسته از مخاطبان را از دست ندهند. مطایبات و خبیثات اغلب شاعران، به همین منظور است! بماند که عدهای از شاعران، مخصوصاً در دوران حاضر، فکر میکنند دارند در شعرشان رسالت مهمی را به انجام میرسانند، اما حاصل کارشان فقط موجب تفنن و تفریح ملت است.
●
میر سید علی مهری، به روایت نصرآبادی، «خلف سید مساعد از خاک پاک جبل عامل است. والدش در عباس آباد اصفهان فوت شد. مشار الیه، جوان نامراد درویشی است در کمال صلاح. فی الجمله تحصیلی کرده و در ترتیب نظم، طبعش لطفی دارد؛ چنانچه عربی و فارسی درهم چند بیت گفته».
این عربی و فارسی درهم، در بعضی کتب بدیع، برای خودش صنعتی شمرده شده است و نمونههایی هم دارد که اغلب به درد یک بار خواندن و فراموش کردن میخورد!
●
منابع:
بیاض متطبب اصفهانی، برگ 45؛ تذکره نصرآبادی، ج 1، ص 568
●●
"چهار خطی"
https://telegram.me/Xatt4
Telegram
چهار خطی
رباعی فارسی، به روایت: سید علی میرافضلی
(این صفحه روز پنجشنبه نوزدهم آذر هزار و سیصد و نود و چهار شمسی راهاندازی شده است.)
(این صفحه روز پنجشنبه نوزدهم آذر هزار و سیصد و نود و چهار شمسی راهاندازی شده است.)
گل در چهار روایت
گُل صبحدم از باد برآشفت و بریخت
با باد صبا، حکایتی گفت و بریخت
بدعهدی عمر بین که گُل در ده روز
سر بر زد و غنچه کرد و بشکفت و بریخت!
مجیر بیلقانی
درگذشته 586 ق.
●
گُل همچو من است، بر رخش دل بازند
در نوبت او، به دیگران کم یازند
تا تازه بود، ز دست جایش سازند
دیدند چو پژمُرد، برون اندازند!
اثیر اخسیکتی
درگذشته 609 ق.
●
گل گفت به بلبل که مرا روزی نیست
من خشک شوم، تو شاد چون خواهی زیست
بلبل به زبان حال با وی میگفت:
یک روز که خندید که سالی نگریست؟
افضل کاشانی
درگذشته 610 ق.
●
گُل خواست که چون روی تو زیبا باشد
وین خود چه خیال است؟ چه سودا باشد؟
حُسنی باید چو حُسن تو روز افزون
یک روزه نکویی، همه کس را باشد!
کمال اسماعیل اصفهانی
در گذشته 635 ق.
●
گُل در شعر فارسی، نماد زیبایی، ناپایداری عمر، بیوفایی جهان و شادیهای موقت است.
بسیاری از شاعران، زیبایی معشوق را به گُل شباهت دادهاند. اما از آنجا که زیبایی گُل موقت است و ناپایدار، در حد یک روز نکویی؛ عده دیگری از شاعران، میگویند: این گُل است که میخواهد مثل معشوق آنها باشد. تلاش گُل برای آنکه خودش را شبیه معشوق کند و مثل او باشد، تلاشی مذبوحانه است و جالب آن است، که این تلاش مذبوحانه، هر سال تکرار میشود. کمال اسماعیل اصفهانی، با موتیو گُل، مضمون سازی بسیار کرده است؛ از جمله گوید:
گُل خواست که چون رُخَش نکو باشد و، نیست
ماننده او، به رنگ و بو باشد و، نیست
صد روی فراهم آوَرَد هر سالی
خواهد که یکی چو روی او باشد و، نیست!
..
گُل، همچون دهانی است که به خنده گشوده است، اما این خنده، گریههای تلخ در پی دارد و او را به منظور گرفتن گلاب، به دست آتش میسپارند. میر جعفر مکتبدار کاشانی، از شاعران قرن یازدهم، رباعی معروفی دارد که به ابوسعید ابوالخیر هم منسوب است:
دیروز پی گلاب میگردیدم
پژمرده عذار گل در آتش دیدم
گفتم که چه کردهای که میسوزندت
گفتا که در این باغ، دمی خندیدم!
ما منبع معتبری برای انتساب رباعی سوم به بابا افضل نداریم، اما میدانیم که مصراع چهارم رباعی، به گونه یک مصراع مثلگونه، در متون کهن فارسی مثل مرزبان نامه، نفثة المصدور، زنگی نامه و جواهر الاسمار نقل شده است
مضمون رباعی را در این رباعی جمال اصفهانی هم میتوان مشاهده کرد:
یک شب به مراد دل کسی شاد نزیست
کو با غم دل نشد دگر روزی بیست
یک روز نخندید گُلی از بادی
کو روز دگر درآتشی خوش نگریست!
..
اثیر اخسیکتی، اوضاع محبوبیت خودش را نزد دیگران، به محبوبیت موقتی گل تشبیه کرده است. تا رونق و جمالی دارد، او را گرامی میدارند و بر سر دست میبرند، اما همینکه رونق خود را از دست داد و پژمرده شد، او را رها میکنند. ناپایداری زیبایی و جمال گل، همیشه برای شاعران ما تأمل برانگیز بوده و در آیینه احوالات گل، کوتاهی زندگی آدمی را نظاره میکردهاند و میکنند. رباعی مجیر بیلقانی، یکی از زیباترین رباعیات فارسی و یکی از بهترین رباعیات خیامانه است که به شکلی کاملا موجز، با چهار فعل: «سر بر زد و غنچه کرد و بشکفت و بریخت»، سرنوشت زندگی بشر را ترسیم کرده است: تا بخواهیم از جهان لذتی ببریم، چهره مرگ در پیش چشم ما نمایان میشود.
امیر قوامی خوافی از شاعران قرن ششم، رباعیی دارد در همین معنی که به مبارکشاه غوری هم منسوب است. مصراع چهارم این رباعی هم با چهار فعل سامان یافته است:
ده گونه شکفت گُل درین روزی بیست
صد کِلّه به باغ داد و یک روز نزیست
بر رغم من و حال خود و کار جهان
دیر آمد و زود رفت و خندید و گریست.
●
منابع:
دیوان مجیر بیلقانی، ص 386؛ جُنگ رباعی، ص 239؛ دیوان بابا افضل کاشانی، ص 43؛ دیوان کمال اسماعیل اصفهانی، ص 856؛ عرفات العاشقین، ج 2، ص 1002؛ سخنان منظوم ابوسعید ابوالخیر، ص 62؛ دیوان جمال اصفهانی، ص 490؛ لباب الالباب، ص 497؛ نزهة المجالس، ص 175
●●
"چهار خطی"
https://telegram.me/Xatt4
گُل صبحدم از باد برآشفت و بریخت
با باد صبا، حکایتی گفت و بریخت
بدعهدی عمر بین که گُل در ده روز
سر بر زد و غنچه کرد و بشکفت و بریخت!
مجیر بیلقانی
درگذشته 586 ق.
●
گُل همچو من است، بر رخش دل بازند
در نوبت او، به دیگران کم یازند
تا تازه بود، ز دست جایش سازند
دیدند چو پژمُرد، برون اندازند!
اثیر اخسیکتی
درگذشته 609 ق.
●
گل گفت به بلبل که مرا روزی نیست
من خشک شوم، تو شاد چون خواهی زیست
بلبل به زبان حال با وی میگفت:
یک روز که خندید که سالی نگریست؟
افضل کاشانی
درگذشته 610 ق.
●
گُل خواست که چون روی تو زیبا باشد
وین خود چه خیال است؟ چه سودا باشد؟
حُسنی باید چو حُسن تو روز افزون
یک روزه نکویی، همه کس را باشد!
کمال اسماعیل اصفهانی
در گذشته 635 ق.
●
گُل در شعر فارسی، نماد زیبایی، ناپایداری عمر، بیوفایی جهان و شادیهای موقت است.
بسیاری از شاعران، زیبایی معشوق را به گُل شباهت دادهاند. اما از آنجا که زیبایی گُل موقت است و ناپایدار، در حد یک روز نکویی؛ عده دیگری از شاعران، میگویند: این گُل است که میخواهد مثل معشوق آنها باشد. تلاش گُل برای آنکه خودش را شبیه معشوق کند و مثل او باشد، تلاشی مذبوحانه است و جالب آن است، که این تلاش مذبوحانه، هر سال تکرار میشود. کمال اسماعیل اصفهانی، با موتیو گُل، مضمون سازی بسیار کرده است؛ از جمله گوید:
گُل خواست که چون رُخَش نکو باشد و، نیست
ماننده او، به رنگ و بو باشد و، نیست
صد روی فراهم آوَرَد هر سالی
خواهد که یکی چو روی او باشد و، نیست!
..
گُل، همچون دهانی است که به خنده گشوده است، اما این خنده، گریههای تلخ در پی دارد و او را به منظور گرفتن گلاب، به دست آتش میسپارند. میر جعفر مکتبدار کاشانی، از شاعران قرن یازدهم، رباعی معروفی دارد که به ابوسعید ابوالخیر هم منسوب است:
دیروز پی گلاب میگردیدم
پژمرده عذار گل در آتش دیدم
گفتم که چه کردهای که میسوزندت
گفتا که در این باغ، دمی خندیدم!
ما منبع معتبری برای انتساب رباعی سوم به بابا افضل نداریم، اما میدانیم که مصراع چهارم رباعی، به گونه یک مصراع مثلگونه، در متون کهن فارسی مثل مرزبان نامه، نفثة المصدور، زنگی نامه و جواهر الاسمار نقل شده است
مضمون رباعی را در این رباعی جمال اصفهانی هم میتوان مشاهده کرد:
یک شب به مراد دل کسی شاد نزیست
کو با غم دل نشد دگر روزی بیست
یک روز نخندید گُلی از بادی
کو روز دگر درآتشی خوش نگریست!
..
اثیر اخسیکتی، اوضاع محبوبیت خودش را نزد دیگران، به محبوبیت موقتی گل تشبیه کرده است. تا رونق و جمالی دارد، او را گرامی میدارند و بر سر دست میبرند، اما همینکه رونق خود را از دست داد و پژمرده شد، او را رها میکنند. ناپایداری زیبایی و جمال گل، همیشه برای شاعران ما تأمل برانگیز بوده و در آیینه احوالات گل، کوتاهی زندگی آدمی را نظاره میکردهاند و میکنند. رباعی مجیر بیلقانی، یکی از زیباترین رباعیات فارسی و یکی از بهترین رباعیات خیامانه است که به شکلی کاملا موجز، با چهار فعل: «سر بر زد و غنچه کرد و بشکفت و بریخت»، سرنوشت زندگی بشر را ترسیم کرده است: تا بخواهیم از جهان لذتی ببریم، چهره مرگ در پیش چشم ما نمایان میشود.
امیر قوامی خوافی از شاعران قرن ششم، رباعیی دارد در همین معنی که به مبارکشاه غوری هم منسوب است. مصراع چهارم این رباعی هم با چهار فعل سامان یافته است:
ده گونه شکفت گُل درین روزی بیست
صد کِلّه به باغ داد و یک روز نزیست
بر رغم من و حال خود و کار جهان
دیر آمد و زود رفت و خندید و گریست.
●
منابع:
دیوان مجیر بیلقانی، ص 386؛ جُنگ رباعی، ص 239؛ دیوان بابا افضل کاشانی، ص 43؛ دیوان کمال اسماعیل اصفهانی، ص 856؛ عرفات العاشقین، ج 2، ص 1002؛ سخنان منظوم ابوسعید ابوالخیر، ص 62؛ دیوان جمال اصفهانی، ص 490؛ لباب الالباب، ص 497؛ نزهة المجالس، ص 175
●●
"چهار خطی"
https://telegram.me/Xatt4
Telegram
چهار خطی
رباعی فارسی، به روایت: سید علی میرافضلی
(این صفحه روز پنجشنبه نوزدهم آذر هزار و سیصد و نود و چهار شمسی راهاندازی شده است.)
(این صفحه روز پنجشنبه نوزدهم آذر هزار و سیصد و نود و چهار شمسی راهاندازی شده است.)
هند، کربلا، ایران
دنیا طلبی، به جانب هند گذر
عُقبیٰ طلبی، به کربلا ساز سفر
ور زآنکه نه دنیا و نه عُقبیٰ طلبی
زنهار ز ایران نروی جای دگر!
شاعر ناشناس
سده یازدهم ق.
●
منبع:
جُنگ شعر کتابخانه واتیکان، برگ 21
●●
"چهار خطی"
https://telegram.me/Xatt4
دنیا طلبی، به جانب هند گذر
عُقبیٰ طلبی، به کربلا ساز سفر
ور زآنکه نه دنیا و نه عُقبیٰ طلبی
زنهار ز ایران نروی جای دگر!
شاعر ناشناس
سده یازدهم ق.
●
منبع:
جُنگ شعر کتابخانه واتیکان، برگ 21
●●
"چهار خطی"
https://telegram.me/Xatt4
Telegram
چهار خطی
رباعی فارسی، به روایت: سید علی میرافضلی
(این صفحه روز پنجشنبه نوزدهم آذر هزار و سیصد و نود و چهار شمسی راهاندازی شده است.)
(این صفحه روز پنجشنبه نوزدهم آذر هزار و سیصد و نود و چهار شمسی راهاندازی شده است.)