چهار خطی
4.86K subscribers
392 photos
10 videos
115 files
1.41K links
رباعی فارسی، به روایت: سید علی میرافضلی

(این صفحه روز پنج‌شنبه نوزدهم آذر هزار و سیصد و نود و چهار شمسی راه‌اندازی شده است.)
Download Telegram
آن بیچاره!

در کار تو، صاحب‌نظران، نظّاره
تو غرقه دریای هوس، یک‌باره
رو چارﮤ روز واپسین، ساخته دار
زآن پیش که گویند که: آن بیچاره...!

ناشناس


رباعی، از قدیم‌ترین ایام، با واژگان و امثال و اصطلاحات عامیانه، میانه خوبی داشته و بیشترین نیروی خود را از این حوزﮤ زبانی گرفته است. گاهی واژگانی، با سطوح ادبی مختلف، چنان با مهارت کنار هم می‌نشیند که در رباعی نه چندان ویژه‌ای مثل رباعی بالا هم، موجب اعتلای شعر می‌شوند. فعل «ساخته دار» مصراع سوم را بگذارید کنار «آن بیچاره...» مصراع چهارم، آن وقت متوجه اختلاف سطح آنها می‌شوید که در عین تمایز، چسبندگی خوبی با هم پیدا کرده‌اند.
با اینکه رباعی بالا، در حوزﮤ نصایح اخلاقی جای دارد و شاعر هیچ تلاش و ابتکاری برای پرهیز از نصیحت مستقیم بروز نداده است، ناتمام گذاشتن مصراع چهارم، با استفاده از ظرفیت فرهنگ عامه، به داد رباعی رسیده و آن را از خشکی و خشونت نجات داده است.


این شیوه ناتمام گذاشتن جمله در مصراع چهارم، یکی از شگردهایی است که شاعران قدیم کمابیش بدان واقف بوده‌اند و از این قابلیت در آثار خود استفاده کرده‌اند. اگرچه نمونه‌های آن چندان زیاد نیست. ولی همین موارد اندک هم، ارزنده‌ است. یکی از این موارد اندک را در این رباعی لطیف عاشقانه سلمان ساوجی می‌توان دید:

خواهم شبکی، چنان‌که تو دانی و من
بزمی، که در آن بزم، تو وا مانی و من
من بر سر بسترت بخوابانم و تو
آن نرگس مست را بخوابانی و من...


منابع:
بیاض اسعد افندی، 827 ق، برگ 342؛ جُنگ رباعی، ص 521
●●


"چهار خطی"
https://telegram.me/Xatt4
در بستر ناتوانی

دردا که زمانه ناتوان ساخت مرا
بر بستر ناتوانی انداخت مرا
از ضعف چنان شدم که در گوشه غم
صد بار اجل آمد و نشناخت مرا !

فکری مشهدی
در گذشته 973 ق.


سید محمد جامه باف مشهدی، متخلص به فکری، از رباعی‌گویان معروف قرن دهم هجری است که نوبتی از وطن خود به هند کوچید و در دربار اکبرشاه مورد توجه قرار گرفت و در مسیر بازگشت به وطن، در جونپور درگذشت. از وی حدود 350 رباعی باقی مانده و با اینکه این تعداد رباعی، رقم چندانی نیست و در دیوان بسیاری از شعرای آن دوره، بیش از این رباعی وجود دارد؛ هم‌عصرانش او را در رباعی صاحب سبک و سلیقه خاصی می‌دانستند و به او لقب «میر رباعی» را بخشیده‌اند.


فکری مشهدی، رباعی‌سرای ویژه‌ای نیست و ضعف‌های زیادی در رباعیات او به چشم می‌خورد. در رباعی بالا، مصراع دوم، جز تکرار حرف مصراع اول چیزی نیست و این نشان می‌دهد که شاعر در کار پرداخت شعرش، خیلی جدی نبوده است. نکته‌ای که به این رباعی طعم خاص داده، اغراق در تشبیه است (ضعف و ناتوانی شدید) که با طنز لطیفی نیز همراه شده است. برجسته‌نمایی و ارائه تصویر کاریکاتوری از یک موضوع، از شگردهای طنز آفرینی است؛ نکته‌ای که در رباعی مذکور به‌خوبی رعایت شده است.


مرحوم سادات ناصری در حواشی تذکره آتشکده آذر، این رباعی را به نام شوقی ساوجی (سده 11 ق) نقل کرده است (رک. صیادان معانی، ص 944). اما تذکره‌نویسان دوره صفوی از قبیل اوحدی بلیانی و نصرآبادی، این رباعی را در اشعار شوقی ساوجی ذکر نکرده‌اند. مرحوم گلچین معانی هم رباعی را به اسم شوقی تبریزی (متوفی 954 ق) آورده است که مأخذ قول ایشان را نمی‌دانیم چیست. به نظر من، هر دو این انتساب‌ها، خطاست و رباعی را باید از فکری مشهدی دانست. زیرا در رباعیات سرگردان، یکی از اصول این است که به دفتر و دیوان شعرا، بیش از اقوال تذکره‌نویسان می‌توان اعتماد کرد.


منابع:
رباعیات فکری مشهدی، ص 40، 129؛ صیادان معانی، ص 944؛ جُنگ معانی، ص 27
●●


"چهار خطی"
https://telegram.me/Xatt4
چه دوزخ، چه بهشت!

آن را که قضا ز خیل عشّاق نوشت
آزاد ز مسجد است و فارغ ز بهشت
دیوانه عشق را، چه هجران چه وصال
از خویش گذشته را، چه دوزخ چه بهشت!

فکری مشهدی
درگذشته 973 ق.


در دیده عارفان، چه نیکو و چه زشت
منظور موحّدان، چه دوزخ چه بهشت
با جاذبه شوق، چه هشیار و چه مست
با زمزمه عشق، چه مسجد چه کنشت!

میر عبدالوهاب معموری
(عنایت اصفهانی)
زنده در حدود 1030 ق.


رباعی بر اساس الگوی معروف «چه این و چه آن» ساخته شده که شاید مشهورترین بیتی که در این الگو سراغ داریم، این بیت حافظ است:
همه کس طالب یارند، چه هشیار و چه مست
همه جا خانه عشق است، چه مسجد چه کنشت.

و شبیه است به رباعیی که در بعضی منابع متأخر به خیام نسبت داده‌اند:
در چشم محققان، چه زیبا و چه زشت
منزل‌گه عارفان، چه دوزخ چه بهشت
پوشیدن بیدلان، چه اطلس چه پلاس
زیر سر عاشقان، چه بالین و چه خشت!

بر اساس این الگو، رباعیات بسیاری می‌توان گفت!


رباعی فکری مشهدی، به ابوسعید هم نسبت یافته است. اما از او نیست. عبدالباقی نهاوندی، آن را به اسم عبدالرحیم خان خانان نوشته که از او هم نیست!


منابع:
رباعیات فکری مشهدی، ص 54؛ عرفات العاشقین، ج 4، ص 2564؛ دیوان حافظ، ص 56؛ طربخانه، ص 113 (پانویس)؛ سخنان منظوم ابوسعید ابوالخیر، ص 22؛ مآثر رحیمی، ج 2، 567
●●


"چهار خطی"
https://telegram.me/Xatt4
ای دوست! به تیغ انتظارم کُشتی
وز غمزه چشم پُر خمارم کُشتی
تا دل به تو دادم، جگرم خون کردی
تا جان منی، هزار بارم کُشتی!

مجدالدین همگر
درگذشتۀ 686 ق.


بعضی رباعیات با اینکه دارای ویژگی‌های چندان منحصر به فردی هم نیستند، در تاریخ رباعی چرخش عجیبی خورده‌اند و چندین نام را به دنبال خود کشانده‌اند. رباعی بالا، از این دست رباعیات است. شمس حاجی شیرازی در سال 741 ق، آن را به اسم همشهری خود مجد همگر آورده است. این شمس حاجی، از ادیبان مطلع نیمه اول قرن هشتم است و فاصله زمانی چندانی با مجد همگر ندارد و ما به واسطه شناخت و اطلاع او، قول او را بر دیگران ترجیح داده‌ایم.

مؤلف ناشناس «سفینه کهن رباعیات» که او هم در اواخر قرن هفتم و اوایل قرن هشتم می‌زیسته، این رباعی را به اسم کمال الدین اسماعیل اصفهانی (مقتول در 635 ق) روایت کرده است. ما دیوان کمال اسماعیل و مجد همگر را در دست داریم و در هیچ‌کدام از این دو کتاب، این رباعی نیست.

جمال خلیل شروانی، مؤلف نزهة المجالس، رباعی را بدون ذکر نام گوینده نقل کرده و این نقل، نشان می‌دهد که رباعی در اواسط قرن هفتم در محافل ادبی مورد توجه بوده است. نقل رباعی در نزهة المجالس، کفه ترازو را به ضرر مجد همگر به هم می‌زند. چرا که اصل آن مجموعه، در روزگار جوانی مجد همگر گرد آمده و در نگاه نخست، بعید به نظر می‌رسد که مؤلف آن کتاب به شعر مجد همگر دسترسی می‌داشته است. اما نکته اینجاست که نزهة المجالس بعد از تألیف در سال‌های میانی قرن هفتم، مورد بازنگری قرار گرفته و رباعیات بعد از آن تاریخ هم وارد آن شده است. اغلب این رباعیات، بدون نام گوینده در نزهة المجالس حضور دارند.

از آنجا که این رباعی در نزهة المجالس، با عنوان «آخر» در دنباله یکی از رباعیات منسوب به مهستی گنجوی آمده، مرحوم سهیلی خوانساری برای پُر و پیمان کردن «دیوان مهستی دبیر»، از پیش خود آن را به مهستی گنجوی بخشیده است. ظاهراً تعبیر ایشان از اصطلاح «آخر» آن بوده که ما با رباعی دیگری از مهستی سر و کار داریم. در حالی که توجه نداشته که مؤلف نزهة المجالس، عموماً این لفظ را برای رباعیاتی به کار بُرده که گویندگان‌شان را نمی‌شناخته است.

نکته جالب اینجاست که رباعی بالا را 400 سال بعد، امین احمد رازی در هفت اقلیم به اسم ابن نصوح شیرازی (متوفی 793 ق) آورده و ظاهراً به استناد گفتار او، مرحوم دکتر صفا نیز آن را در تاریخ ادبیات خود داخل گزیده شعرهای ابن نصوح کرده است. با توجه به درج رباعی در سه منبع پیش گفته که در قرن هفتم و هشتم فراهم آمده‌اند، انتساب آن به ابن نصوح به هیچ وجه درست نیست و اصولاً سن او به این رباعی قد نمی‌دهد.

نکته جالب‌تر آنکه خواجه حسن دهلوی در ذکر مجالس خواجه نظام الدین اولیاء (متوفی 725 ق) آورده است: «چهارشنبه شانزدهم ماه ذی القعده سنه مذکور {709 ق}، سعادت دستبوس به دست آمد. سخن در نظم و نثر افتاد. بر لفظ مبارک راند که مرا وقتی در خواب چیزی نمودند. من این مصراع گفتم:
ای دوست! به دست انتظارم کُشتی
و باز این مصراع را هم در خواب اعادت کردم و همچنین گفتم که:
ای دوست! به زخم انتظارم کُشتی
چون بیدار شدم، یادم آمد که این مصراع، همچنین است:
ای دوست! به تیغ انتظارم کُشتی!».

بنابراین، رباعی بالا، چه از مجد همگر باشد و چه از دیگران، تقریباً در یک دوره 50 ساله، شرق تا غرب ممالک پارسی زبان را پیموده است.


منابع:
سفینه شمس حاجی، ص 270؛ سفینه کهن رباعیات، ص 251؛ نزهة المجالس، ص 522؛ رباعیات حکیمه مهستی دبیر، ص 121؛ هفت اقلیم، ج 1، ص 219؛ تاریخ ادبیات در ایران، ج 3، بخش دوم، ص 1124؛ فوائد الفؤاد، ص 80 ـ 81؛ ثمرات القدس، ص 352
●●


"چهار خطی"
https://telegram.me/Xatt4
نردی‌است جهان که بُردنش، باختن است
نرّادی او، به داو کم ساختن است
دنیا، به مثال کعبتین نرد است
برداشتنش، برای انداختن است.

شکیبی اصفهانی
درگذشته 1023 ق.


مجموعه رباعیات منسوب به ابوسعید ابوالخیر، ویترین رباعی فارسی از سده پنجم تا یازدهم هجری است. یعنی، جماعتی از اهل ذوق، بخشی از بهترین رباعیات تاریخ رباعی فارسی را از دواوین شعرا گلچین کرده و داخل مجموعه‌های منسوب به ابوسعید کرده‌اند. بخش مهمی از این میراث به غارت رفته، متعلق به شعرای دوره صفوی است.
رباعی بالا، در بسیاری از تذکره‌های دوره صفوی، از قبیل: هفت اقلیم، تذکره میخانه و عرفات العاشقین به اسم شکیبی اصفهانی آمده است. مؤید این انتساب، نقل رباعی در یکی از مجالس نورالدین جهانگیرشاه (1014 ـ 1037 ق)، پادشاه هند است. عبدالستار لاهوری در کتاب مجالس جهانگیری که به شرح مجالس شبانه دربار جهانگیر اختصاص دارد، در شرح مجلسی که در شب پنج شنبه آخرین روز ربیع الاول سال 1019 هجری برپا شده بود، به مناسبت، از شکیبی اصفهانی یاد می‌کند و می‌گوید: «مهابت خان، رباعی شکیبی اصفهانی ـ که به تقریب معذرت اراده رخصت گفته بود ـ به سمع اقدس رسانید. در معرض قبول، مستحسن افتاده، فرمودند که رباعی دیگر از مولانا به خاطر اقدس هست که بسیار خوب گفته. و خطاب به او کرده، فرمودند که آن رباعی شما را به خط مبارک خویش در مرقع نوشته‌ایم. او سجده شکر کرده، دست به دعای آن حضرت برداشت. آن رباعی او این است: نردی است جهان که بردنش باختن است...». این حکایت را ملاعبدالنبی قزوینی هم در کتاب خود آورده است. و غرض آن است که معاصرین شکیبی، این رباعی را از او می‌دانسته‌اند، نه از ابوسعید؛ و حدود 150 سال بعد بوده که رباعی، به کاروان رباعیات ابوسعید پیوسته است.



منابع:
هفت اقلیم، ج 2، ص 980؛ عرفات العاشقین، ج 3، ص 2036؛ تذکره میخانه، ص 305؛ مجالس جهانگیری، ص 51 ـ 52
●●


"چهار خطی"
https://telegram.me/Xatt4
آسان آسان

چون شمع اگرم بسوزی و بگدازی
چون چنگ اگرم زنی و گر بنوازی
آسان آسان، پای نگیرم ز تو باز
نگذارمت از دست به بازی بازی!

جلال حرمی
سده هفتم ق؟


جلال حرمی، از رباعی‌سرایان گمنام قدیم است که احوال او هیچ اطلاعی نداریم و احتمالاً در قرن هفتم می‌زیسته است. گردآورنده «سفینه کهن رباعیات»، با آثار او آشنایی داشته و 23 فقره از رباعیات او، از جمله رباعی بالا را در کتاب خود نقل کرده است (ص 247).
رباعی جلال حرمی، با اینکه برجستگی خاصی ندارد، اما نمونه کاملی از یک رباعی پرداخته و منسجم است و اجزای آن، ارتباطات تو در تویی دارند که می‌تواند برای کسانی که در کار سرودن رباعیی هستند، آموزنده باشد.
مشکلی که رباعی امروز ما دارد، از هم گسیختگی اجزای شعر و سهل‌انگاری شاعران در فرم دادن به زبان و تصویر، در یک پیکره واحد است. اغلب رباعی‌سرایان امروز ما، تمام همت‌شان را صرف یافتن مضمون جالب برای گنجاندن در مصراع چهارم رباعی است و اهتمامی به ایجاد ارتباط تنگاتنگ مصراع چهارم با سایر مصراع‌ها ندارند. نه اینکه بخواهیم بگوییم این مشکل در رباعی قدیم نیست، اما در رباعی امروز چشمگیرتر است. تا آنجا می‌توانم بگویم رباعیات متوسط قرن ششم و هفتم هم بر بهترین رباعیات امروز سر دارد.
دو مصراع اول رباعی، با آن موازنه بی نقص، جمله شرطیه‌ای ساخته که پاسخ آن در دو مصراع بعد به خوبی ارائه شده است. این رباعی را گردآورنده «سفینه کهن رباعیات»، در فصل «وفاداری عاشق و جفای معشوق» گنجانده است.
فعل سوختن و گداختن برای شمع، و زدن و نواختن برای چنگ، بسیار با دقت انتخاب شده و این‌ها جزو ملموس‌ترین تصاویر دنیای قدیم بوده است. زدن چنگ یا نواختن چنگ، هر دو یک عمل را با دو حس متفاوت بیان می‌کند؛ آن‌گونه که ما در زدن احساس خشونت می‌کنیم و در نواختن، احساس مهربانی. نواختن، معنای نوازش هم می‌دهد و چنگ زدن، تداعی‌گر خروش و خراش است.
در بیت دوم نیز قرینه‌سازی به کمال انجام گرفته است:
آسان آسان/ بازی بازی
پای / دست
نگیرم / نگذارم
باز / بازی
شاعر برای اینکه عزم خودش را در تحمل شداید عشق و پایداری در دوستی نشان دهد، از ظرفیت تکرار قید (آسان آسان، بازی بازی) به زیبایی بهره بُرده است. اگر می‌گفت: آسان از تو دست بر نمی‌دارم و در این راه پابرجا هستم، شاید آن قاطعیت چندان به چشم نمی‌آمد. اما وقتی قید را مضاعف می‌کند، جدیت عاشق، جدی گرفته می‌شود.
«آسان، آسان» در شعر فارسی سابقه دارد. در رباعیات شاه سنجان خوافی (متوفی 599 ق) آمده: آسان آسان ز خود امان نتوان یافت (عرفات العاشقین، ج 3، ص 1786). یا: آسان آسان وداع جان نتوان کرد (نزهة المجالس، ص 391).
«بازی بازی» هم در شعر قدیم به کار رفته. جمال الدین خجندی (سده ششم ق) گوید (نزهة المجالس، ص 521):
انصاف که آن تنگ گهر هیچ نکرد
جز کُشتن من، به عشوه در، هیچ نکرد
این است که جان من به بازی بازی
از من بستد، ورنه دگر هیچ نکرد!
●●


https://telegram.me/Xatt4
گفتی که ترا شوم، مَدار اندیشه
دل خوش کن و بر صبر گمار اندیشه
گفتم که: چه دل؟ کآنچه دلش می‌خوانی
یک قطره خون است و هزار اندیشه!

عایشه مُقریه
سده ششم ق.


رباعی بالا، از جمله رباعیاتی است که به «رباعی سرگردان» شهرت دارند و میان چند شاعر مشترک است. این رباعی، در دیوان خاقانی و حافظ و رباعیات اوحد کرمانی هم هست و تشخیص اینکه گوینده واقعی رباعی کیست، واقعاً دشوار است. فقط می‌دانیم که رباعی از حافظ نمی‌تواند باشد، چون در زمان گردآوری نزهة المجالس هنوز حافظ به دنیا نیامده بوده است. نزهة المجالس در سال‌های میانی قرن هفتم و حدود یک قرن قبل از تولد حافظ تألیف شده است.
عایشه مقریه از معدود زنان رباعی‌سرای تاریخ رباعی ماست و نام او را در کنار مهستی گنجوی، باید در زمره پیشگامان این عرصه در بین بانوان قرار داد. وی در قرن ششم هجری می‌زیست و هم‌عصر و همشهری سوزنی سمرقندی بود. از او 44 رباعی به دست آمده است.
رباعی بالا، از شگرد گفتگو بهره بُرده و دیالوگ میان عاشق و معشوق، به آن سرزندگی داده است: از یک طرف توصیه به صبر و وعده وصال است و از طرف دیگر، بی طاقتی و هزار فکر و خیال. شاعر، استفاده مناسبی از ردیف اسمی کرده است. گفتن شعر با ردیف‌های اسمی، به مراتب دشوارتر از ردیف‌های فعلی است. واج‌آرایی «ش» در هر چهار مصراع، توان موسیقایی رباعی را بالا بُرده و موجب تأثیر مضاعف ردیف رباعی شده است و با پایان یافتن رباعی، کشش «ش» در «اندیشِه» همچنان در ذهن مخاطب امتداد می‌یابد و همدلی ما را با احساس آشفتگی عاشق، بیشتر می‌کند.


منبع:
جُنگ رباعی، ص 167؛ نزهة المجالس، ص 212؛ خلاصة الاشعار فی الرباعیات، برگ 298؛ دیوان خاقانی، ص 734؛ دیوان حافظ، ص 384؛ دیوان رباعیات اوحد کرمانی، ص 147
●●


"چهار خطی"
https://telegram.me/Xatt4
"چهار خطی"
https://telegram.me/Xatt4
زد مار هوا بر جگر غمناکم
نگاهی به اشعار عربی و فارسی تيتراژ سریال امام علی (ع)

تيتراژ سريال امام علي (ع) را احتمالاً بسياري به ياد دارند. اين تيتراژ ساخته فرهاد فخرالديني بر اساس آهنگي است که عبدالقادر غيبي مراغي موسيقيدان برجسته ايراني در سده هشتم و نهم هجري بر اين دو قطعه شعر عربي و فارسي بسته و آنها را در دو فقره از کتاب‌هاي مهم خود نقل کرده است: جامع الالحان (ص 239 ـ 240) و مقاصد الالحان (ص 102 ـ 103). عبدالقادر مراغي، ابتدا سه بيت شعر عربي نقل مي‌کند و ترجمه آن را در يک رباعي فارسي که سروده خود اوست، مي‌آورد:
کلّ صبح و کلّ اشراق
تبک عيني بدمع مشتاق
قد لسعت حية الهوي کبدي
فلا طبيب لها و لا راقي
الاّ الحبيب الذي شغفت به
فعنده رُقيتي و ترياقي

عبدالقادر غيبي، با همه تبحرش در موسيقي، در کار شعر، دست چندان قويي نداشت و ترجمه او از اين اشعار، به هيچ وجه شاعرانه و زيبا نيست، اما به واسطه تيتراژ سريال امام علي و صداي صديق تعريف، ممکن است در خاطر بسياري از مردم ما مانده باشد:
زد مار هوا بر جگر غمناکم
سودي نکند فسونگر چالاکم
آن يار که عاشق جمالش شده‌ام
هم نزد وي است رُقيه و ترياکم.

مصطفي کامل الشيبي، محقق عراقي، در کتاب «ديوان السهروردي المقتول»، اين سه بيت را جزو اشعار شيخ شهاب‌الدين سهروردي (مقتول به سال 587 ق) آورده است («شعرهاي شيخ اشراق»، ص 37):
في کل صبح و کلّ اشراق
ابکي عليکم بدمع مشتاق
قد لسعت حية الهوي کبدي
فلا طبيب لها و لا راق
إِّلا الحَبيب الَّذي شغفت بِهِ
فَإِنَّهُ رقيَتي و ترياقي.

بيت‌هاي دوم و سوم اين قطعه، نزد مؤلفين متون عرفاني بسيار مقبول و عزيز بوده و علت توجه خاص آنها به اين شعر، حکايتي از سماع اين بيت‌ها نزد رسول اکرم (ص) است که آن را به روايت شيخ شهاب الدين سهروردي دوم (متوفي 632 ق) در کتاب عوارف المعارف مي‌آوريم:
«انس مالک روايت مي‌کند که در نزد رسول نشسته بوديم. جبرييل فرو آمد و بشارت داد رسول را و گفت: يا رسول الله! درويشان امت تو پيش از توانگران در بهشت خواهند رفت به نيم روز. و آن نيمه روز، پانصد سال باشد. رسول شاد شد و از غايت اهتزاز و ابتهاج گفت: در ميان شما کسي هست که قولي برگويد و شعري برخواند؟ بَدَويي گفت: نعم يا رسول الله. گفت: بيا. وي اين شعر برخواند:
قد لسعت حية الهوي کبدي
فلا طبيب لها و لا راقي
الاّ الحبيب الذي شغفت به
فعنده رُقيتي و ترياقي

چون از آواز بازساز بدوي، اين اسرار به سمع نياز رسول رسيد، در وجد آمد. حاضران جمله با رسول در وجد آمدند و در حالت وجد، ردا از دوش مبارک رسول در افتاد. پس رداي رسول به چهارصد پاره کردند و بر حاضران قسمت کردند. بناي تخريق خرقه بر اين حديث است» (عوارف المعارف، ص 97 ـ 98). اين حکايت در چندين متن عرفاني ديگر هم به همين کيفيت نقل شده و بعضي، در صحت آن ترديد کرده‌اند (رک. مصباح الهدايه، ص 141، 431؛ رساله سپهسالار، ص 57).

در مورد صحت انتساب اين ابيات به سهروردي مقتول هم ترديد جدي وجود دارد و دليل روشن آن، نقل بيت‌هاي دوم و سوم در طبقات الصوفيه خواجه عبدالله انصاري (متوفي 481 ق) است. انصاري، در شرح حال مظفر کرمانشاهي مي‌آورد: «وي، شب به سه تير کرده بود: سيکي نماز کردي، و سيکي قرآن خواندي، و سيکي مناجات کردي. و به اين بيت بر خود مي‌زاريدي و مي‌گفتي: لقد لسعت حية الهوي کبدي...» (طبقات الصوفيه، ص 485؛ نفحات الانس، ص 223). بنابراين، اين شعر از سهروردي نيست و ظاهراً لفظ «اشراق» در بيت اول، تنها دليل اين انتساب بوده است!

ما ترجمه ديگري هم از ابيات فوق در دست داريم و آن رباعيي است که حسن دهلوي (متوفي 737 ق) در کتاب فوائد الفؤاد در ملفوظات خواجه نظام الدين اولياء آورده است. حسن دهلوي از قول مراد خود مي‌آورد (ص 179): «مردي بود که او را ابوبکر خرّاط گفتندي و ابوبکر قوال هم گفتندي. او به خدمت استاد من بيامد. او حکايت کرد که پيش شيخ بهاءالدين زکريا رحمة الله عليه سماع کرده‌ام. وقتي، اين قول به خدمت او مي‌گفتم: کل صبح و کل اشراق... دو مصراع ديگر ياد نماند، شيخ ياد کرد. ترجمه ابيات اين است:
از مار غمش گزيده دارم جگري
کو را نکند هيچ فسوني اثري
جز دوست که من شيفته عشق وي‌ام
افسون علاج من چه داند دگري؟».
●●


"چهار خطی"
https://telegram.me/Xatt4
برادر!

آن را که به خویش یاورش می‌دانم
با دشمن خود برابرش می‌دانم

از بس که بد از برادرانم دیدم
بد هرکه کند، برادرش می‌دانم!

فتحای اصفهانی
سده یازدهم ق.


عده ای معتقدند از فرزند پیامبران که بهتر نداریم. این وضع‌شان است! از همان روز اول خلقت، قابیل حساب هابیل را رسید و برادران یوسف، آن جوان رعنا را در چاه انداختند. تعجب من از کسانی است که تعجب می‌کنند چرا در عالم سیاست، برادران به جان هم می‌افتند و کسانی که ده سال پیش قربان صدقه هم می‌رفتند، الآن به خون یکدیگر تشنه‌اند. خب برادر من! این رسم برادری است!


منبع:
ریاض الشعراء، ج 3، ص 1666
●●


"چهار خطی"
https://telegram.me/Xatt4
صوفی آملی:
شنا کردن بر خلاف جریان رودخانه


ویرانی دل به عشق، آبادی ماست
در بند تو زار مُردن، آزادی ماست
گر دل دل ماست، سیرگاهِ غم توست
ور غم غم توست، مایه شادی ماست.

محمد صوفی آملی
درگذشته 1035 ق.


شنا کردن بر خلاف جریان رودخانه، هم می‌تواند خوب باشد و هم نه. بستگی دارد جریان زمانه به کدام سمت برود! در دوره صفوی، در حالی که اغلب شاعران در جستجوی یافتن «معنی بیگانه» بودند و عده‌ای هم برای «تازگی لفظ» تلاش می‌کردند و این تلاش‌ها به یک ماراتن بی‌سابقه بین پارسی‌گویان ایرانی و هندی تبدیل شده بود؛ عده اندکی هم بودند که دل در گرو سبک قدما داشتند. محمد صوفی آملی از همین دسته اخیر بود.
وی شاعری روشن ضمیر و صوفی مشرب بود که ایران را زیر پا گذاشت و سر از هند در آورد و مورد احترام اغلب شاعران و بزرگان زمانه بود. غزل‌های او ساده و صمیمی است. صوفی آملی بر عکس اغلب هم‌عصران خود در روش شاعری به سبک قدما گرایش داشت و این نکته را فخرالزمانی، مؤلف تذکره میخانه، به درستی دریافته بود: «طرز حرف زدن او به قدما مانند است. بلکه تمام به روش آن طایفه سخن می‌نماید». صوفی، در سال 1010 ق منتخبی از اشعار 120 شاعر متقدم را فراهم آورد که به «بتخانه» موسوم است و خود نشان از توجه او به شعر قدیم فارسی و مطالعه در اشعار متقدمان دارد.


رباعی بالا، آشکارا به روش یکی از رباعیات مجد همگر شیرازی، شاعر قرن هفتم هجری گفته شده است. وی با اشعار مجد همگر آشنایی داشته و این رباعی را جزو منتخبات شعر او، در تذکره بتخانه گنجانده است:
افسانه شهر، قصه مشکل ماست
دیوانه دهر، این دل بی‌حاصل ماست
بر من نکند رحم، اگر غم غم توست
وز تو نشود سیر، اگر دل دل ماست.


در مورد صوفی آملی، دو نکته هست که گفتنش خالی از لطف نیست. صوفی آملی علی‌رغم شهرتش به «صوفی»، در شعرش همه جا «محمد» تخلّص می‌کرد:
ای دوست که گفته‌ای محمد! چونی؟
مرحوم طاهری شهاب که دیوان او را در سال 1347 تصحیح و منتشر کرده، به دلیلی بی توجهی به همین نکته ساده، رباعیات شاعران «صوفی» تخلّص، از جمله صوفی کرمانی را وارد دیوان او کرده است.

صوفی آملی مقداری شعر به گویش محلی در قالب غزل و دوبیتی دارد که مؤلف «خیرالبیان» آنها را «راجی» (رازی) نامیده و تقی کاشانی «شروه». بعضی از دوبیتی‌ها و حتی ابیاتی از غزل‌های او در سنوات بعد، به بابا طاهر همدانی اعطا شده است؛ از جمله این دوبیتی او:
چو من یک سوته دل پروانه‌ای نی
جهان را همچو من دیوانه‌ای نی
همه موران و ماران لانه دارند
من دیوانه را ویرانه‌ای نی!


منبع:
جُنگ رباعی، ص 759، 776؛ تذکره میخانه، ص 476؛ تذکره بتخانه، ص 263 (نسخه مجلس)؛ دیوان مجد همگر، برگ 112 (نسخه بادلیان)؛ کاروان هند، ج 2، ص 1235؛ خلاصة الاشعار، برگ 552 (نسخه مجلس)؛ بابا طاهرنامه، ص 273
●●


"چهار خطی"
https://telegram.me/Xatt4
صفربیگی در 24 سکانس

جلیل صفربیگی از چهره‌های شناخته شده رباعی امروز است. از نخستین کتاب او «و» تا آخرین آنها «هزج»، ما با سلوک شاعری مواجهیم که در حدود یک دهه فعالیت شاعری در حوزه رباعی، زبان و فضای شعرش با تلاطم‌های زیادی مواجه بوده است. نوسانات شعر او، قابل قیاس با شاعری همچون بیژن ارژن یا حتی ایرج زبردست نیست که در همین دوره، کمابیش، بر خط سیری ثابت و مشخص ره پیموده‌اند. اینجا من قصد ارزش‌گذاری در مورد نحوه شاعری این سه شاعر ندارم. بلکه هدف، گزارش یک وضعیت است. اگر بخواهیم همه اتفاقاتی که در رباعی صفربیگی افتاده، یکجا به نمایش بگذاریم، 24 رباعی زیر به گمان من نماینده خوبی برای تحقق این هدف است. این رباعیات را ما از هشت کتاب رباعی او، به تناسب تفاوت زبان و تصویر و فضا و موضوع، برگزیده‌ایم.

قربان صداقت و صفای خودمان
ماییم و دل پاک و خدای خودمان
در شهر شما نمی‌توان عاشق شد
باید بروم به روستای خودمان.
..
یک روز مداد خوشگلم را دزدید
کم کم همه وسایلم را دزدید
سارا که انار داشت، با دارا رفت
دفترچه کاهی دلم را دزدید.
..
انگار که زیر و رو شدم بعد از تو
در چاه خودم فرو شدم بعد از تو
از بس به دلم دروغ گفتم بانو!
چوپان دروغگو شدم بعد از تو

و / 1383


دیوانه و بت پرست سارا این شعر
مجنون و خراب و مست سارا این شعر
با خون انار می‌نویسم آن را
لطفاً برسد به دست سارا این شعر!
..
این دل که شهید دوستت دارم توست
تنها به امید دوستت دارم توست
باران که به روی شعر من می‌بارد
اجرای جدید دوستت دارم توست
..
می‌خواستم این شعر رباعی باشد
اما چه کنم قافیه‌اش اندک بود
در دفتر سرنوشت من دست ببر
بین من و مرگ ویرگولی بگذار

هیچ/ 1383


عمری است شبانه‌روز لبهایت را
لب باز نکن! هنوز لب‌هایت را
نه! سیر نمی‌شوم به چندین بوسه
بر روی لبم بدوز لب‌هایت را
..
زیبایی تو خواب مرا ریخت به‌هم
آرامش مرداب مرا ریخت به‌هم
زیباتر از آنی که تحمل بکنم
زیبایی‌ات اعصاب مرا ریخت به‌هم!
..
راهم راهم راهم راهم راهم
گم گم گم گم گم گم گم در راهم
من آبروی رباعی‌ات را بُردم
خیّام! من از تو معذرت می‌خواهم!

انجیل به روایت جلیل/ 1384


نه شرم و حیا نه عار داریم از تو
اما گله بی‌شمار داریم از تو
ما منتظر تو نیستیم آقا جان
تنها همه انتظار داریم از تو!
..
از مزرعه‌های کوچک بعضی‌ها
برچیده شود مترسک بعضی‌ها
آقا! خودمانیم، چه کیفی دارد
وقتی بزنی به برجک بعضی‌ها
..
ای قبله ابرهای بارآور تو
دریا به نماز ایستاده در تو
باران که گرفته است تسبیح به دست
دارد صلوات می‌فرستد بر تو!

اونویسی/ 1387


این سنگ مگر چه دیده که سنگ شده؟
بار چه غمی کشیده که سنگ شده؟
این سنگ... مگر سنگ شدن آسان است؟
در خود چقدر دویده که سنگ شده؟
..
او مثل همیشه خواب‌هایش آبی است
کار من بیچاره ولی بی‌خوابی است
من گربه ولگرد خیابان هستم
او گربه چاق و چلّه قصابی است.
..
بر خاک نشست و غربت‌اندوزی کرد
بر غربت خویش، زخم گلدوزی کرد
ایلام، زن بلوطی قصه ما
یک روز به تنگ آمد و خودسوزی کرد.

سونات بلوط/ 1389


مانند همیشه، چشم‌هایم به در است
بر سفره ما جگر نه، خون جگر است
ته مانده سفره شما را آورد
آری پدرم مورچه کارگر است!
..
بدجور به هم ریخته و ترسیده
مادر که دوباره خواب شومی دیده
از بهت و سکوت پدرم می‌ترسم
ما گاو نداریم، ولی زاییده!
..
مانند دهان سنگی یک مُرده
انگار هزار سال خوابش بُرده
دندان من اعصاب ندارد دیگر
از فرط گرسنگی خودش را خورده!

گاوصندوق بر پشت مورچه کارگر/ 1390


در خلوت من، سکوت در تکثیر است
مرگ است که با زندگی‌ام درگیر است
در سینه خود مترسکی کاشته‌ام
تنهایی من، پُر از کلاغ پیر است.
..
سرگردان بی وطن غمگینی است
روحی وحشی در بدن غمگینی است
تنها به سفر ادامه باید بدهد
تنهایی من کرگدن غمگینی است.
..
یک شب نزدی سری به تنهایی‌هام
تا باز شود دری به تنهایی‌هام
هر روز اضافه می‌شود با هر شعر
تنهایی دیگری به تنهایی‌هام.

نت‌های تنهایی/ 1390


بر پشت من است سنگ بسیار از کوه
شد سینه خسته‌ام تلنبار از کوه
مشغول فرار کندنم در دل خود
مانند فرار کردن غار از کوه.
..
عشق آمد و تار تار و ماراند مرا
خشکم زد و آتش شد و سوزاند مرا
آواره و دوره گرد و خاکم کرد و
در کوچه پیاده رو خیاباند مرا.
..
از چوب درخت‌های فرتوتی که
بر شانه من گذاشت تابوتی که
تنهایی و عشق و درد، مخلوطی که
مرگ است به زندگی چه مربوطی که!

هزج/ 1392
●●


"چهار خطی"
https://telegram.me/Xatt4
"چهار خطی"
https://telegram.me/Xatt4
پوستین و تابستان

آن ماه که گفتی ملک رحمان است
این بار اگرش نگه کنی، شیطان است
رویی که چو آتش به زمستان خوش بود
امروز چو پوستین به تابستان است.

سعدی
درگذشته 690 ق.


سعدی به رغم همه جریان سازی‌هایش در غزل فارسی، در قالب رباعی، به قول اقتصادیون، ارزش افزوده خاصی ایجاد نکرد و رباعی شاخصی که در ردیف رباعیات ماندگار تاریخ رباعی بدرخشد، کم دارد. با این حال، رباعی بالا به رغم ارزش ادبی پایینش، رباعی قابل بحثی است. نخست از این جهت که رشیدی تبریزی آن را در طربخانه در شمار رباعیات خیام آورده است و همین دست رباعیات این کتاب است که نشان می‌دهد مدون قدیمی‌ترین و معروف‌ترین مجموعه رباعیات منسوب به خیام، هیچ شناخت عمیقی از فکر و فلسفه خیامی و زبان و بیان خیام نداشته و آنچه از دواوین شعرا و منابع پراکنده گرد آورده و سندش را به اسم خیام زده، مجموعه‌ای متشتت و ناهمگون است؛ چه در حیطه موضوع و چه در حوزه ارزش‌های ادبی.


مصراع چهارم رباعی، حالتی مثل گونه دارد. «پوستین در تابستان» کنایه از «چیزی نابهنگام و نتیجتاً بی قدر و قیمت» است (کتاب کوچه). نجم‌الدین قمی آورده است: «در زمستان، مروحه بودند و در تابستان پوستین» (تاریخ الوزراء). و حضرت مولوی گوید: «پوستین بهر دی آمد، نی بهار». اما بهترین مورد استفاده آن در شعر فارسی، این قطعه زیبای جمال‌الدین اصفهانی است که در تقاضای پوستین گفته است:
پوستینی بخواستم از تو
تا زمستان به‌سر برم در آن
حرمت ما بر تو بود چنانک
حرمت پوستین به تابستان
بده ای خواجه پوستینم هین
پیشتر زآنکه پوستینت هان!

اغلب‌ مثل‌نگاران، به این کنایه مثل‌گونه بی توجه بوده‌اند و فقط حسینی فراهانی مؤلف «نامه داستان» و احمد شاملو در «کتاب کوچه» آن را ثبت کرده‌اند.


منابع:
کلیات سعدی، ص 667 ـ 668؛ طربخانه (رباعیات خیام)، ص 100؛ کتاب کوچه، ج 7ٰ ص 778؛ تاریخ الوزراء، ص 39؛ مثنوی مولوی، دفتر دوم، بیت 25؛ دیوان استاد جمال‌الدین، ص 423؛ نامه داستان، ص 129
●●


"چهار خطی"
https://telegram.me/Xatt4
Forwarded from Moslem Fadaei
دست از سر هرچه هست بر مي دارد
اما مگر از تو دست بر مي دارد؟
از بس كه به سينه مي زنم سنگ تو را
پيداست دلم شكست بر مي دارد...

مسلم فدايي

https://telegram.me/fadaeipoem
چند واژه مغولی در رباعی مجد همگر

دل، یاسه عشق تو نکو می‌داند
جان، یرلیغ سودای تو خوش می‌خواند
ییلچی رخت دلم به اولاغ گرفت
نویین لبت کجاست تا برهاند؟

مجد همگر شیرازی


کمترین اثری که حمله مغول بر فرهنگ ایران داشت، ورود مقداری واژه و اصطلاح مغولی به شعر فارسی سده‌های بعد از آن است. استفاده شاعران از اصطلاحات بیگانه، رویکرد تازه‌ای در شعر فارسی نیست. منوچهر دامغانی (متوفی 432 ق)، شیفته ادبیات و اساطیر عرب بود و بدین شیفتگی و تسلط، مباهات می‌کرد. بدیع الزمان فروزان‌فر، این ویژگی شعر منوچهری را چنین توضیح داده است: «منوچهری از ادبیات عرب به معنی جامع اطلاع کامل داشته و اشعار شعرای بزرگ آن ملت را از بر کرده، بر خیالات ایشان محیط بوده، می‌خواهد آنها را در فارسی بدون تصرّف و به همان حُسن که در عربی است، ادا کند. اسامی شعرای عرب و ابیات و ترجمه آنها و اوایل مطالع قصایدشان را در شعر آورده به حدّی که بعضی از قطعاتش، فهرست اسامی ایشان شده است». هم او، در باره انوری چنین قضاوتی دارد: «اشعار انوری، اغلب عربی الاسلوب و در حقیقت بدان ماند که مفردات فارسی را در قالب عربی ریخته باشند. و نیز بر جمله‌های عربی مشتمل است. و این‌گونه کارها که مایه از میان رفتن تعادل زبان و لغت می‌شود، اگرچه اساساً بد و مردود است، ولی شاعر ما گاهی این جُمَل را چنان به کار می‌برد که گویی عبارت پارسی و تازی را چون دو فلز مختلف با یکدیگر گداخته و در یک قالب ریخته، امتیاز ایشان را بُرده‌اند. چنان‌که گاهی، به جهت این تخلیط و اضطراب، جُمَل خارجی رونق و جمال سخن خود را از دست داده، خواننده را متنفر می‌سازد».
این شیوه کار، اغلب جنبه اظهار فضل و به رخ کشیدن معلومات دارد. و البته، ما منوچهری و انوری را به واسطه این نوع اشعار، ستایش نمی‌کنیم. بلکه، شعرهایی از آنها در خاطر مخاطبان رسوب کرده که عاطفه سیال و سادگی زبان آن شعرها با روح مخاطبان سخن می‌گوید.
همین معامله را خاقانی شروانی با فرهنگ مسیحی در شعر خودش داشته و از آن برای تمایز بخشیدن و شخصیت دادن به جایگاه ادبی‌اش استفاده ‌کرده است. ترساییات خاقانی، بخشیش به خاطر ریشه‌های خانوادگی اوست، اما اغلبش به گمان من جنبه مفاخره دارد.

در قرن هفتم و با حمله مغول به ایران و تسلط ایلخانان بر ایران، بعضی از شاعران هم به فکر افتادند که با لغات مغولی برای خودشان نزد حکمرانان مغول و عوامل و افراد ذی‌نفوذ آنها، جایگاهی دست و پا کنند. معروف‌ترین شاعران در این حوزه، پوربهاء جامی است که چندان راه افراط در استخدام لغات مغولی پیموده، که این خود عزیزی او، برای عامه مخاطبان، هیچ نوع ارزش ادبی ندارد و فقط گروهی خاص از پژوهشگران، به ارزش تاریخی آن فکر می‌کنند.
رباعی مجد همگر در همین بستر فرهنگی به وجود آمده است. مجد همگر در دوره استیلای مغول می‌زیست و شاعران به دلیل وابستگی به صاحبان قدرت، مجبور به انطباق خود با سلایق ایلخانان و اهل دربار بودند. البته، گرایش مجد همگر به اصطلاحات مغولی، مخصوصاً در رباعی بالا، بیشتر جنبه تفننی دارد و رویکرد اصلی شاعر، استخدام لغات مغولی نیست. به عبارت دیگر، این رباعی را در شمار شعرهای محفلی می‌توان به شمار آورد که خواندن‌شان در محافل، علاوه بر ایجاد حس احترام و توجه در مخاطبان مغول، باعث سرگرمی هم‌صنفان شاعر هم می‌شده است.
خواندن این رباعی، هیچ لذتی به مخاطب امروز نمی‌بخشد و نقل آن، صرفاً به خاطر یادآوری این نکته است که این قبیل تفنن‌های زبانی و لغت‌ورزی‌ و معاشقه با واژگان بیگانه، کمکی به اعتلای شعر نمی‌کند. کاری که بعضی شاعران جوان ما با لغات انگلیسی می‌کنند، بیشتر از همین مقوله است و پدیده تازه‌ای نیست. تکرار یک تجربه شکست خورده، حاصلی جز هدر دادن زمان و زبان ندارد.


برای کسانی که می‌خواهند بدانند مجد همگر چه می‌خواسته بگوید، توضیحی در مورد لغات مغولی‌ رباعی‌اش می‌آورم. توضیحات ما بر اساس فرهنگ واژه‌های مغولی ـ ترکی است که به صورت تعلیقه در جلد چهارم تاریخ مبارک غازانی رشیدالدین فضل‌الله همدانی ویراسته محمد روشن و مصطفی موسوی آمده است.
یاسه/ یاسا. به معنی مجازات و سیاست کردن است.
یرلیغ/ یرلغ. فرمان مکتوب و اعلان و اخطار.
ییلچی/ ایلچی. رسول، قاصد، مأمور وصول مالیات.
اولاغ/ اولاق. اسب چاپار، اسب کرایه.
نویین/ نویان. به معنی فرمانده، امیر، حاکم است.


منابع:
سفینه مجلس، سده هشتم ق، ص 528؛ سخن و سخن‌وران، ص 136، 334
●●


"چهار خطی"
https://telegram.me/Xatt4
درخت‌های باران دیده

خون گشته مرا ز هجر یاران، دیده
زین غم، شده چون سیل بهاران، دیده
گر دست به من زنند، می‌ریزد اشک
مانند درخت‌های باران دیده!

قبلان بیگ
سده یازدهم ق


عامل تشخّص رباعی بالا، تصویرسازی غریب و تازه آن است که فقط در منظومه خیال شاعران سبک اصفهانی تحقق می‌پذیرد. تصویر «درخت‌های باران دیده»، کشف شاعرانه قبلان بیگ است که برای انسان امروز هم تصویرش زنده و جاندار است.
شاعری که این رباعی را سروده، یکی از هزاران شاعر گمنام زبان فارسی است که نام‌شان در لابلای تذکره‌ها آمده و دیوان شعری اگر داشته‌اند، از بین رفته است. قبلان بیگ را نصرآبادی چنین معرفی کرده است:«داخل ایل چاوشلوست. گویا خالوی میرزا عبدالله، والد میرزا سعید وزیر کاشان است. از ملازمان پادشاه است و داخل قورچیان بوده. به هند رفته، در آنجا فوت شد».
در هند، خبری از این شاعر نداریم، جز ذکری که سراج علیخان آرزو از وی به میان آورده: «گاهی عاشق نیز تخلص می‌کند. از شعرای عصر جهانگیری است. بسیار شاعر زبردست است. اگرچه خود را طوطی هند گفته، لیکن اصلش از ایل شاملوست. از هر باب سخن دارد. ساقی نامه خوب گفته. کلیاتش به نظر آمده».


خان آرزو، 18 رباعی از او نقل کرده که در هیچ منبع دیگری پیدا نمی‌شود. این رباعی او، از جهت نوع قافیه و تصویرسازی در خور توجه است. اگرچه، قافیه «زرشک»، رباعی را بر خلاف اراده شاعر، فانتزی کرده است:
خون جگرم خوش است با موج سرشک
زآن سان که میان آش پرهیز، زرشک
زلف تو پُر از دل است، زآن گونه که شام
بر شاخچه‌ای فراهم آید گنجشک

قبلان بیگ، شاعری تصویرساز است و حرکت شتابناک مورچه‌ها که از خانه بیرون می‌آیند و درون می‌روند، او را به این تصویر رسانده است:
از کوی تو، شوریده و محزون آیم
نالنده تر از بربط و قانون آیم
بی روی تو، در غمکده خویش، چو مور
صد بار روم درون و بیرون آیم.
..
دل‌خوش روم از بزم تو، محزون آیم
عاقل روم از کوی تو، مجنون آیم
آشفته به غم‌خانه خود میل کنم
نا رفته درون، چو مور بیرون آیم.

یا تصوبر برگ‌ریزان خزان، که نزدیک است به رباعی «درخت‌های باران دیده» او:
تیغ تو به سینه زخم جانی ریزد
هم تیر تو، خون زندگانی ریزد
ریزد همه پیکان، اگرم دست زنند
چون برگ که از نخل خزانی ریزد.

این رباعی او، یادآور رباعی «ما لعبتکانیم و فلک لعبت‌باز» است که به خیام نیشابوری منسوب است:
مردم چو عَلَم به فکر صائب گردند
از یک دیگر، به کار، نائب گردند
چون لعبت شب‌باز، درین دیر سپنج
یک یک آیند و باز غائب گردند.

و رباعی زیر را:
قبلان! دست طلب به جایی بردار
خامُش چه نشسته‌ای؟ نوایی بردار
از خانه کعبه منزلت بیشتر است
ای مرد شکسته پای! پایی بردار

گویا تحت تأثیر این رباعی محوی همدانی (1016 ق) گفته است:
محوی! به هوای دل نوایی بردار
در بادیه، ناله درایی بردار
منزل بس دور و شب بسی نزدیک است
ای کُنده پای خویش! پایی بردار!


منابع:
تذکره نصرآبادی، ج 1، ص 69؛ مجمع النفایس، ج 3، ص 1307 ـ 1315؛ جُنگ رباعی، ص 683
●●


"چهار خطی"
https://telegram.me/Xatt4
رباعی در مکتب بازگشت:
دنده عقب در اتوبان خلاقیت

شاید چیزی در جهان ملال‌آورتر از شعر تقلیدی و تکراری نباشد. باز تولید شعرهای بلند آوازه، نه فقط دستاوردی برای ادبیات ندارد، که انرژی و اثر مثبت شعرهای دست اول را نیز ضعیف می‌کند. در اواسط قرن دوازدهم، گروهی از شاعران اصفهان، که از نازک‌خیالی‌های شاعران سبک اصفهانی یا هندی آزرده خاطر بودند و تخیل پیچیده و استعارات خاص آنها را بر نمی‌تابیدند، مکتبی را بنیان گذاشتند که به «مکتب بازگشت» معروف است و همان‌گونه که از نامش بر می‌آید، به اسلوب‌ها و شیوه‌های سخن‌پردازی شاعران سبک خراسانی و عراقی باز گشتند و به دلیل ماهیت واپس‌گرایانه حرکت‌شان، نتوانستند اثر ارزشمندی که چیزی به تاریخ غنی شعر پارسی بیفزاید، خلق کنند؛ و جز تعداد انگشت شماری شعر مثل ترجیع بند هاتف اصفهانی که خود را از سطح زمانه بالاتر کشید، مابقی در حوزه خلاقیت، آثاری نحیف و کم بنیه بودند.
سردمدار این جریان، سید علی مشتاق اصفهانی (م ۱۱۷۳ ق) بود و جمعی دیگر از شاعران سده دوازدهم از قبیل: هاتف اصفهانی، صهبای قمی، آذر بیگدلی و عاشق اصفهانی او را در این مسیر، همراهی کردند. در این دوران، در حوزه رباعی هیچ شاعر خلاق و اثرگذاری پدید نیامد و نهایت همت شاعران، اقتفا و استقبال از رباعیات موفق پیشین بود. جالب اینجاست که تا مدت‌ها، نسل قدیم دانشگاهیان ما که هیچ شناختی از شعر دوره صفوی نداشت و چیزی جز انحطاط در آن نمی‌دید و راه‌های لذت بردن از شعر امثال صائب و بیدل را بلد نبود، برای این گروه مقلّد کف می‌زد و آنها را ناجی شعر فارسی معرفی می‌کرد.
در اینجا برای آنکه نوع برخورد شاعران مکتب بازگشت ادبی را با رباعیات قدیم ببینیم، تعدادی از رباعیات مشتاق اصفهانی را با رباعیات قدیم مقایسه می‌کنیم تا عیار کار این دنده عقب رفتن‌ها، دست مخاطبان بیاید.

مشتاق اصفهانی (ص ۱۸۲):
این گل، کف دست گلعذاری بوده ست
وین غنچه، سر انگشت نگاری بوده‌ست
این خار که بر دامن گل چنگ زده‌ست
دستی است که بر دامن یاری بوده‌ست

خیام (طربخانه، ۳۲):
این کوزه چو من عاشق زاری بوده‌ست
در بند سر زلف نگاری بوده‌ست
این دسته که در گردن او می‌بینی
دستی است که بر گردن یاری بوده‌ست.

مشتاق (ص ۱۸۴، ۱۸۷):
مجنون که ز جان برای جانان بگذشت
جان را آخر سپرد در دامن دشت
می‌گشت همیشه بر زبانش لیلی
لیلی می‌گفت تا زبانش می‌گشت

مجد خوافی (هفت اقلیم، ۶۹۱):
مجنون به زبان حال دایم در دشت
لیلی گویان به گرد وادی می‌گشت
می‌گشت همیشه بر زبانش لیلی
لیلی می‌گفت تا زبانش می‌گشت

مشتاق (ص ۱۸۴):
ای گلبن! طفل غنچه پرورده توست
ای گلشن! چتر گل سراپرده توست
ای گل! دل عندلیب خون کرده توست
ای باد بهار! این همه آورده توست!

سلمان ساوجی (جُنگ رباعی، ۵۲۸):
ای ابر بهار! خار پروده توست
وی خار! درون غنچه خون‌کرده توست
ای غنچه! عروس باغ در پرده توست
وی باد صبا! این همه آورده توست!

مشتاق (ص ۱۹۰):
نه تاج و نه تخت و نه نگین می‌ماند
نه سلطنت روی زمین می‌ماند
ساقی! تو ز لطف شیشه و ساغر را
خالی کن و پُر کن که همین می‌ماند

صوفی مازندرانی (جُنگ رباعی، ۷۶۴):
ای شاه! نه تخت و نه نگین می‌ماند
آخر به تو پنج گز زمین می‌ماند
صندوق خود و کاسه درویشان را
خالی کن و پُر کن که همین می‌ماند.

مشتاق ( ص ۱۸۶):
پرورده بنفشه‌ای که این موی من است
آورده شمیم جان که این بوی من است
آراسته جنّتی که این روی من است
افروخته دوزخی که این خوی من است

ادیب صابر (نزهة المجالس، ۳۷۲):
مَه، بر طبقی نهاده، کین روی من است
وز مشک، هزار حلقه، کین موی من است
گل، بر کف خود کرده، که این بوی من است
شوری به جهان فکنده، کین خوی من است!

مشتاق ( ص ۱۹۸):
من عهد و وفات سست می‌دانستم
در راه جفات، چُست می‌دانستم
از تیغ فراق اینکه آخر خونم
می‌ریختی، از نخست می‌دانستم.

مهستی گنجوی (المعجم، ۹۸):
من، عهد تو، سختْ سست می‌دانستم
بشکستن آن، دُرُست می‌دانستم
این دشمنی ای دوست که کردی با من
آخر کردی، نخست می‌دانستم!

مشتاق (ص ۱۹۴):
زین پیش مرا بود ز بخت فیروز
هر شب، شب قدر و روز، روز نوروز
افغان که ز یاد روی و موی صنمی
اکنون نه شبم شب است نه روزم روز

بابا افضل (جُنگ رباعی، ۳۶۴):
تاریک شد از هجر دل‌افروزم، روز
شب نیز شد از آه جهان‌سوزم، روز
شد روشنی از روز و سیاهی ز شبم
اکنون نه شبم شب است و نه روزم روز
●●


"چهار خطی"
https://telegram.me/Xatt4
گذشته، حال، آینده

از رنج گذشته، هیچ تیمار مدار
وز نامده، جان خویش بیمار مدار
آسان گذرد عمر تو، دشوار مدار
یک ساعته عمر خویش را خوار مدار.

تحفة الملوک
سده ششم ق.


تحفة الملوک، یعنی از اندرزنامه‌های کهن فارسی است که به احتمال بسیار در اواخر قرن ششم در 15 باب تألیف شده و مؤلف آن، علی بن ابی حفص اصفهانی است. یکی از وجوه اهمیت این کتاب، درج اشعار فارسی تازه یابی از شاعران قدیم از قبیل رودکی و ابوشکور بلخی است. گوینده بعضی از شعرهای کتاب مشخص نشده، از جمله رباعی بالا که مضمونی خیامانه دارد و یادآور یکی از رباعیات خیام است:
از دی که گذشت، هیچ ازو یاد مکن
فردا که نیامده‌ست، فریاد مکن
بر نامده و گذشته بنیاد مکن
حالی خوش باش و عمر بر باد مکن.

یا این رباعی منسوب به خیام:
از آمده‌ها، ترش مکن چهره خویش
وز آمده‌ها آب مکن زهره خویش
بستان تو ز چرخ بی‌وفا بهره خویش
زآن پیش که دهر برکشد دَهره خویش.
●●


"چهار خطی"
https://telegram.me/Xatt4
آزادی و عشق

آزادی و عشق چون همی‌نامد راست
بنده شدم و نهادم از یک‌سو خواست
زین پس، چونان که داردم دوست رواست
گفتار و خصومت از میانه برخاست.

حالات و سخنان ابوسعید
سده ششم ق.


این رباعی ساده عاشقانه، با اندکی تفاوت، در دیوان سنایی غزنوی وارد شده است و ما آن را به روایت دستنویس مورخ 684 ق کتابخانه بایزید ولی‌الدین ترکیه می‌نویسیم (برگ 283):
آزادی و عشق چون همی‌ناید راست
بنده شدم و نهادم از یک‌سو خواست
زین پس، هر چون که داردم دوست رواست
گفتار بیفتاد و خصومت برخاست.

مسئله اینجاست که دو تن از نوادگان شیخ ابوسعید ابوالخیر (440 ق)، این رباعی را ضمیمه حکایتی از جدشان کرده‌اند. جمال الدین ابوالروح (متوفی 541 ق) که هم‌عصر سنایی بوده است، در کتاب حالات و سخنان ابوسعید ابوالخیر آورده: «درویشی سؤال کرد که: یا شیخ! بندگی چیست؟ گفت: خدایت آزاد آفرید، آزاد باش. گفت: سؤال در بندگی است! گفت: ندانی که تا آزاد نگردی از هر دو کون، بنده نشوی. پس: آزادی و عشق...» (ص 123). عین همین حکایت را محمد بن منور (574 ق) هم آورده و در دنباله حکایت افزوده: «پس این بیت بگفت: آزادی و عشق چون همی‌نامد راست» (اسرار التوحید، ص 314).
استاد فرزانه، دکتر شفیعی کدکنی که مصحح هر دو کتاب است، عبارت (این بیت بگفت) را که در تنها نسخه خطی کتاب نبوده، از روی کتاب اسرار التوحید به متن افزوده که از لحاظ اصول علمی تصحیح کاری نادرست است. یعنی متن مؤخر را نمی‌توان ملاک اصلاح متن مقدم قرار داد؛ آن هم در جایی که چنین افزوده‌ای، چندان ضروری هم نمی‌نماید. متن اسرار التوحید هم متأسفانه فاقد همه سازواره‌های انتقادی و نسخه‌بدل‌هاست و نمی‌دانیم عبارت مذکور، در کدام‌یک از دستنویس‌های اسرار التوحید هست و در کدام‌یک نیست.
این همه مته به خشخاش گذاشتن برای آن است که بدانیم رباعی بر زبان ابوسعید جاری شده و محصول دوران اوست، یا اینکه نوادگان او آن را برای تقویت حکایت بر زبان شیخ گذاشته‌اند. دکتر شفیعی کدکنی معتقد است که این رباعی مسلما نمی‌تواند از سنایی باشد. و دلیل ایشان، اشارت رافعی قزوینی در کتاب التدوین است که در شرح حالت فوت ابوسعید می‌نویسد شیخ بدین رباعی تمثل می‌کرد (اسرار التوحید، ج 2، تعلیقات، ص 788).
اگر قول رافعی را حجت قرار دهیم، انتساب رباعی به سنایی غزنوی منتفی است.
●●


"چهار خطی"
https://telegram.me/Xatt4