چهار خطی
4.86K subscribers
392 photos
10 videos
115 files
1.41K links
رباعی فارسی، به روایت: سید علی میرافضلی

(این صفحه روز پنج‌شنبه نوزدهم آذر هزار و سیصد و نود و چهار شمسی راه‌اندازی شده است.)
Download Telegram
چندان که خدا غنی است...

عمری است که تیر فقر را آماجم
بر تارک افلاس و فلاکت، تاجم
یک شمّه ز حال خویش ظاهر سازم:
چندان‌که خدا غنی است، من محتاجم!

باقی کرمانی (سخی)
زنده در 1001 ق.


رباعی بالا، در متون متأخر به اسم ابوسعید ابوالخیر عارف سرشناس آمده است و فقری که در این رباعی از آن سخن می‌رود، بی‌پولی و افلاس است و با فقری که عرفا از آن دَم می‌زنند، تفاوت‌های اساسی دارد. همین نکته کافی است که در صحت انتساب این رباعی به ابوسعید، تردید کنیم. در کنار آن، گواهی تقی اوحدی بلیانی، تذکره‌نویس معروف سدۀ یازدهم را نیز داریم که در سال 1001 ق با شاعر کرمانی در اصفهان ملاقات کرده و این رباعی را از زبان خود او شنیده است: «مولانا باقی کرمانی، مرد رند لوند خوش‌طبیعت گرم نامرادی بود. همیشه در خدمت یاران قیام می‌نمود. طبیعت عالی داشت، اما قدرت فکرش چندانی نبود و مشق سخن کمتر کرده، گاهی اشعار بلند و بی‌اختیار از وی سر می‌زد. او را در هزار و یک در صفاهان به صحبت رسیدم. این رباعی گفته بود. من نیز جوابِ رباعی گفتم. هر دو ثبت شد... جواب:

با آنکه به کسب معرفت محتاجم
بر مسند عرش دل بود معراجم
مستجمع جبر و اختیارم، یعنی:
با غایتِ احتیاج، لایحتاجم».

دیگر تذکره‌نویسان ان دوره نیز رباعی را به اسم باقی کرمانی (متخلّص به سخی) آورده‌اند، از جمله نصرآبادی. و این تردیدی باقی نمی‌گذارد که انتساب رباعی به ابوسعید، کاملاً بی‌راهه و خطاست. رباعی به شیخ بهایی هم منسوب شده که این انتساب هم از جانب منابع معتبر حمایت نمی‌شود.


رباعی باقی کرمانی، با آنکه رباعی چندان شاخصی نیست، اما در مصراع چهارمش، ظرافتی طنزگونه دارد که آن را از رباعیات معمولی، جدا می‌کند. تقی‌الدین اوحدی که از سخن‌شناسان معروف قرن یازدهم است و تذکرۀ عرفات العاشقین او، یکی از منابع معتبر شعر این دوران به شمار می‌رود، باقی کرمانی را شاعری معمولی و فاقد مطالعه معرفی کرده که شعرش، متکی به ذوق شاعری بوده و همین قریحه، گاهی آفرینندۀ شعرهای نسبتاً خوب شده است. این توصیف، در حقّ بسیاری از شاعران آن دوران، صدق می‌کند. جالب اینجاست که تقی اوحدی اوحدی با همۀ احاطه‌اش به شعر فارسی، به دلیل نداشتن ذوق شاعرانه، شعرش جلایی ندارد و رباعی او را با رباعی شاعری عامی مثل باقی کرمانی که مقایسه می‌کنیم، متوجه ساختگی بودن آن می‌شویم.


منابع:
سخنان منظوم ابوسعید ابوالخیر، ص 59؛ عرفات العاشقین، ج 2، ص 792؛ تذکرۀ نصرآبادی، ج 1، ص 351؛ دیوان شیخ بهایی، ص 87
●●


"چهار خطی"
https://telegram.me/Xatt4
رباعی مُمتَنعُ الجواب!

بندرابن داس، معروف به خوشگو (درگذشتۀ 1170 ق)، صاحب تذکرۀ موسوم به سفینۀ خوشگو، از دوستداران و یاران بیدل دهلوی بود. در شرح حال بیدل، حکایتی در مورد رباعی ممتنع الجواب رودکی (درگذشتۀ 329 ق؟) می‌آورد که خواندنی است:
«[بیدل] رباعیی گفته در جواب رباعی آدم الشعراء حکیم رودکی که تا حال، ممتنعْ جواب بود. بعد از هشتصد سال از عهدۀ جواب برآمدند. الحق به گفتگوی بلند واقع شد. خان صاحب آرزومندان، از‌آن بسیار محظوظند. و فقیر خوشگو نیز لنگ‌لنگان به سر منزل جواب آن رسید. هر سه، نگارش می‌یابند.
از رودکی این است:
آمد بر من. که؟ یار. کی؟ وقت سحر
لرزنده ز کی؟ ز خصم. خصمش که؟ پدر
دادمْش دو بوسه. بر کجا؟ بر لب و بر
لب بُد؟ نه. چه بُد؟ عقیق. چون بُد؟ چو شکر.

از بیدل:
دی خُفت. که؟ ناقه. در کجا خُفت؟ به گل
کردم چه؟ فغان. از که؟ ز یاد منزل
داد از که؟ ز خود. از چه؟ ز سعی باطل
کافتاد چه؟ باد. از که؟ ز سر. بر که؟ به دل.

از خوشگو:
رفتم به کجا؟ به باغ. کی؟ وقت بهار
دلتنگ چه سان؟ چو غنچه. چون؟ بی دلدار
دیدم چه؟ گُلی. شدم چه؟ مست. از چه؟ ز بوی
گُل بد؟ نه. چه بود؟ نامه‌ای. از که؟ ز یار.

پوشیده نمانَد که در رباعی حکیم رودکی و میرزا بیدل، با وجود صنعت مقررّه، صنعت توافق به کار رفته که هر چهار مصراع مقفّاست و فقیر از‌آن معاف مانده».


همان طور که خوانندگان خوشان ملاحظه می‌کنند، رباعی منسوب به رودکی که ممتنع الجواب خوانده شده، در اصل رباعیی است که به جهت داشتن فرم ویژه، هر کس به اقتفای آن رَوَد و مشابه‌سازی کند، به دلیل غلبۀ این ساختار بر ذهنش، نمی‌تواند رباعیی متفاوت بگوید و بیدل دهلوی نیز با وجود همۀ خلاقیت‌هایش در حوزۀ معنا و تخیل، نتوانسته خودش را از چارچوب رباعی منسوب به رودکی، رهایی بخشد و ارزش جدیدی ایجاد کند. این هم که خوشگو خوش باورانه می‌گوید که بعد 800 سال بیدل موفق به جوابگویی شده، اغراق شاگردانه است. اتفاقاًٌ گفتن رباعی در این فرمول، بسیار راحت است. اگر نبود، خود خوشگو از عهده بر نمی‌آمد! مهم، فراتر رفتن از رباعی اصل است که به دلیل نوع ساختار رباعی، هر کس وارد این وادی شود، حرف تازه‌ای نمی‌تواند بزند.


خوشگو، رباعی اصل را از رودکی دانسته و سعید نفیسی هم به استناد قول او و یکی دو منبع دیگر از این دست، آن را داخل اشعار رودکی کرده است. آن رباعیاتی که مرحوم نفیسی و دیگران به اسم رودکی آورده‌اند، اغلبش نمی‌تواند از او باشد، هم به اعتبار صحّت مستندات و هم به دلیل دور بودن زبان و سبک این رباعیات از شیوۀ سخن‌سرایی در قرن چهارم هجری. این رباعی را دو تن از تذکره‌نویسان بنام سدۀ یازدهم هجری، تقی کاشانی و تقی اوحدی، به اسم عنصری بلخی (درگذشتۀ 431 ق) آورده‌اند و در دیوان عنصری هم وارد شده است و احتمال بسیار دارد از او باشد.


منابع:
سفینۀ خوشگو، دفتر دوم، ص 106 ـ 107؛ محیط زندگی و احوال و اشعار رودکی، ص 515؛ خلاصة الاشعار (خطی)، برگ 44؛ عرفات العاشقین، ج 4، ص 2439؛ دیوان عنصری، ص 314
●●


"چهار خطی"
https://telegram.me/Xatt4
خورشید پرست

در عشق تو، دل داده ز دستم خوانند
در هجر تو، دیوانه و مستم خوانند
پیش رخ تو سجده نمی‌یارم کرد
زآن بیم که خورشیدْ پرستم خوانند.

ملک صدرالدین
سدۀ هفتم ق.


آنم که مرا چنان‌که هستم دانند
یعنی که خراباتی و مستم دانند
از بس که به آفتابِ رویت نگرم
بیم است که خورشیدْ پرستم خوانند.

شفایی اصفهانی
درگذشتۀ 1037 ق.


شباهت دو شعر به هم، دو حالت بيشتر ندارد. يا شاعر بعدي، شعر شاعر قبل از خودش را ديده يا نديده است. در اغلب موارد، ما با تأثيرپذيري يك شاعر از شاعر ديگر مواجهيم و اين در عالم ادبيات، پديده‌اي رايج است؛ خواسته يا ناخواسته. گاهي هم ممكن است شاعري، شعري را نديده باشد و بصورت كاملاً اتفاقي در همان سبك و سياق شعري بگويد. شاعران هم‌عصر معمولاً به دليل نزديك بودن فضاهاي شعري‌شان، شباهت‌هاي ناگزير در آثارشان پديدار مي‌شود.
گاهي اوقات، زمينه شعر، فرصت خلاقيت را از رهروان بعدي مي‌گيرد و بدون آنكه خواسته باشند يا شعري را ديده باشند، به دليل مشابهات وزن و قافيه و رديف، پا جاي پاي شاعران ماقبل مي‌گذارند و دقيقاً همان راهي را مي‌روند كه قبلاً پيموده شده است. به نظرم من، شباهت رباعي شفايي اصفهاني به رباعي ملك صدرالدين، برخاسته از سلطه قافيه است كه ذهن را ناخوادآگاه به سمت فضاهاي تجربه شده قبلي مي‌برد؛ بي‌آنكه حتي شفايي اصفهاني، شعر ملك صدرالدين را ديده باشد.


منابع:
نزهة المجالس، ص 255؛
جُنگ اسکندر میرزا (خطی)، برگ 281؛
دیوان حکیم شفایی اصفهانی، ص 728
●●


"چهار خطی"
https://telegram.me/Xatt4
پیراهن تو


خواهم صنما! همه جهان دشمن تو
تا کم گردد کسی به پیرامن تو
یک دوست نخواهمت به جان و تن تو
رشک است بُتا مرا به پیراهن تو.

قصّۀ یوسف
سدۀ پنجم ق.


می رشک آید مرا ز پیراهن تو
وز گوی گریبان تو و دامن تو
کین بوسه همی‌زند قدم‌های ترا
وآن را، شب و روز، دست در گردن تو.

ابوالحسن طلحه
سدۀ پنجم و ششم ق.


روزی بینی مرا به پیرامن تو
از مهر در آمده به پیراهن تو
دستم، چو گریبان تو، در گردن تو
بر پای تو سر نهاده، چون دامن تو.

سنایی غزنوی
درگذشتۀ529 ق.


از رشک قباچۀ تو، ای سرو سَهی
در خونم، وَز بالشت، ای جان رَهی
کاینت، همه روز، تنگ در بر دارد
وآن را، شب و روز، روی بر روی نهی!

عزّالدین شروانی
سدۀ ششم ق.


مشکینْ سر زلف یار و نازکْ تن او
کز ناز نگشت باد پیرامن او
یارب که چه فرخنده و خوب افتاده ست
بختِ کُلَه و طالع پیراهن او.

کمال اسماعیل اصفهانی
مقتول در 635 ق.


خواهم که چو پیراهن گُل فرسایت
در جامۀ جان کشم قد رعنایت
گه بوسه زنم چو آستین بر دستت
گه سر بنهم چو دامن اندر پایت.

فدایی لاهیجی
سدۀ دهم ق.


ابوالحسن از رباعی‌سرایان قرن پنجم و ششم است و رباعی او در دیوان سنایی هم وارد شده است و احتمال آنکه رباعی از سنایی باشد، کم نیست. همچنین، رباعی سنایی در نزهة المجالس به اسم مهذّب شروانی آمده است. اصولاً در رباعیات سرگردان و مشکوک، جانب دواوین شعرا قوی‌تر از مجموعه‌ها و جُنگ‌هاست.
مضمون رباعی از قدیم‌ترین دوران‌های شعر فارسی رایج بوده و شاعران غزل‌سرای قرن هفتم و هشتم هم به آن پرداخته‌اند: رشکم از پیرهن آید که در آغوش تو خُسبد (سعدی)/ حسد از هیچ ندارم مگر از پیرهنش (خواجو)/ آنکه بگرفت ترا چُست در‌آغوش، قباست (ناصر بخارایی)/ غیرتم می‌آید از پیراهنش (عماد فقیه کرمانی)/ مرا رشک آید از پیراهن تو (همام تبریزی)/ رشک برم کاش قبا بودمی (مولوی).


منابع:
قصّۀ یوسف، ص 367؛ نزهة المجالس، ص 366، 367؛ جُنگ رباعی، ص 43؛ دیوان کمال اسماعیل، ص 937؛ تاریخ ادبیات در ایران، ج 5، ص 643؛ دیوان سنایی، ص 1166؛ کلیات سعدی، ص 511؛ دیوان خواجو، ص 287؛ دیوان ناصر بخارایی، ص 184؛ دیوان عماد فقیه، ص 186؛ دیوان همام، ص 276؛ غزلیات شمس تبریز، ج 2، ص 1347
●●


کانال "چهار خطی"
https://telegram.me/Xatt4
ترسم که چو بیدار شوی، روز بود


همواره سخن‌های تو دلسوز بود
گوش تو به آواز بدآموز بود
این خواب خوش ای دوست نه پیروز بود
ترسم که چو بیدار شوی، روز بود!

قصّۀ یوسف
حدود 470 ق.


تا رهبر تو نفس بدآموز بود
کار تو مپندار که فیروز بود
در ظلمت غفلتی و در خواب غرور
ترسم که چو بیدار شوی، روز بود!

رسالۀ عینیه
منسوب به احمد غزالی
سدۀ ششم ق.


حمد مستوفی در تاریخ گزیده در شرح حال طغرل بن ارسلان بن طغرل (590 ق) آورده است:
«آوازۀ رسیدن خوارزم‌شاه و لشگر او گرم شد و ارکان دولت طغرل بدو ملطفات نوشتن گرفتند. طغرل از ذوق عشرت با آن نمی‌پرداخت. وزیرش در حق او گفت:

گر ملک فریدونْتْ پس اندوز بود
روزت ز خوشی چو عید نوروز بود
در کار خود، اَر به خواب غفلت باشی
ترسم که چو بیدار شوی، روز بود!»

نیمۀ دوم قرن ششم ق.


تا رهبر تو طبع بدآموز بود
بخت تو مپندار که پیروز بود
تو خفته به عیش و شب عمرت کوتاه
ترسم که چو بیدار شوی، روز بود!

اوحدالدین کرمانی
درگذشتۀ 635 ق.



تا در دلت از عشق جهان، سوز بود
بر جانْتْ، سپاه آز فیروز بود
ای خفته میان بستر غفلت و ناز
ترسم که چو بیدار شوی، روز بود!

بلوهر و بیوذسف
تحریر در حدود 800 ق.


این مصراع مثل گونه را مرحوم دهخدا، در کتاب امثال و حکم خود نقل کرده و آن را در شمار امثال فارسی آورده است. سابقۀ این مثل، اگر آن را مثل بپنداریم، به اواسط قرن پنجم می‌رسد و تا 500 سال بعد از آن، مورد توجه ادیبان بوده است و امروزه از دایرۀ امثال زندۀ زبان فارسی خارج شده و تنها وجه تاریخی آن مورد توجه است.
کتاب قصّۀ یوسف که احمد بن زید طوسی در اواسط قرن پنجم هجری نگاشته، یکی از آثار عرفانی حوزۀ خراسان است که مشحون از رباعیات کهن فارسی است.
رسالۀ عینیه که به اسم احمد غزالی (درگذشتۀ 520 ق) در مجموعه آثار او به چاپ رسیده، از لحاظ سبک نگارش با آثار اصیل احمد غزالی از جمله سوانح العشّاق او تفاوت دارد و اگر نگوییم از او نیست، با خوش‌بینی می‌توانیم بگوییم که تحریر تازۀ یکی از رسایل اوست که احتمالاً در حدود یک قرن بعد از دوران حیات غزالی صورت گرفته و نه فقط عبارات آن به روز شده، بلکه امثال و اشعار دوران بعد از حیات غزالی هم بدان افزوده شده است. رباعیی که در این رساله آمده، شکل تغییر یافتۀ یکی از رباعیات اوحد کرمانی است. و همین مسئله، خود قرینه‌ای می‌تواند باشد در مورد حد و حدود سال‌های تحریر کتاب.
طغرل بن ارسلان، بازپسین پادشاه سلسلۀ سلجوقیان عراق است که در سال 590 به قتل رسید و نظام حکومتش به دست سلطان خوارزم‌شاه از هم گسیخت. این طغرل سلجوقی، فردی خوش مشرب و عشرت پرست بود و رباعی هم می‌گفت و به‌جای آنکه مرد عمل باشد، پاسخ دشمنان خودش را بیشتر با رباعی می‌داد! و اتفاقاً وزیر او هم وقتی ترکش می‌کرد تا به سلطان محمد خوارزمشاه بپیوندد، با او به رباعی سخن گفت!


منابع:
قصّۀ یوسف، ص 365؛ مجموعۀ آثار فارسی احمد غزالی، ص 193؛ تاریخ گزیده، ص 469؛ دیوان رباعیات اوحدالدین کرمانی، ص 126؛ بوهر و بیوذسف، ص 36؛ امثال و حکم، ج 1، ص 544
●●


"چهار خطی"
https://telegram.me/Xatt4
Forwarded from شعر های حسین سبزه صادقی
#رباعی_شماره_7

شب بی تو سیاهچاله ای بدبخت است

تو خوابی و من خواب برآیم سخت است

در من شده ته نشین و جا خوش کرده

احساس درختی که خیالش تخت است








#حسین_سبزه_صادقی

@sabzesadeghi
تقدیم تو باد!

آواز خوش هَزار، تقدیم تو باد
سرسبزترین بهار، تقدیم تو باد
گفتند که: لحظه‌ای است روییدن عشق
آن لحظه، هزار بار تقدیم تو باد!

وحید امیری


از جمله شاعرانی که در رباعی دهه شصت به چهره تبدیل شدند، وحید امیری بود که رباعیاتش در جُنگ‌ها و روزنامه‌ها و نشریات آن دهه، خواهان زیادی داشت. مضمون رباعیات امیری بیشتر در مورد شهدا و جُنگ و جهاد بود. اغلب این رباعیات، برای ترسیم تاریخ رباعی معاصر به کار محققان می‌آیند. اما نتوانستند خود را از فضای آن دهه فراتر ببرند.
رباعی بالا، از جمله رباعیات امیری است که هم در زمان خودش هم مورد اقبال قرار گرفت، هم به ذهن نسل‌های بعدی مخاطبان عمومی شعر راه یافت و هم توجه شاعران جوان رباعی‌سرا را به خود جلب کرد و نظیره‌های زیادی برای آن ساخته شد. رباعی امیری از معدود رباعیات عصر حاضر است که شکل زبان‌زد به خود گرفته، تا آنجا که می‌توان گفت این رباعی از شدت تکرار در تریبون‌ها توسط مجریان برنامه‌ها و رد و بدل شدن در جوامع و گروه‌های مجازی به صورت پیامک، آلرژی ایجاد کرده است!
ردیف تازه رباعی، زبان ساده و صمیمی و استفادۀ بجا از ظرفیت مصراع چهارم، از جمله دلایل موفقیت این رباعی است. گاهی تکرار بیش از حد یک شعر، بخصوص اگر فاقد لایه‌های زیرین و قدرت تأویل‌پذیری بالا باشد، به ضرر آن شعر تمام می‌شود و این خطر، در کمین رباعی امیری هم هست.


منبع:
گوشۀ تماشا، ص 196
●●


"چهار خطی"
https://telegram.me/Xatt4
چراغ برق!

موسی! دگرت کار به دیدن افتاد
جانت، به کنار آرمیدن افتاد
تا چند بر این نیمْ نفس می‌لرزی؟
انگار نسیمی ز وزیدن افتاد!
‏..

ای‌خواجه! بکوش هر دَم از بیش‌ و‌ کمی
تا برداری ز خاطری بار غمی
تو می‌روی از غرور و، ممکن نبود
رفتن به چراغ برق، بیش از قدمی!

موسی رضای نقّاش همدانی
کشته شده در ۱۰۱۳ ق.
‏..

چراغ برق در رباعی دوم، کژتابی دارد و ممکن است باعث این توهّم شود که منظور شاعر، همین چراغ‌های امروزی است. چراغ برق گویا همان «چراغ صاعقه» شعر حافظ است و شاعر می‌گوید چراغ صاعقه فقط می‌تواند پیش پای آدم را روشن کند؛ غرور هم همین حالت را دارد.
‏..

منبع:
جُنگ اشعار، دستنویس ش ۹۵۵۹ مجلس، برگ ۱۰۵؛ عرفات العاشقین، ج ۶، ص ۳۷۵۴
‏..


"چهار خطی"
https://telegram.me/Xatt4
فَاخلِع نعلَیک

عبارت قرآنی «فاخلع نعلیک» مربوط به داستان سفر حضرت موسی (ع) به کوه طور، در آیات دهم تا دوازدهم سورۀ طه است. چون موسی به وادی مقدس طُوی می‌رسد، بدو خطاب می‌آید که کفش‌های خود را در آوَرَد. مفسرین در تفسیر این عبارت، موشکافی زیادی کرده‌اند و آیین کفش در آوردن هنگام ورود به اماکن مقدس را یادگار این رسم می‌دانند.
در قرن یازدهم، این عبارت قرآنی مورد توجه جمعی از شاعران رباعی سرای قرار گرفته است. تجربه نشان داده است که استفاده صریح از آیات قرآن مجید در شعر، کمکی به تعالی شعر نمی‌کند. بلکه باید روح آیات و عبارات قرآنی در فضای شعر بازتاب پیدا کند و جزوی از جان شعر شود. در رباعیات زیر، از‌آنجا که عبارت «فاخلع نعلیک» در محل قافیه قرار گرفته، همراه خود، جمعی دیگر از کلمات هم‌قافیه را به ذهن شاعر فراخوانده که به دلیل محدود بودن قوافی مشابه، باعث یکنواخت شدن فضای همۀ این شعرها شده است. بخشی از این تکرار البته، برخاسته از ذهن و زبان مشترک شاعران آن دوران هم هست.


ای گفته قدم‌گاه ادب را لبّیک
گر نشناسی مقام، فَالعزمُ عَلَیک
زنهار، قدم ز قطع کونَین بکش
گر واقفی از بساط فاخلع نعلیک.

ابوالفیض فیضی
درگذشتۀ 1004 ق.


روید به جوابش از زبان‌ها لبّیک
لب تشنه، لبالب ز سلامش سعدَیک
این راه، نه راه پاست، بشتاب به سر
غافل مشو از درنگ فاخلع نعلیک.

ظهوری ترشیزی
درگذشتۀ 1025 ق.


در حضرت دوست، گفت باید لبّیک
اینجا نه سلام رسم باشد، نه علیک
در وادی عشق، پای را از سر کن
این ارض مقدّس است، فاخلع نعلیک.

ابراهیم ادهم همدانی
درگذشتۀ 1060 ق.


ای کعبه‌روی که گرمِ راهی چون پیک
هُش‌دار که خامُشی بِهْ است از لبّیک
رو پای خود از سیر دو عالم برگیر
گر یافته‌ای اَدایِ فاخلع نعلیک.

مجذوب تبریزی
زنده در 1093 ق.


یا شاه رضا! به روضه‌ات یک لبّیک
هر کس که بگوید، شنَوَد صد سعدَیک
با زوّار تو، کفش‌بانان گویند:
این ارض مقدّس است، فاخلع نعلیک.

خالصای استرآبادی
اواخر سدۀ یازدهم ق.


این خود عرفات نیست، تا کی لبّیک
این قبلۀ کعبه است، خُذها بیَدَیک
شد پایْ برهنه، وادی قُدس اینجا
این صفّ نعال نیست، فاخلع نعلیک.

نصیرای همدانی
اواخر سدۀ یازدهم ق.


منابع: دیوان فیضی (خطی)، برگ 143؛ دقایق الخیال (خطی)، برگ 309؛ دیوان مجذوب تبریزی (خطی)، برگ 155؛ جُنگ اشعار، دستنویس ش 2338 کتابخانۀ مجلس، برگ 179
●●


"چهار خطی"
https://telegram.me/Xatt4
این را به کسی گو...

زاهد، به کرَم تو را چو ما نشناسد
بیگانه تو را چو آشنا نشناسد
گفتی که: گنه مکن، بیندیش از من
این را به کسی گو که تو را نشناسد!

مظفر حسین کاشانی
سدۂ یازدهم ق.


مصراع چهارم این چارانه، نمونه خوبی از استفاده مناسب از ظرفیت زبان محاوره و ایجاد لحن صمیمی در رباعی است. معمولاً استفاده از این شگرد، باعث در افتادن رباعی به دامن محاوره‌زدگی بیجا و بی‌مزه می‌شود و به سطحی شدن زبان شعر می‌انجامد. مظفر حسین، با هوشیاری از این گردنه عبور کرده است.
مظفر حسین کاشانی، از شاعران رباعی‌گوی دوره صفوی و از معاصرین شاه عباس است. پایش می‌لنگیده و در رباعیاتش به این موضوع اشاره کرده است. چند رباعی دیگر او را با هم می‌خوانیم:

صد شکر که با فقیه همراه نه‌ایم
از رشتۂ درس و بحث، در چاه نه‌ایم
ما مردم پا شکستۂ میکده‌ایم
از وسوسۂ مدرسه، آگاه نه‌ایم!
..
هر شب به درش می‌روم و چون نروم
بر رهگذرش می‌روم و چون نروم
سرگرم به قتلم شده و چون نشود؟
قربان سرش می‌روم و چون نروم؟
..
ای ذرّه! یکی عزم ره گردون کن
وی قطره! یکی یاد لب جیحون کن
ای دانه! که خوشه می‌توانی گردید
در خاک چه مانده‌ای؟ سری بیرون کن!
..
جمعی که ثنات رایگان می‌گویند
مغرور مشو، که از زبان می‌گویند
هستند چو کوه در خوشامدگویی
هرچیز که گفتی تو، همان می‌گویند!
..
مطرب! ره عاشقان شیدا می‌زن
از ساز خوش، آتش به دل ما می‌زن
فریاد از آن شوخ که با او هر چند
گفتم غم دل، گفت که: سُرنا می‌زن!
..
هرگز لبم از ذکر تو خاموش نشد
نام تو، ز یاد من فراموش نشد
مذکور نشد نام تو بر هیچ زبان
کاجزای وجودم، همگی گوش نشد.


منبع:
جُنگ رباعی، ص 789 ـ 800
●●


"چهار خطی"
https://telegram.me/Xatt4
در قالب آرزوی من

صد باره وجود را فرو بیخته‌اند
تا زو چو تو صورتی برانگیخته‌اند
سبحان الله! ز فرق سر تا پایت
در قالب آرزوی من ریخته‌اند!

اثیر اخسیکتی
درگذشتۂ 609 ق.


چون صورت زیبای تو انگیخته‌اند
صد حُسن و ملاحت به‌هم آمیخته‌اند
القصّه که شکل عالمْ آرای تو را
در قالب آرزوی ما ریخته‌اند.

هلالی جغتایی
کشته شده در 936 ق.


رباعی اثیر اخسیکتی، در نزهة المجالس به اسم مجیر بیلقانی است و در دیوان خاقانی شروانی هم دیده می‌شود. اثیر، هم‌عصر و رقیب این دو شاعر بود و گاه رقابت‌ ایشان، ممدوحین آنها را نیز درگیر خود می‌کرد! این از نادر مواردی است که شعری بین سه شاعر رقیب، مشترک است!


اگر رباعی اثیر اخسیکتی نبود و ما فقط رباعی هلالی جغتایی را در اختیار داشتیم، چه کمبودی احساس می‌کردیم؟ آیا سطح ادبی این دو اثر، جدا از فاصلۂ تاریخی آنها، چندان چشمگیر هست که بتوان بر نبودِ رباعی نخست تأسف خورد؟ در نگاه اول، به نظر می‌رسد دو رباعی، تفاوت چندانی با هم ندارند. اما در یک نگاه دقیق‌تر، متوجه تفاوت‌های چشمگیری می‌شویم. در رباعی اول، ماجرای صورت‌بندی معشوق، در مصراع دوم آمده و آن را به عنوان یک حادثه ویژه معرفی کرده است. اما در رباعی دوم، شاعر یک‌راست سراغ این موضوع رفته و در نتیجه، ویژه بودن آن، از دست رفته است.
در رباعی اثیر، هیجان و بهجت شاعر از مواجهه با معشوق زیباروی، با تعبیر «سبحان الله» کاملاً نمایان است. اما در رباعی هلالی، کلمه «القصّه» نوعی کم‌حوصلگی و شتاب را به نمایش می‌گذارد و این گونه القاء می‌کند که شاعر، حوصله توضیح حالات خویش را ندارد.
مصراع چهارم دو رباعی عین هم است و تنها تفاوت آنها، کلمه «من» در رباعی اثیر و «ما» در رباعی هلالی است که به ظاهر، بی اهمیت می‌رسد، اما به‌خوبی نمایشگر حسّ متفاوت دو شاعر است. منِ اثیر، هویت این عشق و آرزو را باورپذیرتر می‌کند، تا «ما»یی که دایرۂ خواستن را به طایفۂ نامحصوری گسترش می‌دهد. اگرچه، در اغلب موارد، در تداول عامه و حتی فرهنگ ادبی ما، «ما» همان «من» است؛ اما در این شعر بخصوص، «من» بهتر می‌تواند بار این حسّ عاشقانه را بر دوش بکشد.


منابع:
جُنگ رباعی، ص 292؛ نزهة المجالس، ص 256؛ دیوان خاقانی، ص 718؛ دیوان هلالی جغتایی، ص 214
●●


"چهار خطی"
https://telegram.me/Xatt4
امضاء: شاعر مورد نظر

رؤیای قشنگ تو، صدای گیتار
بر دفتر شعر، بوسۀ یک خودکار
دارد به تو عاشقانه می‌اندیشد
این قطرۀ ناچیز: رضا نیکوکار.

رضا نیکوکار


ای عشق! برای من تو یک قانونی
ترکم بکنی اگر، به من مدیونی
پس لطف کن و تا به ابد با من باش
مشتاق تو، امضاء: علی امرونی!

علی امرونی


بال و پر این پرنده را دام گرفت
از داد و هوار شهر، سرسام گرفت
در تیتر روزنامه‌ها بنویسید:
لیلای بنی تمیم، آرام گرفت!

لیلا بی تمیم


منابع:
پس دوست دارمت، ص 59؛ شعری با پیراهن چهارخانه، ص 60؛ گنجشک بدون آسمان می‌میرد، ص 40
●●


"چهار خطی"
https://telegram.me/Xatt4
آخرین شعلۀ شمع: رباعیات دَم مرگ

اینکه آدمی در حالت مرگ، بتواند به شعر بیندیشد و آن آخرین حسّ زندگی را به کلمات بسپرد و بمیرد، برای انسان امروز شاید چندان قابل درک نباشد. مخصوصاً در مورد کسانی که در معرض قتل و شهادت بوده‌اند، این امر قدری غریب‌تر می‌نماید. و غریب‌تر از آن اینکه کسانی هم باشند و آن شعرها را به خاطر بسپرند و روایت کنند. این وجه تراژیک زندگی، بسیار مورد توجه جُنگ‌پردازان و تذکره‌نویسان بوده و در شرح حال بعضی شاعران، حکایات جالبی از این نوع اشعار نقل شده که گاهی آمیخته با افسانه هم شده است. در شرح حال سعید سرمد کاشانی، شاعر مقتول به سال 1074 ق، آورده‌اند که هنگامی که او را می‌بردند تا به قتل برسانند، در راه چندین رباعی بر زبان آورد.
بیشترین قالبی که به مرگ‌سروده‌ها اختصاص دارد، قالب رباعی است و شاید در‌آن دقایقی که عوفی آن را «حالت بی حیلت» نامیده است، شعری جز رباعی بر زبان نتوان آورد که هم کوتاه باشد و هم مؤثر. جالب اینجاست که در شعر ژاپن نیز سنت گفتن مرگ‌سروده، سنتی دیرینه است. در هایکوهای ژاپنی، شبنم، افتادن برگ، باد زمستانی، نور ماه، آوای کوکو، فرو رفتن مرغ دریایی در آب، لاک پوک زنجره، آب شدن برف، سفر با زورق از جمله تصویرهای مرتبط با مرگ است. کوتاهی عمر شبنم و مرثیه‌سرایی فاخته، در رباعی فارسی هم از نمادها و نشانه‌های مرگ است.
دکتر شمیسا، 9 رباعی که آنها را مرگ‌شعر نامیده، در کتاب «سیر رباعی» نقل کرده است. در اینجا، چند رباعی دیگر را که در کتاب ایشان بدان اشاره نشده، می‌آوریم.


قال الشیخ الشهید سهروردی
فی وقت قتله:

در شیوۀ عشق، هرچه دعوی کردیم
از وجه کمال و روی معنی کردیم
وین نادره بین که عاقبت مجنون‌وار
سر در سر کار عشق لیلی کردیم.


لخواجه افضل‌الدین الکاشی
فی وقت وفاته:

دیدی که چه صابری به کار آوردیم
وز شاخ اُمید، گُل به بار آوردیم
المنة للّه که ز دریای فنا
کشتی به سلامت به کنار آوردیم.


خواجه عین القضات همدانی، هفتۀ قبل از قتل و سوختن خود، کاغذی سر به مُهر به یکی از مریدان داد که بعد از یک هفته این را بگشای. و وی بعد از قتل و سوختن او، چون کاغذ را بگشاد، این رباعی نوشته بود:

ما مرگ شهادت به دعا خواسته‌ایم
وآن را به سه چیز کمْ بها خواسته‌ایم
گر یار چنان کند که ما خواسته‌ایم
ما آتش و نفت و بوریا خواسته‌ایم.


نقل است که در وقت قتل عام نیشابور، یکی از مغولان یا تتار، دست شیخ (عطار نیشابوری) را گرفته، ایشان را به قتل می‌بُرد. شیخ از آن حال خوش‌وقت شده، سرّ توحید از محیط دلش به جوش آمده با وی گفت: به اینکه تاج نمدی بر سر نهی و تیغ هندی بر کمر بندی و از جانب ترکستان به مکر و دستان برآیی، پنداری که ترا نمی‌شناسیم؟ پس چون آن لشکری تیغ بر کشید و شیخ را بر سر قدم نشانید، شیخ در عین شهادت بدیهه فرمود:

دلدار به تیغ دست بُرد، ای دل هین
بر بند میان و بر سر پای نشین
وآن‌گه به زبان حال می‌گو که بنوش
جام از کف یار، شربت بازپسین.


(ولی دشت بیاضی) در وقت کشته شدن، این رباعی گفته، فی شهور سنۀ احدی و الف هجریة النبویة (1001 ق):

دل، تحفۀ جان، برای تیغ آورده
آزاده سری، سزای تیغ آورده
خلقی سر تحفه داشت، او نیز سری
برداشته و به پای تیغ آورده.


مولانا عرفی شیرازی چون از دکن به طرف لاهور شتافت و در آنجا عزّت بیش از وصف یافت، رحل اقامت انداخت. گویند در شهور سنۀ اثنی و الف هجریه (1002 ق) در ‌آن هند درگذشت و در مرض الموت، این دو رباعی بر زبانش جاری گشت:

ای مرگ! مرا ز یار شرمنده مکن
نومیدم از آن گوهر ارزنده مکن
یار آید و جان رَوَد، خدایا نفسی
مهلت ده و در قیامتم زنده مکن!
..
عرفی! دم نزع است و همان مستی تو
آیا به چه مایه بار بربستی تو
فرداست که دوست نقد فردوس به کف
جویای متاع است و تهی‌دستی تو!


(فیضی دکنی/ 1004 ق) این رباعی در مرض الموت گفته:

دیدی فلک زهره چه نیرنگی کرد؟
مرغ دلم از قفس شب‌آهنگی کرد
آن سینه که عالمی در او می‌گنجید
تا نیمْ نفس بر آورَم، تنگی کرد.



سید غلام مصطفی، «فارغ» تخلّص، در محاربه‌ای که با راجه ابهی سنگه جوده‌پوری روی داده بود، به درجۀ شهادت رسید. بعد از جنگ، اجساد همۀ شهدا را در میان یافتند، مگر جسد سید غلام مصطفی. این واقعه، هشتم ربیع الآخر سال هزار و صد و چهل و سیُّم (1143 ق) بود و سید پیش از شهادت، به چند روز، این رباعی گفته بود و مشهور شده:

در خلوت ما، ورای ما، یاری نیست
یعنی که به عرش و فرش، اغیاری نیست
ما چون جانیم: پاک ز آلایش مرگ
یعنی به جنازه و کفن، کاری نیست!


منابع:
سیر رباعی در شعر فارسی، ص 295 ـ 297؛ جُنگ مهدوی، ص 194، ص 432؛ عرفات العاشقین، ج 4، ص 2378، ص 2449؛ مکتب وقوع، ص 667 (به نقل از خلاصة الاشعار)؛ خلاصة الاشعار (بخش شیراز)، ص 108‌- 109؛ خلاصة الاشعار (خطی)، ص 229؛ عرفات العاشقین، ج 5، ص 3207؛ سفینۀ خوشگو، ص 525
●●


"چهار خطی"
https://telegram.me/Xatt4
در آیینه

دست تو دری گشود در آیینه
بر حیرت ما فزود در آیینه
رفتیم به دیدار خود، اما دیدیم
غیر از تو کسی نبود در آیینه.
..
تصویر مرا چو دید در آیینه
شب، خنجر کین کشید در آیینه
خون از در و دیوار تماشا جوشید
شد صورت من شهید در آیینه.
..
آن روز که شب خزید در آیینه
رؤیای مرا گزید در آیینه
خاموشی محض بود و تاریکی ژرف
گیسوی تو می‌وزید در آیینه.
..
من بودم و باغ رنگ در آیینه
صد منظره قشنگ در‌آیینه
ناگاه تماشای مرا بر هم زد
نفرین به حضور سنگ در آیینه.
..
بی هول و هراس و بیم در آیینه
بودیم هم از قدیم در آیینه
ما منظره‌های خفته بودیم، ای کاش
بیدار نمی‌شدیم در آیینه.
..
بی‌آنکه کند نگاه در آیینه
ناگاه گشود راه در آیینه
با موی رها، درنگ کوتاهی کرد
شب بود و عبور ماه در آیینه.

سید حسن حسینی
در گذشتۂ 1383 ش.


سید حسن حسینی، از چهره‌های شاخص شعر انقلاب در دهه شصت بود و به همراه قیصر امین‌پور،‌ در احیای قالب رباعی در آن دوران، نقش مهمی داشت. حسینی، علاوه بر اشراف بر شعر قدیم و جدید فارسی، به شعر قدیم و جدید عرب نیز احاطه‌ای مثال زدنی داشت. بیدل دهلوی، یکی از شاعران مورد علاقه او بود و کتاب «بیدل، سپهری و سبک هندی» او (تهران، 1367)، سعی در کشف رابطه‌ بین دلبستگی‌های ذهنی سهراب سپهری با جهان فکری و زبانی بیدل داشت. گزارش صوتی غزلیات بیدل هم از دیگر از کارهای منتشر شده اوست. شاید در همین حال و هوای بیدلی بود که در اوایل دهه هفتاد، رباعیات «در آیینه» را در ماهنامه کیان منتشر کرد. ردیف همه این رباعیات، «در آیینه» است و حس و حال و فضای مشابهی دارد و شاید بتوان آنها را ادای دینی تلقی کرد نسبت به بیدل دهلوی. دکتر شفیعی کدکنی، بیدل را شاعر آیینه‌ها نامیده است. این رباعیات، در کتاب «سفرنامه گردباد» تجدید چاپ شده‌اند.


منبع:
گوشه تماشا، ص 147 ـ 149؛ سفرنامه گردباد، ص 179 ـ 185
●●


"چهار خطی"
https://telegram.me/Xatt4
روزي كه نيامده‌ست...

رزق من اگر به‌دست آهوست به‌دشت
آيد بر من، مرا چرا بايد گشت؟
تا من باشم، غم دو روزه نخورم:
روزي كه نيامده‌ست و روزي كه گذشت.

نذري قمشه‌اي
درگذشتۀ 1055 ق.


شيخ شاه نظر متخلص به «نذري» به روايت نصرآبادي از مشايخ قمشه اصفهان بود. «توليت مزار شاه‌رضا واقع در محل مذكور با مشارٌ اليه بود. در بدايت حال، اسباب پدر را صرف نموده، به هند رفته. بعد از مراجعت به ”خوش نفس“ نام فاحشه عاشق شده، بعد از صرف اسباب، او را به عقد دايمي خود در آورده. در اواخر پريشان شده، از موقوفات امام‌زاده مداري مي‌كرد!». ظاهراً تخصص ايشان همانند بسياري از شعراء، «صرف اسباب» بوده!


رباعي شاه نظر، يادآور يك رباعي منسوب به خيام است و در واقع، وام‌دار آن است:

چون آب به‌جويبار و چون باد به‌دشت
روزي دگر از عمر من و تو بگذشت
هرگز غم دو روز نبايد خوردن:
روزي كه نيامده‌ست و روزي كه گذشت.

اين رباعي، جزو رباعيات اصيل خيام نيست و از عيب تكرار قافيه هم در امان نمانده است: بگذشت/ گذشت. با اين حال، از آنجا كه يار احمد رشيدي تبريزي آن را در اواسط قرن نهم در كتاب «طربخانه» خود ثبت كرده، از مواريث قرن هشتم و نهم محسوب مي‌شود و قطع به يقين، الگوي شاه نظر در سرايش رباعي بوده است.


منبع:
جُنگ رباعي، ص 820؛ تذكره نصرآبادي، ج 1، 392؛ طربخانه، ص 40
●●


"چهار خطی"
https://telegram.me/Xatt4
رباط دو در

در معماری قدیم، به کاروان‌سراهایی که در مسیر عبور کاروان‌ها ساخته می‌شدند، رباط می‌گفتند. نوعی مسافرخانه که اقامت‌گاه موقت کاروان‌ها بود. مسافران، شب را در آن بیتوته می‌کردند و اسب‌ها و شتران و قاطران‌شان هم تجدید قوا می‌کردند. در شعر فارسی، جهان را به رباطی کهنه تشبیه کرده‌اند که اقامت‌گاه موقت فرزندان آدم است و نباید در آن به چشم اقامت‌گاه دایم نگریست. ناصر خسرو در شعرش بارها از تمثیل رباط برای موقت بودن دنیا، استفاده کرده است. شاعران ما برای‌آنکه حس موقتی بودن دنیا را بیشتر ملموس کنند، از تعبیر «رباط دو در» برای توصیف وضعیت دنیا استفاده کرده‌اند.


در یکی از رباعیات منسوب به رودکی، دنیا به باغ بی ثمر و ریاض دو در تشبیه شده و در رباعیات منسوب به خیام نیز دنیا، «دیر دو در» نام گرفته است. هر دو این انتساب‌ها، در منابع متأخر آمده و به صحت آنها اطمینان کامل نمی‌توان داشت:

هان تشنه جگر مجوی زین باغ ثمر
بیدستانی است این ریاض به دو در
بیهوده ممان که باغبانت به قفاست
چون خاک نشسته گیر و چون باد گذر.

رودکی سمرقندی
..

چون حاصل آدمی در این دیر دو در
جز خون دل و دادن جان نیست دگر
خرّم دل‌آن کسی که نامد به وجود
آسوده کسی که خود نزاد از مادر.

خیام نیشابوری


تعبیر «رباط دو در» در اشعار دیگر شاعران هم هست:

نبشته جهان‌دار هوشنگ شاه
بسی پند نیکو در آن جایگاه
که گیتی سپنج است پُر درد و رنج
نباشد کسی شادمان در سپنج
رباطی است در وی گشاده دو در
بدو رفت باید پُر از خون جگر
چو زآن در در آیی، از این در دگر
در او آدمی چون یکی رهگذر.

فرامرزنامۂ بزرگ
..

جهان را چون رباطی با دو در دان
کز این در چون در آیی، بگذری زآن

عطار نیشابوری
..

درین رباط دو در، چون ضرورت است رحیل
رواق و طاق معیشت، چه سر بلند و چه پست!

حافظ شیرازی


منابع:
لغات‌نامه دهخدا، ج 8، ص 11883؛ عرفات العاشقین، ج 3، ص 1436؛ طربخانه (رباعیات خیام)، ص 28؛ فرامرزنامه بزرگ، ص 265؛ اسرارنامه، ص 191؛ دیوان حافظ، ج 1، ص 56
●●


"چهار خطی"
https://telegram.me/Xatt4
نشانی من

صحرای غمی، نشانی من این است
آشفته دمی، جوانی من این است
در چشم زمانه‌ام پریشانْ خوابی
افسانۂ زندگانی من این است!

گلشن کردستانی
درگذشتۂ 1371 ش.


منبع:
گوشۂ تماشا، ص 114
●●


"چهار خطی"
https://telegram.me/Xatt4
باد است جهان

چون آتش اگرچه از هوا بر گذریم
وز آب روان، اگرچه پاکیزه‌تریم
هم خاک شویم، از آنکه خاکی گهریم
باد است جهان، باده بده تا بخوریم!

ادیب صابر ترمذی
درگذشتۂ 542 ق.


لُبّ مطلب همه خوش‌باشان عالم در مصراع چهارم رباعی ادیب صابر بیان شده است: «باد است جهان، باده بده تا بخوریم». ادیب صابر از هم‌عصران خیام بوده و شاید او را در نیشابور ملاقات هم کرده باشد. وی در هرات به تحصیل دانش پرداخت و مشمول عنایت مجدالدین ابوالقاسم که رییس خراسان می‌نامیدندش، قرار گرفت و در مصاحبت او به نیشابور آمد و سی سال در خدمت او بود و به واسطه همین مجدالدین ابوالقاسم، به دربار سنجر سلجوقی راه یافت.
در رباعیات ادیب صابر، مضامین خیامانه به وفور یافت می‌شود و ما چند فقرۂ آن را برای نشان دادن رایج بودن این مضامین در ربع اول قرن ششم هجری نقل می‌کنیم. همه این رباعیات، چهار قافیه‌ای هستند و مؤید سبک رایج رباعی‌سرایی در آن دوران است. دیوان ادیب صابر، تا کنون چهار نوبت به چاپ رسیده و هنوز جای کار بهتری هست.

ساقی چو به من دهد می گلگون را
گلگون کنم از فروغ او جیحون را
چندان به جُرَع باده دهم هامون را
تا مست کنم زیرِ زمین، قارون را.
..
گیرم که ترا نعمت صد پرویز است
بر آخور تو، دویست چون شبدیز است
تیزی مکن، اَچه دولت تو تیز است
کین گردش روزگار، شورانگیز است.
..
چون نیست در این زمانه سودی ز خرد
جز بی‌خرد، از زمانه بَر می‌نخورد
ای دوست! بیار آنچه خرد را ببرد
باشد که زمانه سوی مه بِهْ نگرد!
..
پُر نور شود دیده چو در می نگرد
تا می نخوری، دل از طرب بر نخورد
گویی که: می از دل ببرد هوش و خرد
برخیز و بیار، چون نیابد چه بَرَد؟
..
با حادثۂ دهر، چه روباه و چه شیر
کس را چو بقا نیست، چه بزدل چه دلیر
امروز چو دی برفت و برنامد دیر
فردا که بیاید، برود همچو پَریر.
..
هرچند بود مردم دانا درویش
آخر بود از توانگر نادان بیش
آن را بشود جاه چو مالش شد پیش
وین شاد بود همیشه از دانش خویش.
..
آن به که شب و روز به می پیوندیم
بر گردش روزهای چون شب خندیم
تا چند دل اندر غم عالم بندیم؟
پیداست که ما ز اهل عالم چندیم!


منبع:
دیوان ادیب صابر ترمذی، تصحیح احمدرضا یلمه‌ها، 1385
●●


"چهار خطی"
https://telegram.me/Xatt4
باد سحر از میانه برخاست که من

واقعیت این است که بخشی از میراث شعر کهن فارسی، در حوزه تفننات و تفریحات سالم ادبی جای می‌گیرد. در محافل دوستانه و مراودات و مفاوضات شاعران با یکدیگر، طرح موضوع یا سرمشق برای نوشتن شعر به عنوان یک عمل آگاهانه، از دیرباز تا کنون، کاری رایج برای آمادگی ذهن و تسلط بر شیوه بیان و حتی سرگرمی بوده است. در این نوع مراودات، گاهی مصراعی یا موضوعی یا شعری از شاعران قدیم‌تر به اقتراح گذاشته می‌شد و شاعران حاضر، به آن اقتراح جواب می‌گفتند. گاهی نیز، شاعران دیگر هم وارد گود می‌شدند و به جریان آن پیشنهاد می‌پیوستند و حاصل ذوق‌شان را به مشارکت می‌گذاشتند. از دل این اقتراحات، به ندرت شعری بلند و ماندگار بیرون آمده است. اما این تفنن‌ها نیز برای مخاطبان شعر، جذابیت‌های خودش را داشته و دارد.
محمد بن بدر جاجرمی، در سال 741 ق مجموعه‌ای از اشعار شاعران قدیم و هم‌عصرش را در کتابی به نام «مونس الاحرار فی دقایق الاشعار» گرد آورد. این مجموعه، در سی باب تدوین شده و باب بیست و هشتم آن به رباعیات اختصاص دارد. عنوان فصل دهم این بخش، «در رباعیات تضمینات» است و رباعیات مندرج در آن، دقیقاً در همان تعریفی که ما گفتیم می‌گنجد. گروهی از رباعیات این فصل، به تضمین مصراع «باد سحر از میانه برخاست که من» اختصاص دارد. شش شاعر، این دعوت را اجابت کرده‌اند و رباعی گفته‌اند. خارج از این کتاب نیز، دو شاعر دیگر، به این اقتراح پاسخ داده‌اند. نخست، شش رباعی «مونس الاحرار» را می‌خوانیم و سپس، دو رباعی دیگر را.


لواحد من الشعراء
گل گفت: چمن چنین که ‌آراست که من؟
بلبل به کرشمه گفت: پیداست که من
سوسن هم از این نمط حدیثی می‌گفت
باد سحر از میانه برخاست که: من!

صاین‌الدین شیرازی
گل را دیدم، نشسته بر طرف چمن
پیراهن خود چاک زده تا دامن
می‌گفت که: پردۂ جمالم که درید؟
باد سحر از میانه برخاست که من!

جلال‌الدین عتیقی
سودا زده‌ای، ز بهر ارباب وطن
دیدم که همی‌گذشت بر طرف چمن
گفتم که: پیام من به جانان که بَرَد؟
باد سحر از میانه برخاست که من!

قطب‌الدین شیرازی
در صحن چمن، چو لاله بگشود دهن
می‌گفت به سوز دل، حدیثی به سمن
کین پرده ز روی گل که خواهد برداشت؟
باد سحر از میانه برخاست که من!

علی شمس کرجی
دی بهر تماشا چو شدم سوی چمن
پیراهن گُل دریده بُد تا دامن
گفتم: که درید قرطۂ شعر تو را؟
باد سحر از میانه برخاست که من!

لواحد من الشعراء
رفتم چو به سلطانیه، آن طُرفه چمن
دیدم سه هزار مُرده بی غسل و کفن
گفتم: که بکُشت این همه عثمانی را؟
باد سحر از میانه برخاست که من!


باد سحری، دوش من و یک دو سه تن
بودیم در آرزوی آن سرو چمن
گفتیم: که آرَد برِ ما خاک درش؟
باد سحر از میانه برخاست که من!

این یمین فریومدی
درگذشتۂ 769 ق.


شد فصل بهار و گشت سرسبز چمن
می‌رفت به باغ، سرو سیمین با من
گفتم: که کند نثار گل در پایش؟
باد سحر از میانه برخاست که من!

مخفی بدخشانی
درگذشتۂ 1381 ق.


از میان این هشت رباعی، فقط در رباعی اول مقداری خلاقیت و تازگی دیده می‌شود و حدس من این است که همین رباعی، مورد اقتراح قرار گرفته و دیگر رباعیات، از روی آن نوشته شده است. شاعر این رباعی، از ردیف، استفادۂ مناسبی کرده است و مابقی، به دلیل تنگ بودن عرصه سخن‌آوری، از خیر ردیف گذشته‌اند. این رباعی، در «روضة الناظر» عزیز کاشانی و «خلاصة الاشعار فی الرباعیات» مجدالدین تبریزی که هر دو در ربع اول قرن هشتم و پیش از «مونس الاحرار» گرد آمده‌اند، نیز نقل شده و نشانگر آن است که در دایرۂ انتخاب سه تن از ادبای سرشناس قرن هشتم جای گرفته است.
می‌توان حدس زد که رباعیات دوم تا پنجم، محصول یک دوران ادبی است؛ یعنی هر چهار شاعر با علم به کار همدیگر به سرودن رباعی پرداخته‌اند و احتمالاً سرمشق آنها، همان رباعی اول بوده است.
رباعی ششم که لاله‌های پرپر را به لشکر عثمانی تشبیه کرده، در حاشیه مونس الاحرار نقل شده و احتمالاً در سنوات بعد به ‌آن الحاق شده است. مؤلف تاریخ «عالم‌آرای عباسی» هم آن را در کتاب خود نقل کرده است.


منابع:
مونس الاحرار، ج 2، ص 1159؛ دیوان ابن یمین، ص 695؛ یاد یار مهربان، ص 762؛ روضة الناظر (خطی)، برگ 236؛ سفینۂ تبریز، ص 612؛ عالم آرای عباسی، ج 1، ص 68
●●


"چهار خطی"
https://telegram.me/Xatt4
"چهار خطی"
https://telegram.me/Xatt4
اندوه تو بُردن، آرزو می‌کندم
جان با تو سپُردن، آرزو می‌کندم
مُردم ز حیات بی تو مگذار دگر
در پای تو مُردن، آرزو می‌کندم.

جلال‌الدین عتیقی تبریزی
زنده در 743 ق.


منبع:
دیوان عتیقی، ص 774
●●


"چهار خطی"
https://telegram.me/Xatt4