چهار خطی
4.86K subscribers
392 photos
10 videos
115 files
1.41K links
رباعی فارسی، به روایت: سید علی میرافضلی

(این صفحه روز پنج‌شنبه نوزدهم آذر هزار و سیصد و نود و چهار شمسی راه‌اندازی شده است.)
Download Telegram
به مويي بند است

مستي، به شكستن سبويي بند است
هستي، به دريدن گلويي بند است
گيسو مفشان، توبه ما را مشكن
چون توبه عاشقان به مويي بند است.

سعيد بيابانكي


بيابانكي مانند اسلاف اصفهاني خود، شاعري مضمون‌پرداز و نكته سنج است و اين رباعي او، بر مبناي اصطلاح كنايي «به مويي بند بودن» و ايهام تناسب آن با «گيسو»‌شكل گرفته است. اگر بخواهيم در معماري اين رباعي دقيق‌تر شويم، بايد بگوييم در كنار قوت‌هاي رباعي، چند ايراد هم مي‌شود بر ساختار آن گرفت. انتخاب رديف «بند است»، جزو نقاط قوت رباعي است. بيت نخست رباعي، بسيار دقيق و حساب‌شده سامان گرفته است. قرينه سازي «مستي» و «هستي» در مصراع اول و دوم، با ايجاد موسيقي دروني، تمهيد موفقي براي بيت دوم محسوب مي‌شود و آن را تا حد يك رباعي خوب كلاسيك بالا بُرده است. قافيه مصراع چهارم بسيار هوشمندانه انتخاب شده و ربطي كه بين كلمات اصلي شعر برقرار شده،
اما بيت دوم رباعي، دو ايراد اساسي دارد. «چون» در مصراع چهارم، از قوت اثرگذاري رباعي كاسته و مشخص است كه فقط براي پُر كردن آن هجاي اول مصراع، احضار شده و عملاً هيچ كاري آنجا ندارد؛ جز ايجاد ناهمگوني در زبان رباعي و انقطاع در ضرب‌آهنگ دروني شعر. بدون «چون» اين مصراع نه فقط كامل است، كه قدرت القايي بيشتري هم دارد. عبارت «توبه ما را مشكن» نيز در مصراع سوم زائد است و با رو كردن دست شاعر براي مخاطب، تأثير مصراع چهارم را از بين بُرده است. در واقع اگر شاعر ساماندهي بيت دوم را به شكل زير انجام مي‌داد، ما با يك رباعي كلاسيك كامل روبه‌رو بوديم:

{............................} گيسو مفشان
{......} عاشقان به مويي بند است.

جاي «گيسو مفشان» نه در آغاز مصراع، بلكه در پايان آن است و قبل از عاشقان، جا فقط براي يك كلمه وجود دارد نه دو كلمه. شايد سعيد بيابانكي با دلايل من موافق نباشد و بگويد من دنبال گفتن يك رباعي كلاسيك نبوده‌ام. در آن صورت، بايد فكري براي بيت اول بكند كه فرمي كاملاً كلاسيك دارد.


منبع:
وبلاگ سنگچين، 23 خرداد 92
●●


"چهار خطی"
https://telegram.me/Xatt4
Forwarded from کانال انتشارات اقلیما
عمری که از او دَمی جهانی اَرزد


از عمر گذشته، عبرتی بیش نماند
وز مانده نیز حیرتی بیش نماند
عمری که از او دَمی به جان می‌ارزید
چون باد گذشت و، حسرتی بیش نماند.

عطار نیشابوری
مقتول در 627 ق.


از دست بشُد دلی که جانی ارزید
وز تن، گهری بشد که کانی ارزید
افسوس که در کار جهان ضایع شد
عمری که از آن دَمی جهانی ارزید.

کمال اسماعیل اصفهانی
مقتول در 635 ق.


ماهی امید عمرم، از شَست برفت
بی فایده عمرم چو شبِ مست برفت
عمری که از او دَمی جهانی ارزد
افسوس که رایگانم از دست برفت!

سعدی
درگذشتۀ 691 ق.


عمری که از او دَمی جهانی ارزد
در صحبت خلق، رایگانی بگذشت.

همام تبریزی
درگذشتۀ 714 ق.


روزم، به غم جهان فرسوده گذشت
شب، در هوس بوده و نابوده گذشت
عمری که از او دَمی جهانی ارزد
القصّه، به فکرهای بیهوده گذشت.

نورالدین جامی

درگذشتۀ 898 ق.


بیت همام تبریزی در بخش مفردات دیوان او آمده و در اصل، رباعی کاملی نیست.


منابع:
مختارنامه، ص 191؛ دیوان کمال اسماعیل اصفهانی، ص 969؛ کلیات سعدی، ص 842؛ دیوان همام تبریزی، ص 198؛ دیوان جامی، ج 1، ص 852
●●


"چهار خطی"
https://telegram.me/Xatt4
آنجا که تویی


گُل نیست چنین سرکش و رعنا که تویی
مَه نیست بدین‌گونه فریبا که تویی

غم بر سرِ غم ریخته، آنجا که منم
دل بر سر دل ریخته، آنجا که تویی!

رهی معیّری
درگذشتۀ 1347 ش.


منبع:
سایه عمر، ص 220
●●


"چهار خطی"
https://telegram.me/Xatt4
دنبالۀ دُم دُم در رباعی امروز


دی باد صبا به نامیه گفت که: قُم
کآمد به حَمَل، موکب شاهِ انجُم
زد رعدِ دُهُلْ زن، دُهُلِ و رویینْ خُم:
دُم دُم دُم دُم دُم دُم دُم دُم دُم دُم!

لطف الله نیشابوری
درگذشتۀ ۸۱۲ ق.
‏●

پیش از این گفتیم که لطف الله نیشابوری، توجه‌ای ویژه به فرم در رباعی داشته و ساختار آوایی کلمات را خوب می‌شناخته است. در رباعی بالا، شاعر با تکرار «دُم دُم» در مصراع آخر، صدای دهل را عینی کرده است. به غیر از مولانا که در غزلیاتش این شگردها را با قدرت به کار بُرده و حسّ و حال موسیقایی مجالس سماع را با کلمات به تصویر در آورده است، در رباعی شاعری را نمی‌شناسیم که پیش و بیش از لطف الله نیشابوری، از این ظرفیت به خوبی بهره بُرده باشد. در شعر امروز، به واسطۀ آشنایی با نظریات ادبی جدید، دانش و حساسیت شاعران نسبت به امکانات زبان افزایش یافت و این امکان، از شعر مدرن و پُست مدرن به قالب‌های سنّتی مثل غزل و رباعی هم راه پیدا کرد. در رباعیات زیر، تکرار کلمات، در پیِ عینی کردن معنا و ایجاد تناظر میان دال و مدلول است. اما به تدریج، با برملا شدن این فرمول، از بار خلاقیت آن کاسته شد و در اغلب موارد، شاعران صرفاً دنبال استخدام این امکان افتادند و به ضرورت وجودیِ آن فکر نکردند. بر این روال و با این فرمول، از این به بعد، هر شاعر رباعی‌گویی قادر است با ده بار تکرار کلمات یک‌هجایی از قبیل «کو»، «گم»، «تو»، یا پنج بار تکرار کلمات دوهجایی مثل «دریا»، «باران»، «وقتی»، «درها»، مصراعی مدرن بسازد و زیر سقف آن، ادعای خلاقیت کند.

باران باران دوباره باران باران
باران باران ستاره‌باران باران
ای کاش تمام شعرها، حرف تو بود:
باران باران بهار باران باران

قیصر امین پور
درگذشتۀ ۱۳۸۶ ش.
‏●

ساکت، سنگین، گرفته، غمگین، تنها
پایین ـ بالا، دوباره پایین – بالا
گاهی احساس می‌کنم هم‌زادیم:
دریا دریا دریا دریا دریا...

مصطفا حسن زاده
‏●

تنها به تو فکر می‌کنم، زیرا تو
تنها به تو فکر می‌کنم، اما تو
تو تو تو تو تو تو تو تو تو تو
تنها به تو فکر می‌کنم، تنها تو!
‏..
باد آمد و رخنه کرد در باورها
پاییز وزید در رگ دفترها
بر روی ترانه‌های من بسته شدند
درها درها درها درها درها
‏..
راهم راهم راهم راهم راهم
گم گم گم گم گم گم گم در راهم
من آبروی رباعی‌ات را بُردم
خیام! من از تو معذرت می‌خواهم!
‏..
مرگ آمده این همیشه هرجایی
چادر زده در سکوت و بی رؤیایی
عینک، سمعک، دو بسته قرص کوچک
تنهایی تنهایی تنهایی تنهایی
‏..
بر نیمکت شکسته‌ای در باران
در دست تو چتر بسته‌ای در باران
باران باران باران باران باران
تنها تنها نشسته‌ای در باران.
‏..
از گردنه‌های شعر بالا رفتم
بالا بالا بالا بالا رفتم
یک بچه غزل به تور من خورد فقط
ناچار به صید قزل آلا رفتم.
‏..
آن روز حسین یک‌صدا زینب بود
آیینۀ غیرت خدا، زینب بود
زینب زینب زینب زینب زینب
آن روز تمام کربلا زینب بود.
‏..
یادت ‌آمد خون خدا را من و تو
یادت آمد که کربلا را من و تو
یادت یادت یادت یادت آمد؟
یادت آمد که خیمه‌ها را من و تو.
‏..
وقتی که تن حسین را بر نیزه
شمشیر، تبر، تیر، کمان، سرنیزه
وقتی وقتی وقتی وقتی وقتی
وقتی که سر حسین را بر نیزه...
‏..
آرام و قرار و تکیه‌گاهش زینب
روحش، قلبش، پشت و پناهش زینب
زینب زینب زینب زینب زینب
زینب، همۀ سمت نگاهش، زینب!

جلیل صفربیگی
‏●

کم بود مسافت دلش تا دریا
آگاه نبود از دلش اما دریا
عمری در تُنگ، بی‌صدا داد کشید:
دریا دریا دریا دریا دریا!

احمدرضا قدیریان
‏●

تن‌ها تن‌ها تن‌ها تن‌ها تن‌ها
تن‌ها تن‌ها تن‌ها تن‌ها تن‌ها
هستند کنارمان و هستیم چقدر
تنها تنها تنها تنها تنها!

سید مجید حسینی
‏●

منابع:
دیوان لطف‌الله نیشابوری (چاپ عکسی)، ۶۸۴؛ دستور زبان عشق، ۸۹؛ در آستانۀ تازه شدن، ۴۹؛ نت‌های تنهایی، ۲۹؛ هشت چارانه، ۳۵، ۷۳؛ الیمایس، ۱۸، ۱۱۷، ۱۲۶، ۱۴۰، ۱۴۸، ۱۵۵؛ فصل اطلسی‌ها، ۷۶؛ عشق گناهی زیباست، ۵۵
‏●●


"چهار خطی"
https://telegram.me/Xatt4
دل، سیر نگرددت ز بیدادگری
چشم، آب نگیردت چو در من نگری
وین طُرفه که دوست‌تر ز جانت دارم
با آنکه ز صد هزار دشمن بتری!

اشرفی سمرقندی
درگذشتۀ 595 ق.


آب گرفتنِ چشم. این کنایه در فرهنگ‌ها نیامده و محتمل دو معناست: شرمگین شدن، اندوهگین شدن. اول: در چشم من که نگاه می‌کنی، اثری از شرم و حیا در چشم‌های تو نیست. دوم: با همۀ بیدادگری‌هایت، دلت نرم نشده و مرا که می‌بینی، اندکی اندوه در نگاهت پیدا نیست.


منبع:
جُنگ رباعی، ص 323
●●


"چهار خطی"
https://telegram.me/Xatt4
قطره زدن

بعضی اصطلاحات هستند که در دوره‌ای خاص رایج می‌شوند و بعد از آن، به تاریخ لغات می‌پیوندند و حضور و سرزندگی‌شان را در زبان جاری از دست می‌دهند. این اصطلاحات مُرده، گاهی به دلیل شباهت‌های لفظی با اصطلاحات زنده، در ذهن مخاطبین امروزی آشنا جلوه می‌کنند و باعث کج‌فهمی می‌شود. «قطره زدن» از این دست اصطلاحات است که در سدۀ دهم، از فرهنگ لغات شاطران و لشگریان، وارد شعر فارسی شد و بعد از یکی دو قرن، از رونق افتاد. این اصطلاح، به معنی تند و تیز راه رفتن و پویۀ شتابناک است. شاطران، گروهی از سپاهیان چالاک بودند که پیاده جلوی سپاه حرکت می‌کردند و سرعت و تیزروی از ویژگی‌های بارز آنها بود. «قطره‌زنان» در رباعی فکری مشهدی و بیدل دهلوی، ایهامی به اشک ریختن هم دارد و از هر دو ظرفیت معنایی این اصطلاح استفاده شده است.

شاطر بچه‌ای به چابکی رشک قمر
دی قطره‌زنان به سوی من کرد گذر
نازکْ تنِ نازپرورش، غرق عرق
چون رشتۀ سیمِ خام در لؤلؤی تر.
..
شاطر بچه‌ای که نکته بر باد گرفت
صد ملک دل، از حُسن خداداد گرفت
بالا دَوی از دودِ دل من آموخت
وز چشم ترم، قطره زدن یاد گرفت.

لسانی شیرازی


شوخی که به دیده بود دایم جایش
رفت از نظرم سروِ قد رعنایش
گشت از پیِ او قطره‌زنان مردم چشم
چندان که ز اشک آبله‌ها شد پایش!

فکری مشهدی
درگذشتۀ 973 ق.


چون طالب یار، قطره می‌باید زد
در لیل و نهار، قطره می‌باید زد
بهر اخذِ هزار دینار از تو
میرا! دو هزار قطره می‌باید زد

طرزی افشار
نیمۀ دوم سدۀ یازدهم ق.


اشکم به نظر، قطره‌زنان می‌رقصد
آهم به جگر، بال‌فشان می‌رقصد
تا یاد تو می‌کنم، دلم می‌بالد
تا نام تو می‌برم، زبان می‌رقصد

بیدل دهلوی
درگذشتۀ 1133 ق.


منابع:
بهار عجم، ج 2، ص 1623؛ لغت‌نامۀ دهخدا، ج 9، ص 14012؛ شهرآشوب در شعر فارسی، ص 153، 154؛ رباعیات فکری مشهدی، ص 77؛ دیوان طرزی افشار، ص 211؛ مرقّع صد رنگ، ص 50
●●


"چهار خطی"
https://telegram.me/Xatt4
شادی کودکانه

مثل خودِ این ترانه، در دسترسی
بی خواهش و بی بهانه، در دسترسی
عمری در جستجو نمی‌دانستم
چون شادیِ کودکانه، در دسترسی.
..
بر صبح دمیده می‌زند گیسویت
راهِ دل و دیده می‌زند گیسویت
دامن ندهد به دستِ توصیفِ غزل
پهلو به قصیده می‌زند گیسویت.

فرشاد منصوریان


در اوایل دهۀ شصت، روح تازه‌ای در قالب رباعی دمیده شد و به همت مرحوم سید حسن حسینی و قیصر امین پور و آقایان محمدرضا سهرابی نژاد و وحید امیری، جوانان زیادی در گوشه گوشۀ ایران با این جریان هم‌صدا شدند و موج اول رباعی، شکل گرفت. فرشاد منصوریان که اکنون در مرز پنجاه سالگی ایستاده، از جوانانی بود که با رباعیاتش به شعر دهۀ شصت معرفی شد و بخشی از رباعیاتش، به گزیده‌های‌ آن دوره راه یافت. منصوریان، به تدریج از آن فضا فاصله گرفت و در چاپ و نشر شعرهایش نیز اهتمامی به خرج نداد. این دو رباعی، محصول سال‌های اخیر است.
●●


"چهار خطی"
https://telegram.me/Xatt4
ما و دلکی...

دشت از مجنون، که لاله می‌روید از او
ابر از دهقان، که ژاله می‌روید از او
طوبیٰ و بهشت و جویِ شیر، از زاهد
ما و دلکی که ناله می‌روید از او.

افضل‌الدین ترکۀ اصفهانی
درگذشتۀ 991 ق.


توضیح اینکه چطور می‌شود یک شعر، خودش را از سطح زمانه بالا می‌کشد و در میان اشعار یک دوران، برجستگی پیدا می‌کند، به هیچ وجه راحت نیست و گاه آن ظرایفی که موجب متفاوت شدن شعری می‌شود، به توضیح در نمی‌آید. در مورد رباعی بالا هم این سخن، مصداق دارد. تنها توضیحی که برای ویژه بودنِ این رباعی به ذهن من می‌رسد، وجود تعادل و توازن در اجزای تشکیل دهنده آن است. رباعی، ردیف و قافیه مناسبی دارد که خوشایند ذهن مخاطب است. اما این به تنهایی کافی نیست. زیرا چنان‌که خواهیم دید، حد اقل سه تن از شاعران هم‌عصر خواجه افضل، به این ردیف و قافیه رباعی گفته‌اند. معماری دقیق کلمات، یکی دیگر از عوامل برتری این رباعی است. هیچ کلمۀ زائدی در این رباعی به چشم نمی‌خورَد و حتی حروف ربط و اضافه هم سربار شعر نشده‌اند. بار اصلی رباعی، بر دوش مصراع چهارم است، اما سه مصراع دیگر نیز هر کدام در جای خود نشسته‌اند و مخاطب را به سمت مصراع نهایی هدایت می‌کنند. تمایز مصراع چهارم، در غنای عاطفی آن است و کلمه «دلک» به جای دل، صمیمیت عجیبی را در فضای رباعی جاری کرده است. دلک و ناله، با آن موسیقی دلنوازشان، کلمات کلیدی این مصراع هستند و سرمایۀ شاعر شده‌اند، در برابر همۀ دارایی‌های این جهانی و آن جهانیِ مردم زمانه. در اینجا، ما با رباعیی مواجهیم که موسیقی و مهندسی کلام و صمیمیت زبان در آن، در ساختاری یکپارچه و کامل، به توازن رسیده است.


افضل‌الدین محمد ترکه، از خاندان معروف ترکۀ اصفهان است که اغلب در ردیف دانشمندان و صاحب‌منصبان بودند و خود او نیز علاوه بر فضل و دانش، در زمان شاه طهماسب و شاه محمد صفوی به کار قضا و تولیت موقوفات و تدریس اشتغال داشت. از وی چند رباعی جانانه‌ به یادگار مانده است. این رباعی او، به ابوسعید ابوالخیر و بابا افضل کاشانی هم منسوب است. اما هر دو این انتساب‌ها، مربوط به قرن‌ها بعد از حیات این دو عارف حکیم است. سه منبع معتبر دورۀ صفوی، یعنی هفت اقلیم، خلاصة الاشعار و عرفات العاشقین، این رباعی را به اسم افضل‌الدین ترکه نقل کرده‌اند. فرم و زبان این رباعی را نیز ما نمی‌توانیم در بافت ادبی قرن پنجم، دوران ابوسعید، متصوّر شویم. انتساب رباعی به بابا افضل، ناشی از هم‌نامی این حکیم با افضل‌الدین ترکه است و معمولاً در رباعیات سرگردان، دسترنج شاعران گمنام به افراد معروف می‌رسد. اینکه حداقل سه شاعر دیگر دورۀ صفوی، در این وزن و قافیه رباعی گفته‌اند، خودش قرینه‌ای است بر اینکه رباعی مذکور، در همان فضای ادبی شکل گرفته است.

رویت که ز باده لاله می‌روید از او
از تاب شراب، ژاله می‌روید از او
دستی که پیاله‌ای ز دست تو گرفت
گر خاک شود، پیاله می‌روید از او.

سلطان حسن میرزا
966 ـ 985 ق.
▪️
دارم چشمی که ژاله می‌روید از او
دارم جانی که نله می‌روید از او
این شوره زمین که نام او دل کردند
اندوه هزار ساله می‌روید از او.

مقصود خُرده کاشانی
مقتول در 987 ق.
▪️
دور از رویی که لاله می‌روید از او
دارم چشمی که ژاله می‌روید از او
گیرم که ز گریه چشم خود پاک کنم
با دل چه کنم که ناله می‌روید از او؟

جعفر قزوینی
درگذشتۀ 1021 ق.


سلطان حسن میرزا، فرزند سلطان محمد صفوی است و رباعیی که صاحب عالم آرا و تقی کاشانی به اسم او نقل کرده‌اند، در عرفات العاشقین به اسم سلطان حسین میرزا بایقراست و در ریاض الشعراء به نام شیخ بهایی. تقی کاشانی ذیل شرح حال سلطان حسن میرزا گوید: «در زمان حیات، آن شاهزاده این رباعی گفته و قاسم بیگ حالتی {از شعرای عصر صفویه} به واسطۀ محبتی که به آن شاهزاده داشت، در دیوان خود نوشته!».


منابع:
هفت اقلیم، ج 2، ص 955؛ خلاصة الاشعار، بخش اصفهان، ص 223؛ عرفات العاشقین، ج 1، ص 639؛ سخنان منظوم ابوسعید ابوالخیر، ص 84؛ رباعیات بابا افضل، ص 161؛ عالم آرای عباسی، ج 1، ص 126؛ خلاصة الاشعار (خطی)، برگ 509؛ خلاصة الاشعار، بخش کاشان، ص 496؛ کاروان هند، ج 1، ص 296؛ عرفات العاشقین، ج 2، ص 1167؛ ریاض الشعراء، ج 1، ص 394
●●


"چهار خطی"
https://telegram.me/Xatt4
دنبال نخود سیاه...

از پیش خودت به چاه ما را نفرست
با این سر بی کلاه، ما را نفرست
لطفی کن و زود کار را یکسره کن
دنبال نخود سیاه ما را نفرست!

جلیل صفربیگی


با طعنه، پی گناه نفرست مرا
با پای خودم به چاه نفرست مرا
تکلیف دل مرا مشخّص بکن و
دنبال نخود سیاه نفرست مرا.

علی امرونی


دنبال نخود سیاه فرستادن. کسی را به بهانه‌ای فریفتن و از مجلس دور کردن. دک کردن فرد مزاحم. این اصطلاح کنایی، محصول دوران معاصر است و از زبان مردم کوچه و بازار، به آثار نویسندگانی همچون جمال‌زاده، هدایت، علوی و میرصادقی راه یافته است.


منابع:
هیچ، ص 1، شعری با پیراهن چهارخانه، ص 49؛ فرهنگ فارسی عامیانه، ج 2، ص 1404؛ فرهنگ کنایات سخن، ج 2، ص 1590
●●


"چهار خطی"
https://telegram.me/Xatt4
خانۀ دوست کجاست؟

وام‌گیری از شعرهای معروف در رباعی امروز، موضوع این یادداشت است. در نقد قدیم، این صنعت ادبی با عناوینی همچون تضمین و تلمیح و اقتباس توضیح داده می‌شد و در نظریات نوین ادبی، کار رسیدگی به ارجاعات یک متن، بر دوش اصطلاح «بینامتنیت» گذاشته شده است. بینامتنیت، البته منحصر به این شگردهای آشکار وام‌گیری نیست و به بررسی انواع مناسبات پیدا و پنهان یک متن با متون دیگر می‌پردازد و نحوۀ تعامل متن را با نشانه‌ها و صداهای متنوعی که در آن جریان دارد، برملا می‌کند.
در شعر امروز، شعرهای نیما یوشیج، اخوان ثالث، احمد شاملو، سهراب سپهری و فروغ فرخزاد، به میراث ادبی نسل امروز و حافظۀ شعری آنها بدل شده است. ارجاع و اشاره به شعرهایی همچون «خانه‌ام ابری است»، «آی آدم‌ها»، «هوا بس ناجوانمردانه سرد است»، «خانۀ دوست کجاست»، «آب را گل نکنیم»، «دشنه در دیس» و امثال آن در رباعی امروز، می‌تواند به توسّع و تقویت جوانب معنایی این رباعیات بینجامد و امکان مکالمۀ این شعرها را با میراث ادبی معاصر فراهم آورَد. به این فهرست، می‌شود اسم داستان‌ها و فیلم‌های سینمایی را نیز افزود، از قبیل: «بوف کور»، «سنگ صبور» و «داش آکل»؛ و شخصیت‌های کتاب‌های درسی مثل دارا و سارا و چوپان دروغگو و کارتون‌های تلویزیونی مثل تام و جری و پینوکیو، یا آهنگ‌های معروف مثل «الهه ناز» و «دریاچه قو». اینکه رباعی‌سرایان روزگار ما چه قدر توانسته‌اند از این ظرفیت استفاده کنند و اجرای موفقی از آن ارائه دهند، موضوع دیگری است. به جهت محدودیت مجال این یادداشت، ما فقط رباعیاتی را که در آنها اشارتی به شعرهای سهراب سپهری هست، می‌آوریم. شعرهای سپهری، به دلیل درون‌مایۀ عرفانی، و زبان روان و مثل‌واره‌شان، مورد توجه عامه مخاطبان شعر در دو سه دهۀ اخیر بوده است.

آشفته سریم، شانۀ دوست کجاست
دیوان پُر از ترانۀ دوست کجاست؟
ای کاش که شاعری در این شهر غریب
می‌گفت به ما که خانۀ دوست کجاست؟

سعید بیابانکی


عشقی‌که مدام صحبت از اوست، کجاست؟
چندی است دلم پُراز هیاهوست. کجاست؟
سرگردانی، بلای جانم شده است
سهراب! بگو که خانۀ دوست کجاست؟

حجت یحیوی


آن خانه که خیس عطر شب‌بوست، کجاست؟
آن خانه در این‌سوست، در آن‌سوست؟ کجاست؟
در پیچ و خَم باد، نشانی گم شد
سهراب کجاست؟ خانۀ دوست کجاست؟

ایرج زبردست


شوریده‌دلی که پاک و نیکوست، کجاست؟
خیام بزرگ! آنکه یک‌روست، کجاست؟
نیمای شگفت! خانۀ دل ابری است
سهرابِ عزیز! خانۀ دوست کجاست؟

جمیله موسوی


من گم شده‌ام، کلید این خواب کجاست؟
آن کوچه که بود بی تو مهتاب... کجاست؟
باید بروم، کسی مرا می‌خوانَد
دیرم شده، کفش‌های سهراب کجاست؟

جلیل صفربیگی


فهمیدن عشق را چه مشکل کردند
ما را ز درون خویش غافل کردند
انگار کسی به فکر ماهی‌ها نیست
سهراب بیا که آب را گل کردند!

سعید بیابانکی


ما را ز دل خویش چه غافل کردند
فهمیدن عشق را چه مشکل کردند
انگار کسی به فکر ماهی‌ها نیست
سهراب بیا که آب را گل کردند!

علی مظفر


ما را ز طلوع صبح غافل کردند
شب را نفس گرم محافل کردند
درویش، به نان فروخت ایمانش را
سهراب کجاست؟ آب را گل کردند.

ایرج زبردست


با منتقدان بگو که دل دل نکنند
دستان رباعی مرا ول نکنند
من شاعری از دهکدۀ پایینم
سهراب! بگو که آب را گل نکنند!

علی امرونی


این عصر، برای عشق دلواپس نیست
جنگ‌است همیشه، حرف آتش‌بس نیست
هم فکر شکستنِ قفس‌ها، رؤیاست
هم در قفس هیچ‌ کسی کرکس نیست.

حسین گلچین


یک‌رنگ نباش، رنگ‌ها می‌شنوند
آیینه نشو که سنگ‌ها می‌شنوند
ای ماه! اگر سراغ من می‌آیی
آهسته بیا، پلنگ‌ها می‌شنوند.

احمدرضا قدیریان


یک عالمه عشق، سهم امسال من ست
باران بهار هم به دنبال من است
با ثروت خویش بی‌نیازم همچون
سهراب، که گفت: آسمان مال من است.

عارفه دهقانی


منابع:
گوشۀ تماشا، ص 188؛ یک پیراهن جلوتر از پاییز، ص 59؛ دفی از پوست ابلیس، ص 29، 30؛ هیچ، ص 30؛ در آستانۀ تازه شدن، ص 90؛ شعری با پیراهن چهارخانه، ص 53؛ دام بادام، ص 91؛ فصل اطلسی‌ها، ص 44؛ آخر شخص مفرد، ص 23
●●


"چهار خطی"
https://telegram.me/Xatt4
امروز...

امروز، ميي در كف و ياري در پيش
دستي بزن، از حديث فردا منديش
وآن روز كه چشم بركُني، اي درويش
در رحمت او نگر، نه در كردۀ خويش.

اثيرالدين اخسيكتي
درگذشتۀ 609 ق.


اخسيكت، در قرن ششم هجري، يكي از شهرهاي آباد ماوراء النهر در منطقۀ فرغانه، در شمال رود سيحون بوده است و اثير، نامدارترين شاعر اين منطقه است. وي با خاقاني شرواني و مجير بيلقاني هم‌عصر بود و در عرصۀ شاعري با يكديگر رقابت داشتند و حكايت‌هاي جالبي از رقابت اينان نقل شده است. از اثير حدود 660 رباعي بجاي مانده كه اغلب، آثاري لطيف و درخور توجه است.


منبع:
جُنگ رباعي، ص 262
●●


"چهار خطی"
https://telegram.me/Xatt4
چندان که خدا غنی است...

عمری است که تیر فقر را آماجم
بر تارک افلاس و فلاکت، تاجم
یک شمّه ز حال خویش ظاهر سازم:
چندان‌که خدا غنی است، من محتاجم!

باقی کرمانی (سخی)
زنده در 1001 ق.


رباعی بالا، در متون متأخر به اسم ابوسعید ابوالخیر عارف سرشناس آمده است و فقری که در این رباعی از آن سخن می‌رود، بی‌پولی و افلاس است و با فقری که عرفا از آن دَم می‌زنند، تفاوت‌های اساسی دارد. همین نکته کافی است که در صحت انتساب این رباعی به ابوسعید، تردید کنیم. در کنار آن، گواهی تقی اوحدی بلیانی، تذکره‌نویس معروف سدۀ یازدهم را نیز داریم که در سال 1001 ق با شاعر کرمانی در اصفهان ملاقات کرده و این رباعی را از زبان خود او شنیده است: «مولانا باقی کرمانی، مرد رند لوند خوش‌طبیعت گرم نامرادی بود. همیشه در خدمت یاران قیام می‌نمود. طبیعت عالی داشت، اما قدرت فکرش چندانی نبود و مشق سخن کمتر کرده، گاهی اشعار بلند و بی‌اختیار از وی سر می‌زد. او را در هزار و یک در صفاهان به صحبت رسیدم. این رباعی گفته بود. من نیز جوابِ رباعی گفتم. هر دو ثبت شد... جواب:

با آنکه به کسب معرفت محتاجم
بر مسند عرش دل بود معراجم
مستجمع جبر و اختیارم، یعنی:
با غایتِ احتیاج، لایحتاجم».

دیگر تذکره‌نویسان ان دوره نیز رباعی را به اسم باقی کرمانی (متخلّص به سخی) آورده‌اند، از جمله نصرآبادی. و این تردیدی باقی نمی‌گذارد که انتساب رباعی به ابوسعید، کاملاً بی‌راهه و خطاست. رباعی به شیخ بهایی هم منسوب شده که این انتساب هم از جانب منابع معتبر حمایت نمی‌شود.


رباعی باقی کرمانی، با آنکه رباعی چندان شاخصی نیست، اما در مصراع چهارمش، ظرافتی طنزگونه دارد که آن را از رباعیات معمولی، جدا می‌کند. تقی‌الدین اوحدی که از سخن‌شناسان معروف قرن یازدهم است و تذکرۀ عرفات العاشقین او، یکی از منابع معتبر شعر این دوران به شمار می‌رود، باقی کرمانی را شاعری معمولی و فاقد مطالعه معرفی کرده که شعرش، متکی به ذوق شاعری بوده و همین قریحه، گاهی آفرینندۀ شعرهای نسبتاً خوب شده است. این توصیف، در حقّ بسیاری از شاعران آن دوران، صدق می‌کند. جالب اینجاست که تقی اوحدی اوحدی با همۀ احاطه‌اش به شعر فارسی، به دلیل نداشتن ذوق شاعرانه، شعرش جلایی ندارد و رباعی او را با رباعی شاعری عامی مثل باقی کرمانی که مقایسه می‌کنیم، متوجه ساختگی بودن آن می‌شویم.


منابع:
سخنان منظوم ابوسعید ابوالخیر، ص 59؛ عرفات العاشقین، ج 2، ص 792؛ تذکرۀ نصرآبادی، ج 1، ص 351؛ دیوان شیخ بهایی، ص 87
●●


"چهار خطی"
https://telegram.me/Xatt4
رباعی مُمتَنعُ الجواب!

بندرابن داس، معروف به خوشگو (درگذشتۀ 1170 ق)، صاحب تذکرۀ موسوم به سفینۀ خوشگو، از دوستداران و یاران بیدل دهلوی بود. در شرح حال بیدل، حکایتی در مورد رباعی ممتنع الجواب رودکی (درگذشتۀ 329 ق؟) می‌آورد که خواندنی است:
«[بیدل] رباعیی گفته در جواب رباعی آدم الشعراء حکیم رودکی که تا حال، ممتنعْ جواب بود. بعد از هشتصد سال از عهدۀ جواب برآمدند. الحق به گفتگوی بلند واقع شد. خان صاحب آرزومندان، از‌آن بسیار محظوظند. و فقیر خوشگو نیز لنگ‌لنگان به سر منزل جواب آن رسید. هر سه، نگارش می‌یابند.
از رودکی این است:
آمد بر من. که؟ یار. کی؟ وقت سحر
لرزنده ز کی؟ ز خصم. خصمش که؟ پدر
دادمْش دو بوسه. بر کجا؟ بر لب و بر
لب بُد؟ نه. چه بُد؟ عقیق. چون بُد؟ چو شکر.

از بیدل:
دی خُفت. که؟ ناقه. در کجا خُفت؟ به گل
کردم چه؟ فغان. از که؟ ز یاد منزل
داد از که؟ ز خود. از چه؟ ز سعی باطل
کافتاد چه؟ باد. از که؟ ز سر. بر که؟ به دل.

از خوشگو:
رفتم به کجا؟ به باغ. کی؟ وقت بهار
دلتنگ چه سان؟ چو غنچه. چون؟ بی دلدار
دیدم چه؟ گُلی. شدم چه؟ مست. از چه؟ ز بوی
گُل بد؟ نه. چه بود؟ نامه‌ای. از که؟ ز یار.

پوشیده نمانَد که در رباعی حکیم رودکی و میرزا بیدل، با وجود صنعت مقررّه، صنعت توافق به کار رفته که هر چهار مصراع مقفّاست و فقیر از‌آن معاف مانده».


همان طور که خوانندگان خوشان ملاحظه می‌کنند، رباعی منسوب به رودکی که ممتنع الجواب خوانده شده، در اصل رباعیی است که به جهت داشتن فرم ویژه، هر کس به اقتفای آن رَوَد و مشابه‌سازی کند، به دلیل غلبۀ این ساختار بر ذهنش، نمی‌تواند رباعیی متفاوت بگوید و بیدل دهلوی نیز با وجود همۀ خلاقیت‌هایش در حوزۀ معنا و تخیل، نتوانسته خودش را از چارچوب رباعی منسوب به رودکی، رهایی بخشد و ارزش جدیدی ایجاد کند. این هم که خوشگو خوش باورانه می‌گوید که بعد 800 سال بیدل موفق به جوابگویی شده، اغراق شاگردانه است. اتفاقاًٌ گفتن رباعی در این فرمول، بسیار راحت است. اگر نبود، خود خوشگو از عهده بر نمی‌آمد! مهم، فراتر رفتن از رباعی اصل است که به دلیل نوع ساختار رباعی، هر کس وارد این وادی شود، حرف تازه‌ای نمی‌تواند بزند.


خوشگو، رباعی اصل را از رودکی دانسته و سعید نفیسی هم به استناد قول او و یکی دو منبع دیگر از این دست، آن را داخل اشعار رودکی کرده است. آن رباعیاتی که مرحوم نفیسی و دیگران به اسم رودکی آورده‌اند، اغلبش نمی‌تواند از او باشد، هم به اعتبار صحّت مستندات و هم به دلیل دور بودن زبان و سبک این رباعیات از شیوۀ سخن‌سرایی در قرن چهارم هجری. این رباعی را دو تن از تذکره‌نویسان بنام سدۀ یازدهم هجری، تقی کاشانی و تقی اوحدی، به اسم عنصری بلخی (درگذشتۀ 431 ق) آورده‌اند و در دیوان عنصری هم وارد شده است و احتمال بسیار دارد از او باشد.


منابع:
سفینۀ خوشگو، دفتر دوم، ص 106 ـ 107؛ محیط زندگی و احوال و اشعار رودکی، ص 515؛ خلاصة الاشعار (خطی)، برگ 44؛ عرفات العاشقین، ج 4، ص 2439؛ دیوان عنصری، ص 314
●●


"چهار خطی"
https://telegram.me/Xatt4
خورشید پرست

در عشق تو، دل داده ز دستم خوانند
در هجر تو، دیوانه و مستم خوانند
پیش رخ تو سجده نمی‌یارم کرد
زآن بیم که خورشیدْ پرستم خوانند.

ملک صدرالدین
سدۀ هفتم ق.


آنم که مرا چنان‌که هستم دانند
یعنی که خراباتی و مستم دانند
از بس که به آفتابِ رویت نگرم
بیم است که خورشیدْ پرستم خوانند.

شفایی اصفهانی
درگذشتۀ 1037 ق.


شباهت دو شعر به هم، دو حالت بيشتر ندارد. يا شاعر بعدي، شعر شاعر قبل از خودش را ديده يا نديده است. در اغلب موارد، ما با تأثيرپذيري يك شاعر از شاعر ديگر مواجهيم و اين در عالم ادبيات، پديده‌اي رايج است؛ خواسته يا ناخواسته. گاهي هم ممكن است شاعري، شعري را نديده باشد و بصورت كاملاً اتفاقي در همان سبك و سياق شعري بگويد. شاعران هم‌عصر معمولاً به دليل نزديك بودن فضاهاي شعري‌شان، شباهت‌هاي ناگزير در آثارشان پديدار مي‌شود.
گاهي اوقات، زمينه شعر، فرصت خلاقيت را از رهروان بعدي مي‌گيرد و بدون آنكه خواسته باشند يا شعري را ديده باشند، به دليل مشابهات وزن و قافيه و رديف، پا جاي پاي شاعران ماقبل مي‌گذارند و دقيقاً همان راهي را مي‌روند كه قبلاً پيموده شده است. به نظرم من، شباهت رباعي شفايي اصفهاني به رباعي ملك صدرالدين، برخاسته از سلطه قافيه است كه ذهن را ناخوادآگاه به سمت فضاهاي تجربه شده قبلي مي‌برد؛ بي‌آنكه حتي شفايي اصفهاني، شعر ملك صدرالدين را ديده باشد.


منابع:
نزهة المجالس، ص 255؛
جُنگ اسکندر میرزا (خطی)، برگ 281؛
دیوان حکیم شفایی اصفهانی، ص 728
●●


"چهار خطی"
https://telegram.me/Xatt4
پیراهن تو


خواهم صنما! همه جهان دشمن تو
تا کم گردد کسی به پیرامن تو
یک دوست نخواهمت به جان و تن تو
رشک است بُتا مرا به پیراهن تو.

قصّۀ یوسف
سدۀ پنجم ق.


می رشک آید مرا ز پیراهن تو
وز گوی گریبان تو و دامن تو
کین بوسه همی‌زند قدم‌های ترا
وآن را، شب و روز، دست در گردن تو.

ابوالحسن طلحه
سدۀ پنجم و ششم ق.


روزی بینی مرا به پیرامن تو
از مهر در آمده به پیراهن تو
دستم، چو گریبان تو، در گردن تو
بر پای تو سر نهاده، چون دامن تو.

سنایی غزنوی
درگذشتۀ529 ق.


از رشک قباچۀ تو، ای سرو سَهی
در خونم، وَز بالشت، ای جان رَهی
کاینت، همه روز، تنگ در بر دارد
وآن را، شب و روز، روی بر روی نهی!

عزّالدین شروانی
سدۀ ششم ق.


مشکینْ سر زلف یار و نازکْ تن او
کز ناز نگشت باد پیرامن او
یارب که چه فرخنده و خوب افتاده ست
بختِ کُلَه و طالع پیراهن او.

کمال اسماعیل اصفهانی
مقتول در 635 ق.


خواهم که چو پیراهن گُل فرسایت
در جامۀ جان کشم قد رعنایت
گه بوسه زنم چو آستین بر دستت
گه سر بنهم چو دامن اندر پایت.

فدایی لاهیجی
سدۀ دهم ق.


ابوالحسن از رباعی‌سرایان قرن پنجم و ششم است و رباعی او در دیوان سنایی هم وارد شده است و احتمال آنکه رباعی از سنایی باشد، کم نیست. همچنین، رباعی سنایی در نزهة المجالس به اسم مهذّب شروانی آمده است. اصولاً در رباعیات سرگردان و مشکوک، جانب دواوین شعرا قوی‌تر از مجموعه‌ها و جُنگ‌هاست.
مضمون رباعی از قدیم‌ترین دوران‌های شعر فارسی رایج بوده و شاعران غزل‌سرای قرن هفتم و هشتم هم به آن پرداخته‌اند: رشکم از پیرهن آید که در آغوش تو خُسبد (سعدی)/ حسد از هیچ ندارم مگر از پیرهنش (خواجو)/ آنکه بگرفت ترا چُست در‌آغوش، قباست (ناصر بخارایی)/ غیرتم می‌آید از پیراهنش (عماد فقیه کرمانی)/ مرا رشک آید از پیراهن تو (همام تبریزی)/ رشک برم کاش قبا بودمی (مولوی).


منابع:
قصّۀ یوسف، ص 367؛ نزهة المجالس، ص 366، 367؛ جُنگ رباعی، ص 43؛ دیوان کمال اسماعیل، ص 937؛ تاریخ ادبیات در ایران، ج 5، ص 643؛ دیوان سنایی، ص 1166؛ کلیات سعدی، ص 511؛ دیوان خواجو، ص 287؛ دیوان ناصر بخارایی، ص 184؛ دیوان عماد فقیه، ص 186؛ دیوان همام، ص 276؛ غزلیات شمس تبریز، ج 2، ص 1347
●●


کانال "چهار خطی"
https://telegram.me/Xatt4
ترسم که چو بیدار شوی، روز بود


همواره سخن‌های تو دلسوز بود
گوش تو به آواز بدآموز بود
این خواب خوش ای دوست نه پیروز بود
ترسم که چو بیدار شوی، روز بود!

قصّۀ یوسف
حدود 470 ق.


تا رهبر تو نفس بدآموز بود
کار تو مپندار که فیروز بود
در ظلمت غفلتی و در خواب غرور
ترسم که چو بیدار شوی، روز بود!

رسالۀ عینیه
منسوب به احمد غزالی
سدۀ ششم ق.


حمد مستوفی در تاریخ گزیده در شرح حال طغرل بن ارسلان بن طغرل (590 ق) آورده است:
«آوازۀ رسیدن خوارزم‌شاه و لشگر او گرم شد و ارکان دولت طغرل بدو ملطفات نوشتن گرفتند. طغرل از ذوق عشرت با آن نمی‌پرداخت. وزیرش در حق او گفت:

گر ملک فریدونْتْ پس اندوز بود
روزت ز خوشی چو عید نوروز بود
در کار خود، اَر به خواب غفلت باشی
ترسم که چو بیدار شوی، روز بود!»

نیمۀ دوم قرن ششم ق.


تا رهبر تو طبع بدآموز بود
بخت تو مپندار که پیروز بود
تو خفته به عیش و شب عمرت کوتاه
ترسم که چو بیدار شوی، روز بود!

اوحدالدین کرمانی
درگذشتۀ 635 ق.



تا در دلت از عشق جهان، سوز بود
بر جانْتْ، سپاه آز فیروز بود
ای خفته میان بستر غفلت و ناز
ترسم که چو بیدار شوی، روز بود!

بلوهر و بیوذسف
تحریر در حدود 800 ق.


این مصراع مثل گونه را مرحوم دهخدا، در کتاب امثال و حکم خود نقل کرده و آن را در شمار امثال فارسی آورده است. سابقۀ این مثل، اگر آن را مثل بپنداریم، به اواسط قرن پنجم می‌رسد و تا 500 سال بعد از آن، مورد توجه ادیبان بوده است و امروزه از دایرۀ امثال زندۀ زبان فارسی خارج شده و تنها وجه تاریخی آن مورد توجه است.
کتاب قصّۀ یوسف که احمد بن زید طوسی در اواسط قرن پنجم هجری نگاشته، یکی از آثار عرفانی حوزۀ خراسان است که مشحون از رباعیات کهن فارسی است.
رسالۀ عینیه که به اسم احمد غزالی (درگذشتۀ 520 ق) در مجموعه آثار او به چاپ رسیده، از لحاظ سبک نگارش با آثار اصیل احمد غزالی از جمله سوانح العشّاق او تفاوت دارد و اگر نگوییم از او نیست، با خوش‌بینی می‌توانیم بگوییم که تحریر تازۀ یکی از رسایل اوست که احتمالاً در حدود یک قرن بعد از دوران حیات غزالی صورت گرفته و نه فقط عبارات آن به روز شده، بلکه امثال و اشعار دوران بعد از حیات غزالی هم بدان افزوده شده است. رباعیی که در این رساله آمده، شکل تغییر یافتۀ یکی از رباعیات اوحد کرمانی است. و همین مسئله، خود قرینه‌ای می‌تواند باشد در مورد حد و حدود سال‌های تحریر کتاب.
طغرل بن ارسلان، بازپسین پادشاه سلسلۀ سلجوقیان عراق است که در سال 590 به قتل رسید و نظام حکومتش به دست سلطان خوارزم‌شاه از هم گسیخت. این طغرل سلجوقی، فردی خوش مشرب و عشرت پرست بود و رباعی هم می‌گفت و به‌جای آنکه مرد عمل باشد، پاسخ دشمنان خودش را بیشتر با رباعی می‌داد! و اتفاقاً وزیر او هم وقتی ترکش می‌کرد تا به سلطان محمد خوارزمشاه بپیوندد، با او به رباعی سخن گفت!


منابع:
قصّۀ یوسف، ص 365؛ مجموعۀ آثار فارسی احمد غزالی، ص 193؛ تاریخ گزیده، ص 469؛ دیوان رباعیات اوحدالدین کرمانی، ص 126؛ بوهر و بیوذسف، ص 36؛ امثال و حکم، ج 1، ص 544
●●


"چهار خطی"
https://telegram.me/Xatt4
Forwarded from شعر های حسین سبزه صادقی
#رباعی_شماره_7

شب بی تو سیاهچاله ای بدبخت است

تو خوابی و من خواب برآیم سخت است

در من شده ته نشین و جا خوش کرده

احساس درختی که خیالش تخت است








#حسین_سبزه_صادقی

@sabzesadeghi
تقدیم تو باد!

آواز خوش هَزار، تقدیم تو باد
سرسبزترین بهار، تقدیم تو باد
گفتند که: لحظه‌ای است روییدن عشق
آن لحظه، هزار بار تقدیم تو باد!

وحید امیری


از جمله شاعرانی که در رباعی دهه شصت به چهره تبدیل شدند، وحید امیری بود که رباعیاتش در جُنگ‌ها و روزنامه‌ها و نشریات آن دهه، خواهان زیادی داشت. مضمون رباعیات امیری بیشتر در مورد شهدا و جُنگ و جهاد بود. اغلب این رباعیات، برای ترسیم تاریخ رباعی معاصر به کار محققان می‌آیند. اما نتوانستند خود را از فضای آن دهه فراتر ببرند.
رباعی بالا، از جمله رباعیات امیری است که هم در زمان خودش هم مورد اقبال قرار گرفت، هم به ذهن نسل‌های بعدی مخاطبان عمومی شعر راه یافت و هم توجه شاعران جوان رباعی‌سرا را به خود جلب کرد و نظیره‌های زیادی برای آن ساخته شد. رباعی امیری از معدود رباعیات عصر حاضر است که شکل زبان‌زد به خود گرفته، تا آنجا که می‌توان گفت این رباعی از شدت تکرار در تریبون‌ها توسط مجریان برنامه‌ها و رد و بدل شدن در جوامع و گروه‌های مجازی به صورت پیامک، آلرژی ایجاد کرده است!
ردیف تازه رباعی، زبان ساده و صمیمی و استفادۀ بجا از ظرفیت مصراع چهارم، از جمله دلایل موفقیت این رباعی است. گاهی تکرار بیش از حد یک شعر، بخصوص اگر فاقد لایه‌های زیرین و قدرت تأویل‌پذیری بالا باشد، به ضرر آن شعر تمام می‌شود و این خطر، در کمین رباعی امیری هم هست.


منبع:
گوشۀ تماشا، ص 196
●●


"چهار خطی"
https://telegram.me/Xatt4
چراغ برق!

موسی! دگرت کار به دیدن افتاد
جانت، به کنار آرمیدن افتاد
تا چند بر این نیمْ نفس می‌لرزی؟
انگار نسیمی ز وزیدن افتاد!
‏..

ای‌خواجه! بکوش هر دَم از بیش‌ و‌ کمی
تا برداری ز خاطری بار غمی
تو می‌روی از غرور و، ممکن نبود
رفتن به چراغ برق، بیش از قدمی!

موسی رضای نقّاش همدانی
کشته شده در ۱۰۱۳ ق.
‏..

چراغ برق در رباعی دوم، کژتابی دارد و ممکن است باعث این توهّم شود که منظور شاعر، همین چراغ‌های امروزی است. چراغ برق گویا همان «چراغ صاعقه» شعر حافظ است و شاعر می‌گوید چراغ صاعقه فقط می‌تواند پیش پای آدم را روشن کند؛ غرور هم همین حالت را دارد.
‏..

منبع:
جُنگ اشعار، دستنویس ش ۹۵۵۹ مجلس، برگ ۱۰۵؛ عرفات العاشقین، ج ۶، ص ۳۷۵۴
‏..


"چهار خطی"
https://telegram.me/Xatt4
فَاخلِع نعلَیک

عبارت قرآنی «فاخلع نعلیک» مربوط به داستان سفر حضرت موسی (ع) به کوه طور، در آیات دهم تا دوازدهم سورۀ طه است. چون موسی به وادی مقدس طُوی می‌رسد، بدو خطاب می‌آید که کفش‌های خود را در آوَرَد. مفسرین در تفسیر این عبارت، موشکافی زیادی کرده‌اند و آیین کفش در آوردن هنگام ورود به اماکن مقدس را یادگار این رسم می‌دانند.
در قرن یازدهم، این عبارت قرآنی مورد توجه جمعی از شاعران رباعی سرای قرار گرفته است. تجربه نشان داده است که استفاده صریح از آیات قرآن مجید در شعر، کمکی به تعالی شعر نمی‌کند. بلکه باید روح آیات و عبارات قرآنی در فضای شعر بازتاب پیدا کند و جزوی از جان شعر شود. در رباعیات زیر، از‌آنجا که عبارت «فاخلع نعلیک» در محل قافیه قرار گرفته، همراه خود، جمعی دیگر از کلمات هم‌قافیه را به ذهن شاعر فراخوانده که به دلیل محدود بودن قوافی مشابه، باعث یکنواخت شدن فضای همۀ این شعرها شده است. بخشی از این تکرار البته، برخاسته از ذهن و زبان مشترک شاعران آن دوران هم هست.


ای گفته قدم‌گاه ادب را لبّیک
گر نشناسی مقام، فَالعزمُ عَلَیک
زنهار، قدم ز قطع کونَین بکش
گر واقفی از بساط فاخلع نعلیک.

ابوالفیض فیضی
درگذشتۀ 1004 ق.


روید به جوابش از زبان‌ها لبّیک
لب تشنه، لبالب ز سلامش سعدَیک
این راه، نه راه پاست، بشتاب به سر
غافل مشو از درنگ فاخلع نعلیک.

ظهوری ترشیزی
درگذشتۀ 1025 ق.


در حضرت دوست، گفت باید لبّیک
اینجا نه سلام رسم باشد، نه علیک
در وادی عشق، پای را از سر کن
این ارض مقدّس است، فاخلع نعلیک.

ابراهیم ادهم همدانی
درگذشتۀ 1060 ق.


ای کعبه‌روی که گرمِ راهی چون پیک
هُش‌دار که خامُشی بِهْ است از لبّیک
رو پای خود از سیر دو عالم برگیر
گر یافته‌ای اَدایِ فاخلع نعلیک.

مجذوب تبریزی
زنده در 1093 ق.


یا شاه رضا! به روضه‌ات یک لبّیک
هر کس که بگوید، شنَوَد صد سعدَیک
با زوّار تو، کفش‌بانان گویند:
این ارض مقدّس است، فاخلع نعلیک.

خالصای استرآبادی
اواخر سدۀ یازدهم ق.


این خود عرفات نیست، تا کی لبّیک
این قبلۀ کعبه است، خُذها بیَدَیک
شد پایْ برهنه، وادی قُدس اینجا
این صفّ نعال نیست، فاخلع نعلیک.

نصیرای همدانی
اواخر سدۀ یازدهم ق.


منابع: دیوان فیضی (خطی)، برگ 143؛ دقایق الخیال (خطی)، برگ 309؛ دیوان مجذوب تبریزی (خطی)، برگ 155؛ جُنگ اشعار، دستنویس ش 2338 کتابخانۀ مجلس، برگ 179
●●


"چهار خطی"
https://telegram.me/Xatt4