همسایۀ دیوار به دیوار
آنم که فلک نقطۀ پرگار من است
دامن به میان بر زده، در کار من است
خورشید ـ که ماه سایه پروردۀ اوست
همسایۀ دیوار به دیوار من است.
فهمی کاشانی
درگذشتۀ 1011 ق.
●
آغوش سحر، تشنۀ دیدار شماست
مهتاب، خجل ز نور رخسار شماست
خورشید ـ که در اوج فلک خانه اوست
همسایۀ دیوار به دیوار شماست!
علیرضا قزوه
●
منبع:
خلاصة الاشعار (بخش کاشان)، ص 309؛
از نخلستان تا خیابان، تهران، 1369
●●
"چهار خطی"
https://telegram.me/Xatt4
آنم که فلک نقطۀ پرگار من است
دامن به میان بر زده، در کار من است
خورشید ـ که ماه سایه پروردۀ اوست
همسایۀ دیوار به دیوار من است.
فهمی کاشانی
درگذشتۀ 1011 ق.
●
آغوش سحر، تشنۀ دیدار شماست
مهتاب، خجل ز نور رخسار شماست
خورشید ـ که در اوج فلک خانه اوست
همسایۀ دیوار به دیوار شماست!
علیرضا قزوه
●
منبع:
خلاصة الاشعار (بخش کاشان)، ص 309؛
از نخلستان تا خیابان، تهران، 1369
●●
"چهار خطی"
https://telegram.me/Xatt4
روزی به شب و شبی به روز آوردن
ای عارض و زلفت، از شب و روز بدل
بر من، شب هجران تو، چون روز اجل
گریان، شب و روز، در غمت میآرَم
روزی به شب و شبی به روزی، به حیَل.
فخرالدین مبارکشاه
درگذشتۀ 602 ق.
●
گر پیروی حرص بدآموز کنم
هر لحظه، هزار غم پساندوز کنم
چون چرخ، بر آنم که بهقرصی پس ازین
روزی به شب آرَم و شبی روز کنم.
اثیرالدین اومانی
درگذشتۀ 644 ق.
●
چون یاد وصال آن دلافروز کنم
آهی ز میان جان، جگرسوز کنم
صد پیرهنِ صبر بدرّم تا من
روزی به شب آرَم و شبی روز کنم.
ناشناس
سدۀ هفتم ق.
●
شب، قصّۀ هجران جگرسوز کنم
روز، آرزوی وصل دلافروز کنم
القصّه که بی تو من به صد خون جگر
روزی به شب آرَم و شبی روز کنم.
امیدی تهرانی
درگذشتۀ 925 ق.
●
گه یاد تو ای شمع شبافروز کنم
گاهی ز غمت نالۀ جانسوز کنم
القصّه، بههر حال که باشد شب و روز
روزی به شب آرَم و شبی روز کنم.
موالی تونی
درگذشتۀ 949 ق.
●
افغان که نه دل برای سوز آوردیم
نه ناوک آه سینه دوز آوردیم
بیهوده، چو آفتاب و مَه، زیرِ سپهر
روزی به شب و شبی به روز آوردیم.
اسیر شهرستانی
درگذشتۀ 1058 ق.
●
ای کاش که یار آید و نوروز کنیم
از آتش شوق، سینه پُر سوز کنیم
بر گرد سرش، چو گردش لیل و نهار
روزی به شب آریم و شبی روز کنیم.
علی اکبر وجهی
سدۀ یازدهم ق.
●
زین عمر کزو سرخوش و شادیم هنوز
ای ما و تو، ای خواجه، چه کردهست بُروز
جز آنکه به نادانی و نافرمانی
روزی به شب آریم و شب آریم به روز.
عبدالحسین نصرت
درگذشتۀ 1334 ش.
●
روزی به شب آوردن، کنایه از گذران اوقات است. در اشعاری که آوردیم، اغلب در وجه منفی به کار رفته است: با سختی و بدبختی سر کردن؛ عمر را به بطالت به سر آوردن. سعدی گوید: آرزو میکندم با تو شبی بودن و روزی/ یا شبی روز کنی چون من و روزی به شب آری. این تعبیر را احمد شاملو در بند آخر مرثیهای که 29 بهمن 1349 در خاموشیِ فروغ فرخزاد گفته و در کتاب «مرثیههای خاک» به چاپ رسیده، به کار بُِرده و از شدت شهرت، به گونۀ مثل در آمده است:
و ما همچنان
دوره میکنیم
شب را و روز را
هنوز را.
●
منبع:
جُنگ لالا اسماعیل، برگ 80؛ دیوان اثیر اومانی، ص 590؛ نزهة المجالس، ص 577؛ جُنگ رباعی، ص 595، 613؛ دیوان اسیر شهرستانی (خطی)، برگ 319؛ تذکرۀ نصرآبادی، ج 1، ص 74؛ دیوان نصرت اصفهانی، ص 248؛ چراغ هدایت، ص 161؛ فرهنگ کنایات سخن، ج 1، ص 816؛ مجموعۀ آثار احمد شاملو، دفتر یکم، ص 650
●●
"چهار خطی"
https://telegram.me/Xatt4
ای عارض و زلفت، از شب و روز بدل
بر من، شب هجران تو، چون روز اجل
گریان، شب و روز، در غمت میآرَم
روزی به شب و شبی به روزی، به حیَل.
فخرالدین مبارکشاه
درگذشتۀ 602 ق.
●
گر پیروی حرص بدآموز کنم
هر لحظه، هزار غم پساندوز کنم
چون چرخ، بر آنم که بهقرصی پس ازین
روزی به شب آرَم و شبی روز کنم.
اثیرالدین اومانی
درگذشتۀ 644 ق.
●
چون یاد وصال آن دلافروز کنم
آهی ز میان جان، جگرسوز کنم
صد پیرهنِ صبر بدرّم تا من
روزی به شب آرَم و شبی روز کنم.
ناشناس
سدۀ هفتم ق.
●
شب، قصّۀ هجران جگرسوز کنم
روز، آرزوی وصل دلافروز کنم
القصّه که بی تو من به صد خون جگر
روزی به شب آرَم و شبی روز کنم.
امیدی تهرانی
درگذشتۀ 925 ق.
●
گه یاد تو ای شمع شبافروز کنم
گاهی ز غمت نالۀ جانسوز کنم
القصّه، بههر حال که باشد شب و روز
روزی به شب آرَم و شبی روز کنم.
موالی تونی
درگذشتۀ 949 ق.
●
افغان که نه دل برای سوز آوردیم
نه ناوک آه سینه دوز آوردیم
بیهوده، چو آفتاب و مَه، زیرِ سپهر
روزی به شب و شبی به روز آوردیم.
اسیر شهرستانی
درگذشتۀ 1058 ق.
●
ای کاش که یار آید و نوروز کنیم
از آتش شوق، سینه پُر سوز کنیم
بر گرد سرش، چو گردش لیل و نهار
روزی به شب آریم و شبی روز کنیم.
علی اکبر وجهی
سدۀ یازدهم ق.
●
زین عمر کزو سرخوش و شادیم هنوز
ای ما و تو، ای خواجه، چه کردهست بُروز
جز آنکه به نادانی و نافرمانی
روزی به شب آریم و شب آریم به روز.
عبدالحسین نصرت
درگذشتۀ 1334 ش.
●
روزی به شب آوردن، کنایه از گذران اوقات است. در اشعاری که آوردیم، اغلب در وجه منفی به کار رفته است: با سختی و بدبختی سر کردن؛ عمر را به بطالت به سر آوردن. سعدی گوید: آرزو میکندم با تو شبی بودن و روزی/ یا شبی روز کنی چون من و روزی به شب آری. این تعبیر را احمد شاملو در بند آخر مرثیهای که 29 بهمن 1349 در خاموشیِ فروغ فرخزاد گفته و در کتاب «مرثیههای خاک» به چاپ رسیده، به کار بُِرده و از شدت شهرت، به گونۀ مثل در آمده است:
و ما همچنان
دوره میکنیم
شب را و روز را
هنوز را.
●
منبع:
جُنگ لالا اسماعیل، برگ 80؛ دیوان اثیر اومانی، ص 590؛ نزهة المجالس، ص 577؛ جُنگ رباعی، ص 595، 613؛ دیوان اسیر شهرستانی (خطی)، برگ 319؛ تذکرۀ نصرآبادی، ج 1، ص 74؛ دیوان نصرت اصفهانی، ص 248؛ چراغ هدایت، ص 161؛ فرهنگ کنایات سخن، ج 1، ص 816؛ مجموعۀ آثار احمد شاملو، دفتر یکم، ص 650
●●
"چهار خطی"
https://telegram.me/Xatt4
جرم تو، بهانۀ همه کاوُشها
انگیزۀ مستیِ همه سرخوشها
چشمان تو، راست راست میگردند، آه
در شهر، چه راحتند آدمکُشها!
..
در حسرتِ انتها، خداحافظی است
با اشک و غم و دعا، خداحافظی است
پایان، تقدیرِ روشنِ هر آغاز
معنای سلامها: خداحافظی است!
احمدرضا قدیریان
●
منبع:
"فصل اطلسیها"
تهران، فصل پنجم، 1392
●●
"چهار خطی"
https://telegram.me/Xatt4
انگیزۀ مستیِ همه سرخوشها
چشمان تو، راست راست میگردند، آه
در شهر، چه راحتند آدمکُشها!
..
در حسرتِ انتها، خداحافظی است
با اشک و غم و دعا، خداحافظی است
پایان، تقدیرِ روشنِ هر آغاز
معنای سلامها: خداحافظی است!
احمدرضا قدیریان
●
منبع:
"فصل اطلسیها"
تهران، فصل پنجم، 1392
●●
"چهار خطی"
https://telegram.me/Xatt4
بوسه و دشنام
رفتم به وداعگاه و كردم طلبش
ز آن پس كه بسی كشيده بودم تعبش
فرياد بر آمد از لبِ چون رطبش
فرياد، به بوسه، در شكستم به لبش!
مؤيد الملك طوسی
مقتول در 494 ق.
●
دريافتم آخر ز قضا را به شبش
صد بوسه زدم بر لبِ همچون رطبش
او خواست كه دشنام دهد، حالی من
دشنام، به بوسه، در شكستم به لبش.
مهستی گنجوی
سدۀ ششم ق.
●
دوش آن بت من دست در آغوشم كرد
بگرفت و به قهر، حلقه در گوشم كرد
گفتم: صنما! ز عشق تو بخروشم
لب بر لب من نهاد و خاموشم كرد.
تمهيدات/ عين القضاة همدانی
تألیف در 521 ق.
●
ای دوست! شبی دست در آغوشم كن
يك حلقه، به دست خويش، در گوشم كن
گويی: چه كنی ناله؟ فراموشم كن!
سهلاست، به يك دو بوسه خاموشم كن!
شرف الدين شفروه
درگذشتۀ 598 ق.
●
بر حرف نهاد، دوش، یار انگشتم
برجَست و کشید از سرِ مستی مُشتم
دشنام همیخواست که آغاز کند
دشنام، به بوسه، در دهانش کُشتم!
عایشۀ سمرقندی
سدۀ ششم ق.
●
یکشب، بهخودَت کَشَم، به مشکینْ رَسنت
صد بوسه زنم، بر لب شکّر شکنت
وز بوسه، چو فریاد کنی، در شکنم
فریاد، به بوسهای دگر، در دهنت!
جمالالدین اشهری
درگذشتۀ 606 ق.
●
دوش آمد و ره بر دل و جانم در بست
زنّار ز زلف دلستانم در بست
گفتم كه: ز زلف دلكشت بخروشم!
برخاست، به يك شكر، دهانم در بست.
عطار نيشابوری
مقتول در 627 ق.
●
گه زلف دراز، در میانت شکنم
گه مُهرِ لب شکر فشانت شکنم
ور تنگْ دهانت، قصدِ دشنام کند
دشنام، به بوسه، در دهانت شکنم!
مجد همگر
درگذشتۀ 686 ق.
●
زرگر پسری، ز هوش، مدهوشم کرد
گوشم بگرفت و، حلقه در گوشم کرد
رفتم که ز درد گوش، فریاد کنم
لب بر لب من نهاد و خاموشم کرد!
امیر خسرو دهلوی
درگذشتۀ 725 ق.
●
گفتم، چو بدیدمش، دَمی ناز کنم
و آنگه گلههاش، یکیک، آغاز کنم
لب بر لب من نهاد، تا وقت سحر
نگذاشت مرا که تا دهن باز کنم!
شیخ علاءالدولۀ سمنانی
درگذشتۀ 736 ق.
●
یا از دل بیوفا، فراموشم کن
یا از خَم زلف، حلقه در گوشم کن
ای دوست! گر از شکایتم دلگیری
لب بر لب من گذار و خاموشم کن!
سالک قزوینی
درگذشته قبل از 1083 ق.
●
این مضمون آن چنان برای شاعران ما جالب و جذّاب بوده که از قرن پنجم تا هفتم، شاعران زیادی در پروراندن آن، طبع آزمایی کردهاند. البته، عناصر آشنا و تکراری در همۀ این رباعیات دیده میشود.
رباعیی که عین القضات همدانی (مقتول در 525 ق) نقل کرده، از لحاظ انسجام درونی و شور عاطفی، اثرگذاری و برجستگی بیشتری دارد. این رباعی در نزهة المجالس به ظهیر فاریابی منسوب شده که با توجه به تاریخ نگارش تمهیدات، پایه و پشتوانهای ندارد.
مهستی گنجوی در رباعیاش، رباعی مؤید الملک را بعد از حدود یک قرن و نیم، به زبان مردم عصرش، روزآمد کرده است. حذف قافیۀ مصراع سوم، مطابق سلیقۀ ادبی اواسط قرن ششم هجری است.
●
منابع:
لباب الالباب (چاپ نفیسی)، ص 66؛ نزهة المجالس، ص 353، 344، 345؛ تمهیدات، ص 128؛ دیوان شرفالدین شفروه (خطی)، برگ 156؛ جُنگ رباعی، ص 165؛ مختارنامه، ص 253؛ دیوان مجد همگر (خطی)، برگ 153؛ گلستان مسرت، ص 164؛ دیوان کامل سمنانی، ص 372؛ دیوان سالک قزوینی، ص 721
●●
"چهار خطی"
https://telegram.me/Xatt4
رفتم به وداعگاه و كردم طلبش
ز آن پس كه بسی كشيده بودم تعبش
فرياد بر آمد از لبِ چون رطبش
فرياد، به بوسه، در شكستم به لبش!
مؤيد الملك طوسی
مقتول در 494 ق.
●
دريافتم آخر ز قضا را به شبش
صد بوسه زدم بر لبِ همچون رطبش
او خواست كه دشنام دهد، حالی من
دشنام، به بوسه، در شكستم به لبش.
مهستی گنجوی
سدۀ ششم ق.
●
دوش آن بت من دست در آغوشم كرد
بگرفت و به قهر، حلقه در گوشم كرد
گفتم: صنما! ز عشق تو بخروشم
لب بر لب من نهاد و خاموشم كرد.
تمهيدات/ عين القضاة همدانی
تألیف در 521 ق.
●
ای دوست! شبی دست در آغوشم كن
يك حلقه، به دست خويش، در گوشم كن
گويی: چه كنی ناله؟ فراموشم كن!
سهلاست، به يك دو بوسه خاموشم كن!
شرف الدين شفروه
درگذشتۀ 598 ق.
●
بر حرف نهاد، دوش، یار انگشتم
برجَست و کشید از سرِ مستی مُشتم
دشنام همیخواست که آغاز کند
دشنام، به بوسه، در دهانش کُشتم!
عایشۀ سمرقندی
سدۀ ششم ق.
●
یکشب، بهخودَت کَشَم، به مشکینْ رَسنت
صد بوسه زنم، بر لب شکّر شکنت
وز بوسه، چو فریاد کنی، در شکنم
فریاد، به بوسهای دگر، در دهنت!
جمالالدین اشهری
درگذشتۀ 606 ق.
●
دوش آمد و ره بر دل و جانم در بست
زنّار ز زلف دلستانم در بست
گفتم كه: ز زلف دلكشت بخروشم!
برخاست، به يك شكر، دهانم در بست.
عطار نيشابوری
مقتول در 627 ق.
●
گه زلف دراز، در میانت شکنم
گه مُهرِ لب شکر فشانت شکنم
ور تنگْ دهانت، قصدِ دشنام کند
دشنام، به بوسه، در دهانت شکنم!
مجد همگر
درگذشتۀ 686 ق.
●
زرگر پسری، ز هوش، مدهوشم کرد
گوشم بگرفت و، حلقه در گوشم کرد
رفتم که ز درد گوش، فریاد کنم
لب بر لب من نهاد و خاموشم کرد!
امیر خسرو دهلوی
درگذشتۀ 725 ق.
●
گفتم، چو بدیدمش، دَمی ناز کنم
و آنگه گلههاش، یکیک، آغاز کنم
لب بر لب من نهاد، تا وقت سحر
نگذاشت مرا که تا دهن باز کنم!
شیخ علاءالدولۀ سمنانی
درگذشتۀ 736 ق.
●
یا از دل بیوفا، فراموشم کن
یا از خَم زلف، حلقه در گوشم کن
ای دوست! گر از شکایتم دلگیری
لب بر لب من گذار و خاموشم کن!
سالک قزوینی
درگذشته قبل از 1083 ق.
●
این مضمون آن چنان برای شاعران ما جالب و جذّاب بوده که از قرن پنجم تا هفتم، شاعران زیادی در پروراندن آن، طبع آزمایی کردهاند. البته، عناصر آشنا و تکراری در همۀ این رباعیات دیده میشود.
رباعیی که عین القضات همدانی (مقتول در 525 ق) نقل کرده، از لحاظ انسجام درونی و شور عاطفی، اثرگذاری و برجستگی بیشتری دارد. این رباعی در نزهة المجالس به ظهیر فاریابی منسوب شده که با توجه به تاریخ نگارش تمهیدات، پایه و پشتوانهای ندارد.
مهستی گنجوی در رباعیاش، رباعی مؤید الملک را بعد از حدود یک قرن و نیم، به زبان مردم عصرش، روزآمد کرده است. حذف قافیۀ مصراع سوم، مطابق سلیقۀ ادبی اواسط قرن ششم هجری است.
●
منابع:
لباب الالباب (چاپ نفیسی)، ص 66؛ نزهة المجالس، ص 353، 344، 345؛ تمهیدات، ص 128؛ دیوان شرفالدین شفروه (خطی)، برگ 156؛ جُنگ رباعی، ص 165؛ مختارنامه، ص 253؛ دیوان مجد همگر (خطی)، برگ 153؛ گلستان مسرت، ص 164؛ دیوان کامل سمنانی، ص 372؛ دیوان سالک قزوینی، ص 721
●●
"چهار خطی"
https://telegram.me/Xatt4
گم گشتم و فريادرسي پيدا نيست
در قافله، بانگ جرسي پيدا نيست
مينالم ازين درد كه چون نالۀ كوه
پيداست صدايي و، كسي پيدا نيست!
ميرعينعلي جرفادقاني
سدۀ يازدهم هجري.
●
منبع:
دقايق الخيال (خطي)، برگ 277
●●
"چهار خطی"
https://telegram.me/Xatt4
در قافله، بانگ جرسي پيدا نيست
مينالم ازين درد كه چون نالۀ كوه
پيداست صدايي و، كسي پيدا نيست!
ميرعينعلي جرفادقاني
سدۀ يازدهم هجري.
●
منبع:
دقايق الخيال (خطي)، برگ 277
●●
"چهار خطی"
https://telegram.me/Xatt4
خَیّر مَحض
(تقدیم به: دکتر محمود فتوحی)
گرچه ز گناه، جستجو خواهد بود
وآن یار عزیز، تندخو خواهد بود
از خَیّر محض، جز نکویی ناید
خوش باش که عاقبت نکو خواهد بود.
شیخ عزالدین محمود کاشی
درگذشتۀ 735 ق.
●
این رباعی را یاراحمد رشیدی تبریزی به سال 867 هجری در کتاب طربخانه، به نام خیام آورده و بعد از آن نیز، بعضی منابع به او اقتدا کردهاند. ضبط مصراع اول در آنجا چنین است: «گویند به حشر گفتگو خواهد بود...». رباعی مذکور در «سخنان منظوم ابوسعید ابوالخیر» که سعید نفیسی فراهم کرده، به اسم این عارف نامدار است. این انتساب، به دلایل متعدد باطل است؛ از جمله آنکه ابوسعید به گواهی نوادگانش، شعر نمیگفت و آنچه به نام او آمده، پارهای، از گفتار شاعران و بزرگان همعصر یا پیش از اوست، و اغلب، از شاعرانی است که در فاصلۀ قرن ششم تا یازدهم میزیستند و گردآورندگان رباعیات منسوب به ابوسعید، آنها را از منابع مختلف گلچین کرده و به نام او نشر دادهاند.
در جُنگ اسکندر میرزا که طی سالهای 813 و 814 در شیراز فراهم شده و بخشی از آن به گزیده رباعیات کهن اختصاص دارد، رباعی به اسم کاشانی است. اگر قدری خوشبینی به خرج دهیم، «آن یار عزیز» را نیز میتوانیم به ایهام حمل کنیم که اشارتی به نام شاعر دارد. شیخ عزالدین یا عزیزالدین محمود کاشانی، از عرفا و حکمای قرن هفتم و هشتم هجری است و مهمترین اثر او «مصباح الهدایه و مفتاح الکفایه» نام دارد که بر پایه «عوارف المعارف» شهاب الدین عمر سهروردی (متوفی 632 ق) شکل گرفته است.
●
مسئله «خیر و شر» یکی از مباحث دراز دامن فلسفی و کلامی است. اطلاق «خیر محض» یا «خیّر محض» به مبدأ وجود، در فلسفۀ اسلامی سابقهای دیرین دارد و ریشۀ آن به آراء افلاطون و ارسطو در باب خیر و شر بر میگردد و فلاسفۀ نو افلاطونی، در باب آن بحث زیادی کردهاند و اندیشههای آنان، از طریق ترجمه، به حکمای اسلامی رسیده است. مهدی تدین در مقالۀ «خیر محض» این مباحث را در آثار حکمای اسلامی و یونانی بررسی کرده است (مجلۀ معارف، ش 37). در یک نسخه نفیس متعلّق به قرن نهم و دهم که در دانشگاه تهران موجود است و «المشیخه» نام دارد، رباعی زیر بی نام گوینده آمده که بی ارتباط با رباعی بالا و مباحثی که گفتیم، نیست و یک سر آن، به مسئله قدرت و اختیار الهی وصل است و سر دیگر آن، به مبحثِ صدور خیر از خیّر محض:
در اَنفُس و آفاق، بسی کردم سیر
در کعبه و بتخانه ندیدم من غیر
چون در دو جهان، فاعلِ مختار یکی است
از خیّر محض، زآن نیامد جز خیر.
●
از عزالدین کاشانی، چند رباعی دیگر در منابع قدیم بهجای مانده که آنها هم به نادرست به خیام منسوب شده است:
چون قسم تو زآنچه عقل قسمت فرمود
یک ذرّه نه کم شود نه خواهد افزود
آسوده ز هرچه هست میباید زیست
و آزاد ز هرچه نیست میباید بود.
..
چون تیر قضا گشاده از شست تو نیست
راضی شو اگر کار به بایست تو نیست
خوش باش که در تصرف نیک و بدت
سر رشته اختیار در دست تو نیست
..
جانا همه عمر و زندگانی بگذشت
سرمایه عیش و کامرانی بگذشت
از نیک و بد زمانه، بر ما همه چیز
بگذشت، ولی چنانکه دانی بگذشت
..
دل گفت مرا علم لدنّی هوس است
تعلیمم کن اگر ترا دسترس است
گفتم که الف، گفت: دگر؟ گفتم: هیچ
در خانه اگر کس است، یک حرف بس است
این رباعیات را آوردم که سنخ سخن کاشانی شناخته شود و تناسب آنها را با یکدیگر دریابیم. به غیر از رباعی سوم، رباعیات دیگر همه در منابع متاخر به اسم خیام شده است. لحن این رباعیات، لحن انسانی است که دارای یقین قلبی است و با تردید کاری ندارد؛ حتی وقتی میداند سر رشته اختیار در دست او نیست، آن را به خوشی میپذیرد. این رباعیات، از پشتوانۀ سندی قابل توجهی نیز برخوردارند و همۀ آنها در منابعی آمدهاند که با فاصلۀ کمی از دوران حیات مؤلف، گردآوری و کتابت شده است. بنابراین، آنها را با اطمینان خاطر میتوان از فهرست رباعیات منسوب به خیام خارج کرد.
●
منابع:
جُنگ اسکندر میرزا (خطی)، برگ 280؛ طربخانه، ص 98؛ سخنان منظوم ابوسعید ابوالخیر، ص 38؛ المشیخه (خطی)، ص 337؛ انیس الوحدة، ص 112؛ روضة الناظر (خطی)، برگ 78؛ جُنگ لالا اسماعیل (خطی)، برگ 16؛ ترجمۀ عوارف المعارف (خطی)، برگ آخر
●●
"چهار خطی"
https://telegram.me/Xatt4
(تقدیم به: دکتر محمود فتوحی)
گرچه ز گناه، جستجو خواهد بود
وآن یار عزیز، تندخو خواهد بود
از خَیّر محض، جز نکویی ناید
خوش باش که عاقبت نکو خواهد بود.
شیخ عزالدین محمود کاشی
درگذشتۀ 735 ق.
●
این رباعی را یاراحمد رشیدی تبریزی به سال 867 هجری در کتاب طربخانه، به نام خیام آورده و بعد از آن نیز، بعضی منابع به او اقتدا کردهاند. ضبط مصراع اول در آنجا چنین است: «گویند به حشر گفتگو خواهد بود...». رباعی مذکور در «سخنان منظوم ابوسعید ابوالخیر» که سعید نفیسی فراهم کرده، به اسم این عارف نامدار است. این انتساب، به دلایل متعدد باطل است؛ از جمله آنکه ابوسعید به گواهی نوادگانش، شعر نمیگفت و آنچه به نام او آمده، پارهای، از گفتار شاعران و بزرگان همعصر یا پیش از اوست، و اغلب، از شاعرانی است که در فاصلۀ قرن ششم تا یازدهم میزیستند و گردآورندگان رباعیات منسوب به ابوسعید، آنها را از منابع مختلف گلچین کرده و به نام او نشر دادهاند.
در جُنگ اسکندر میرزا که طی سالهای 813 و 814 در شیراز فراهم شده و بخشی از آن به گزیده رباعیات کهن اختصاص دارد، رباعی به اسم کاشانی است. اگر قدری خوشبینی به خرج دهیم، «آن یار عزیز» را نیز میتوانیم به ایهام حمل کنیم که اشارتی به نام شاعر دارد. شیخ عزالدین یا عزیزالدین محمود کاشانی، از عرفا و حکمای قرن هفتم و هشتم هجری است و مهمترین اثر او «مصباح الهدایه و مفتاح الکفایه» نام دارد که بر پایه «عوارف المعارف» شهاب الدین عمر سهروردی (متوفی 632 ق) شکل گرفته است.
●
مسئله «خیر و شر» یکی از مباحث دراز دامن فلسفی و کلامی است. اطلاق «خیر محض» یا «خیّر محض» به مبدأ وجود، در فلسفۀ اسلامی سابقهای دیرین دارد و ریشۀ آن به آراء افلاطون و ارسطو در باب خیر و شر بر میگردد و فلاسفۀ نو افلاطونی، در باب آن بحث زیادی کردهاند و اندیشههای آنان، از طریق ترجمه، به حکمای اسلامی رسیده است. مهدی تدین در مقالۀ «خیر محض» این مباحث را در آثار حکمای اسلامی و یونانی بررسی کرده است (مجلۀ معارف، ش 37). در یک نسخه نفیس متعلّق به قرن نهم و دهم که در دانشگاه تهران موجود است و «المشیخه» نام دارد، رباعی زیر بی نام گوینده آمده که بی ارتباط با رباعی بالا و مباحثی که گفتیم، نیست و یک سر آن، به مسئله قدرت و اختیار الهی وصل است و سر دیگر آن، به مبحثِ صدور خیر از خیّر محض:
در اَنفُس و آفاق، بسی کردم سیر
در کعبه و بتخانه ندیدم من غیر
چون در دو جهان، فاعلِ مختار یکی است
از خیّر محض، زآن نیامد جز خیر.
●
از عزالدین کاشانی، چند رباعی دیگر در منابع قدیم بهجای مانده که آنها هم به نادرست به خیام منسوب شده است:
چون قسم تو زآنچه عقل قسمت فرمود
یک ذرّه نه کم شود نه خواهد افزود
آسوده ز هرچه هست میباید زیست
و آزاد ز هرچه نیست میباید بود.
..
چون تیر قضا گشاده از شست تو نیست
راضی شو اگر کار به بایست تو نیست
خوش باش که در تصرف نیک و بدت
سر رشته اختیار در دست تو نیست
..
جانا همه عمر و زندگانی بگذشت
سرمایه عیش و کامرانی بگذشت
از نیک و بد زمانه، بر ما همه چیز
بگذشت، ولی چنانکه دانی بگذشت
..
دل گفت مرا علم لدنّی هوس است
تعلیمم کن اگر ترا دسترس است
گفتم که الف، گفت: دگر؟ گفتم: هیچ
در خانه اگر کس است، یک حرف بس است
این رباعیات را آوردم که سنخ سخن کاشانی شناخته شود و تناسب آنها را با یکدیگر دریابیم. به غیر از رباعی سوم، رباعیات دیگر همه در منابع متاخر به اسم خیام شده است. لحن این رباعیات، لحن انسانی است که دارای یقین قلبی است و با تردید کاری ندارد؛ حتی وقتی میداند سر رشته اختیار در دست او نیست، آن را به خوشی میپذیرد. این رباعیات، از پشتوانۀ سندی قابل توجهی نیز برخوردارند و همۀ آنها در منابعی آمدهاند که با فاصلۀ کمی از دوران حیات مؤلف، گردآوری و کتابت شده است. بنابراین، آنها را با اطمینان خاطر میتوان از فهرست رباعیات منسوب به خیام خارج کرد.
●
منابع:
جُنگ اسکندر میرزا (خطی)، برگ 280؛ طربخانه، ص 98؛ سخنان منظوم ابوسعید ابوالخیر، ص 38؛ المشیخه (خطی)، ص 337؛ انیس الوحدة، ص 112؛ روضة الناظر (خطی)، برگ 78؛ جُنگ لالا اسماعیل (خطی)، برگ 16؛ ترجمۀ عوارف المعارف (خطی)، برگ آخر
●●
"چهار خطی"
https://telegram.me/Xatt4
نگذار كه بغض من شباهنگ شود
اين شيوۀ عاشقانه، فرهنگ شود
دست از سرِ ِ خوابهام بردار و برو
بگذار دلم براي تو تنگ شود!
مرتضا دلاوري پاريزي
●
منبع:
وبلاگ "كتيبۀ زخم"
●●
"چهار خطی"
https://telegram.me/Xatt4
اين شيوۀ عاشقانه، فرهنگ شود
دست از سرِ ِ خوابهام بردار و برو
بگذار دلم براي تو تنگ شود!
مرتضا دلاوري پاريزي
●
منبع:
وبلاگ "كتيبۀ زخم"
●●
"چهار خطی"
https://telegram.me/Xatt4
تنهایی من
(تنهایی، چیزی نیست که بشود از روی دست کسی دیگر نوشت!)
از عشق، فقط نشان من، تنهایی است
تنها نگران من، فقط تنهایی است
نه حوله، نه مسواک، نه... باید بروم
توی چمدان من فقط تنهایی است.
..
من ترجمۀ زبان تنهاییهام
شعر است فقط بیان تنهاییهام
بگذار و برو عزیز من! افتاده
تنهایی تو به جان تنهاییهام.
..
هر روز صف قطار با تنهایی
در نوبت انتظار یا تنهایی
بازار، پیادهرو، خیابان، خانه
من یک تنم و هزار تا تنهایی
..
چندی است که با خواب خودم تنهایم
از چوب تراشیده شده رؤیاییم
تنهاییام از مرگ به من ارث رسید
من پیر قبیلۀ مترسکهایم!
..
سرگردان بی وطن غمگینی است
روحی وحشی در بدن غمگینی است
تنها به سفر ادامه باید بدهد
تنهایی من، کرگدن غمگینی است.
جلیل صفربیگی
●
هر چند مشوّش است تنهایی من
یکپارچه آتش است تنهایی من
بر خلوت عاشقانهام پا نگذار
یک شعلۀ سرکش است تنهایی من!
..
چون سایه به دنبال منی، تنهایی!
من مال تو، تو مال منی، تنهایی!
هرجا بروم، پشت سرم میآیی
تو نامۀ اعمال منی، تنهایی!
..
در این قدغن، سخت به هم محتاجیم
ما مثل دو تن، سخت به هم محتاجیم
برگرد برو! خلوت ما را نشکن
تنهایی و من، سخت به هم محتاجیم!
حجت یحیوی
●
خورشیدم و سایه سرم تنهایی است
یک نیم که نیم دیگرم تنهایی است
ای عشق! پیاده شو، قطاری هستم
که ایستگاه آخرم، تنهایی است!
..
هر روز، به جلوهای، فریباتر شد
ما قطره شدیم، باز دریاتر شد
ما بندۀ هم شدیم، نه همدم او
تنهاتر و تنهاتر و تنهاتر شد
طیبه سادات بقایی اردکانی
●
یک دسته کلید... تا ابد تنهایی
هی خانه به خانه میرود تنهایی
این قفل، چه اختراع غمگینی بود
از قفل شروع میشود تنهایی.
محمد مرادی نصاری
●
تنها حرف دل پُرَم: تنهایی
هر شب، تنها تصوّرم: تنهایی
چاقو را زیر آب پنهان کردم
من گول ترا نمیخورَم تنهایی!
حامد ابراهیم پور
●
در قعر سکوت، هر زمان، هر جایی
پیوسته به گوش میرسد آوایی
میترسم از اینکه بعدِ صد سال اندوه
با مرگ، به پایان نرسد تنهایی!
احسان افشاری
●
تنها تنها تنها تنها تنها
تنها تنها تنها تنها تنها
هستند کنارمان و هستیم چقدر
تنها تنها تنها تنها تنها!
سید مجید حسینی
●
در آینه از جمع پُرَم، تنهایی
دل از تو عشق میبُرَم تنهایی!
جمعیت ما دو تا کمی بیمار است
تجویز جدید دکترم: تنهایی!
لیلا بنی تمیم
●
دروازه مرگ، خطّ پایان من است
در خالیِ جیبها، غم نان من است
این سکّه دو رو داشت، یکی را دیدی
تنهایی من، نیمۀ پنهان من است.
..
من گم شده در جنگل تنهایی خود
با مشکل لاینحل تنهایی خود
من با کلمات تازهای دوست شدم
تا کم کنم از جدول تنهایی خود
فریدون سراج
●
منابع:
نُتهای تنهایی، ص 14، 21، 22، 37، 53؛ یک پیراهن جلوتر از پاییز، ص 38؛ رابعه، رباعی، باران، ص 14؛ رأس ساعت مرگ، ص 59؛ نواختن اره با ویولون، ص 58؛ نگذار نقشهها وطنم را عوض کنند، ص 51؛ دندانههای سین احسانم، ص 69؛ عشق گناهی زیباست، ص 55؛ گنجشک بدون آسمان میمیرد، ص 9؛ آوار جنون، ص 41، 28
●●
"چهار خطی"
https://telegram.me/Xatt4
(تنهایی، چیزی نیست که بشود از روی دست کسی دیگر نوشت!)
از عشق، فقط نشان من، تنهایی است
تنها نگران من، فقط تنهایی است
نه حوله، نه مسواک، نه... باید بروم
توی چمدان من فقط تنهایی است.
..
من ترجمۀ زبان تنهاییهام
شعر است فقط بیان تنهاییهام
بگذار و برو عزیز من! افتاده
تنهایی تو به جان تنهاییهام.
..
هر روز صف قطار با تنهایی
در نوبت انتظار یا تنهایی
بازار، پیادهرو، خیابان، خانه
من یک تنم و هزار تا تنهایی
..
چندی است که با خواب خودم تنهایم
از چوب تراشیده شده رؤیاییم
تنهاییام از مرگ به من ارث رسید
من پیر قبیلۀ مترسکهایم!
..
سرگردان بی وطن غمگینی است
روحی وحشی در بدن غمگینی است
تنها به سفر ادامه باید بدهد
تنهایی من، کرگدن غمگینی است.
جلیل صفربیگی
●
هر چند مشوّش است تنهایی من
یکپارچه آتش است تنهایی من
بر خلوت عاشقانهام پا نگذار
یک شعلۀ سرکش است تنهایی من!
..
چون سایه به دنبال منی، تنهایی!
من مال تو، تو مال منی، تنهایی!
هرجا بروم، پشت سرم میآیی
تو نامۀ اعمال منی، تنهایی!
..
در این قدغن، سخت به هم محتاجیم
ما مثل دو تن، سخت به هم محتاجیم
برگرد برو! خلوت ما را نشکن
تنهایی و من، سخت به هم محتاجیم!
حجت یحیوی
●
خورشیدم و سایه سرم تنهایی است
یک نیم که نیم دیگرم تنهایی است
ای عشق! پیاده شو، قطاری هستم
که ایستگاه آخرم، تنهایی است!
..
هر روز، به جلوهای، فریباتر شد
ما قطره شدیم، باز دریاتر شد
ما بندۀ هم شدیم، نه همدم او
تنهاتر و تنهاتر و تنهاتر شد
طیبه سادات بقایی اردکانی
●
یک دسته کلید... تا ابد تنهایی
هی خانه به خانه میرود تنهایی
این قفل، چه اختراع غمگینی بود
از قفل شروع میشود تنهایی.
محمد مرادی نصاری
●
تنها حرف دل پُرَم: تنهایی
هر شب، تنها تصوّرم: تنهایی
چاقو را زیر آب پنهان کردم
من گول ترا نمیخورَم تنهایی!
حامد ابراهیم پور
●
در قعر سکوت، هر زمان، هر جایی
پیوسته به گوش میرسد آوایی
میترسم از اینکه بعدِ صد سال اندوه
با مرگ، به پایان نرسد تنهایی!
احسان افشاری
●
تنها تنها تنها تنها تنها
تنها تنها تنها تنها تنها
هستند کنارمان و هستیم چقدر
تنها تنها تنها تنها تنها!
سید مجید حسینی
●
در آینه از جمع پُرَم، تنهایی
دل از تو عشق میبُرَم تنهایی!
جمعیت ما دو تا کمی بیمار است
تجویز جدید دکترم: تنهایی!
لیلا بنی تمیم
●
دروازه مرگ، خطّ پایان من است
در خالیِ جیبها، غم نان من است
این سکّه دو رو داشت، یکی را دیدی
تنهایی من، نیمۀ پنهان من است.
..
من گم شده در جنگل تنهایی خود
با مشکل لاینحل تنهایی خود
من با کلمات تازهای دوست شدم
تا کم کنم از جدول تنهایی خود
فریدون سراج
●
منابع:
نُتهای تنهایی، ص 14، 21، 22، 37، 53؛ یک پیراهن جلوتر از پاییز، ص 38؛ رابعه، رباعی، باران، ص 14؛ رأس ساعت مرگ، ص 59؛ نواختن اره با ویولون، ص 58؛ نگذار نقشهها وطنم را عوض کنند، ص 51؛ دندانههای سین احسانم، ص 69؛ عشق گناهی زیباست، ص 55؛ گنجشک بدون آسمان میمیرد، ص 9؛ آوار جنون، ص 41، 28
●●
"چهار خطی"
https://telegram.me/Xatt4
ضایعتر از این!
ایّام به زیرِ پای جورم بسپرد
با کس نفسی دلم به شادی نشمُرد
از جام جهان، مرا نه صافیاست نه دُرد
ضایعتر ازین عمر بهسر نتوان بُرد!
رضیالدین نیشابوری
درگذشتۀ 598 ق.
●
از عشق تو، بوی مختصر نتوان بُرد
جز درد دل و سوز جگر نتوان بُرد
بی عشق تو، هرکه میبَرَد عمر بهسر
ضایعتر از آن عمر بهسر نتوان بُرد!
اوحدالدین کرمانی
درگذشتۀ 635 ق.
●
کفر آمد، و دین، وسوسۀ شیطان بُرد
عشق آمد و، عقل، عشوۀ جانان بُرد
ای بیخبر از عاقبت! انصاف بده
ضایعتر ازین عمر بهسر بتوان بُرد؟
تاریخ جهانگشای
تألیف در 650 تا 658 ق.
●
چشم از رُخ تو جای دگر نتوان بُرد
سودای تو، از سینه بهدر نتوان بُرد
بی روی تو میرود بهسر عمر عزیز
ضایعتر ازین عمر بهسر نتوان بُرد!
امیر خسرو دهلوی
درگذشتۀ 725 ق.
●
چیزی که به رباعی اوحد کرمانی درخشش بیشتری میبخشد، استفاده از ظرفیت موسیقایی ردیف است. این ویژگی در رباعی امیر خسرو دهلوی هم هست. اما به دلیل تکراری بودن عناصر رباعی، برای ما آن جلوۀ راستین را ندارد.
در تاریخ جهانگشای چاپ مرحوم قزوینی، در سه نسخه از دستنویسهای مورد استفادۀ ایشان، بهجای «بتوان بُرد»، «نتوان بُرد» است که با سه رباعی دیگر، انطباق بیشتری دارد.
●
منابع:
دیوان رضی نیشابوری (خطی)، برگ 90؛ دیوان رباعیات اوحد کرمانی، ص 210؛ تاریخ جهانگشای، ج 1، ص 13؛ دیوان امیر خسرو دهلوی، چاپ کانپور، ص 463
●●
"چهار خطی"
https://telegram.me/Xatt4
ایّام به زیرِ پای جورم بسپرد
با کس نفسی دلم به شادی نشمُرد
از جام جهان، مرا نه صافیاست نه دُرد
ضایعتر ازین عمر بهسر نتوان بُرد!
رضیالدین نیشابوری
درگذشتۀ 598 ق.
●
از عشق تو، بوی مختصر نتوان بُرد
جز درد دل و سوز جگر نتوان بُرد
بی عشق تو، هرکه میبَرَد عمر بهسر
ضایعتر از آن عمر بهسر نتوان بُرد!
اوحدالدین کرمانی
درگذشتۀ 635 ق.
●
کفر آمد، و دین، وسوسۀ شیطان بُرد
عشق آمد و، عقل، عشوۀ جانان بُرد
ای بیخبر از عاقبت! انصاف بده
ضایعتر ازین عمر بهسر بتوان بُرد؟
تاریخ جهانگشای
تألیف در 650 تا 658 ق.
●
چشم از رُخ تو جای دگر نتوان بُرد
سودای تو، از سینه بهدر نتوان بُرد
بی روی تو میرود بهسر عمر عزیز
ضایعتر ازین عمر بهسر نتوان بُرد!
امیر خسرو دهلوی
درگذشتۀ 725 ق.
●
چیزی که به رباعی اوحد کرمانی درخشش بیشتری میبخشد، استفاده از ظرفیت موسیقایی ردیف است. این ویژگی در رباعی امیر خسرو دهلوی هم هست. اما به دلیل تکراری بودن عناصر رباعی، برای ما آن جلوۀ راستین را ندارد.
در تاریخ جهانگشای چاپ مرحوم قزوینی، در سه نسخه از دستنویسهای مورد استفادۀ ایشان، بهجای «بتوان بُرد»، «نتوان بُرد» است که با سه رباعی دیگر، انطباق بیشتری دارد.
●
منابع:
دیوان رضی نیشابوری (خطی)، برگ 90؛ دیوان رباعیات اوحد کرمانی، ص 210؛ تاریخ جهانگشای، ج 1، ص 13؛ دیوان امیر خسرو دهلوی، چاپ کانپور، ص 463
●●
"چهار خطی"
https://telegram.me/Xatt4
عشق آن باشد که...
عاشق، پیِ دل به آشنایی نبَرَد
وز هیچ طرف، بویِ نوایی نبَرَد
گفتی: عشقم نمود ره، این غلط است!
عشق آن باشد که ره به جایی نبَرَد.
محوی همدانی
درگذشتۀ 1016 ق.
●
مجنون که تمامْ محوِ لیلی نشود
شایستۀ انوارِ تجلّی نشود
گفتی که: به عشق، دل تسلّی گردد
عشق آن باشد که دل تسلّی نشود.
رضیالدین آرتیمانی
زنده در 1040 ق.
●
منبع:
جُنگ رباعی، ص 665؛
دیوان رضی آرتیمانی، ص 171
●●
"چهار خطی"
https://telegram.me/Xatt4
عاشق، پیِ دل به آشنایی نبَرَد
وز هیچ طرف، بویِ نوایی نبَرَد
گفتی: عشقم نمود ره، این غلط است!
عشق آن باشد که ره به جایی نبَرَد.
محوی همدانی
درگذشتۀ 1016 ق.
●
مجنون که تمامْ محوِ لیلی نشود
شایستۀ انوارِ تجلّی نشود
گفتی که: به عشق، دل تسلّی گردد
عشق آن باشد که دل تسلّی نشود.
رضیالدین آرتیمانی
زنده در 1040 ق.
●
منبع:
جُنگ رباعی، ص 665؛
دیوان رضی آرتیمانی، ص 171
●●
"چهار خطی"
https://telegram.me/Xatt4
فتح، از عشق است
آنانکه غم تو برگزیدند همه
در کوی شهادت، آرمیدند همه
در معرکۀ دو کون، فتح از عشق است
با آنکه سپاه او شهیدند همه.
عرفی شیرازی
درگذشتۀ 999 ق.
●
آنانکه جمال غیب دیدند همه
رفتند و به عیش آرمیدند همه
یک حرف ز مدّعا نگفتند به کس
با آنکه به مدّعا رسیدند همه.
رضی آرتیمانی
زنده در 1040 ق.
●
وصف رخت آنانکه شنیدند همه
در کوی محبّت، آرمیدند همه
چون پوشیدند دیده از دیدنِ غیر
آن را که ندیدنی است، دیدند همه
اصدقای همدانی
زنده در 1026 ق.
●
آنانکه ز خویشتن رمیدند همه
از درد و غم و بلا رهیدند همه
چون موج، در اضطراب دایم بودند
دریا گشتند و آرمیدند همه.
محمد رفیع زاهدی
سدۀ 11 ق.
●
یکی از مفاهیم کلیدی در رباعی دورۀ انقلاب، «شهادت» است؛ این اصطلاح و مشتقّات آن، در دهۀ شصت حضوری چشمگیر در رباعی امروز داشت، بهویژه در دوران جنگ هشت ساله که ذهن جامعه به شدّت درگیر این مفهوم بود. در مطبوعات آن دهه، علاوه بر رباعیات شاعران انقلاب، از شعر قدیم هم آن رباعیاتی که به این فضا نزدیک بود، مقبولیت بیشتری یافت و ورد زبان خاص و عام شد؛ از جمله همین رباعی عرفی شیرازی. یا رباعی «گر مرد رهی میان خون باید رفت...» عطار و رباعی معروف «در مسلخ عشق، جز نکو را نکُشند...». رباعی عرفی در شعر دورۀ صفوی هم بسیار مقبول و زبانزد بود و نظیرههایی که برای آن ساختهاند، گواه این سخن است.
●
منابع:
کلیات عرفی شیرازی، ج 3، 90؛ دیوان رضی آرتیمانی، ص 181؛ بیاض متطبّب اصفهانی (خطی)، برگ 14
●●
"چهار خطی"
https://telegram.me/Xatt4
آنانکه غم تو برگزیدند همه
در کوی شهادت، آرمیدند همه
در معرکۀ دو کون، فتح از عشق است
با آنکه سپاه او شهیدند همه.
عرفی شیرازی
درگذشتۀ 999 ق.
●
آنانکه جمال غیب دیدند همه
رفتند و به عیش آرمیدند همه
یک حرف ز مدّعا نگفتند به کس
با آنکه به مدّعا رسیدند همه.
رضی آرتیمانی
زنده در 1040 ق.
●
وصف رخت آنانکه شنیدند همه
در کوی محبّت، آرمیدند همه
چون پوشیدند دیده از دیدنِ غیر
آن را که ندیدنی است، دیدند همه
اصدقای همدانی
زنده در 1026 ق.
●
آنانکه ز خویشتن رمیدند همه
از درد و غم و بلا رهیدند همه
چون موج، در اضطراب دایم بودند
دریا گشتند و آرمیدند همه.
محمد رفیع زاهدی
سدۀ 11 ق.
●
یکی از مفاهیم کلیدی در رباعی دورۀ انقلاب، «شهادت» است؛ این اصطلاح و مشتقّات آن، در دهۀ شصت حضوری چشمگیر در رباعی امروز داشت، بهویژه در دوران جنگ هشت ساله که ذهن جامعه به شدّت درگیر این مفهوم بود. در مطبوعات آن دهه، علاوه بر رباعیات شاعران انقلاب، از شعر قدیم هم آن رباعیاتی که به این فضا نزدیک بود، مقبولیت بیشتری یافت و ورد زبان خاص و عام شد؛ از جمله همین رباعی عرفی شیرازی. یا رباعی «گر مرد رهی میان خون باید رفت...» عطار و رباعی معروف «در مسلخ عشق، جز نکو را نکُشند...». رباعی عرفی در شعر دورۀ صفوی هم بسیار مقبول و زبانزد بود و نظیرههایی که برای آن ساختهاند، گواه این سخن است.
●
منابع:
کلیات عرفی شیرازی، ج 3، 90؛ دیوان رضی آرتیمانی، ص 181؛ بیاض متطبّب اصفهانی (خطی)، برگ 14
●●
"چهار خطی"
https://telegram.me/Xatt4
یک عمر، برای هم نبودیم انگار
ما قصّۀ آسیاب و رودیم نگار
با هم هستیم و بی همانیم، چه سود؟
دلبستگیِ آتش و دودیم انگار!
بهروز آورزمان
●
منبع:
"دریا ربایی"
تهران، هزاره ققنوس، 1393
●●
"چهار خطی"
https://telegram.me/Xatt4
ما قصّۀ آسیاب و رودیم نگار
با هم هستیم و بی همانیم، چه سود؟
دلبستگیِ آتش و دودیم انگار!
بهروز آورزمان
●
منبع:
"دریا ربایی"
تهران، هزاره ققنوس، 1393
●●
"چهار خطی"
https://telegram.me/Xatt4
جنگ و آشتي
جانا! چو همه جفا بود حاصلِ جنگ
با تو نكنم مقام در منزل جنگ
چون حل نكند همي دلم مشكل جنگ
دارم سرِ آشتي، ندارم دلِ جنگ.
معزّي نيشابوري
درگذشتۀ 521 ق.
●
اي دلبر لشكري! مكش لشكر جنگ
بنشين برِ آشتي، چه گردي برِ جنگ؟
هر چند بسي حلقه زني بر در جنگ
دارم سرِ آشتي، ندارم سرِ جنگ.
جمال الدين خجندي
سدۀ ششم ق.
●
تُركان لشكري، يكي از موضوعات اصلي شعرهاي عاشقانۀ سدههاي پنجم و ششم هجري بودهاند. اينان اغلب تركان باديهنشيني بودند كه همراهان شاهان ترك نژاد به ايران آمده بودند و در سپاه ايران ميجنگيدند و مزد ميگرفتند. اين جوانان سپاهي، عليرغم خوي خشن و جنگجويانه، به دليل زيبايي چهره، مورد توجه شاعران بودند و سخنوران آن دوره، گاه آنان را در شعر خود، تا جايگاه معشوقي هم ارتقاء ميدادند. بسياري از اين حكايتهاي عاشقانه، صرفاً در مقام مضمونپردازي شاعرانه بوده؛ اما گاه رنگ واقعيت هم به خود ميگرفته است. اين قبيل رباعيات مضمونپردازانه را بايد در رديف شعرهاي «شهرآشوب» جاي داد كه به وصف مشاغل و جوانان شاغل در اصناف و حرفهها اختصاص دارد؛ و يكي از اين شغلها، سپاهيگري بوده است. اين شعرها، از لحاظ مطالعات اجتماعي بسيار در خور توجه است.
●
منبع:
جُنگ رباعي، ص 143؛ نزهة المجالس، ص 504
●●
"چهار خطی"
https://telegram.me/Xatt4
جانا! چو همه جفا بود حاصلِ جنگ
با تو نكنم مقام در منزل جنگ
چون حل نكند همي دلم مشكل جنگ
دارم سرِ آشتي، ندارم دلِ جنگ.
معزّي نيشابوري
درگذشتۀ 521 ق.
●
اي دلبر لشكري! مكش لشكر جنگ
بنشين برِ آشتي، چه گردي برِ جنگ؟
هر چند بسي حلقه زني بر در جنگ
دارم سرِ آشتي، ندارم سرِ جنگ.
جمال الدين خجندي
سدۀ ششم ق.
●
تُركان لشكري، يكي از موضوعات اصلي شعرهاي عاشقانۀ سدههاي پنجم و ششم هجري بودهاند. اينان اغلب تركان باديهنشيني بودند كه همراهان شاهان ترك نژاد به ايران آمده بودند و در سپاه ايران ميجنگيدند و مزد ميگرفتند. اين جوانان سپاهي، عليرغم خوي خشن و جنگجويانه، به دليل زيبايي چهره، مورد توجه شاعران بودند و سخنوران آن دوره، گاه آنان را در شعر خود، تا جايگاه معشوقي هم ارتقاء ميدادند. بسياري از اين حكايتهاي عاشقانه، صرفاً در مقام مضمونپردازي شاعرانه بوده؛ اما گاه رنگ واقعيت هم به خود ميگرفته است. اين قبيل رباعيات مضمونپردازانه را بايد در رديف شعرهاي «شهرآشوب» جاي داد كه به وصف مشاغل و جوانان شاغل در اصناف و حرفهها اختصاص دارد؛ و يكي از اين شغلها، سپاهيگري بوده است. اين شعرها، از لحاظ مطالعات اجتماعي بسيار در خور توجه است.
●
منبع:
جُنگ رباعي، ص 143؛ نزهة المجالس، ص 504
●●
"چهار خطی"
https://telegram.me/Xatt4
سحابی استرآبادی: آیینۀ خُلقِ خَلق عالم
گه گریه که: بهرهای نیفتاد مرا
گه آه که: عمر رفت بر باد مرا
یکسو غم زیست، یکسو اندیشۀ مرگ
بُردند خداپرستی از یاد مرا.
..
بسیار ابلَه که عاقلش تسلیم است
وز بیخردی او، دلش در بیم است
در کوچۀ تنگی که خری میگذرد
ره دادنِ او نه از سر تعظیم است!
..
در وهم تو، زاهد، از قِدَم چیزی نیست
بیرون ز حدیث کیف و کم، چیزی نیست
گفتی: چیزی چه میکنم جز الله؟
والله! که الله تو هم، چیزی نیست!
..
در عالم خلق، دَم به دَم قصّۀ اوست
نفع و ضرر و شادی و غم، قصّۀ اوست
هر رنگ بر آمدیم، کار او بود
این قصّۀ ما نیست که هم قصّۀ اوست.
..
گفتم: همه بیداد نمیباید کرد
گفتا که: ز خود یاد نمیباید کرد
گفتم که: چنان گوی سخن تا شنَوَم
خندید که: فریاد نمیباید کرد!
..
هر لحظه، هوایی شد و هویی آمد
دل، محوِ غریبْ خوی و بویی آمد
القصّه که در عشق ندیدم چیزی
جز این که «من»ی رفتم و «او»یی آمد.
..
عشقآمد و شادِ منِ ناشاد ببُرد
نام همه را، غیرتش از یاد ببُرد
در کوی نیاز، شمّهای حال مرا
بر خاک نوشت، خاک را باد ببُرد!
..
بس فتنه که خلق در گمانش باشند
غافل که چو لقمه در دهانش باشند
آن آتش دوزخی کز آن میترسند
چون وا بینند، در میانش باشند!
..
روز و شبم، ای عشق نکوخواه بسوز
چون شمع، مرا گاه بکُش، گاه بسوز
در خانۀ هستی، دلم از خویش گرفت
ای اشک، ببَر مرا و ای آه، بسوز!
..
نه در دیدار، تاب یک جرعه مَیاش
نه در هجران، بجز غم کو و کیاش
من کیستم اندر این عَنا و حِرمان؟
آن رفته به قهری که نرفتند پیاش!
..
«حال» است کزو توان جهان پیمودن
از «رفته» و «آینده» مجو آسودن
در پردۀ راز خود در آ و بگذار
افسانۀ «بوده است» و «خواهد بودن»!
..
خورشید - که بود عالم آباد از او
بگذشت و، هلال میدهد یاد از او
در مزرعهای، مرغ سفیدی بگذشت
ناگاه پرید و پَری افتاد از او.
..
در خلق، نه اُمّید و نه بیم است همه
بَلْ، ذکر خداوندِ کریم است همه
جُنبیدنِ اشجار و گُل و سبزه و باغ
آثار وزیدنِ نسیم است همه.
..
هر عُقده که در جانِ فگار افتاده
ز آمیزشِ جسم خاکسار افتاده
زآن رو، قدِ آسمان چنین گشته خَم است
کو را به زمین پست، کار افتاده.
..
ای صاحبِ کارخانۀ هر کاری
تا کی بینم ملالی و تکراری؟
یا نوعِ دگر، یا بِهْ ازین، یا صبری
اینها گر نه، مُردنِ سهلی، باری!
..
تا کی باشیم بیدل و شیدایی
سرگشته چو خَس، ز باد، در صحرایی؟
خوش آنکه دَمی قرار بخشد ما را
یا شخصی، یا چیزی، یا مأوایی.
..
از خویش چو رَستی، غم و شادی چه کنی؟
با دوست نشسته، فکر وادی چه کنی؟
در عشق رسیدی، خبر عقل مپُرس
گم کرده چو یافتی، مُنادی چه کنی؟
..
کس نیست به عالم تهی از سودایی
دنبالِ مراد خویش، بی غوغایی
هرچند نگاه کردم، این قصّه نبود
جز گریۀ آدمی، پیِ حوّایی!
●
سحابی استرآبادی (درگذشتۀ 1010 ق) از آن دست شاعرانی است که حقش به درستی ادا نشده و به جایگاهی که باید نرسیده است. سحابی، 40 سال ساکن نجف بود و و این دوری از وطن، شاید موجب شده که زبان شعرش، آن رسانندگی لازم را نداشته باشد. در رباعیات او، زبان بر دست و پای معانی عمیق میپیچد و توان پویایی آن را میگیرد. سحابی، بر روانشناسی آدمهای دور و برش، و درک کاستیها و تواناییهای آنها احاطۀ شگرفی داشت. اگر قدرت بیشتری در بیان این دریافتهای ذهنی داشت، در جایگاه والاتری قرار میگرفت. از سحابی، حدود 6500 رباعی بر جا مانده که هنوز در ایران به چاپ نرسیده است.
●
منبع:
رباعیات سحابی، دستنویس ش 2663 کتابخانۀ بادلیان آکسفورد، سدۀ یازدهم هجری.
●●
"چهار خطی"
https://telegram.me/Xatt4
گه گریه که: بهرهای نیفتاد مرا
گه آه که: عمر رفت بر باد مرا
یکسو غم زیست، یکسو اندیشۀ مرگ
بُردند خداپرستی از یاد مرا.
..
بسیار ابلَه که عاقلش تسلیم است
وز بیخردی او، دلش در بیم است
در کوچۀ تنگی که خری میگذرد
ره دادنِ او نه از سر تعظیم است!
..
در وهم تو، زاهد، از قِدَم چیزی نیست
بیرون ز حدیث کیف و کم، چیزی نیست
گفتی: چیزی چه میکنم جز الله؟
والله! که الله تو هم، چیزی نیست!
..
در عالم خلق، دَم به دَم قصّۀ اوست
نفع و ضرر و شادی و غم، قصّۀ اوست
هر رنگ بر آمدیم، کار او بود
این قصّۀ ما نیست که هم قصّۀ اوست.
..
گفتم: همه بیداد نمیباید کرد
گفتا که: ز خود یاد نمیباید کرد
گفتم که: چنان گوی سخن تا شنَوَم
خندید که: فریاد نمیباید کرد!
..
هر لحظه، هوایی شد و هویی آمد
دل، محوِ غریبْ خوی و بویی آمد
القصّه که در عشق ندیدم چیزی
جز این که «من»ی رفتم و «او»یی آمد.
..
عشقآمد و شادِ منِ ناشاد ببُرد
نام همه را، غیرتش از یاد ببُرد
در کوی نیاز، شمّهای حال مرا
بر خاک نوشت، خاک را باد ببُرد!
..
بس فتنه که خلق در گمانش باشند
غافل که چو لقمه در دهانش باشند
آن آتش دوزخی کز آن میترسند
چون وا بینند، در میانش باشند!
..
روز و شبم، ای عشق نکوخواه بسوز
چون شمع، مرا گاه بکُش، گاه بسوز
در خانۀ هستی، دلم از خویش گرفت
ای اشک، ببَر مرا و ای آه، بسوز!
..
نه در دیدار، تاب یک جرعه مَیاش
نه در هجران، بجز غم کو و کیاش
من کیستم اندر این عَنا و حِرمان؟
آن رفته به قهری که نرفتند پیاش!
..
«حال» است کزو توان جهان پیمودن
از «رفته» و «آینده» مجو آسودن
در پردۀ راز خود در آ و بگذار
افسانۀ «بوده است» و «خواهد بودن»!
..
خورشید - که بود عالم آباد از او
بگذشت و، هلال میدهد یاد از او
در مزرعهای، مرغ سفیدی بگذشت
ناگاه پرید و پَری افتاد از او.
..
در خلق، نه اُمّید و نه بیم است همه
بَلْ، ذکر خداوندِ کریم است همه
جُنبیدنِ اشجار و گُل و سبزه و باغ
آثار وزیدنِ نسیم است همه.
..
هر عُقده که در جانِ فگار افتاده
ز آمیزشِ جسم خاکسار افتاده
زآن رو، قدِ آسمان چنین گشته خَم است
کو را به زمین پست، کار افتاده.
..
ای صاحبِ کارخانۀ هر کاری
تا کی بینم ملالی و تکراری؟
یا نوعِ دگر، یا بِهْ ازین، یا صبری
اینها گر نه، مُردنِ سهلی، باری!
..
تا کی باشیم بیدل و شیدایی
سرگشته چو خَس، ز باد، در صحرایی؟
خوش آنکه دَمی قرار بخشد ما را
یا شخصی، یا چیزی، یا مأوایی.
..
از خویش چو رَستی، غم و شادی چه کنی؟
با دوست نشسته، فکر وادی چه کنی؟
در عشق رسیدی، خبر عقل مپُرس
گم کرده چو یافتی، مُنادی چه کنی؟
..
کس نیست به عالم تهی از سودایی
دنبالِ مراد خویش، بی غوغایی
هرچند نگاه کردم، این قصّه نبود
جز گریۀ آدمی، پیِ حوّایی!
●
سحابی استرآبادی (درگذشتۀ 1010 ق) از آن دست شاعرانی است که حقش به درستی ادا نشده و به جایگاهی که باید نرسیده است. سحابی، 40 سال ساکن نجف بود و و این دوری از وطن، شاید موجب شده که زبان شعرش، آن رسانندگی لازم را نداشته باشد. در رباعیات او، زبان بر دست و پای معانی عمیق میپیچد و توان پویایی آن را میگیرد. سحابی، بر روانشناسی آدمهای دور و برش، و درک کاستیها و تواناییهای آنها احاطۀ شگرفی داشت. اگر قدرت بیشتری در بیان این دریافتهای ذهنی داشت، در جایگاه والاتری قرار میگرفت. از سحابی، حدود 6500 رباعی بر جا مانده که هنوز در ایران به چاپ نرسیده است.
●
منبع:
رباعیات سحابی، دستنویس ش 2663 کتابخانۀ بادلیان آکسفورد، سدۀ یازدهم هجری.
●●
"چهار خطی"
https://telegram.me/Xatt4
بیوفایی نکنید!
خوبان! سر خود که بیوفایی مکنید
وز عاشق خویشتن، جدایی مکنید
با یار به سر بَرید تا آخرِ عمر
یا روز نخست، آشنایی مکنید!
ملا غیاث همّتی بلخی
ربع اول قرن نهم ق.
●
خوبان! به خدا که دلربایی مکنید
گر دل ببرید، بی وفایی مکنید
خواهید که محنت جدایی مکشید
زنهار که با کس آشنایی مکنید!
سقا بخارایی
درگذشتۀ 970 ق.
●
این همه سفارش به خوبان میکنند، ولی خوبان گوششان بدهکار این حرفها نیست!
تقی اوحدی بلیانی، رباعی همتی بلخی را به نقل از مجالس النفایس امیر علیشیر نوایی آورده است. در نسخه چاپی این تذکره، اصلاً شرح حال این شخص موجود نیست، چه رسد به رباعی او!
●
منبع:
عرفات العاشقین، ج 4، ص 2685؛
دیوان سقا بخارایی، ص 348
●●
"چهار خطی"
https://telegram.me/Xatt4
خوبان! سر خود که بیوفایی مکنید
وز عاشق خویشتن، جدایی مکنید
با یار به سر بَرید تا آخرِ عمر
یا روز نخست، آشنایی مکنید!
ملا غیاث همّتی بلخی
ربع اول قرن نهم ق.
●
خوبان! به خدا که دلربایی مکنید
گر دل ببرید، بی وفایی مکنید
خواهید که محنت جدایی مکشید
زنهار که با کس آشنایی مکنید!
سقا بخارایی
درگذشتۀ 970 ق.
●
این همه سفارش به خوبان میکنند، ولی خوبان گوششان بدهکار این حرفها نیست!
تقی اوحدی بلیانی، رباعی همتی بلخی را به نقل از مجالس النفایس امیر علیشیر نوایی آورده است. در نسخه چاپی این تذکره، اصلاً شرح حال این شخص موجود نیست، چه رسد به رباعی او!
●
منبع:
عرفات العاشقین، ج 4، ص 2685؛
دیوان سقا بخارایی، ص 348
●●
"چهار خطی"
https://telegram.me/Xatt4
آن نیز نماند!
دَم با که زنم کنون که همدم بنماند
دل، ریش شد و امیدِ مرهم بنماند
من خوش به امید وصل او میبودم
اکنون به چه خوش شوم که آنهم بنماند
اوحد کرمانی
درگذشتۀ 635 ق.
●
فریاد که از غم تو همدم بنماند
همدم چه بود؟ هیچ بجز غم بنماند
گه گاه به آب دیده خوشدل شدمی
آن نیز به بخت بد من هم بنماند
قوامی رازی
سدۀ ششم ق.
●
ما را بجز از نیاز تو چیز نماند
در کیسۀ نقد عقل، تمییز نماند
گه گاه به آب دیده خوشدل شدمی
چندان بگریستم که آن نیز نماند!
ناشناس
سدۀ هفتم ق.
●
افسوس که شد جوانی و چیز نماند
وآن قوّتِ رای و عقل و تمییز نماند
آهی زدمی ز درد، گه گاه و، کنون
غم، راه نفس ببَست و آن نیز نماند!
جمال الدین اصفهانی
درگذشتۀ 588 ق.
●
منبع:
دیوان رباعیات اوحد کرمانی، ص 125؛ نزهة المجالس، ص 582، 583؛ دیوان استاد جمالالدین اصفهانی، ص 493
●●
"چهار خطی"
https://telegram.me/Xatt4
دَم با که زنم کنون که همدم بنماند
دل، ریش شد و امیدِ مرهم بنماند
من خوش به امید وصل او میبودم
اکنون به چه خوش شوم که آنهم بنماند
اوحد کرمانی
درگذشتۀ 635 ق.
●
فریاد که از غم تو همدم بنماند
همدم چه بود؟ هیچ بجز غم بنماند
گه گاه به آب دیده خوشدل شدمی
آن نیز به بخت بد من هم بنماند
قوامی رازی
سدۀ ششم ق.
●
ما را بجز از نیاز تو چیز نماند
در کیسۀ نقد عقل، تمییز نماند
گه گاه به آب دیده خوشدل شدمی
چندان بگریستم که آن نیز نماند!
ناشناس
سدۀ هفتم ق.
●
افسوس که شد جوانی و چیز نماند
وآن قوّتِ رای و عقل و تمییز نماند
آهی زدمی ز درد، گه گاه و، کنون
غم، راه نفس ببَست و آن نیز نماند!
جمال الدین اصفهانی
درگذشتۀ 588 ق.
●
منبع:
دیوان رباعیات اوحد کرمانی، ص 125؛ نزهة المجالس، ص 582، 583؛ دیوان استاد جمالالدین اصفهانی، ص 493
●●
"چهار خطی"
https://telegram.me/Xatt4
من در عجبم ز مَیفروشان
تا چرخ فلک بر آسمان گشت پدید
بهتر ز مَی لعل، کسی هیچ ندید
من در عجبم ز مَیفروشان، کایشان
بهْ زین که فروشند، چه خواهند خرید؟
منسوب به خیام نیشابوری
●
تا ساغر مهر و جام مَه گشت پدید
چیزی به جهان کسی بهْ از باده ندید
آیا چه گرفتش به بهاء، آنکه فروخت؟
آیا به عوض چه دادش آنکس که خرید؟
صهبای قمی
درگذشتۀ 1191 ق.
●
دورهای که به اسم بازگشت ادبی معروف است و از اواسط قرن دوازدهم در اصفهان پا گرفت و سایر نقاط ایران را نیز تحت تأثیر قرار داد، یکی از کممایهترین دورانهای ادبی تاریخ شعر فارسی به شمار میآید. نگاه تقلیدی شاعران این دوران به شعر قدیم، بی بهره از هر گونه خلاقیت و نوآوری بود و حاصل کار، چیزی نبود جز مشابهسازی شعرهای قدیم با عیار بسیار پایین.
رباعیی که به خیام منسوب است، البته از آن حکیم فرزانه نیست، اما صهبای قمی در رباعی خود کاملاً تحت سیطرۀ آن بوده و نسخه بدلی از آن ارائه داده که اگر ضعیف هم نباشد، در معیار نوآوری، نمرۀ ضعیفی میگیرد.
●
مضمون رباعی منسوب به خیام، وامدار این قطعۀ لطیف حکیم کسایی مروزی، شاعر قرن چهارم هجری، است که بعد از گذشت هزار سال، هنوز تازگی و طراوت خود را حفظ کرده است:
گل نعمتی است هدیه فرستاده از بهشت
مردم، کریمتر شود اندر نعیم گل
ای گلفروش! گُل چه فروشی برای سیم
وز گل عزیزتر چه ستانی به سیم گل؟
..
در کتاب «قصّۀ یوسف» که از آثار سدۀ پنجم هجری است، این حکایت زیبا نقل شده است: «دیوانهای بود در شهر نیشابور. به دکان حلواگری شد و گفت: یا استاد! لوزینه داری؟ گفت: بلی! گفت: به کافور و گلاب آغشته است؟ گفت: بلی! گفت: به بادام و شکر آبادان هست؟ گفت: بلی! گفت: از بهر چه نگاه میداری؟ چرا نخوری؟ به بهاء آن خوشتر از آن چه خواهی خرید؟».
●
منابع:
طربخانه، ص 80؛ دیوان صهباء قمی (خطی)، ص 55؛ کسایی مروزی، ص 90؛ قصّۀ یوسف، ص 202
●●
"چهار خطی"
https://telegram.me/Xatt4
تا چرخ فلک بر آسمان گشت پدید
بهتر ز مَی لعل، کسی هیچ ندید
من در عجبم ز مَیفروشان، کایشان
بهْ زین که فروشند، چه خواهند خرید؟
منسوب به خیام نیشابوری
●
تا ساغر مهر و جام مَه گشت پدید
چیزی به جهان کسی بهْ از باده ندید
آیا چه گرفتش به بهاء، آنکه فروخت؟
آیا به عوض چه دادش آنکس که خرید؟
صهبای قمی
درگذشتۀ 1191 ق.
●
دورهای که به اسم بازگشت ادبی معروف است و از اواسط قرن دوازدهم در اصفهان پا گرفت و سایر نقاط ایران را نیز تحت تأثیر قرار داد، یکی از کممایهترین دورانهای ادبی تاریخ شعر فارسی به شمار میآید. نگاه تقلیدی شاعران این دوران به شعر قدیم، بی بهره از هر گونه خلاقیت و نوآوری بود و حاصل کار، چیزی نبود جز مشابهسازی شعرهای قدیم با عیار بسیار پایین.
رباعیی که به خیام منسوب است، البته از آن حکیم فرزانه نیست، اما صهبای قمی در رباعی خود کاملاً تحت سیطرۀ آن بوده و نسخه بدلی از آن ارائه داده که اگر ضعیف هم نباشد، در معیار نوآوری، نمرۀ ضعیفی میگیرد.
●
مضمون رباعی منسوب به خیام، وامدار این قطعۀ لطیف حکیم کسایی مروزی، شاعر قرن چهارم هجری، است که بعد از گذشت هزار سال، هنوز تازگی و طراوت خود را حفظ کرده است:
گل نعمتی است هدیه فرستاده از بهشت
مردم، کریمتر شود اندر نعیم گل
ای گلفروش! گُل چه فروشی برای سیم
وز گل عزیزتر چه ستانی به سیم گل؟
..
در کتاب «قصّۀ یوسف» که از آثار سدۀ پنجم هجری است، این حکایت زیبا نقل شده است: «دیوانهای بود در شهر نیشابور. به دکان حلواگری شد و گفت: یا استاد! لوزینه داری؟ گفت: بلی! گفت: به کافور و گلاب آغشته است؟ گفت: بلی! گفت: به بادام و شکر آبادان هست؟ گفت: بلی! گفت: از بهر چه نگاه میداری؟ چرا نخوری؟ به بهاء آن خوشتر از آن چه خواهی خرید؟».
●
منابع:
طربخانه، ص 80؛ دیوان صهباء قمی (خطی)، ص 55؛ کسایی مروزی، ص 90؛ قصّۀ یوسف، ص 202
●●
"چهار خطی"
https://telegram.me/Xatt4
جُنگ رباعی،
پژوهش: سید علی میرافضلی،
تهران، نشر سخن، 1394، 876 صفحه
این کتاب، در بردارنده 4200 رباعی کهن پارسی از 35 شاعر معروف و گمنام از سده ششم تا یازدهم هجری است. نیمی از رباعیات این کتاب برای اولین بار است که چاپ میشود و مابقی رباعیات نیز تصحیحات جدید از رباعیاتی است که قبلاً به چاپ رسیده است.
در این دفتر، رباعیات نویافته و چاپ نشدهای از سنایی غزنوی، عثمان مختاری، امیر معزی نیشابوری، انوری، اثیر اخسیکتی، امامی هروی، سلمان ساوجی، صوفی آملی و محمد سعید تنهای قمی جای گرفته است. 235 رباعی نویافته سنایی غزنوی، رهاورد مغتنمی برای عرصه رباعی پژوهی و سنایی پژوهی است.
بخشی از «جُنگ رباعی» به گردآوری رباعیات عایشه مقریه، بابا افضل کاشانی، سایل نهاوندی، صوفی کرمانی، مظفر حسین کاشانی، پیامی کرمانی، حقی خوانساری، نذری قمشهای و میرصابر اصفهانی اختصاص دارد. این رباعیات بر مبنای جنگهای خطی و تذکرههای چاپ نشده و تعدادی از منابع چاپی فراهم آمده است.
علاوه بر این، رباعیات موجود در دواوین اشرفی سمرقندی، پوربهاء جامی، سید عضد یزدی، سید جلال عضد یزدی، جلال خوافی، روح عطار شیرازی، کمالالدین کاشانی، کاتبی ترشیزی، شیخی طبسی، امیدی تهرانی، موالی تونی، محوی همدانی، نظام دستغیب شیرازی و غیاث حلوایی شیرازی بر مبنای یک یا چند دستنویس تصحیح یا بازتصحیح شده است. دیوان اغلب این شاعران تا کنون به چاپ نرسیده و دسترسی محققان تاریخ رباعی فارسی به رباعیات ایشان، موجب گشایش در عرصه رباعیپژوهی میگردد.
گزیدهای از رباعیات عطار نیشابوری و اوحدالدین کرمانی نیز بر مبنای دو دستنویس کهن در این دفتر گنجانده شده است.
مؤلف، در گردآوری و تدوین رباعیات این کتاب، از 120 نسخه خطی و 180 نسخه چاپی مدد گرفته است.
●●
"چهار خطی"
https://telegram.me/Xatt4
پژوهش: سید علی میرافضلی،
تهران، نشر سخن، 1394، 876 صفحه
این کتاب، در بردارنده 4200 رباعی کهن پارسی از 35 شاعر معروف و گمنام از سده ششم تا یازدهم هجری است. نیمی از رباعیات این کتاب برای اولین بار است که چاپ میشود و مابقی رباعیات نیز تصحیحات جدید از رباعیاتی است که قبلاً به چاپ رسیده است.
در این دفتر، رباعیات نویافته و چاپ نشدهای از سنایی غزنوی، عثمان مختاری، امیر معزی نیشابوری، انوری، اثیر اخسیکتی، امامی هروی، سلمان ساوجی، صوفی آملی و محمد سعید تنهای قمی جای گرفته است. 235 رباعی نویافته سنایی غزنوی، رهاورد مغتنمی برای عرصه رباعی پژوهی و سنایی پژوهی است.
بخشی از «جُنگ رباعی» به گردآوری رباعیات عایشه مقریه، بابا افضل کاشانی، سایل نهاوندی، صوفی کرمانی، مظفر حسین کاشانی، پیامی کرمانی، حقی خوانساری، نذری قمشهای و میرصابر اصفهانی اختصاص دارد. این رباعیات بر مبنای جنگهای خطی و تذکرههای چاپ نشده و تعدادی از منابع چاپی فراهم آمده است.
علاوه بر این، رباعیات موجود در دواوین اشرفی سمرقندی، پوربهاء جامی، سید عضد یزدی، سید جلال عضد یزدی، جلال خوافی، روح عطار شیرازی، کمالالدین کاشانی، کاتبی ترشیزی، شیخی طبسی، امیدی تهرانی، موالی تونی، محوی همدانی، نظام دستغیب شیرازی و غیاث حلوایی شیرازی بر مبنای یک یا چند دستنویس تصحیح یا بازتصحیح شده است. دیوان اغلب این شاعران تا کنون به چاپ نرسیده و دسترسی محققان تاریخ رباعی فارسی به رباعیات ایشان، موجب گشایش در عرصه رباعیپژوهی میگردد.
گزیدهای از رباعیات عطار نیشابوری و اوحدالدین کرمانی نیز بر مبنای دو دستنویس کهن در این دفتر گنجانده شده است.
مؤلف، در گردآوری و تدوین رباعیات این کتاب، از 120 نسخه خطی و 180 نسخه چاپی مدد گرفته است.
●●
"چهار خطی"
https://telegram.me/Xatt4
در هر دهنی...
از کردۀ خویش، در زیان افتادم
در هر دهنی، همچو زبان افتادم
چون مردم چشم، با تو در پیوستم
چون اشک، ز چشم تو از آن افتادم.
رکنالدین دعویدار قمی
زنده در 614 ق.
●
تا بر در تو، چو آستان افتادم
چون آب، ز چشم دوستان افتادم
از بس که زبان من به یاد لب توست
در هر دهنی، همچو زبان افتادم.
ناشناس
سدۀ هفتم ق.
●
اندر طلب وصل تو، ای سرو روان
انگشت نمای خلق و رسوای جهان
کامی ز لبت ندیده، وآنگه ما را
در هر دهنی فتاده بینی چو زبان.
اوحد کرمانی
درگذشتۀ 635 ق.
●
در هر دهنی فتاده، از پیر و جوان
این قصّه، به شرح و بسط، مانند زبان.
صفوة الصفا
نگاشتۀ 759 ق.
●
در هر دهنی افتادن: نُقل و نَقل محافل شدن؛ رسوایی.
●
منابع:
دیوان رکنالدین دعویدار قمی، ص 212؛ نزهة المجالس، ص 469؛ دیوان رباعیات اوحدالدین کرمانی، ص 162؛ صفوة الصفا، ص 263
●●
"چهار خطی"
https://telegram.me/Xatt4
از کردۀ خویش، در زیان افتادم
در هر دهنی، همچو زبان افتادم
چون مردم چشم، با تو در پیوستم
چون اشک، ز چشم تو از آن افتادم.
رکنالدین دعویدار قمی
زنده در 614 ق.
●
تا بر در تو، چو آستان افتادم
چون آب، ز چشم دوستان افتادم
از بس که زبان من به یاد لب توست
در هر دهنی، همچو زبان افتادم.
ناشناس
سدۀ هفتم ق.
●
اندر طلب وصل تو، ای سرو روان
انگشت نمای خلق و رسوای جهان
کامی ز لبت ندیده، وآنگه ما را
در هر دهنی فتاده بینی چو زبان.
اوحد کرمانی
درگذشتۀ 635 ق.
●
در هر دهنی فتاده، از پیر و جوان
این قصّه، به شرح و بسط، مانند زبان.
صفوة الصفا
نگاشتۀ 759 ق.
●
در هر دهنی افتادن: نُقل و نَقل محافل شدن؛ رسوایی.
●
منابع:
دیوان رکنالدین دعویدار قمی، ص 212؛ نزهة المجالس، ص 469؛ دیوان رباعیات اوحدالدین کرمانی، ص 162؛ صفوة الصفا، ص 263
●●
"چهار خطی"
https://telegram.me/Xatt4
من کیستم؟
من کیستم؟ از خویش به تنگ آمدهای
دیوانۀ با خرد به جنگ آمدهای
دوشینه، به کوی دوست، از رشکم سوخت
نالیدنِ پای دل به سنگ آمدهای.
شکیبی اصفهانی
درگذشتۀ 1023 ق.
●
رباعی بالا، از جمله رباعیاتی است که گردآورندگان رباعیات منسوب به ابوسعید ابوالخیر، در سنوات بعدی، داخل رباعیات او کردهاند. ابوسعید، داعیۀ شاعری نداشت و اولاد و احفادش هم منکر شاعری او بودند. علاوه بر مستندات و منابع، ویژگیهای سبکی نیز میتواند کمکحال ما در شناسایی رباعیات مجعول کرد. مجعول بودن، به معنی انکار ظرفیت شاعرانۀ رباعیات مورد نظر نیست. بلکه، نابجا بودن این انتسابهاست. عبارت «من کیستم؟» را اگر در تاریخ رباعی فارسی بخواهیم ردگیری کنیم، قبل از قرن نهم هجری اثری از آن در دواوین و مجموعههای شعر نمییابیم. گویا، جامی نخستین کسی است که بنیانگذار سری رباعیات «من کیستم؟» است. بعد از جامی، بابا فغانی هم حلقهای بر این زنجیر افزوده، و اتفاقاً رباعی او هم به ابوسعید ابوالخیر منسوب شده است. شاعران سبک اصفهانی/هندی، به این فرم رباعیسرایی علاقۀ خاصی داشتند.
●
من کیستم؟ از شهر خرد تاختهای
در عشق بتان، دنیی و دین باختهای
خانه به خرابات مغان ساختهای
از هرچه نه عشق، خانه پرداختهای.
نورالدین جامی
درگذشتۀ 898 ق.
●
من کیستم؟ آتش به دل اندوختهای
وز شعلۀ عشق، آتش افروختهای
در مهر و وفا، چو سنگ آتشْ برگم
باشد که رَسَم به صحبتِ سوختهای
بابا فغانی
درگذشتۀ 925 ق.
●
من کیستم؟ از اهل جهان فرد شده
سر تا قدم از عشق بتان درد شده
در راه نیاز و دردمندی شده خاک
وآن خاک هم از باد فنا گرد شده
فردی تربتی
سدۀ دهم ق.
●
من کیستم؟ آوارۀ رهپیمایی
نه آرامی، نه منزلی، نه جایی
سرگشتگیی چند و، عدم گردیدن
مانند حباب، بر سر دریایی.
سحابی استرآبادی
درگذشتۀ 1001 ق.
●
من کیستم؟ از قید دو عالم فردی
عنقا منشی، بلند همتْ مردی
دیوانۀ خودسری، بیابانگردی
لبریز محبّتی، سراپا دردی.
مؤمن یزدی
درگذشتۀ 1018 ق.
●
من کیستم؟ از هستی خود بیخبری
وز دستِ غمت، داغ ندامت به سری
باشد اگرش حال بَتر زین، چه شود
آن تن که بود زنده به جان دگری؟
مجرم شاملو
درگذشتۀ 1020 ق.
●
من کیستم؟ ای شوخ! دل از کف شدهای
آتش به دکان هستی خود زدهای
با غیر، تو خوش نشین کز آشوب غمت
خون شد دل ما و سینه آتشکدهای.
میر داماد (اشراق)
درگذشتۀ 1040 ق.
●
من کیستم؟ آشنای محرومیِ خویش
دنبالۀ کاروان مظلومی خویش
دل کرده خراب و شاد بنشسته درو
نازان نازان، چو جغد، بر شومیِ خویش.
نظیر مشهدی
زنده در 1035 ق.
●
من کیستم؟ آزردۀ خون آشامی
نه آغازی مرا و نه انجامی
دارم ز ازل سویِ ابد پیغامی
بی واسطۀ حرفی و طیّ گامی.
رضیالدین آرتیمانی
زنده در 1040 ق.
●
من کیستم؟ از بویْ به رنگ آمدهای
وز صلح گذشتهای، به جنگ آمدهای
چون لاله، ز دست دل، همه داغ شده
چون غنچه، ز درد دل، به تنگ آمدهای.
میر حشمت
سدۀ یازدهم ق.
●
من کیستم؟ از درد و غم آراستهای
همچون مَهِ نو، ز خویشتن کاستهای
چون نقش قدم، نشسته در هر گذری
مانند غبار و گرد، برخاستهای.
شهود یزدی
سدۀ یازدهم ق.
●
من کیستم؟ از خود خودی انداختهای
دل در خم زلف گلرخان باختهای
گر دهر بههم زنی، نیابی چون من
بی ساختهای، به حال خود ساختهای.
محمد علی مهابادی
سدۀ یازدهم ق.
●
من کیستم؟ از خود به فغان آمدهای
بر خاطر خویشتن گران آمدهای
از دست دل خویش، به جان آمدهای
از خوی بُتان، به الامان آمدهای.
عاشق اصفهانی
درگذشتۀ 1182 ق.
●
من کیستم؟ آتش به جهان افروزی
محنت زدهای، خستۀ غمْ اندوزی
چون نالۀ سرد خود، سراسر دردی
چون شعلۀ آهِ خود، سراسر سوزی.
مخلص شیرازی
درگذشتۀ 1229 ق.
●
منابع:
خلاصة الاشعار (اصفهان)، ص 368؛ سخنان منظوم ابوسعید ابوالخیر، ص 89؛ دیوان جامی، ج 2، ص 409؛ عرفات العاشقین، ج 5، ص 2897؛ هفت اقلیم، ج 2، ص 705؛ جواهر الخیال (خطی)، ص 125؛ رباعیات مؤمن یزدی، ص 204؛ کاروان هند، ج 2، ص 1218؛ دیوان اشراق، ص 129؛ عرفات العاشقین، ج 6، ص 3987؛ دیوان رضی آرتیمانی، ص 184؛ منتخب اللطایف، ص 239؛ جواهر الخیال (خطی)، ص 125؛ دیوان عاشق اصفهانی، ص 499؛ نزهت الاخبار، ص 719
●●
"چهار خطی"
https://telegram.me/Xatt4
من کیستم؟ از خویش به تنگ آمدهای
دیوانۀ با خرد به جنگ آمدهای
دوشینه، به کوی دوست، از رشکم سوخت
نالیدنِ پای دل به سنگ آمدهای.
شکیبی اصفهانی
درگذشتۀ 1023 ق.
●
رباعی بالا، از جمله رباعیاتی است که گردآورندگان رباعیات منسوب به ابوسعید ابوالخیر، در سنوات بعدی، داخل رباعیات او کردهاند. ابوسعید، داعیۀ شاعری نداشت و اولاد و احفادش هم منکر شاعری او بودند. علاوه بر مستندات و منابع، ویژگیهای سبکی نیز میتواند کمکحال ما در شناسایی رباعیات مجعول کرد. مجعول بودن، به معنی انکار ظرفیت شاعرانۀ رباعیات مورد نظر نیست. بلکه، نابجا بودن این انتسابهاست. عبارت «من کیستم؟» را اگر در تاریخ رباعی فارسی بخواهیم ردگیری کنیم، قبل از قرن نهم هجری اثری از آن در دواوین و مجموعههای شعر نمییابیم. گویا، جامی نخستین کسی است که بنیانگذار سری رباعیات «من کیستم؟» است. بعد از جامی، بابا فغانی هم حلقهای بر این زنجیر افزوده، و اتفاقاً رباعی او هم به ابوسعید ابوالخیر منسوب شده است. شاعران سبک اصفهانی/هندی، به این فرم رباعیسرایی علاقۀ خاصی داشتند.
●
من کیستم؟ از شهر خرد تاختهای
در عشق بتان، دنیی و دین باختهای
خانه به خرابات مغان ساختهای
از هرچه نه عشق، خانه پرداختهای.
نورالدین جامی
درگذشتۀ 898 ق.
●
من کیستم؟ آتش به دل اندوختهای
وز شعلۀ عشق، آتش افروختهای
در مهر و وفا، چو سنگ آتشْ برگم
باشد که رَسَم به صحبتِ سوختهای
بابا فغانی
درگذشتۀ 925 ق.
●
من کیستم؟ از اهل جهان فرد شده
سر تا قدم از عشق بتان درد شده
در راه نیاز و دردمندی شده خاک
وآن خاک هم از باد فنا گرد شده
فردی تربتی
سدۀ دهم ق.
●
من کیستم؟ آوارۀ رهپیمایی
نه آرامی، نه منزلی، نه جایی
سرگشتگیی چند و، عدم گردیدن
مانند حباب، بر سر دریایی.
سحابی استرآبادی
درگذشتۀ 1001 ق.
●
من کیستم؟ از قید دو عالم فردی
عنقا منشی، بلند همتْ مردی
دیوانۀ خودسری، بیابانگردی
لبریز محبّتی، سراپا دردی.
مؤمن یزدی
درگذشتۀ 1018 ق.
●
من کیستم؟ از هستی خود بیخبری
وز دستِ غمت، داغ ندامت به سری
باشد اگرش حال بَتر زین، چه شود
آن تن که بود زنده به جان دگری؟
مجرم شاملو
درگذشتۀ 1020 ق.
●
من کیستم؟ ای شوخ! دل از کف شدهای
آتش به دکان هستی خود زدهای
با غیر، تو خوش نشین کز آشوب غمت
خون شد دل ما و سینه آتشکدهای.
میر داماد (اشراق)
درگذشتۀ 1040 ق.
●
من کیستم؟ آشنای محرومیِ خویش
دنبالۀ کاروان مظلومی خویش
دل کرده خراب و شاد بنشسته درو
نازان نازان، چو جغد، بر شومیِ خویش.
نظیر مشهدی
زنده در 1035 ق.
●
من کیستم؟ آزردۀ خون آشامی
نه آغازی مرا و نه انجامی
دارم ز ازل سویِ ابد پیغامی
بی واسطۀ حرفی و طیّ گامی.
رضیالدین آرتیمانی
زنده در 1040 ق.
●
من کیستم؟ از بویْ به رنگ آمدهای
وز صلح گذشتهای، به جنگ آمدهای
چون لاله، ز دست دل، همه داغ شده
چون غنچه، ز درد دل، به تنگ آمدهای.
میر حشمت
سدۀ یازدهم ق.
●
من کیستم؟ از درد و غم آراستهای
همچون مَهِ نو، ز خویشتن کاستهای
چون نقش قدم، نشسته در هر گذری
مانند غبار و گرد، برخاستهای.
شهود یزدی
سدۀ یازدهم ق.
●
من کیستم؟ از خود خودی انداختهای
دل در خم زلف گلرخان باختهای
گر دهر بههم زنی، نیابی چون من
بی ساختهای، به حال خود ساختهای.
محمد علی مهابادی
سدۀ یازدهم ق.
●
من کیستم؟ از خود به فغان آمدهای
بر خاطر خویشتن گران آمدهای
از دست دل خویش، به جان آمدهای
از خوی بُتان، به الامان آمدهای.
عاشق اصفهانی
درگذشتۀ 1182 ق.
●
من کیستم؟ آتش به جهان افروزی
محنت زدهای، خستۀ غمْ اندوزی
چون نالۀ سرد خود، سراسر دردی
چون شعلۀ آهِ خود، سراسر سوزی.
مخلص شیرازی
درگذشتۀ 1229 ق.
●
منابع:
خلاصة الاشعار (اصفهان)، ص 368؛ سخنان منظوم ابوسعید ابوالخیر، ص 89؛ دیوان جامی، ج 2، ص 409؛ عرفات العاشقین، ج 5، ص 2897؛ هفت اقلیم، ج 2، ص 705؛ جواهر الخیال (خطی)، ص 125؛ رباعیات مؤمن یزدی، ص 204؛ کاروان هند، ج 2، ص 1218؛ دیوان اشراق، ص 129؛ عرفات العاشقین، ج 6، ص 3987؛ دیوان رضی آرتیمانی، ص 184؛ منتخب اللطایف، ص 239؛ جواهر الخیال (خطی)، ص 125؛ دیوان عاشق اصفهانی، ص 499؛ نزهت الاخبار، ص 719
●●
"چهار خطی"
https://telegram.me/Xatt4