چهار خطی
4.86K subscribers
392 photos
10 videos
115 files
1.41K links
رباعی فارسی، به روایت: سید علی میرافضلی

(این صفحه روز پنج‌شنبه نوزدهم آذر هزار و سیصد و نود و چهار شمسی راه‌اندازی شده است.)
Download Telegram
در سینه، ز جوش خون، دلِ دروا مُرد
زآن روز که زاد، بود در خون، تا مُرد
القصّه، دلِ شکستۀ ما، چو حباب
در دریا زاد و، باز در دریا مُرد!

میر ابوالحسن فراهانی
سدۀ یازدهم ق.


منبع:
جُنگ ش 9559 کتابخانۀ مجلس، برگ 12؛ دیوان ابوالحسن فراهانی، ص 248


ابوالحسن فراهانی، از شاعران دانشمند دورۀ صفوی است و مهم‌ترین اثر او، «شرح مشکلات دیوان انوری» است که چندین بار به چاپ رسیده است. دیوان ابوالحسن فراهانی، یک نوبت در ایران چاپ شده و متأسفانه مصحح محترم آن، به دلیل نداشتن دستنویس‌های مطمئن یا مشکلات دیگر، حق مطلب را به خوبی ادا نکرده است و اغلاط فراوان دارد؛ چنان‌که رباعی مذکور در دیوان چاپی، با دو غلط گمراه‌کننده همراه است: دل دردا / زاده بود.
حباب، در فرهنگ تصویری شعر دورۀ صفوی، جایگاه ویژه‌ای دارد و در اینجا، دل شکستۀ عاشق، به حباب تشبیه شده که در دریا زاده می‌شود و در دریا می‌میرد. این تصویر خلاّقانه، آدم را به یاد شعرهای بیدل دهلوی می‌اندازد.
●●


"چهار خطی"
https://telegram.me/Xatt4
طَبَق ماه: سیر و سرنوشت یک رباعی

یکی از رباعیات عاشقانه معروف فارسی، رباعی زیر است که از لحاظ تصویرسازی و ایراد تشبیه، حرف تازه‌ای ندارد، اما ساخت ویژۀ رباعی به آن تشخّص بخشیده است. تا آنجا که در دورۀ بازگشت ادبی، مورد تقلید جمعی از شاعران قرار گرفته است. قدیم‌ترین جایی که از این رباعی سخن رفته، نزهة المجالس جمال خلیل شروانی است که در اواسط قرن هفتم گردآوری شده است. در این منبع، رباعی به اسم ادیب صابر ترمذی (درگذشتۀ 546 ق) است و البته هیچ کدام از چاپ‌های دیوان ادیب صابر، این رباعی را ندارند:
مَه، بر طبقی نهاده، کین روی من است
وز مشک، هزار حلقه، کین موی من است
گل، بر کف خود کرده، که این بوی من است
شوری به جهان فکنده، کین خوی من است!

همین رباعی، با تغییراتی، در جُنگ اسکندر میرزا (813 ـ 814 ق)، به نام «زهرای دیوانه» است. از هویت این شاعر خبری نداریم:
مَه، بر طبقی گرفته، کین روی من است
بر شب گرهی فکنده، کآن موی من است
از خُلد، دری گشاده، کین کوی من است
آتش به جهان در زده، کین خوی من است.

تقی اوحدی بلیانی و به تبع او، رضا قلیخان هدایت، رباعی را به اسم ابوالفرج رونی (حدود 500 ق) آورده‌اند. در نسخه‌های معتبر دیوان ابوالفرج، چنین رباعیی نیست:
مَه بر سروی نهاده، کین روی من است
وز مشک، زره شکسته، کین موی من است
از خُلد، دری گشاده، کین بوی من است
آتش به جهان در زده، کین خوی من است.

همین رباعی را اوحدی بلیانی، در جای دیگری از عرفات العاشقین، به شیخ رباعی (سدۀ دهم ق) منسوب کرده است. در این انتساب، امین احمد رازی و واله داغستانی نیز با او هم‌داستان هستند:
از گل، طبقی نهاده، کین روی من است
وز مشک، خطی کشیده، کین موی من است
صد نافه به باد داده، کین بوی من است
آتش به جهان در زده، کین خوی من است.


هر چهار روایت، در جزییات، اختلاف‌هایی با هم دارند، اما چارچوب رباعی یکی است. اگر جانب کهن‌ترین روایت را بگیریم، کفۀ انتساب به نفع ادیب صابر می‌چربد. تمایز این رباعی با رباعیات عاشقانه دیگر، در «چگونه گفتن» است که ما از آن به عنوان «ساخت ویژه» یاد می‌کنیم و موجب جذابیت رباعی برای شعردوستان نسل‌های بعد و شاعران دورۀ بازگشت ادبی شده است. تعدادی از شاعران متأخر، به استقبال این رباعی رفته‌اند، اما هیچ کدام نتوانسته‌اند از افسون آن خود را بیرون آیند. اصولاً تقلید رباعیات ویژه، کاری عبث است و کوششی بی فایده. نظام قافیه‌ها، در همه رباعی‌ها یکسان و یکنواخت است و امکان هیچ نوآوری به مقلدین نداده است.

رخ بر رخ گل نهاده، کین روی من است
سنبل به قفا فکنده، کین موی من است
آویخته در نسیم، کین بوی من است
رنجیده ز کائنات، کین خوی من است.

سالک قزوینی
زنده در 1077 ق.


خورشید، به شب گرفته، کین روی من است
شب، گرد قمر کشیده، کین موی من است
عنبر، به هوا فشانده، کین بوی من است
عالم، به جفا سوخته، کین خوی من است!

واله داغستانی
درگذشتۀ 1170 ق.


پرورده بنفشه‌ای که این موی من است
آورده شمیم جان که این بوی من است
آراسته جنّتی که این روی من است
افروخته دوزخی که این خوی من است

مشتاق اصفهانی
درگذشتۀ 1170 ق.


گل بر سر هم ریخته، کین روی من است
صندل به گل آمیخته، کین بوی من است
سنبل ز مه آویخته، کین موی من است
صد فتنه بر انگیخته، کین خوی من است!
..
از گل بسته‌ست دسته، کین روی من است
شب بر رخ روز بسته، کین موی من است
چون مَه به فلک نشسته، کین کوی من است
دل بر سر دل ]شکسته[، کین خوی من است.

آذر بیگدلی
درگذشتۀ 1195 ق.


منابع:
نزهة المجالس، ص 372؛ جُنگ اسکندر میرزا، برگ 285؛ عرفات العاشقین، ج 1، ص 131؛ ج 3، ص 1963؛ مجمع الفصحاء، ج 1، ص 290؛ هفت اقلیم، ج 2، ص 734؛ ریاض الشعراء، ج 2، 1081؛ ج 4، ص 2592؛ دیوان سالک قزوینی، ص 714؛ دیوان مشتاق اصفهانی، ص 186؛ دیوان آذر بیگدلی (خطی)، برگ 174.
●●


"چهار خطی"
https://telegram.me/Xatt4
گه گاه، تنفّسی به اوقات بده
رنگی به همین آینۀ مات بده
من می‌دانم سرت شلوغ است، ولی
گاهی، به خودت وقتِ ملاقات بده!

محمد مهدی سیار


منبع:
"رودخوانی"
تهران، 1393
●●


"چهار خطی"
https://telegram.me/Xatt4
از بهر خدا، آن قد و قامت نگريد
بر عارضش، از مشک، علامت نگريد
زآنجا که شماييد، بنتوان ديدن
در چشم من آييد و قيامت نگريد!

جمال الدین اصفهانی
درگذشتۀ 588 ق.


از بهر خدا، آن لب و دندان نگريد
در دُرج عقيق، دُرّ و مرجان نگريد
سرمست، هزار يوسف، افتان خيزان
اندر بُن آن چاهِ زنخدان نگريد!

رفیع‌الدین عبدالعزیز لُنبانی
درگذشتۀ 584 ق.


منبع:
نزهة المجالس، ص 257؛
جُنگ گنج بخش، برگ 254


در چشم من آیید، یعنی یکی کردن زاویۀ دید برای درک متقابل. کاری که هنرمند می‌کند، ایجاد امکان «همذات پنداری» برای مخاطبانش است. به آنها فرصت مي‌دهد که در چشم هنرمند در آیند و تجربه‌هایی را که از سر نگذرانده‌اند، درونی کنند یا به اشیاء و محیط پیرامون، از زاویه‌ای تازه بنگرند. تجربه عشق، یکی از این تجربه‌هاست که درک حالات آن برای دیگران دشوار و گاه ناپذیرفتنی است.

لُنبان، یکی از محلات قدیم اصفهان بوده است. در مرز قرن ششم و هفتم هجری، از این نقطه دو شاعر بر آمدند، یکی رفیع الدین عبدالعزیز و دیگری رفیع الدین مسعود. اولی در 584 در گذشت و دومی، نیم قرن بعد از آن. در بسیاری منابع، اين دو را یکی فرض کرده‌اند. رفیع الدین عبدالعزیز، هم‌عصر جمال اصفهانی بود و رباعیات هم‌مضمون آنها، تفاوت میان دو هنرمند را به خوبی نشان می‌دهد. یکی معنا آفرین است و دیگری مضمون ساز است. در دست یکی، عناصری همچون تشبیه و استعاره (تصویر)، در خدمت معناست و در نزد دیگری، این‌ها فقط برای مضمون‌سازی به کار گرفته شده‌اند.
●●


"چهار خطی"
https://telegram.me/Xatt4
تیغ و جام: مشاعره و مشاجرۀ بهار و وثوق


ملک الشعراء بهار، به مناسبت کدورتی که بین او و وثوق الدوله راجع به قرارداد 1919 پیش آمده بود، این رباعی نزد وثوق فرستاد، بلکه رشتۀ گسسته، گره خورَد:

قلبم، به حدیثی که شنیدی، مشکن
عهدم، به خطایی که ندیدی، مشکن
تیغی که بدو فتح نمودی، مفروش
جامی که بدو باده کشیدی، مشکن!


وثوق، پاسخ بهار را با این رباعیِ سخت داد:

ای تیغِ شکسته! من ترا بفروشم
وی جامِ زدوده! در شکستت کوشم
هنگام جدال، تیغ دیگر گیرم
هنگام نشاط، جام دیگر نوشم!


بهار، رباعی وثوق را بی پاسخ نگذاشت:

ای خواجه وثوق! گاهِ غرق تو رسد
هنگام خمودِ رعد و برق تو رسد
جامی که شکسته‌ای، به پای تو خَلَد
تیغی که فکنده‌ای، به فرق تو رسد!


منبع:
دیوان بهار، ج 2، ص 508
●●


"چهار خطی"
https://telegram.me/Xatt4
بازی سلمان ساوجی با کلمات

آی آنکه تو طالب خدایی، به خود آ
از خود بطلب، کز تو خدا نیست جدا
اول به‌خود آ، چون به‌خود آیی، به‌خدا
کاقرار نمایی به خداییِ خدا !
..
دوش آن بت شوخ دلرُبا، گفت به چشم
با دل که: نیایی برِ ما؟ گفت: به چشم
اما، به چه رو، توانم آمد پیشت
اوّل تو رَهی به‌من نما، گفت: به چشم!
..
ای خواجه! دوای درد ما کی باشد؟
وین وعده و انتظار، تا کی باشد؟
گویند که: آخرین دوا، کی باشد
راضی شدم، آخر این دوا کی باشد؟
..
ای دل! برِ من مباش بی دلبر من
کین دلبر من، بِهْ که دو صد دل، برِ من
نه دل برِ من بماند و نه دلبر من
یا دلبر من باید، یا دل برِ من!
..
با باد دلم گفت که: بادا ! بادا!
با یار بگو و، هرچه بادا بادا!
آن‌کس که مرا ز صحبتت کرد جدا
شب با غم و رنج و، روز با دا بادا!

سلمان ساوجی
درگذشتۀ 778 ق.


در قرن هشتم هجری، غزل، قالبِ رایج میان شعرا بود و با اوج‌گیری غزل، دوران افول رباعی نیز آغاز شد. مهم‌ترین شاعر رباعی سرایِ این دوران، سلمان ساوجی است که تعدادی از بهترین رباعیات خیامانۀ تاریخ رباعی، سرودۀ اوست. علاوه بر خیام، حافظ نیز وام‌دار رباعیات سلمان ساوجی است و تعدادی از رباعیات مشهور سلمان، به دیوان حافظ پیوسته است. تقریباً می‌توان گفت در دیوان حافظ هیچ رباعی مهمی نیست که از خود او باشد!

سلمان ساوجی به کشف تناسبات میان واژه‌ها، توجه خاصی داشت و صنعت ایهام که از دقت در وجوه مختلف معنایی کلمات حاصل می‌شود، مهمترین شگرد سلمان، چه در غزلیات و چه در رباعیات اوست. همین علاقه، شاعر را به سمت بازی با کلمات کشانده و آرایۀ جناس را مورد توجه خاص او قرار داده است. در پنج رباعی بالا، ما این ویژگی خاص را به خوبی می‌توانیم ببینیم. علّت اینکه ما اینها را بازی با کلمات می‌دانیم، این است که این آرایه‌ها، هدف اصلی شعر قرار گرفته و نه ابزار شاعر. در رباعی اول که رنگ و بوی عارفانه هم دارد، بازی با کلمات خُدا و خود آ (به خود آمدن) بیش از معنا، مورد توجه شاعر بوده است. در رباعی دوم، سلمان با کلمات «به چشم» (به روی چشم/ با استفاده از چشم) بازی کرده است. «کی» در زبان عربی به معنی داغ است و عرب‌ها مثل مشهوری دارند که شاعران ما هم از آن بارها استفاده کرده‌اند: آخِرُ الدواء الکیّ. داغ نهادن، آخرین علاج است. در رباعی سوم با کلمات آخرین/ آخر این و کی (داغ)/ کی (چه وقت) بازی شده است. رباعی چهارم نیز چیزی غیر از بازی با کلمات ندارد و علی‌رغم تهی بودن رباعی از معانی ژرف عرفانی، به ابوسعید ابوالخیر و میر داماد هم منسوب است (البته با ردیف ما). در رباعی پنجم هم به مانند رباعی سوم، سلمان از شباهت لفظی دو واژۀ فارسی و عربی مدد گرفته و «داء» را که به معنی درد و رنج است، وارد بازی با کلمات بادا (ای باد) / بادا (فعل دعایی) کرده است.


منبع:
جُنگ رباعی،
ص 515، 521، 525، 527، 538
●●


"چهار خطی"
https://telegram.me/Xatt4
Forwarded from رباعی خوانی
@robaiee

پایی ست که دیگر از دویدن خسته ست

چشمی ست که از سراب دیدن خسته ست

از هر طرفی که می روی بن بست است

این کوچه خودش از نرسیدن خسته ست

#منصور_قاسمی

📗کانال رباعی خوانی📗
✒️https://telegram.me/robaiee

📩تماس با ادمین:
@Rabiee
دست و پا زدن

هر شب ز غم عشق تو، رایی بزنم
در پردۀ وصل تو، نوایی بزنم
در کُشتنِ من، قصد مکن روزی چند
تا در غم عشق، دست و پایی بزنم!

سنایی غزنوی
درگذشتۀ 529 ق.


امروز، به کام خویش، دستی بزنیم
زآن پیش که دست‌ها فرو بندد خاک.

سندبادنامه/ ظهیری سمرقندی
حدود 560 ق.


وقت است که در بر آشنایی بزنیم
تا بر گُل و سبزه، تکیه ‌جایی بزنیم
زآن پیش که دست و پا فرو بندد مرگ
آخر کم از آنکه دست و پایی بزنیم.

عطار نیشابوری
مقتول در 627 ق.


شاید نشود مسیر شکل‌گیری همۀ شعرهای موفق را شناسایی کنیم، اما گاهی که این فرصت فراهم می‌آید، می‌بینیم که چه درس‌های آموزنده‌ای برای ما دارد. در شعری موفق، مانند رباعی عطار، اجزاء شعر به تنهایی اهمیت ندارد. مهم، ترکیب و تلفیق آن اجزاء، و در نهایت، ایجاد یک ساختار جدید و ناآشنا، با اجزاء آشنا و دَمِ دست است. عطار نیشابوری، برای رسیدن به این رباعی زیبا، از تجربۀ شعری سنایی بهرۀ کافی بُرده و بخش‌هایی از یک رباعی قدیمی را نيز به عینه در رباعی خود گنجانده، اما آنها را با ساختاری تازه و تکان دهنده و یکپارچه عرضه کرده است؛ شگردی که حافظ، استاد آن است.


دست و پا زدن، کنایه از تقلاّ و تلاش کردن است، حتی اگر بی سرانجام باشد. از سنایی است: اندرین بحر بی‌کرانه، چو غوک/ دست و پایی بزن، چه دانی بوک!


در قدیمی‌ترین دستنویس سندبادنامه که در ازمیر ترکیه نگه‌داری می‌شود و در سال 604 ق کتابت شده (حدود ربع قرن پیش از مرگ عطار)، مصراع دوم چنین است: «فردا همه دست‌ها فرو بندد خاک» که شباهتش با رباعی عطار کمتر است. اما سایر نسخه‌ها که آنها هم از قدمت خوبی برخوردارند، همان‌گونه است که نوشتیم و شاید این تغییر، تحت تأثیر رواج رباعی عطار، صورت گرفته باشد.


منابع:
جُنگ رباعی، ص 38؛ سندبادنامه، چاپ تهران، ص 115؛ مختارنامه، ص 296؛ حدیقة الحقیقة، ص 215
●●


"چهار خطی"
https://telegram.me/Xatt4
یک روز بزرگ‌تر شدی، می‌فهمی
تا زخمی زور و زر شدی، می‌فهمی
شرمندگی و دوندگی‌های مرا
وقتی که خودت پدر شدی، می‌فهمی!
..

حالا که بزرگ‌تر شدم، می‌فهمم
مانند تو، دربه‌در شدم، می‌فهمم
شرمندگی و دوندگی‌های تو را
حالا که خودم پدر شدم، می‌فهمم!

حجت یحیوی


منبع:
"یک پیراهن جلوتر از پاییز"
تهران، فصل پنجم، 1392
●●


"چهار خطی"
https://telegram.me/Xatt4
علاج نکردن بهتر!

از خلق زمانه، پا کشیدن، خوشتر
در گوشۀ عزلت آرمیدن، خوشتر
زنهار، «ضیا» علاج چشمت نکنی
اوضاع زمانه را ندیدن خوشتر!

ضیاءالدین کاشانی
درگذشتۀ 1025 ق.


در گوشۀ انزوا، خزیدن، خوشتر
پیوند ز غیرِ حق بُریدن، خوشتر
ای «فیض»! مکن علاج گوشَت، زنهار
افسانۀ دهر، ناشنیدن خوشتر!

فیض کاشانی
درگذشتۀ 1091 ق.


به نوشتۀ نصرآبادی، ملا ضیاءالدین محمد «در وقتی که کوفت چشم داشته، این رباعی گفته»‍! کوفت، به معنی کوفتگی و بیماری است. رباعی ملا محسن فیض کاشانی نیز مشخّص است که در مورد سنگینی گوش گفته شده. مال ملایان بر یکدیگر حلال است و شباهت این دو رباعی را بر چیزی حمل نتوان کرد، مگر مودّت همشهریان نسبت به هم. البته علاج نکردن شاعران، ربطی به بی‌پولی یا بی حالی نداشته، بلکه غرض، پند دادن خلایق بوده است. وقتی چارچوبِ کار آماده باشد، بر همین قیاس، می‌توان چندین رباعی در مورد لنگی و لکنت و لقوه نوشت. چنان‌که مولانا ابن محمود فرموده است:

از خلق زمانه، رو نهفتن، خوشتر
در گوشۀ احتیاط خُفتن، خوشتر
زنهار «علی» علاج لکنت نکنی
وضعی است جهان را که نگفتن خوشتر!


منبع:
تذکرۀ نصرآبادی، ج 1، ص 233؛ دیوان ملا محسن فیض کاشانی، ص 416
●●


"چهار خطی"
https://telegram.me/Xatt4
مشکن ای برگ! زندگی باید کرد
هر چند تگرگ... زندگی باید کرد
برجا باش ای ریشۀ پنهان در خاک
بر شانۀ مرگ، زندگی باید کرد!

امید مهدی نژاد


منبع:
صفحه اینستاگرام شاعر
●●


"چهار خطی"
https://telegram.me/Xatt4
در «مسلخ» عشق

در مَطبَخ عشق، جز نکو را نکُشند
لاغرْ صفتانِ زشتْ خو را نکُشند
گر عاشق صادقی، ز کُشتن مگریز
مُردار بُوَد هر آنکه او را نکُشند.

ناشناس
سدۀ هفتم ق.


این رباعی معروف، با ضبط مشهور «در مسلخ عشق...» به اسم سعید سرمد کاشانی، شاعر و عارف ایرانی مقتول در هند (به سال 1074 ق.) شهرت یافته است و در مجموعه رباعیات او که چندین بار در ایران و هند چاپ شده، دیده می‌شود. رضا قلی‌خان هدایت هم آن را به اسم سرمد آورده است. اما به گواهی درج رباعی در کتاب «مناهج الطالبین و مسالک الصادقین» نجم الدین محمود اصفهانی که در اواخر قرن هفتم نگاشته شده، و نسخه‌ای از آن در اواخر رمضان سال 725 هجری به کتابت در آمده، نمی‌تواند از او باشد. شاه محمد قزوینی، در ترجمۀ «مجالس النفایس» امیر علیشیر نوایی (از ترکی به فارسی)، این رباعی را به همان شکلی که ما آوردیم، به اسم شاعره‌ای که نامش را ننوشته، آورده است. لابد به اعتبار اینکه بانوان با مطبخ سر و کار دارند، نه آقایان. ترجمه شاه محمد قزوینی، به سال 929 هجری به اتمام رسیده است. این نقل هم تأکیدی دوباره است بر نادرست بودنِ انتساب رباعی به سرمد کاشانی. اما کتمان نمی‌توان کرد که این انتساب، از آن دست انتساب‌هاست که با روح زندگی سرمد، پیوند خورده و جزوی از سرشت و سرنوشت او شده است. یعنی زندگی پُر تلاطم او را می‌شود در همین چهار مصراع، چکیده کرد. تا آنجا که عمران صلاحی می‌نویسد: من دوست دارم رباعی «در مسلخ عشق» از آنِ سرمد باشد!


دکتر محمد امین ریاحی، در مقاله‌ای که سال‌ها پیش در مجله کلک به چاپ رسیده (مهر و آبان 1372، ش 43 و 44)، هم ضبط «مسلخ عشق» را نادُرست دانسته و هم «مطبخ عشق» را؛ و معتقد است که اصل این کلمه «مُطبِق» است که زندان مخوف معنی می‌دهد و شواهدی را نیز از متون قدیمی در تأیید این نظر آورده‌اند که در خور توجه است. با همۀ این احوال، به نظر من نه «مطبخ عشق» را می‌توان رد کرد (بویژه آنکه از پشتوانۀ سندی قوی هم برخوردار است) و نه «مسلخ عشق» را. «مسلخ عشق» چنان در ذهن شعر دوستان جا گرفته که به دشواری می‌شود آنها را قانع کرد که اصل شعر، مَطبَخ / مُطبق بوده است. بد نیست اشاره کنم که قدیمی‌های کرمان، مَطبخ را مُدبَخ می‌گفتند.


به گفتۀ مرحوم ریاحی، این رباعی به اسم مولوی هم شهرت دارد و در بعضی نسخه‌های دیوان خاقانی نیز آمده است. اما در چاپ‌های معتبر کلیات شمس و دیوان خاقانی از این رباعی خبری نیست. حافظ حسین کربلایی، رباعی را به اسم دختر فضل الله نعیمی استرآبادی، پیشوای حروفیان و مقتول به سال 796 ق، به ثبت رسانده است. شاید به همین اعتبار، شاه محمد قزوینی رباعی را به اسم دختری آورده و نامش را به دلایل مختلف ذکر نکرده است.


سعید سرمد، از یهودیان کاشان بود که در جوانی به اسلام گروید و نزد جمعی از حکمای عصر از جمله میرفندرسکی شاگردی کرد. سپس از راه دریا عازم هند شد و جذبۀ عشق او را در ربود و برهنگی پیشه کرد و صحبت داراشکوه، پسر شاه‌جهان، با او در گرفت. سرانجام، در زمان اورنگ زیب، به فتوای ملاّ عبدالقوی او را به جرم الحاد گردن زدند (در سال 1072 یا 1074 ق).
مرحوم عمران صلاحی، سال‌ها قبل کتابی با عنوان «رؤیاهای مرد نیلوفری» در احوال و افکار و آثار سعید سرمد کاشانی منتشر کرد (تهران، انتشارات ناهید، 1370) و آخر آن، منظومه‌ای شامل رباعیات به هم پیوسته گنجانده است که شرح زندگی معنوی سرمد و همۀ کسانی است که کُشتۀ عقاید خود می‌شوند. این منظومه، شاید از خود کتاب مهم‌تر باشد. دکتر سید عبدالحمید ضیایی، شاعر و فلسفه‌دان، زندگی و شعر و اندیشۀ سرمد کاشانی را در کتاب «عاشقانه‌های یک یاغی» بازخوانی کرده است (تهران، انتشارات هزارۀ ققنوس، 1389) که مقدمه‌ای بسیار خواندنی دارد. واقعیت آن است که سرمد کاشانی به رغم آنکه شخصیت جذّاب و قابل تأملی داشته، اکثر رباعیاتش فاقد جذبه و کیفیّت هنری است، مگر آن دسته از رباعیات که از بین اشعار دیگران عاریت گرفته و بدو بخشیده‌اند.


منابع:
رباعیات سرمد سرمست، ص 8؛ ریاض العارفین، ص 160؛ مناهج الطالبین، ص 225؛ مجالس النفایس، ص 350؛ روضات الجنان، ج 2، ص 478؛ «در مسلخ عشق»، ص 7 ـ 10؛ کاروان هند، ج 1، ص 537 ـ 547
●●


"چهار خطی"
https://telegram.me/Xatt4
هزار ابن مُلجم

وقتی که حماسه، ریشه در غم دارد
هر سال، دوازده مُحَرّم دارد
ای دوست! چگونه دَم ز مولا بزنم؟
این شهر، هزار ابنِ مُلجم دارد.

ایرج زبردست


انگار زمین همیشه در سر دارد
وقتی برسی، دست ز تو بر دارد
من توصیه می‌کنم نیایی یوسف
این شهر، هزار نابرادر دارد!

حجت یحیوی


ایرج زبردست از ارکان رباعی امروز است و رباعیاتش، نفوذ زیادی در قشری از شاعران رباعی‌گوی امروز دارد. یکی از راه‌های شناخت این نفوذ، ردگیری و رصد مجموعه رباعیات شاعران بعد از اوست. این تأثیر را هم در ساخت رباعیات و هم در مضمون آنها، می‌توان مشاهده کرد.


منبع:
یک سبد آیینه، 1379، ص 33؛ یک پیراهن جلوتر از پاییز، 1392، ص 61
●●


"چهار خطی"
https://telegram.me/Xatt4
یادگار غم تو

سوز دل من، ز بهر بار غم توست
اشک چشمم، بهر نثار غم توست
این جان ـ که ز دست او به جان آمده‌ام ـ
زآن می‌دارم که یادگار غم توست.

جمال الدین اصفهانی
درگذشتۀ 588 ق.


سرها، همه سرمست خمار غم توست
هر دل که شگرف است، شکار غم توست
من آب دو دیده دوست از آن می‌دارم
کین ‌آب دو دیده، یادگار غم توست.

خاقانی شروانی
درگذشتۀ 595 ق.


شباهت‌هایی که در اشعار شاعران هم‌عصر اتفاق می‌افتد، تا حدود زیادی اجتناب ناپذیر است. گاهی فضای ادبی یک دوره، خودش خواسته و ناخواسته، باعث شباهت ذهن و زبان شاعران آن دوره می‌شود. با کنار هم گذاشتن این شعرهای هم‌گون، ضعف‌ها و قابلیت‌های هر شعر را بهتر می‌توان شناسایی کرد. احساس بهتری که ما نسبت به شعر جمال اصفهانی داریم، صمیمیت زبان و احساس عاطفی غنی‌تر آن است. خاقانی با همه قدرت سخنوری‌اش، مجبور شده عبارت «آب دو دیده» را در مصراع سوم و چهارم تکرار کند که از کیفیت کار او کاسته است. جملۀ معترضه‌ای که جمال اصفهانی در مصراع سوم گنجانده: «که ز دست او به جان آمده‌ام»، نقطۀ قوتی شده است برای رباعی او. از دست جان به جان آمدن، یک طنز زیر پوستی هم دارد که فضای شعر را شیرین و صمیمی کرده است.


رباعی خاقانی، در هیچ کدام از چاپ‌های دیوان او نیست و ما آن را از مجموعۀ نزهة المجالس نقل کرده‌ایم.


منبع:
دیوان استاد جمال الدین اصفهانی، ص 488؛ نزهة المجالس، ص 251
●●


"چهار خطی"
https://telegram.me/Xatt4
فردا كه عمل، ملاك ذُلّ و شرف است
قومي به خلاف و، قوم ديگر خَلَف است
فرياد بر آوَرَد دل دوزخي‌ام :
آهاي! جهنّم از كدامين طرف است؟

غلامرضا كافي


منبع:
"همين زنجره تا صبح"
تهران، نشر تكا، 1387
●●


"چهار خطی"
https://telegram.me/Xatt4
غافل ز درم اگر در آیی، چه شود؟
بی منّت وصل، در بر آیی، چه شود؟
تا مُژده ز راه می‌رسد، پُر دیر است
مانند خبر، بی خبر آیی، چه شود؟

ضیاءالدین کاشانی
درگذشتۀ 1025 ق.


با مژده اگر ز در در آیی، چه شود؟
یا تاخته، پیش از خبر آیی، چه شود؟
زود آمدنت، نظر به شوقم، دیر است
از زود اگر زودتر آیی، چه شود؟

طالب آملی
درگذشتۀ 1035 ق.


گر بی‌خبر از درم در آیی، چه شود؟
مانندِ نسیمِ سحر آیی، چه شود؟
هر چند که بوی گُل ز گُل پیش آید
ای گُل! تو ز بو پیش‌تر آیی، چه شود؟

قدسی مشهدی
درگذشتۀ 1056 ق.


منبع:
سفینۀ محمد تقی مازندرانی، ص 181
●●


"چهار خطی"
https://telegram.me/Xatt4
کوکوی رباعی

آن قصر که بر چرخ همی‌زد پهلو
بر درگه او، شهان نهادندی رو
دیدیم که بر کنگره‌اش، فاخته‌ای
بنشسته همی‌گفت که: کو کو کو کو!

منسوب به عمر خیام


رباعی بالا، یکی از معروف‌ترین رباعیات منسوب به خیام است که تا اواسط قرن نهم هجری در هیچ منبعی مشاهده نشده، چه به اسم خیام و چه دیگران؛ و یک‌باره در سال 865 هجری، حدود 340 سال بعد از مرگ خیام، سر و کله‌اش در «طربخانه» یار احمد رشیدی تبریزی پیدا می‌شود. واقعیت این است که رباعی مذکور فاقد آن پشتوانۀ سندی است که رباعیات نسبتاً اصیل خیام از آن بهره‌مندند. این حرف، به معنی تردید در ارزش‌های هنری آن نیست. رباعی «کو کو» با همۀ زیبایی‌هایش، محصول ذهن شاعران قرن هشتم و نهم هجری است. در این یادداشت، سوابق این رباعی را بررسی می‌کنیم.


اگر بخواهیم رباعی بالا را تبار شناسی کنیم، در همان گام نخست متوجه می‌شویم که ساخت آن مبتنی بر یکی از رباعیات قدیمی فارسی است که اتفاقاً آن هم منسوب به خیام است، نه از آن او؛ و احتمال بسیار دارد که از سدیدالدین اعور شاعر قرن ششم هجری باشد:

آن قصر که جمشید درو جام گرفت
روبَه بچه کرد و آهو آرام گرفت
بهرام که گور می‌گرفتی یک‌چند
اکنون بنگر که گور، بهرام گرفت!

الگوی «آن قصر که...» دقیقاً در رباعی مورد نظر ما تکرار شده و تداعی معانی در مورد پیشینۀ آدم‌هایی که با همۀ جبروت‌شان، اسیر مرگ شده‌اند، از همین عبارات آغاز می‌گردد.


الگوی بعدی که تصویرگر اندوه و افسوس بشر از مواجهه با واقعیت دهشتناک ناپایداری جهان و تلخی مرگ است، دیدار با مُرغی است که بر ویرانۀ بناهای باشکوه قدیمی، بر آن عظمت از دست رفته مویه می‌کند. این الگو را در این رباعی عطار می‌بینیم:

مُرغی دیدم، نشسته بر ویرانی
در پیش گرفته کلّۀ سلطانی
می‌گفت بدان کلّه که: ای نادانی
دیدی که بمُردی و ندادی نانی!

و یا این رباعی دیگر منسوب به خیام:

مرغی دیدم، نشسته بر بارۀ طوس
در پیش نهاده کلّۀ کیکاوس
با کلّه همی‌گفت که: افسوس، افسوس
کو بانگ جرس‌ها و کجا نالۀ کوس؟

و به گفتۀ مرحوم همایی، متأثر از این رباعی منسوب به شهید بلخی، شاعر حکیم سدۀ چهارم هجری است:

دوشم گذر افتاد به ویرانۀ طوس
دیدم جغدی نشسته جای طاوس
گفتم: چه خبر داری ازین ویرانه؟
گفتا: خبر این است که افسوس افسوس!

اگرچه عقیدۀ من این است که رباعی منسوب به خیام از لحاظ زبان و ساختار، بسیار کهنه‌تر از رباعی منسوب به شهید بلخی است. گواه آن، این رباعی آصفی هروی (درگذشتۀ 923 ق) است که انگار هر دو در یک دوره گفته شده‌اند:

بر بام سرای شاه، چون نالۀ کوس
دانی سحری چه بود آواز خروس؟
می‌کرد ز بختِ خفته: دردا دردا
می‌گفت ز عمرِ رفته: افسوس، افسوس!


در واقع، اجزای رباعی مورد نظر ما، به تمامی در رباعیات قدیمی موجود است: قصر ویرانه‌ای که بر دیوارۀ آن، مُرغی ناله سر می‌دهد و بر گذشته افسوس می‌خورَد. اما آنچه به رباعی مورد بحث ما تمایز می‌بخشد، استفادۀ هنرمندانه از «دلالت موسیقایی ساختار آوایی کلمات» است در مصراع آخر که همچون پتکی بر سر خواننده فرود می‌آید: کو کو کو کو؟
ایهام نهفته در تکرار واژۀ «کو» علاوه بر تداعی آوای فاخته، طنین تلخی هم دارد از پرسش دیرین بشر در مورد مسئلۀ مرگ. همین عامل، باعث جذّابیت رباعی در نزد خوانندگان امروز هم شده است؛ تا آنجا که صادق هدایت، با حرارت زیاد، از این رباعی یاد کرده: «صدای فاخته که شب مهتاب روی ویرانۀ تیسفون کو کو می‌گوید، مو را به تن خواننده راست می‌کند».
به احتمال بسیار، این شگرد هم وام گرفته از یکی از رباعیات لطف الله نیشابوری (درگذشتۀ 812 ق) است که به این لطایف موسیقایی و تناسبات لفظی، توجه خاص داشت:

هُدهُد چو زد از چنار: بو بو بو بو
زد بر مَهِ دی، خروس: قو قو قو قو
می‌کوفت درِ نشاط لک‌لک لک لک
تا فاخته می‌گفت که: کو کو کو کو!

لطف الله نیشابوری، در هر مصراع نام یک پرنده را التزام کرده و صرفاً به همین تناسبات التفات داشته و بس؛ و البته در همین حد هم، رباعی او خالی از نوآوری نیست. اما آنچه یک رباعی را در ذهن مخاطبان برجسته می‌کند، بازی با کلمات و نوآوری صرف نیست؛ بلکه گرد هم آوردنِ همۀ اجزای شعر، و استفاده از تمامیِ داشته‌های ذهنی و زبانی برای رسیدن به یک معنای متعالی است. بنابراین، می‌توان گفت شاعر این رباعی، که احتمالاً در قرن هشتم یا نهم هجری می‌زیسته، با استفاده از تجارب قبلی و انسجام بخشیدن به آنها در فرمی واحد، موفق به خلق یک رباعی ماندگار شده است. تا آنجا که رباعی‌اش را در ردیف رباعیات خیام جای داده‌اند.


منابع:
طربخانه، ص 21 ـ 22؛ رباعیات خیام در منابع کهن، ص 147؛ مختارنامه، ص 372؛ دیوان آصفی هروی، ص 246؛ ترانه‌های خیام، ص 41؛ دیوان لطف الله نیشابوری، ص 684
●●


"چهار خطی"
https://telegram.me/Xatt4
چک چک

دیشب باران قرار با پنجره داشت
روبوسیِ آبدار با پنجره داشت
یک‌ریز به گوش پنجره پچ پچ کرد
چک چک چک چک... چکار با پنجره داشت؟

قیصر امین‌پور
درگذشته 1386 ش.


در مطلب قبلی، در مورد «دلالت موسیقایی ساختار آوایی کلمات» سخن گفتیم. این تعبیر، از دکتر شفیعی کدکنی در کتاب ارزشمند «موسیقی شعر» است که من آن را با اندکی توسّع معنایی به‌کار گرفته‌ام. این اصطلاح، اشاره به یکی از جوانب موسیقی کلمات دارد که در آن، ساختار آوایی کلمه، علاوه بر نقش معنایی و رسانگی خویش، از رهگذر مجموعه‌ای از اصوات، مفهوم مورد نظر خویش را ابلاغ می‌کند. در دوران امروز اگر بخواهیم از رباعی شاخصی یاد کنیم که به خوبی از این امکان بهره بُرده و آن را به یک سطح برجسته رسانده، بی شک همین رباعی مرحوم قیصر امین‌پور است. تکرار «چک چک» در مصراع چهارم، علاوه بر تداعی باران یک‌ریز، با جزء اول کلمۀ «چکار» هم متناسب افتاده و سؤال شعر را برجسته کرده است. ضمن اینکه واج‌آرایی پ/ چ/ ج در رباعی، آن حس پچ‌پچه را به خوبی القاء می‌کند.


چندی است که سخت از خودم لبریزم
آن‌گونه که باید از خودم بگریزم
انگار که شیر آبِ هرزی هستم
چک چک چک چک به پای خود می‌ریزم.
..
مرگ آمد و در سکوت و بی رؤیایی
چمباتمه زد در وسط تنهایی
تنهایی من پُر است از ساعت پنج
پس کی کی کی کی کی کی می‌آیی؟

جلیل صفربیگی


منبع:
دستور زبان عشق، ص 89؛ موسیقی شعر، ص 315 ـ 322؛ الیمایس، ص 22، 52
●●


"چهار خطی"
https://telegram.me/Xatt4
آن‌ها ز تو آید

بر چهره ز خون دل نشان‌ها تو کنی
دل‌ها تو بَری و، قصدِ جان‌ها تو کنی
و آنگه گویی که: عهد ما بشکستی!
آن‌ها ز تو آید، آن چنان‌ها تو کنی!

صدرالدین خجندی
درگذشتۀ 580 ق.


از گِل، قفس هُدهُد جان‌ها تو کنی
بر خاکِ سیَه، شکر فشان‌ها تو کنی
آن را که چنین سُرمه کشی، او داند
کآن‌ها ز آید و چنان‌ها تو کنی!

مولوی
درگذشتۀ 672 ق.


رباعی صدر خجندی، در جُنگ اسکندر میرزا (813 ـ 814 ق) به اسم خواجه نصیر طوسی نقل شده است.


«آن‌ها ز تو آید»، یعنی آن کارها از تو ساخته است و زیر سر توست. کمال خجندی گوید:
ناله و اشکِ چو خونابه، من از دیده نبینم
این چنین‌ها تو کنی ای دل و این‌ها ز تو آید.


منبع:
نزهة المجالس، ص 516؛ کلیات شمس، ج 8، ص 319؛ جُنگ اسکندر میرزا، برگ 280؛ دیوان کمال خجندی، ص 428
●●


"چهار خطی"
https://telegram.me/Xatt4
در شعر مولوی
کآن ها ز تو آید و چنان ها تو کنی.
صحیح است.
برای چیدنت

عاشق به هوای دیدنت می‌آید
با شوقِ به بر کشیدنت می‌آید
آه ای گُل آتشین! شقایق! هش‌دار
این دست برای چیدنت می‌آید.

حسین منزوی
درگذشتۀ 1383ش.


ای عشق! اگر به دیدنت می‌آیند
چون گُل به هوای چیدنت می‌آیند
هش‌دار، درین میانه، با خنجر بغض
جمعی پیِ سر بُریدنت می‌آیند.

شاپور پساوند


یک فوج ملک به دیدنت می‌آیند
تا لحظۀ پَر کشیدنت می‌آیند
دستان گلوله، در شتابی خونین
امروز برای چیدنت می‌آیند.

محمد مرادی ناصرآباد


منبع:
از ترمه و تغزل، ص 205؛ ای عشق، ص 2؛ زیر چتر باران، ص 48
●●


"چهار خطی"
https://telegram.me/Xatt4