آدمها فکر میکنند
اگر یک بار دیگر متولد شوند،
جور دیگری زندگی میکنند،
شاد و خوشبخت و کم اشتباه خواهند بود.
فکر میکنند میتوانند همه چیز را از نو بسازند،
محکم و بی نقص!
اما حقیقت ندارد..
اگر ما جسارت طور دیگری زندگی کردن را داشتیم،
اگر قدرت تغییر کردن را داشتیم،
اگر آدمِ ساختن بودیم،
از همین جای زندگیمان به بعد را میساختیم ...
👤 آنتوان دوسنت اگزوپری
پروکسی | پروکسی | پروکسی
پروکسی | پروکسی | پروکسی
پروکسی | پروکسی | پروکسی
پروکسی | پروکسی | پروکسی
اگر یک بار دیگر متولد شوند،
جور دیگری زندگی میکنند،
شاد و خوشبخت و کم اشتباه خواهند بود.
فکر میکنند میتوانند همه چیز را از نو بسازند،
محکم و بی نقص!
اما حقیقت ندارد..
اگر ما جسارت طور دیگری زندگی کردن را داشتیم،
اگر قدرت تغییر کردن را داشتیم،
اگر آدمِ ساختن بودیم،
از همین جای زندگیمان به بعد را میساختیم ...
👤 آنتوان دوسنت اگزوپری
پروکسی | پروکسی | پروکسی
پروکسی | پروکسی | پروکسی
پروکسی | پروکسی | پروکسی
پروکسی | پروکسی | پروکسی
@XProxy_Fast
👍15❤7
🚀 اینترنت سریع و بدون محدودیت میخوای؟
🔐 امنیت بالا + اتصال پایدار + سرورهای متنوع
🎮 مناسب گیم، استریم و شبکههای اجتماعی
🛒 خرید فوری: @panel_hamkarbot
🔐 امنیت بالا + اتصال پایدار + سرورهای متنوع
🎮 مناسب گیم، استریم و شبکههای اجتماعی
🛒 خرید فوری: @panel_hamkarbot
❤3💔1
وقتی انسان ببری را بکشد،
نامش را تمرین مردانگی میگذارند.
ولی وقتی ببری انسان را بدرد
نام اینکار را توحش و آدمخواری می نهند.
تفاوت جنایت و عدالت هم
در قاموس بشر از این بیشتر نیست...
👤 جرج برنارد شاو
پروکسی | پروکسی | پروکسی
پروکسی | پروکسی | پروکسی
پروکسی | پروکسی | پروکسی
پروکسی | پروکسی | پروکسی
@XProxy_Fast
نامش را تمرین مردانگی میگذارند.
ولی وقتی ببری انسان را بدرد
نام اینکار را توحش و آدمخواری می نهند.
تفاوت جنایت و عدالت هم
در قاموس بشر از این بیشتر نیست...
👤 جرج برنارد شاو
پروکسی | پروکسی | پروکسی
پروکسی | پروکسی | پروکسی
پروکسی | پروکسی | پروکسی
پروکسی | پروکسی | پروکسی
@XProxy_Fast
👍19❤6
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM
💔55❤5👍4
نامه ای از درون خودت به خودت!!(خواندن این نامه کار هرکسی نیست باید شنوا و بینا باشی و اهل تفکر، تا بتوانی بخوانی، جز این باشی اصلا به خود زحمت نده که نه میتوانی بخوانی و نه چیزی بفهمی!!)
به نام آنکه جان را زمزمه ی بازگشت است
رفیقِ چندروزه ی من، سلام.
میدانم که عجله داری. میدانم که چشمهایت روی این کلمات میلغزد و ذهنت جای دیگری است. شاید همین حالا مشغول کلنجار رفتن با وجدانی، یا در حال توجیهِ یک انتخابِ بد، یا فرار از یک خاطره. صبر کن. این چند خط، تنها مکثِ امروز توست. آن را هدر نده.
نگاه کن. این دستها را میبینی که این کاغذ را گرفته؟ این دستها، دستهای خودت است، اما از آنسوی یک آینه. از طرف آن "خودِ" پنهانت که زیر خروارها "بعداً" و "فعلاً" و "چه فرقی میکند" دفنش کرده ای. آمده ام تا آرام، مثل یک دوستِ قدیمی که گوشه کافه روبه رویت نشسته، یک حقیقتِ گزنده را در چشمانت زمزمه کنم:
این زندگی، این دمِ گرم که حالا از آنِ توست، به فوت یک شمع میماند. نه طولانیست و نه تضمینی برای فردایش هست. تو این را میدانی، اما زندگی کردن بلد نیستی. چرا خودت را فریب میدهی؟ چرا با خودت تکرار میکنی "دلم پاک است" و بعد، دلِ یک انسانِ دیگر را، که او نیز تنها یک بار زندگی میکند، میلرزانی؟ حقِ کسی را میخوری و بعد، به بهانه اینکه خدا بخشنده است، در آرامشی دروغین فرو میروی؟
گوش کن؛ این خطرناکترین دامی است که شیطانِ نفس، سر راهِ تنهاییات گذاشته. خدا مهربان است، آری. آغوشش برای توبه شکسته ترین بندگان باز است. اما غافل مباش ای دوستِ زودباور من، که خدا عادل است، "حق الناس" داستانِ بین تو و خدایت نیست تا با دو قطره اشک و یک سجده طولانی، پرونده اش مختومه شود. حق الناس، داستانِ بین تو و "او"ست، با قلبی شکسته و چشمانی که تو آنها را نادیده گرفتی.
فکر نکن اگر منکرِ خدا شدی، یا به این بهانه که "خدا که نمیبیند" دلی را شکستی، ماجرا تمام میشود. این مکافات، این عذاب وجدان، این لرزشِ دستها هنگام تنهایی، پیامدِ عمل تو در همین جهان است. این جهان، هست و نیستی محض نیست که هر چه کاشتی، باد ببرد. هر آهی که به خاطر تو از سینه ای برمیخیزد، تیری میشود که در نهایت، گریبانِ آرامشِ خودت را میگیرد.
تو ایستاده ای در میانه یک پل. یکسوی پل، به کوتاهی یک آن، نیستی مطلق است و خاموشی ابدی. اینسوی پل، تو هستی و یک رشته انتخاب. چرا پل را با زخم زدن به همنوعانت، به جهنمی برای خودت بدل میکنی؟ ارزشش را دارد؟ یک لحظه سود، یک ارضای زودگذر، یک پیروزیِ دروغین، در برابرِ تاوانی که وجدانت، این قاضیِ بیخوابِ شبهایت، از تو خواهد گرفت؟
بگذار تلنگری برایت باشد، شاید آخرین هشدار رایگانِ زندگی ات. از جایت بلند شو. اگر حقی را پایمال کرده ای، اگر دلی را به درد آورده ای، اگر نانی را به ناحق خورده ای، علاج کن. این فرصت، تا ابد تمدید نخواهد شد. این حبابِ هستی، پیش از آنکه در اوجِ آسمان بترکد و هیچ از تو نماند جز خاطره ای در اذهان، درستش کن.
مگذار سنگینی یک "اگر" و یک "کاش" بعداً، آن زمان که دیگر خیلی دیر است، تکه تکه ات کند.
پس زندگی کن، اما نه به قیمت جانِ دیگری.
نفس بکش، اما نه با هوای حقی که خورده ای.
این پیام را از طرف آن بخش فراموششده، اما هنوز زنده وجودت، جدی بگیر. او هنوز چشم به راه یک حرکتِ درست از طرف توست.
دوستدارِ واقعیات،
خودت
از آینده ای که میتوانی نجاتش دهی.
❤11👍1💔1