Forwarded from VANTA SOUND
در شبی که زمینیان خوابِ خویش را فرو خورده بودند و آسمان، طغیانِ کهکشانها را در لفافِ غبار، خفه کرده بود، او در حاشیهی فراموشی، بر آستانهی هیچ ایستاده بود؛ همچون جنگاوری مغرور، نه به هیئت شکستخوردگان، که با هیبتی رنجمدار، چونان بازماندهای از پیشگوییِ تلخِ تقدیر.
نه زمینی در تپش بود، نه زمان در حرکت،
جهان چونان پردهای مچاله، از مدار افتاده بود،
و حضورشان، دو حفرهی خاموش در بطن هستی،
چنان که خداوند نیز، نگاهش را دزدیده باشد.
دستانِ او، رها در گودیِ دستانِ خصم، چونان عتیقهای از عصرهای سوخته، نه در تمنای لمس، که در تسلیمِ اندوهی بینام، در هم تنیده بود.
و آن لحظه،
نه لحظه بود، نه جریان، بلکه شکافی از مکاشفه،
که حروف از عبورش عاجز بودند.
سکوت، نه خلأ، بلکه تندیسِ ناپیدای حضور بود؛
آویخته بر شب، چون ردای تاریکی بر دوش ابدیت.
او، آن پیکرِ تبعیدشدهی بیدرخواست، در نگاهِ دشمنش، طعم خانهای گمشده را بازیافته بود.
نه از جنس خاک، بلکه پناهگاهی از تبار رنج، که حتی خدا نیز در آن ساکت بود.
آنجا، در حدفاصلِ مرگ و مکاشفه، دو مرد، بیکلمه، به زخمی رسیدند که عشق نبود،
اما از هر عشقی حقیقیتر میتپید.
Forwarded from ㅤ𝒜𝗅𝗉𝖾𝗇𝗀𝗅𝗈𝗐 | rest
در روزهایی که مرگ، آرامتر از زندگی به نظر میرسید و تنهایی تنها پناهِ من بود، تو مثل تکهای آفتابِ ناگهانی، روی دیوارهای سردِ اتاقم تابیدی. درست همانجایی که ناامیدی تا عمیقترین گوشههای قلبم ریشه دوانده بود، تو آمدی.
روزها همان روزها بودند، خیابانها همان خیابانها، و آسمان همان رنگ همیشگی را داشت؛ اما از لحظهای که تو وارد دنیایم شدی، انگار همهچیز آرامآرام دوباره رنگِ زندگی گرفت. لبخندی که مدتها بود فراموشش کرده بودم، بیاجازه روی لبهایم نشست و قلبم، بعد از مدتها، دوباره با امید تپید، نه با ترس.
نجات، همیشه در قامتِ ناجیای سوار بر اسب سفید از راه نمیرسد؛ گاهی فقط صداییست در هندزفریِ خیس از اشک، که آرام در گوشَت زمزمه میکند:
«همهچیز درست خواهد شد.»
و من، از روزی که تو آمدی، دوباره نفس کشیدن را دوست دارم؛ دوباره زندگی، برایم ارزشِ ادامه دادن پیدا کرده است.
Forwarded from 𝘊𝙖𝙨𝙖𝙣𝙤𝙫𝙖
من یادم نرفت ..
جز به جز احساست، لرزش دستات، هول شدنای خنگولانت،عمیق نگاه کردنات،تک تک لمسات.
من یادم نرفت ..دروغ چرا سعی کردم اما نشد یعنی .. نتونستم!
چطور میشه یادم بره؟ اصلا چطور میتونم وقتی میگفتی چشمام و میپرستی؟ چطور یادم میره وقتی از دو تیلهی قهوهای جوری تعریف میکردی که انگار یه کهکشان جدید کشف کردی.
چطور میشه فراموش کنم وقتی این حس و بهم میدادی که چشمات فقط من و میبینه؟ هوم؟!..
من یادم نمیره چطور صدام میکردی اصلا- اصلا من زمانی عاشق اسمم شدم که تو صداش کردی اما الان تنها چیزی که از این جسم بی جون مونده تویی.
راستش ازهرچیزی که مربوط به خودمه متنفرم
از اسمم،عطرم،لباسام،روتختیم،موهای فرفریم ..
همشون راجب توعن.. همشون!
راستی؛
هنوزم مو فرفریت، منم؟!
جز به جز احساست، لرزش دستات، هول شدنای خنگولانت،عمیق نگاه کردنات،تک تک لمسات.
من یادم نرفت ..دروغ چرا سعی کردم اما نشد یعنی .. نتونستم!
چطور میشه یادم بره؟ اصلا چطور میتونم وقتی میگفتی چشمام و میپرستی؟ چطور یادم میره وقتی از دو تیلهی قهوهای جوری تعریف میکردی که انگار یه کهکشان جدید کشف کردی.
چطور میشه فراموش کنم وقتی این حس و بهم میدادی که چشمات فقط من و میبینه؟ هوم؟!..
من یادم نمیره چطور صدام میکردی اصلا- اصلا من زمانی عاشق اسمم شدم که تو صداش کردی اما الان تنها چیزی که از این جسم بی جون مونده تویی.
راستش ازهرچیزی که مربوط به خودمه متنفرم
از اسمم،عطرم،لباسام،روتختیم،موهای فرفریم ..
همشون راجب توعن.. همشون!
راستی؛
هنوزم مو فرفریت، منم؟!
Forwarded from ᅠᅠM U S E(🆕)