اگر متن نوشته شده است، بهتر است آن را دوباره بازنویسی کنی و اگر داستان طبیعی به نظر میرسد، میتوانی آن را ادامه دهی.
© المور لئونارد
@Writing_lovers
© المور لئونارد
@Writing_lovers
❤10
هر وقت متوقف شدی سرعتت را کم کن و پنج جمله در مورد هر کدام از پنج حسی که در صحنهات وجود دارد بنویس. پنج جمله درباره این بنویسید که شخصیت چه میبیند. پنج جمله بنویسید که او چه میشنود. این کار را بکنید و خودتان میفهمید چه راهی را باید در داستانتان بروید. منظور این است که حضورمان را حفظ کنیم و در کنار کار بمانیم تا صحنه خودش صحبت کند. بر آنچه باعث میشود، متن نفس بکشد، تمرکز کنیم.
📕نوشتن با تنفس آغاز میشود
لرن هرینگ
@Writing_lovers
📕نوشتن با تنفس آغاز میشود
لرن هرینگ
@Writing_lovers
👍12❤4
میگل سروانتس بیشتر عمر خود را در خشکی و دریا جنگید. او در بسیاری از مبارزات نظامی شرکت کرد، پنج سال را در الجزایر در اسارت گذراند، سپس در زادگاهش پشت میلههای زندان، روی تخت نشست و شروع کرد به نوشتن! فقط برای کشتن زمان.
این کارش بسیار ثمربخش بود: از نظر تیراژ دن کیشوت پس از کتاب مقدس و هری پاتر در جهان رتبه سوم را دارد و بیش از پنجاه اقتباس سینمایی از این رمان شکل گرفت.
@Writing_lovers
این کارش بسیار ثمربخش بود: از نظر تیراژ دن کیشوت پس از کتاب مقدس و هری پاتر در جهان رتبه سوم را دارد و بیش از پنجاه اقتباس سینمایی از این رمان شکل گرفت.
@Writing_lovers
🔥6👍2😇1
نويسنده بايد بنشيند به خواندن و نوشتن و كلنجار رفتن با زبان؛ آنقدر مرارت بكشد تا زبان، جهان پر رمز و راز خودش را بر او آشكار كند.
© رضا قاسمی
@Writing_lovers
© رضا قاسمی
@Writing_lovers
❤11👍8🔥2
من همه چیزهایی را که در مورد دیکتاتورهای آمریکای لاتین قرن گذشته و آغاز این قرن پیدا کردم، مطالعه کردم. همچنین با افرادی که تحت دیکتاتوری زندگی می کردند صحبت کردم. حداقل ده سال است که این کار را انجام می دهم و زمانی که تصور واضحی از شخصیت بدست آوردم، سعی میکنم همه چیزهایی را که خواندهام و شنیدهام فراموش کنم تا بتوانم بدون استفاده از یک موقعیت که در زندگی واقعی اتفاق افتاده است، بنویسم.
© گابریل گارسیا مارکز
@Writing_lovers
© گابریل گارسیا مارکز
@Writing_lovers
👍10
دنیای اطراف یک شخص با نور درونی خودش روشن می شود. انسان نوعی فانوس است. نور درونی او، عشق و مهربانی واقعی او، نیرویی است که جهان اطرافش را روشن می کند. در دنیای اطراف ما همیشه دقیقاً به همان اندازه نور وجود دارد که به آن داده ایم. هرچه بیشتر گشوده باشید، همه چیز در اطراف شما روشنتر میشود.
آنجل کوتیرز
@Writing_lovers
آنجل کوتیرز
@Writing_lovers
👍10❤3
طرحی را برای نوشتن انتخاب کنید که از پس آن برمیآیید، نه طرحی که نوشتن آن برای نویسنده کارکشته نیز دشوار است. احمد محمود هرگز نمیتوانست پیش از داستانهای کوتاهش، رمان قدرتمند «همسایه ها» را بنویسد.
© جمال میر صادقی
@Writing_lovers
© جمال میر صادقی
@Writing_lovers
❤16
دو هزار کلمه در سه ساعت، هر روز صبح مینوشتم. تا زمانی که کتاب تمام نشد، چیزی را تغییر ندادم و ویرایش نکردم. اگر به نوشتههای روزهای قبل نگاه میکردم، منصرف می شدم.
© یان فلمینگ
@Writing_lovers
© یان فلمینگ
@Writing_lovers
❤12👍8
امروز تنها یکی از روزهای بسیار زیادی است که در راه است، اما شاید همه آن روزهای آینده به کاری که امروز انجام میدهید بستگی داشته باشد.
ارنست همینگوی
@Writing_lovers
ارنست همینگوی
@Writing_lovers
❤10👍5🔥1
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
کتاب ها و موسیقی، ما خودمان متوجه نمیشویم که چگونه آنها ما را هر روز و هر ساعت نجات میدهند. چیزهای کوچک حیاتی، هدایای واقعی سرنوشت، حتی اگر به طور کامل متوجه آن نباشیم.
ماهوکو یوشیموتو
@Writing_lovers
ماهوکو یوشیموتو
@Writing_lovers
❤11👍3
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
مدتها بود که جوجه تیغی هر شب از درخت کاج بالا میرفت و ستارهها را پاک میکرد.
او با خودش فکر میکرد: "اگر هر شب غبار ستارهها را پاک نکنم، آنها حتما محو خواهند شد."
صبحها قبل از هر چیز به ایوان میرفت. پارچه شسته شده را برمیداشت. او فقط یک پارچه داشت. بنابراین هر روز صبح آن را میشست و روی درخت کاج آویزان میکرد تا خشک شود.
شب که میشد جوجه تیغی شام میخورد و به رختخواب میرفت و زمانی از خواب بیدار میشد که شبنم شامگاهی میبارید. بعد یک پارچه کهنه در یک دست و یک جارو در دست دیگر، به آرامی، تا بالای درخت کاج میرفت.
مهمترین چیز اینجا شروع میشد. ابتدا باید با جارو به ستارهها ضربه میزد، آنقدر با احتیاط که تصادفاً از آسمان پرتاب نشوند. سپس جارو را به دست چپ میداد، پارچه را در دست راستش میگرفت و ستارهها را پاک میکرد تا بدرخشند. کار پر زحمتی بود و تمام شب طول میکشید.
"چطور میتوانست غیر از این باشد؟" جوجه تیغی غرغر کرد و با خودش بالای درخت کاج حرف میزد: "اگر خرس کوچولو ستارهها را پاک نکند، اگر من ستاره ها را پاک نکنم، پس چه کسی ستارهها را پاک خواهد کرد؟"
در همین زمان خرس کوچولو نیز بالای درخت کاج بالای خانهاش داشت ستارهها را پاک میکرد و فکر میکرد:
شگفت انگیز است که جوجه تیغی چنین فکر خوشحال کننده ای به ذهنش رسیده! اگر جوجه تیغی ایده تمیز کردن ستارهها را نداشت، هیچ کس آنها را برای مدت طولانی نمی دید. ببین چقدر خاکی شدهاند!..» روی ستاره فوت کرد و با پارچه پاکش کرد...
🌈😊
@Writing_lovers
او با خودش فکر میکرد: "اگر هر شب غبار ستارهها را پاک نکنم، آنها حتما محو خواهند شد."
صبحها قبل از هر چیز به ایوان میرفت. پارچه شسته شده را برمیداشت. او فقط یک پارچه داشت. بنابراین هر روز صبح آن را میشست و روی درخت کاج آویزان میکرد تا خشک شود.
شب که میشد جوجه تیغی شام میخورد و به رختخواب میرفت و زمانی از خواب بیدار میشد که شبنم شامگاهی میبارید. بعد یک پارچه کهنه در یک دست و یک جارو در دست دیگر، به آرامی، تا بالای درخت کاج میرفت.
مهمترین چیز اینجا شروع میشد. ابتدا باید با جارو به ستارهها ضربه میزد، آنقدر با احتیاط که تصادفاً از آسمان پرتاب نشوند. سپس جارو را به دست چپ میداد، پارچه را در دست راستش میگرفت و ستارهها را پاک میکرد تا بدرخشند. کار پر زحمتی بود و تمام شب طول میکشید.
"چطور میتوانست غیر از این باشد؟" جوجه تیغی غرغر کرد و با خودش بالای درخت کاج حرف میزد: "اگر خرس کوچولو ستارهها را پاک نکند، اگر من ستاره ها را پاک نکنم، پس چه کسی ستارهها را پاک خواهد کرد؟"
در همین زمان خرس کوچولو نیز بالای درخت کاج بالای خانهاش داشت ستارهها را پاک میکرد و فکر میکرد:
شگفت انگیز است که جوجه تیغی چنین فکر خوشحال کننده ای به ذهنش رسیده! اگر جوجه تیغی ایده تمیز کردن ستارهها را نداشت، هیچ کس آنها را برای مدت طولانی نمی دید. ببین چقدر خاکی شدهاند!..» روی ستاره فوت کرد و با پارچه پاکش کرد...
🌈😊
@Writing_lovers
❤16👍7
به من بگو، هیچ شده بعد از خواندن کتابی که با تو دوست شد، خواب ببینی که آن را فراموش کردهای و بخواهی دوباره بخوانیاش؟
آسترید لیندگرن
@Writing_lovers
آسترید لیندگرن
@Writing_lovers
❤14
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM