This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
یک تمرین ساده برای تقویت خلاقیت
به مدت ۱۰ دقیقه بدون هیچ محدودیتی به هر چیزی که به ذهنت میآید فکر کن. دو چیز کاملاً متفاوت را انتخاب کن و سعی کن بین آنها ارتباطی عجیب و غریب پیدا کنی و آن را بنویسی. مهمترین نکته این است که به خودت اجازه بدهی آزادانه فکر کنی و از ایدههای جدید استقبال کنی. این تمرین به گسترش ایدههای خلاقانه کمک میکند.
📖📝
@Writing_lovers
به مدت ۱۰ دقیقه بدون هیچ محدودیتی به هر چیزی که به ذهنت میآید فکر کن. دو چیز کاملاً متفاوت را انتخاب کن و سعی کن بین آنها ارتباطی عجیب و غریب پیدا کنی و آن را بنویسی. مهمترین نکته این است که به خودت اجازه بدهی آزادانه فکر کنی و از ایدههای جدید استقبال کنی. این تمرین به گسترش ایدههای خلاقانه کمک میکند.
📖📝
@Writing_lovers
❤12👍3
چطور کارگردان اثر خود باشیم؟
در دنیای مدرن، نویسنده با سینما، محتواهای ویدئویی کوتاه، شبکههای اجتماعی و ... رقابت میکند. کتابها باید فرصتی برای «دیدن»، «شنیدن» و «احساس کردن» آنچه در اثر اتفاق میافتد، فراهم کنند.
یک نویسنده اگر بخواهد کارگردان اثرش شود چه کارهایی میتواند انجام دهد؟
۱. یک عکس عالی ایجاد کنید
همانند سینما، در نثر، کلمات تصاویری خلق میکنند که تخیل خواننده را بیدار میکند و میتواند او را به دنیای کتاب بکشاند.
🔖با تفاوتهای ظریف شروع کنید - دانههای عرق روی پیشانی شخصیت اصلی یا تابش نور خورشید که از بالای درختان میتابد.
🔖در فیلم، جلوه های بصری مانند رنگ، عمق، حرکت و کنتراست ابزار ضروری هستند. به عنوان مثال، یک صحنه کتاب همراه بحث شدید ممکن است از کنتراستهای تند و حرکات سریع برای افزایش حس آشفتگی یا ناراحتی استفاده کند.
۲. حداکثر استفاده از مناظر
در نوشتن، مجموعه صحنههای اوج شما هستند که نبض خواننده را تند میکنند و چشمانش را در سراسر صفحه میچرخانند.
این فقط برای توصیف آنچه اتفاق میافتد نیست، بلکه باعث میشود خواننده احساس کند که دقیقاً در وسط ماجرا است.
🔖به عنوان مثال، به جای اینکه بگویید: «اژدها به روستا حمله کرد»، میتوانید بنویسید: « اژدها با غرشی که کوهها را تکان داد، به سمت روستا هجوم برد و خانهها را به دریایی از شعلههای سرخ تبدیل کرد.»
۳. هنر انتقال
انتقال در نوشتن مانند برش یا محو کردن در فیلم است، آنها سرعت و جریان داستان شما را تعیین میکنند.
🔖 انتقال را می توان با تغییرات ظریف در زمان یا دیدگاه انجام داد: "وقتی خورشید غروب کرد، او بالاخره به خودش اجازه داد به خواب برود و دختر در رویاهایش هنوز زنده بود..." در اینجا ما از واقعیت به رویاها وارد میشویم و به آرامی از یک حالت به حالت دیگر میرویم.
🔖پرش یک تغییر ناگهانی است و اغلب برای تعجب یا تاکید استفاده میشود: "او در حال نوشیدن قهوه صبحگاهیاش بود که صدای شلیک گلوله بلند شد." ما از حالت روزمره به چیزهای تکان دهنده میپریم، این حالت از احساس لحظاتی در زندگی واقعی تقلید میکند.
🔖 محو کردن به صحنه اجازه میدهد تا به تدریج به پایان برسد: «همانطور که او دور میشد، شکل او کوچک و کوچکتر شد، تا زمانی که تبدیل به یک نقطه شد، و بعد هیچ.» صحنه از حافظه خواننده محو میشود و با پایانی نرم و روان تمام میشود.
با تسلط بر هنر انتقال، به داستان خود سیالیت لازم را میدهید تا از ابتدا تا انتهای داستان جذاب باشد.
۴. قدرت ریتم
در دنیای داستان گویی، قدم زدن مانند ضربان قلب روایت شماست. سرعت خوب خوانندگان را مجذوب میکند و آنها را وادار میکند تا صفحات را ورق بزنند و از هر لحظه لذت ببرند.
🔖شکل ارائه را جمله به جمله تغییر دهید: کوتاه، کوتاه، بلند، کوتاه، طولانی، طولانی، طولانی، کوتاه. نثر مانند رقص است. صحنه را قبل از اینکه اتفاق جالبی بیفتد شروع نکنید و به محض اینکه چیزها از جذابیت خارج شدند، آن را تمام کنید.
۵. صدا و موسیقی
در سینما صدا و موسیقی چیزی فراتر از امری تزئینی است. آنها داستان را اوج میدهند و لایه دیگری به شخصیتها و جهانهایی که شخصیت در آنها زندگی میکنند، اضافه میکنند. برای نویسنده، صدا در نثر از طریق گوش درک نمیشود، اما اگر هر صحنه به خوبی توصیف شود، میتواند به همان اندازه قدرتمند باشد.
همراهی با یک آهنگ یا موسیقی معروف نیز خواننده را برای طول موج مورد نظر نویسنده کوک میکند.
۶. صحنه های باز و بسته
هم در سینما و هم در ادبیات، اولین و آخرین سکانس کلیدی است. آنها این توانایی را دارند که مخاطبان را جذب کنند و تأثیری ماندگار بر آنها بگذارند.
در دنیای مدرن، شما به معنای واقعی کلمه چند صفحه دارید، در بهترین حالت ۵-۶ تا صحنه که خواننده تصمیم بگیرد آیا داستان، ارزش ادامه خواندن را دارد یا نه و یا به محتوای دیگر برود و آخرین عبارت چیزی است که تصویری زنده در ذهن خواننده باقی خواهد گذاشت. پس در نوشتن آن دقت کنید.
@Writing_lovers
در دنیای مدرن، نویسنده با سینما، محتواهای ویدئویی کوتاه، شبکههای اجتماعی و ... رقابت میکند. کتابها باید فرصتی برای «دیدن»، «شنیدن» و «احساس کردن» آنچه در اثر اتفاق میافتد، فراهم کنند.
یک نویسنده اگر بخواهد کارگردان اثرش شود چه کارهایی میتواند انجام دهد؟
۱. یک عکس عالی ایجاد کنید
همانند سینما، در نثر، کلمات تصاویری خلق میکنند که تخیل خواننده را بیدار میکند و میتواند او را به دنیای کتاب بکشاند.
🔖با تفاوتهای ظریف شروع کنید - دانههای عرق روی پیشانی شخصیت اصلی یا تابش نور خورشید که از بالای درختان میتابد.
🔖در فیلم، جلوه های بصری مانند رنگ، عمق، حرکت و کنتراست ابزار ضروری هستند. به عنوان مثال، یک صحنه کتاب همراه بحث شدید ممکن است از کنتراستهای تند و حرکات سریع برای افزایش حس آشفتگی یا ناراحتی استفاده کند.
۲. حداکثر استفاده از مناظر
در نوشتن، مجموعه صحنههای اوج شما هستند که نبض خواننده را تند میکنند و چشمانش را در سراسر صفحه میچرخانند.
این فقط برای توصیف آنچه اتفاق میافتد نیست، بلکه باعث میشود خواننده احساس کند که دقیقاً در وسط ماجرا است.
🔖به عنوان مثال، به جای اینکه بگویید: «اژدها به روستا حمله کرد»، میتوانید بنویسید: « اژدها با غرشی که کوهها را تکان داد، به سمت روستا هجوم برد و خانهها را به دریایی از شعلههای سرخ تبدیل کرد.»
۳. هنر انتقال
انتقال در نوشتن مانند برش یا محو کردن در فیلم است، آنها سرعت و جریان داستان شما را تعیین میکنند.
🔖 انتقال را می توان با تغییرات ظریف در زمان یا دیدگاه انجام داد: "وقتی خورشید غروب کرد، او بالاخره به خودش اجازه داد به خواب برود و دختر در رویاهایش هنوز زنده بود..." در اینجا ما از واقعیت به رویاها وارد میشویم و به آرامی از یک حالت به حالت دیگر میرویم.
🔖پرش یک تغییر ناگهانی است و اغلب برای تعجب یا تاکید استفاده میشود: "او در حال نوشیدن قهوه صبحگاهیاش بود که صدای شلیک گلوله بلند شد." ما از حالت روزمره به چیزهای تکان دهنده میپریم، این حالت از احساس لحظاتی در زندگی واقعی تقلید میکند.
🔖 محو کردن به صحنه اجازه میدهد تا به تدریج به پایان برسد: «همانطور که او دور میشد، شکل او کوچک و کوچکتر شد، تا زمانی که تبدیل به یک نقطه شد، و بعد هیچ.» صحنه از حافظه خواننده محو میشود و با پایانی نرم و روان تمام میشود.
با تسلط بر هنر انتقال، به داستان خود سیالیت لازم را میدهید تا از ابتدا تا انتهای داستان جذاب باشد.
۴. قدرت ریتم
در دنیای داستان گویی، قدم زدن مانند ضربان قلب روایت شماست. سرعت خوب خوانندگان را مجذوب میکند و آنها را وادار میکند تا صفحات را ورق بزنند و از هر لحظه لذت ببرند.
🔖شکل ارائه را جمله به جمله تغییر دهید: کوتاه، کوتاه، بلند، کوتاه، طولانی، طولانی، طولانی، کوتاه. نثر مانند رقص است. صحنه را قبل از اینکه اتفاق جالبی بیفتد شروع نکنید و به محض اینکه چیزها از جذابیت خارج شدند، آن را تمام کنید.
۵. صدا و موسیقی
در سینما صدا و موسیقی چیزی فراتر از امری تزئینی است. آنها داستان را اوج میدهند و لایه دیگری به شخصیتها و جهانهایی که شخصیت در آنها زندگی میکنند، اضافه میکنند. برای نویسنده، صدا در نثر از طریق گوش درک نمیشود، اما اگر هر صحنه به خوبی توصیف شود، میتواند به همان اندازه قدرتمند باشد.
همراهی با یک آهنگ یا موسیقی معروف نیز خواننده را برای طول موج مورد نظر نویسنده کوک میکند.
۶. صحنه های باز و بسته
هم در سینما و هم در ادبیات، اولین و آخرین سکانس کلیدی است. آنها این توانایی را دارند که مخاطبان را جذب کنند و تأثیری ماندگار بر آنها بگذارند.
در دنیای مدرن، شما به معنای واقعی کلمه چند صفحه دارید، در بهترین حالت ۵-۶ تا صحنه که خواننده تصمیم بگیرد آیا داستان، ارزش ادامه خواندن را دارد یا نه و یا به محتوای دیگر برود و آخرین عبارت چیزی است که تصویری زنده در ذهن خواننده باقی خواهد گذاشت. پس در نوشتن آن دقت کنید.
@Writing_lovers
🙏6👍3🔥3
تو وجود نداری، دوست من، چون فکر نمیکنی! شروع کن به فکر کردن و هستی خواهی یافت.
اوژن یونسکو
@Writing_lovers
اوژن یونسکو
@Writing_lovers
👍12
تمام شب را با کلمه کلنجار رفتم. اگر کلمه را شکست ندهی، تو را شکست خواهد داد. گاهی اوقات، به خاطر یک صفت، باید چندین شب را، نه، حتی ماه ها را به نبردی خونین بگذرانی. این را به خاطر بسپار!
© رابرت استاین
@Writing_lovers
© رابرت استاین
@Writing_lovers
❤5🔥2
دگردیسی عادتهای نوشتن
نوشتن همانی بود که میخواست و از کودکی با خود عهد بسته بود انجامش دهد. با این حال افکاری مغشوش در ذهن داشت: اینکه برای نوشتن چیزهای جدیتر، میبایست خود را پرورش دهد و مطالعه کند. اما او مطالعه نمیکرد.
وقتی مینوشت به نظرش میرسید که باید به سوی پایان بشتابد. بارها برایش پیش آمده بود که نوشتههایش را تمام نکند؛ بنابر این آرزوی اصلیاش شده بود تمام کردن.
تخیل کمی داشت. دغدغهاش همین کمی تخیل بود. از آنجا که از کودکی تصمیم گرفته و امید بسته بود که نویسنده و رماننویس شود، این تخیل کم، خیلی به نظرش عجیب میآمد. همچنین به نظرش میرسید که میلش به مشاهده و دقت بسیار کم است. در واقعیتهای اطراف خود، شماری از جزئیات بسیار کوچک را قاپ میزد و با جان و دل در یادش حفظ میکرد؛ که تازه همهی آن نیز در نظرش غرق در ابری از بخار میآمد. خیلی حواسپرت بود. گاهی از خود میپرسید چه تواناییهایی به عنوان نویسنده دارد؛ و موفق نمیشد در خود قابلیتی پیدا کند. گاهی فکر میکرد که به سادگی مینوشت تنها برای این که در زمانی بسیار دور چنین عهدی با خود بسته بود. آشوبی تاریک و بیامان در ته وجودش داشت، همچون رودخانهای پنهان؛ و به نظرش میرسید که نوشتن باید از همان آبها سر بر بیاورد. اما قادر نبود که از آنها الهام بگیرد.
تخیلش نه ماجراجویانه بود و نه بخشنده. تخیلی خشک و خالی، پردرد و درمانده که بسان نعمتی شکننده، ظریف و قیمتی به آن نگاه میکرد. گویی از زمینی خشک و بیآب و علف، چند شاخه گل پژمرده و غمگین بچیند! به نظرش میرسید که باید در مصرف داراییهایش صرفهجویی کند. در آن واحد محتاط، شتابان و صرفهجو بود. شتابان بود چون به نظرش میرسید که اگر درنگ کند، سقوط اراده را نیز در خود خواهد دید.
حقیقتا خسیس شده بود. اندک چیزهایی را تصور میکرد و با کلامی سریع و بیشاخ و برگ بیانشان میکرد. دلش میخواست رودخانهای پرآشوب و توفانی از کاغذ را سیاه کند و در عین حال شفاف و بینقص بنویسد. در حالی که او کاغذهایی خالص، سریع، منظم، تمیز و خسیس پیش رو داشت. چنین خلوصی، دروغی محض بیش نبود چرا که در حقیقت او دنیای پیش رویش را از پس ابری از بخار میدید. به این ترتیب فقط خسیس نبود بلکه دروغگو هم بود و خستش برآمده از ترسی بود که از برملا کردن آن دنیای عریان، نافرهیخته و مهآلود داشت. او هم تنها کورسویی خسیس به آن دنیای خود میگشود. دست در آن میبرد و آن چند گل پژمردهاش را دانهدانه میشمرد.
با این حال به این اندیشه پناه میبرد که بعدها، در آینده، ناگهان سرشار از خیال و دقت نظر خواهد شد و ثروتهایش را سخاوتمندانه و بیمحابا میبخشد.
اینک آیندهی وی تکه راهی است شکاف برداشته و زیرورو که علفی در آن سبز نمیشود. تخلیش محو شده. دیگر نه احساس گناه میکند و نه شتاب. حالا صبور شده. تخیلش که رفته، خستش هم پریده است: حالا دست و دلباز شده و حاضر است هرآنچه را دارد ببخشد: فقط گاهی فکر میکند که دیگر چیزی ندارد.
نوشتههایش ! بعد از سالها به حدی از آنها وحشت داشت که هرگز کمدی را که در آن قرارشان داده بود، باز نمیکرد. پیش میآید که سراغ آن کمد برود، آنها را دست بگیرد و لحظهای تورقشان کند؛ دیگر نه احساس غبطه دارد و نه وحشت، فقط دچار چندشی خفیف میشود؛ از خود میپرسد چه عجلهای بود و چرا زمان بیشتری را به پرسهزدن در آن مکانهایی که با خست و دقت تمام خلق کرده بود، نگذرانده بود.
با اینکه در کتابهایش، واژگان و جملاتی هست که سالهاست از آنها نفرت پیدا کرده، حتی به مخیلهاش هم خطور نمیکند که آنها را پاک و بازنویسی کند، دست زدن حتی به یکی از واژههای آن باعث چندشش میشود؛
به نظرش میرسد که این صبوری و چندش چندان هم متوجه کتابهایش نیست بلکه در مورد خودش، در زمانی که آنها را مینوشت، حس میشود. با این حال گاهی فکر میکند که در وجودش، در اندک عشقی که به کتابهایش دارد و در بیعلاقگی به بازنویسی آنها، آنجا که بیزاریاش را برمیانگیزند، چیزی نازیباهست: یک عقبنشینی، ناشی از خستگی، از اینکه در مقابل خود همان نویسندهی شفاف و بینقصی باشد که آرزو کرده بود، بشود. دیگر هیچ میلی به خلق کردن ندارد. نمیداند به دلیل خستگی است یا این که تخیلش، که همیشه ضعیف، شکننده و بیمار بوده و حالا مرده است، یا شاید هم فهمیده که او برای خلق کردن ساخته نشده.
ناتالیا گینزبورگ
📕روزهای جوانی
@Writing_lovers
نوشتن همانی بود که میخواست و از کودکی با خود عهد بسته بود انجامش دهد. با این حال افکاری مغشوش در ذهن داشت: اینکه برای نوشتن چیزهای جدیتر، میبایست خود را پرورش دهد و مطالعه کند. اما او مطالعه نمیکرد.
وقتی مینوشت به نظرش میرسید که باید به سوی پایان بشتابد. بارها برایش پیش آمده بود که نوشتههایش را تمام نکند؛ بنابر این آرزوی اصلیاش شده بود تمام کردن.
تخیل کمی داشت. دغدغهاش همین کمی تخیل بود. از آنجا که از کودکی تصمیم گرفته و امید بسته بود که نویسنده و رماننویس شود، این تخیل کم، خیلی به نظرش عجیب میآمد. همچنین به نظرش میرسید که میلش به مشاهده و دقت بسیار کم است. در واقعیتهای اطراف خود، شماری از جزئیات بسیار کوچک را قاپ میزد و با جان و دل در یادش حفظ میکرد؛ که تازه همهی آن نیز در نظرش غرق در ابری از بخار میآمد. خیلی حواسپرت بود. گاهی از خود میپرسید چه تواناییهایی به عنوان نویسنده دارد؛ و موفق نمیشد در خود قابلیتی پیدا کند. گاهی فکر میکرد که به سادگی مینوشت تنها برای این که در زمانی بسیار دور چنین عهدی با خود بسته بود. آشوبی تاریک و بیامان در ته وجودش داشت، همچون رودخانهای پنهان؛ و به نظرش میرسید که نوشتن باید از همان آبها سر بر بیاورد. اما قادر نبود که از آنها الهام بگیرد.
تخیلش نه ماجراجویانه بود و نه بخشنده. تخیلی خشک و خالی، پردرد و درمانده که بسان نعمتی شکننده، ظریف و قیمتی به آن نگاه میکرد. گویی از زمینی خشک و بیآب و علف، چند شاخه گل پژمرده و غمگین بچیند! به نظرش میرسید که باید در مصرف داراییهایش صرفهجویی کند. در آن واحد محتاط، شتابان و صرفهجو بود. شتابان بود چون به نظرش میرسید که اگر درنگ کند، سقوط اراده را نیز در خود خواهد دید.
حقیقتا خسیس شده بود. اندک چیزهایی را تصور میکرد و با کلامی سریع و بیشاخ و برگ بیانشان میکرد. دلش میخواست رودخانهای پرآشوب و توفانی از کاغذ را سیاه کند و در عین حال شفاف و بینقص بنویسد. در حالی که او کاغذهایی خالص، سریع، منظم، تمیز و خسیس پیش رو داشت. چنین خلوصی، دروغی محض بیش نبود چرا که در حقیقت او دنیای پیش رویش را از پس ابری از بخار میدید. به این ترتیب فقط خسیس نبود بلکه دروغگو هم بود و خستش برآمده از ترسی بود که از برملا کردن آن دنیای عریان، نافرهیخته و مهآلود داشت. او هم تنها کورسویی خسیس به آن دنیای خود میگشود. دست در آن میبرد و آن چند گل پژمردهاش را دانهدانه میشمرد.
با این حال به این اندیشه پناه میبرد که بعدها، در آینده، ناگهان سرشار از خیال و دقت نظر خواهد شد و ثروتهایش را سخاوتمندانه و بیمحابا میبخشد.
اینک آیندهی وی تکه راهی است شکاف برداشته و زیرورو که علفی در آن سبز نمیشود. تخلیش محو شده. دیگر نه احساس گناه میکند و نه شتاب. حالا صبور شده. تخیلش که رفته، خستش هم پریده است: حالا دست و دلباز شده و حاضر است هرآنچه را دارد ببخشد: فقط گاهی فکر میکند که دیگر چیزی ندارد.
نوشتههایش ! بعد از سالها به حدی از آنها وحشت داشت که هرگز کمدی را که در آن قرارشان داده بود، باز نمیکرد. پیش میآید که سراغ آن کمد برود، آنها را دست بگیرد و لحظهای تورقشان کند؛ دیگر نه احساس غبطه دارد و نه وحشت، فقط دچار چندشی خفیف میشود؛ از خود میپرسد چه عجلهای بود و چرا زمان بیشتری را به پرسهزدن در آن مکانهایی که با خست و دقت تمام خلق کرده بود، نگذرانده بود.
با اینکه در کتابهایش، واژگان و جملاتی هست که سالهاست از آنها نفرت پیدا کرده، حتی به مخیلهاش هم خطور نمیکند که آنها را پاک و بازنویسی کند، دست زدن حتی به یکی از واژههای آن باعث چندشش میشود؛
به نظرش میرسد که این صبوری و چندش چندان هم متوجه کتابهایش نیست بلکه در مورد خودش، در زمانی که آنها را مینوشت، حس میشود. با این حال گاهی فکر میکند که در وجودش، در اندک عشقی که به کتابهایش دارد و در بیعلاقگی به بازنویسی آنها، آنجا که بیزاریاش را برمیانگیزند، چیزی نازیباهست: یک عقبنشینی، ناشی از خستگی، از اینکه در مقابل خود همان نویسندهی شفاف و بینقصی باشد که آرزو کرده بود، بشود. دیگر هیچ میلی به خلق کردن ندارد. نمیداند به دلیل خستگی است یا این که تخیلش، که همیشه ضعیف، شکننده و بیمار بوده و حالا مرده است، یا شاید هم فهمیده که او برای خلق کردن ساخته نشده.
ناتالیا گینزبورگ
📕روزهای جوانی
@Writing_lovers
👍7🔥2🕊2
بد است اگر در مورد آنچه واقعاً برای شما اتفاق افتاده است، بنویسید. حتما خراب میشود! برای اینکه آن را هوشمندانه در بیاورید، باید در مورد آنچه خودتان ساختهاید، بنویسید آن وقت برایتان معلوم خواهد شد که درست است.
© ارنست همینگوی
@Writing_lovers
© ارنست همینگوی
@Writing_lovers
👍12
ردپای واقعیت و تخیل در داستان/ نویسندگان خاطرات خود را چگونه نوشتند؟
در گذشته، نوشتنِ نویسنده در مورد خود زیاد مرسوم نبود. وقتی نویسندهای مانند ویرجینا وولف این کار را شروع کرد، کارش یک اختراع جدید قرن بیستم، محسوب میشد. اگرچه در حال حاضر نیز شرححالنویسی در دنیای ادبیات یک ژانر محسوب نمیشود، ولی در دنیای داستانها و رمانها به خوبی جای خود را باز کرده است.
نویسندگان در داستانهای واقعی یا خیالی خود از حوادثی صحبت میکنند که به شخصه در زندگی تجربه کردهاند و حتی بسیاری از آنها شخصیتهای خیالی خود را از کسانی الهام میگیرند که خودشان در زندگی با آنها برخورد داشتهاند.
البته بسیاری هم با این گفته مخالف هستند که داستان برگرفته از واقعیت است. به عنوان مثال، لئون ادل مینویسد: «یک داستان شرححال نمیتواند تقلید یا کپی داستان واقعی زندگی باشد. چون رمان یا داستان عناصر خودش را دارد و هیچ وقت در زندگی واقعی نمیتوان آنها را مشاهده کرد.»
اما این سوال همیشه مطرح بوده که آیا همیشه نویسندگان از خاطرات خود در نوشتن استفاده میکردهاند؟ یا اینکه در خاطرات خود چقدر داستان و واقعیت را همزمان استفاده میکردند
هنری جیمز، سردمدار این جریان بوده. وی یکی از چهرههای مهم ادبیات واقعگرایانه در قرن نوزدهم میلادی به شمار میرود و به صراحت از حوادث دنیای واقعی در داستانهای خود استفاده کرده است.
جیمز در یادداشتهایش اینگونه درباره داستان و واقعیت صحبت میکند: «روزی میرسد همه به این باور میرسند که واقعیت نسبتی از داستان است و رابطه تنگاتنگی بین آنها وجود دارد.»
نویسندگان بسیاری اعتقاد دارند داستان بخشی از واقعیت و زندگی روزمره مردم است و نمیتوان آنها را از یکدیگر جدا کرد. فورد مادوکس فورد، رماننویس معتقد است: «کتاب داستان باید دقیق و بر اساس واقعیت نوشته شود. چون در غیر این صورت نمیتوان آن را باور کرد.»
فورد معمولاً در داستانهایش درباره کسانی مینوشت که خودش آنها راشناخته باشد. اچ.جی. ولز، خالق رمانهای علمی-تخیلی «ماشین زمان» و «جنگ دنیاها» درباره کتابهای شرححال میگوید: «این کتابها خاطرات تخیلی خوبی هستند که نویسنده از روی واقعیت مینویسد.»
به هر حال تاریخ ادبیات جهان به خصوص در دهههای اخیر نشان داده که نمیتوان مرزی برای داستان و واقعیت تعریف کرد و اگر یک نویسنده در همان ابتدا قید نکند که این رمان بر اساس واقعیت است یا تخیل هیچ کس قادر به تشخیص آن نخواهد بود.
وی.جی. سیبالد، نویسنده واستاد نویسندگی، حقیقت و داستان را دورگهای خطاب میکند که نمیتوان آنها را از هم جدا کرد. او در یادداشتهایش مینویسد: «این دو رگهها جایگزین یکدیگر نمیشوند چون دارای شاخصه و معنای متفاوتی هستند.» همانطور که سیبالد خاطر نشان میکند اهمیت واقعیت را در داستان نمیتوان انکار کرد و هر قدر انتخاب واقعیت و حوادث واقعی در داستان با هنر بیشتری همراه باشد نوشتهها همانقدر جذاب و عالی خواهند بود.
جنت مالکم، خبرنگار و منتقد مجله ادبی نیویورکر مینویسد: «ما درباره حقیقت چیز زیادی نمیدانیم. نویسندههایی که خاطرات خود را مینویسند نیز زیاد حوادث گذشته را به یاد نمیآورند و برای جذاب شدن مجبورند کمی تخیل به آن اضافه کنند. شرححالنویسی نوعی بازسازی گذشته محسوب میشود که حتی ممکن است به تحریف تاریخ نیز بینجامد.»
ویرجینیا وولف، در مقالهای در کتاب «لحظههای بودن» به نام «شرحی از گذشته» به صراحت نوشته: "به یادآوردن شخصیت مادرش برایش سخت است و درباره افکار مادرش از واژه تخیل و تصور استفاده میکند."
او گفته: «چقدر سخت است که یادم بیاید مادرم چگونه بود. از او تنها تصویر بعدازظهرهای تابستان یادم هست.» خود وولف سالها پس از انتشار این مقاله اعتراف میکند که داستان زندگی انسان شبیه رنگین کمانی است که بعد از باران ظاهر میشود و نمیتوان زیاد روی دوام آن حساب کرد. این خاطرات میآیند و زود میروند. در واقع خاطرات و واقعیات نوعی متفاوت از حقیقت است که هر انسانی ویژه خودش را دارد و با رویاها و آرزوهایش گره خورده است.
نکته: هر آنچه در داستان شکل میدهیم ترکیبی از تخیل و خاطرات و ماجراهایی است که ارزش برساختن دارد و خاطرات میتواند ماده خام داستانها باشند.
منبع
@Writing_lovers
در گذشته، نوشتنِ نویسنده در مورد خود زیاد مرسوم نبود. وقتی نویسندهای مانند ویرجینا وولف این کار را شروع کرد، کارش یک اختراع جدید قرن بیستم، محسوب میشد. اگرچه در حال حاضر نیز شرححالنویسی در دنیای ادبیات یک ژانر محسوب نمیشود، ولی در دنیای داستانها و رمانها به خوبی جای خود را باز کرده است.
نویسندگان در داستانهای واقعی یا خیالی خود از حوادثی صحبت میکنند که به شخصه در زندگی تجربه کردهاند و حتی بسیاری از آنها شخصیتهای خیالی خود را از کسانی الهام میگیرند که خودشان در زندگی با آنها برخورد داشتهاند.
البته بسیاری هم با این گفته مخالف هستند که داستان برگرفته از واقعیت است. به عنوان مثال، لئون ادل مینویسد: «یک داستان شرححال نمیتواند تقلید یا کپی داستان واقعی زندگی باشد. چون رمان یا داستان عناصر خودش را دارد و هیچ وقت در زندگی واقعی نمیتوان آنها را مشاهده کرد.»
اما این سوال همیشه مطرح بوده که آیا همیشه نویسندگان از خاطرات خود در نوشتن استفاده میکردهاند؟ یا اینکه در خاطرات خود چقدر داستان و واقعیت را همزمان استفاده میکردند
هنری جیمز، سردمدار این جریان بوده. وی یکی از چهرههای مهم ادبیات واقعگرایانه در قرن نوزدهم میلادی به شمار میرود و به صراحت از حوادث دنیای واقعی در داستانهای خود استفاده کرده است.
جیمز در یادداشتهایش اینگونه درباره داستان و واقعیت صحبت میکند: «روزی میرسد همه به این باور میرسند که واقعیت نسبتی از داستان است و رابطه تنگاتنگی بین آنها وجود دارد.»
نویسندگان بسیاری اعتقاد دارند داستان بخشی از واقعیت و زندگی روزمره مردم است و نمیتوان آنها را از یکدیگر جدا کرد. فورد مادوکس فورد، رماننویس معتقد است: «کتاب داستان باید دقیق و بر اساس واقعیت نوشته شود. چون در غیر این صورت نمیتوان آن را باور کرد.»
فورد معمولاً در داستانهایش درباره کسانی مینوشت که خودش آنها راشناخته باشد. اچ.جی. ولز، خالق رمانهای علمی-تخیلی «ماشین زمان» و «جنگ دنیاها» درباره کتابهای شرححال میگوید: «این کتابها خاطرات تخیلی خوبی هستند که نویسنده از روی واقعیت مینویسد.»
به هر حال تاریخ ادبیات جهان به خصوص در دهههای اخیر نشان داده که نمیتوان مرزی برای داستان و واقعیت تعریف کرد و اگر یک نویسنده در همان ابتدا قید نکند که این رمان بر اساس واقعیت است یا تخیل هیچ کس قادر به تشخیص آن نخواهد بود.
وی.جی. سیبالد، نویسنده واستاد نویسندگی، حقیقت و داستان را دورگهای خطاب میکند که نمیتوان آنها را از هم جدا کرد. او در یادداشتهایش مینویسد: «این دو رگهها جایگزین یکدیگر نمیشوند چون دارای شاخصه و معنای متفاوتی هستند.» همانطور که سیبالد خاطر نشان میکند اهمیت واقعیت را در داستان نمیتوان انکار کرد و هر قدر انتخاب واقعیت و حوادث واقعی در داستان با هنر بیشتری همراه باشد نوشتهها همانقدر جذاب و عالی خواهند بود.
جنت مالکم، خبرنگار و منتقد مجله ادبی نیویورکر مینویسد: «ما درباره حقیقت چیز زیادی نمیدانیم. نویسندههایی که خاطرات خود را مینویسند نیز زیاد حوادث گذشته را به یاد نمیآورند و برای جذاب شدن مجبورند کمی تخیل به آن اضافه کنند. شرححالنویسی نوعی بازسازی گذشته محسوب میشود که حتی ممکن است به تحریف تاریخ نیز بینجامد.»
ویرجینیا وولف، در مقالهای در کتاب «لحظههای بودن» به نام «شرحی از گذشته» به صراحت نوشته: "به یادآوردن شخصیت مادرش برایش سخت است و درباره افکار مادرش از واژه تخیل و تصور استفاده میکند."
او گفته: «چقدر سخت است که یادم بیاید مادرم چگونه بود. از او تنها تصویر بعدازظهرهای تابستان یادم هست.» خود وولف سالها پس از انتشار این مقاله اعتراف میکند که داستان زندگی انسان شبیه رنگین کمانی است که بعد از باران ظاهر میشود و نمیتوان زیاد روی دوام آن حساب کرد. این خاطرات میآیند و زود میروند. در واقع خاطرات و واقعیات نوعی متفاوت از حقیقت است که هر انسانی ویژه خودش را دارد و با رویاها و آرزوهایش گره خورده است.
نکته: هر آنچه در داستان شکل میدهیم ترکیبی از تخیل و خاطرات و ماجراهایی است که ارزش برساختن دارد و خاطرات میتواند ماده خام داستانها باشند.
منبع
@Writing_lovers
👍6❤2
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
🐧جوجه اردک زشت !
آیا میدانستید "جوجه اردک زشت"ِ هانس کریستین آندرسن به نوعی یک زندگینامه است؟ آندرسن توضیح داد که قو یک اشراف زاده واقعی است که به طور تصادفی خود را در محاصره افراد عادی میبیند. جالب ترین چیز این است که او این قو را از خود کپی کرده و گفته که جوجه اردک زشت وصف حال خودم است.
آندرسن در مدرسه دانش آموز ممتازی نبود، علاوه بر این، هفت سال از همکلاسیهایش بزرگتر بود، آنها او را مسخره کردند و معلمان به پسرک که فرزند یک لباسشوی بیسواد و فقیر بود و قرار بود روزی نویسنده بزرگی شود، میخندیدند. آندرسن سالهای تحصیل خود را تلخترین سالهای زندگیاش نامید و آنچه را که باید تحمل میکرد در افسانه جوجه اردک زشت آورد. این کتاب موفقیت بزرگی را برای نویسنده به ارمغان آورد و در انگلیس او را "بزرگترین نویسنده زنده" نامیدند.
@Writing_lovers
آیا میدانستید "جوجه اردک زشت"ِ هانس کریستین آندرسن به نوعی یک زندگینامه است؟ آندرسن توضیح داد که قو یک اشراف زاده واقعی است که به طور تصادفی خود را در محاصره افراد عادی میبیند. جالب ترین چیز این است که او این قو را از خود کپی کرده و گفته که جوجه اردک زشت وصف حال خودم است.
آندرسن در مدرسه دانش آموز ممتازی نبود، علاوه بر این، هفت سال از همکلاسیهایش بزرگتر بود، آنها او را مسخره کردند و معلمان به پسرک که فرزند یک لباسشوی بیسواد و فقیر بود و قرار بود روزی نویسنده بزرگی شود، میخندیدند. آندرسن سالهای تحصیل خود را تلخترین سالهای زندگیاش نامید و آنچه را که باید تحمل میکرد در افسانه جوجه اردک زشت آورد. این کتاب موفقیت بزرگی را برای نویسنده به ارمغان آورد و در انگلیس او را "بزرگترین نویسنده زنده" نامیدند.
@Writing_lovers
❤18🙏2👍1💔1
برای تبدیل شدن به یک نویسنده موفق، به سه چیز نیاز دارید: استعداد، شانس و نظم. نظم و انضباط تنها عنصر از این سه مورد است که میتوانید آن را کنترل کنید و به همین دلیل است که باید روی آن تمرکز کنید و فقط به استعداد و شانس خود امیدوار و ایمان داشته باشید.
© مایکل چابون
@Writing_lovers
© مایکل چابون
@Writing_lovers
❤10👍3
سعی کن تخیلات خود را درک کنی، مهم نیست که چقدر زشت به نظر میرسند. سیاهی توست، سایه توست و باید بلعیده شود.
© کارل گوستاو یونگ
@Writing_lovers
© کارل گوستاو یونگ
@Writing_lovers
❤8👍1
کتاب هایی که پشت میله های زندان نوشته شده اند!
✍🏼کلیدر
محمود دولت آبادی
✍🏼داستان یک شهر
احمد محمود
✍🏼ماجراهای کوچک و ساده روح درخت
شهرنوش پارسی پور
✍🏼 دن کیشوت
میگل د سروانتس
✍🏼اعترافات زندان
اسکار وایلد
@Writing_lovers
✍🏼کلیدر
محمود دولت آبادی
✍🏼داستان یک شهر
احمد محمود
✍🏼ماجراهای کوچک و ساده روح درخت
شهرنوش پارسی پور
✍🏼 دن کیشوت
میگل د سروانتس
✍🏼اعترافات زندان
اسکار وایلد
@Writing_lovers
👍9
تنها راه برای نوشتن حقیقت این است که فرض کنید آنچه مینویسید هرگز خوانده نمیشود. هیچکس، حتی خودت.
© مارگارت اتوود
@Writing_lovers
© مارگارت اتوود
@Writing_lovers
👍12
اعتقاد دارم که هر موضوع داستانی به زبانی خاص نياز دارد. حساسيت من نسبت به انتخاب کلمه در همه نوشتههايم مشهود است نحوه روايت هر قصهام هم با ديگری فرق دارد. نه واژگان "در حضر" به کار چهار پاره "مادران و دختران" می آيد نه لغتنامه چهار پاره به درد "در حضر" می خورد.
© مهشید امیرشاهی
@Writing_lovers
© مهشید امیرشاهی
@Writing_lovers
❤6👍4
در آن لحظاتی که ناامیدی شما را خفه میکند، زمانی که احساس میکنید کاری از دستتان برنمیآید و کاری نمیتوان انجام داد... بدانید فقط در چنین لحظاتی واقعاً جلو میروید.
✉️فرانسیس اسکات فیتزجرالد
@Writing_lovers
✉️فرانسیس اسکات فیتزجرالد
@Writing_lovers
👍9