۵ جستار خواندنی
📖بانوی بال گستر. مئیو برنان
📖فرانک سیناترا سرما خورده. گی تالیز
📖به لابستر نگاه کن. دیوید فاستر والاس
📖بیا از عشق بگوییم. کارل ویلسون
📖نمیتوانم به قیمت عمده بهت بدم. دیوید راکوف
@Writing_lovers
📖بانوی بال گستر. مئیو برنان
📖فرانک سیناترا سرما خورده. گی تالیز
📖به لابستر نگاه کن. دیوید فاستر والاس
📖بیا از عشق بگوییم. کارل ویلسون
📖نمیتوانم به قیمت عمده بهت بدم. دیوید راکوف
@Writing_lovers
👍7
نویسنده هنگام نوشتن رمان باید بتواند از نظر عاطفی و فکری با دو، سه یا چهار وجه متضاد آشنا شود و برای هر یک از آنها کلمات قانع کنندهای ارائه دهد. این مثل بازی تنیس با خودتان است، شما باید در هر دو طرف زمین باشید.
© آموس اوز
@Writing_lovers
© آموس اوز
@Writing_lovers
👍14❤1🔥1
به نظرم طرح سوال خودش خیلی مهم است. به همان اندازه که جواب مهم است. سوال باید برای آدم درونی بشود تا بتواند جوابش را بدهد. آدم باید درگیرش بشود. تعمق روی هر مسئلهای، هر چقدر هم ساده باشد، زمان میخواهد. مخاطب وقتی که سوال و جواب را میخواند باید چیزی دستش را بگیرد. فقط صفحه پر کردن که نیست. پانصد کلمه کم نیست. با پنجاه و پنج تایش می شود داستان نوشت.
حسین مرتضاییان آبکنار
@Writing_lovers
حسین مرتضاییان آبکنار
@Writing_lovers
🙏6👍2
نویسندهای که هیچ علاقه یا دلسوزی نسبت به ضعف همنوعان خود ندارد، به عنوان نویسنده، غیرقابل تصور است.
© جوزف کنراد
@Writing_lovers
© جوزف کنراد
@Writing_lovers
👍7
قانونهای نویسنده
۱. فقط نویسندگان بد فکر میکنند آنچه نوشتهاند واقعا خوب است.
۲. دید خود و کلمات مناسب بیان آن را پیدا کنید.
۳. همانجوری که دوست دارید، بنویسید. داستانها از کلمات روی صفحات تشکیل شدهاند. واقعیت از چیز دیگری ساخته شده است. مهم نیست داستان شما چقدر "واقعی" یا "ساختگی" است، مهم این است که چقدر کلمه مناسب لازم است.
۴. لطفاً در هر صفحه بیش از یک مونولوگ نباشد. خوب، البته، اگر خیلی ضروری است، بیش از سه مورد مجاز نیست.
۵. بنویسید. مهم نیست که قبولتان نداشته باشند. همه اینها هرگز چیزی به ذاتتان به عنوان نویسنده اضافه نمیکند. نویسندگان مینویسند.
۶. از خودتان محافظت کنید. درک کنید که چه چیزی شما را خوشحال، با انگیزه و خلاقتر میکند.
۷. از زمان و مکان کارتان محافظت کنید. همه را از خود دور نگه دارید، حتی کسانی که برای شما عزیز هستند.
۸. لحظهها، برداشتهای زودگذر، دیالوگهای شنیده شده، آنچه شگفت زدهتان میکند، غمها و شادی هایتان را بنویسید. اینها معجزه میکنند.
۹. داستانت را طوری بنویس که داری آن را برای بهترین دوستت یا یکی از نوههایت تعریف میکنی.
۱۰. به محض اینکه اولین پیشنویس تمام شد، آن را با صدای بلند برای خودتان بخوانید. نحوه صدای آن بسیار مهم است.
@Writing_lovers
۱. فقط نویسندگان بد فکر میکنند آنچه نوشتهاند واقعا خوب است.
۲. دید خود و کلمات مناسب بیان آن را پیدا کنید.
۳. همانجوری که دوست دارید، بنویسید. داستانها از کلمات روی صفحات تشکیل شدهاند. واقعیت از چیز دیگری ساخته شده است. مهم نیست داستان شما چقدر "واقعی" یا "ساختگی" است، مهم این است که چقدر کلمه مناسب لازم است.
۴. لطفاً در هر صفحه بیش از یک مونولوگ نباشد. خوب، البته، اگر خیلی ضروری است، بیش از سه مورد مجاز نیست.
۵. بنویسید. مهم نیست که قبولتان نداشته باشند. همه اینها هرگز چیزی به ذاتتان به عنوان نویسنده اضافه نمیکند. نویسندگان مینویسند.
۶. از خودتان محافظت کنید. درک کنید که چه چیزی شما را خوشحال، با انگیزه و خلاقتر میکند.
۷. از زمان و مکان کارتان محافظت کنید. همه را از خود دور نگه دارید، حتی کسانی که برای شما عزیز هستند.
۸. لحظهها، برداشتهای زودگذر، دیالوگهای شنیده شده، آنچه شگفت زدهتان میکند، غمها و شادی هایتان را بنویسید. اینها معجزه میکنند.
۹. داستانت را طوری بنویس که داری آن را برای بهترین دوستت یا یکی از نوههایت تعریف میکنی.
۱۰. به محض اینکه اولین پیشنویس تمام شد، آن را با صدای بلند برای خودتان بخوانید. نحوه صدای آن بسیار مهم است.
@Writing_lovers
👍10🔥1
شعر باعث افزایش اراده شما میشود؛ تا بتوانید بایستید؛ تا بتوانید زندگی خود را بسازید.
مایا آنجلو
@Writing_lovers
مایا آنجلو
@Writing_lovers
❤6👍2
نوشتن ترکیب عجیبی است که بین دو بخش ذهن شما رخ میدهد: بخش تحلیلی و بخشی که اصلاً هیچ چیز نمیداند، اما میتواند رویاپردازی کند. فقط باید به قسمت دوم آزادی کامل بدهید.
© رز ترمین
@Writing_lovers
© رز ترمین
@Writing_lovers
❤9
نوشتن و ساختن جهانی منظم
غزاله علیزاده
روزی گورستان «پرلاشز» فرانسه را دور میزدم، از کنار بناهای یاد بود گرد گرفته، تار عنکبوت بسته و نیمه شکستهای میگذشتم، تا به مزار صادق هدایت رسیدم.
آنوقتها پر از شمع و گل بود. همان دور بر، مزار مارسل پروست را کشف کردم، تخته سنگی سیاه، به نظر من ناشناخته و قدر نیافته. سنگ را لمس کردم. باغ کومبره و کودکی مارسل را به یاد آوردم، منقلب شدم، برگشتم سر مزار هدایت و چند شاخه گل از خرمن گلهای او قرض گرفتم، برای پروست آوردم.
راهنما، توریستها را میچرخاند و برای پروست یک جمله گفت: «سال تولد و مرگ و نام کتاب.» برگشتم سر آرامگاه هدایت. معرفی نویسنده بزرگ ایران تراژدی بود، شوخی جهان پر از وهم. راهنما برای مسافران توضیح داد: «قبر یک نویسنده عرب که در فرانسه خودکشی کرده است.» نفرت تسکینناپذیر هدایت را به یاد آوردم.
ما در خلا مینویسم و رابطه مستقیمی با خوانندگان بیش و کم محدود آثارمان نداریم. بازتاب صدای خود را کم میشویم و از مرحله نوشتن پخش کتاب، انتظار، تعلیق، بیتکلیفی و مشکلات دیگری را با صبوری تحمل میکنیم. ولی ماجرا به همین خطم نمیشود. متحد نیستم. تنها خودمان را قبول داریم یا داور دسته ستایندگان پراغماض را.
دورههای گوناگون اوج و فرود فرهنگ را در تمام جهان و ایران به یاد بیاورید. راه گشایان و ادامه دهندگان این طریق، همواره مجموع بودهاند نه پراکنده. بده بستان و مشاورت، حتی رقابت، کیفیت کارها را غنی میکند. رمان روسی قرن نوزدهم با قلههایی چون گوگول، تولستوی، داستایوفسکی، تورگنیف، چخوف به اوج میرسد.
فردوسی از رودکی و شهید بلخی نیرو گرفته و همزمان با فرخی و عنصری و منوچهری به سرایش اثر سترگ خود پرداخته است.
مصاحبهای با کنزا بورواوئه – برنده جایزه نوبل – جملهای خواندم به این مفهوم: «دهها نویسنده دیگر در ژاپن هستند که بیشتر از من شایستگی دریافت این جایزه را دارد.»
سرچشمه واقع بینی و تواضع او از کجاست؟ پیوند با آیین باستانی ذن بودیسم، کندوکاو در ژرفای روح انسان و شناخت جهان، وارستگی از شهوت و خودپرستی؟ به هر حال چنین آدمی با این خصوصیات شایسته صدرنشینی است.
حتی ادبیات بنگلادش، ترکیه و مصر، شهری به مراتب گستردهتر از رمانهای معاصر ما در جهان دارند. کارگردان فیلم «بوف کور» که اهل آمریکای مرکزی است و به دنیای ذهنی «صادق هدایت» بسیار نزدیک. در مصاحبهای نقل میکند: «به نظر من کشوری که میتواند نویسنده مثل هدایت داشته باشد، حتما نویسندگانی با ارزش دیگری را در ادامه او پرورش داده است.»
آلن پو داستانی دارد به نام «گرداب مالستروم». راوی حکایت، در ساحلی دور به پیرمرد سپید مو بر میخورد. او ماجرایی دست و پنجه نرم کردن خود را با چرخهای مهیب گرداب برای مخاطب خود نقل میکند. بعد از پیروزی موهای او یک سره سپیدشده است، دیگر سن و سالی ندارد و دنیا را در حالتی برزخی از دور میبیند و من دستاویزم برای ادامه زندگی، ساختن جهانی است منظم، نوشتن رمان یا داستان به امید گرفتنِ هرج و مرج جهان بیرون.
@Writing_lovers
غزاله علیزاده
روزی گورستان «پرلاشز» فرانسه را دور میزدم، از کنار بناهای یاد بود گرد گرفته، تار عنکبوت بسته و نیمه شکستهای میگذشتم، تا به مزار صادق هدایت رسیدم.
آنوقتها پر از شمع و گل بود. همان دور بر، مزار مارسل پروست را کشف کردم، تخته سنگی سیاه، به نظر من ناشناخته و قدر نیافته. سنگ را لمس کردم. باغ کومبره و کودکی مارسل را به یاد آوردم، منقلب شدم، برگشتم سر مزار هدایت و چند شاخه گل از خرمن گلهای او قرض گرفتم، برای پروست آوردم.
راهنما، توریستها را میچرخاند و برای پروست یک جمله گفت: «سال تولد و مرگ و نام کتاب.» برگشتم سر آرامگاه هدایت. معرفی نویسنده بزرگ ایران تراژدی بود، شوخی جهان پر از وهم. راهنما برای مسافران توضیح داد: «قبر یک نویسنده عرب که در فرانسه خودکشی کرده است.» نفرت تسکینناپذیر هدایت را به یاد آوردم.
ما در خلا مینویسم و رابطه مستقیمی با خوانندگان بیش و کم محدود آثارمان نداریم. بازتاب صدای خود را کم میشویم و از مرحله نوشتن پخش کتاب، انتظار، تعلیق، بیتکلیفی و مشکلات دیگری را با صبوری تحمل میکنیم. ولی ماجرا به همین خطم نمیشود. متحد نیستم. تنها خودمان را قبول داریم یا داور دسته ستایندگان پراغماض را.
دورههای گوناگون اوج و فرود فرهنگ را در تمام جهان و ایران به یاد بیاورید. راه گشایان و ادامه دهندگان این طریق، همواره مجموع بودهاند نه پراکنده. بده بستان و مشاورت، حتی رقابت، کیفیت کارها را غنی میکند. رمان روسی قرن نوزدهم با قلههایی چون گوگول، تولستوی، داستایوفسکی، تورگنیف، چخوف به اوج میرسد.
فردوسی از رودکی و شهید بلخی نیرو گرفته و همزمان با فرخی و عنصری و منوچهری به سرایش اثر سترگ خود پرداخته است.
مصاحبهای با کنزا بورواوئه – برنده جایزه نوبل – جملهای خواندم به این مفهوم: «دهها نویسنده دیگر در ژاپن هستند که بیشتر از من شایستگی دریافت این جایزه را دارد.»
سرچشمه واقع بینی و تواضع او از کجاست؟ پیوند با آیین باستانی ذن بودیسم، کندوکاو در ژرفای روح انسان و شناخت جهان، وارستگی از شهوت و خودپرستی؟ به هر حال چنین آدمی با این خصوصیات شایسته صدرنشینی است.
حتی ادبیات بنگلادش، ترکیه و مصر، شهری به مراتب گستردهتر از رمانهای معاصر ما در جهان دارند. کارگردان فیلم «بوف کور» که اهل آمریکای مرکزی است و به دنیای ذهنی «صادق هدایت» بسیار نزدیک. در مصاحبهای نقل میکند: «به نظر من کشوری که میتواند نویسنده مثل هدایت داشته باشد، حتما نویسندگانی با ارزش دیگری را در ادامه او پرورش داده است.»
آلن پو داستانی دارد به نام «گرداب مالستروم». راوی حکایت، در ساحلی دور به پیرمرد سپید مو بر میخورد. او ماجرایی دست و پنجه نرم کردن خود را با چرخهای مهیب گرداب برای مخاطب خود نقل میکند. بعد از پیروزی موهای او یک سره سپیدشده است، دیگر سن و سالی ندارد و دنیا را در حالتی برزخی از دور میبیند و من دستاویزم برای ادامه زندگی، ساختن جهانی است منظم، نوشتن رمان یا داستان به امید گرفتنِ هرج و مرج جهان بیرون.
@Writing_lovers
❤14👍1
پیش از این، سانسور، جریان اطلاعات را مسدود میکرد. در قرن بیست و یکم، سانسور با ارائه اطلاعات غیرضروری به مردم انجام میشود. ما به سختی می فهمیم روی چه چیزی باید تمرکز کنیم و اغلب وقت خود را برای بحث در مورد چیزهای غیرضروری تلف میکنیم. از زمانهای بسیار قدیم، قدرت به معنای دسترسی به اطلاعات بوده است اما امروز، قدرت به این معناست که بدانیم با چه چیزهایی نباید حواسمان پرت شود.
یووال نوح هراری
📕 انسان خداگونه (تاریخچه مختصر آینده)
@Writing_lovers
یووال نوح هراری
📕 انسان خداگونه (تاریخچه مختصر آینده)
@Writing_lovers
❤5
هرگاه به عنوان یک نویسنده کمی احساس غم یا نومیدی میکنم، به خودم یک تکلیف میدهم. تمرینهایی که کمکم میکند تا احساس بهتری از نوشتن داشته باشم و تخیلم را فعال کنم:
آیا اشیایی از دوران کودکی یا چیزی مربوط به خانواده و یا گرانبها دارید که با گرمی خاصی نگهش داشته باشید؟ بگویید آن چیز چیست؟ میتوانید توصیفش کنید؟ چقدر وزن دارد؟ چه بویی میدهد؟ چه رنگی است؟ سعی کنید آن را خوب نگاه کنید و احساسات خود را دربارهٔ آن با کلمات بیان کنید. حافظه یک ویرایشگر طبیعی است که هر چیز اضافی را حذف میکند و خاطرات آنطور که باید ظاهر میشوند. تکالیفی نظیر این، حافظه نوشتاری و تصویری شما را آزاد میکند. پس ده دقیقه را در هر زمانی از روز به آن اختصاص بدهید و قبل از شروع به کار روی متن اصلیتان، فقط از آن لذت ببرید.
📖📝
@Writing_lovers
آیا اشیایی از دوران کودکی یا چیزی مربوط به خانواده و یا گرانبها دارید که با گرمی خاصی نگهش داشته باشید؟ بگویید آن چیز چیست؟ میتوانید توصیفش کنید؟ چقدر وزن دارد؟ چه بویی میدهد؟ چه رنگی است؟ سعی کنید آن را خوب نگاه کنید و احساسات خود را دربارهٔ آن با کلمات بیان کنید. حافظه یک ویرایشگر طبیعی است که هر چیز اضافی را حذف میکند و خاطرات آنطور که باید ظاهر میشوند. تکالیفی نظیر این، حافظه نوشتاری و تصویری شما را آزاد میکند. پس ده دقیقه را در هر زمانی از روز به آن اختصاص بدهید و قبل از شروع به کار روی متن اصلیتان، فقط از آن لذت ببرید.
📖📝
@Writing_lovers
❤9👍6
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
یک تمرین ساده برای تقویت خلاقیت
به مدت ۱۰ دقیقه بدون هیچ محدودیتی به هر چیزی که به ذهنت میآید فکر کن. دو چیز کاملاً متفاوت را انتخاب کن و سعی کن بین آنها ارتباطی عجیب و غریب پیدا کنی و آن را بنویسی. مهمترین نکته این است که به خودت اجازه بدهی آزادانه فکر کنی و از ایدههای جدید استقبال کنی. این تمرین به گسترش ایدههای خلاقانه کمک میکند.
📖📝
@Writing_lovers
به مدت ۱۰ دقیقه بدون هیچ محدودیتی به هر چیزی که به ذهنت میآید فکر کن. دو چیز کاملاً متفاوت را انتخاب کن و سعی کن بین آنها ارتباطی عجیب و غریب پیدا کنی و آن را بنویسی. مهمترین نکته این است که به خودت اجازه بدهی آزادانه فکر کنی و از ایدههای جدید استقبال کنی. این تمرین به گسترش ایدههای خلاقانه کمک میکند.
📖📝
@Writing_lovers
❤12👍3
چطور کارگردان اثر خود باشیم؟
در دنیای مدرن، نویسنده با سینما، محتواهای ویدئویی کوتاه، شبکههای اجتماعی و ... رقابت میکند. کتابها باید فرصتی برای «دیدن»، «شنیدن» و «احساس کردن» آنچه در اثر اتفاق میافتد، فراهم کنند.
یک نویسنده اگر بخواهد کارگردان اثرش شود چه کارهایی میتواند انجام دهد؟
۱. یک عکس عالی ایجاد کنید
همانند سینما، در نثر، کلمات تصاویری خلق میکنند که تخیل خواننده را بیدار میکند و میتواند او را به دنیای کتاب بکشاند.
🔖با تفاوتهای ظریف شروع کنید - دانههای عرق روی پیشانی شخصیت اصلی یا تابش نور خورشید که از بالای درختان میتابد.
🔖در فیلم، جلوه های بصری مانند رنگ، عمق، حرکت و کنتراست ابزار ضروری هستند. به عنوان مثال، یک صحنه کتاب همراه بحث شدید ممکن است از کنتراستهای تند و حرکات سریع برای افزایش حس آشفتگی یا ناراحتی استفاده کند.
۲. حداکثر استفاده از مناظر
در نوشتن، مجموعه صحنههای اوج شما هستند که نبض خواننده را تند میکنند و چشمانش را در سراسر صفحه میچرخانند.
این فقط برای توصیف آنچه اتفاق میافتد نیست، بلکه باعث میشود خواننده احساس کند که دقیقاً در وسط ماجرا است.
🔖به عنوان مثال، به جای اینکه بگویید: «اژدها به روستا حمله کرد»، میتوانید بنویسید: « اژدها با غرشی که کوهها را تکان داد، به سمت روستا هجوم برد و خانهها را به دریایی از شعلههای سرخ تبدیل کرد.»
۳. هنر انتقال
انتقال در نوشتن مانند برش یا محو کردن در فیلم است، آنها سرعت و جریان داستان شما را تعیین میکنند.
🔖 انتقال را می توان با تغییرات ظریف در زمان یا دیدگاه انجام داد: "وقتی خورشید غروب کرد، او بالاخره به خودش اجازه داد به خواب برود و دختر در رویاهایش هنوز زنده بود..." در اینجا ما از واقعیت به رویاها وارد میشویم و به آرامی از یک حالت به حالت دیگر میرویم.
🔖پرش یک تغییر ناگهانی است و اغلب برای تعجب یا تاکید استفاده میشود: "او در حال نوشیدن قهوه صبحگاهیاش بود که صدای شلیک گلوله بلند شد." ما از حالت روزمره به چیزهای تکان دهنده میپریم، این حالت از احساس لحظاتی در زندگی واقعی تقلید میکند.
🔖 محو کردن به صحنه اجازه میدهد تا به تدریج به پایان برسد: «همانطور که او دور میشد، شکل او کوچک و کوچکتر شد، تا زمانی که تبدیل به یک نقطه شد، و بعد هیچ.» صحنه از حافظه خواننده محو میشود و با پایانی نرم و روان تمام میشود.
با تسلط بر هنر انتقال، به داستان خود سیالیت لازم را میدهید تا از ابتدا تا انتهای داستان جذاب باشد.
۴. قدرت ریتم
در دنیای داستان گویی، قدم زدن مانند ضربان قلب روایت شماست. سرعت خوب خوانندگان را مجذوب میکند و آنها را وادار میکند تا صفحات را ورق بزنند و از هر لحظه لذت ببرند.
🔖شکل ارائه را جمله به جمله تغییر دهید: کوتاه، کوتاه، بلند، کوتاه، طولانی، طولانی، طولانی، کوتاه. نثر مانند رقص است. صحنه را قبل از اینکه اتفاق جالبی بیفتد شروع نکنید و به محض اینکه چیزها از جذابیت خارج شدند، آن را تمام کنید.
۵. صدا و موسیقی
در سینما صدا و موسیقی چیزی فراتر از امری تزئینی است. آنها داستان را اوج میدهند و لایه دیگری به شخصیتها و جهانهایی که شخصیت در آنها زندگی میکنند، اضافه میکنند. برای نویسنده، صدا در نثر از طریق گوش درک نمیشود، اما اگر هر صحنه به خوبی توصیف شود، میتواند به همان اندازه قدرتمند باشد.
همراهی با یک آهنگ یا موسیقی معروف نیز خواننده را برای طول موج مورد نظر نویسنده کوک میکند.
۶. صحنه های باز و بسته
هم در سینما و هم در ادبیات، اولین و آخرین سکانس کلیدی است. آنها این توانایی را دارند که مخاطبان را جذب کنند و تأثیری ماندگار بر آنها بگذارند.
در دنیای مدرن، شما به معنای واقعی کلمه چند صفحه دارید، در بهترین حالت ۵-۶ تا صحنه که خواننده تصمیم بگیرد آیا داستان، ارزش ادامه خواندن را دارد یا نه و یا به محتوای دیگر برود و آخرین عبارت چیزی است که تصویری زنده در ذهن خواننده باقی خواهد گذاشت. پس در نوشتن آن دقت کنید.
@Writing_lovers
در دنیای مدرن، نویسنده با سینما، محتواهای ویدئویی کوتاه، شبکههای اجتماعی و ... رقابت میکند. کتابها باید فرصتی برای «دیدن»، «شنیدن» و «احساس کردن» آنچه در اثر اتفاق میافتد، فراهم کنند.
یک نویسنده اگر بخواهد کارگردان اثرش شود چه کارهایی میتواند انجام دهد؟
۱. یک عکس عالی ایجاد کنید
همانند سینما، در نثر، کلمات تصاویری خلق میکنند که تخیل خواننده را بیدار میکند و میتواند او را به دنیای کتاب بکشاند.
🔖با تفاوتهای ظریف شروع کنید - دانههای عرق روی پیشانی شخصیت اصلی یا تابش نور خورشید که از بالای درختان میتابد.
🔖در فیلم، جلوه های بصری مانند رنگ، عمق، حرکت و کنتراست ابزار ضروری هستند. به عنوان مثال، یک صحنه کتاب همراه بحث شدید ممکن است از کنتراستهای تند و حرکات سریع برای افزایش حس آشفتگی یا ناراحتی استفاده کند.
۲. حداکثر استفاده از مناظر
در نوشتن، مجموعه صحنههای اوج شما هستند که نبض خواننده را تند میکنند و چشمانش را در سراسر صفحه میچرخانند.
این فقط برای توصیف آنچه اتفاق میافتد نیست، بلکه باعث میشود خواننده احساس کند که دقیقاً در وسط ماجرا است.
🔖به عنوان مثال، به جای اینکه بگویید: «اژدها به روستا حمله کرد»، میتوانید بنویسید: « اژدها با غرشی که کوهها را تکان داد، به سمت روستا هجوم برد و خانهها را به دریایی از شعلههای سرخ تبدیل کرد.»
۳. هنر انتقال
انتقال در نوشتن مانند برش یا محو کردن در فیلم است، آنها سرعت و جریان داستان شما را تعیین میکنند.
🔖 انتقال را می توان با تغییرات ظریف در زمان یا دیدگاه انجام داد: "وقتی خورشید غروب کرد، او بالاخره به خودش اجازه داد به خواب برود و دختر در رویاهایش هنوز زنده بود..." در اینجا ما از واقعیت به رویاها وارد میشویم و به آرامی از یک حالت به حالت دیگر میرویم.
🔖پرش یک تغییر ناگهانی است و اغلب برای تعجب یا تاکید استفاده میشود: "او در حال نوشیدن قهوه صبحگاهیاش بود که صدای شلیک گلوله بلند شد." ما از حالت روزمره به چیزهای تکان دهنده میپریم، این حالت از احساس لحظاتی در زندگی واقعی تقلید میکند.
🔖 محو کردن به صحنه اجازه میدهد تا به تدریج به پایان برسد: «همانطور که او دور میشد، شکل او کوچک و کوچکتر شد، تا زمانی که تبدیل به یک نقطه شد، و بعد هیچ.» صحنه از حافظه خواننده محو میشود و با پایانی نرم و روان تمام میشود.
با تسلط بر هنر انتقال، به داستان خود سیالیت لازم را میدهید تا از ابتدا تا انتهای داستان جذاب باشد.
۴. قدرت ریتم
در دنیای داستان گویی، قدم زدن مانند ضربان قلب روایت شماست. سرعت خوب خوانندگان را مجذوب میکند و آنها را وادار میکند تا صفحات را ورق بزنند و از هر لحظه لذت ببرند.
🔖شکل ارائه را جمله به جمله تغییر دهید: کوتاه، کوتاه، بلند، کوتاه، طولانی، طولانی، طولانی، کوتاه. نثر مانند رقص است. صحنه را قبل از اینکه اتفاق جالبی بیفتد شروع نکنید و به محض اینکه چیزها از جذابیت خارج شدند، آن را تمام کنید.
۵. صدا و موسیقی
در سینما صدا و موسیقی چیزی فراتر از امری تزئینی است. آنها داستان را اوج میدهند و لایه دیگری به شخصیتها و جهانهایی که شخصیت در آنها زندگی میکنند، اضافه میکنند. برای نویسنده، صدا در نثر از طریق گوش درک نمیشود، اما اگر هر صحنه به خوبی توصیف شود، میتواند به همان اندازه قدرتمند باشد.
همراهی با یک آهنگ یا موسیقی معروف نیز خواننده را برای طول موج مورد نظر نویسنده کوک میکند.
۶. صحنه های باز و بسته
هم در سینما و هم در ادبیات، اولین و آخرین سکانس کلیدی است. آنها این توانایی را دارند که مخاطبان را جذب کنند و تأثیری ماندگار بر آنها بگذارند.
در دنیای مدرن، شما به معنای واقعی کلمه چند صفحه دارید، در بهترین حالت ۵-۶ تا صحنه که خواننده تصمیم بگیرد آیا داستان، ارزش ادامه خواندن را دارد یا نه و یا به محتوای دیگر برود و آخرین عبارت چیزی است که تصویری زنده در ذهن خواننده باقی خواهد گذاشت. پس در نوشتن آن دقت کنید.
@Writing_lovers
🙏6👍3🔥3
تو وجود نداری، دوست من، چون فکر نمیکنی! شروع کن به فکر کردن و هستی خواهی یافت.
اوژن یونسکو
@Writing_lovers
اوژن یونسکو
@Writing_lovers
👍12
تمام شب را با کلمه کلنجار رفتم. اگر کلمه را شکست ندهی، تو را شکست خواهد داد. گاهی اوقات، به خاطر یک صفت، باید چندین شب را، نه، حتی ماه ها را به نبردی خونین بگذرانی. این را به خاطر بسپار!
© رابرت استاین
@Writing_lovers
© رابرت استاین
@Writing_lovers
❤5🔥2
دگردیسی عادتهای نوشتن
نوشتن همانی بود که میخواست و از کودکی با خود عهد بسته بود انجامش دهد. با این حال افکاری مغشوش در ذهن داشت: اینکه برای نوشتن چیزهای جدیتر، میبایست خود را پرورش دهد و مطالعه کند. اما او مطالعه نمیکرد.
وقتی مینوشت به نظرش میرسید که باید به سوی پایان بشتابد. بارها برایش پیش آمده بود که نوشتههایش را تمام نکند؛ بنابر این آرزوی اصلیاش شده بود تمام کردن.
تخیل کمی داشت. دغدغهاش همین کمی تخیل بود. از آنجا که از کودکی تصمیم گرفته و امید بسته بود که نویسنده و رماننویس شود، این تخیل کم، خیلی به نظرش عجیب میآمد. همچنین به نظرش میرسید که میلش به مشاهده و دقت بسیار کم است. در واقعیتهای اطراف خود، شماری از جزئیات بسیار کوچک را قاپ میزد و با جان و دل در یادش حفظ میکرد؛ که تازه همهی آن نیز در نظرش غرق در ابری از بخار میآمد. خیلی حواسپرت بود. گاهی از خود میپرسید چه تواناییهایی به عنوان نویسنده دارد؛ و موفق نمیشد در خود قابلیتی پیدا کند. گاهی فکر میکرد که به سادگی مینوشت تنها برای این که در زمانی بسیار دور چنین عهدی با خود بسته بود. آشوبی تاریک و بیامان در ته وجودش داشت، همچون رودخانهای پنهان؛ و به نظرش میرسید که نوشتن باید از همان آبها سر بر بیاورد. اما قادر نبود که از آنها الهام بگیرد.
تخیلش نه ماجراجویانه بود و نه بخشنده. تخیلی خشک و خالی، پردرد و درمانده که بسان نعمتی شکننده، ظریف و قیمتی به آن نگاه میکرد. گویی از زمینی خشک و بیآب و علف، چند شاخه گل پژمرده و غمگین بچیند! به نظرش میرسید که باید در مصرف داراییهایش صرفهجویی کند. در آن واحد محتاط، شتابان و صرفهجو بود. شتابان بود چون به نظرش میرسید که اگر درنگ کند، سقوط اراده را نیز در خود خواهد دید.
حقیقتا خسیس شده بود. اندک چیزهایی را تصور میکرد و با کلامی سریع و بیشاخ و برگ بیانشان میکرد. دلش میخواست رودخانهای پرآشوب و توفانی از کاغذ را سیاه کند و در عین حال شفاف و بینقص بنویسد. در حالی که او کاغذهایی خالص، سریع، منظم، تمیز و خسیس پیش رو داشت. چنین خلوصی، دروغی محض بیش نبود چرا که در حقیقت او دنیای پیش رویش را از پس ابری از بخار میدید. به این ترتیب فقط خسیس نبود بلکه دروغگو هم بود و خستش برآمده از ترسی بود که از برملا کردن آن دنیای عریان، نافرهیخته و مهآلود داشت. او هم تنها کورسویی خسیس به آن دنیای خود میگشود. دست در آن میبرد و آن چند گل پژمردهاش را دانهدانه میشمرد.
با این حال به این اندیشه پناه میبرد که بعدها، در آینده، ناگهان سرشار از خیال و دقت نظر خواهد شد و ثروتهایش را سخاوتمندانه و بیمحابا میبخشد.
اینک آیندهی وی تکه راهی است شکاف برداشته و زیرورو که علفی در آن سبز نمیشود. تخلیش محو شده. دیگر نه احساس گناه میکند و نه شتاب. حالا صبور شده. تخیلش که رفته، خستش هم پریده است: حالا دست و دلباز شده و حاضر است هرآنچه را دارد ببخشد: فقط گاهی فکر میکند که دیگر چیزی ندارد.
نوشتههایش ! بعد از سالها به حدی از آنها وحشت داشت که هرگز کمدی را که در آن قرارشان داده بود، باز نمیکرد. پیش میآید که سراغ آن کمد برود، آنها را دست بگیرد و لحظهای تورقشان کند؛ دیگر نه احساس غبطه دارد و نه وحشت، فقط دچار چندشی خفیف میشود؛ از خود میپرسد چه عجلهای بود و چرا زمان بیشتری را به پرسهزدن در آن مکانهایی که با خست و دقت تمام خلق کرده بود، نگذرانده بود.
با اینکه در کتابهایش، واژگان و جملاتی هست که سالهاست از آنها نفرت پیدا کرده، حتی به مخیلهاش هم خطور نمیکند که آنها را پاک و بازنویسی کند، دست زدن حتی به یکی از واژههای آن باعث چندشش میشود؛
به نظرش میرسد که این صبوری و چندش چندان هم متوجه کتابهایش نیست بلکه در مورد خودش، در زمانی که آنها را مینوشت، حس میشود. با این حال گاهی فکر میکند که در وجودش، در اندک عشقی که به کتابهایش دارد و در بیعلاقگی به بازنویسی آنها، آنجا که بیزاریاش را برمیانگیزند، چیزی نازیباهست: یک عقبنشینی، ناشی از خستگی، از اینکه در مقابل خود همان نویسندهی شفاف و بینقصی باشد که آرزو کرده بود، بشود. دیگر هیچ میلی به خلق کردن ندارد. نمیداند به دلیل خستگی است یا این که تخیلش، که همیشه ضعیف، شکننده و بیمار بوده و حالا مرده است، یا شاید هم فهمیده که او برای خلق کردن ساخته نشده.
ناتالیا گینزبورگ
📕روزهای جوانی
@Writing_lovers
نوشتن همانی بود که میخواست و از کودکی با خود عهد بسته بود انجامش دهد. با این حال افکاری مغشوش در ذهن داشت: اینکه برای نوشتن چیزهای جدیتر، میبایست خود را پرورش دهد و مطالعه کند. اما او مطالعه نمیکرد.
وقتی مینوشت به نظرش میرسید که باید به سوی پایان بشتابد. بارها برایش پیش آمده بود که نوشتههایش را تمام نکند؛ بنابر این آرزوی اصلیاش شده بود تمام کردن.
تخیل کمی داشت. دغدغهاش همین کمی تخیل بود. از آنجا که از کودکی تصمیم گرفته و امید بسته بود که نویسنده و رماننویس شود، این تخیل کم، خیلی به نظرش عجیب میآمد. همچنین به نظرش میرسید که میلش به مشاهده و دقت بسیار کم است. در واقعیتهای اطراف خود، شماری از جزئیات بسیار کوچک را قاپ میزد و با جان و دل در یادش حفظ میکرد؛ که تازه همهی آن نیز در نظرش غرق در ابری از بخار میآمد. خیلی حواسپرت بود. گاهی از خود میپرسید چه تواناییهایی به عنوان نویسنده دارد؛ و موفق نمیشد در خود قابلیتی پیدا کند. گاهی فکر میکرد که به سادگی مینوشت تنها برای این که در زمانی بسیار دور چنین عهدی با خود بسته بود. آشوبی تاریک و بیامان در ته وجودش داشت، همچون رودخانهای پنهان؛ و به نظرش میرسید که نوشتن باید از همان آبها سر بر بیاورد. اما قادر نبود که از آنها الهام بگیرد.
تخیلش نه ماجراجویانه بود و نه بخشنده. تخیلی خشک و خالی، پردرد و درمانده که بسان نعمتی شکننده، ظریف و قیمتی به آن نگاه میکرد. گویی از زمینی خشک و بیآب و علف، چند شاخه گل پژمرده و غمگین بچیند! به نظرش میرسید که باید در مصرف داراییهایش صرفهجویی کند. در آن واحد محتاط، شتابان و صرفهجو بود. شتابان بود چون به نظرش میرسید که اگر درنگ کند، سقوط اراده را نیز در خود خواهد دید.
حقیقتا خسیس شده بود. اندک چیزهایی را تصور میکرد و با کلامی سریع و بیشاخ و برگ بیانشان میکرد. دلش میخواست رودخانهای پرآشوب و توفانی از کاغذ را سیاه کند و در عین حال شفاف و بینقص بنویسد. در حالی که او کاغذهایی خالص، سریع، منظم، تمیز و خسیس پیش رو داشت. چنین خلوصی، دروغی محض بیش نبود چرا که در حقیقت او دنیای پیش رویش را از پس ابری از بخار میدید. به این ترتیب فقط خسیس نبود بلکه دروغگو هم بود و خستش برآمده از ترسی بود که از برملا کردن آن دنیای عریان، نافرهیخته و مهآلود داشت. او هم تنها کورسویی خسیس به آن دنیای خود میگشود. دست در آن میبرد و آن چند گل پژمردهاش را دانهدانه میشمرد.
با این حال به این اندیشه پناه میبرد که بعدها، در آینده، ناگهان سرشار از خیال و دقت نظر خواهد شد و ثروتهایش را سخاوتمندانه و بیمحابا میبخشد.
اینک آیندهی وی تکه راهی است شکاف برداشته و زیرورو که علفی در آن سبز نمیشود. تخلیش محو شده. دیگر نه احساس گناه میکند و نه شتاب. حالا صبور شده. تخیلش که رفته، خستش هم پریده است: حالا دست و دلباز شده و حاضر است هرآنچه را دارد ببخشد: فقط گاهی فکر میکند که دیگر چیزی ندارد.
نوشتههایش ! بعد از سالها به حدی از آنها وحشت داشت که هرگز کمدی را که در آن قرارشان داده بود، باز نمیکرد. پیش میآید که سراغ آن کمد برود، آنها را دست بگیرد و لحظهای تورقشان کند؛ دیگر نه احساس غبطه دارد و نه وحشت، فقط دچار چندشی خفیف میشود؛ از خود میپرسد چه عجلهای بود و چرا زمان بیشتری را به پرسهزدن در آن مکانهایی که با خست و دقت تمام خلق کرده بود، نگذرانده بود.
با اینکه در کتابهایش، واژگان و جملاتی هست که سالهاست از آنها نفرت پیدا کرده، حتی به مخیلهاش هم خطور نمیکند که آنها را پاک و بازنویسی کند، دست زدن حتی به یکی از واژههای آن باعث چندشش میشود؛
به نظرش میرسد که این صبوری و چندش چندان هم متوجه کتابهایش نیست بلکه در مورد خودش، در زمانی که آنها را مینوشت، حس میشود. با این حال گاهی فکر میکند که در وجودش، در اندک عشقی که به کتابهایش دارد و در بیعلاقگی به بازنویسی آنها، آنجا که بیزاریاش را برمیانگیزند، چیزی نازیباهست: یک عقبنشینی، ناشی از خستگی، از اینکه در مقابل خود همان نویسندهی شفاف و بینقصی باشد که آرزو کرده بود، بشود. دیگر هیچ میلی به خلق کردن ندارد. نمیداند به دلیل خستگی است یا این که تخیلش، که همیشه ضعیف، شکننده و بیمار بوده و حالا مرده است، یا شاید هم فهمیده که او برای خلق کردن ساخته نشده.
ناتالیا گینزبورگ
📕روزهای جوانی
@Writing_lovers
👍7🔥2🕊2