نویسندگی ‌و‌ نوشتن|معصومه‌ حامی‌دوست
2.68K subscribers
4.14K photos
262 videos
80 files
399 links
کانال تلگرامی نویسندگی و نوشتن

💌📚📕مجموعه‌ای ارزشمند از فیلم‌ها، کتاب‌ها و نقل قول‌های نویسندگان بزرگ


معصومه حامی‌دوست
دکتری زبان و ادبیات فارسی
Download Telegram
خیالبافی‌های کوتاه

مسیر بین خیابان معلم تا لاکانی را پیاده طی می‌کنم. عصر پاییزی قشنگی است و خیابان تقریبا خلوت.تصمیم می‌گیرم سری به بوستان کتاب بزنم که همان حوالی است.

روی پل کنار پارک می‌ایستم و به پیچ رودخانه و انعکاس نور خورشید بر سطح آب و حضور دسته‌ای از کبوتران که بر زمین می‌نشینند و به آسمان پروازمی‌کنند، نگاه می‌کنم.

از تماشای منظره رودخانه سیر نمی‌شوم اما زمان زیادی به غروب آفتاب نمانده است، پس تصمیم می‌گیرم وارد پارک شوم.

سردر پارک را به صورت کتابهایی رنگین ساخته‌اند که بر روی هم چیده شده و کنار آن نوشته شده بوستان کتاب. زیبا و چشم نواز است. درون پارک آلاچیق‌هایی را می‌بینم. گروهی از پسران نوجوان در یک سوی پارک و چند پیرزن در طرف دیگر نشسته‌اند.

یک مجسمه بی رنگ از مردی که برای کودکش کتاب می‌خواند در ابتدای پارک جلب توجه می‌کند. یک غرفه هم که با گیاهان مصنوعی تزیین شده در گوشه‌ی سمت چپ پارک وجود دارد. روی آن طرحی از کتابهای کلاسیک و معاصر فارسی را کشیده‌اند. درون غرفه اما قفسه‌هایی خالی وجود دارد که گویا باید جای کتابها باشد اما نه کتابی هست و نه کتابخوانی.

کمی به قفسه های خالی نگاه می‌کنم. در پارک قدم می‌زنم و با خودم فکر می‌کنم از یک پارک کتاب بیش از اینها انتظار می‌رود.

زمان بیرون آمدن از پارک فرارسیده، آفتاب در حال غروب کردن است و کبوتران دسته جمعی پرواز می‌کنند و من تمام مسیر برگشت را صرف خیال بافی درباره‌ی یک پارک کتاب ایده‌آل می‌کنم.

معصومه حامی‌دوست



@Writing_lovers🖌
دیگری

دختر چشمهایش را آرام باز و بسته کرد و گفت: «چندتا کتاب می‌خواستم. کتاباش معرکه‌س. آریا معرفی کرده.» حرف که میزد بخاری از نفسش توی هوا می پیچید و بالا می رفت.

 نگاهم به کتاب های رنگارنگ توی کتاب فروشی بود.نفهمیدم صدای کتابفروش بود یا دختر که گفت:« این کتابو خوندی؟»

سرم را برگرداندم. جلدش بدجوری سبز بود. گفت: «آریا معرفی کرده!» می شناختمش. توی ماشین که نشستیم تا اینجا بیاییم با هم بودیم.

آریا احتمالا ماهی گیر ...یا نقاش بود ...یا عاشق و دختر را عاشق کتاب ها کرده بود.

 دختر زانو زده بود و قفسه های پایینی کتابخانه را  می گشت. دنبال کتابی که بتواند هدیه اش کند... به آریا.. یا کس دیگری. نمی دانم!

بعد از خریدش کتاب را داد تا مرد کتاب فروش کادو اش کند و گذاشت توی کیف بزرگ قهوه ای اش. چشمهایش می درخشید!

 

معصومه حامی دوست


@Writing_lovers🖌
هیچ‌چیز مثل شخصیت یک داستان، نمی‌تواند ترغیبم کند تا منظم تر باشم یا هوس خوردن چوب شور و میل تنها سفر کردن را به سرم بیندازد. کتاب «کافکا در کرانه» موراکامی را برای دومین بار می‌خوانم.


@Writing_lovers🖌
برخلاف آنچه همه فکرمی‌کنند نوشتن عمیق با اندیشه به دست نمی‌آید، بلکه نوشتن عمیق از بدن ما و از این توانایی به دست می‌آید که بتوانیم در موقعیت‌هایی که ما را می‌ترساند، آرامش‌مان را حفظ کنیم.

ما داستان‌هایمان را همه جا با خودمان حمل می‌کنیم. آن تجربه ها در تن ما مانده و منتظر ما هستند. بخشی از فرایند نوشتن که اندکی ترسناک است، این است که باید در مناطقی از وجودمان شیرجه بزنیم، به اعماق برویم و به چیزهایی که عمری از آن پرهیز کرده‌ایم و دوست نداریم نگاه کنیم.

لرن هرینگ
📚 نوشتن با تنفس آغاز می‌شود.

@Writing_lovers🖌
پیاده روی شبانه

قرار است به پیاده روی شبانه برویم و برنامه می‌ریزیم توی راه ایستک بخوریم. ایستک گندم، وسوسه برانگیز است و مزه‌ی تلخ خوبی دارد و به آدم انگیزه می‌دهد که در این تاریکی و سرما لباس بپوشد و بیرون برود.

هر چقدر که قدم می‌زنیم، بیشتر سردمان می‌شود و از فکرخوردن ایستک صرف‌نظر می‌کنیم و تصمیم می‌گیریم به جای آن یک نوشیدنی گرم بخوریم. اما جمعه است و پاتوق همیشگی‌مان بسته است.

پس ناچار قدم زنان به سمت خانه برمی‌گردیم. توی راه چشممان به فروشگاه لوازم تحریری بزرگی می‌افتد که چراغهای روشنش درتاریکی خیابان می‌درخشد.

وارد فروشگاه می‌شویم. چندتا دفترچه‌ی رنگی برای یادداشت های روزانه و سه تا خودکار از آخرین مارکی که از کارش راضی بودم، می‌خرم.

وقتی از فروشگاه بیرون می‌آییم، از خریدمان راضی هستیم.

گشت زدن در فروشگاه لوازم تحریری روشن و انتخاب رنگ ها و طرح‌های دفترچه های یادداشت آنقدر حالم را خوب می‌کند که تا رسیدن به خانه سرمای هوا را حس نمی‌کنم.

این حس و حال خوب تا هفته ها با من می‌ماند و موقع نوشتن به من انگیزه و انرژی می‌دهد.


معصومه حامی دوست


@Writing_lovers🖌
نوشته‌ی خوب تنها زاییده‌ی ستیز است. زیرا چیزی جز این در فرایند نوشتن نیست. نوشتن جز عذاب و عرق ریزی نیست.

ویلیام فاکنر


@Writing_lovers🖌
آشنایی دور

در دانشکده ادبیات هستم، به مرجع کتابخانه می‌روم و کیفم را روی تنها میز خالی سالن می‌گذارم. زن کتابدار سرش را بلند می‌کند، سری تکان می‌دهم یعنی سلام و احوالپرسی. بعد از قفسه لغت نامه ها، واژه نامک عبدالحسین نوشین را برمی دارم. با مقدمه پرویز ناتل خانلری و سعیدی سیرجانی، دو بزرگ ادبیات سالهای دور.

پشت میز می نشینم. در اطرافم دختری مشغول مطالعه است کتاب بزرگی را زیر دستش بازکرده و صورتش بسیار نزدیک صفحات کتاب است اما به گوشی همراهش نگاه می کند که روی کتاب گذاشته. سر می‌چرخانم پسری در سمت راستم نشسته است. صفحات کتاب روبرویش را به تندی و با سر و صدای زیاد ورق می‌زند، صفحه پشت صفحه تا اینکه گویا آنچه را می‌خواهد پیدا می‌کند و خودکار برمی‌دارد تا یادداشتش کند.

این محیط را همیشه دوست داشتم. کتابهای فارسی و انگلیسی با جلدهای رنگی که به صورت منظم و مورب توی قفسه‌ها قرار دارند، الهام بخش هستند. واژه نامک را باز می‌کنم. فرهنگ لغت دشواری‌های شاهنامه.

کلمه‌ی آفرین به معنای نیایش و تحسین و در پرانتز آمده ضد نفرین. از مصدر اوستایی فری ... با جز آ در اوستا بسیار آمده.

فری آن فریبنده زلفین مشکین
فری آن فروزنده رخسار دلبر

این بیت از دقیقی، است. یکباره شوقی در جانم زنده می‌شود. به یاد سالهایی می‌افتم که به این فرهنگ نامه مراجعه می‌کردم. لذت یاد گرفتن را به یاد می‌آورم و از اینکه کنجکاوی‌ام مجال خودنمایی پیدا کرده، خوشحال می‌شوم.

معصومه حامی دوست


@Writing_lovers🖌
مطالعه کتاب چه وقت ثمربخش خواهد بود؟


معصومه حامی دوست

کتابها هواپیما هستند،
قطارند،
جاده اند.
آنها مقصدند، سفر دور و درازند.
کتابها خانه ی آدم اند.

آنا کوئیندل

مطالعه کتابها وقتی ثمره‌ی ‌‌حقیقی خود را نشان می‌دهد که در آن مداومت داشته باشیم یا به قول بورخس راه را آنقدر ادامه دهیم تا به آن هدیه گرانبهای وعده داده شده برسیم.

اگر بخواهم مثالی بزنم؛ این مداومت مانند نزدیک شدن به یک پرنده می‌ماند. برای این کار بایدصبور باشیم تا آن پرنده‌ی خوش صدا به وجودمان انس بگیرد و بتوانیم به او‌نزدیک‌تر شویم؛ از دست مان غذا بخورد؛ تا سرانجام این افتخارنصیب‌مان شود که به صورت ویژه برایمان آواز بخواند و توی دست‌هایمان آرام بگیرد.

مطالعه هم درست مانند همان پرنده است، باید خود را بر او گشود تا به ما انس بگیرد و حالا سؤال این است که ما چقدر چنین امکانی را دراختیارش قرار داده‌ایم؟!




@Writing_lovers🖌
نهادینه کردن عادت مطالعه ی فردی به مثابه ساختن پناهگاهی ست امن برای تألمات و مصائب زندگی

سامرست موآم


@Writing_lovers🖌
کسی که میخواهد فعالیت کند، نباید از اینکه گاهی اشتباه کند، بترسد. نباید از اینکه گاهی لغزش داشته باشد بترسد. خیلی از انسانها فکر میکنند، برای اینکه انسان خوبی باشند، باید دقت کنند که به هیچ کس هیچ آسیبی نرسانند. این یک دروغ است. هیچ کاری نکردن و هیچ اشتباهی نکردن، توقف است. ایستادن است. متوسط ماندن است. میانمایگی است. هر وقت یک بوم خالی می بینی که به شکل احمقانه ای به تو خیره شده و نگاهت میکند، با قلم و رنگ بر گوشش بکوب تا از خواب برخیزد. نمی دانی که نگاه خیره ی بوم خالی به هنرمند، چقدر فلج کننده است. انگار به تو میگوید: تو هیچ کاری نمیتوانی بکنی! تاثیرگذاری نگاه خیره ی بوم خالی، گاهی چنان است که نقاشان را به احمق هایی ترسو تبدیل میکند. نقاشان زیادی را می شناسم که از بوم خالی میترسند و نمیدانند که این بوم خالی است که از یک نقاش پرشور، بر خود می لرزد. زندگی هم برای اکثر ما چنین چیزی است. یک بوم خالی. بی معنی. چیزی که نگاه خیره اش، انگیزه و روحیه را از تو میگیرد. اما مهم نیست که زندگی چگونه به نظر می آید، از نگاه سرد و بی روح آن نباید ترسید.

ونسان ونگوگ – 1884
نامه به تئو



@Writing_lovers🖌
مشاور خوب

هر کس باید یک مشاور خوب داشته باشد. می‌گویند در قدیم هر شاعر خوب، یک جن با خود به همراه داشت که به او شعر الهام میکرد، به آن نابغه می‌گفتند. من هم برای نوشتن یکی از آنها را دارم که هر وقت نوشتنم متوقف می‌شود از او مشورت می‌گیرم. علاوه بر این یک مشاور هم برای مسائل روزمره دارم، یک گربه‌ی پارچه‌ای با چشم دکمه‌ای که هر وقت به مشکلی بر می‌خورم با او صحبت می‌کنم. البته این گربه بیشتر اوقات جوابی نمی‌دهد،فقط گوش می‌دهد و لبخندی بر لب دارد و همین کارش الهام بخش من است و باعث آرامشم می‌شود.

معصومه حامی دوست



@Writing_lovers🖌
اتاق کار هرمان ملویل

@Writing_lovers🖌
از آثار هرمان ملویل، موبی دیک را خوانده‌ام. کتاب با جمله‌ی معروف «مرا اسماعیل صدا کنید»، آغاز می‌شود. عاشق شروع این کتابم. نسخه ای که خواندم، برای سالها پیش بود_ که من و خواهرانم با پول توجیبی هایمان خریده بودیم و اولین تلاشهایمان بود برای داشتن یک کتابخانه خانگی.

اخیرا دوباره‌ پس از سالها کتاب رمان و داستان کوتاه سامرست موام را خوانده ام. موام یک بخش را به موبی دیک و ملویل اختصاص داده و نکته جالبی درباره ملویل نوشته بود.

او گفته بود ملویل در زمانی که به سفرهای دریایی می رفت، بالای دکل می رفته و ساعتها به اقیانوس خیره می‌شده.

خود ملویل در موبی دیک از زبان اسماعیل، قهرمان اصلی داستان می‌نویسد:

«شاید به نظر عجیب بیاید که من چنین ترس آمیخته با احترامی نسبت به اقیانوس‌ها داشتم. اما اقیانوس برای من مظهر تمام اسرار جهان مشترک ماست. وقتی به دریا خیره می‌شدم، جلوه‌ای از توازن، نقش و نگار و رویدادهای جهان بی‌کران را می‌دیدم. هر بار از این تصور، احساس فروتنی و نشاط می‌کردم و دوباره احساس می‌کردم شوق زندگی در رگ‌هایم می‌دود.»

این همه دقت و ژرف نگری ملویل برایم جذاب و دوست داشتنی بود. بنظر می‌رسد این همان خصوصیتی است که هر نویسنده ای باید از آن بهره‌مند باشد. عمیق شدن در هستی.

«ترجیح می‌دهم‌ که‌ نه» هم‌، اثری فلسفی از ملویل است.

معصومه حامی دوست


@Writing_lovers🖌
من عاشق کتابهاهستم
من عاشق آن لحظه‌ای هستم که کتابی را باز میکنم و درآن غرق میشوم
با کتاب می‌شود از دنیا گریخت‌و وارد دنیایی شد که‌بسیار از دنیای تو جالبتر است.

الیزابت آلکات

@Writing_lovers🖌