نویسندگی ‌و‌ نوشتن|معصومه‌ حامی‌دوست
2.68K subscribers
4.14K photos
262 videos
80 files
399 links
کانال تلگرامی نویسندگی و نوشتن

💌📚📕مجموعه‌ای ارزشمند از فیلم‌ها، کتاب‌ها و نقل قول‌های نویسندگان بزرگ


معصومه حامی‌دوست
دکتری زبان و ادبیات فارسی
Download Telegram
مختصات نوشتن

اصغر عبداللهی



من هم داستان کوتاه‌نویس هستم، هم گاهی برای نوشتن رمان خیز برمی‌دارم، همیشه هم طرح‌هایی برای فیلم‌نامه دارم. این طرح‌ها گاهی یک صفحه است، گاهی بیش‌تر، گاهی کم‌تر و گاهی هم کامل و یک داستان، نمایش‌نامه یا فیلم‌نامه است. بنابراین همیشه نوشته‌هایی را آماده دارم.

چهار، پنج سال پیش ایده‌ای داشتم و می‌خواستم طبق معمول آن را تبدیل به داستان کوتاه کنم. شروع به نوشتن داستان کوتاه کردم ولی این داستان، هیچ‌وقت به دلم نمی‌نشست. هر بار دورخیز می‌کردم تا آن را بازنویسی و ویراستاری کرده و برای چاپ آماده‌ کنم، واقعاً به دلم نمی‌نشست. بار آخر که فکر کنم حدود چهار سال پیش بود، وقتی خواستم دوباره قصه را بازنویسی‌ کنم تا در یک مجموعه داستان قرار دهم، دیدم دارد تبدیل به فیلم‌نامه می‌شود. ابتدا یک مقدار امتناع داشتم. بعد تصمیم گرفتم شبیه نمایش‌نامه بنویسم، و بعد به این نتیجه رسیدم که این داستان نمی‌تواند به یک صحنه تک‌پرده‌ای و حتی چندپرده‌ای محدود شود، چون پیچ‌وخم‌هایی دارد. بنابراین شروع به نوشتن فیلم‌نامه کردم.

من معمولا از هر گونه نماد، تمثیل، کنایه،استعاره و تشبیه پرهیز دارم چون هر نوع نمادی ارجاع به بیرون قصه است و باعث کندی و مکث و ایستایی در پلات می‌شود. مخاطب  را سردرگم می کند. استعاره از قاب قصه بیرون است و همین باعث انواع برداشت های نادرست می شود.

در عین حال از همان جوانی و شروع داستان‌نویسی نقل قولی را شنیدم که متوجه‌اش نبودم. این‌که (داستان، فیلم یا هر اثری آینه روزگار خودش است). نه، قصه آینه نیست! آینه یک حالت کاملاً انفعالی دارد.  شیشه‌ای با سطحی از جیوه، چه خاصیتی دارم اگر فقط جیوه ی روی شیشه باشم؟ اثر به آینه تقلیل پیدا کند که فقط چیزی را انعکاس می‌دهد؟ آینه فقط نشان می دهد، درام روی مخاطب تأثیر می گذارد. اگر بگوییم این اثر انعکاس جامعه است – حالا در هر دوره‌ای – چه‌کار کرده‌ایم؟ تقریباً هیچ.


به نظر من یک اثر باید تخیل، تحلیل و زاویه نگاه داشته باشد. وقتی ما اثر و حتی هنرمند را به آینه یا یک شیء که منعکس‌کننده بیرون یا یک تصویر است تقلیل می‌دهیم، دیگر فاقد تخیل، تحلیل، حتی خاصیت، کنش است. فضای فیلم را قصه ما می‌سازد. حتی سرصحنه هم فیلم‌بردار خلاقیت به خرج می‌دهد و متناسب با قصه نورپردازی می‌کند. یا طراح صحنه متناسب با قصه اشیایش را می‌چیند. آهنگ‌ساز متناسب با قصه قطعه‌هایی را می‌سازد و بازیگران متناسب با قصه، بازی‌هایی را ارائه می‌دهند که ربطی به خودشان و واقعیت ندارد. این‌جاست که از قضا هنر وجود دارد. وقتی می‌گویند طراحی صحنه یک فیلم چشم‌نواز است، نشان می‌دهد یک آدم به عنوان طراح صحنه، خلاقیت فردی داشته است. اگر کپی کرده بود، خاصیتی نداشت. این می‌شود امتیاز و ویژگی این فرد. این را می‌شود به همه اجزا تعمیم داد تا بعد برسیم به خود قصه و هر چیز دیگری. در این حرفی نیست که ایده باید واقعی باشد. قطعاً قصه باید متناسب با واقعیت باشد، ولی معنی‌اش این نیست که کپی‌برداری کنیم. حتی وقتی می‌خواهیم عکس بگیریم، جایی که برای ایستادن انتخاب می‌کنیم، کادری که انتخاب می‌کنیم و حتی فوتوشاپی که روی عکس انجام می‌شود، خلاقیت عکاس را نشان می‌دهد.

علاوه براین ما حتی وقتی یک داستان کوتاه یا رمان می‌خوانیم به اثری امتیاز می‌دهیم که نویسنده لحن را درآورده و فضاسازی کرده باشد؛ یعنی صرفاً پلات و قصه نگفته باشد یا فقط ماجرایی را روایت نکرده باشد. از جمله امتیازهای‌ داستان‌ها و رمان‌های خوب، همین لحن و فضاسازی است که مهمترین مسئله است.



#اصغر_عبداللهی


@Writing_lovers
🔥3👍1
کلید بازنویسی این است که کار خود را از منظری متفاوت ببینید. به اندازه کافی استراحت کنید و به آنچه که در واقع نوشته‌اید باز می‌گردید، نه آنچه فکر می‌کنید نوشته‌اید.



© ترومن کاپوتی


@Writing_lovers
10👍4🙏1
مدت‌هاست به این نتیجه رسیده‌ام که وقتی مردم می‌گویند نمی‌توانند کتابی را زمین بگذارند، منظورشان این نیست که علاقه‌مند به اتفاقات بعدی کتاب هستند. آنها می گویند که آنها آنقدر از صدای نویسنده و رابطه ای که با او ایجاد کرده‌اند، هیپنوتیزم شده اند که نمی خواهند آن را از بین ببرند. این چیزی است که وقتی می‌خوانم احساس می‌کنم و اکنون مطمئن هستم که این دقیقاً همان چیزی است که باید بین نویسنده و خواننده اتفاق بیفتد.


نیکولا پاگانینی



@Writing_lovers
👍154
جمله معروف نویسندگان، قبل از مرگ



۱. اسکار وایلد در اتاقی با کاغذ دیواری ناخوشایند درگذشت. نزدیک شدن به مرگ نگرش او را نسبت به زندگی تغییر نداد. او بعد از گفتن جمله: " رنگ های قاتل!" یکی از ما باید اینجا را ترک کند.» از دنیا رفت .


۲. یوجین اونیل نمایشنامه نویس آمریکایی: " من می دانستم!" این را می دانستم! من در یک هتل به دنیا آمدم و لعنتی! دارم در یک هتل میمیرم.»

۳. سامرست موام، نثر نویس انگلیسی: «مردن امری کسل کننده و بی لذت است. توصیه من به شما این است که هرگز این کار را نکنید.»

۴. ویلیام سارویان، نثرنویس و نمایشنامه‌نویس آمریکایی: «همه می‌میرند، اما همیشه فکر می‌کردم که برای من استثنا قائل می‌شوند."


۵. لیتون استراچی نویسنده و منتقد انگلیسی: با جمله"این تو هستی احمق!؟" به استقبال مرگ رفت.


۶. لوئیس کارول: این بالش‌ها را جمع کنید. دیگر به آن‌ها نیازی نخواهم داشت

۷. جان کیتس شاعر انگلیسی: احساس می‌کنم گل‌های بابونه‌ روی من رشد می‌کنند.
درست قبل از مرگش، از شاعر پرسند که حالش چطور است، کیتس به آرامی پاسخ می‌دهد: «بهتر است، دوست من. احساس می‌کنم که گل‌های بابونه‌ دارند روی من رشد می‌کنند.»

۸. ویکتور هوگو: اینجا نبرد روز و شب است...چشمانم سیاهی می‌رود


۹. رابرت لوئیس استیونسن: این چیست؟ آیا عجیب به نظر می‌رسم؟


۱۰. آخرین کلمات جیمز جویس، به نوعی به ناتوانی دیگران در درک چیزی اشاره می‌کند: «آیا کسی می‌فهمد؟» 


@Writing_lovers
10💔4👍1🔥1
من وقتی می نویسم، آزادی‌ای برای خودم فراهم میکنم که در بیرون نیست. در خلا خود خواسته ای هستم تا بتوانم چیزهایی را که لازم دارم ذره ذره گیر بیاورم و آنها را با نگاه تازه ای که انگار بار اول است می‌بینم‌شان دریافت کنم و فرم دلخواهم را به آنها بدهم هر چیز مزاحمی را از خودم دور میکنم تا به تمرکز سیالی برسم که برای نوشتن لازم دارم.



© فریبا وفی


@Writing_lovers
👍75
1
@bankema کانال بایگانی
▫️▫️▫️▫️▫️▫️▫️▫️▫️▫️▫️▫️
#درسگفتار
#ابوتراب_خسروی

ماهیت داستان و خصلت‌های آن
ابوتراب خسروی

@art_charrah
2
@bankema کانال بایگانی
▫️▫️▫️▫️▫️▫️▫️▫️▫️▫️▫️▫️
درسگفتار
ابوتراب خسروی

ماهیت داستان و خصلت‌های آن
ابوتراب خسروی

@art_charrah
3
@bankema کانال بایگانی
▫️▫️▫️▫️▫️▫️▫️▫️▫️▫️▫️▫️
درسگفتار
ابوتراب خسروی

ماهیت داستان و خصلت‌های آن
ابوتراب خسروی

@art_charrah
🔥4
نویسندگان نویسنده متولد نمی‌شوند اما نویسنده می‌میرند. رابرت استیونسون نشان داد که چگونه می‌توانید از کودکی آهنگسازی کنید، سپس آن را ترک کنید و نویسنده شوید و به اوج محبوبیت برسید. استیونسون که در چهل سالگی به یک نویسنده شناخته شده، تبدیل شده بود، وطنش را ترک کرد و در مجمع الجزایر ساموآ در اقیانوس آرام ساکن شد. او جزیره گنج‌ را پیدا کرد و در آنجا نه تنها با بومیان دوست شد، بلکه رهبر آنها شد! بومیان نویسنده را با لقب افتخارآمیز توسیتالا، یعنی داستان‌سرا صدا می‌کردند، اما از سر احترام زیاد او را مانند کاپیتان کوک نخوردند. پس از مرگِ «استیونسون»، بومیان جزیره پیکر او را به قله ی کوه «وائه‌آ» بردند و توسیتالا، این نیمه خدا نیمه نویسنده را در مکانی مُشرف به اقیانوس آرام به خاک سپردند.



@Writing_lovers
12
من تقریباً تصادفی شروع کردم. قسمت‌های آسان را ابتدا نوشتم بعد تکه‌ای سقف اینجا، مقداری دیوار آنجا تا قاب اصلی شکل گرفت.



الیاس خوری



@Writing_lovers
8👍4
سبکبالی همه جا هست. در شادابی گستاخانه‌ی باران‌های تابستانی، در ورق‌های کتابی که پای تختی رها شده، در تانی گشودن نامه‌ای که منتظرش بودیم، در صدای بلوط‌هایی که روی زمین می‌ترکند؛ سبکبالی همه جا در اختیار شماست و اگر کمیاب است، به گونه‌ای باورنکردنی کمیاب، دلیلش این است که شما هنر پذیرش آن را ندارید؛ پذیرش آنچه که همه جا به‌سادگی در اختیار شماست.

کریستین بوبن

📕 دیوانه‌وار

@Writing_lovers
9👍1
چگونه شخصیت‌های داستانی را به شکل ماهرانه‌تری طراحی کنیم؟


⭕️بگذارید قهرمان رازهایی داشته باشد اما آنها را حفظ نکنید🤫 نگه داشتن احساسات و اسرار برای سلامت جسمی و روحی مضر است. شما نمی‌خواهید قهرمان شما بر اثر حمله قلبی بمیرد، نه؟ و اگر مرد نیازی نیست تمام اسکلت‌هایش را در کمد برای خودش نگه دارد. خوانندگان عاشق اسرار فاش شده‌اند.



⭕️ایرادات شخصیت های خود را نشان دهید😳آیا بدترین ایراداتی را که قهرمان در خود پنهان می کند فاش کرده‌اید؟ مهم نیست چقدر گفتنش برای شما ناراحت کننده و دردناک است. آیا او را مجبور کردید اعتراف کند؟ آیا او را مجبور به مبارزه با شیاطین درونش کردید؟ چگونه می‌توانست آنها را شکست دهد (یا متوجه شود که آنها خیلی هم بد نیستند) تا زمانی که با آنها رویارو نشود؟


⭕️گاهی اوقات بالا بردن تهدید در داستان به این معنی است که شخصیت اصلی، بیشتر به آنچه می‌خواهد اهمیت می‌دهد.🫣 آرزوی یک شخصیت را شخصی سازی کنید و آن را بدل به موضوعی برای تهدید نمایید.


⭕️شخصیت ها موجودات پیچیده ای هستند. به آنها هدف، انگیزه، ترس، رازی بدهید و به زودی آنها زندگی خودشان را خواهندداشت.😇



@Writing_lovers
8👍1
بخشی از هوش نثرنویس این است که بتواند دانشش را پنهان کند. زیرا وظیفه او بیان افکار نیست، بلکه بیدار کردن آن است. تداعی‌های الهام‌گرفته از متن، همان شاخص کیفیت ادبیات است.



© تری پرچت



@Writing_lovers
👍4
تجربه‌های نوشتن

یوسف علیخانی


زمانی شروع به نوشتن کردیم که فکر می‌کردند چیز تازه‌ای برای نوشتن نیست. مثلا می‌گفتند نیما یوشیج، پدر شعر نو است. می‌گفتند او سبک تازه آورده است. این حرف را خیلی‌های دیگر هم جور دیگری می‌گفتند. ما مدام با خودمان فکر می‌کردیم که این سبک تازه چیست و چه‌جوری می‌شود سبک تازه داشت. کلی هم تجربه‌های مختلف انجام دادیم. مثلا دوره‌ای پست‌مدرن می‌نوشتیم و فکر می‌کردیم که هر‌چقدر مطلبمان مبهم‌تر باشد، بهتر است. بعد دیدیم که این چیزها نیست. فکر کردم پیدا کردن سبک تازه از من بر نمی‌آید. ناامید شدم. کاری را که در اوج ناامیدی انجام دادم این بود که سراغ داشته‌های خودم بروم و نوشتن را شروع کردم.

زیاد می‌نویسم، اما از این تعداد شاید ۱۰ درصدش تبدیل به داستان شود. دفترچه خاطرات روزانه دارم و تمام اتفاقات روزانه‌ام را می‌نویسم. وقتی که می‌خواهم بنویسم، باید چند وقتی فضا را برای خودم آماده کنم.

زمانی که من شروع به کار کردم، به عشق داستان‌نویسی شروع کرده بودم و کار روزنامه‌نگاری را برای «یه لقمه نون» انجام می‌دادم. من را از نثر «ژورنالیستی» خیلی می‌ترساندند، بعد که جلوتر آدم دیدم نویسنده‌ای مثل مارکز، همینگوی، گلشیری و خیلی‌های دیگر روزنامه‌نگاری کرده‌اند. بعد شروع کردم به وبلاگ‌نویسی. اما یک روز دقت کردم و دیدم که هر وقت سراغ یکی از این‌ کارها می‌روم، دقیقا همان‌جوری که باید می‌نوشتم. و وقتی قصه می‌نوشتم، بیشتر از همیشه خودم بودم.

من به شدت منظمم. همه چیز را به دقت فایل‌بندی می‌کنم. نظمم شبیه ارتشی‌هاست. نظمم این است که اگر من ماجرایی را در یک روستا می‌شنوم، حتی گاهی یک اسم می‌شنوم، آن را می‌نویسم. مثلا این اسم‌ها را زیر میز کارم ببین: کوکو یوسف. من این اسم‌ها را می‌نویسم و بعد می‌شوند داستان، البته کم کم. اسم‌هایی هم هست که نمی‌توانم برایشان داستان بنویسم. ولی همان گاهی برای من نشانه است. مثلا ماجرای «هراسانه». من ماجرای خوابی را در یکی از روستاها شنیدم، خوابی که خیلی خاص بود.

می‌خواستم این خواب را بنویسم، اما نمی‌توانستم. هیچ جوری نمی‌توانستم.این کلمه مدتها توی ذهن من بود. مدت‌ها گذشت تا آن خواب و این کلمه «هراسانه» توی ذهن من جمع شد و تبدیل شد به یک داستان چهل صفحه‌ای. روزهایی که زیاد خواب می‌بینم متوجه می‌شوم که باید بنویسم. ریتمی را که از کتاب «قدم به‌خیر...» شروع کردم. بعد در «اژدها کشان» ادامه دادم.




@Writing_lovers
👍93