مراقبت خود از آتش، توصیه خوب و معقولی است که همه میدانیم. مراقب کلمهها بودن بیست برابر این توصیه مهم است.
© ویلیام کارلتون
@Writing_lovers
© ویلیام کارلتون
@Writing_lovers
❤11🔥3👍2
"انسان به خنده نیاز دارد همانطور که گل به نور خورشید."
جیمز کرو
📕خنده فروخته شده
✍تمرین نوشتن
با الهام از جمله بالا، یکی از خاطرات خود را به صورت داستانی روایت کنید. به طور مثال میتوانید از زاویه دید اول، دوم یا سوم شخص استفاده کنید و حواس پنجگانه خود را تا حد امکان در نوشتن آن به کار بگیرید.
@Writing_lovers
جیمز کرو
📕خنده فروخته شده
✍تمرین نوشتن
با الهام از جمله بالا، یکی از خاطرات خود را به صورت داستانی روایت کنید. به طور مثال میتوانید از زاویه دید اول، دوم یا سوم شخص استفاده کنید و حواس پنجگانه خود را تا حد امکان در نوشتن آن به کار بگیرید.
@Writing_lovers
❤5🔥1
کتابی را بنویسید که سعی کردید پیدا کنید اما پیدا نکردید. نکته اصلی نوشتن این است. به یاد داشته باشید که هیچ قانونی برای حرفه ما وجود ندارد. به روش خودت انجامش بده. هر نویسنده ای ترس و ناامیدی را تجربه میکند. فقط بنویس. دنیا تشنه کتابهای جدید است. او میخواهد صداهای غیر معمول را بشنود، داستانها و شخصیتهای جدید را ببیند. اگر تو آن را ننویسی... خوب، ما آن را نخواهیم داشت.
© آن رایس
@Writing_lovers
© آن رایس
@Writing_lovers
👍17❤4🔥2
عادات نوشتن من تقریبا ثابت است. بین شش تا هفت صبح از خواب بیدار میشوم، یک فنجان قهوه مینوشم، چند کلمه نیایشگونه میگویم. سپس به دفترم میروم و شروع میکنم به نوشتن.
© میچ آلبوم
@Writing_lovers
© میچ آلبوم
@Writing_lovers
❤9👍3
نویسنده و دشواری های نوشتن
فریبا وفی
نویسنده شدن برایم بیشتر یک آرزو بود. شاید هم بیشتر از آن. یک رؤیا بود. یک رؤیای ناممکن و دست نایافتنی ولی بسیار شیرین.
از وقتی که شروع کردم به خواندن کتابهای جدیتر، این رویا برایم پررنگتر شد. قبل از آن هر چه از کتابخانهی مدرسه گیر میآوردم میخواندم: از کتابهای قصه و کتابهای علمی گرفته تا مجلهها و هفتهنامهها. مطالعهی جدیتر من مصادف بود باخواندن داستانها و رمانهای ایرانی و بیشتر روسی و همین این رؤیا را برای من قابل دسترستر کرد. با حرص عجیبی کتاب میخواندم. الآن مثل آن روزها نمیخوانم. انتخاب میکنم و با تأمل بیشتری مطالعه میکنم.
شخصیتها و آدمها همیشه برایم جالب بودهاند. ماجراها آنقدر مرا به شوق نمیآورند که آدمها. رفتار آنها در شرایط متفاوت و در برخورد با واقعیات دوروبرشان همیشه توجهم را جلب کرده است. هیچ وقت از تماشای حرکات آنها حوصلهام سر نرفته است. میتوانم ساعتها گوشهای بنشینم و ازدقت در احوالات آنها لذت ببرم.
بیشتر وقتها از تجربههای شخصیام نوشتهام. گاهی آنها از فیلترهای زیادی در درونم گذشتهاند و گاهی از فیلترهای کمتری. گاهی آنقدر با آنها بازی کردهام که روی کاغذ هیچ شباهتی به اصل شان نداشتهاند. از تجربههای دیگران هم نوشتهام. در حقیقت تا زمانی که تجربههای دیگران را هم از آن خودم نکردهام نمیتوانم از آنها بنویسم. از طرفی فکر میکنم توان درک و جذب تجربیات دیگران و تبدیل آن به تجربه خلاق با مهارت و استادی نویسنده بیارتباط نیست.
نویسنده کسانی را کتابی میخوانند و مخاطبان کتاب را تشکیل میدهند، دقیقاً نمیشناسد. بنابراین نمیتواند به آن ها فکر کند. میگویند اگر نویسنده به این ارتباط فکر نکند بهتر و رهاتر مینویسد ولی من فکر میکنم این هم از آن چیزهایی است که چندان به تصمیم نویسنده بستگی ندارد. در مورد خودم باید بگویم با آن مرحله که نظر دیگران را نادیده بگیرم و بنویسم فاصله زیادی دارم .
معمولاً اتفاقی که حین نوشتن برایم رخ میدهد این است که من در نوشتن، زندانهای خودم را کشف میکنم. کسانی هم همیشه هستند که محدودیتهای کار تو را مدام گوشزد کنند. حس آزادی و امنیت در نوشتن میدانم که چیز خیلی خوبی باید باشد ولی من آن را تجربه نکردهام! ای کاش میشد از آن حس حرف زد. حرف زدن مدام از محدودیتها و بندها هم هیچ لطفی ندارد.
بعد از چاپ نوشتههایم، نگاه دوباره به آنها همیشه سخت بوده است. همیشه به جملاتی برمیخورم که فکر میکنم میتوانست بهتر نوشته شود. موقعیتها میتوانستند ظریفتر و دقیقتر توصیف یا روایت شوند. بعضی وقتها در نگاه دوباره به داستان فکر کردهام ای کاش اینقدر تلخ نبود. از نگاه ناامیدانهی مسلط بر آن و از محدود بودن افق آن دلتنگ شدهام.
اما موقع نوشتن خواست نوشتن آن آنقدر قوی و فریبنده است که به نظرت میرسد اگر اراده کنی از هر چیزی که در ذهن یا در بیرون از آن میگذرد میتوانی بنویسی. ولی در نوشتن متوجه میشوی که دنیا را دراختیار نداری و گاه حتی مهار کردن یک اتفاق ساده در کاغذ چه بسا که یک توهم است. در نوشتن متوجه میشوی که فقط بعضی حسها توان بیرون آمدن و جدا شدن از تاریکی ذهن و بدل شدن به کلمات را دارند. بسیاری دیگر در همان نیمهی راه میمیرند چون انرژی لازم را ندارند یا خوب پرورانده نشدهاند و یا اصلاً در مرکز توجه حقیقی تو نبودهاند.
فکر میکنم قدرت تحلیل زندگی خیلی مهم است. اگر کشفهای کوچک خودت را در زندگی نداشته باشی چطور میتوانی بنویسی. صمیمی بودن لازمهی کار است. باور کردن خود بنظرم اصل دیگر کار است و… این چیزی است که نویسندگان جوان باید به آن توجه کنند.
و حرف زدن از همه اینها به این شکل هیچ وقت آسان نبوده است. شاید در شکل دیگری بشود از مشقات نوشتن گفت. از لذت آن و از تجربه شخصی نوشتن. حرف زدن از جزئیات آن برایم راحتتر است تا گفتن از قوانین و تجربیات کلی و مبهم آن.
#فریبا_وفی
@Writing_lovers
فریبا وفی
نویسنده شدن برایم بیشتر یک آرزو بود. شاید هم بیشتر از آن. یک رؤیا بود. یک رؤیای ناممکن و دست نایافتنی ولی بسیار شیرین.
از وقتی که شروع کردم به خواندن کتابهای جدیتر، این رویا برایم پررنگتر شد. قبل از آن هر چه از کتابخانهی مدرسه گیر میآوردم میخواندم: از کتابهای قصه و کتابهای علمی گرفته تا مجلهها و هفتهنامهها. مطالعهی جدیتر من مصادف بود باخواندن داستانها و رمانهای ایرانی و بیشتر روسی و همین این رؤیا را برای من قابل دسترستر کرد. با حرص عجیبی کتاب میخواندم. الآن مثل آن روزها نمیخوانم. انتخاب میکنم و با تأمل بیشتری مطالعه میکنم.
شخصیتها و آدمها همیشه برایم جالب بودهاند. ماجراها آنقدر مرا به شوق نمیآورند که آدمها. رفتار آنها در شرایط متفاوت و در برخورد با واقعیات دوروبرشان همیشه توجهم را جلب کرده است. هیچ وقت از تماشای حرکات آنها حوصلهام سر نرفته است. میتوانم ساعتها گوشهای بنشینم و ازدقت در احوالات آنها لذت ببرم.
بیشتر وقتها از تجربههای شخصیام نوشتهام. گاهی آنها از فیلترهای زیادی در درونم گذشتهاند و گاهی از فیلترهای کمتری. گاهی آنقدر با آنها بازی کردهام که روی کاغذ هیچ شباهتی به اصل شان نداشتهاند. از تجربههای دیگران هم نوشتهام. در حقیقت تا زمانی که تجربههای دیگران را هم از آن خودم نکردهام نمیتوانم از آنها بنویسم. از طرفی فکر میکنم توان درک و جذب تجربیات دیگران و تبدیل آن به تجربه خلاق با مهارت و استادی نویسنده بیارتباط نیست.
نویسنده کسانی را کتابی میخوانند و مخاطبان کتاب را تشکیل میدهند، دقیقاً نمیشناسد. بنابراین نمیتواند به آن ها فکر کند. میگویند اگر نویسنده به این ارتباط فکر نکند بهتر و رهاتر مینویسد ولی من فکر میکنم این هم از آن چیزهایی است که چندان به تصمیم نویسنده بستگی ندارد. در مورد خودم باید بگویم با آن مرحله که نظر دیگران را نادیده بگیرم و بنویسم فاصله زیادی دارم .
معمولاً اتفاقی که حین نوشتن برایم رخ میدهد این است که من در نوشتن، زندانهای خودم را کشف میکنم. کسانی هم همیشه هستند که محدودیتهای کار تو را مدام گوشزد کنند. حس آزادی و امنیت در نوشتن میدانم که چیز خیلی خوبی باید باشد ولی من آن را تجربه نکردهام! ای کاش میشد از آن حس حرف زد. حرف زدن مدام از محدودیتها و بندها هم هیچ لطفی ندارد.
بعد از چاپ نوشتههایم، نگاه دوباره به آنها همیشه سخت بوده است. همیشه به جملاتی برمیخورم که فکر میکنم میتوانست بهتر نوشته شود. موقعیتها میتوانستند ظریفتر و دقیقتر توصیف یا روایت شوند. بعضی وقتها در نگاه دوباره به داستان فکر کردهام ای کاش اینقدر تلخ نبود. از نگاه ناامیدانهی مسلط بر آن و از محدود بودن افق آن دلتنگ شدهام.
اما موقع نوشتن خواست نوشتن آن آنقدر قوی و فریبنده است که به نظرت میرسد اگر اراده کنی از هر چیزی که در ذهن یا در بیرون از آن میگذرد میتوانی بنویسی. ولی در نوشتن متوجه میشوی که دنیا را دراختیار نداری و گاه حتی مهار کردن یک اتفاق ساده در کاغذ چه بسا که یک توهم است. در نوشتن متوجه میشوی که فقط بعضی حسها توان بیرون آمدن و جدا شدن از تاریکی ذهن و بدل شدن به کلمات را دارند. بسیاری دیگر در همان نیمهی راه میمیرند چون انرژی لازم را ندارند یا خوب پرورانده نشدهاند و یا اصلاً در مرکز توجه حقیقی تو نبودهاند.
فکر میکنم قدرت تحلیل زندگی خیلی مهم است. اگر کشفهای کوچک خودت را در زندگی نداشته باشی چطور میتوانی بنویسی. صمیمی بودن لازمهی کار است. باور کردن خود بنظرم اصل دیگر کار است و… این چیزی است که نویسندگان جوان باید به آن توجه کنند.
و حرف زدن از همه اینها به این شکل هیچ وقت آسان نبوده است. شاید در شکل دیگری بشود از مشقات نوشتن گفت. از لذت آن و از تجربه شخصی نوشتن. حرف زدن از جزئیات آن برایم راحتتر است تا گفتن از قوانین و تجربیات کلی و مبهم آن.
#فریبا_وفی
@Writing_lovers
👍11❤9
نویسنده محبوب کسی است که در مورد آنچه مردم در مورد آن فکر میکنند مینویسد. نویسنده نابغه از آنها میخواهد که در مورد چیزهای متفاوتی فکر کنند.
© آلبر کامو
@Writing_lovers
© آلبر کامو
@Writing_lovers
👍16🔥6
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
مختصات نوشتن
اصغر عبداللهی
من هم داستان کوتاهنویس هستم، هم گاهی برای نوشتن رمان خیز برمیدارم، همیشه هم طرحهایی برای فیلمنامه دارم. این طرحها گاهی یک صفحه است، گاهی بیشتر، گاهی کمتر و گاهی هم کامل و یک داستان، نمایشنامه یا فیلمنامه است. بنابراین همیشه نوشتههایی را آماده دارم.
چهار، پنج سال پیش ایدهای داشتم و میخواستم طبق معمول آن را تبدیل به داستان کوتاه کنم. شروع به نوشتن داستان کوتاه کردم ولی این داستان، هیچوقت به دلم نمینشست. هر بار دورخیز میکردم تا آن را بازنویسی و ویراستاری کرده و برای چاپ آماده کنم، واقعاً به دلم نمینشست. بار آخر که فکر کنم حدود چهار سال پیش بود، وقتی خواستم دوباره قصه را بازنویسی کنم تا در یک مجموعه داستان قرار دهم، دیدم دارد تبدیل به فیلمنامه میشود. ابتدا یک مقدار امتناع داشتم. بعد تصمیم گرفتم شبیه نمایشنامه بنویسم، و بعد به این نتیجه رسیدم که این داستان نمیتواند به یک صحنه تکپردهای و حتی چندپردهای محدود شود، چون پیچوخمهایی دارد. بنابراین شروع به نوشتن فیلمنامه کردم.
من معمولا از هر گونه نماد، تمثیل، کنایه،استعاره و تشبیه پرهیز دارم چون هر نوع نمادی ارجاع به بیرون قصه است و باعث کندی و مکث و ایستایی در پلات میشود. مخاطب را سردرگم می کند. استعاره از قاب قصه بیرون است و همین باعث انواع برداشت های نادرست می شود.
در عین حال از همان جوانی و شروع داستاننویسی نقل قولی را شنیدم که متوجهاش نبودم. اینکه (داستان، فیلم یا هر اثری آینه روزگار خودش است). نه، قصه آینه نیست! آینه یک حالت کاملاً انفعالی دارد. شیشهای با سطحی از جیوه، چه خاصیتی دارم اگر فقط جیوه ی روی شیشه باشم؟ اثر به آینه تقلیل پیدا کند که فقط چیزی را انعکاس میدهد؟ آینه فقط نشان می دهد، درام روی مخاطب تأثیر می گذارد. اگر بگوییم این اثر انعکاس جامعه است – حالا در هر دورهای – چهکار کردهایم؟ تقریباً هیچ.
به نظر من یک اثر باید تخیل، تحلیل و زاویه نگاه داشته باشد. وقتی ما اثر و حتی هنرمند را به آینه یا یک شیء که منعکسکننده بیرون یا یک تصویر است تقلیل میدهیم، دیگر فاقد تخیل، تحلیل، حتی خاصیت، کنش است. فضای فیلم را قصه ما میسازد. حتی سرصحنه هم فیلمبردار خلاقیت به خرج میدهد و متناسب با قصه نورپردازی میکند. یا طراح صحنه متناسب با قصه اشیایش را میچیند. آهنگساز متناسب با قصه قطعههایی را میسازد و بازیگران متناسب با قصه، بازیهایی را ارائه میدهند که ربطی به خودشان و واقعیت ندارد. اینجاست که از قضا هنر وجود دارد. وقتی میگویند طراحی صحنه یک فیلم چشمنواز است، نشان میدهد یک آدم به عنوان طراح صحنه، خلاقیت فردی داشته است. اگر کپی کرده بود، خاصیتی نداشت. این میشود امتیاز و ویژگی این فرد. این را میشود به همه اجزا تعمیم داد تا بعد برسیم به خود قصه و هر چیز دیگری. در این حرفی نیست که ایده باید واقعی باشد. قطعاً قصه باید متناسب با واقعیت باشد، ولی معنیاش این نیست که کپیبرداری کنیم. حتی وقتی میخواهیم عکس بگیریم، جایی که برای ایستادن انتخاب میکنیم، کادری که انتخاب میکنیم و حتی فوتوشاپی که روی عکس انجام میشود، خلاقیت عکاس را نشان میدهد.
علاوه براین ما حتی وقتی یک داستان کوتاه یا رمان میخوانیم به اثری امتیاز میدهیم که نویسنده لحن را درآورده و فضاسازی کرده باشد؛ یعنی صرفاً پلات و قصه نگفته باشد یا فقط ماجرایی را روایت نکرده باشد. از جمله امتیازهای داستانها و رمانهای خوب، همین لحن و فضاسازی است که مهمترین مسئله است.
#اصغر_عبداللهی
@Writing_lovers
اصغر عبداللهی
من هم داستان کوتاهنویس هستم، هم گاهی برای نوشتن رمان خیز برمیدارم، همیشه هم طرحهایی برای فیلمنامه دارم. این طرحها گاهی یک صفحه است، گاهی بیشتر، گاهی کمتر و گاهی هم کامل و یک داستان، نمایشنامه یا فیلمنامه است. بنابراین همیشه نوشتههایی را آماده دارم.
چهار، پنج سال پیش ایدهای داشتم و میخواستم طبق معمول آن را تبدیل به داستان کوتاه کنم. شروع به نوشتن داستان کوتاه کردم ولی این داستان، هیچوقت به دلم نمینشست. هر بار دورخیز میکردم تا آن را بازنویسی و ویراستاری کرده و برای چاپ آماده کنم، واقعاً به دلم نمینشست. بار آخر که فکر کنم حدود چهار سال پیش بود، وقتی خواستم دوباره قصه را بازنویسی کنم تا در یک مجموعه داستان قرار دهم، دیدم دارد تبدیل به فیلمنامه میشود. ابتدا یک مقدار امتناع داشتم. بعد تصمیم گرفتم شبیه نمایشنامه بنویسم، و بعد به این نتیجه رسیدم که این داستان نمیتواند به یک صحنه تکپردهای و حتی چندپردهای محدود شود، چون پیچوخمهایی دارد. بنابراین شروع به نوشتن فیلمنامه کردم.
من معمولا از هر گونه نماد، تمثیل، کنایه،استعاره و تشبیه پرهیز دارم چون هر نوع نمادی ارجاع به بیرون قصه است و باعث کندی و مکث و ایستایی در پلات میشود. مخاطب را سردرگم می کند. استعاره از قاب قصه بیرون است و همین باعث انواع برداشت های نادرست می شود.
در عین حال از همان جوانی و شروع داستاننویسی نقل قولی را شنیدم که متوجهاش نبودم. اینکه (داستان، فیلم یا هر اثری آینه روزگار خودش است). نه، قصه آینه نیست! آینه یک حالت کاملاً انفعالی دارد. شیشهای با سطحی از جیوه، چه خاصیتی دارم اگر فقط جیوه ی روی شیشه باشم؟ اثر به آینه تقلیل پیدا کند که فقط چیزی را انعکاس میدهد؟ آینه فقط نشان می دهد، درام روی مخاطب تأثیر می گذارد. اگر بگوییم این اثر انعکاس جامعه است – حالا در هر دورهای – چهکار کردهایم؟ تقریباً هیچ.
به نظر من یک اثر باید تخیل، تحلیل و زاویه نگاه داشته باشد. وقتی ما اثر و حتی هنرمند را به آینه یا یک شیء که منعکسکننده بیرون یا یک تصویر است تقلیل میدهیم، دیگر فاقد تخیل، تحلیل، حتی خاصیت، کنش است. فضای فیلم را قصه ما میسازد. حتی سرصحنه هم فیلمبردار خلاقیت به خرج میدهد و متناسب با قصه نورپردازی میکند. یا طراح صحنه متناسب با قصه اشیایش را میچیند. آهنگساز متناسب با قصه قطعههایی را میسازد و بازیگران متناسب با قصه، بازیهایی را ارائه میدهند که ربطی به خودشان و واقعیت ندارد. اینجاست که از قضا هنر وجود دارد. وقتی میگویند طراحی صحنه یک فیلم چشمنواز است، نشان میدهد یک آدم به عنوان طراح صحنه، خلاقیت فردی داشته است. اگر کپی کرده بود، خاصیتی نداشت. این میشود امتیاز و ویژگی این فرد. این را میشود به همه اجزا تعمیم داد تا بعد برسیم به خود قصه و هر چیز دیگری. در این حرفی نیست که ایده باید واقعی باشد. قطعاً قصه باید متناسب با واقعیت باشد، ولی معنیاش این نیست که کپیبرداری کنیم. حتی وقتی میخواهیم عکس بگیریم، جایی که برای ایستادن انتخاب میکنیم، کادری که انتخاب میکنیم و حتی فوتوشاپی که روی عکس انجام میشود، خلاقیت عکاس را نشان میدهد.
علاوه براین ما حتی وقتی یک داستان کوتاه یا رمان میخوانیم به اثری امتیاز میدهیم که نویسنده لحن را درآورده و فضاسازی کرده باشد؛ یعنی صرفاً پلات و قصه نگفته باشد یا فقط ماجرایی را روایت نکرده باشد. از جمله امتیازهای داستانها و رمانهای خوب، همین لحن و فضاسازی است که مهمترین مسئله است.
#اصغر_عبداللهی
@Writing_lovers
🔥3👍1
کلید بازنویسی این است که کار خود را از منظری متفاوت ببینید. به اندازه کافی استراحت کنید و به آنچه که در واقع نوشتهاید باز میگردید، نه آنچه فکر میکنید نوشتهاید.
© ترومن کاپوتی
@Writing_lovers
© ترومن کاپوتی
@Writing_lovers
❤10👍4🙏1
مدتهاست به این نتیجه رسیدهام که وقتی مردم میگویند نمیتوانند کتابی را زمین بگذارند، منظورشان این نیست که علاقهمند به اتفاقات بعدی کتاب هستند. آنها می گویند که آنها آنقدر از صدای نویسنده و رابطه ای که با او ایجاد کردهاند، هیپنوتیزم شده اند که نمی خواهند آن را از بین ببرند. این چیزی است که وقتی میخوانم احساس میکنم و اکنون مطمئن هستم که این دقیقاً همان چیزی است که باید بین نویسنده و خواننده اتفاق بیفتد.
نیکولا پاگانینی
@Writing_lovers
نیکولا پاگانینی
@Writing_lovers
👍15❤4
جمله معروف نویسندگان، قبل از مرگ
۱. اسکار وایلد در اتاقی با کاغذ دیواری ناخوشایند درگذشت. نزدیک شدن به مرگ نگرش او را نسبت به زندگی تغییر نداد. او بعد از گفتن جمله: " رنگ های قاتل!" یکی از ما باید اینجا را ترک کند.» از دنیا رفت .
۲. یوجین اونیل نمایشنامه نویس آمریکایی: " من می دانستم!" این را می دانستم! من در یک هتل به دنیا آمدم و لعنتی! دارم در یک هتل میمیرم.»
۳. سامرست موام، نثر نویس انگلیسی: «مردن امری کسل کننده و بی لذت است. توصیه من به شما این است که هرگز این کار را نکنید.»
۴. ویلیام سارویان، نثرنویس و نمایشنامهنویس آمریکایی: «همه میمیرند، اما همیشه فکر میکردم که برای من استثنا قائل میشوند."
۵. لیتون استراچی نویسنده و منتقد انگلیسی: با جمله"این تو هستی احمق!؟" به استقبال مرگ رفت.
۶. لوئیس کارول: این بالشها را جمع کنید. دیگر به آنها نیازی نخواهم داشت
۷. جان کیتس شاعر انگلیسی: احساس میکنم گلهای بابونه روی من رشد میکنند.
درست قبل از مرگش، از شاعر پرسند که حالش چطور است، کیتس به آرامی پاسخ میدهد: «بهتر است، دوست من. احساس میکنم که گلهای بابونه دارند روی من رشد میکنند.»
۸. ویکتور هوگو: اینجا نبرد روز و شب است...چشمانم سیاهی میرود
۹. رابرت لوئیس استیونسن: این چیست؟ آیا عجیب به نظر میرسم؟
۱۰. آخرین کلمات جیمز جویس، به نوعی به ناتوانی دیگران در درک چیزی اشاره میکند: «آیا کسی میفهمد؟»
@Writing_lovers
۱. اسکار وایلد در اتاقی با کاغذ دیواری ناخوشایند درگذشت. نزدیک شدن به مرگ نگرش او را نسبت به زندگی تغییر نداد. او بعد از گفتن جمله: " رنگ های قاتل!" یکی از ما باید اینجا را ترک کند.» از دنیا رفت .
۲. یوجین اونیل نمایشنامه نویس آمریکایی: " من می دانستم!" این را می دانستم! من در یک هتل به دنیا آمدم و لعنتی! دارم در یک هتل میمیرم.»
۳. سامرست موام، نثر نویس انگلیسی: «مردن امری کسل کننده و بی لذت است. توصیه من به شما این است که هرگز این کار را نکنید.»
۴. ویلیام سارویان، نثرنویس و نمایشنامهنویس آمریکایی: «همه میمیرند، اما همیشه فکر میکردم که برای من استثنا قائل میشوند."
۵. لیتون استراچی نویسنده و منتقد انگلیسی: با جمله"این تو هستی احمق!؟" به استقبال مرگ رفت.
۶. لوئیس کارول: این بالشها را جمع کنید. دیگر به آنها نیازی نخواهم داشت
۷. جان کیتس شاعر انگلیسی: احساس میکنم گلهای بابونه روی من رشد میکنند.
درست قبل از مرگش، از شاعر پرسند که حالش چطور است، کیتس به آرامی پاسخ میدهد: «بهتر است، دوست من. احساس میکنم که گلهای بابونه دارند روی من رشد میکنند.»
۸. ویکتور هوگو: اینجا نبرد روز و شب است...چشمانم سیاهی میرود
۹. رابرت لوئیس استیونسن: این چیست؟ آیا عجیب به نظر میرسم؟
۱۰. آخرین کلمات جیمز جویس، به نوعی به ناتوانی دیگران در درک چیزی اشاره میکند: «آیا کسی میفهمد؟»
@Writing_lovers
❤10💔4👍1🔥1
من وقتی می نویسم، آزادیای برای خودم فراهم میکنم که در بیرون نیست. در خلا خود خواسته ای هستم تا بتوانم چیزهایی را که لازم دارم ذره ذره گیر بیاورم و آنها را با نگاه تازه ای که انگار بار اول است میبینمشان دریافت کنم و فرم دلخواهم را به آنها بدهم هر چیز مزاحمی را از خودم دور میکنم تا به تمرکز سیالی برسم که برای نوشتن لازم دارم.
© فریبا وفی
@Writing_lovers
© فریبا وفی
@Writing_lovers
👍7❤5
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
نویسندگان نویسنده متولد نمیشوند اما نویسنده میمیرند. رابرت استیونسون نشان داد که چگونه میتوانید از کودکی آهنگسازی کنید، سپس آن را ترک کنید و نویسنده شوید و به اوج محبوبیت برسید. استیونسون که در چهل سالگی به یک نویسنده شناخته شده، تبدیل شده بود، وطنش را ترک کرد و در مجمع الجزایر ساموآ در اقیانوس آرام ساکن شد. او جزیره گنج را پیدا کرد و در آنجا نه تنها با بومیان دوست شد، بلکه رهبر آنها شد! بومیان نویسنده را با لقب افتخارآمیز توسیتالا، یعنی داستانسرا صدا میکردند، اما از سر احترام زیاد او را مانند کاپیتان کوک نخوردند. پس از مرگِ «استیونسون»، بومیان جزیره پیکر او را به قله ی کوه «وائهآ» بردند و توسیتالا، این نیمه خدا نیمه نویسنده را در مکانی مُشرف به اقیانوس آرام به خاک سپردند.
@Writing_lovers
@Writing_lovers
❤12
من تقریباً تصادفی شروع کردم. قسمتهای آسان را ابتدا نوشتم بعد تکهای سقف اینجا، مقداری دیوار آنجا تا قاب اصلی شکل گرفت.
الیاس خوری
@Writing_lovers
الیاس خوری
@Writing_lovers
❤8👍4