نویسنده و خودسانسوری
مهسا محبعلی
خودسانسوری یک پروژه ناخودآگاه است. من نویسندهای بودم که معتقد بودم در کارهایم به هیچ عنوان خودسانسوری نمیکنم. اما یک بار زمانی که رمانم در انتظار مجوز بود و مدتی توی کشوی میزم خاک میخورد، تصمیم گرفتم یک بار دیگر آن را بنویسم و این بار برای خودم، بعد دیدم این بار داستان به چیز دیگری تبدیل شد. میتوانم بگویم دیگر هرگز حاضر نیستم به سانسور تن بدهم.
بنویس! بگذار توی کشوی کمدت؛ کاری که گلشیری انجام داد. همه داستانهای او به خوبی یک دوره تاریخی را نشان میدهند: داستانهایی مثل میر نوروزی ما، فتح نامه مغان، برما چه رفته است، شاه سیاووشان؛ هیچ کدام در ایران منتشر نشدند اما باقی ماندند و اگر بخواهیم میتوانیم با این داستانها روح یک زمانه را درک کنیم.
#مهسا_محبعلی
⭕️لطف کن و به هیچ عنوان مطالب را کپی نکن!
@Writing_lovers
مهسا محبعلی
خودسانسوری یک پروژه ناخودآگاه است. من نویسندهای بودم که معتقد بودم در کارهایم به هیچ عنوان خودسانسوری نمیکنم. اما یک بار زمانی که رمانم در انتظار مجوز بود و مدتی توی کشوی میزم خاک میخورد، تصمیم گرفتم یک بار دیگر آن را بنویسم و این بار برای خودم، بعد دیدم این بار داستان به چیز دیگری تبدیل شد. میتوانم بگویم دیگر هرگز حاضر نیستم به سانسور تن بدهم.
بنویس! بگذار توی کشوی کمدت؛ کاری که گلشیری انجام داد. همه داستانهای او به خوبی یک دوره تاریخی را نشان میدهند: داستانهایی مثل میر نوروزی ما، فتح نامه مغان، برما چه رفته است، شاه سیاووشان؛ هیچ کدام در ایران منتشر نشدند اما باقی ماندند و اگر بخواهیم میتوانیم با این داستانها روح یک زمانه را درک کنیم.
#مهسا_محبعلی
⭕️لطف کن و به هیچ عنوان مطالب را کپی نکن!
@Writing_lovers
👍10❤3😁1
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
📖
خاطرات شما یک فانوس قدیمی است؛ آویزان در گوشه خیابانی که هیچکس در آن رفت و آمد نمیکند.
لویی فردینان سلین
📕سفر به انتهای شب
@Writing_lovers
خاطرات شما یک فانوس قدیمی است؛ آویزان در گوشه خیابانی که هیچکس در آن رفت و آمد نمیکند.
لویی فردینان سلین
📕سفر به انتهای شب
@Writing_lovers
❤7👍1
به محض اینکه یاد بگیرید "با احساسات خود فکر کنید، با چشمان خود ببینید و با گوشهای خود بشنوید" سبک شما به خودی خود ظاهر میشود. سبک، برداشت شخصی از محیط است، همین.
©ادگار باروز
@Writing_lovers
©ادگار باروز
@Writing_lovers
👍10❤2🙏2
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
نـوشتن رمان
به روایتشهرنوش پارسی پور
نویسندگی را در خـوزستان شـروع کردم. رمان زیاد میخواندم و در حقیقت در این مقطع فکر دیـگری در ذهـنم نبود غیراز اینکه میخواهم نویسنده شوم. شاید هم تا حدودی تأثیر مادرم بـود چـون او هـم از سنین جوانی کوششهایی برای نوشتن کرده بود و طرح رمانی هم در ذهنش بود که مقداری از آن را هـم نـوشته بود. پدرم هم شعر میگفت و رمانی هم نوشته بود.
من همیشه با شعر یک قدم فاصله دارم. دید من، دید پرنده است، همیشه همه چیز را در عبور میبینم. اما جـامعهای که در حال پوستاندازی عمیق است و در آن ساختارهای شخص، روابط زن و مرد، روابط اربـاب و رعـیت، روابط حکومت و مردم به سرعت پوسـت میاندازد، بیشتر متوجه نـثر مـیشود.
به این ترتیب میبینیم که از یک حالت بهت و جاذبه و کـشف و شـهود بـه سوی نگرش فـلسفی مـیرویم. این فقط مختصمن نیست و تحولی است که در کل جـامعه اتـفاق افتاده.
من بهعنوان یک زن بـرای جـامعهای که کیرکگارد دارد، هگل دارد، رابله، کانت، هـوگو، هـمینگوی و ... دارد چـه هدیهای میتوانم بیاورم؟ اگر بـخواهم تـکرار مکررات بکنم، که خوب این چه کاری است. پس برمیگردم به پیشینهء زنانهام که دانشور است، بـهبهانی اسـت، فـرخزاد، رابعه، قرةالعین و چهارتا و نصفی زن دیگر است. تا جايی كه من میدانم ادبيات نوشتاري ايران با تاج سلطنه آغاز مي شود، البته رمان نمي نويسد، بلكه شرح احوال مينويسد از خودش و او يك جور قيام كرده در مقابل آنچه كه او را احاطه كرده به عنوان زندگي و خيلي بدنام مي شود، نه براي نوشتنش، به خاطر رفتار آزادي كه داشته.
البته افراد محدودي هستند مانند بي بي خانم استرآبادي و بعد از آنجا يك دفعه يك خلا است تا خانم سيمين دانشور و بالاخره افرادي كه بعد از خانم دانشور آمدند مثلا مهشيد اميرشاهي، گلي ترقي، غزاله عليزاده و من و بالاخره منيرو رواني پور. حـالا مـن روی هـمین بـنیاد مـیسازم و جـلو میروم، یعنی تعیین میکنم که جای من کجاست. من نهتنها به زانوی ادب جـلوی حافظ مینشینم بلکه جلوی سعدی هم همین کار را میکنم. دستشان را هم میبوسم.
اما خواندن کارهای خانم دانشور به راستی برای من ارزشـمند بـوده. کارهای منیرو روانیپور قابل تأمل است و در موجهای جوانتر خانم فرشته مولوی، گلی ترقی، غزاله علیزاده، مهشید امیرشاهی و میهن بهرامی که به ساختارهای روانشناسی تـوجه دارد. خـانم فرخنده آقایی قصههای قابل تـأملی دارد. رویـهم رفته رشدی که در ادبیات زنان شده به نظر من نتایج قابلملاحظهای خواهد داشت. شاید هنوز آن جهشهایی که لازم است انجام نشده باشد اما مایههای آن در آثار نویسندگان زن به چشم میخورد.
موضوع ادبیات و رمان نویسی برمیگردد به اینکه مردم از حالت رعیتی خارج میشوند و شروع میکنند به نوشتن و در ایران این تلاش بسیار مقدس است، به این دلیل که واقعا پس از سه هزار سال رعیتی، مردم دارند جان می گیرند و به عنوان انسان و مینویسند. من فکر می کنم حتی اگر کیفیت کار پایین باشد، این کمیت بالا نشانه خوبی است.
#شهرنوش_پارسیپور
@Writing_lovers
به روایتشهرنوش پارسی پور
نویسندگی را در خـوزستان شـروع کردم. رمان زیاد میخواندم و در حقیقت در این مقطع فکر دیـگری در ذهـنم نبود غیراز اینکه میخواهم نویسنده شوم. شاید هم تا حدودی تأثیر مادرم بـود چـون او هـم از سنین جوانی کوششهایی برای نوشتن کرده بود و طرح رمانی هم در ذهنش بود که مقداری از آن را هـم نـوشته بود. پدرم هم شعر میگفت و رمانی هم نوشته بود.
من همیشه با شعر یک قدم فاصله دارم. دید من، دید پرنده است، همیشه همه چیز را در عبور میبینم. اما جـامعهای که در حال پوستاندازی عمیق است و در آن ساختارهای شخص، روابط زن و مرد، روابط اربـاب و رعـیت، روابط حکومت و مردم به سرعت پوسـت میاندازد، بیشتر متوجه نـثر مـیشود.
به این ترتیب میبینیم که از یک حالت بهت و جاذبه و کـشف و شـهود بـه سوی نگرش فـلسفی مـیرویم. این فقط مختصمن نیست و تحولی است که در کل جـامعه اتـفاق افتاده.
من بهعنوان یک زن بـرای جـامعهای که کیرکگارد دارد، هگل دارد، رابله، کانت، هـوگو، هـمینگوی و ... دارد چـه هدیهای میتوانم بیاورم؟ اگر بـخواهم تـکرار مکررات بکنم، که خوب این چه کاری است. پس برمیگردم به پیشینهء زنانهام که دانشور است، بـهبهانی اسـت، فـرخزاد، رابعه، قرةالعین و چهارتا و نصفی زن دیگر است. تا جايی كه من میدانم ادبيات نوشتاري ايران با تاج سلطنه آغاز مي شود، البته رمان نمي نويسد، بلكه شرح احوال مينويسد از خودش و او يك جور قيام كرده در مقابل آنچه كه او را احاطه كرده به عنوان زندگي و خيلي بدنام مي شود، نه براي نوشتنش، به خاطر رفتار آزادي كه داشته.
البته افراد محدودي هستند مانند بي بي خانم استرآبادي و بعد از آنجا يك دفعه يك خلا است تا خانم سيمين دانشور و بالاخره افرادي كه بعد از خانم دانشور آمدند مثلا مهشيد اميرشاهي، گلي ترقي، غزاله عليزاده و من و بالاخره منيرو رواني پور. حـالا مـن روی هـمین بـنیاد مـیسازم و جـلو میروم، یعنی تعیین میکنم که جای من کجاست. من نهتنها به زانوی ادب جـلوی حافظ مینشینم بلکه جلوی سعدی هم همین کار را میکنم. دستشان را هم میبوسم.
اما خواندن کارهای خانم دانشور به راستی برای من ارزشـمند بـوده. کارهای منیرو روانیپور قابل تأمل است و در موجهای جوانتر خانم فرشته مولوی، گلی ترقی، غزاله علیزاده، مهشید امیرشاهی و میهن بهرامی که به ساختارهای روانشناسی تـوجه دارد. خـانم فرخنده آقایی قصههای قابل تـأملی دارد. رویـهم رفته رشدی که در ادبیات زنان شده به نظر من نتایج قابلملاحظهای خواهد داشت. شاید هنوز آن جهشهایی که لازم است انجام نشده باشد اما مایههای آن در آثار نویسندگان زن به چشم میخورد.
موضوع ادبیات و رمان نویسی برمیگردد به اینکه مردم از حالت رعیتی خارج میشوند و شروع میکنند به نوشتن و در ایران این تلاش بسیار مقدس است، به این دلیل که واقعا پس از سه هزار سال رعیتی، مردم دارند جان می گیرند و به عنوان انسان و مینویسند. من فکر می کنم حتی اگر کیفیت کار پایین باشد، این کمیت بالا نشانه خوبی است.
#شهرنوش_پارسیپور
@Writing_lovers
👍10❤3
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
همینگوی چندتا اتاق کار دارد با میزهای بزرگ تحریر که پشت بعضیهاشان مطالعه میکرده و پشت بعضیها مینوشته. پیرمرد و دریا و زنگها برای که به صدا درمیآیند؟، درست پشت همین میزها نوشته شدهاند و چه حالی داشته همینگوی وقتی در شبهای پرستاره چراغی روشن میکرده و مینوشته!
این ملک در هجده کلیومتری هاوانا در شهر کوچکی به اسم سانفرانسسکو دل پائولا قرار دارد. شهری مرتفع که از فراز آن میتوان هاوانا را به خوبی دید. محلی ها به این ملک میگویند : فینکا ویخیا که ترجمهاش میشود "مزرعه چشم انداز" همینگوی ۱۲۵۰۰ دلار پرداخت میکند و صاحب این ملک استثنایی میشود.
خارج از ساختمان اصلی یک ساختمان دیگر است و شاید بتوان گفت مجموعهای پله است که آدم را به اتاقی بزرگ و مرتفع میرساند. همینگوی در این اتاق یک تلسکوپ کار گذاشته تا بتواند دورترین نقطههای هاوانا را ببیند. در چشم انداز فقط اقیانوس اطلس است. ترکیب سبز و آبی و درخشش خورشید برساحل. همینگوی بیست سال از زندگیش را اینجا مستقر میشود. مهمترین اتفاقهای زندگی او همینجا میافتند: بردن جایزه پولیترز و جایزه نوبل ادبی.
منصور ضابطیان
📕سباستین
@Writing_lovers
این ملک در هجده کلیومتری هاوانا در شهر کوچکی به اسم سانفرانسسکو دل پائولا قرار دارد. شهری مرتفع که از فراز آن میتوان هاوانا را به خوبی دید. محلی ها به این ملک میگویند : فینکا ویخیا که ترجمهاش میشود "مزرعه چشم انداز" همینگوی ۱۲۵۰۰ دلار پرداخت میکند و صاحب این ملک استثنایی میشود.
خارج از ساختمان اصلی یک ساختمان دیگر است و شاید بتوان گفت مجموعهای پله است که آدم را به اتاقی بزرگ و مرتفع میرساند. همینگوی در این اتاق یک تلسکوپ کار گذاشته تا بتواند دورترین نقطههای هاوانا را ببیند. در چشم انداز فقط اقیانوس اطلس است. ترکیب سبز و آبی و درخشش خورشید برساحل. همینگوی بیست سال از زندگیش را اینجا مستقر میشود. مهمترین اتفاقهای زندگی او همینجا میافتند: بردن جایزه پولیترز و جایزه نوبل ادبی.
منصور ضابطیان
📕سباستین
@Writing_lovers
👍9❤6
اگر در میانه ی داستان گیج و سردرگم شدید گامهایی که اشتباه برداشته اید را دانه دانه بررسی کنید. بعد مسیر دیگری انتخاب کنید و یا شخص را عوض کنید. زاویه دید و یا زمان را عوض کنید، ابتدایش را تغییر دهید.
مارگارت اتوود
@Writing_lovers
مارگارت اتوود
@Writing_lovers
👍8❤2
داستانهایی برای تقویت نثر که ارزش خواندن دارند
📖 "مدیر مدرسه" - جلال ال احمد
📖 " جوی و دیوار و تشنه" - ابراهیم گلستان
📖 "سیاسنبو" - محمدرضا صفدری
📖" دو دنیا" - گلی ترقی
📖 " یحیای زاینده رود" - کیهان خانجانی
@Writing_lovers
📖 "مدیر مدرسه" - جلال ال احمد
📖 " جوی و دیوار و تشنه" - ابراهیم گلستان
📖 "سیاسنبو" - محمدرضا صفدری
📖" دو دنیا" - گلی ترقی
📖 " یحیای زاینده رود" - کیهان خانجانی
@Writing_lovers
🙏8❤4
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
ژان ژاک روسو با ایستادن زیر نور خورشید با سر برهنه، مغزش را وامیداشت تا بیشتر کار کند و فردریش شیلر هنگام کار روی آثارش همیشه پاهایش را در آب سرد میگذاشت.
@Writing_lovers
@Writing_lovers
❤8🔥2👍1
مراقبت خود از آتش، توصیه خوب و معقولی است که همه میدانیم. مراقب کلمهها بودن بیست برابر این توصیه مهم است.
© ویلیام کارلتون
@Writing_lovers
© ویلیام کارلتون
@Writing_lovers
❤11🔥3👍2
"انسان به خنده نیاز دارد همانطور که گل به نور خورشید."
جیمز کرو
📕خنده فروخته شده
✍تمرین نوشتن
با الهام از جمله بالا، یکی از خاطرات خود را به صورت داستانی روایت کنید. به طور مثال میتوانید از زاویه دید اول، دوم یا سوم شخص استفاده کنید و حواس پنجگانه خود را تا حد امکان در نوشتن آن به کار بگیرید.
@Writing_lovers
جیمز کرو
📕خنده فروخته شده
✍تمرین نوشتن
با الهام از جمله بالا، یکی از خاطرات خود را به صورت داستانی روایت کنید. به طور مثال میتوانید از زاویه دید اول، دوم یا سوم شخص استفاده کنید و حواس پنجگانه خود را تا حد امکان در نوشتن آن به کار بگیرید.
@Writing_lovers
❤5🔥1
کتابی را بنویسید که سعی کردید پیدا کنید اما پیدا نکردید. نکته اصلی نوشتن این است. به یاد داشته باشید که هیچ قانونی برای حرفه ما وجود ندارد. به روش خودت انجامش بده. هر نویسنده ای ترس و ناامیدی را تجربه میکند. فقط بنویس. دنیا تشنه کتابهای جدید است. او میخواهد صداهای غیر معمول را بشنود، داستانها و شخصیتهای جدید را ببیند. اگر تو آن را ننویسی... خوب، ما آن را نخواهیم داشت.
© آن رایس
@Writing_lovers
© آن رایس
@Writing_lovers
👍17❤4🔥2
عادات نوشتن من تقریبا ثابت است. بین شش تا هفت صبح از خواب بیدار میشوم، یک فنجان قهوه مینوشم، چند کلمه نیایشگونه میگویم. سپس به دفترم میروم و شروع میکنم به نوشتن.
© میچ آلبوم
@Writing_lovers
© میچ آلبوم
@Writing_lovers
❤9👍3
نویسنده و دشواری های نوشتن
فریبا وفی
نویسنده شدن برایم بیشتر یک آرزو بود. شاید هم بیشتر از آن. یک رؤیا بود. یک رؤیای ناممکن و دست نایافتنی ولی بسیار شیرین.
از وقتی که شروع کردم به خواندن کتابهای جدیتر، این رویا برایم پررنگتر شد. قبل از آن هر چه از کتابخانهی مدرسه گیر میآوردم میخواندم: از کتابهای قصه و کتابهای علمی گرفته تا مجلهها و هفتهنامهها. مطالعهی جدیتر من مصادف بود باخواندن داستانها و رمانهای ایرانی و بیشتر روسی و همین این رؤیا را برای من قابل دسترستر کرد. با حرص عجیبی کتاب میخواندم. الآن مثل آن روزها نمیخوانم. انتخاب میکنم و با تأمل بیشتری مطالعه میکنم.
شخصیتها و آدمها همیشه برایم جالب بودهاند. ماجراها آنقدر مرا به شوق نمیآورند که آدمها. رفتار آنها در شرایط متفاوت و در برخورد با واقعیات دوروبرشان همیشه توجهم را جلب کرده است. هیچ وقت از تماشای حرکات آنها حوصلهام سر نرفته است. میتوانم ساعتها گوشهای بنشینم و ازدقت در احوالات آنها لذت ببرم.
بیشتر وقتها از تجربههای شخصیام نوشتهام. گاهی آنها از فیلترهای زیادی در درونم گذشتهاند و گاهی از فیلترهای کمتری. گاهی آنقدر با آنها بازی کردهام که روی کاغذ هیچ شباهتی به اصل شان نداشتهاند. از تجربههای دیگران هم نوشتهام. در حقیقت تا زمانی که تجربههای دیگران را هم از آن خودم نکردهام نمیتوانم از آنها بنویسم. از طرفی فکر میکنم توان درک و جذب تجربیات دیگران و تبدیل آن به تجربه خلاق با مهارت و استادی نویسنده بیارتباط نیست.
نویسنده کسانی را کتابی میخوانند و مخاطبان کتاب را تشکیل میدهند، دقیقاً نمیشناسد. بنابراین نمیتواند به آن ها فکر کند. میگویند اگر نویسنده به این ارتباط فکر نکند بهتر و رهاتر مینویسد ولی من فکر میکنم این هم از آن چیزهایی است که چندان به تصمیم نویسنده بستگی ندارد. در مورد خودم باید بگویم با آن مرحله که نظر دیگران را نادیده بگیرم و بنویسم فاصله زیادی دارم .
معمولاً اتفاقی که حین نوشتن برایم رخ میدهد این است که من در نوشتن، زندانهای خودم را کشف میکنم. کسانی هم همیشه هستند که محدودیتهای کار تو را مدام گوشزد کنند. حس آزادی و امنیت در نوشتن میدانم که چیز خیلی خوبی باید باشد ولی من آن را تجربه نکردهام! ای کاش میشد از آن حس حرف زد. حرف زدن مدام از محدودیتها و بندها هم هیچ لطفی ندارد.
بعد از چاپ نوشتههایم، نگاه دوباره به آنها همیشه سخت بوده است. همیشه به جملاتی برمیخورم که فکر میکنم میتوانست بهتر نوشته شود. موقعیتها میتوانستند ظریفتر و دقیقتر توصیف یا روایت شوند. بعضی وقتها در نگاه دوباره به داستان فکر کردهام ای کاش اینقدر تلخ نبود. از نگاه ناامیدانهی مسلط بر آن و از محدود بودن افق آن دلتنگ شدهام.
اما موقع نوشتن خواست نوشتن آن آنقدر قوی و فریبنده است که به نظرت میرسد اگر اراده کنی از هر چیزی که در ذهن یا در بیرون از آن میگذرد میتوانی بنویسی. ولی در نوشتن متوجه میشوی که دنیا را دراختیار نداری و گاه حتی مهار کردن یک اتفاق ساده در کاغذ چه بسا که یک توهم است. در نوشتن متوجه میشوی که فقط بعضی حسها توان بیرون آمدن و جدا شدن از تاریکی ذهن و بدل شدن به کلمات را دارند. بسیاری دیگر در همان نیمهی راه میمیرند چون انرژی لازم را ندارند یا خوب پرورانده نشدهاند و یا اصلاً در مرکز توجه حقیقی تو نبودهاند.
فکر میکنم قدرت تحلیل زندگی خیلی مهم است. اگر کشفهای کوچک خودت را در زندگی نداشته باشی چطور میتوانی بنویسی. صمیمی بودن لازمهی کار است. باور کردن خود بنظرم اصل دیگر کار است و… این چیزی است که نویسندگان جوان باید به آن توجه کنند.
و حرف زدن از همه اینها به این شکل هیچ وقت آسان نبوده است. شاید در شکل دیگری بشود از مشقات نوشتن گفت. از لذت آن و از تجربه شخصی نوشتن. حرف زدن از جزئیات آن برایم راحتتر است تا گفتن از قوانین و تجربیات کلی و مبهم آن.
#فریبا_وفی
@Writing_lovers
فریبا وفی
نویسنده شدن برایم بیشتر یک آرزو بود. شاید هم بیشتر از آن. یک رؤیا بود. یک رؤیای ناممکن و دست نایافتنی ولی بسیار شیرین.
از وقتی که شروع کردم به خواندن کتابهای جدیتر، این رویا برایم پررنگتر شد. قبل از آن هر چه از کتابخانهی مدرسه گیر میآوردم میخواندم: از کتابهای قصه و کتابهای علمی گرفته تا مجلهها و هفتهنامهها. مطالعهی جدیتر من مصادف بود باخواندن داستانها و رمانهای ایرانی و بیشتر روسی و همین این رؤیا را برای من قابل دسترستر کرد. با حرص عجیبی کتاب میخواندم. الآن مثل آن روزها نمیخوانم. انتخاب میکنم و با تأمل بیشتری مطالعه میکنم.
شخصیتها و آدمها همیشه برایم جالب بودهاند. ماجراها آنقدر مرا به شوق نمیآورند که آدمها. رفتار آنها در شرایط متفاوت و در برخورد با واقعیات دوروبرشان همیشه توجهم را جلب کرده است. هیچ وقت از تماشای حرکات آنها حوصلهام سر نرفته است. میتوانم ساعتها گوشهای بنشینم و ازدقت در احوالات آنها لذت ببرم.
بیشتر وقتها از تجربههای شخصیام نوشتهام. گاهی آنها از فیلترهای زیادی در درونم گذشتهاند و گاهی از فیلترهای کمتری. گاهی آنقدر با آنها بازی کردهام که روی کاغذ هیچ شباهتی به اصل شان نداشتهاند. از تجربههای دیگران هم نوشتهام. در حقیقت تا زمانی که تجربههای دیگران را هم از آن خودم نکردهام نمیتوانم از آنها بنویسم. از طرفی فکر میکنم توان درک و جذب تجربیات دیگران و تبدیل آن به تجربه خلاق با مهارت و استادی نویسنده بیارتباط نیست.
نویسنده کسانی را کتابی میخوانند و مخاطبان کتاب را تشکیل میدهند، دقیقاً نمیشناسد. بنابراین نمیتواند به آن ها فکر کند. میگویند اگر نویسنده به این ارتباط فکر نکند بهتر و رهاتر مینویسد ولی من فکر میکنم این هم از آن چیزهایی است که چندان به تصمیم نویسنده بستگی ندارد. در مورد خودم باید بگویم با آن مرحله که نظر دیگران را نادیده بگیرم و بنویسم فاصله زیادی دارم .
معمولاً اتفاقی که حین نوشتن برایم رخ میدهد این است که من در نوشتن، زندانهای خودم را کشف میکنم. کسانی هم همیشه هستند که محدودیتهای کار تو را مدام گوشزد کنند. حس آزادی و امنیت در نوشتن میدانم که چیز خیلی خوبی باید باشد ولی من آن را تجربه نکردهام! ای کاش میشد از آن حس حرف زد. حرف زدن مدام از محدودیتها و بندها هم هیچ لطفی ندارد.
بعد از چاپ نوشتههایم، نگاه دوباره به آنها همیشه سخت بوده است. همیشه به جملاتی برمیخورم که فکر میکنم میتوانست بهتر نوشته شود. موقعیتها میتوانستند ظریفتر و دقیقتر توصیف یا روایت شوند. بعضی وقتها در نگاه دوباره به داستان فکر کردهام ای کاش اینقدر تلخ نبود. از نگاه ناامیدانهی مسلط بر آن و از محدود بودن افق آن دلتنگ شدهام.
اما موقع نوشتن خواست نوشتن آن آنقدر قوی و فریبنده است که به نظرت میرسد اگر اراده کنی از هر چیزی که در ذهن یا در بیرون از آن میگذرد میتوانی بنویسی. ولی در نوشتن متوجه میشوی که دنیا را دراختیار نداری و گاه حتی مهار کردن یک اتفاق ساده در کاغذ چه بسا که یک توهم است. در نوشتن متوجه میشوی که فقط بعضی حسها توان بیرون آمدن و جدا شدن از تاریکی ذهن و بدل شدن به کلمات را دارند. بسیاری دیگر در همان نیمهی راه میمیرند چون انرژی لازم را ندارند یا خوب پرورانده نشدهاند و یا اصلاً در مرکز توجه حقیقی تو نبودهاند.
فکر میکنم قدرت تحلیل زندگی خیلی مهم است. اگر کشفهای کوچک خودت را در زندگی نداشته باشی چطور میتوانی بنویسی. صمیمی بودن لازمهی کار است. باور کردن خود بنظرم اصل دیگر کار است و… این چیزی است که نویسندگان جوان باید به آن توجه کنند.
و حرف زدن از همه اینها به این شکل هیچ وقت آسان نبوده است. شاید در شکل دیگری بشود از مشقات نوشتن گفت. از لذت آن و از تجربه شخصی نوشتن. حرف زدن از جزئیات آن برایم راحتتر است تا گفتن از قوانین و تجربیات کلی و مبهم آن.
#فریبا_وفی
@Writing_lovers
👍11❤9