Forwarded from هنر ناشیانه
نوشتن روندی طولانی از درون نگری است. سفری به سوی تاریکترین حفره های خودآگاهی، و مکاشفه ای آرام و طولانی است. من را خودم را در سکوت احساس می کنم و می نویسم. در این مسیر، اجزای حقیقت را مثل بلورهای کوچکی کشف می کنم که در یک کف دست جا می گیرد، و راهم را در این جهان توجیه می کند.
پائولا - ایزابل آلنده
پائولا - ایزابل آلنده
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
مطلوبترین شرایط برای ایجاد یک نوشتهی خوب چیست؟
✍ معصومه حامی دوست
بهترین لحظات برای نوشتن زمانی است که شما اجبارا تنها میمانید، لحظه ای که سکوت پیرامونتان را میشنوید.
اما این سکوت نیست که منجر به نوشتن میشود، بلکه سرو صدا و سخنان ذهنتان است که در این مجال قدرت خودنمایی پیدا میکنند.
چه از دیگران خسته شده باشید و بدنبال راه فراری میگردید و چه دیگران از شما خسته شده و از منافعی که میتوانستید به آنها برسانید، مأیوس شده باشند، در بهترین شرایط برای نوشتن قرار گرفتهاید.
ذهنتان را کمی ورزش دهید، ده تا نفس عمیق بکشید، قلم و کاغذ را پیش رویتان بگذارید، به سکوت پیرامونتان گوش بدهید، تجسم کنید نویسنده بزرگی هستید و حرفهایتان روزی به مهم ترین نوشتهها برای نسلهای آینده تبدیل خواهد شد.
کمی خط خطی کنید، چند تا از کلمات مورد علاقهتان را روی کاغذ بنویسید، آن وقت میبینید افکار و مفاهیم مانند خرچنگ های کجکی از کمینگاهایشان بیرون میآیند، ابتدا خجالتی و آرام هستند اما وقتی از خلوت بیرون مطمئن شدند، خودی نشان میدهند.
این اصلیترین شرایطی است که همهی نویسندگان دنیا در حسرتش به سر میبرند و مهم ترین بخش نوشتن است.
@Writing_lovers🖌
✍ معصومه حامی دوست
بهترین لحظات برای نوشتن زمانی است که شما اجبارا تنها میمانید، لحظه ای که سکوت پیرامونتان را میشنوید.
اما این سکوت نیست که منجر به نوشتن میشود، بلکه سرو صدا و سخنان ذهنتان است که در این مجال قدرت خودنمایی پیدا میکنند.
چه از دیگران خسته شده باشید و بدنبال راه فراری میگردید و چه دیگران از شما خسته شده و از منافعی که میتوانستید به آنها برسانید، مأیوس شده باشند، در بهترین شرایط برای نوشتن قرار گرفتهاید.
ذهنتان را کمی ورزش دهید، ده تا نفس عمیق بکشید، قلم و کاغذ را پیش رویتان بگذارید، به سکوت پیرامونتان گوش بدهید، تجسم کنید نویسنده بزرگی هستید و حرفهایتان روزی به مهم ترین نوشتهها برای نسلهای آینده تبدیل خواهد شد.
کمی خط خطی کنید، چند تا از کلمات مورد علاقهتان را روی کاغذ بنویسید، آن وقت میبینید افکار و مفاهیم مانند خرچنگ های کجکی از کمینگاهایشان بیرون میآیند، ابتدا خجالتی و آرام هستند اما وقتی از خلوت بیرون مطمئن شدند، خودی نشان میدهند.
این اصلیترین شرایطی است که همهی نویسندگان دنیا در حسرتش به سر میبرند و مهم ترین بخش نوشتن است.
@Writing_lovers🖌
برخلاف تصور رایج، وظیفهی نویسنده پاسخ دادن به پرسشهای موجود در عالم نیست بلکه وظیفهی او حتی در مواردی طرح پرسشهایی تازه است.
معصومه حامی دوست
@Writing_lovers🖌
معصومه حامی دوست
@Writing_lovers🖌
مطالب خوب درباره کتاب و کتابخوانی را در لینک زیر با عنوان «چرا کتاب بخوانیم؟» جستجو کنید.
http://blog.madani.pro
http://blog.madani.pro
گاهنوشتههای میثم مدنی
گاهنوشتههای میثم مدنی - حوزه علوم رایانه، داده، تصمیم و کتابخوانی
داده کاوی، دانشگاه صنعتی شریف، دانشگاه شهید بهشتی، تحلیل داده، سیستمهای پیشنهاددهنده، توصیه کننده، kpi و okr هوش تجاری، تحلیل کسب و کار، کتاب و کتابخوانی. چرا کتاب بخوانیم.
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
رؤیاهای بیداری
باران میبارد و همهی خیابانها و پنجره ها و سقف ها را خیس میکند. لباس میپوشم و چتر آبی ام را بر می دارم به کتاب خانه شهر میروم. امروز روز تعطیلم هست و از کمی پیشتر برنامه ریزی کرده بودم که به کتابخانه بروم.
وارد کتابخانه که میشوم بوی چوب تازه و کتاب و باران میآید. زن کتابدار با تلفن صحبت می کند. توجهی به رفت و آمدها ندارد. چتر را در جا چتری جلوی در میگذارم و یکراست به سمت قفسه کتابها میروم. به دنبال کتاب خاصی نیستم فقط به رسم گذشته میخواهم در راهرو کتابها قدم بزنم و به کتابهای توی قفسهها نگاه کنم. دیدن عنوان کتابهای آشنا و تازه اضافه شده به کتابخانه حالم را خوب میکند.
اول به کتابهای آشنا نگاه می کنم رمانهایی که طرفداران زیادی دارند و در صف ذخیره هستند. مانند جین ایر، بلندی های بادگیر یا عشق هرگز نمیمیرد، غرور و تعصب و ... بعد به کتابهای ناآشنا نگاه می کنم، کتابهای چاپ جدید و کتابهایی که تازه از صحافی برگشتهاند. در بخش سالن مطالعه دانش آموزان درس می خوانند و باران هنوز به پنجره ضربه میزند و زن کتاب دار مشغول حرف زدن با تلفن است. در مخزن کتابخانه تنها هستم.
به یاد سالهایی میافتم که برای کنکور میخواندم و فرصت خواندن کتابهای غیر درسی را نداشتم اما در همان زمان محدود هم گاهی ناخنکی به کتابها می زدم، آنها را از قفسه بیرون می کشیدم، نگاهی به عنوان کتاب و نویسنده اش می انداختم، چکیده پشت جلد را می خواندم و در حالی که دلم برای خواندنش غنجمیزد، کتاب را سرجایش برمیگرداندم و برنامه ریزی می کردم که در آینده نزدیک آن را بخوانم.
در واقع بین سالهای گذشته و امروز ایستاده ام. در راهروی کتابخانه ای که بیشتر از آنکه واقعی باشد خیالی به نظر میآید. چیزی بین امروز و گذشته، رویا و واقعیت، خواب و بیداری و زندگی روزمره وایده آل است.
اینجا نقطهی مرموزی است. نه فقط به خاطر وجود کتابهایش بلکه به این خاطر که این مکان بخشی از نوجوانی من و رویاهایم را در خود دارد. این کتابها دوستان من هستند. شور و شوقم و حسرتم را دیدهاند. دوستان قدیمی و رازداری که هربار اینجا یکدیگر را ملاقات میکنیم.
✍معصومه حامی دوست
@Writing_lovers🖌
باران میبارد و همهی خیابانها و پنجره ها و سقف ها را خیس میکند. لباس میپوشم و چتر آبی ام را بر می دارم به کتاب خانه شهر میروم. امروز روز تعطیلم هست و از کمی پیشتر برنامه ریزی کرده بودم که به کتابخانه بروم.
وارد کتابخانه که میشوم بوی چوب تازه و کتاب و باران میآید. زن کتابدار با تلفن صحبت می کند. توجهی به رفت و آمدها ندارد. چتر را در جا چتری جلوی در میگذارم و یکراست به سمت قفسه کتابها میروم. به دنبال کتاب خاصی نیستم فقط به رسم گذشته میخواهم در راهرو کتابها قدم بزنم و به کتابهای توی قفسهها نگاه کنم. دیدن عنوان کتابهای آشنا و تازه اضافه شده به کتابخانه حالم را خوب میکند.
اول به کتابهای آشنا نگاه می کنم رمانهایی که طرفداران زیادی دارند و در صف ذخیره هستند. مانند جین ایر، بلندی های بادگیر یا عشق هرگز نمیمیرد، غرور و تعصب و ... بعد به کتابهای ناآشنا نگاه می کنم، کتابهای چاپ جدید و کتابهایی که تازه از صحافی برگشتهاند. در بخش سالن مطالعه دانش آموزان درس می خوانند و باران هنوز به پنجره ضربه میزند و زن کتاب دار مشغول حرف زدن با تلفن است. در مخزن کتابخانه تنها هستم.
به یاد سالهایی میافتم که برای کنکور میخواندم و فرصت خواندن کتابهای غیر درسی را نداشتم اما در همان زمان محدود هم گاهی ناخنکی به کتابها می زدم، آنها را از قفسه بیرون می کشیدم، نگاهی به عنوان کتاب و نویسنده اش می انداختم، چکیده پشت جلد را می خواندم و در حالی که دلم برای خواندنش غنجمیزد، کتاب را سرجایش برمیگرداندم و برنامه ریزی می کردم که در آینده نزدیک آن را بخوانم.
در واقع بین سالهای گذشته و امروز ایستاده ام. در راهروی کتابخانه ای که بیشتر از آنکه واقعی باشد خیالی به نظر میآید. چیزی بین امروز و گذشته، رویا و واقعیت، خواب و بیداری و زندگی روزمره وایده آل است.
اینجا نقطهی مرموزی است. نه فقط به خاطر وجود کتابهایش بلکه به این خاطر که این مکان بخشی از نوجوانی من و رویاهایم را در خود دارد. این کتابها دوستان من هستند. شور و شوقم و حسرتم را دیدهاند. دوستان قدیمی و رازداری که هربار اینجا یکدیگر را ملاقات میکنیم.
✍معصومه حامی دوست
@Writing_lovers🖌
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
«من اعلام می کنم هیچ لذتی بالاتر از مطالعه وجود ندارد.»
جمله بالا از جین آستین می باشد که بر روی اسکناس ۱۰ پوندی انگلستان نقش بسته است.
@Writing_lovers🖌
جمله بالا از جین آستین می باشد که بر روی اسکناس ۱۰ پوندی انگلستان نقش بسته است.
@Writing_lovers🖌
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
خیالبافیهای کوتاه
مسیر بین خیابان معلم تا لاکانی را پیاده طی میکنم. عصر پاییزی قشنگی است و خیابان تقریبا خلوت.تصمیم میگیرم سری به بوستان کتاب بزنم که همان حوالی است.
روی پل کنار پارک میایستم و به پیچ رودخانه و انعکاس نور خورشید بر سطح آب و حضور دستهای از کبوتران که بر زمین مینشینند و به آسمان پروازمیکنند، نگاه میکنم.
از تماشای منظره رودخانه سیر نمیشوم اما زمان زیادی به غروب آفتاب نمانده است، پس تصمیم میگیرم وارد پارک شوم.
سردر پارک را به صورت کتابهایی رنگین ساختهاند که بر روی هم چیده شده و کنار آن نوشته شده بوستان کتاب. زیبا و چشم نواز است. درون پارک آلاچیقهایی را میبینم. گروهی از پسران نوجوان در یک سوی پارک و چند پیرزن در طرف دیگر نشستهاند.
یک مجسمه بی رنگ از مردی که برای کودکش کتاب میخواند در ابتدای پارک جلب توجه میکند. یک غرفه هم که با گیاهان مصنوعی تزیین شده در گوشهی سمت چپ پارک وجود دارد. روی آن طرحی از کتابهای کلاسیک و معاصر فارسی را کشیدهاند. درون غرفه اما قفسههایی خالی وجود دارد که گویا باید جای کتابها باشد اما نه کتابی هست و نه کتابخوانی.
کمی به قفسه های خالی نگاه میکنم. در پارک قدم میزنم و با خودم فکر میکنم از یک پارک کتاب بیش از اینها انتظار میرود.
زمان بیرون آمدن از پارک فرارسیده، آفتاب در حال غروب کردن است و کبوتران دسته جمعی پرواز میکنند و من تمام مسیر برگشت را صرف خیال بافی دربارهی یک پارک کتاب ایدهآل میکنم.
✍معصومه حامیدوست
@Writing_lovers🖌
مسیر بین خیابان معلم تا لاکانی را پیاده طی میکنم. عصر پاییزی قشنگی است و خیابان تقریبا خلوت.تصمیم میگیرم سری به بوستان کتاب بزنم که همان حوالی است.
روی پل کنار پارک میایستم و به پیچ رودخانه و انعکاس نور خورشید بر سطح آب و حضور دستهای از کبوتران که بر زمین مینشینند و به آسمان پروازمیکنند، نگاه میکنم.
از تماشای منظره رودخانه سیر نمیشوم اما زمان زیادی به غروب آفتاب نمانده است، پس تصمیم میگیرم وارد پارک شوم.
سردر پارک را به صورت کتابهایی رنگین ساختهاند که بر روی هم چیده شده و کنار آن نوشته شده بوستان کتاب. زیبا و چشم نواز است. درون پارک آلاچیقهایی را میبینم. گروهی از پسران نوجوان در یک سوی پارک و چند پیرزن در طرف دیگر نشستهاند.
یک مجسمه بی رنگ از مردی که برای کودکش کتاب میخواند در ابتدای پارک جلب توجه میکند. یک غرفه هم که با گیاهان مصنوعی تزیین شده در گوشهی سمت چپ پارک وجود دارد. روی آن طرحی از کتابهای کلاسیک و معاصر فارسی را کشیدهاند. درون غرفه اما قفسههایی خالی وجود دارد که گویا باید جای کتابها باشد اما نه کتابی هست و نه کتابخوانی.
کمی به قفسه های خالی نگاه میکنم. در پارک قدم میزنم و با خودم فکر میکنم از یک پارک کتاب بیش از اینها انتظار میرود.
زمان بیرون آمدن از پارک فرارسیده، آفتاب در حال غروب کردن است و کبوتران دسته جمعی پرواز میکنند و من تمام مسیر برگشت را صرف خیال بافی دربارهی یک پارک کتاب ایدهآل میکنم.
✍معصومه حامیدوست
@Writing_lovers🖌
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
دیگری
دختر چشمهایش را آرام باز و بسته کرد و گفت: «چندتا کتاب میخواستم. کتاباش معرکهس. آریا معرفی کرده.» حرف که میزد بخاری از نفسش توی هوا می پیچید و بالا می رفت.
نگاهم به کتاب های رنگارنگ توی کتاب فروشی بود.نفهمیدم صدای کتابفروش بود یا دختر که گفت:« این کتابو خوندی؟»
سرم را برگرداندم. جلدش بدجوری سبز بود. گفت: «آریا معرفی کرده!» می شناختمش. توی ماشین که نشستیم تا اینجا بیاییم با هم بودیم.
آریا احتمالا ماهی گیر ...یا نقاش بود ...یا عاشق و دختر را عاشق کتاب ها کرده بود.
دختر زانو زده بود و قفسه های پایینی کتابخانه را می گشت. دنبال کتابی که بتواند هدیه اش کند... به آریا.. یا کس دیگری. نمی دانم!
بعد از خریدش کتاب را داد تا مرد کتاب فروش کادو اش کند و گذاشت توی کیف بزرگ قهوه ای اش. چشمهایش می درخشید!
✍ معصومه حامی دوست
@Writing_lovers🖌
دختر چشمهایش را آرام باز و بسته کرد و گفت: «چندتا کتاب میخواستم. کتاباش معرکهس. آریا معرفی کرده.» حرف که میزد بخاری از نفسش توی هوا می پیچید و بالا می رفت.
نگاهم به کتاب های رنگارنگ توی کتاب فروشی بود.نفهمیدم صدای کتابفروش بود یا دختر که گفت:« این کتابو خوندی؟»
سرم را برگرداندم. جلدش بدجوری سبز بود. گفت: «آریا معرفی کرده!» می شناختمش. توی ماشین که نشستیم تا اینجا بیاییم با هم بودیم.
آریا احتمالا ماهی گیر ...یا نقاش بود ...یا عاشق و دختر را عاشق کتاب ها کرده بود.
دختر زانو زده بود و قفسه های پایینی کتابخانه را می گشت. دنبال کتابی که بتواند هدیه اش کند... به آریا.. یا کس دیگری. نمی دانم!
بعد از خریدش کتاب را داد تا مرد کتاب فروش کادو اش کند و گذاشت توی کیف بزرگ قهوه ای اش. چشمهایش می درخشید!
✍ معصومه حامی دوست
@Writing_lovers🖌
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
هیچچیز مثل شخصیت یک داستان، نمیتواند ترغیبم کند تا منظم تر باشم یا هوس خوردن چوب شور و میل تنها سفر کردن را به سرم بیندازد. کتاب «کافکا در کرانه» موراکامی را برای دومین بار میخوانم.
@Writing_lovers🖌
@Writing_lovers🖌
برخلاف آنچه همه فکرمیکنند نوشتن عمیق با اندیشه به دست نمیآید، بلکه نوشتن عمیق از بدن ما و از این توانایی به دست میآید که بتوانیم در موقعیتهایی که ما را میترساند، آرامشمان را حفظ کنیم.
ما داستانهایمان را همه جا با خودمان حمل میکنیم. آن تجربه ها در تن ما مانده و منتظر ما هستند. بخشی از فرایند نوشتن که اندکی ترسناک است، این است که باید در مناطقی از وجودمان شیرجه بزنیم، به اعماق برویم و به چیزهایی که عمری از آن پرهیز کردهایم و دوست نداریم نگاه کنیم.
لرن هرینگ
📚 نوشتن با تنفس آغاز میشود.
@Writing_lovers🖌
ما داستانهایمان را همه جا با خودمان حمل میکنیم. آن تجربه ها در تن ما مانده و منتظر ما هستند. بخشی از فرایند نوشتن که اندکی ترسناک است، این است که باید در مناطقی از وجودمان شیرجه بزنیم، به اعماق برویم و به چیزهایی که عمری از آن پرهیز کردهایم و دوست نداریم نگاه کنیم.
لرن هرینگ
📚 نوشتن با تنفس آغاز میشود.
@Writing_lovers🖌
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
پیاده روی شبانه
قرار است به پیاده روی شبانه برویم و برنامه میریزیم توی راه ایستک بخوریم. ایستک گندم، وسوسه برانگیز است و مزهی تلخ خوبی دارد و به آدم انگیزه میدهد که در این تاریکی و سرما لباس بپوشد و بیرون برود.
هر چقدر که قدم میزنیم، بیشتر سردمان میشود و از فکرخوردن ایستک صرفنظر میکنیم و تصمیم میگیریم به جای آن یک نوشیدنی گرم بخوریم. اما جمعه است و پاتوق همیشگیمان بسته است.
پس ناچار قدم زنان به سمت خانه برمیگردیم. توی راه چشممان به فروشگاه لوازم تحریری بزرگی میافتد که چراغهای روشنش درتاریکی خیابان میدرخشد.
وارد فروشگاه میشویم. چندتا دفترچهی رنگی برای یادداشت های روزانه و سه تا خودکار از آخرین مارکی که از کارش راضی بودم، میخرم.
وقتی از فروشگاه بیرون میآییم، از خریدمان راضی هستیم.
گشت زدن در فروشگاه لوازم تحریری روشن و انتخاب رنگ ها و طرحهای دفترچه های یادداشت آنقدر حالم را خوب میکند که تا رسیدن به خانه سرمای هوا را حس نمیکنم.
این حس و حال خوب تا هفته ها با من میماند و موقع نوشتن به من انگیزه و انرژی میدهد.
✍معصومه حامی دوست
@Writing_lovers🖌
قرار است به پیاده روی شبانه برویم و برنامه میریزیم توی راه ایستک بخوریم. ایستک گندم، وسوسه برانگیز است و مزهی تلخ خوبی دارد و به آدم انگیزه میدهد که در این تاریکی و سرما لباس بپوشد و بیرون برود.
هر چقدر که قدم میزنیم، بیشتر سردمان میشود و از فکرخوردن ایستک صرفنظر میکنیم و تصمیم میگیریم به جای آن یک نوشیدنی گرم بخوریم. اما جمعه است و پاتوق همیشگیمان بسته است.
پس ناچار قدم زنان به سمت خانه برمیگردیم. توی راه چشممان به فروشگاه لوازم تحریری بزرگی میافتد که چراغهای روشنش درتاریکی خیابان میدرخشد.
وارد فروشگاه میشویم. چندتا دفترچهی رنگی برای یادداشت های روزانه و سه تا خودکار از آخرین مارکی که از کارش راضی بودم، میخرم.
وقتی از فروشگاه بیرون میآییم، از خریدمان راضی هستیم.
گشت زدن در فروشگاه لوازم تحریری روشن و انتخاب رنگ ها و طرحهای دفترچه های یادداشت آنقدر حالم را خوب میکند که تا رسیدن به خانه سرمای هوا را حس نمیکنم.
این حس و حال خوب تا هفته ها با من میماند و موقع نوشتن به من انگیزه و انرژی میدهد.
✍معصومه حامی دوست
@Writing_lovers🖌
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
نوشتهی خوب تنها زاییدهی ستیز است. زیرا چیزی جز این در فرایند نوشتن نیست. نوشتن جز عذاب و عرق ریزی نیست.
ویلیام فاکنر
@Writing_lovers🖌
ویلیام فاکنر
@Writing_lovers🖌