نویسندگی ‌و‌ نوشتن|معصومه‌ حامی‌دوست
2.68K subscribers
4.14K photos
262 videos
80 files
399 links
کانال تلگرامی نویسندگی و نوشتن

💌📚📕مجموعه‌ای ارزشمند از فیلم‌ها، کتاب‌ها و نقل قول‌های نویسندگان بزرگ


معصومه حامی‌دوست
دکتری زبان و ادبیات فارسی
Download Telegram
تمرین:
فرایند نوشتن‌تان را توصیف کنید. مسائل انگیزه بخش یا موانع راه‌تان در نوشتن چیست؟
بنویسید از زمانی که شروع به نوشتن می‌کنید تا زمانی که به کشف می‌رسید چه اتفاقاتی رخ می‌دهد؟

@Writing_lovers🖌
وقتی شروع به‌نوشتن می‌کنم...(۲)

معصومه حامی دوست

همیشه پیش از نوشتن احساسی عجیب و‌ غریب دارم، گویی به دنبال معنایی هستم. در جستجوی چیزی که خودم نمی دانم چیست؟

پیدا کردن معنایی برای دل بستن به آن، سبب می‌شود تا به سوی قلم و کاغذ یا لپ تاپ بروم. نوشتن در این مواقع بهترین روش است.

باید بنویسم ‌و پس از نوشتن جملات متعدد و پاراگراف های طولانی است که چیزی را می‌یابم که از قبل بر خودم آشکار نبوده است. مفهومی که یک باره، خود را از بین خطوط به من نشان می‌دهد و یافتن آن مفهوم است که دلگرمم می‌کند و به من آرامش می‌دهد.

گویی یکباره چیزی درخشان را کشف می‌کنم. حسی متضاد میان جستجوی مفهومی ناپیدا و دیدار آشنایی که آن را از یاد برده‌ بودم.

نوشتن در حقیقت ساختن معنا و مفهومی در قالب جملات است. مفهومی که در ذهنم حاضر است اما تا هنگاهی که در قالب کلمات و جملات شکل نگرفته باشد، آن را نمی‌شناسم. حس متضادی هم که از آن سخن می‌گویم، ناشی از قرار گرفتن وجه دو گانه‌ی مفهوم انتزاعی و جملات عینی در کنار یکدیگر است.

ابتدا، یافتن معنایی مبهم است که مرا به نوشتن وامی‌دارد، در این مرحله تشویش و بیقراری را تجربه می‌کنم، در ادامه خود فرایند نوشتن مرا برای کشف این معنا یاری می‌دهد و امیدوارم می‌کند و پس از آن است که در فرایند معناسازی شرکت می‌کنم و حس اصیل خلق و آفرینش را درک می‌کنم.

بنابراین نوشتن به من کمک می‌کند تا از حس مبهم تشویش و بیقراری، به مرحله‌ی کشف و خلق برسم. در واقع نوشتن، واسطه‌ی میان این دو مرحله است وهمین موضوع تشویقم می‌کند تا هر بار دست به قلم ‌ببرم.

@Writing_lovers🖌
کتاب دارای جنبه های خلوص و ابدیت است. بتها و معابد باشکوه خراب و معدوم میگردند و پرده های نقاشی، مجسمه های گرانبها ضایع و تباه میشوند، لیکن کتاب بی هیچ نقصی در طی ازمنه و قرنها باقی میماند.

ساموئل اسمایلز


@Writing_lovers🖌
وقتی شروع به نوشتن می‌کنم...(۳)

معصومه حامی دوست

یکی از مواردی که نویسنده از آن هراس دارد مخاطب است. مخاطب همانقدر که انگیزه بخش و مهم است، به همان اندازه می‌تواند برای نویسنده هراس انگیز باشد.

به یاد دارم روزهای اولی که برای اعضای کانال نویسندگی، می‌نوشتم چقدر هراسان بودم. انتخاب، نوشتن و گذاشتن ساده ترین مطالب، باعث تشویشم می‌شد.

گاهی جملاتی را می‌پسندیم اما نگران فهم مخاطب از آن بودم و از گذاشتنش صرف نظر می‌کردم.

می خواستم در آگاهی بخشی آنان، شرکت کنم اما نگرانی از سطح تفکرات و بینش آنان مرا از گفتن بعضی چیزها باز می‌داشت. گاهی میل داشتم مطالبی را بیان کنم که صرفا آموزشی نباشد و بیان حس و حال خودم از نوشتن و کتابها باشد، اما فکر می کردم بیان این حرف‌ها به مخاطب چیزی بر او نمی افزاید و من باید بتوانم چیزی بر اطلاعاتش اضافه کنم یا دست کم گرهی از مشکلات نوشتنش باز کنم.

اگرچه همواره کوشیدم تا در نوشته هایم همه‌ی این دغدغه ها را تا حدودی پوشش دهم اما مخاطب بزرگترین انگیزه دهنده و بزرگترین مانع بود.

با هر بار نوشتن کوشیدم تا بر این نگرانی غلبه کنم و بدون هر گونه سانسور و حتی بدون آغاز درخشان بنویسم.

اگرچه قبول دارم مسائلی مثل استفاده از استعاره و قیاس و یا آغاز درخشان ابزارهایی است که، بی توجه به آنکه مخاطبت چه کسی باشد، باید در هر نوشته‌ای رعایت شود.


@Writing_lovers🖌
Forwarded from هنر ناشیانه
نوشتن روندی طولانی از درون نگری است. سفری به سوی تاریک‌ترین حفره های خودآگاهی، و مکاشفه ای آرام و طولانی است. من را خودم را در سکوت احساس می کنم و می نویسم. در این مسیر، اجزای حقیقت را مثل بلورهای کوچکی کشف می کنم که در یک کف دست جا می گیرد، و راهم را در این جهان توجیه می کند.

پائولا - ایزابل آلنده
مطلوب‌ترین شرایط برای ایجاد یک نوشته‌ی خوب چیست؟


معصومه حامی دوست

بهترین لحظات برای نوشتن زمانی است که شما اجبارا تنها می‌مانید، لحظه ای که سکوت پیرامونتان را می‌شنوید.

اما این سکوت نیست که منجر به نوشتن می‌شود، بلکه سرو صدا و سخنان ذهنتان است که در این مجال قدرت خودنمایی پیدا می‌کنند.

چه از دیگران خسته شده باشید و بدنبال راه فراری می‌گردید و چه دیگران از شما خسته شده‌ و از منافعی که می‌توانستید به آنها برسانید، مأیوس شده‌ باشند، در بهترین شرایط برای نوشتن قرار گرفته‌اید.

ذهنتان را کمی ورزش دهید، ده تا نفس عمیق بکشید، قلم و کاغذ را پیش رویتان بگذارید، به سکوت پیرامونتان گوش بدهید، تجسم کنید نویسنده بزرگی هستید و حرف‌هایتان روزی به مهم ترین نوشته‌ها برای نسل‌های آینده تبدیل خواهد شد.

کمی خط خطی کنید، چند تا از کلمات مورد علاقه‌تان را روی کاغذ بنویسید، آن وقت می‌بینید افکار و مفاهیم مانند خرچنگ های کجکی از کمین‌گاهایشان بیرون می‌آیند، ابتدا خجالتی و آرام هستند اما وقتی از خلوت بیرون مطمئن شدند، خودی نشان می‌دهند.

این اصلی‌ترین شرایطی است که همه‌ی نویسندگان دنیا در حسرتش به سر می‌برند و مهم ترین بخش نوشتن است.


@Writing_lovers🖌
برخلاف تصور رایج، وظیفه‌‌ی نویسنده پاسخ دادن به پرسش‌های موجود در عالم نیست بلکه وظیفه‌‌ی او حتی در مواردی طرح پرسش‌هایی تازه است.

معصومه حامی دوست


@Writing_lovers🖌
رؤیاهای بیداری


باران می‌بارد و همه‌ی خیابانها و پنجره ها و سقف ها را خیس می‌کند. لباس می‌پوشم و چتر آبی ام را بر می دارم به کتاب خانه شهر می‌روم. امروز روز تعطیلم هست و از کمی پیشتر برنامه ریزی کرده بودم که به کتابخانه بروم. 

وارد کتابخانه که می‌شوم بوی چوب تازه و کتاب و باران می‌آید. زن کتابدار با تلفن صحبت می کند. توجهی به رفت و آمدها ندارد. چتر را در جا چتری جلوی در می‌گذارم و یکراست به سمت قفسه کتابها می‌روم. به دنبال کتاب خاصی نیستم فقط به رسم گذشته می‌خواهم در راهرو کتابها قدم بزنم و‌ به کتابهای توی قفسه‌ها نگاه کنم. دیدن عنوان کتابهای آشنا و تازه اضافه شده به کتابخانه حالم را خوب می‌کند. 

اول به کتابهای آشنا نگاه می کنم رمان‌هایی که طرفداران زیادی دارند و در صف ذخیره هستند. مانند جین ایر، بلندی های بادگیر یا عشق هرگز نمیمیرد، غرور و تعصب و ... بعد به کتابهای ناآشنا نگاه می کنم، کتابهای چاپ جدید و ‌ کتابهایی که تازه از صحافی برگشته‌اند. در بخش سالن مطالعه دانش آموزان درس می خوانند و باران هنوز به پنجره ضربه می‌زند و زن کتاب دار مشغول حرف زدن با تلفن است. در مخزن کتابخانه تنها هستم.

به یاد سالهایی می‌افتم که برای کنکور می‌خواندم و فرصت خواندن کتابهای غیر درسی را نداشتم اما در همان زمان محدود هم گاهی ناخنکی به کتابها می زدم، آنها را از قفسه بیرون می کشیدم، نگاهی به عنوان کتاب و نویسنده اش می انداختم، چکیده پشت جلد را می خواندم و در حالی که دلم برای خواندنش غنج‌میزد، کتاب را سرجایش برمی‌گرداندم و برنامه ریزی می کردم که در آینده نزدیک آن را بخوانم.

 در واقع بین سالهای گذشته و امروز ایستاده ام. در راهروی کتابخانه ای که بیشتر از آنکه واقعی باشد خیالی به نظر می‌آید. چیزی بین امروز و گذشته، رویا و واقعیت، خواب و بیداری و زندگی روزمره وایده آل است. 

اینجا نقطه‌ی مرموزی است. نه فقط به خاطر وجود کتابهایش بلکه به این خاطر که این مکان بخشی از نوجوانی من و رویاهایم را در خود دارد. این کتابها دوستان من هستند. شور و شوقم و حسرتم را دیده‌اند. دوستان قدیمی و رازداری که هربار اینجا یکدیگر را ملاقات می‌کنیم. 

معصومه حامی دوست


@Writing_lovers🖌
 
«من اعلام می کنم هیچ لذتی بالاتر از مطالعه وجود ندارد.»

جمله بالا از جین آستین می باشد که بر روی اسکناس ۱۰ پوندی انگلستان نقش بسته است.

@Writing_lovers🖌
خیالبافی‌های کوتاه

مسیر بین خیابان معلم تا لاکانی را پیاده طی می‌کنم. عصر پاییزی قشنگی است و خیابان تقریبا خلوت.تصمیم می‌گیرم سری به بوستان کتاب بزنم که همان حوالی است.

روی پل کنار پارک می‌ایستم و به پیچ رودخانه و انعکاس نور خورشید بر سطح آب و حضور دسته‌ای از کبوتران که بر زمین می‌نشینند و به آسمان پروازمی‌کنند، نگاه می‌کنم.

از تماشای منظره رودخانه سیر نمی‌شوم اما زمان زیادی به غروب آفتاب نمانده است، پس تصمیم می‌گیرم وارد پارک شوم.

سردر پارک را به صورت کتابهایی رنگین ساخته‌اند که بر روی هم چیده شده و کنار آن نوشته شده بوستان کتاب. زیبا و چشم نواز است. درون پارک آلاچیق‌هایی را می‌بینم. گروهی از پسران نوجوان در یک سوی پارک و چند پیرزن در طرف دیگر نشسته‌اند.

یک مجسمه بی رنگ از مردی که برای کودکش کتاب می‌خواند در ابتدای پارک جلب توجه می‌کند. یک غرفه هم که با گیاهان مصنوعی تزیین شده در گوشه‌ی سمت چپ پارک وجود دارد. روی آن طرحی از کتابهای کلاسیک و معاصر فارسی را کشیده‌اند. درون غرفه اما قفسه‌هایی خالی وجود دارد که گویا باید جای کتابها باشد اما نه کتابی هست و نه کتابخوانی.

کمی به قفسه های خالی نگاه می‌کنم. در پارک قدم می‌زنم و با خودم فکر می‌کنم از یک پارک کتاب بیش از اینها انتظار می‌رود.

زمان بیرون آمدن از پارک فرارسیده، آفتاب در حال غروب کردن است و کبوتران دسته جمعی پرواز می‌کنند و من تمام مسیر برگشت را صرف خیال بافی درباره‌ی یک پارک کتاب ایده‌آل می‌کنم.

معصومه حامی‌دوست



@Writing_lovers🖌
دیگری

دختر چشمهایش را آرام باز و بسته کرد و گفت: «چندتا کتاب می‌خواستم. کتاباش معرکه‌س. آریا معرفی کرده.» حرف که میزد بخاری از نفسش توی هوا می پیچید و بالا می رفت.

 نگاهم به کتاب های رنگارنگ توی کتاب فروشی بود.نفهمیدم صدای کتابفروش بود یا دختر که گفت:« این کتابو خوندی؟»

سرم را برگرداندم. جلدش بدجوری سبز بود. گفت: «آریا معرفی کرده!» می شناختمش. توی ماشین که نشستیم تا اینجا بیاییم با هم بودیم.

آریا احتمالا ماهی گیر ...یا نقاش بود ...یا عاشق و دختر را عاشق کتاب ها کرده بود.

 دختر زانو زده بود و قفسه های پایینی کتابخانه را  می گشت. دنبال کتابی که بتواند هدیه اش کند... به آریا.. یا کس دیگری. نمی دانم!

بعد از خریدش کتاب را داد تا مرد کتاب فروش کادو اش کند و گذاشت توی کیف بزرگ قهوه ای اش. چشمهایش می درخشید!

 

معصومه حامی دوست


@Writing_lovers🖌
هیچ‌چیز مثل شخصیت یک داستان، نمی‌تواند ترغیبم کند تا منظم تر باشم یا هوس خوردن چوب شور و میل تنها سفر کردن را به سرم بیندازد. کتاب «کافکا در کرانه» موراکامی را برای دومین بار می‌خوانم.


@Writing_lovers🖌