شروع به نوشتن کتاب کردم. دو کتاب اول را ناشران نپذیرفتند. کتاب اولم با عنوان شراب مردگان را نوشتم. با اینکه نوزده ساله بودم مضمون همه این کتابها ناامیدی بود. بعدها روژه مارتن دوگار، در زمانی که همه تصور میکردند در جنگ کشته شده ام، دست نوشتههایم را خواند و گفت: نویسنده این کتاب یا دیوانه است یا خودشیفته و سودا زده. یکی از شاگردان فروید نقد سی صفحهای برایم نوشته بود. در این نقد من فردی معرفی شده بودم که از انواع عقدههای روانی رنج میبرد. تنها کسی که در این دوره کمکم کرد اندره مالرو بود.
یک بار مردی مرا دعوت کرد تصور میکردم برای همکاری دعوتم کرده ولی به من گفت: این مطالب را بریزید دور، یک معشوقه برای خودتان پیدا کنید و ده سال دیگر سری به من بزنید. رفتاری که مناسب کمک به یک نویسنده جوان نبود. در عوض مالرو مرا با مهر نزد خود پذیرفت و از انتشار کتاب منعم کرد اما این نوید را داد که در آینده نویسنده بزرگی خواهم شد.
این در حالی بود که در آن دوره در جایگاهی نبودم که ناشری بتواند به آینده من امیدی داشته باشد. به غیر از چند داستان کوتاه در نشریات هفتگی هیچ چیز دیگری نتوانسته بودم منتشر کنم و از اینکه نتوانسته بودم راهی برای موفقیت پیدا کنم نزد مادرم احساس شرمندگی میکردم.
وقتی تعطیلات تابستان برگشتم، مادرم گفت: خب بالاخره اسمت را توی روزنامهها میبینم یا نه؟ چه چیز باعث شده کارهایت خوب پیش نروند؟ یادم هست چند داستان کوتاه از کیفم در آوردم از یک نویسنده خانم در معیاد در سپیده دم از او با نام آندره یولیس نام بردهام، و به مادرم گفتم : ببین، این منم اما با نام مستعار داستانم را چاپ کردهام.
این تنها کاری بود که او را به آینده ادبیام مطمئن کنم اما خودم ناامید بودم.
رومن گاری
📕معنای زندگیام
@Writing_lovers
یک بار مردی مرا دعوت کرد تصور میکردم برای همکاری دعوتم کرده ولی به من گفت: این مطالب را بریزید دور، یک معشوقه برای خودتان پیدا کنید و ده سال دیگر سری به من بزنید. رفتاری که مناسب کمک به یک نویسنده جوان نبود. در عوض مالرو مرا با مهر نزد خود پذیرفت و از انتشار کتاب منعم کرد اما این نوید را داد که در آینده نویسنده بزرگی خواهم شد.
این در حالی بود که در آن دوره در جایگاهی نبودم که ناشری بتواند به آینده من امیدی داشته باشد. به غیر از چند داستان کوتاه در نشریات هفتگی هیچ چیز دیگری نتوانسته بودم منتشر کنم و از اینکه نتوانسته بودم راهی برای موفقیت پیدا کنم نزد مادرم احساس شرمندگی میکردم.
وقتی تعطیلات تابستان برگشتم، مادرم گفت: خب بالاخره اسمت را توی روزنامهها میبینم یا نه؟ چه چیز باعث شده کارهایت خوب پیش نروند؟ یادم هست چند داستان کوتاه از کیفم در آوردم از یک نویسنده خانم در معیاد در سپیده دم از او با نام آندره یولیس نام بردهام، و به مادرم گفتم : ببین، این منم اما با نام مستعار داستانم را چاپ کردهام.
این تنها کاری بود که او را به آینده ادبیام مطمئن کنم اما خودم ناامید بودم.
رومن گاری
📕معنای زندگیام
@Writing_lovers
❤5👍2
اگر نمیدانید چه چیز را تماشا کنید به آنچه تبدیل شدهاید، نگاه کنید.
هنری فورد
✍تمرین نوشتن
درباره جمله بالا خاطره، داستانک یا جستاری کوتاه بنویسید.
@Writing_lovers
هنری فورد
✍تمرین نوشتن
درباره جمله بالا خاطره، داستانک یا جستاری کوتاه بنویسید.
@Writing_lovers
🔥3👍1
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
روزی میرسد که باید تصمیم بگیرید کجا بروید و شما باید بلافاصله به جایی که تصمیم گرفتید بروید. باید مستقیما به آنجا بروید و حق ندارید یک دقیقه هم تلف کنید.
جروم سلینجر
✍تمرین نوشتن
درباره جمله بالا از میان خاطرات و تفکرات خود داستانی کوتاه یا یک جستار بنویسید.
@Writing_lovers
جروم سلینجر
✍تمرین نوشتن
درباره جمله بالا از میان خاطرات و تفکرات خود داستانی کوتاه یا یک جستار بنویسید.
@Writing_lovers
❤4
این گونه حکایت میشود که در یک دهکده در پایان شب، همه اهالی روستا در مهمانخانه محقری حاضر بودند. مردی فقیر و ژنده پوش که هیچ کس او را نمیشناخت در پشت صحنه و در گوشه ای چنبرک زده بود.
از همه چیز سخن به میان آمد. در این لحظه یکی از حاضرین پرسید که اگر فکر کنند تنها یکی از آرزوهایشان برآورده میشود آن آرزو چه خواهد بود. نفر اول پول میخواست. دیگری یک داماد. و یکی دیگر یک میز درودگری و به این ترتیب همه آرزوهای خود را بیان کردند به غیر از آن ژنده پوشی که در گوشه تاریکی نشسته بود. با اکراه و دودلی وی تسلیم چنین پرسشی شد و گفت:
من میخواستم پادشاه پرقدرتی باشم و بر سرزمینی بزرگ حکومت کنم. یک شب هنگامی که در قصرم خوابیدهام دشمن از مرز وارد شود و قبل سپیده دم، سوارانش به من حمله کنند و هیچ مقاومتی وجود نداشته باشد. در این حالت با ترس از خواب بیدار شوم و بدون آنکه فرصت لباس پوشیدن داشته باشم با همان پیراهن خود مجبور به فرار شوم و شب و روز از میان کوه و دره و جنگل و تپه بدون استراحت بگریزم تا اینکه سرانجام نجات یافته به این نیمکت در این گوشه مهمانخانه شما بگریزم.
حاضرین که متوجه حرفهای مرد ناشناس نشده بودند به یکدیگر نگاه کردند تا اینکه یکی از آنها پرسید:" و تو از چنین آرزویی چه میخواهی؟" جواب یک پیراهن بود.
والتر بنیامین
گزیده مقالات
📕 نشانه ای برای رهایی
@Writing_lovers
از همه چیز سخن به میان آمد. در این لحظه یکی از حاضرین پرسید که اگر فکر کنند تنها یکی از آرزوهایشان برآورده میشود آن آرزو چه خواهد بود. نفر اول پول میخواست. دیگری یک داماد. و یکی دیگر یک میز درودگری و به این ترتیب همه آرزوهای خود را بیان کردند به غیر از آن ژنده پوشی که در گوشه تاریکی نشسته بود. با اکراه و دودلی وی تسلیم چنین پرسشی شد و گفت:
من میخواستم پادشاه پرقدرتی باشم و بر سرزمینی بزرگ حکومت کنم. یک شب هنگامی که در قصرم خوابیدهام دشمن از مرز وارد شود و قبل سپیده دم، سوارانش به من حمله کنند و هیچ مقاومتی وجود نداشته باشد. در این حالت با ترس از خواب بیدار شوم و بدون آنکه فرصت لباس پوشیدن داشته باشم با همان پیراهن خود مجبور به فرار شوم و شب و روز از میان کوه و دره و جنگل و تپه بدون استراحت بگریزم تا اینکه سرانجام نجات یافته به این نیمکت در این گوشه مهمانخانه شما بگریزم.
حاضرین که متوجه حرفهای مرد ناشناس نشده بودند به یکدیگر نگاه کردند تا اینکه یکی از آنها پرسید:" و تو از چنین آرزویی چه میخواهی؟" جواب یک پیراهن بود.
والتر بنیامین
گزیده مقالات
📕 نشانه ای برای رهایی
@Writing_lovers
🔥3👍2
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
او سُر خورد، بالا رفت، افتاد، بلند شد، راهش را حس کرد و سرسختانه به جلو رفت، همین. این راز هر پیروزی است.
ویکتور هوگو
@Writing_lovers
ویکتور هوگو
@Writing_lovers
❤7👏1
کلمات! با کمک آنها میتوانید هر چیزی را بسازید و یا هر چیزی را نابود کنید.
النا فرانته
✍تمرین نوشتن
درباره جمله بالا از میان خاطرات و تفکرات خود یک جستار بنویسید.
@Writing_lovers
النا فرانته
✍تمرین نوشتن
درباره جمله بالا از میان خاطرات و تفکرات خود یک جستار بنویسید.
@Writing_lovers
❤3🔥1
برای شبیه شدن به ژولیوس سزار، طاس بودن کافی نیست. میل به نوشتن برای نویسنده شدن و نوشتن کتاب کافی نیست. یادداشت های شما باید انبوه باشد. باید هر چیز را بیازمایید. هرنوع قالبی را و مدتی طولانی فقط و فقط بنویسید و یادبگیرید.
گیوم موسو
@Writing_lovers
گیوم موسو
@Writing_lovers
👍6❤2
Roodaki-Anvar- 1352
Manouchehr Anvar
ا═.🍃.══════════ا
گزیدهای از شعرهای رودکی
ا══════════.🍃.═ا
با صدای منوچهر انور
پریخوانیِ پری زنگنه
موسیقیِ فریدون شهبازیان.
کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان
سال ۱۳۵۲
@AnSoo
گزیدهای از شعرهای رودکی
ا══════════.🍃.═ا
با صدای منوچهر انور
پریخوانیِ پری زنگنه
موسیقیِ فریدون شهبازیان.
کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان
سال ۱۳۵۲
@AnSoo
❤4
اگر نویسنده کتابی را با آتش الهام شعلهور نکند، خوانندگان را برافروخته نمیکند.
© نجیب محفوظ
@Writing_lovers
© نجیب محفوظ
@Writing_lovers
🔥4👍1
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
برای یک نویسنده، نه تنها نوشتن یک کتاب خوب، بلکه ارائه درست آن هم مهم است! در یادداشت زیر، فهرستی از نکاتی که در نوشتن یک کتاب خوب اهمیت دارد، آمده است:
۱. کوتاه و واضح بنویس. مختصر و واضح لطفا.
۲. نشان دادن بسط و توسعه شخصیت (و در واقع، توسعه آن و تفکر دربارهاش) ضروری است. چرا این شخصیت توجه خواننده را به خود جلب میکند؟ چرا جالب و خاص (!) است؟
۳. اگر قهرمانان زیادی وجود دارد، شخصیت اصلی نویسنده کیست و او واقعاً به چه چیزی نیاز دارد؟ هدف درونیاش چیست؟(حتی اگر پنهان باشد).
۴. به درستی مشخص کنید که خوانندگان بالقوه کتاب چه کسانی هستند: سن، نه فقط سن بلکه مهمتر از همه ویژگیها و علایقشان چیست.
۵. کتاب را طوری تنظیم کنید که مشخص شود چرا کار برای آنها جالب است. مثل یک تماشاگر به کارتان نگاه کنید.
۶. حتماً خلاصه داستان بنویسید - ابتدا، وسط و پایان (!) کتابتان (البته کمی توضیح دهید، نه کل متن را). این برای تجسم سریع پتانسیل داستانتان مهم است. معماها و سوالات بلاغی را برای بعد بگذارید تا مخاطب با آن سرگرم شود. ناشر باید بتواند خط داستانی را درک کند.
۷. نشان دهید که کتاب شما حداقل حاوی چه چیزهای مد روز و محرک (در صورت وجود) است، درباره روان درمانگران، قاتلان زنجیرهای، درباره دعواهای مدرسهای و غیره. اگر درباره اینها نیست دو برابر قانع کنندهتر توضیح دهید که چرا کتاب شما جالب است و باید منتشر شود.
۸. به روش ارائه کتاب فکر کنید؛ به طور ساختاری به آن فکر کنید! اگر فقط داستان بگویید، توجه شنوندگان در عرض کمتر از ۲ دقیقه یا سریعتر، بسته به شانس شما، از بین میرود.
@Writing_lovers
۱. کوتاه و واضح بنویس. مختصر و واضح لطفا.
۲. نشان دادن بسط و توسعه شخصیت (و در واقع، توسعه آن و تفکر دربارهاش) ضروری است. چرا این شخصیت توجه خواننده را به خود جلب میکند؟ چرا جالب و خاص (!) است؟
۳. اگر قهرمانان زیادی وجود دارد، شخصیت اصلی نویسنده کیست و او واقعاً به چه چیزی نیاز دارد؟ هدف درونیاش چیست؟(حتی اگر پنهان باشد).
۴. به درستی مشخص کنید که خوانندگان بالقوه کتاب چه کسانی هستند: سن، نه فقط سن بلکه مهمتر از همه ویژگیها و علایقشان چیست.
۵. کتاب را طوری تنظیم کنید که مشخص شود چرا کار برای آنها جالب است. مثل یک تماشاگر به کارتان نگاه کنید.
۶. حتماً خلاصه داستان بنویسید - ابتدا، وسط و پایان (!) کتابتان (البته کمی توضیح دهید، نه کل متن را). این برای تجسم سریع پتانسیل داستانتان مهم است. معماها و سوالات بلاغی را برای بعد بگذارید تا مخاطب با آن سرگرم شود. ناشر باید بتواند خط داستانی را درک کند.
۷. نشان دهید که کتاب شما حداقل حاوی چه چیزهای مد روز و محرک (در صورت وجود) است، درباره روان درمانگران، قاتلان زنجیرهای، درباره دعواهای مدرسهای و غیره. اگر درباره اینها نیست دو برابر قانع کنندهتر توضیح دهید که چرا کتاب شما جالب است و باید منتشر شود.
۸. به روش ارائه کتاب فکر کنید؛ به طور ساختاری به آن فکر کنید! اگر فقط داستان بگویید، توجه شنوندگان در عرض کمتر از ۲ دقیقه یا سریعتر، بسته به شانس شما، از بین میرود.
@Writing_lovers
👏5👍3
Forwarded from حرفهايى براى نگفتن
آیین رونمایی از مجموعه شعر " تو رفتهای یا من؟"
سرودهی محمدرضا روزبه
جمعه ۷ اردیبهشت ۱۴۰۳ ساعت ۱۰ صبح
بروجرد، ابتدای خ بهار، سالن اجتماعات شهرداری
سرودهی محمدرضا روزبه
جمعه ۷ اردیبهشت ۱۴۰۳ ساعت ۱۰ صبح
بروجرد، ابتدای خ بهار، سالن اجتماعات شهرداری
👍3
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
دنیا گاهی مثل یک کابوس وحشتناک و بیرحم است. فقط کتابها میتوانند نجاتمان دهند، فقط در آنها میتوان همدردی، تسلیت و عشق یافت... کتابها، بدون اینکه در ازای آن چیزی بخواهند، هر کس که آن را باز میکند دوست دارند. آنها هرگز حتی کسانی را که به آنها اهمیت نمیدهند، ترک نمی کنند.
کورنلیا فونکه
@Writing_lovers
کورنلیا فونکه
@Writing_lovers
❤8👍1
تخیل مرا از اینکه براساس برنامه قبلی فکر کنم و یا بنویسم باز میدارد. تصور اینکه تخیل، چه نقش عظیمی در زندگی من داشته است دشوار است. من در سی سالگی متوجه این ویژگی خودم شدم.
گاهی در قطار یا اتوبوس، وقتی زمان به کندی می گذرد، خودم را از پرسه زدن در میان تصاویر و سازههایی که به نظر کاری بیثمر میرسد، بازمیدارم؛ اما هدایت مدام فکرم به مسیر درست و برگرداندن آن به منبع مفید برایم خسته کننده است و لحظه ای فرا می رسد که افکارم سرگردان می شوند، یا بهتر است بگوییم، در همه جهات پخش میشوند: آنگاه ساعتها با سرعت برق و بدون در نظر گرفتن وقت میگذرند و به عقب نگاه میکنم و میبینم به مقصد رسیدهام.
آلبر کامو
۱۰ فوریه ۱۹۴۳
@Writing_lovers
گاهی در قطار یا اتوبوس، وقتی زمان به کندی می گذرد، خودم را از پرسه زدن در میان تصاویر و سازههایی که به نظر کاری بیثمر میرسد، بازمیدارم؛ اما هدایت مدام فکرم به مسیر درست و برگرداندن آن به منبع مفید برایم خسته کننده است و لحظه ای فرا می رسد که افکارم سرگردان می شوند، یا بهتر است بگوییم، در همه جهات پخش میشوند: آنگاه ساعتها با سرعت برق و بدون در نظر گرفتن وقت میگذرند و به عقب نگاه میکنم و میبینم به مقصد رسیدهام.
آلبر کامو
۱۰ فوریه ۱۹۴۳
@Writing_lovers
👍5❤2