This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
در مورد "نحوهی نوشتن" خودم باید بگویم که معمولاً یک اتفاق کوچک، یا بهتر است بگویم یک بخش کوچک از یک اتفاق توجهم را جلب میکند و بیآنکه بخواهم میبینم هی دارم به آن فکر میکنم. معمولاً پرتوهای اولیهای که در اثر تفکر مدام تابیده میشود به این موضوع از جنس ادبیات نیستند. از جنس علماند. عقل است که میکوشد مثلاً پرتوهای روانشناختی، جامعهشناختی، یا فلسفی به این موضع بتاباند، که هیچکدام اینها ادبیات نیست. اگر لحظهای رسید که آن اتفاق را در روشنائی فکری ببینم که از جنسی ادبی ست آنوقت نخستین جملهی رمان، مثل سر نخ یک کلاف، خود به خود میآید. و من مثل دیوانهها مینشینم پشت کامپیوتر. یکسره مینویسم. اما فردا شب که میخواهم ادامه بدهم به نوشتن ناگهان فسم میخوابد. خب بعدش چه؟
اینجاست که به تجربه دریافتهام اگر جا نزنم، اگر فقط یکی دو هفته با سماجت و پشتکار هرشب ادامه بدهم، بعد دیگر همه چیز خود به خود ادامه پیدا میکند. راه حلی هم که برای "جا نزدن" پیدا کردهام اینست: قسمتهای نوشته شده را میخوانم و شروع میکنم به تصحیح غلطهای تایپی، املایی و انشائی. یواش یواش میبینم دارم دست به ترکیب بعضی جملهها هم میزنم. درست مثل ور رفتن یک شاعر با شعرش، کلمه یا سیاق عبارتی را عوض میکنم. بعد میبینم اینجا و آنجا دارم توصیفی اضافه میکنم یا مطلبی را گسترش میدهم. وقتی رسیدم به پایان این نخستین بخش، دیگر آن "مقاومت در برابر نوشتن" در هم شکسته است و من خود به خود شروع کردهام به نوشتن بخش دوم.
شبهای بعد، باز به همین ترتیب خانه تکانی را از اول شروع میکنم تا برسم به نوشتن بخش تازه. معمولاً به نیمههای رمان که میرسم تازه میبینم بفهمی نفهمی طرح کارم از آن زیرها زده است بیرون (مثل عکسی که در حال ظاهر شدن است). فوراً، محض احتیاط، یک کپی از کار میگیرم و اسم این کپی جدید را میگذارم ورسیون دوم. حالا آگاهانهتر به طرح فکر میکنم. و، با توجه به این طرح، کار بازخوانی هرشبه را از سر میگیرم و این بار سعی میکنم هرچه را در خدمت طرح نیست دور بریزم. چیزهائی را هم که حذف میکنم در حقیقت دور نمیریزم. یک پرونده درست میکنم به اسم انباری.
قسمتهای حذف شده را میریزم توی آن. اینکار به آدم جسارت میدهد تا بخشهائی را که قبلاً دست و دلش میلرزیده حالا با بیرحمی تمام حذف یا دستکاری و حتا جابجا کند. اینطوری اگر چیزی را بیخودی حذف کرده باشم و جای خالیاش بعداً حس شود فوراً از توی انباری درش میآورم و میگذارم سر جایش. به این ترتیب، با طرحی که پیدا شده پیش میروم.
#رضا_قاسمی
نویسنده رمانهای همنوایی شبانه ارکستر چوبها و چاه بابل
@Writing_lovers
اینجاست که به تجربه دریافتهام اگر جا نزنم، اگر فقط یکی دو هفته با سماجت و پشتکار هرشب ادامه بدهم، بعد دیگر همه چیز خود به خود ادامه پیدا میکند. راه حلی هم که برای "جا نزدن" پیدا کردهام اینست: قسمتهای نوشته شده را میخوانم و شروع میکنم به تصحیح غلطهای تایپی، املایی و انشائی. یواش یواش میبینم دارم دست به ترکیب بعضی جملهها هم میزنم. درست مثل ور رفتن یک شاعر با شعرش، کلمه یا سیاق عبارتی را عوض میکنم. بعد میبینم اینجا و آنجا دارم توصیفی اضافه میکنم یا مطلبی را گسترش میدهم. وقتی رسیدم به پایان این نخستین بخش، دیگر آن "مقاومت در برابر نوشتن" در هم شکسته است و من خود به خود شروع کردهام به نوشتن بخش دوم.
شبهای بعد، باز به همین ترتیب خانه تکانی را از اول شروع میکنم تا برسم به نوشتن بخش تازه. معمولاً به نیمههای رمان که میرسم تازه میبینم بفهمی نفهمی طرح کارم از آن زیرها زده است بیرون (مثل عکسی که در حال ظاهر شدن است). فوراً، محض احتیاط، یک کپی از کار میگیرم و اسم این کپی جدید را میگذارم ورسیون دوم. حالا آگاهانهتر به طرح فکر میکنم. و، با توجه به این طرح، کار بازخوانی هرشبه را از سر میگیرم و این بار سعی میکنم هرچه را در خدمت طرح نیست دور بریزم. چیزهائی را هم که حذف میکنم در حقیقت دور نمیریزم. یک پرونده درست میکنم به اسم انباری.
قسمتهای حذف شده را میریزم توی آن. اینکار به آدم جسارت میدهد تا بخشهائی را که قبلاً دست و دلش میلرزیده حالا با بیرحمی تمام حذف یا دستکاری و حتا جابجا کند. اینطوری اگر چیزی را بیخودی حذف کرده باشم و جای خالیاش بعداً حس شود فوراً از توی انباری درش میآورم و میگذارم سر جایش. به این ترتیب، با طرحی که پیدا شده پیش میروم.
#رضا_قاسمی
نویسنده رمانهای همنوایی شبانه ارکستر چوبها و چاه بابل
@Writing_lovers
❤4👍2🕊1
وقتی برای بهبودی به پیاده روی میروید، باید خود را با مشاهده رفتار و اعمال افراد سرگرم کنید، به نحوه صحبت و بحث، خندیدن یا برخورد آنها با یکدیگر دقت کنید... همه اینها را با طرحهایی سریع در ذهن به خاطر بسپارید.
لئوناردو داوینچی
@Writing_lovers
لئوناردو داوینچی
@Writing_lovers
👍6🕊2
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
✍🪴
رمان در جستجوی زمان از دست رفته نوشته نویسنده فرانسوی مارسل پروست است که در هفت جلد بین سالهای ۱۹۱۳ و ۱۹۲۷ منتشر شد. این رمان شامل ۱,۲۶۷,۰۶۹ کلمه است و تعداد کاراکترهای مورد استفاده در آن ۹,۶۰۹,۰۰۰ تخمین زده شده است و این دو برابر تعداد کلمات جنگ و صلح است.
@Writing_lovers
رمان در جستجوی زمان از دست رفته نوشته نویسنده فرانسوی مارسل پروست است که در هفت جلد بین سالهای ۱۹۱۳ و ۱۹۲۷ منتشر شد. این رمان شامل ۱,۲۶۷,۰۶۹ کلمه است و تعداد کاراکترهای مورد استفاده در آن ۹,۶۰۹,۰۰۰ تخمین زده شده است و این دو برابر تعداد کلمات جنگ و صلح است.
@Writing_lovers
❤4
شخصیتهای خود را خوب بشناسید و داستان خودش را خواهد نوشت.
من میگویم اجازه دهید شخصیت در ذهن شما شکل بگیرد. به محض این که این اتفاق افتاد، تنها کاری که باید انجام دهید این است که با او همراه باشید و هر کاری که می کند و میگوید را یادداشت کنید. باید احساس کنید که او زنده است و البته بعد از آن باید از بین تمام اعمال احتمالی او آنهایی را انتخاب کنید که با اعمالش مطابقت داشته باشد. سپس تنها چیزی که باقی میماند یک کار کاملاً مکانیکی است: نوشتن همه چیز روی کاغذ.
ویلیام فاکنر
@Writing_lovers
من میگویم اجازه دهید شخصیت در ذهن شما شکل بگیرد. به محض این که این اتفاق افتاد، تنها کاری که باید انجام دهید این است که با او همراه باشید و هر کاری که می کند و میگوید را یادداشت کنید. باید احساس کنید که او زنده است و البته بعد از آن باید از بین تمام اعمال احتمالی او آنهایی را انتخاب کنید که با اعمالش مطابقت داشته باشد. سپس تنها چیزی که باقی میماند یک کار کاملاً مکانیکی است: نوشتن همه چیز روی کاغذ.
ویلیام فاکنر
@Writing_lovers
👍7
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
گوته، نویسنده فاوست، فقط در فضاهای بسته کار میکرد و سعی داشت هوای تازه به فضای کارش نفوذ نکند. او سرانجام در اثر سرماخوردگی درگذشت و آخرین جملهای که این متفکر معروف بر زبان آورد این بود: "لطفا پنجره را ببندید!"
@Writing_lovers
@Writing_lovers
😁9👍4❤1🔥1🕊1
در صورتی میتوانید خلاقیت بیشتری داشته باشید که بیشتر از آن استفاده کنید. هر چه بیشتر خرج کنید، بیشتر دارید.
© مایا آنجلو
@Writing_lovers
© مایا آنجلو
@Writing_lovers
❤10👍1
چه دانش آموزی باشید که یک داستان کوتاه مینویسد یا نویسندهای با هفت رمان منتشر شده، وقتی کار جدیدی را شروع میکنیم، همه تازه کار هستیم.
توبیاس ولف
@Writing_lovers
توبیاس ولف
@Writing_lovers
👍11
دوما یک شخصیت ادبی را فقط برای افزایش حقالتالیفش خلق کرد!
زمانی که الکساندر دوما « سه تفنگدار » را در قالب رمان پاورقی برای روزنامهها نوشت، قرار شد ناشر در ازای خط به خط اثر به او پول پرداخت کند.
دوما برای افزایش حقالتالیفش، خدمتکاری به نام گریمو را اختراع کرد که به همه سؤالات با « بله» یا «خیر » و کلمات تک هجایی پاسخ میداد.
او دنباله کتاب را با عنوان «بیست سال بعد» نوشت و گریمو در آن کمی پرحرفتر شده بود.
@Writing_lovers
زمانی که الکساندر دوما « سه تفنگدار » را در قالب رمان پاورقی برای روزنامهها نوشت، قرار شد ناشر در ازای خط به خط اثر به او پول پرداخت کند.
دوما برای افزایش حقالتالیفش، خدمتکاری به نام گریمو را اختراع کرد که به همه سؤالات با « بله» یا «خیر » و کلمات تک هجایی پاسخ میداد.
او دنباله کتاب را با عنوان «بیست سال بعد» نوشت و گریمو در آن کمی پرحرفتر شده بود.
@Writing_lovers
😁6👍2
تا جایی که میتوانید آزادانه و سریع بنویسید و همه را روی کاغذ بیاورید. تا زمانی که کار تمام نشده، هرگز ویرایش یا بازنویسی نکنید. معمولاً نویسنده برای اجتناب از نوشتن از فرایند ویرایش استفاده میکند. با این کار جریان را قطع میکند و ریتم نوشتن را مختل میکند، که عامل اساسی ارتباط با ناخودآگاه است.
© جان اشتاین بک
@Writing_lovers
© جان اشتاین بک
@Writing_lovers
👍7
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
تا زمانی که «من» وارد داستان نشود، داستانی هم نخواهد بود که وجودمان را به لرزه دربیاورد. ما تکهای از «من»های آقای هدایت را در داستانهایش داریم، تکههایی از آلاحمد را در داستانهای کوتاهش، تکههای بسیار بینظیر از زندگی مدرن اروپایی را در کارهای آقای گلستان داریم و داستانهای بورژوایی خانم مهشید امیرشاهی. ساعدی هم، «من» خودش را دارد و «من»اش در داستانها میآید. در آن تصویر، جهان داستانی اصلی را پیدا میکنیم. زویا پیرزاد یک برش از دهههای ۵۰،۶۰ را از خوزستان برای ما تعریف میکند که برای اولینبار در آن، یک زن فکر میکند. زنی که مادر است. تا پیش از این تنها زنی که میتواند برای داستانهای ما مطرح باشد، شاید زنی است که در «زنی که مردش را گم کرد» هدایت حضور مییابد.
شهریار مندنیپور در داستانهایش با زبان کار را میکند و شیفتگان خودش را دارد. یا ابوتراب خسروی، که وجه دراماتیک داستانش بیشتر است، بهخوبی جهان را ترسیم کرده و با همه مردم ارتباط برقرار میکند. بعد بازی مهسا محبعلی را تماشا میکنیم. زمانی که زویا داستانش را مینویسد، مهسا محبعلی در وان دراز کشیده است. او در «عاشقیت در پاورقی»، فرم را به کمک میگیرد و پردههایی از زندگی ما را نشان میدهد. در زمانی که کشور در جنگ است. یعنی بدون اینکه از جنگ اسم برده شود وارد داستان میشود، چون برای داستان خواندن، باید آگاهی داشت. یعنی بهسمت بیان این نوع رابطه میرود که اتفاقاً درست درآمده و جهانش را درست میسازد. همین اتفاق در کتاب اول امیرحسین خورشیدفر میافتد. همینطور در کتاب «باغ ملی» کوروش اسدی این اتفاق میافتد. کتابی پر از تنهایی. من به جهانی که داستان در مقابل جهان واقعی میسازد، فکر میکنم.
نویسندهای بهنام اسماعیل فصیح میآید که شیوه نوشتنش و داستانگوییاش بسیار متفاوت از خیلیهای دیگر است. میآید و در «زمستان ۶۳» ما با رابطههای دیگر آشنا میشویم. رابطههایی که بهشدت میماند و دقیقاً حسابشده از آن جهان زمینی به جهان داستان میرود. من از جهان داستانی صحبت میکنم که موازی جهان وجود دارد.
نویسندهٔ امروز ما، تجربههای زندگی ساده خودش را بهشکل داستانی بیان نمیکند. داستاننویس جدید و امروز ما انگار این را تجربه نکرده است. برای همین، در مسابقات میبینی، بچهها خیلی از داستانها را در مورد پدر و مادرشان نوشتهاند یا در مورد دوستشان نوشتهاند و هیچ خبری از فوتوفنی که در تجربه بهدست میآید نیست. یزدانیخرم یک تصویر در کتاب آخرش دارد، طرف که با کفش کتانیاش در خیابانی پُر از خون راه میرود احساس میکند کف پایش خونی میشود و کفشش دارد خون را به داخل میکشد. این اولینبار است که چنین چیزی را میخوانم و خیلی هم میچسبد، اما چند تا آدم داستانی با این شغل با این نگاه به آینده ساخته میشوند؟ اصلاً نگاه نمیکنند در شهری که زندگی میکنند آدمها چه شکلی هستند. عکس میگیرد که در مترو همه خوابیدهاند. یا مثلا خاطرات محمدعلی فروغی تعریف میکند: «امروز در مغازه فلانی، کتاب لاروس را که در مورد نجوم و ستاره فلان نوشته شده است، مطالعه کردم.» ستاره فلان به چه دردش میخورده؟ اما مینویسدش.
#علی_خدایی
نویسنده مجموعه داستانهای تمام زمستان مرا گرم کن و از میان شیشه از میان مه
@Writing_lovers
شهریار مندنیپور در داستانهایش با زبان کار را میکند و شیفتگان خودش را دارد. یا ابوتراب خسروی، که وجه دراماتیک داستانش بیشتر است، بهخوبی جهان را ترسیم کرده و با همه مردم ارتباط برقرار میکند. بعد بازی مهسا محبعلی را تماشا میکنیم. زمانی که زویا داستانش را مینویسد، مهسا محبعلی در وان دراز کشیده است. او در «عاشقیت در پاورقی»، فرم را به کمک میگیرد و پردههایی از زندگی ما را نشان میدهد. در زمانی که کشور در جنگ است. یعنی بدون اینکه از جنگ اسم برده شود وارد داستان میشود، چون برای داستان خواندن، باید آگاهی داشت. یعنی بهسمت بیان این نوع رابطه میرود که اتفاقاً درست درآمده و جهانش را درست میسازد. همین اتفاق در کتاب اول امیرحسین خورشیدفر میافتد. همینطور در کتاب «باغ ملی» کوروش اسدی این اتفاق میافتد. کتابی پر از تنهایی. من به جهانی که داستان در مقابل جهان واقعی میسازد، فکر میکنم.
نویسندهای بهنام اسماعیل فصیح میآید که شیوه نوشتنش و داستانگوییاش بسیار متفاوت از خیلیهای دیگر است. میآید و در «زمستان ۶۳» ما با رابطههای دیگر آشنا میشویم. رابطههایی که بهشدت میماند و دقیقاً حسابشده از آن جهان زمینی به جهان داستان میرود. من از جهان داستانی صحبت میکنم که موازی جهان وجود دارد.
نویسندهٔ امروز ما، تجربههای زندگی ساده خودش را بهشکل داستانی بیان نمیکند. داستاننویس جدید و امروز ما انگار این را تجربه نکرده است. برای همین، در مسابقات میبینی، بچهها خیلی از داستانها را در مورد پدر و مادرشان نوشتهاند یا در مورد دوستشان نوشتهاند و هیچ خبری از فوتوفنی که در تجربه بهدست میآید نیست. یزدانیخرم یک تصویر در کتاب آخرش دارد، طرف که با کفش کتانیاش در خیابانی پُر از خون راه میرود احساس میکند کف پایش خونی میشود و کفشش دارد خون را به داخل میکشد. این اولینبار است که چنین چیزی را میخوانم و خیلی هم میچسبد، اما چند تا آدم داستانی با این شغل با این نگاه به آینده ساخته میشوند؟ اصلاً نگاه نمیکنند در شهری که زندگی میکنند آدمها چه شکلی هستند. عکس میگیرد که در مترو همه خوابیدهاند. یا مثلا خاطرات محمدعلی فروغی تعریف میکند: «امروز در مغازه فلانی، کتاب لاروس را که در مورد نجوم و ستاره فلان نوشته شده است، مطالعه کردم.» ستاره فلان به چه دردش میخورده؟ اما مینویسدش.
#علی_خدایی
نویسنده مجموعه داستانهای تمام زمستان مرا گرم کن و از میان شیشه از میان مه
@Writing_lovers
👍7👏2
نیازی نیست همه چیز را بخوانید، فقط باید چیزهایی را بخوانید که به سوالاتی که در روح شما ایجاد میشود، پاسخ میدهد.
لئو تولستوی
@Writing_lovers
لئو تولستوی
@Writing_lovers
👍10
دو هزار کلمه در سه ساعت هر روز صبح مینوشتم. تا زمانی که کتاب تمام نشد، چیزی را تغییر ندادم و ویرایش نکردم. اگر به نوشتههای روزهای قبل نگاه میکردم، منصرف می شدم.
© یان فلمینگ
@Writing_lovers
© یان فلمینگ
@Writing_lovers
👍12❤1
صحنه پردازی
همه چیز در ذهن کاملتر است. به محض اینکه یک صحنه خاص را برای نوشتن انتخاب کردید، کلمات را یکی پس از دیگری بنویسید، میبینید که اوضاع بدتر میشود اما راه دیگری وجود ندارد، به خودتان اجازه بدهید نسخه بدی از صحنه را ضبط کنید. اما بعدا برگردید و برطرفش کنید و در بازنویسی از صفحات پرینت بگیرید و با مداد قرمز در دست آن را بخوانید موقع بازنویسی بصری فکر کنید. صرفا اتفاقها را ننویسید، درباره آنچه میبینید بنویسید. نکته بسیار مهمتر تجسم صحنه از همه جنبههای آن است. یعنی در پردازش صحنهها بوها و صداها، طعمها و حسها همان قدر مهم اند که ظاهر اشیاء!
رابرت کورمر
@Writing_lovers
همه چیز در ذهن کاملتر است. به محض اینکه یک صحنه خاص را برای نوشتن انتخاب کردید، کلمات را یکی پس از دیگری بنویسید، میبینید که اوضاع بدتر میشود اما راه دیگری وجود ندارد، به خودتان اجازه بدهید نسخه بدی از صحنه را ضبط کنید. اما بعدا برگردید و برطرفش کنید و در بازنویسی از صفحات پرینت بگیرید و با مداد قرمز در دست آن را بخوانید موقع بازنویسی بصری فکر کنید. صرفا اتفاقها را ننویسید، درباره آنچه میبینید بنویسید. نکته بسیار مهمتر تجسم صحنه از همه جنبههای آن است. یعنی در پردازش صحنهها بوها و صداها، طعمها و حسها همان قدر مهم اند که ظاهر اشیاء!
رابرت کورمر
@Writing_lovers
👍2👏2❤1
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
من عاشق کتاب هستم: هر کدام از آنها به نظرم معجزه میآیند و نویسنده جادوگر است، نمیتوانم درباره کتابها صحبت کنم مگر با هیجان و با شور و شوق.
ماکسیم گورکی
@Writing_lovers
ماکسیم گورکی
@Writing_lovers
❤14