متوجه شدم که در یک آپارتمان تنگ و تاریک حتی افکارم هم تنگ و تاریک است.
فئودور داستایوفسکی
حرکتی به خودت بده. اگر تمرکز در یک مکان آشنا برایت مشکل است، مناطق فعالیتت را تغییر بده. به عنوان مثال، لپ تاپی وجود دارد، و به نظر می رسد که باید پشت آن بنویسی تا حالت و دیدت خراب نشود، اما به دلایلی، هر بار که پشت آن مینشینی، الهام از دست می رود. راه حل: به قسمت دیگری از خانه برو. یک مبل، ایوان، آشپزخانه و ... تا زمانی که کار ادامه دارد. اگر جواب نداد، لپتاپ را زیر بغلت بزن و به نزدیکترین کافیشاپ/پارک برو و بلافاصله دست به کار شو.
@Writing_lovers
فئودور داستایوفسکی
حرکتی به خودت بده. اگر تمرکز در یک مکان آشنا برایت مشکل است، مناطق فعالیتت را تغییر بده. به عنوان مثال، لپ تاپی وجود دارد، و به نظر می رسد که باید پشت آن بنویسی تا حالت و دیدت خراب نشود، اما به دلایلی، هر بار که پشت آن مینشینی، الهام از دست می رود. راه حل: به قسمت دیگری از خانه برو. یک مبل، ایوان، آشپزخانه و ... تا زمانی که کار ادامه دارد. اگر جواب نداد، لپتاپ را زیر بغلت بزن و به نزدیکترین کافیشاپ/پارک برو و بلافاصله دست به کار شو.
@Writing_lovers
🥰5👍3🕊2👏1
اگر میخواهید میانبرها را یاد بگیرید، آجرکاری را شروع کنید. هیچ مکانیزمی وجود ندارد که به شما کمک کند چیزی بنویسید، هیچ راه آسانی وجود ندارد. یک نویسنده جوان اگر بخواهد از یک نظریه پیروی کند احمق است. از اشتباهات خود درس بگیرید، این تنها راهی است که مردم یاد میگیرند. یک نویسنده خوب میداند که هیچکس نمیتواند به او توصیه خوبی بکند. مهم نیست چه نویسندهای را دوست دارید، همیشه باید بخواهید از او پیشی بگیرید.
© ویلیام فاکنر
@Writing_lovers
© ویلیام فاکنر
@Writing_lovers
👍8❤6🕊1
Audio
❤11👏2🕊1
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
آموختن اینکه به چیزهای بیاهمیت توجه کنیم، ذات خلاقیت است. این کاری است که شخص نابغه میکند، شخصی که هر موضوعی در دستش میدرخشد و میبالد.
📕درسهای زندگی برگسون
مایکل فولی
@Writing_lovers
📕درسهای زندگی برگسون
مایکل فولی
@Writing_lovers
🔥3🕊3❤2👍2👏2
۱۵ نکته دربارهٔ یک روایت خوب
داستان خوب یعنی داستانی که ارزش تعریف کردن داشته باشد و دنیا بخواهد به آن گوش کند. وظیفهٔ شما، یافتن چنین داستانی است.
۱) از مجموع زحمتی که نویسنده جهت خلق یک اثر متحمل میشود، ۷۵ درصد یا بیشتر آن، به دلیل تلاشی است که صرف طراحی داستان میکند...
۲) توجه به طراحی داستان باعث رشد نگاه نویسنده میشود. در نوشتن صرفا بیان مکنونات قلبی مطرح نیست؛ زیرا خواسته یا ناخواسته همهٔ داستانها، صادقانه یا به دروغ، هوشمندانه یا احمقانه ذهن نویسندهاند و شخصیت انسانی او را منعکس میکند.
۳) باید ذاتا از این توانایی برخوردار باشید که وقایع را به نحوی که تاکنون به ذهن کسی خطور نکرده کنار هم بچینید.
۴) عشق به داستان؛ اعتقاد به اینکه تنها از طریق داستان میتوانید حرف بزنید، که شخصیتهای داستانی میتوانند واقعیتر از مردم عادی باشند.
۵) علاقه به حوادث و مکاشفات ناگهانی که باعث تغییرات عظیم در زندگی میشوند.
۶) اعتقاد به اینکه باید همهٔ حقایق زندگی تا مخفیترین انگیزه های خود را مورد پرسش قرار داد.
۷) عشق به بشر تمایل به همدردی با کسانی که رنج میکشند، رخنه به درونشان و دیدن جهان از چشم آنها.
۸) عشق به رؤیا، لذت از پرواز با بالهای تخیل و سپردن خود به آن.
۹) عشق به طنز، لذت از عامل جبران کنندهای که به زندگی توازن وتعادل میدهد.
۱۰) عشق به زبان، دلبستگی و علاقه به اصوات و معانی، معانی. جمله بندی.
۱۱) عشق به دوگانگی و تضادهای پنهان زندگی ، تردید دائم در ظاهر امور.
۱۲) عشق به کمال: شور نوشتن و بازنویسی کردن برای رسیدن بهکمال مطلوب.
۱۳) عشق به یگانه بودن، جسارت و بی پروایی در برابر ریشخندها
۱۴) عشق به زیبایی، احساس درونی که به خوب نوشتن، عشق میورزد و از بد نوشتن بیزار است و فرق این دو را میداند.
۱۵) عشق به خود، قدرتی که نیازی به یادآوری دایم آن نباشد، که شما را از باب نویسنده بودنتان مطمئن سازد. باید عاشق نوشتن باشید و تنهایی را تحمل کنید.
رابرت مککی
📕داستان
@Writing_lovers
داستان خوب یعنی داستانی که ارزش تعریف کردن داشته باشد و دنیا بخواهد به آن گوش کند. وظیفهٔ شما، یافتن چنین داستانی است.
۱) از مجموع زحمتی که نویسنده جهت خلق یک اثر متحمل میشود، ۷۵ درصد یا بیشتر آن، به دلیل تلاشی است که صرف طراحی داستان میکند...
۲) توجه به طراحی داستان باعث رشد نگاه نویسنده میشود. در نوشتن صرفا بیان مکنونات قلبی مطرح نیست؛ زیرا خواسته یا ناخواسته همهٔ داستانها، صادقانه یا به دروغ، هوشمندانه یا احمقانه ذهن نویسندهاند و شخصیت انسانی او را منعکس میکند.
۳) باید ذاتا از این توانایی برخوردار باشید که وقایع را به نحوی که تاکنون به ذهن کسی خطور نکرده کنار هم بچینید.
۴) عشق به داستان؛ اعتقاد به اینکه تنها از طریق داستان میتوانید حرف بزنید، که شخصیتهای داستانی میتوانند واقعیتر از مردم عادی باشند.
۵) علاقه به حوادث و مکاشفات ناگهانی که باعث تغییرات عظیم در زندگی میشوند.
۶) اعتقاد به اینکه باید همهٔ حقایق زندگی تا مخفیترین انگیزه های خود را مورد پرسش قرار داد.
۷) عشق به بشر تمایل به همدردی با کسانی که رنج میکشند، رخنه به درونشان و دیدن جهان از چشم آنها.
۸) عشق به رؤیا، لذت از پرواز با بالهای تخیل و سپردن خود به آن.
۹) عشق به طنز، لذت از عامل جبران کنندهای که به زندگی توازن وتعادل میدهد.
۱۰) عشق به زبان، دلبستگی و علاقه به اصوات و معانی، معانی. جمله بندی.
۱۱) عشق به دوگانگی و تضادهای پنهان زندگی ، تردید دائم در ظاهر امور.
۱۲) عشق به کمال: شور نوشتن و بازنویسی کردن برای رسیدن بهکمال مطلوب.
۱۳) عشق به یگانه بودن، جسارت و بی پروایی در برابر ریشخندها
۱۴) عشق به زیبایی، احساس درونی که به خوب نوشتن، عشق میورزد و از بد نوشتن بیزار است و فرق این دو را میداند.
۱۵) عشق به خود، قدرتی که نیازی به یادآوری دایم آن نباشد، که شما را از باب نویسنده بودنتان مطمئن سازد. باید عاشق نوشتن باشید و تنهایی را تحمل کنید.
رابرت مککی
📕داستان
@Writing_lovers
👍7🔥1👏1🕊1
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
مارگارت اتوود تا ۱۲ سالگی به مدرسه نرفت
ادموند پدر اتوود به عنوان حشره شناس کار میکرد، بنابراین دختر کوچکش مارگارت موفق شد از مخفیترین گوشههای کانادا بازدید کند.
در حالی که پدر به کار تحقیقاتی و مادر به خانه داری مشغول بود، کودک این فرصت را داشت که به طبیعت نزدیکتر شود و چیزی از اسطورههای یونانی، افسانههای برادران گریم یا "رابینسون کروزوئه" اثر دانیل دفو بخواند.
با توجه به این واقعیت که خانواده اغلب در حال حرکت بودند، مارگارت تا ۱۲ سالگی به مدرسه نرفت. با این حال، این مانع از آن نشد که او پس از آن مدرک ارشد خود را از هاروارد دریافت کند و به یک نویسنده مشهور تبدیل شود.
@Writing_lovers
ادموند پدر اتوود به عنوان حشره شناس کار میکرد، بنابراین دختر کوچکش مارگارت موفق شد از مخفیترین گوشههای کانادا بازدید کند.
در حالی که پدر به کار تحقیقاتی و مادر به خانه داری مشغول بود، کودک این فرصت را داشت که به طبیعت نزدیکتر شود و چیزی از اسطورههای یونانی، افسانههای برادران گریم یا "رابینسون کروزوئه" اثر دانیل دفو بخواند.
با توجه به این واقعیت که خانواده اغلب در حال حرکت بودند، مارگارت تا ۱۲ سالگی به مدرسه نرفت. با این حال، این مانع از آن نشد که او پس از آن مدرک ارشد خود را از هاروارد دریافت کند و به یک نویسنده مشهور تبدیل شود.
@Writing_lovers
❤7👏3🕊2🥰1
تنها قانونی که همیشه از آن پیروی میکنم توقف در اوج حوادث است. زمانی که فرآیند به آرامی پیش میرود متوقف شوید. سپس شروع مجدد کار برای شما آسان خواهد بود. اگر خود را خسته کنید، وارد یک منطقه مرده خواهید شد و خروج از آن دشوار خواهد بود. مانند جمله معروف: "شما باید در اوج شکوه، ترک کنید."
© ویلیام فاکنر
@Writing_lovers
© ویلیام فاکنر
@Writing_lovers
👍11
ادبيات و ادبيات داستانی چیزی نيست جز تبديل كردن ماجرا، اشياء و مكانها به كلمه. در حقيقت همه چیز در نوشتن داستان، كيمياگری كلمه است.
© شهریار مندنیپور
نویسنده رمانهای: شرق بنفشه و عقربکِشی
@Writing_lovers
© شهریار مندنیپور
نویسنده رمانهای: شرق بنفشه و عقربکِشی
@Writing_lovers
❤9👍7
نویسنده نباشید، فقط بنویسید. فکر کردن به اینکه شما یک نویسنده هستید، دستور العملی برای رکود است. این فرآیند نوشتن است که باعث پیشرفت میشود. وقتی از حرکت باز میایستید، محکوم به فنا هستید. هیچ وقت برای شروع نوشتن زود نیست، تنها کاری که باید انجام دهید این است که بتوانید بخوانید.
© ویلیام فاکنر
@Writing_lovers
© ویلیام فاکنر
@Writing_lovers
👍9❤6
زن فریاد زد:«بگذارش زمین»
مرد التماس کرد:«پسش بده مال منه»
وکیل آترسون گفت: «احمق نباش جک»
در این جملات فریاد زد، التماس کرد و گفت افعال وابسته به دیالوگاند.
حالا به این جملات مبهم توجه کنید:
زن با تهدید فریاد زد:«بگذارش زمین»
مرد با دلخوری التماس کرد: «پسش بده، مال منه»
وکیل آترسون با حالت تحقیر آمیزی گفت:«احمق نباش، جک»
سه جمله آخر ضعیفتر از سه جمله اول است. در سهتای آخر جملات قیددارند و متن حالت کلیشه دارد. جملاتی مانند او با شجاعت فریاد زد، با پرویی گفت و... لطفا هرگز اینطور ننویسید. بهترین شکل برای دیالوگ «گفت» است. کاری که به شکست منتهی میشود، وجود بیش از حد قیود در آن بیتأثیر نیست.
قیدها مانند گلهای قاصدکاند. اگر یکی در چمن خانهتان داشته باشید زیبا ومنحصر به فرد است اما اگر از ریشه درش نیاورید روز بعد پنجتا پیدا میکنید و روز بعد پنجاه تا. بعد کل خانه و چمن خانهتان به کلی و به صورت هرزه با آن پوشیده میشود و وقتی آه از نهادتان برمیآید که دیگر خیلی دیر شده است.
قیدهای زیاد در متن به ما میگوید که نویسنده میترسد به خوبی احساساتش را بیان نکرده باشد.
استیون کینگ
📕از نوشتن
@Writing_lovers
مرد التماس کرد:«پسش بده مال منه»
وکیل آترسون گفت: «احمق نباش جک»
در این جملات فریاد زد، التماس کرد و گفت افعال وابسته به دیالوگاند.
حالا به این جملات مبهم توجه کنید:
زن با تهدید فریاد زد:«بگذارش زمین»
مرد با دلخوری التماس کرد: «پسش بده، مال منه»
وکیل آترسون با حالت تحقیر آمیزی گفت:«احمق نباش، جک»
سه جمله آخر ضعیفتر از سه جمله اول است. در سهتای آخر جملات قیددارند و متن حالت کلیشه دارد. جملاتی مانند او با شجاعت فریاد زد، با پرویی گفت و... لطفا هرگز اینطور ننویسید. بهترین شکل برای دیالوگ «گفت» است. کاری که به شکست منتهی میشود، وجود بیش از حد قیود در آن بیتأثیر نیست.
قیدها مانند گلهای قاصدکاند. اگر یکی در چمن خانهتان داشته باشید زیبا ومنحصر به فرد است اما اگر از ریشه درش نیاورید روز بعد پنجتا پیدا میکنید و روز بعد پنجاه تا. بعد کل خانه و چمن خانهتان به کلی و به صورت هرزه با آن پوشیده میشود و وقتی آه از نهادتان برمیآید که دیگر خیلی دیر شده است.
قیدهای زیاد در متن به ما میگوید که نویسنده میترسد به خوبی احساساتش را بیان نکرده باشد.
استیون کینگ
📕از نوشتن
@Writing_lovers
👍17
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
نویسندهای به نام هانری بل
هانری بل با نام مستعار استاندال، را فردی بسیار شوخ و شاد توصیف کردهاند. اما در سالهای سخت، کارهای عجیب و غریب انجام میداد، مدام افسرده بود، وصیت نامه مینوشت و بازنویسی میکرد و در حاشیه دست نوشتههایش تپانچه میکشید. بسیاری از آثارش پس از مرگش منتشر شد. ازجمله مکاتبات و یادداشتهای روزانه که سالهای ۱۸۰۱-۱۸۲۳ را دربرمیگیرد.
@Writing_lovers
هانری بل با نام مستعار استاندال، را فردی بسیار شوخ و شاد توصیف کردهاند. اما در سالهای سخت، کارهای عجیب و غریب انجام میداد، مدام افسرده بود، وصیت نامه مینوشت و بازنویسی میکرد و در حاشیه دست نوشتههایش تپانچه میکشید. بسیاری از آثارش پس از مرگش منتشر شد. ازجمله مکاتبات و یادداشتهای روزانه که سالهای ۱۸۰۱-۱۸۲۳ را دربرمیگیرد.
@Writing_lovers
👍5❤1
همه ما در راه رسیدن به رویای ایدهآل خود شکست خوردهایم. به همین دلیل است که من نویسندگان را با تلاشهای درخشانشان برای انجام غیرممکنها قضاوت میکنم. به نظرم اگر فرصتی برای نوشتن دوباره آثارم پیدا میکردم، مطمئن هستم که آنها را بهتر مینوشتم و این برای یک نویسنده کاملاً عادی است. به همین دلیل است که نویسنده به کار خود ادامه می دهد، دوباره تلاش می کند و معتقد است که این بار بهتر عمل می کند، میتواند به ایده آل برسد و البته به آن نمیرسد، بنابراین این حالت برای یک نویسنده طبیعی است.
© ویلیام فاکنر
@Writing_lovers
© ویلیام فاکنر
@Writing_lovers
👍6👏3
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
در مورد "نحوهی نوشتن" خودم باید بگویم که معمولاً یک اتفاق کوچک، یا بهتر است بگویم یک بخش کوچک از یک اتفاق توجهم را جلب میکند و بیآنکه بخواهم میبینم هی دارم به آن فکر میکنم. معمولاً پرتوهای اولیهای که در اثر تفکر مدام تابیده میشود به این موضوع از جنس ادبیات نیستند. از جنس علماند. عقل است که میکوشد مثلاً پرتوهای روانشناختی، جامعهشناختی، یا فلسفی به این موضع بتاباند، که هیچکدام اینها ادبیات نیست. اگر لحظهای رسید که آن اتفاق را در روشنائی فکری ببینم که از جنسی ادبی ست آنوقت نخستین جملهی رمان، مثل سر نخ یک کلاف، خود به خود میآید. و من مثل دیوانهها مینشینم پشت کامپیوتر. یکسره مینویسم. اما فردا شب که میخواهم ادامه بدهم به نوشتن ناگهان فسم میخوابد. خب بعدش چه؟
اینجاست که به تجربه دریافتهام اگر جا نزنم، اگر فقط یکی دو هفته با سماجت و پشتکار هرشب ادامه بدهم، بعد دیگر همه چیز خود به خود ادامه پیدا میکند. راه حلی هم که برای "جا نزدن" پیدا کردهام اینست: قسمتهای نوشته شده را میخوانم و شروع میکنم به تصحیح غلطهای تایپی، املایی و انشائی. یواش یواش میبینم دارم دست به ترکیب بعضی جملهها هم میزنم. درست مثل ور رفتن یک شاعر با شعرش، کلمه یا سیاق عبارتی را عوض میکنم. بعد میبینم اینجا و آنجا دارم توصیفی اضافه میکنم یا مطلبی را گسترش میدهم. وقتی رسیدم به پایان این نخستین بخش، دیگر آن "مقاومت در برابر نوشتن" در هم شکسته است و من خود به خود شروع کردهام به نوشتن بخش دوم.
شبهای بعد، باز به همین ترتیب خانه تکانی را از اول شروع میکنم تا برسم به نوشتن بخش تازه. معمولاً به نیمههای رمان که میرسم تازه میبینم بفهمی نفهمی طرح کارم از آن زیرها زده است بیرون (مثل عکسی که در حال ظاهر شدن است). فوراً، محض احتیاط، یک کپی از کار میگیرم و اسم این کپی جدید را میگذارم ورسیون دوم. حالا آگاهانهتر به طرح فکر میکنم. و، با توجه به این طرح، کار بازخوانی هرشبه را از سر میگیرم و این بار سعی میکنم هرچه را در خدمت طرح نیست دور بریزم. چیزهائی را هم که حذف میکنم در حقیقت دور نمیریزم. یک پرونده درست میکنم به اسم انباری.
قسمتهای حذف شده را میریزم توی آن. اینکار به آدم جسارت میدهد تا بخشهائی را که قبلاً دست و دلش میلرزیده حالا با بیرحمی تمام حذف یا دستکاری و حتا جابجا کند. اینطوری اگر چیزی را بیخودی حذف کرده باشم و جای خالیاش بعداً حس شود فوراً از توی انباری درش میآورم و میگذارم سر جایش. به این ترتیب، با طرحی که پیدا شده پیش میروم.
#رضا_قاسمی
نویسنده رمانهای همنوایی شبانه ارکستر چوبها و چاه بابل
@Writing_lovers
اینجاست که به تجربه دریافتهام اگر جا نزنم، اگر فقط یکی دو هفته با سماجت و پشتکار هرشب ادامه بدهم، بعد دیگر همه چیز خود به خود ادامه پیدا میکند. راه حلی هم که برای "جا نزدن" پیدا کردهام اینست: قسمتهای نوشته شده را میخوانم و شروع میکنم به تصحیح غلطهای تایپی، املایی و انشائی. یواش یواش میبینم دارم دست به ترکیب بعضی جملهها هم میزنم. درست مثل ور رفتن یک شاعر با شعرش، کلمه یا سیاق عبارتی را عوض میکنم. بعد میبینم اینجا و آنجا دارم توصیفی اضافه میکنم یا مطلبی را گسترش میدهم. وقتی رسیدم به پایان این نخستین بخش، دیگر آن "مقاومت در برابر نوشتن" در هم شکسته است و من خود به خود شروع کردهام به نوشتن بخش دوم.
شبهای بعد، باز به همین ترتیب خانه تکانی را از اول شروع میکنم تا برسم به نوشتن بخش تازه. معمولاً به نیمههای رمان که میرسم تازه میبینم بفهمی نفهمی طرح کارم از آن زیرها زده است بیرون (مثل عکسی که در حال ظاهر شدن است). فوراً، محض احتیاط، یک کپی از کار میگیرم و اسم این کپی جدید را میگذارم ورسیون دوم. حالا آگاهانهتر به طرح فکر میکنم. و، با توجه به این طرح، کار بازخوانی هرشبه را از سر میگیرم و این بار سعی میکنم هرچه را در خدمت طرح نیست دور بریزم. چیزهائی را هم که حذف میکنم در حقیقت دور نمیریزم. یک پرونده درست میکنم به اسم انباری.
قسمتهای حذف شده را میریزم توی آن. اینکار به آدم جسارت میدهد تا بخشهائی را که قبلاً دست و دلش میلرزیده حالا با بیرحمی تمام حذف یا دستکاری و حتا جابجا کند. اینطوری اگر چیزی را بیخودی حذف کرده باشم و جای خالیاش بعداً حس شود فوراً از توی انباری درش میآورم و میگذارم سر جایش. به این ترتیب، با طرحی که پیدا شده پیش میروم.
#رضا_قاسمی
نویسنده رمانهای همنوایی شبانه ارکستر چوبها و چاه بابل
@Writing_lovers
❤4👍2🕊1