فاکنر بر این باور بود که غیرممکن است نویسندهای، داستانی کامل و بیعیبو نقص بنویسد. او میگفت اگر بتوانم تمامی آثارم را دوباره بنویسم، آنها را بهتر خواهم نوشت. پس بیتوجه به منتقد پرسروصدای درون، با نظم و استمرار بنویسید. اولین و مهمترین قدم همین است.
@writing_lovers
@writing_lovers
👍13
باید یکی دو بار در زندگی از پنجره بیرون پرید
یوناس یوناسن
شخصیتهای داستانهایم را از دنیای واقعی جمع میکنم: دربارهشان میخوانم، آدمهای واقعی را در تلویزیون میبینم، ملاقاتشان میکنم و در ذهنم نگهشان میدارم. بعد در ذهنم به کتابخانه میروم و آدمها را انتخاب میکنم و بُرشان میزنم. برای کتاب "مرد صدسالهای که از پنجره بیرون پرید و ناپدید شد" میتوانستم یک مربی رانندگی بردارم که رانندگی بلد نیست، یا اقتصاددانی که شمردن بلد نیست. بهجای اینها کشیشی را انتخاب کردم که به خدا اعتقاد ندارد.
کتاب را برای شش انتشارات بزرگ سوئد فرستادم. پنجتای اول گفتند ممنون اما نه، ممنون. فقط ششمی جواب مثبت داد. بخش عمدهای از ادبیات، رواجدهندهی ناامیدی و بدبختی و تراژدی است. فکر میکنم علت موفقیت من این است که امید را رواج میدهم. با کتابهای من میتوانید در خیالتان از پنجره بیرون بپرید.
۴۷ سال طول کشید تا مرد صدساله را بنویسم. یک شرکت رسانهای با ۱۰۷ کارمند داشتم و آنقدر احمق بودم که فکر میکردم مسئولیت تمامش گردن من است، حتی تمام دستگاههای کپی شرکت و همه چیز. به شدت خسته شده بودم. بریدم. پس شرکت را فروختم و به مرز ایتالیا-سوئیس نقل مکان کردم. دیدم هیچ هویتی ندارم. فقط گذشته داشتم. حالا یک هویت میخواستم و سالها بود که ۱۳۰ صفحه از مرد صدساله را ذخیره کرده بودم. وقتی شروع به تکمیلش کردم متوجه شدم هرقدر نگرانیهای آلن کارلسون (شخصیت اصلی مرد صدساله) دربارهی همه چیز کم میشد، من نگرانتر میشدم. دوست نداشتم مثل او باشم. اما هنوز هر وقت نگران میشوم او روی شانهام نشسته است و به من میگوید «آرام باش». او درمانگر من است.
یوناس یوناسُن:نویسنده کتاب «مرد صدسالهای که از پنجره بیرون پرید و ناپدید شد» با ترجمهی فرزانه طاهری در ایران منتشر شده است.
منبع: goft-o-goo.blog.ir
@writing_lovers
یوناس یوناسن
شخصیتهای داستانهایم را از دنیای واقعی جمع میکنم: دربارهشان میخوانم، آدمهای واقعی را در تلویزیون میبینم، ملاقاتشان میکنم و در ذهنم نگهشان میدارم. بعد در ذهنم به کتابخانه میروم و آدمها را انتخاب میکنم و بُرشان میزنم. برای کتاب "مرد صدسالهای که از پنجره بیرون پرید و ناپدید شد" میتوانستم یک مربی رانندگی بردارم که رانندگی بلد نیست، یا اقتصاددانی که شمردن بلد نیست. بهجای اینها کشیشی را انتخاب کردم که به خدا اعتقاد ندارد.
کتاب را برای شش انتشارات بزرگ سوئد فرستادم. پنجتای اول گفتند ممنون اما نه، ممنون. فقط ششمی جواب مثبت داد. بخش عمدهای از ادبیات، رواجدهندهی ناامیدی و بدبختی و تراژدی است. فکر میکنم علت موفقیت من این است که امید را رواج میدهم. با کتابهای من میتوانید در خیالتان از پنجره بیرون بپرید.
۴۷ سال طول کشید تا مرد صدساله را بنویسم. یک شرکت رسانهای با ۱۰۷ کارمند داشتم و آنقدر احمق بودم که فکر میکردم مسئولیت تمامش گردن من است، حتی تمام دستگاههای کپی شرکت و همه چیز. به شدت خسته شده بودم. بریدم. پس شرکت را فروختم و به مرز ایتالیا-سوئیس نقل مکان کردم. دیدم هیچ هویتی ندارم. فقط گذشته داشتم. حالا یک هویت میخواستم و سالها بود که ۱۳۰ صفحه از مرد صدساله را ذخیره کرده بودم. وقتی شروع به تکمیلش کردم متوجه شدم هرقدر نگرانیهای آلن کارلسون (شخصیت اصلی مرد صدساله) دربارهی همه چیز کم میشد، من نگرانتر میشدم. دوست نداشتم مثل او باشم. اما هنوز هر وقت نگران میشوم او روی شانهام نشسته است و به من میگوید «آرام باش». او درمانگر من است.
یوناس یوناسُن:نویسنده کتاب «مرد صدسالهای که از پنجره بیرون پرید و ناپدید شد» با ترجمهی فرزانه طاهری در ایران منتشر شده است.
منبع: goft-o-goo.blog.ir
@writing_lovers
👍5🙏1
همین قدر ساده
امروز سه هزار واژه نوشتم. نوشتههای روزانه ساده و معمولی در دفتر یادداشت روزانه، اساس نویسندگی خلاق است.
یک واژه تازه هم یاد گرفتم.
" سەرکەوتن " به زبان کردی یعنی موفقیت. چه واژه قشنگی! سپاسگزارم از آموزگارم. (:
با ناتان خردمند آشنا شدم. جستجو کنید ببینید کیه!
گلهای بنفشه پشت پنجره آشپزخانه تازه متولد شدند: بنفشههای آفریقایی که پارسال از دوستی به سرپرستی گرفته بودم پس از مدتها بیثمری، گل دادهاند. (:
ماه گذشته با کتابهای تازه زیادی آشنا شدم. لازم نیست یکباره همه کتابها را بخوانیم. گاهی همین که افتخار آشناییشان را داشته باشیم، اسمشان را زیر لب زمزمه کنیم و از کشف شان شگفت زده شویم یا در حسرتشان بسوزیم و در کتابخانهها و کتابفروشیها مجنون وار به دنبالشان باشیم و دست روی جلدشان بکشیم، هم خوب است.
بگذارید زیباترین و عاشقانه ترین تلاشهایتان برای امروز باشد.
@writing_lovers
امروز سه هزار واژه نوشتم. نوشتههای روزانه ساده و معمولی در دفتر یادداشت روزانه، اساس نویسندگی خلاق است.
یک واژه تازه هم یاد گرفتم.
" سەرکەوتن " به زبان کردی یعنی موفقیت. چه واژه قشنگی! سپاسگزارم از آموزگارم. (:
با ناتان خردمند آشنا شدم. جستجو کنید ببینید کیه!
گلهای بنفشه پشت پنجره آشپزخانه تازه متولد شدند: بنفشههای آفریقایی که پارسال از دوستی به سرپرستی گرفته بودم پس از مدتها بیثمری، گل دادهاند. (:
ماه گذشته با کتابهای تازه زیادی آشنا شدم. لازم نیست یکباره همه کتابها را بخوانیم. گاهی همین که افتخار آشناییشان را داشته باشیم، اسمشان را زیر لب زمزمه کنیم و از کشف شان شگفت زده شویم یا در حسرتشان بسوزیم و در کتابخانهها و کتابفروشیها مجنون وار به دنبالشان باشیم و دست روی جلدشان بکشیم، هم خوب است.
بگذارید زیباترین و عاشقانه ترین تلاشهایتان برای امروز باشد.
@writing_lovers
👍12🔥1
قرنها پیش این درک ساده وجود داشت که آواز خواندن در سپیدهدم و غروب به معنای شفای جهان با شادی است. پرندگان هنوز این آیین را به خاطر دارند.
تری ویلیامز
@writing_lovers
تری ویلیامز
@writing_lovers
❤9👍1
یکی از مهمترین چیزهایی که باید بدانید این است که خلاقیت شما چه هنگام اوج میگیرد. من دریافتم که این زمان برای من، روشنایی صبح است. نه در روشنایی بودن، بلکه پیش از آنکه روشنایی برسد آنجا بودن. این، به نحوی به من توش و توان میدهد و تدارک پا نهادن به فضایی است که فقط میتوانم آن را غیر دنیوی بخوانم. نوعی آمادگی برای درگیر شدن با فضایی مرموز است.
تونی موریسون
@Writing_lovers
تونی موریسون
@Writing_lovers
❤10👍1
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
دیوید زالای چگونه در خلق داستانش از نوشتن الهام گرفت؟
در پاییز ۲۰۱۲ یک داستان ۳۰ صفحهای برای «گرانتا» نوشتم که نامش «اروپا» بود. در آن زمان نسبت به تمام فرایند داستاننویسی احساس دلسردی میکردم و این داستان کوچک و ساده، راهی بود برای برگرداندن حس اشتیاقم به نوشتن. در واقع گفتن آنچه میخواستم بنویسم خیلی سخت بود پس من مثل اغلب موارد خیلی تصادفی وارد ماجرا شدم تا ارادهام را برای نوشتن حفظ کنم.
در بهار ۲۰۱۳ متوجه شدم کارم نتیجه داده چون شوق زیادی برای بیشتر نوشتن داشتم. ایده خاصی را درباره مجموعه داستانی در ذهن داشتم که به گونهای با یکدیگر در ارتباط باشند و دست در دست هم چیزهایی را بیان کنند که هیچ یک از آنها به تنهایی نتوانند آن را ابراز کنند. چنین کتابی به نوعی نقشه یا ساختار یکپارچه نیاز داشت.
و من آنقدر قوی نبودم که داستانهای پخش و پلا را تبدیل به یک اثر متحد، یکپارچه و جدانشدنی کنم. سپس من آن چیز را در غزل وحشتناکی که یک یا دو سال قبل از آن نوشته بودم، پیدا کردم. در طول دلسردیام نسبت به ادبیات داستانی مدتی را به قالب نظم سنتی پرداخته بودم و یکی از بدترین شعرهایی که در آن زمان سرودم، غزلی بود درباره سه عصر بشری. یک روز عصر تصادفا داشتم آن را میخواندم و یکی از آن لحظههای شفاف و نادر اتفاق افتاد؛ لحظاتی که تمام هنرمندان خلاق برایش سپاسگزار هستند. یکی از آن لحظههایی که در آن دری را که هفتهها یا ماهها خودتان را به آن میکوبیدید، به راحتی و با میل خود به روی شما باز میشود.
پس از آن من فقط داستانها را نوشتم. در ابتدا هفت داستان بودند که شاید اشارهای به «شکسپیر» داشتند. بعدها این عدد را به ۹ رساندم. تمام این داستانها به استثنای «اروپا» کاملا مناسب مکانی بودند که در ساختار این کتاب پیدا کرده بودم. این کتاب مجموعهای از مطالب پخش و پلا که با فرصتطلبی شکل یک کتاب ساختارمند را به خود گرفته بودند، نبود بلکه فرم یک کتاب را داشت که مطالبی درباره واقعیت را با مفهومپردازی خود منطبق کرده بود.
@Writing_lovers
در پاییز ۲۰۱۲ یک داستان ۳۰ صفحهای برای «گرانتا» نوشتم که نامش «اروپا» بود. در آن زمان نسبت به تمام فرایند داستاننویسی احساس دلسردی میکردم و این داستان کوچک و ساده، راهی بود برای برگرداندن حس اشتیاقم به نوشتن. در واقع گفتن آنچه میخواستم بنویسم خیلی سخت بود پس من مثل اغلب موارد خیلی تصادفی وارد ماجرا شدم تا ارادهام را برای نوشتن حفظ کنم.
در بهار ۲۰۱۳ متوجه شدم کارم نتیجه داده چون شوق زیادی برای بیشتر نوشتن داشتم. ایده خاصی را درباره مجموعه داستانی در ذهن داشتم که به گونهای با یکدیگر در ارتباط باشند و دست در دست هم چیزهایی را بیان کنند که هیچ یک از آنها به تنهایی نتوانند آن را ابراز کنند. چنین کتابی به نوعی نقشه یا ساختار یکپارچه نیاز داشت.
و من آنقدر قوی نبودم که داستانهای پخش و پلا را تبدیل به یک اثر متحد، یکپارچه و جدانشدنی کنم. سپس من آن چیز را در غزل وحشتناکی که یک یا دو سال قبل از آن نوشته بودم، پیدا کردم. در طول دلسردیام نسبت به ادبیات داستانی مدتی را به قالب نظم سنتی پرداخته بودم و یکی از بدترین شعرهایی که در آن زمان سرودم، غزلی بود درباره سه عصر بشری. یک روز عصر تصادفا داشتم آن را میخواندم و یکی از آن لحظههای شفاف و نادر اتفاق افتاد؛ لحظاتی که تمام هنرمندان خلاق برایش سپاسگزار هستند. یکی از آن لحظههایی که در آن دری را که هفتهها یا ماهها خودتان را به آن میکوبیدید، به راحتی و با میل خود به روی شما باز میشود.
پس از آن من فقط داستانها را نوشتم. در ابتدا هفت داستان بودند که شاید اشارهای به «شکسپیر» داشتند. بعدها این عدد را به ۹ رساندم. تمام این داستانها به استثنای «اروپا» کاملا مناسب مکانی بودند که در ساختار این کتاب پیدا کرده بودم. این کتاب مجموعهای از مطالب پخش و پلا که با فرصتطلبی شکل یک کتاب ساختارمند را به خود گرفته بودند، نبود بلکه فرم یک کتاب را داشت که مطالبی درباره واقعیت را با مفهومپردازی خود منطبق کرده بود.
@Writing_lovers
👍3
Forwarded from یادداشتها
وصیت اول و آخر
امروز(اول خرداد ۹۸) من قدم به ۵۵ سالگی گذاشتم. خبر مهمی نیست؛ اما مهم است که دوستان من بدانند که این مرد ۵۵ ساله، به تعداد کتابهایی که نخوانده است غمگین است؛ به شمار دستهایی که نگرفته است، پشیمان است و به عدد مهربانیهایی که نکرده است، خاطری آزرده دارد. فریبکاری سپهر تیزرو، او را خام کرد و آینده را چنان فراخ و بلند نمایاند که همهچیز را به آن حوالت داد. در خانۀ او کتابهایی است که سالها چشم به دست او دوخته بودند که از قفس کتابخانه بیرون آیند و از روی میز مطالعه بر چشم او بتابند؛ اما او همیشه به آنها وعدۀ فردا داد؛ فردایی که هیچ حُسن و امتیازی بر امروز و دیروز نداشت. اگر امروز از این مرد بسترنشین بپرسند که تنها وصیت تو به جوانان و میانسالان و حتی پیران و بیماران چیست، میگوید بخوانید و بخوانید و بخوانید. درد ما ندانستن نیست؛ درد ما خودداناپنداری و بیاشتهایی به دانستن و خواندن است. کتاب، تنها گنج جهان است که نه در زیر خاک، که در جلو چشم ماست و ما آن را نمیبینیم.
رضا بابایی
۹۸/۳/۱
امروز(اول خرداد ۹۸) من قدم به ۵۵ سالگی گذاشتم. خبر مهمی نیست؛ اما مهم است که دوستان من بدانند که این مرد ۵۵ ساله، به تعداد کتابهایی که نخوانده است غمگین است؛ به شمار دستهایی که نگرفته است، پشیمان است و به عدد مهربانیهایی که نکرده است، خاطری آزرده دارد. فریبکاری سپهر تیزرو، او را خام کرد و آینده را چنان فراخ و بلند نمایاند که همهچیز را به آن حوالت داد. در خانۀ او کتابهایی است که سالها چشم به دست او دوخته بودند که از قفس کتابخانه بیرون آیند و از روی میز مطالعه بر چشم او بتابند؛ اما او همیشه به آنها وعدۀ فردا داد؛ فردایی که هیچ حُسن و امتیازی بر امروز و دیروز نداشت. اگر امروز از این مرد بسترنشین بپرسند که تنها وصیت تو به جوانان و میانسالان و حتی پیران و بیماران چیست، میگوید بخوانید و بخوانید و بخوانید. درد ما ندانستن نیست؛ درد ما خودداناپنداری و بیاشتهایی به دانستن و خواندن است. کتاب، تنها گنج جهان است که نه در زیر خاک، که در جلو چشم ماست و ما آن را نمیبینیم.
رضا بابایی
۹۸/۳/۱
👍9🔥2👏2
❤2🔥1
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
سر فقط برای تزئین نیست، گاهی اوقات لازم است با آن فکر کرد.
مطالعه در اسکارلت. آرتور کانن دویل
@Writing_lovers
مطالعه در اسکارلت. آرتور کانن دویل
@Writing_lovers
❤6
اگر به لحظهای که مینویسید اعتماد کنید، همیشه آنچه را که نیاز دارید برای شما به ارمغان میآورد.
خاویر ماریاس
@Writing_lovers
خاویر ماریاس
@Writing_lovers
👏5❤2
قصد دارم بخش تازهای به کانال اضافه کنم؛ گلچینی از مطالب کانال "نویسندگی و نوشتن" که در کانالهای دیگه بیذکر لینک به اشتراک گذاشته میشه. گاهی میبینم هر پست چقدر مفید بوده و حیفه دوباره توی کانال خودمون باز ارسال نشه و مخاطبان کانال "نویسندگی و نوشتن" از به روز رسانیاش بی بهره باشن.
حقیقت اینه که به نظرم جماعتی که در کار کپی مطالب هستند اگر تلاش کنند میتونند خیلی هوشمندتر از یک سارق رفتار کنند اما با استمراری که در کلیشه بودن دارند بسیار بعیده که تفکر و ابتکار هرگز به آستانه خانهشان نزدیک بشه. پس بی اینکه بخوام عادت شخصیتی خطرناکشون رو از سرشون بندازم یا اینکه شبها توی آلونکی حبسشون کنیم تا دست از عادت سرقتشون بردارند، بدون داشتن هرگونه امیدی بهشون، اسم این بخش تازه را "مُهره هفتم" میگذارم. چرا ؟ نمیدانم! این انتخاب من برای یک حرکت تازه است.
@Writing_lovers
حقیقت اینه که به نظرم جماعتی که در کار کپی مطالب هستند اگر تلاش کنند میتونند خیلی هوشمندتر از یک سارق رفتار کنند اما با استمراری که در کلیشه بودن دارند بسیار بعیده که تفکر و ابتکار هرگز به آستانه خانهشان نزدیک بشه. پس بی اینکه بخوام عادت شخصیتی خطرناکشون رو از سرشون بندازم یا اینکه شبها توی آلونکی حبسشون کنیم تا دست از عادت سرقتشون بردارند، بدون داشتن هرگونه امیدی بهشون، اسم این بخش تازه را "مُهره هفتم" میگذارم. چرا ؟ نمیدانم! این انتخاب من برای یک حرکت تازه است.
@Writing_lovers
👍13👌3❤2
یکی از معمولترین و غم انگیز ترین مناظر، منظر نویسنده بسیار حساسی است که شم قوی روانکاوی دارد ولی سعی میکند صرفا با استفاده از این ویژگی داستان بنویسد. این است که داستانش خام و پیش پا افتاده از کار درمیآید. جهان اطرافتان پر از چیزهای مادی است، اما داستان نویس مبتدی علاقه ای به بازآفرینی آنها ندارد بلکه عمدتا به اندیشهها و احساسهای بیگوشت و پوست میپردازد چرا که او دوست دارد جزء مصلحان باشد و اگر دست به قلم میبرد، به این دلیل نیست که مجذوب داستانشان شده بلکه دلمشغولی اصلیاش اسکلت اندیشههای ذهنی است. او مشکلات را میداند اما مردم را نمیشناسد. از مسائل و مباحث آگاه است اما با تارو پود وجود آشنا نیست. از سوابق افراد و هر آنچه که صبغهٔ اجتماعی دارد مطلعاست اما با جزییات ملموس زندگی که به رمز و راز حیات ما صورتی واقعی میبخشند آشنا نیست. به یاد داشته باشید داستاننویسی هنری تقریبا تجسمی است پس به حواس و جزییات ملموس زندگی توجه کنید.
فلانری اوکانر
📕فن داستاننویسی
@Writing_lovers
فلانری اوکانر
📕فن داستاننویسی
@Writing_lovers
👍8❤1
برخی از مردم به هر کتابی که مینویسند افتخار میکنند، من به هر کتابی که میخوانم افتخار میکنم.
خورخه لوئیس بورخس
@Writing_lovers
خورخه لوئیس بورخس
@Writing_lovers
🔥10❤1👍1
ادبیات با زندگی متفاوت است. برخی از عبارات را در زندگی روزمره زیاد میشنویم ولی بیاهمیت از کنارش میگذریم، حال آنکه در ادبیات همان عبارات کوچک و ساده، نوشتار ما را شکل میدهد. و این راز نوشتن است. بقول «کله» که نقاشیهایش را برای جلد کتابهای جیبیام انتخاب میکنم؛ وظیفه هنر، نشاندادن واضحات نیست، بلکه واضحکردن امور است.
ناتالی ساروت
@Writing_lovers
ناتالی ساروت
@Writing_lovers
❤3🙏2