This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
معرفی ۶ کتاب مفید برای بهتر نوشتن
📖بیایید داستان بنویسیم| مهدی میرکیایی
📖دستور زبان داستان | احمد اخوت
📖کتابت روایت | درسگفتارهای داستان| کیهان خانجانی
📖آشنایی با رمز و رازهای نویسندگی| استیون می
📖قدم به قدم تا داستان نویسی| آنیسا دهقانی
📖این سو آن سوی متن | عباس معروفی
@writing_lovers
📖بیایید داستان بنویسیم| مهدی میرکیایی
📖دستور زبان داستان | احمد اخوت
📖کتابت روایت | درسگفتارهای داستان| کیهان خانجانی
📖آشنایی با رمز و رازهای نویسندگی| استیون می
📖قدم به قدم تا داستان نویسی| آنیسا دهقانی
📖این سو آن سوی متن | عباس معروفی
@writing_lovers
❤5👍3
"پیدا کردن کلمات برای احساسات آسان نیست." لبخند زدم. "همه ما چیزی را احساس میکنیم و فقط تعداد کمی از مردم موفق به گفتن میشوند."
هاروکی موراکامی
📕سرزمین عجایب بدون رحم و ته دنیا
@writing_lovers
هاروکی موراکامی
📕سرزمین عجایب بدون رحم و ته دنیا
@writing_lovers
❤6👍1
راز این است که درباره هر چیزی بنویسی، فقط جرات نوشتن هر چیزی را داشته باش، زیرا وقتی شروع به نوشتن میکنی، مهم نیست درباره چه چیزی، شروع به گفتن حقایق مهمی میکنی.
© جولین گرین
@writing_lovers
© جولین گرین
@writing_lovers
👍5❤3
داستان چگونه شکل میگیرد؟
ابوتراب خسروی
در نويسندگی و اساسا هنر تا مؤلف نسبت به كار اخلاص و خلوص نداشته باشد موفق به انجام كار موجهی نخواهد شد. به نظر من مهمترين كاری كه يك نويسنده بايد انجام بدهد شفافيت و انسی است كه بايد با كار داشته باشد نه چيز ديگری.
زمانی داستان پديد میآيد كه جزئيات اهميت پيدا میكند.براي شرح جزئيات بايد دستگاهی میبود كه بتوان به كمك آن جزئيات را گفت كه نويسندهها دستگاه زاويه ديد را تحت تاثير دوربين فيلمبرداری و عكاسی ابداع كردند.
زماني كه زاويه ديد به كار گرفته شد داستان پديد آمد. خصوصيت داستان عينت دادن واقعه است؛ شرح جزئيات است و جزئيات را بازتاب میدهد.
این درست نقطه مقابل حكايت پردازی است. وقتی حكايات سعدی را میخوانيد روايت صرف است و تشبيه، ولی در داستان ما به وسيله دستگاه مجازی زاويه ديد، عينيت را بازتاب میدهيم. نويسنده اگر نتواند زاويه ديد مناسب را پيدا كند، نمیتواند داستانش را پيش ببرد.
اگر با متون كلاسيك در ارتباط باشيد بخشی از ناخودآگاهتان شکل میگیرد و میتوانید از آن به عنوان پشتوانه و منابع متنتان استفاده كنيد و تحت تأثير اين نوع زيباشناسی باشید.
نوشتن وجهی از انديشيدن است. در واقع وقتی قلم دست میگيريد با اولين كلماتی كه مینويسيد به ناخودآگاهتان نيشتر میزنيد و كلمات از ناخودآگاه شما نشات میگيرد و با هر جمله و كلامی كه مینويسيد به اهدافتان در داستان نزدیک میشوید. نوع رفتاری كه نويسنده با كلمات میكند؛ يك رفتار منحصر به فرد است. در نتیجه داستانی كه خلق میشود، منحصر به فرد خواهد شد؛ چون به فرديت نویسنده مربوط میشود.
@Writing_lovers
ابوتراب خسروی
در نويسندگی و اساسا هنر تا مؤلف نسبت به كار اخلاص و خلوص نداشته باشد موفق به انجام كار موجهی نخواهد شد. به نظر من مهمترين كاری كه يك نويسنده بايد انجام بدهد شفافيت و انسی است كه بايد با كار داشته باشد نه چيز ديگری.
زمانی داستان پديد میآيد كه جزئيات اهميت پيدا میكند.براي شرح جزئيات بايد دستگاهی میبود كه بتوان به كمك آن جزئيات را گفت كه نويسندهها دستگاه زاويه ديد را تحت تاثير دوربين فيلمبرداری و عكاسی ابداع كردند.
زماني كه زاويه ديد به كار گرفته شد داستان پديد آمد. خصوصيت داستان عينت دادن واقعه است؛ شرح جزئيات است و جزئيات را بازتاب میدهد.
این درست نقطه مقابل حكايت پردازی است. وقتی حكايات سعدی را میخوانيد روايت صرف است و تشبيه، ولی در داستان ما به وسيله دستگاه مجازی زاويه ديد، عينيت را بازتاب میدهيم. نويسنده اگر نتواند زاويه ديد مناسب را پيدا كند، نمیتواند داستانش را پيش ببرد.
اگر با متون كلاسيك در ارتباط باشيد بخشی از ناخودآگاهتان شکل میگیرد و میتوانید از آن به عنوان پشتوانه و منابع متنتان استفاده كنيد و تحت تأثير اين نوع زيباشناسی باشید.
نوشتن وجهی از انديشيدن است. در واقع وقتی قلم دست میگيريد با اولين كلماتی كه مینويسيد به ناخودآگاهتان نيشتر میزنيد و كلمات از ناخودآگاه شما نشات میگيرد و با هر جمله و كلامی كه مینويسيد به اهدافتان در داستان نزدیک میشوید. نوع رفتاری كه نويسنده با كلمات میكند؛ يك رفتار منحصر به فرد است. در نتیجه داستانی كه خلق میشود، منحصر به فرد خواهد شد؛ چون به فرديت نویسنده مربوط میشود.
@Writing_lovers
👍7❤2
هر چه بیشتر زندگی میکنم، بیشتر میفهمم که مهمترین چیز در زندگی این است که بدانی چه میخواهی و اجازه ندهی که توسط کسانی که فکر می کنند بهتر میدانند گمراه شوی.
پلهام وودهاوس
@writing_lovers
پلهام وودهاوس
@writing_lovers
👍7❤4👏2
رضا قاسمی از نحوهٔ نوشتن و روشهای رویارویی با «مقاومت در برابر نوشتن» میگوید.
در مورد «نحوه ی نوشتن» خودم باید بگویم که معمولاْ یک اتفاق کوچک، یا بهتر است بگویم یک بخش کوچک از یک اتفاق توجهم را جلب می کند و بی آنکه بخواهم می بینم هی دارم به آن فکر می کنم. معمولاْ پرتوهای اولیه ای که در اثر تفکر مدام تابیده می شود به این موضوع از جنس ادبیات نیستند.
در این مرحله عقل می کوشد پرتوهای روانشناختی، جامعه شناختی، یا فلسفی به این موضع بتاباند، که هیچکدام اینها ادبیات نیست. اگر لحظه ای رسید که آن اتفاق را در روشنائی فکری ببینم که از جنسی ادبی ست آنوقت نخستین جمله ی رمان، مثل سر نخ یک کلاف، خود به خود می آید. و من مثل دیوانه ها می نشینم پشت کامپیوتر و یکسره می نویسم.
اما فردا شب که می خواهم ادامه بدهم به نوشتن ناگهان فسم میخوابد. خب بعدش چه؟ اینجاست که به تجربه دریافته ام اگر جا نزنم، اگر فقط یکی دو هفته با سماجت و پشتکار هرشب ادامه بدهم، بعد دیگر همه چیز خود به خود ادامه پیدا می کند.
راه حلی هم که برای « جا نزدن» پیدا کرده ام اینست: قسمت های نوشته شده را می خوانم و شروع می کنم به تصحیح غلط های تایپی، املایی و انشائی. یواش یواش می بینم دارم دست به ترکیب بعضی جمله ها هم می زنم. درست مثل ور رفتن یک شاعر با شعرش، کلمه یا سیاق عبارتی را عوض می کنم. بعد می بینم اینجا و آنجا دارم توصیفی اضافه می کنم یا مطلبی را گسترش می دهم. وقتی رسیدم به پایان این نخستین بخش، دیگر آن« مقاومت در برابر نوشتن» در هم شکسته است و من خود به خود شروع کرده ام به نوشتن بخش دوم. شب های بعد، باز به همین ترتیب خانه تکانی را از اول شروع می کنم تا برسم به نوشتن بخش تازه.
معمولاْ به نیمه های رمان که می رسم تازه می بینم بفهمی نفهمی طرح کارم از آن زیرها زده است بیرون( مثل عکسی که در حال ظاهر شدن است). فوراْ، محض احتیاط، یک کپی از کار می گیرم و اسم این کپی جدید را می گذارم ورسیون دوم. حالا آگاهانه تر به طرح فکر می کنم. و، با توجه به این طرح، کار بازخوانی هرشبه را از سر می گیرم و این بار سعی می کنم هرچه را در خدمت طرح نیست دور بریزم (خیالم راحت است که ورسیون اول سر جایش هست و اگر پشیمان شدم می توانم ار آنها استفاده کنم).
چیزهائی را هم که حذف می کنم در حقیقت دور نمی ریزم. یک پرونده درست می کنم به اسم انباری. قسمت های حذف شده را می ریزم توی آن. اینکار به آدم جسارت می دهد تا بخش هائی را که قبلاْ دست و دلش می لرزیده حالا با بی رحمی تمام حذف یا دستکاری و حتا جابجا کند(تجربه نشان داده که اگر چیزی را بی خودی حذف کرده باشم جای خالی اش بعداْ حس می شود و در نتیجه فوراْ از توی انباری درش می آورم و می گذارم سر جایش. به این ترتیب، با طرحی که پیدا شده پیش می روم. اما این طرح هم قطعی نیست. از لحظه ای که تغییرات تازه ای در جهت ارتقاء کیفی طرح به نظرم برسد، باز یک کپی از کار می گیرم و می پرم به ورسیون بعدی.
معمولاْ با همین یکی دو سه ورسیون کار تا به آخر جلو می رود. تمام که شد کپی تازه ای می گیرم و اسمش را می گذارم مثلاْ ورسیون 3 یا 4 . قبل از هرکاری یک نسخه هم روی کاغذ چاپ می کنم و می خوانم. کاغذ به آدم این امکان را می دهد که با کار فاصله بگیرد و عیب و حسن آن را بهتر حس کند. براساس نتایجی که از نسخه ی چاپی می گیرم می آیم دوباره روی کامپیوتر و همان شیوه ی تراش دادن را از سر می گیرم اما اینبار در جهت استحکام ساختار. در این مسیر یک چراغ راهنما دارم که مثل فانوس دریائی راه را به من نشان می دهد: هرجا به خمیازه می افتم، یا حوصله ام سر می رود، می فهمم اینجا چیزی هست که عایق است و مانع جریان الکتریسته در لابلای سطرها می شود. گاهی وقت ها با حذف این قسمت ها مشکل برطرف می شود. و گاهی اوقات بازنویسی می کنم این قسمت ها را. تجربه نشان داده که اگر بخشی درست نوشته شده باشد هزار بار هم که آنرا بخوانی باز وقتی به آن می رسی گیرائی خودش را حفظ خواهد کرد. این یک محک شخصی ست. اما به این معنا نیست که کتابی که چاپ کرده ام بی عیب است. من تا وقتی عیبی در کارم ببینم امکان ندارد آن را بدهم به ناشر. منتها یک جایی هست که آنجا دیگر حد توانائی آدم است، بیش از آن دیگر زور آدم نمی رسد. هرکس توانی دارد. من خودم را هم بکشم فلوبر نمی توانم بشوم. مهم اینست که حد خودم را، هرچه که هست، ششدانگ بگذارم وسط. تردیدی ندارم که اگر فلوبر در ایران به دنیا می آمد می شد یکی مثل ماها. این تحکم جغرافیا را باید پذیرفت اما تسلیم نشد و کار کرد؛ با تمام توان. این هم هست که همه ی بخش های یک رمان قرار نیست شاهکار از آب دربیاید. در کار نویسندگان بزرگ هم همینطور است.
بخشی از گفتگوی شهریار مندنی پور با رضا قاسمی
@Writing_lovers
در مورد «نحوه ی نوشتن» خودم باید بگویم که معمولاْ یک اتفاق کوچک، یا بهتر است بگویم یک بخش کوچک از یک اتفاق توجهم را جلب می کند و بی آنکه بخواهم می بینم هی دارم به آن فکر می کنم. معمولاْ پرتوهای اولیه ای که در اثر تفکر مدام تابیده می شود به این موضوع از جنس ادبیات نیستند.
در این مرحله عقل می کوشد پرتوهای روانشناختی، جامعه شناختی، یا فلسفی به این موضع بتاباند، که هیچکدام اینها ادبیات نیست. اگر لحظه ای رسید که آن اتفاق را در روشنائی فکری ببینم که از جنسی ادبی ست آنوقت نخستین جمله ی رمان، مثل سر نخ یک کلاف، خود به خود می آید. و من مثل دیوانه ها می نشینم پشت کامپیوتر و یکسره می نویسم.
اما فردا شب که می خواهم ادامه بدهم به نوشتن ناگهان فسم میخوابد. خب بعدش چه؟ اینجاست که به تجربه دریافته ام اگر جا نزنم، اگر فقط یکی دو هفته با سماجت و پشتکار هرشب ادامه بدهم، بعد دیگر همه چیز خود به خود ادامه پیدا می کند.
راه حلی هم که برای « جا نزدن» پیدا کرده ام اینست: قسمت های نوشته شده را می خوانم و شروع می کنم به تصحیح غلط های تایپی، املایی و انشائی. یواش یواش می بینم دارم دست به ترکیب بعضی جمله ها هم می زنم. درست مثل ور رفتن یک شاعر با شعرش، کلمه یا سیاق عبارتی را عوض می کنم. بعد می بینم اینجا و آنجا دارم توصیفی اضافه می کنم یا مطلبی را گسترش می دهم. وقتی رسیدم به پایان این نخستین بخش، دیگر آن« مقاومت در برابر نوشتن» در هم شکسته است و من خود به خود شروع کرده ام به نوشتن بخش دوم. شب های بعد، باز به همین ترتیب خانه تکانی را از اول شروع می کنم تا برسم به نوشتن بخش تازه.
معمولاْ به نیمه های رمان که می رسم تازه می بینم بفهمی نفهمی طرح کارم از آن زیرها زده است بیرون( مثل عکسی که در حال ظاهر شدن است). فوراْ، محض احتیاط، یک کپی از کار می گیرم و اسم این کپی جدید را می گذارم ورسیون دوم. حالا آگاهانه تر به طرح فکر می کنم. و، با توجه به این طرح، کار بازخوانی هرشبه را از سر می گیرم و این بار سعی می کنم هرچه را در خدمت طرح نیست دور بریزم (خیالم راحت است که ورسیون اول سر جایش هست و اگر پشیمان شدم می توانم ار آنها استفاده کنم).
چیزهائی را هم که حذف می کنم در حقیقت دور نمی ریزم. یک پرونده درست می کنم به اسم انباری. قسمت های حذف شده را می ریزم توی آن. اینکار به آدم جسارت می دهد تا بخش هائی را که قبلاْ دست و دلش می لرزیده حالا با بی رحمی تمام حذف یا دستکاری و حتا جابجا کند(تجربه نشان داده که اگر چیزی را بی خودی حذف کرده باشم جای خالی اش بعداْ حس می شود و در نتیجه فوراْ از توی انباری درش می آورم و می گذارم سر جایش. به این ترتیب، با طرحی که پیدا شده پیش می روم. اما این طرح هم قطعی نیست. از لحظه ای که تغییرات تازه ای در جهت ارتقاء کیفی طرح به نظرم برسد، باز یک کپی از کار می گیرم و می پرم به ورسیون بعدی.
معمولاْ با همین یکی دو سه ورسیون کار تا به آخر جلو می رود. تمام که شد کپی تازه ای می گیرم و اسمش را می گذارم مثلاْ ورسیون 3 یا 4 . قبل از هرکاری یک نسخه هم روی کاغذ چاپ می کنم و می خوانم. کاغذ به آدم این امکان را می دهد که با کار فاصله بگیرد و عیب و حسن آن را بهتر حس کند. براساس نتایجی که از نسخه ی چاپی می گیرم می آیم دوباره روی کامپیوتر و همان شیوه ی تراش دادن را از سر می گیرم اما اینبار در جهت استحکام ساختار. در این مسیر یک چراغ راهنما دارم که مثل فانوس دریائی راه را به من نشان می دهد: هرجا به خمیازه می افتم، یا حوصله ام سر می رود، می فهمم اینجا چیزی هست که عایق است و مانع جریان الکتریسته در لابلای سطرها می شود. گاهی وقت ها با حذف این قسمت ها مشکل برطرف می شود. و گاهی اوقات بازنویسی می کنم این قسمت ها را. تجربه نشان داده که اگر بخشی درست نوشته شده باشد هزار بار هم که آنرا بخوانی باز وقتی به آن می رسی گیرائی خودش را حفظ خواهد کرد. این یک محک شخصی ست. اما به این معنا نیست که کتابی که چاپ کرده ام بی عیب است. من تا وقتی عیبی در کارم ببینم امکان ندارد آن را بدهم به ناشر. منتها یک جایی هست که آنجا دیگر حد توانائی آدم است، بیش از آن دیگر زور آدم نمی رسد. هرکس توانی دارد. من خودم را هم بکشم فلوبر نمی توانم بشوم. مهم اینست که حد خودم را، هرچه که هست، ششدانگ بگذارم وسط. تردیدی ندارم که اگر فلوبر در ایران به دنیا می آمد می شد یکی مثل ماها. این تحکم جغرافیا را باید پذیرفت اما تسلیم نشد و کار کرد؛ با تمام توان. این هم هست که همه ی بخش های یک رمان قرار نیست شاهکار از آب دربیاید. در کار نویسندگان بزرگ هم همینطور است.
بخشی از گفتگوی شهریار مندنی پور با رضا قاسمی
@Writing_lovers
👏5👍4❤1🔥1
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
۳ کتاب عالی و مفید که برای بهبود خود نیاز دارید: ( بدون اغراق )!
📖 "ذهنیت سالم."- کارول دوک.
📖 " تمرین."- ست گودین.
📖 "دروغگویی روی مبل."-اروین یالوم.
@writing_lovers
📖 "ذهنیت سالم."- کارول دوک.
📖 " تمرین."- ست گودین.
📖 "دروغگویی روی مبل."-اروین یالوم.
@writing_lovers
❤5👍2🔥2
کتابی را دوست داشته باشید، این کتاب زندگی شما را آسانتر میکند، دوستانه به شما کمک میکند تا از سردرگمی طوفانی افکار، احساسات و وقایع بربیایید، یادتان میدهد به مردم و خودتان احترام بگذارید، به ذهن و قلب شما عشق به مردم و جهان را الهام میبخشد.
ماکسیم گورکی
@writing_lovers
ماکسیم گورکی
@writing_lovers
👍8❤4
نویسندهها باید بچسبند به نوشتن خاطرات روزانهشان. اگر هیچ سود دیگری نداشته باشد، نوشتن یادداشت روزانه یک تمرین درجه یک است. این روش، ابزاری معجزهگر برای ما نویسندههاست که به وسیله آن، مصالح خام زندگی روزانه را در ساخت روایتهای داستانی به کار میگیریم.
آن ادوارد کانن
@Writing_lovers
آن ادوارد کانن
@Writing_lovers
👍16
گراهام گرین از روند ساختن شخصیتهای رمانهایش مینویسد:
«در ابتدا (او) فقط یک نقطهٔ کوچک است، نقطهای که با چنان شدت و قدرتی به آن خیره میشوم که بعد از یکی دو ساعت چشمهام اشک میافتند و باید متوقف شوم. سپس این نقطه رشد میکند، نزدیکتر میشود، به آرامی و ذره ذره شکل میگیرد. سرانجام اگر همه چیز خوب پیش برود، جان گرفته و حتا مستقل و خودبسنده میشود. خلق و خوی و اراده خودش را دارد و مستقل از من است.»
@writing_lovers
«در ابتدا (او) فقط یک نقطهٔ کوچک است، نقطهای که با چنان شدت و قدرتی به آن خیره میشوم که بعد از یکی دو ساعت چشمهام اشک میافتند و باید متوقف شوم. سپس این نقطه رشد میکند، نزدیکتر میشود، به آرامی و ذره ذره شکل میگیرد. سرانجام اگر همه چیز خوب پیش برود، جان گرفته و حتا مستقل و خودبسنده میشود. خلق و خوی و اراده خودش را دارد و مستقل از من است.»
@writing_lovers
👍7❤1