در یک کتاب نوشته شده است: "اگر راهت را گم کردی، به ستارهها نگاه کن، اگر دوستی را از دست دادهای، به ستاره ها نگاه کن، اگر خودت را گم کردهای، باز هم به ستاره ها نگاه کن، آنها همیشه همان جا هستند. با چشمانت بهشان بچسب، فرق نمیکند کجا باشی، آدم ها تغییر میکنند، همه چیز تغییر میکند، اما ستارهها مثل همیشه هستند.
کارل می
📕ما را ببر، پگاسوس
@Writing_lovers
کارل می
📕ما را ببر، پگاسوس
@Writing_lovers
❤10👏2
بازی چه میشد اگر...
تمرین
قدیمیترین و خلاقانهترین شیوهٔ رماننویسها، برای به دست آوردن سوژه، بازی « چه میشد اگر... » است. رابرت مک کی در کتاب «داستان» آن را شیوهای مؤثر میداند. وقتی یک چیز جالب میخوانید از خودتان بپرسید: چه میشد اگر... ؟ و بعد بگذارید انواع و اقسام ارتباط ها ظاهر شود.
چه میشد اگر تکه چوبی حرف میزد؟ (پینوکیو)
چه میشد همه اهالی یک شهر کور میشدند؟ (رمان کوری)
چه میشد اگر آن عزیزی که از دنیا رفته ناگهان در آستانه در ظاهر میشد؟ ( رمان یک روز دیگر، میچ آلبوم)
با این شیوه ذهنتان یاد میگیرد بین عناصر ناآشنا ارتباط ایجاد کند و طرحهای خلاق شکل دهید:
چه میشد اگر کتابی درباره زندگی خودمان پیدا میکردیم؟
چه میشد اگر یک روز خودکارمان شروع به نوشتن حقایقی میکرد؟
چه میشد اگر با یک اسب تک شاخ بالدار به مسافرت میرفتیم؟
شما هم فهرستی از چه میشد اگرها.. ؟ تهیه کنید. و بگذارید ذهنتان آزادانه به هر کجا میخواهد برود. بعد از بین آنها جالبترینشان را انتخاب کنید و دربارهاش بنویسید.
@Writing_lovers
تمرین
قدیمیترین و خلاقانهترین شیوهٔ رماننویسها، برای به دست آوردن سوژه، بازی « چه میشد اگر... » است. رابرت مک کی در کتاب «داستان» آن را شیوهای مؤثر میداند. وقتی یک چیز جالب میخوانید از خودتان بپرسید: چه میشد اگر... ؟ و بعد بگذارید انواع و اقسام ارتباط ها ظاهر شود.
چه میشد اگر تکه چوبی حرف میزد؟ (پینوکیو)
چه میشد همه اهالی یک شهر کور میشدند؟ (رمان کوری)
چه میشد اگر آن عزیزی که از دنیا رفته ناگهان در آستانه در ظاهر میشد؟ ( رمان یک روز دیگر، میچ آلبوم)
با این شیوه ذهنتان یاد میگیرد بین عناصر ناآشنا ارتباط ایجاد کند و طرحهای خلاق شکل دهید:
چه میشد اگر کتابی درباره زندگی خودمان پیدا میکردیم؟
چه میشد اگر یک روز خودکارمان شروع به نوشتن حقایقی میکرد؟
چه میشد اگر با یک اسب تک شاخ بالدار به مسافرت میرفتیم؟
شما هم فهرستی از چه میشد اگرها.. ؟ تهیه کنید. و بگذارید ذهنتان آزادانه به هر کجا میخواهد برود. بعد از بین آنها جالبترینشان را انتخاب کنید و دربارهاش بنویسید.
@Writing_lovers
👍11🔥1
اگر می خواهید حقیقت را به مردم بگویید، شوخ طبع باشید و گرنه شما را خواهند کشت.
بیلی وایلدر
@Writing_lovers
بیلی وایلدر
@Writing_lovers
❤🔥7🥰1
۵ کتاب مفید درباره طرح و ساختار داستان
📖 پیرنگ | ایزابل دیپل| نشر مرکز
📖پیرنگ | ساندرا اسمیت| نشر چشمه
📖سفر نویسنده| کریستوفر وولگر | ساقی
📖بیست کهن الگو پیرنگ | رونالد توبیاس | نشر ساقی
📖معماری درام |دیوید لتوین ؛ رابین استاکدیل | نشر ساقی
@Writing_lovers
📖 پیرنگ | ایزابل دیپل| نشر مرکز
📖پیرنگ | ساندرا اسمیت| نشر چشمه
📖سفر نویسنده| کریستوفر وولگر | ساقی
📖بیست کهن الگو پیرنگ | رونالد توبیاس | نشر ساقی
📖معماری درام |دیوید لتوین ؛ رابین استاکدیل | نشر ساقی
@Writing_lovers
❤3👍1
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
مارک تواین یکبار در دفتر تحریریه، بستهای دریافت کرد از شعرهای بسیار بد با عنوان "چرا من زندهام؟"
مارک تواین، دست نوشته را به نشانی شاعر ناشناس با نظری برایش پست کرد. او نوشت: "چون متاسفانه شعرها را از طریق پست فرستادید و شخصاً به تحریریه نیامدید."
@Writing_lovers
مارک تواین، دست نوشته را به نشانی شاعر ناشناس با نظری برایش پست کرد. او نوشت: "چون متاسفانه شعرها را از طریق پست فرستادید و شخصاً به تحریریه نیامدید."
@Writing_lovers
👍6❤🔥2👏1🆒1
تمرین
یک دفتر و قلم بردارید و امروز ایدههایی را که در طول روز به ذهنتان میرسد، فهرست کنید. وقتی در صف اتوبوس ایستادهاید یا در ساعات مابین کارتان، یا هر زمان که چیزی به ذهن تان میرسد، را به این فهرست اضافه کنید. این کار میتواند الهام بخش شما در نوشتن یک متن خلاق باشد.
@Writing_lovers
یک دفتر و قلم بردارید و امروز ایدههایی را که در طول روز به ذهنتان میرسد، فهرست کنید. وقتی در صف اتوبوس ایستادهاید یا در ساعات مابین کارتان، یا هر زمان که چیزی به ذهن تان میرسد، را به این فهرست اضافه کنید. این کار میتواند الهام بخش شما در نوشتن یک متن خلاق باشد.
@Writing_lovers
👍5
نامه به یکاستاد داستان نویسی
جان اشتاین بک
اگرچه به نظر میآید که قرنها از وقتی که در کلاس داستاننویسی شما در استانفورد شرکت میکردم گذشته، تجربیات آن دوران خوب به خاطرم مانده. آن روزها با چشمانی باز و ذهنی تیز آماده بودم تا راز و رمز نوشتن داستانهای کوتاه خوب و حتی عالی را بقاپم. اما شما خیلی زود این توهم را باطل کردید. گفتید تنها راه نوشتن داستان کوتاه خوب، نوشتن داستان کوتاه خوب است. و تنها پس از نوشتن داستان میتوان آن را جداگانه نقد و ارزیابی کرد. و باز گفتید داستان کوتاه مشکلترین قالب ادبی است و دلیلش هم این است که تعداد داستانهای کوتاه موفق جهان بسیار کم است.
اما در ضمن قاعدهای اساسی به ما آموختید که ساده ولی مردافکن بود. گفتید داستانی گیراست که چیزی را از نویسنده به خواننده منتقل کند و معیار سنجش ما هم همان قدرت تأثیرگذاری آن است. غیر از این دیگر قانون و قاعده ای وجود ندارد، داستان میتواند راجع به هر چیزی باشد و هر فن و ابزاری را به کار بگیرد، مشروط بر اینکه گیرا باشد.
به اعتقاد شما یکی از اجزای این قاعده، نویسنده را ملزم میکند که بداند چه میخواهد بگوید و راجع به چه حرف بزند. و به عنوان تمرین باید سعی کنیم شاخ و برگهای داستان را بزنیم و آن را در یک جمله بنویسیم؛ چون فقط از این طریق میشود داستان را خوب درک کرد و آن را تا سه، شش یا دههزار کلمه بسط و گسترش داد.
باری. گفتید فرمول جادویی و رموز داستاننویسی همین است. و ما را فقط با همین سخنان، بر جادۀ خلوت و دلتنگکنندۀ نویسندگی گذاشتید. و ما باید داستانهای بد را کنار می گذاشتیم.
من توقع داشتم که بگویید به اوج کمال و شکوفایی دست یافتهام اما نظری که شما درباره کارهایم میدادید، فوری مرا سرخورده و مأیوس میکرد. احساس میکردم کارهایم را غیرمنصفانه نقد می کنید، با وجود این سردبیران و ویراستاران با قضاوتهایی که سالهای بعد [در مورد کارهایم] کردند، جانب شما را گرفتند نه جانب مرا.
و این غیرمنصفانه مینمود. من می توانستم با استفاده از تعلیمات شما، داستانهای خوب را انتخاب کنم و بخوانم و حتی بفهمم که چگونه آنها را نوشتهاند. اما چرا خودم نمیتوانستم داستان خوبی بنویسم؟ باری، نمیتوانستم. چون شاید امکان ندارد دو تا داستان خوب شبیه هم باشد. سالهای بعد من داستانهای زیادی نوشتم اما هنوز نمیدانم چطور داستان بنویسم. فقط دست به قلم میبرم و شانسم را امتحان میکنم.
اگر هم در عالم داستاننویسی قاعدۀ سحرآمیزی در کار باشد، که من مطمئنم هست، کسی نمیتواند آن را به صورت دستورالعمل درآورد و در اختیار دیگران بگذارد. به نظر میرسد که آن قاعده همان تمایل شدید نویسنده در انتقال احساسات والايش به خواننده باشد. اگر نویسنده چنین دغدغهای داشته باشد گاهی -و البته نه همیشه- شیوۀ مناسب این انتقال حس را نیز پیدا میکند.
پس از نوشتن داستان، قضاوت در مورد آن خیلی مشکل نیست. اما هنوز هم پس از سالها وقتی میخواهم داستانی بنویسم، زهرهترک میشوم و حتی باید بگویم که نویسندهای که موقع نوشتن داستان هراسان نیست خوشبختانه خبر از شکوه و جلال دوردست و دستنیافتنی ابزارش ندارد.
بریده از نامهای به ادیت میریلیز۱۹۶۲
(Edith Mirrielees)
📕 «فن داستاننویسی»
گردآوردۀ محسن سلیمانی، انتشارات امیرکبیر، ۱۳۷۴، صفحات ۳۲۳ تا ۳۲۶
@Writing_lovers
جان اشتاین بک
اگرچه به نظر میآید که قرنها از وقتی که در کلاس داستاننویسی شما در استانفورد شرکت میکردم گذشته، تجربیات آن دوران خوب به خاطرم مانده. آن روزها با چشمانی باز و ذهنی تیز آماده بودم تا راز و رمز نوشتن داستانهای کوتاه خوب و حتی عالی را بقاپم. اما شما خیلی زود این توهم را باطل کردید. گفتید تنها راه نوشتن داستان کوتاه خوب، نوشتن داستان کوتاه خوب است. و تنها پس از نوشتن داستان میتوان آن را جداگانه نقد و ارزیابی کرد. و باز گفتید داستان کوتاه مشکلترین قالب ادبی است و دلیلش هم این است که تعداد داستانهای کوتاه موفق جهان بسیار کم است.
اما در ضمن قاعدهای اساسی به ما آموختید که ساده ولی مردافکن بود. گفتید داستانی گیراست که چیزی را از نویسنده به خواننده منتقل کند و معیار سنجش ما هم همان قدرت تأثیرگذاری آن است. غیر از این دیگر قانون و قاعده ای وجود ندارد، داستان میتواند راجع به هر چیزی باشد و هر فن و ابزاری را به کار بگیرد، مشروط بر اینکه گیرا باشد.
به اعتقاد شما یکی از اجزای این قاعده، نویسنده را ملزم میکند که بداند چه میخواهد بگوید و راجع به چه حرف بزند. و به عنوان تمرین باید سعی کنیم شاخ و برگهای داستان را بزنیم و آن را در یک جمله بنویسیم؛ چون فقط از این طریق میشود داستان را خوب درک کرد و آن را تا سه، شش یا دههزار کلمه بسط و گسترش داد.
باری. گفتید فرمول جادویی و رموز داستاننویسی همین است. و ما را فقط با همین سخنان، بر جادۀ خلوت و دلتنگکنندۀ نویسندگی گذاشتید. و ما باید داستانهای بد را کنار می گذاشتیم.
من توقع داشتم که بگویید به اوج کمال و شکوفایی دست یافتهام اما نظری که شما درباره کارهایم میدادید، فوری مرا سرخورده و مأیوس میکرد. احساس میکردم کارهایم را غیرمنصفانه نقد می کنید، با وجود این سردبیران و ویراستاران با قضاوتهایی که سالهای بعد [در مورد کارهایم] کردند، جانب شما را گرفتند نه جانب مرا.
و این غیرمنصفانه مینمود. من می توانستم با استفاده از تعلیمات شما، داستانهای خوب را انتخاب کنم و بخوانم و حتی بفهمم که چگونه آنها را نوشتهاند. اما چرا خودم نمیتوانستم داستان خوبی بنویسم؟ باری، نمیتوانستم. چون شاید امکان ندارد دو تا داستان خوب شبیه هم باشد. سالهای بعد من داستانهای زیادی نوشتم اما هنوز نمیدانم چطور داستان بنویسم. فقط دست به قلم میبرم و شانسم را امتحان میکنم.
اگر هم در عالم داستاننویسی قاعدۀ سحرآمیزی در کار باشد، که من مطمئنم هست، کسی نمیتواند آن را به صورت دستورالعمل درآورد و در اختیار دیگران بگذارد. به نظر میرسد که آن قاعده همان تمایل شدید نویسنده در انتقال احساسات والايش به خواننده باشد. اگر نویسنده چنین دغدغهای داشته باشد گاهی -و البته نه همیشه- شیوۀ مناسب این انتقال حس را نیز پیدا میکند.
پس از نوشتن داستان، قضاوت در مورد آن خیلی مشکل نیست. اما هنوز هم پس از سالها وقتی میخواهم داستانی بنویسم، زهرهترک میشوم و حتی باید بگویم که نویسندهای که موقع نوشتن داستان هراسان نیست خوشبختانه خبر از شکوه و جلال دوردست و دستنیافتنی ابزارش ندارد.
بریده از نامهای به ادیت میریلیز۱۹۶۲
(Edith Mirrielees)
📕 «فن داستاننویسی»
گردآوردۀ محسن سلیمانی، انتشارات امیرکبیر، ۱۳۷۴، صفحات ۳۲۳ تا ۳۲۶
@Writing_lovers
❤5👍1
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
هنرمند واقعی باید به صدای قلب و دستورات وجدان خود گوش دهد. این قضاوت شخصیِ صادقانه، مرزهای مجاز و غیرمجاز را نشان میدهد.
ایوان بونین
@Writing_lovers
ایوان بونین
@Writing_lovers
👍7
تمرین
درباره شخصیتی بنویسید، تصورش کنید او کجاست، ببینید چه پوشیده، چطور با حرکات بدن و صورت خود حرف میزند، به موارد ریز و درشت دقت کنید تا شخصیت و موقعیت او را بهتر بشناسید. درباره چیزهایی که دستگیرتان میشود آزادنویسی کنید حتی اگر خیلی زود حرفهایتان دربارهاش تمام شده، به نوشتن ادامه بدهید و سه صفحه بنویسید.
@Writing_lovers
درباره شخصیتی بنویسید، تصورش کنید او کجاست، ببینید چه پوشیده، چطور با حرکات بدن و صورت خود حرف میزند، به موارد ریز و درشت دقت کنید تا شخصیت و موقعیت او را بهتر بشناسید. درباره چیزهایی که دستگیرتان میشود آزادنویسی کنید حتی اگر خیلی زود حرفهایتان دربارهاش تمام شده، به نوشتن ادامه بدهید و سه صفحه بنویسید.
@Writing_lovers
👍9
Forwarded from Science Magazine
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
الیزابت گیلبرت از انتظارات ناممکنی که ما از هنرمندان و نوابغ داریم می گوید و پیشنهاد می کند که که منشاء هنر هنرمند و نبوغ نابغه را خودش ندانیم بلکه آنها را متصل به منبعی خارج از خود بدانیم. این سخنرانی جذاب، شخصی و خیلی تاثیر گذار است.
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM
❤6
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
همینگوی چگونه توصیف میکند؟
نویسنده خوب توصیف نمیکند، ابداع میکند. اواز معلومات شخصی و غیر شخصی و گاه حتی از معلوماتی غیر قابل توضیح که میتواند از تجربیات فراموش شده شخصی، خانوادگی و نژادی سرچشمه بگیرد چیزی درمیآورد که از همه آنچه روی میدهد و از آنهایی که وجود دارد و از تمام چیزهایی که آدم میداند و آنهایی که نمیتواند بداند، چیزی ابداع میشود. چیزی کاملا جدید که از هر حقیقتی حقیقیتر و از هر چیز زندهای زنذهتر است. شما آن را زنده میکنید واگر این کار را به خوبی انجام دهید به آن جاودانگی میبخشید.
اگر یک نویسنده دست از مشاهده بردارد کارش تمام است. ولی لزومی ندارد آگاهانه ناظر باشد و یا در این فکر باشد که مشاهده چگونه میتواند مفید باشد. در آغاز کار شاید چنین باشد اما بعدها هر چه میبیند به روی ذخیره عظیم چیزهایی که قبلا دیده و یا میداند افزوده میشود اگر دانستنش فایده داشته باشد. باید بگویم من همیشه براساس اصل کوه یخ مینویسم.
همیشه هفت هشتم آنچه به چشم میخورد زیر آب است. میتوانی هر چیزی را میدانی حذف کنی و این به استقامت کوه یخ میافزاید. پیرمرد و دریا میتوانست بیش از هزار صفحه باشد و همه آدمهای دهکده را دربرگیرد، اینکه چگونه امرار معاش میکنند و... این کار را نویسندگان دیگر به قدر کافی انجام میدهند.
من سعی کردهام یادبگیرم که کار دیگری بکنم قبل از هر چیز سعی کردهام آنچه را که در انتقال تجربه به خواننده غیر لازم است حذف کنم. من جفت گیری سفره ماهیها را دیدهام بنابراین آن را حذف کردم. تمام داستانهایی که از دهکده ماهیگیری میدانم حذف کردم.
@Writing_lovers
نویسنده خوب توصیف نمیکند، ابداع میکند. اواز معلومات شخصی و غیر شخصی و گاه حتی از معلوماتی غیر قابل توضیح که میتواند از تجربیات فراموش شده شخصی، خانوادگی و نژادی سرچشمه بگیرد چیزی درمیآورد که از همه آنچه روی میدهد و از آنهایی که وجود دارد و از تمام چیزهایی که آدم میداند و آنهایی که نمیتواند بداند، چیزی ابداع میشود. چیزی کاملا جدید که از هر حقیقتی حقیقیتر و از هر چیز زندهای زنذهتر است. شما آن را زنده میکنید واگر این کار را به خوبی انجام دهید به آن جاودانگی میبخشید.
اگر یک نویسنده دست از مشاهده بردارد کارش تمام است. ولی لزومی ندارد آگاهانه ناظر باشد و یا در این فکر باشد که مشاهده چگونه میتواند مفید باشد. در آغاز کار شاید چنین باشد اما بعدها هر چه میبیند به روی ذخیره عظیم چیزهایی که قبلا دیده و یا میداند افزوده میشود اگر دانستنش فایده داشته باشد. باید بگویم من همیشه براساس اصل کوه یخ مینویسم.
همیشه هفت هشتم آنچه به چشم میخورد زیر آب است. میتوانی هر چیزی را میدانی حذف کنی و این به استقامت کوه یخ میافزاید. پیرمرد و دریا میتوانست بیش از هزار صفحه باشد و همه آدمهای دهکده را دربرگیرد، اینکه چگونه امرار معاش میکنند و... این کار را نویسندگان دیگر به قدر کافی انجام میدهند.
من سعی کردهام یادبگیرم که کار دیگری بکنم قبل از هر چیز سعی کردهام آنچه را که در انتقال تجربه به خواننده غیر لازم است حذف کنم. من جفت گیری سفره ماهیها را دیدهام بنابراین آن را حذف کردم. تمام داستانهایی که از دهکده ماهیگیری میدانم حذف کردم.
@Writing_lovers
👍12✍1👏1