بخشهای کوچک بسیار بدی از کل را بنویسید. قطعهها، لحظهها، صحنهها، فلش بکها، تا زمانی که پیشنویس اول فوقالعاده بدی داشته باشید. سپس قسمتهای خسته کننده، دروغ ها، مزخرفات واضح را حذف کنید و نسخه دومی از آنچه باقی مانده بنویسید.
شانون هیل
@Writing_lovers
شانون هیل
@Writing_lovers
❤3👍3
❤5🔥1
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
Forwarded from That's all folks! (Nima)
افسردهها، شبهافسردهها، بیماران روانی، منحرفها و ای تمام کسانی که حتا نمیدانید چه بلایی سرتان میآید و فقط با عواقباش دست به گریبانید!
درخت با جنگل سخن میگوید، علف با صحرا، ستاره با کهکشان، من با شما سخن میگویم!
تنها راه نجات شما، اگر بخواهیم راه نجاتی فرض کنیم و اگر راه نجاتی باشد و اگر حتا ذرهای در تیرهترین گوشههای روحتان موش چلاق احساس دنبال نور نجات بگردد، این است که خلق کنید!
خلق کنید نه برای خلق کردن، نه برای مشهور یا پولدار یا محبوب شدن، نه برای حتا نجات یافتن، نه. به دنبال نتیجهاش نباشید! فقط خلق کنید. یک کاغذ و قلم بردارید و خاطرهای از کودکی را بنویسید و بعد آرام آرام مثل نقاشی که با رنگهایش انگشتها و بعد دست و پا و بعد همهچیز را شکل میدهد خاطرهتان را با رویاپردازی قاتی کنید و یک داستان کوتاه بسازید. قلممو بردارید و چیزی را نقاشی کنید و بعد آرام آرام مثل نویسندهای که دنیای کوچکی را با کلماتش میسازد، دنیای نقاشیتان را شکل دهید. یک مجسمهی ساده بسازید، یک کوزهی آب. کاسه. نترسید.
لازم نیست به کسی نشانش بدهید. نمیخواهد بفروشیدش. قرار است فقط خلق کنید. ببافید. یک پولیور با سه آستین ببافید. با هشت آستین اصلا. برای یک هشتپا. یکی برای ستارهی دریایی ببافید با پنج آستین. مهم نیست. بافتن مهم است. نتیجه مهم نیست. فقط چیزی خلق کنید. خدای چیزهای داغان باشید! بدترین داستان قرن را بنویسید! بدترین نقاشی جهان! یک آهنگ برای دوستتان بسازید، بدون این که نت نوشتن بدانید. دانههای سیاه و سفید نت را روی خطوط حامل بگذارید و بعد برای آهنگتان یک اسم انتخاب کنید: به رامونا!
برای دوستم، پنجره!
والس تنهایی و یک کم بیسکوییت وانیلی!
تقدیم به کریستوف رضاعی، با عشق و نفرت!
یا یک شعر ترجمه کنید از دانمارکی. با کمک گوگل. خودتان سعی کنید شعر را بسازید.
خلق کردن نیاز همهی ماست. وقتی یک نوشتهی ساده برای پروفایل انتخاب میکنید و ازش راضی هستید حالتان بهتر میشود. یک عکس خوب از دستتان، از پاهاتان. از همهی دستگیرههای در عکس بگیرید. از گردن کسی که دوستش دارید. از گردن کسی که نمیشناسید حتا. چیزی را انتخاب کنید و بدترین مجموعهی عکس را بگیرید! با موضوع ترک دیوار!
با موضوع لباسهای زیر!
با موضوع سوراخهای آفرینش: بزرگ یا کوچک!
و هزاران عکس بگیرید و سیتا را برای خودتان جدا کنید و بعد بروید سراغ موضوع بعدی!
تنها راه نجات، اگر راه نجاتی باشد و اگر راه نجاتی بخواهیم، همین است.
امیدوارم موفق باشید!
پ.ن: این نوشته با عنوان «چکامهای برای منحرفان جهان با کمک منحرف بزرگ، شاملو» هم در واقع راه نجات من است! فریاد بیصدایی که یک قمری شنید و از ترس پرید.
درخت با جنگل سخن میگوید، علف با صحرا، ستاره با کهکشان، من با شما سخن میگویم!
تنها راه نجات شما، اگر بخواهیم راه نجاتی فرض کنیم و اگر راه نجاتی باشد و اگر حتا ذرهای در تیرهترین گوشههای روحتان موش چلاق احساس دنبال نور نجات بگردد، این است که خلق کنید!
خلق کنید نه برای خلق کردن، نه برای مشهور یا پولدار یا محبوب شدن، نه برای حتا نجات یافتن، نه. به دنبال نتیجهاش نباشید! فقط خلق کنید. یک کاغذ و قلم بردارید و خاطرهای از کودکی را بنویسید و بعد آرام آرام مثل نقاشی که با رنگهایش انگشتها و بعد دست و پا و بعد همهچیز را شکل میدهد خاطرهتان را با رویاپردازی قاتی کنید و یک داستان کوتاه بسازید. قلممو بردارید و چیزی را نقاشی کنید و بعد آرام آرام مثل نویسندهای که دنیای کوچکی را با کلماتش میسازد، دنیای نقاشیتان را شکل دهید. یک مجسمهی ساده بسازید، یک کوزهی آب. کاسه. نترسید.
لازم نیست به کسی نشانش بدهید. نمیخواهد بفروشیدش. قرار است فقط خلق کنید. ببافید. یک پولیور با سه آستین ببافید. با هشت آستین اصلا. برای یک هشتپا. یکی برای ستارهی دریایی ببافید با پنج آستین. مهم نیست. بافتن مهم است. نتیجه مهم نیست. فقط چیزی خلق کنید. خدای چیزهای داغان باشید! بدترین داستان قرن را بنویسید! بدترین نقاشی جهان! یک آهنگ برای دوستتان بسازید، بدون این که نت نوشتن بدانید. دانههای سیاه و سفید نت را روی خطوط حامل بگذارید و بعد برای آهنگتان یک اسم انتخاب کنید: به رامونا!
برای دوستم، پنجره!
والس تنهایی و یک کم بیسکوییت وانیلی!
تقدیم به کریستوف رضاعی، با عشق و نفرت!
یا یک شعر ترجمه کنید از دانمارکی. با کمک گوگل. خودتان سعی کنید شعر را بسازید.
خلق کردن نیاز همهی ماست. وقتی یک نوشتهی ساده برای پروفایل انتخاب میکنید و ازش راضی هستید حالتان بهتر میشود. یک عکس خوب از دستتان، از پاهاتان. از همهی دستگیرههای در عکس بگیرید. از گردن کسی که دوستش دارید. از گردن کسی که نمیشناسید حتا. چیزی را انتخاب کنید و بدترین مجموعهی عکس را بگیرید! با موضوع ترک دیوار!
با موضوع لباسهای زیر!
با موضوع سوراخهای آفرینش: بزرگ یا کوچک!
و هزاران عکس بگیرید و سیتا را برای خودتان جدا کنید و بعد بروید سراغ موضوع بعدی!
تنها راه نجات، اگر راه نجاتی باشد و اگر راه نجاتی بخواهیم، همین است.
امیدوارم موفق باشید!
پ.ن: این نوشته با عنوان «چکامهای برای منحرفان جهان با کمک منحرف بزرگ، شاملو» هم در واقع راه نجات من است! فریاد بیصدایی که یک قمری شنید و از ترس پرید.
👏7❤3🔥1
آنتوان چخوف گفته :"من به درد با فریاد و اشک، به پستی با خشم و به زشتی با انزجار پاسخ می دهم. به نظر من به این می گویند زندگی."
امین اسدی مقدم توی کانالش روزانه نوشتهای جذابی داره. اولین دلیل جذابیت نوشتههای امین اینه که بدون خودسانسوری مینویسه و دوم اینکه لحن و سبک خودش رو پیدا کرده. رمان "جایی که ما تئاتر بازی میکنیم" او به چاپ دوم رسیده که ارزش خواندن و دیده شدن داره.
https://www.agahbookshop.com/جايي-كه-ما-تئاتر-بازي-مي%E2%80%8Cكنيم_45660
@Writing_lovers
امین اسدی مقدم توی کانالش روزانه نوشتهای جذابی داره. اولین دلیل جذابیت نوشتههای امین اینه که بدون خودسانسوری مینویسه و دوم اینکه لحن و سبک خودش رو پیدا کرده. رمان "جایی که ما تئاتر بازی میکنیم" او به چاپ دوم رسیده که ارزش خواندن و دیده شدن داره.
https://www.agahbookshop.com/جايي-كه-ما-تئاتر-بازي-مي%E2%80%8Cكنيم_45660
@Writing_lovers
👍5❤1
تعداد کمی بیش از دو یا سه بار در سال فکر می کنند. من به خاطر فکر کردن یک یا دو بار در هفته به شهرت جهانی رسیده ام.
جورج برنارد شاو
@Writing_lovers
جورج برنارد شاو
@Writing_lovers
👍5❤4🔥1
مسیرهای فرعی
هنگام نوشتن احساس میکنید همه چیز تحت کنترل شماست. دارید مینویسیدو داستان میجوشد و پیش میرود. معمولا نویسنده ها فصلهای اول رمان همین احساس را دارند. اما وقتی حدود ده هزار کلمه نوشتید، ناگهان موتورتان از کار میافتد و ترمز میکنید. از پشت میز بلند میشوید. دوری میزنید اما وقتی دوباره جلوی صفحه مینشینید، میبینید مشکل هنوز باقی است. متوجه میشوید تردید دارید. شاید این موقع دارید با مسیر فرعی یا انحرافی میجنگید. مسیر فرعی جادهای در داستان است که روی نقشه شما نیست اما ذهن میخواهد آن را به شما پیشنهاد دهد. شما میتوانید آن را نادیده بگیرید و لحظات سختی را بگذرانید چون میدانید نقشه چیست و مطمئنید بزودی همه چیز را درست میکنید یا در مسیر فرعی پیش بروید و به همان جایی برسید که معنی اش آزادی است.
پیشنهاد: پیشنهاد من این است که در اینجا یک فایل جدید بازکنید یا دفتر یادداشت بردارید و آزادانه طرح چندصحنه بعدی رمانتان را بنویسید طو ی که اصلا نمیدانید قرار است صحنه های بعدی رمانتان چی باشد.
میتوانید اینگونه بنویسید: چشمتان را ببندید و از ذهن نمایشگرتان بخواهیدهر صحنه جانداری را که میخواهد نشانتان دهد. لزومی ندارد زور بزنید. در این حالت شخصیت ها به درخواست آپاراتچی درونتان خودشان داوطلبانه روی صفحه ذهنتان ظاهر میشوند. مدتی این صحنه نمایشی را نگاه کنید و بعد اتفاقاتی را که در این صحنه رخ داده، بنویسید. البته نه مفصل، بلکه در چند خط و طوری که انگار دارید آن ها را خلاصه میکنید.
حالا چند لحظه درنگ کنید و از خود بپرسید اگر این صحنه درون رمان من اتفاق میافتاد بعدش چه میشد؟
بعد استراحتی به خود بدهید و بیرون بروید و قدمی بزنید بعد دوباره به سراغ کارتان برگردید. اگر صحنه های کشف شده، خط داستانی جذابتر و تازهتری به داستان شما میدهد، آماده شوید تا از آن در طرح رمانتان استفاده کنید. راه خوب این است که قبل از هر تصمیم اساسی درباره طرح یک شب استراحت کنید و خوب بخوابید.
نکته: فن نویسندگی عمدتا با حل مشکلات سروکار دارد. شما چیزی مینویسید، به مشکل برمیخورید، آن را حل میکنید. موقع نوشتن پیش نویس دائم کار را متوقف نکنیدتا از همه فنون استفاده کنید. موقع بازنویسی متوجه میشوید کجای اثر ضعیف وکجای آن قوی است، بعدجاهای ضعیف را با ابزار یا فنونی که آموختهاید درست میکنید. اما دائم چیزهایی را که یاد میگیرید یادداشت کنید و مطالب را مرور کنید. به این ترتیب میتوانید بر مهارتهای این فن مسلط شوید.
جیمز اسکات بل
📕طرح و ساختار رمان
@Writing_lovers
هنگام نوشتن احساس میکنید همه چیز تحت کنترل شماست. دارید مینویسیدو داستان میجوشد و پیش میرود. معمولا نویسنده ها فصلهای اول رمان همین احساس را دارند. اما وقتی حدود ده هزار کلمه نوشتید، ناگهان موتورتان از کار میافتد و ترمز میکنید. از پشت میز بلند میشوید. دوری میزنید اما وقتی دوباره جلوی صفحه مینشینید، میبینید مشکل هنوز باقی است. متوجه میشوید تردید دارید. شاید این موقع دارید با مسیر فرعی یا انحرافی میجنگید. مسیر فرعی جادهای در داستان است که روی نقشه شما نیست اما ذهن میخواهد آن را به شما پیشنهاد دهد. شما میتوانید آن را نادیده بگیرید و لحظات سختی را بگذرانید چون میدانید نقشه چیست و مطمئنید بزودی همه چیز را درست میکنید یا در مسیر فرعی پیش بروید و به همان جایی برسید که معنی اش آزادی است.
پیشنهاد: پیشنهاد من این است که در اینجا یک فایل جدید بازکنید یا دفتر یادداشت بردارید و آزادانه طرح چندصحنه بعدی رمانتان را بنویسید طو ی که اصلا نمیدانید قرار است صحنه های بعدی رمانتان چی باشد.
میتوانید اینگونه بنویسید: چشمتان را ببندید و از ذهن نمایشگرتان بخواهیدهر صحنه جانداری را که میخواهد نشانتان دهد. لزومی ندارد زور بزنید. در این حالت شخصیت ها به درخواست آپاراتچی درونتان خودشان داوطلبانه روی صفحه ذهنتان ظاهر میشوند. مدتی این صحنه نمایشی را نگاه کنید و بعد اتفاقاتی را که در این صحنه رخ داده، بنویسید. البته نه مفصل، بلکه در چند خط و طوری که انگار دارید آن ها را خلاصه میکنید.
حالا چند لحظه درنگ کنید و از خود بپرسید اگر این صحنه درون رمان من اتفاق میافتاد بعدش چه میشد؟
بعد استراحتی به خود بدهید و بیرون بروید و قدمی بزنید بعد دوباره به سراغ کارتان برگردید. اگر صحنه های کشف شده، خط داستانی جذابتر و تازهتری به داستان شما میدهد، آماده شوید تا از آن در طرح رمانتان استفاده کنید. راه خوب این است که قبل از هر تصمیم اساسی درباره طرح یک شب استراحت کنید و خوب بخوابید.
نکته: فن نویسندگی عمدتا با حل مشکلات سروکار دارد. شما چیزی مینویسید، به مشکل برمیخورید، آن را حل میکنید. موقع نوشتن پیش نویس دائم کار را متوقف نکنیدتا از همه فنون استفاده کنید. موقع بازنویسی متوجه میشوید کجای اثر ضعیف وکجای آن قوی است، بعدجاهای ضعیف را با ابزار یا فنونی که آموختهاید درست میکنید. اما دائم چیزهایی را که یاد میگیرید یادداشت کنید و مطالب را مرور کنید. به این ترتیب میتوانید بر مهارتهای این فن مسلط شوید.
جیمز اسکات بل
📕طرح و ساختار رمان
@Writing_lovers
👍3❤1
یک بار دوستی نکته بسیار مهمی به من گفت:
"شما باید مسافتی طولانی را بدوید؛ بنابراین لازم است نیروی کافی برای آن داشته باشید. همه کارها را یکباره انجام ندهید، سعی کنید قدرت کافی برای طی کردن مسافت طولانی داشته باشید، به طور کلی چه برای مسافت طولانی چه برای زندگی.
اینا چوریکووا
@Writing_lovers
"شما باید مسافتی طولانی را بدوید؛ بنابراین لازم است نیروی کافی برای آن داشته باشید. همه کارها را یکباره انجام ندهید، سعی کنید قدرت کافی برای طی کردن مسافت طولانی داشته باشید، به طور کلی چه برای مسافت طولانی چه برای زندگی.
اینا چوریکووا
@Writing_lovers
❤5
ابتدا در شب مینوشتم. برای اینکه من همیشه روزها کار میکردم و طبعا شب بایستی مینوشتم. دیگر اینکه فضیلت شب این است که انسان خودش هست و خدا. و هیچکس دیگری جز شما نیست و صفحه سفید کاغذ و احساس آزادی تمام. به همین جهت بعضی وقتها در «کلیدر» وقتی سه، چهار صبح بخشی را به پایان میرساندم، شروع میکردم به سماع، در خلوت خودم و با خودم. برای اینکه حس خوبی داشتم از اینکه خلاقیت به یک جایی رسیده و این تنهایی خیلی عالی بوده. شب خیلی خوب است. بعدا که با مولوی بیشتر آشنا شدم متوجه شدم که او هم شب را خوب میشناخته.... فقط اینکه آن ایام انقدر صدا در خیابانها نبود و من غالبا در زیرزمینها زندگی میکردم. خیلی هم دوست میداشتم. خانههایی که پله میخورَد میآید پایین. آنجا سکوت بیشتر است. جالب است که بعد از نوشتن «کلنل» - کتابی که دو سال تمام مینوشتم - کتاب را دادم همسرم آذر خواند. گفت خیلی عجیب است، این را کی نوشتی؟! گفتم شب، بعد از اینکه همه شما به خواب میرفتید. آن ایام در خیابان وزرا در یک آپارتمان کوچک طبقه سوم زندگی میکردیم. گفتم شب، وقتی همه خوابند.
محمود دولت آبادی
@Writing_lovers
محمود دولت آبادی
@Writing_lovers
👍11❤6
تفاوت داستانی که فکر میکنی باید بنویسی و داستانی که به طور معمول میتوانی بنویسی خیلی ساده تو را آزار میدهد اما لذت واقعی نویسندگی را زمانی میچشی که از تلاش خودآگاه برای باهوش و فرهیخته جلوه کردن دست برداری و فقط بنویسی.
جیل مککورکل
@Writing_lovers
جیل مککورکل
@Writing_lovers
👍11
راز موفقیت
بچهها میدونم خیلی توی این کانال از استیون کینگ گفتم اما اون واقعا الگوی خیلی خوبیه و خیلی خوب از نوشتن حرف میزنه و حرفاش به آدم انگیزه میده:
بسیاری از نویسندهها از کارآمدی استیون کینگ شگفت زده شدند که او چطور می تونه پرفروش های جدیدش را به معنای واقعی کلمه در سه ماه بنویسه.
کینگ قانون بسیار سختی داره میگه :هر روز ۱۰ صفحه یا ۲۰۰۰ کلمه بنویسید. تحت هر شرایطی. این ۱۸۰ هزار کلمه در سه ماه است، حجم یک کتاب تمام عیار.
کینگ براساس این قانون کار می کنه: هم در روزهای تولد و هم در تعطیلات. به نظرش برای تبدیل شدن به یک نویسنده بزرگ باید حداقل۴_۶ ساعت در روز را به ادبیات اختصاص بدید.
@Writing_lovers
بچهها میدونم خیلی توی این کانال از استیون کینگ گفتم اما اون واقعا الگوی خیلی خوبیه و خیلی خوب از نوشتن حرف میزنه و حرفاش به آدم انگیزه میده:
بسیاری از نویسندهها از کارآمدی استیون کینگ شگفت زده شدند که او چطور می تونه پرفروش های جدیدش را به معنای واقعی کلمه در سه ماه بنویسه.
کینگ قانون بسیار سختی داره میگه :هر روز ۱۰ صفحه یا ۲۰۰۰ کلمه بنویسید. تحت هر شرایطی. این ۱۸۰ هزار کلمه در سه ماه است، حجم یک کتاب تمام عیار.
کینگ براساس این قانون کار می کنه: هم در روزهای تولد و هم در تعطیلات. به نظرش برای تبدیل شدن به یک نویسنده بزرگ باید حداقل۴_۶ ساعت در روز را به ادبیات اختصاص بدید.
@Writing_lovers
🔥9❤3👍2
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
فراموشی، حواس پرتی، استراحت و خواب مانعی برای یادگیری نیست، بلکه کمک کننده است. بسیاری از آثار معروف در خواب به ذهن نویسندگانشان رسیده: دانته در یک روز جمعه، ایده کمدی الهی را در خواب دید. مری شلی رویای ایده فرانکنشتاین را در خواب دید. استیونسون رویای ایده "دکتر جکیل و آقای هاید" را در خواب دید. هوارد لاوکرافت بسیاری از نقشه ها و هیولاهای خود را از رویاهایش بیرون کشید.
کولم تویبین
@Writing_lovers
کولم تویبین
@Writing_lovers
👍6👏2
داستانهای کوتاه من همیشه اینطور نوشته شدهاند که اول پیش نویس را ظرف یک هفته تا ده روز نوشتهام و گذاشتهام یک هفته تا ده روز بگذرد، بعد سر بازنگری و اصلاحش دو هفته وقت صرف کردهام. یعنی یک ماه تا یکماه ونیم، طول کشیده تا داستانم نوشتهشده است. وقتی مینویسم، باید مدتی تنها باشم و طرح های مختلف را پیش خودم بررسی کنم و با آن کار کنم، توی رؤیایش فرو بروم، فکر کنم و ببینم این همان مسیری است که میخواهم یا نه، به اندازه کافی واقعی به نظر میرسد یا نه، به اندازه کافی برانگیزاننده هست یا نه!
پاتریشیا هنلی
📕اندیشههای نو در رمان نویسی
@Writing_lovers
پاتریشیا هنلی
📕اندیشههای نو در رمان نویسی
@Writing_lovers
✍6🔥3
۸ کتاب عالی برای خواندن در یک شب( کمتر از ۳۰۰ صفحه)
۱. «صبحانه در تیفانی» اثر ترومن کاپوتی
۲. «جاناتان مرغ دریایی» ریچارد باخ
۳. «پیرمرد و دریا» ارنست همینگوی
۴. «۳۵ کیلو امیدواری» آنا گاوالدا
۵. «ماهی سیاه کوچولو» صمد بهرنگی
۶. «گاوخونی» جعفر مدرس صادقی
۷. «مدیر مدرسه» جلال آل احمد
۸. «یک عاشقانه آرام» نادر ابراهیمی
@Writing_lovers
۱. «صبحانه در تیفانی» اثر ترومن کاپوتی
۲. «جاناتان مرغ دریایی» ریچارد باخ
۳. «پیرمرد و دریا» ارنست همینگوی
۴. «۳۵ کیلو امیدواری» آنا گاوالدا
۵. «ماهی سیاه کوچولو» صمد بهرنگی
۶. «گاوخونی» جعفر مدرس صادقی
۷. «مدیر مدرسه» جلال آل احمد
۸. «یک عاشقانه آرام» نادر ابراهیمی
@Writing_lovers
❤9😍1
یک هنرمند هرگز نباید زندانی باشد. او هرگز نباید اسیر خود باشد، زندانی سبک، زندانی آبرو، زندانی موفقیت...
هانری ماتیس
@Writing_lovers
هانری ماتیس
@Writing_lovers
❤7👍2👌1
محشر ملال آور
نام داستانی است که امروزبازنویسی کردم. ۱۶۷۸ واژه نوشتم و ده صفحه کتاب خواندم. توی راه برگشت از جلسه داستان، در محلههای قدیمی شهر قدم زدم و از معماری خانه های قدیمی عکس گرفتم. یک فایل صوتی نیمساعتی حین پیادروی ضبط کردم درباره جلسه داستان، یک خاطره با موضوع خرابکاری کودکی، چاپ کتابم، وضعیت شهر و... قرار است بعد از هر جلسه در مسیر برگشت فایلهای بداهه ضبط کنم.
"به یاد میآورم پروانه سفیدی در وسط خیابان بال بال میزد. تابستان تابستان میماند."
بینوایان | ویکتور هوگو
بینوایان کتابی بود که تابستان سالها پیش توی تالار تاریک و اشرافی کتابخانه ملی رشت خواندم. کتاب بینظیری که رویاهای فراموش شدهای را به یادم آورد. حالا قصد دارم مردی که میخندد را بخوانم. گفته شده این کتاب زمانی نوشته شد که هوگو از فرانسه طرد و تبعید شده بود. تجمل طرد شدگی! خلاقیت میآورد.
"اگر شخصی که از طوفان روحی ظالمانه خسته شده و در برابر هجوم بلایای غیرمنتظره با تشنج مقاومت میکند و نمیداند زنده است یا مرده، باز هم بتواند با مراقبت دقیق با موجود دیگری رفتار کند، این نشانه مطمئنی از یک قلب واقعاً زیبا است. "
📖 "مردی که می خندد"
ویکتور هوگو
آفتابِ امروز کمی خجالتی است. شاید تا عصر یک هوای ابری داشته باشیم اما قرار است بزودی به گردش بروم و پابرهنه روی علفها راه بروم، اگر تابستان اجازه بدهند. خوشبختی فردا ندارد، دیروز ندارد، گذشته را به یاد نمیآورد، به آینده نمیاندیشد، فقط حال دارد و آن یک روز نیست، یک لحظه است. تورگنیف.
همزمان که هر روز سهمیه روزانه را مینویسم، به طرح رمانم فکر میکنم. این روزها دو متن فارسی میخوانم و به کلماتش فکر میکنم دایی جان ناپلئون ایرج پزشکزاد و بازخوانی چرند و پرند دهخدا.
@Writing_lovers
نام داستانی است که امروزبازنویسی کردم. ۱۶۷۸ واژه نوشتم و ده صفحه کتاب خواندم. توی راه برگشت از جلسه داستان، در محلههای قدیمی شهر قدم زدم و از معماری خانه های قدیمی عکس گرفتم. یک فایل صوتی نیمساعتی حین پیادروی ضبط کردم درباره جلسه داستان، یک خاطره با موضوع خرابکاری کودکی، چاپ کتابم، وضعیت شهر و... قرار است بعد از هر جلسه در مسیر برگشت فایلهای بداهه ضبط کنم.
"به یاد میآورم پروانه سفیدی در وسط خیابان بال بال میزد. تابستان تابستان میماند."
بینوایان | ویکتور هوگو
بینوایان کتابی بود که تابستان سالها پیش توی تالار تاریک و اشرافی کتابخانه ملی رشت خواندم. کتاب بینظیری که رویاهای فراموش شدهای را به یادم آورد. حالا قصد دارم مردی که میخندد را بخوانم. گفته شده این کتاب زمانی نوشته شد که هوگو از فرانسه طرد و تبعید شده بود. تجمل طرد شدگی! خلاقیت میآورد.
"اگر شخصی که از طوفان روحی ظالمانه خسته شده و در برابر هجوم بلایای غیرمنتظره با تشنج مقاومت میکند و نمیداند زنده است یا مرده، باز هم بتواند با مراقبت دقیق با موجود دیگری رفتار کند، این نشانه مطمئنی از یک قلب واقعاً زیبا است. "
📖 "مردی که می خندد"
ویکتور هوگو
آفتابِ امروز کمی خجالتی است. شاید تا عصر یک هوای ابری داشته باشیم اما قرار است بزودی به گردش بروم و پابرهنه روی علفها راه بروم، اگر تابستان اجازه بدهند. خوشبختی فردا ندارد، دیروز ندارد، گذشته را به یاد نمیآورد، به آینده نمیاندیشد، فقط حال دارد و آن یک روز نیست، یک لحظه است. تورگنیف.
همزمان که هر روز سهمیه روزانه را مینویسم، به طرح رمانم فکر میکنم. این روزها دو متن فارسی میخوانم و به کلماتش فکر میکنم دایی جان ناپلئون ایرج پزشکزاد و بازخوانی چرند و پرند دهخدا.
@Writing_lovers
❤5👍2🔥1👏1
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM