ویم وندرسن درباره خلق داستانهایش میگوید:
داستانهای من همیشه با تصاویر شروع میشوند. با تصاویر مکانها، شهرها، چشمانداز طبیعت و خیابانها. برای مثال وقتی که شهری را میبینم، از خودم میپرسم که چه چیزی در این شهر ممکن است اتفاق بیفتد. این مسئله را درمورد ساختمانها هم مطرح میکنم. مثلا اینجا در اتاق این هتل در شهر نشستهام و از پنجره اتاقم به بیرون نگاه میکنم، باران تندی میبارد و یک اتومبیل جلوی هتل نگه میدارد. آدمی پیاده میشود و به راه میافتد. باران همچنان میبارد. در ذهنم داستانی شروع میشود، چون میل دارم بدانم این آدم به کجا میرود و خیابانهایی که او از آنجا میگذرد چگونه هستند.
📚مراحل خلق داستان.
محمد حنیف
@Writing_lovers
داستانهای من همیشه با تصاویر شروع میشوند. با تصاویر مکانها، شهرها، چشمانداز طبیعت و خیابانها. برای مثال وقتی که شهری را میبینم، از خودم میپرسم که چه چیزی در این شهر ممکن است اتفاق بیفتد. این مسئله را درمورد ساختمانها هم مطرح میکنم. مثلا اینجا در اتاق این هتل در شهر نشستهام و از پنجره اتاقم به بیرون نگاه میکنم، باران تندی میبارد و یک اتومبیل جلوی هتل نگه میدارد. آدمی پیاده میشود و به راه میافتد. باران همچنان میبارد. در ذهنم داستانی شروع میشود، چون میل دارم بدانم این آدم به کجا میرود و خیابانهایی که او از آنجا میگذرد چگونه هستند.
📚مراحل خلق داستان.
محمد حنیف
@Writing_lovers
Forwarded from نویسندگی و نوشتن|معصومه حامیدوست
«تا زمانی که قصه نگوییم، فاقد جهانیم.»
هانا آرنت
🔰هر آدمی قصهای دارد. در دوره «تابستانه نویسندگی» از راهکارهای اساسی قصه گویی و کشف قصههای جدید میگوییم. به همراه تمرینهایی مفید و کاربردی برای بیان داستانهایتان.
🗓پنجشنبهها ساعت پنج و نیم
🎯ده جلسه یکساعته
💲شهریه دوره: ۶۰۰ هزار تومان
📥آیدی جهت کسب اطلاعات بیشتر و ثبت نام
@nevis_admin
@Writing_lovers
هانا آرنت
🔰هر آدمی قصهای دارد. در دوره «تابستانه نویسندگی» از راهکارهای اساسی قصه گویی و کشف قصههای جدید میگوییم. به همراه تمرینهایی مفید و کاربردی برای بیان داستانهایتان.
🗓پنجشنبهها ساعت پنج و نیم
🎯ده جلسه یکساعته
💲شهریه دوره: ۶۰۰ هزار تومان
📥آیدی جهت کسب اطلاعات بیشتر و ثبت نام
@nevis_admin
@Writing_lovers
نوشتن ندایی است که نمیتوان از آن فرار کرد و کسانی که آن را دارند باید بنویسند؛ زیرا تنها از این طریق میتوانند بر سردرد و سوء هاضمه غلبه کنند.
گابریل گارسیا مارکز
@Writing_lovers
گابریل گارسیا مارکز
@Writing_lovers
لحظات زندگی خود را ثبت کنید
از فیلمها، یادگیریها، دریافتها و تجربیاتتان راجع به دنیای اطراف بنویسید. با شکنندگی شروع به روایت کنید تا کم کم قدرت قلمتان را مزه مزه کنید.
برگهایی از یادداشت روزانهام در هفته اخیر
۱
امروز بذر یک رؤیا را پیدا کردم. لای یکی از کتابها بود. یادم نیست کی آنجا گذاشته بودم. اما هنوز تازه بود و عطر خوبی داشت. توی خاک ذهنم کاشتمش. بسترش کمی خشک شده بود، با آبپاش سبز کاهوییام کمی خاکش را نمناک کردم و بذر کوچک را توی آن گذاشتم. حالا چند ساعت است دارم به آن نگاه می کنم و با خودم میگویم چطور تا الان دوام آورده!
۲
روی زمین دراز کشیدهام و به آسمان نگاه میکنم. یک سنجاقکبا بالهای ظریف و شیشهای روی بند رخت نشسته و بالهایش مثل رنگین کمان توی آفتاب برق میزند. یک هزارپا دارد نرم و نازک روی زیرانداز میخزد و سمت من میآید. کف دستهایم را باز میکنم تا ویتامین خورشید بگیرم. لحظات آرامی است. ساعت ده و ده دقیقه صبح؛ دقیقا همان ساعتی که هیروشیما ترکید. (: خودتان حالم را دریابید.
۳
گاهی از میانهِٔ آوار زندگی، خسته و خاکآلود، جملات و افکار ارزشمند و آنها را که براقترند، بیرون میکشم؛ چنانکه گویی نجات شان داده باشم؛ گردغبارشان را میگیرم و اینجا برای شما میآورم.
۴
امروز یک عالم، جمله جمع کردم. نیمه شب، فرشتههایی که کالسکه و لباس سیندرلا را درست کردند، آمدند و در حالی که آوازهای زیبا میخواندند، آرزوهای مرده را زنده کردند.
۵
یک ظرف کوچک آلبالو میخورم و به کلماتی که مثل چنگک به جانم افتاده، فکر میکنم. شوپن گوش میکنم و کلمات چنگکی را آرام با دست روی کاغذ مینویسم. ابرها هر لحظه در حال شکفتن هستند. چیزی به تابستان نمانده، هوا گرمتر شده و دیدن شکوفههای سفید و زیبای ابر توی طرح آبی آسمان هوس خوردن فالوده را به سرم میاندازد بنابراین در پیاده روی امروز اولین فالوده تابستانی را خوردم.
۶
اغلب موقع آب دادن گلها به فیلم ایثار تارکوفسکی فکر میکنم. نخستین سکانس فیلم، با یک روایت آغاز میشود. الکساندر، روی خط باریکی از علفها در کنار ساحل، بین دریاچه و جاده نشسته و مشغول کاشتن و آب دادن به یک درخت خشک است و در همهمه صدای جیغ مرغان دریایی و باد، با پسر کوچکش حرف میزند. طبق آموزه مسیح، اگر با ایمان به درخت خشکیده آب بدهی، سبز میشود. بنظرم لازم است همه ما منتظر لحظهای بمانیم که دریچهها و دروازههای آن قلعه، به رویمان باز میشود و آیا ما میتوانیم آن داستان اصیلی را بگوییم که با آموزههای عمیق و حقیقیمان پیوند دارد؟!
معصومه حامیدوست
@Writing_lovers
از فیلمها، یادگیریها، دریافتها و تجربیاتتان راجع به دنیای اطراف بنویسید. با شکنندگی شروع به روایت کنید تا کم کم قدرت قلمتان را مزه مزه کنید.
برگهایی از یادداشت روزانهام در هفته اخیر
۱
امروز بذر یک رؤیا را پیدا کردم. لای یکی از کتابها بود. یادم نیست کی آنجا گذاشته بودم. اما هنوز تازه بود و عطر خوبی داشت. توی خاک ذهنم کاشتمش. بسترش کمی خشک شده بود، با آبپاش سبز کاهوییام کمی خاکش را نمناک کردم و بذر کوچک را توی آن گذاشتم. حالا چند ساعت است دارم به آن نگاه می کنم و با خودم میگویم چطور تا الان دوام آورده!
۲
روی زمین دراز کشیدهام و به آسمان نگاه میکنم. یک سنجاقکبا بالهای ظریف و شیشهای روی بند رخت نشسته و بالهایش مثل رنگین کمان توی آفتاب برق میزند. یک هزارپا دارد نرم و نازک روی زیرانداز میخزد و سمت من میآید. کف دستهایم را باز میکنم تا ویتامین خورشید بگیرم. لحظات آرامی است. ساعت ده و ده دقیقه صبح؛ دقیقا همان ساعتی که هیروشیما ترکید. (: خودتان حالم را دریابید.
۳
گاهی از میانهِٔ آوار زندگی، خسته و خاکآلود، جملات و افکار ارزشمند و آنها را که براقترند، بیرون میکشم؛ چنانکه گویی نجات شان داده باشم؛ گردغبارشان را میگیرم و اینجا برای شما میآورم.
۴
امروز یک عالم، جمله جمع کردم. نیمه شب، فرشتههایی که کالسکه و لباس سیندرلا را درست کردند، آمدند و در حالی که آوازهای زیبا میخواندند، آرزوهای مرده را زنده کردند.
۵
یک ظرف کوچک آلبالو میخورم و به کلماتی که مثل چنگک به جانم افتاده، فکر میکنم. شوپن گوش میکنم و کلمات چنگکی را آرام با دست روی کاغذ مینویسم. ابرها هر لحظه در حال شکفتن هستند. چیزی به تابستان نمانده، هوا گرمتر شده و دیدن شکوفههای سفید و زیبای ابر توی طرح آبی آسمان هوس خوردن فالوده را به سرم میاندازد بنابراین در پیاده روی امروز اولین فالوده تابستانی را خوردم.
۶
اغلب موقع آب دادن گلها به فیلم ایثار تارکوفسکی فکر میکنم. نخستین سکانس فیلم، با یک روایت آغاز میشود. الکساندر، روی خط باریکی از علفها در کنار ساحل، بین دریاچه و جاده نشسته و مشغول کاشتن و آب دادن به یک درخت خشک است و در همهمه صدای جیغ مرغان دریایی و باد، با پسر کوچکش حرف میزند. طبق آموزه مسیح، اگر با ایمان به درخت خشکیده آب بدهی، سبز میشود. بنظرم لازم است همه ما منتظر لحظهای بمانیم که دریچهها و دروازههای آن قلعه، به رویمان باز میشود و آیا ما میتوانیم آن داستان اصیلی را بگوییم که با آموزههای عمیق و حقیقیمان پیوند دارد؟!
معصومه حامیدوست
@Writing_lovers
همیشه یک دفترچه یادداشت همراه خود داشته باشید و وقتی میگویم همیشه، منظورم دائمی است. حافظه کوتاه مدت فقط سه دقیقه اطلاعات را حفظ میکند: اگر آن را یادداشت نکنید، ایده را برای همیشه از دست خواهید داد.
ویل سلف
@Writing_lovers
ویل سلف
@Writing_lovers
من دوست ندارم در یک کتاب کسی در مورد ظاهر شخصیتها زیاد بنویسد. شاید من خودم بخواهم بفهمم یک نفر با توجه به صحبت هایش چه قیافه ای دارد... درک کنید که آنها به چه چیزی فکر میکنند. البته من توصیفات را دوست دارم، اما نباید زیاد باشند...گاهی اوقات دلم میخواهد که کتابها از شر این همه زواید خلاص شود... بله، میتوانید چند کلمه زیبا بنویسید. یک نوع تصنیف بنویسید. اینها همه خوب است. اما بهتر است این چیزهای تزئینی در جایی مثلا در یک فصل جداگانه جمع آوری شود تا مجبور به خواندن آنها نشوم.
جان اشتاین بک
@Writing_lovers
جان اشتاین بک
@Writing_lovers
کتابی که امروز با آن آشنا شدم
وجدان زنو کتابی بود که امروز با آن چشم در چشم شدم. در وبلاگ خواندنی «میله بدون پرچم» درباره این کتاب آمده است:
احتمالن غیر از من و شما و نهایتن چند نفر دیگر، کسی آن را نخوانده است و احتمالن هم نخواهد خواند؛ چون هم ناشناس است و هم نایاب... اگر آنهایی که چاپ اولش را در سی سال قبل خوانده اند کنار بگذاریم حداقل 2200 نسخه دیگرش که 9 سال قبل به چاپ رسیده است را بیش از این نفرات خوانده اند) تایید میکنند که یک رمان بسیار قابل توجه را خواندهاند. ..نوشتن درباره این رمان سخت است چرا که نوشتن درخصوص کتابهایی که نویسنده آنها آرش وار خود را در کمان می گذارد و پرتاب میکند به آن سادگی نخواهد بود. اما قبل از شروع باید به یاد بیاورم که چگونه این کتاب به کتابخانه من راه یافت؟....
https://hosseinkarlos.blogsky.com/1392/09/02/post-433/
@Writing_lovers
وجدان زنو کتابی بود که امروز با آن چشم در چشم شدم. در وبلاگ خواندنی «میله بدون پرچم» درباره این کتاب آمده است:
احتمالن غیر از من و شما و نهایتن چند نفر دیگر، کسی آن را نخوانده است و احتمالن هم نخواهد خواند؛ چون هم ناشناس است و هم نایاب... اگر آنهایی که چاپ اولش را در سی سال قبل خوانده اند کنار بگذاریم حداقل 2200 نسخه دیگرش که 9 سال قبل به چاپ رسیده است را بیش از این نفرات خوانده اند) تایید میکنند که یک رمان بسیار قابل توجه را خواندهاند. ..نوشتن درباره این رمان سخت است چرا که نوشتن درخصوص کتابهایی که نویسنده آنها آرش وار خود را در کمان می گذارد و پرتاب میکند به آن سادگی نخواهد بود. اما قبل از شروع باید به یاد بیاورم که چگونه این کتاب به کتابخانه من راه یافت؟....
https://hosseinkarlos.blogsky.com/1392/09/02/post-433/
@Writing_lovers
بلاگ اسکای - سرویس رایگان وبلاگ فارسی
وجدان زنو ایتالو اسووو
دکتری روانکاو دست نوشته های یکی از بیمارانش به نام زنو کوزینی را منتشر می کند و در مقدمه آن اشاره می کند که دلیل انتشار این شرح حال, انتقام جویی است. او همچنین ذکر می کند که علاقمند است عواید ناشی از فروش کتاب را با بیمارش نصف کند اگر زنو به پای میز معالجه…
خلق شخصیت
شخصاً اعتقاد دارم که این شخصیتها هستند که داستان را عالی میکنند. شما میتوانید بدترین طرح را در جهان داشته باشید، اما اگر شخصیتهای جالبی داشته باشید، خواننده ممکن است به یک خط داستانی خسته کننده توجه نکند.
من طرفدار این نیستم که همه ویژگیهای شخصیتی را فوراً با شروع خلق شخصیت فهرست کنم. به نظر من همه اینها تعریف واقعی شخصیت شما را محدود می کند و جایی برای پیشرفت و تغییر او باقی نمیگذارد. اما بعضی چیزها ضروری است.
افراد واقعی خاطرات و گذشتهای دارند؛ شخصیت شما نیز باید آنها را داشته باشد. پس، فهرستی از چیزهایی که او دوست دارد و دوست ندارد تهیه میکنم. معمولاً میبینم که مردم از این لیست هنگام توصیف ترجیحات غذایی شخصیت و مواردی از این دست استفاده میکنند. اما وقتی در مورد چنین فهرستی صحبت میکنم، منظورم این نیست. من فهرستی از چیزهایی که شخصیت در افراد دیگر دوست دارد و دوست ندارد تهیه میکنم. وقتی این لیست پر میشود، باید گذشته شخصیت را در ذهن داشته باشید. اغلب اوقات این بر نحوه درک شخصیت از جهان و افراد اطراف تأثیر میگذارد. پس از آن، من تا آنجا که ممکن است درک میکنم که این شخصیت واقعاً کیست، اما او هنوز صدایی ندارد. هر فردی به شکل متفاوتی صحبت میکند. برخی سعی می کنند در هر جمله شوخی کنند، در حالی که برخی دیگر جدی هستند. برخی ساکت هستند. و یک نفر اصلاً یک ثانیه متوقف نمیشود. باید به این فکر کنید که شخصیت چگونه با افراد دیگر ارتباط برقرار میکند و میخواهد مردم در مورد او چه فکری داشته باشند. به این فکر کنید که او کجا بزرگ شده و چه نوع لهجه ای دارد. آیا او از زبان عامیانه استفاده میکند؟ یا با صدای بلند صحبت میکند؟ ساختار جملات او چگونه است؟ آیا او دقیق و با جزئیات صحبت میکند؟ اغراق کردن، مبالغه؟ آداب و زبان بدن چطور؟ وقتی شاد، غمگین، خشمگین است، سبک ارتباطی او چگونه تغییر میکند؟ هرچه جزئیات بیشتری در این مرحله به آگاهی تان درباره شخصیت اضافه شود، دیالوگها و تعاملات بین شخصیتها منحصر به فردتر خواهد بود.
منبع
http://daily-writing-tips.tumblr.com/
@Writing_lovers
شخصاً اعتقاد دارم که این شخصیتها هستند که داستان را عالی میکنند. شما میتوانید بدترین طرح را در جهان داشته باشید، اما اگر شخصیتهای جالبی داشته باشید، خواننده ممکن است به یک خط داستانی خسته کننده توجه نکند.
من طرفدار این نیستم که همه ویژگیهای شخصیتی را فوراً با شروع خلق شخصیت فهرست کنم. به نظر من همه اینها تعریف واقعی شخصیت شما را محدود می کند و جایی برای پیشرفت و تغییر او باقی نمیگذارد. اما بعضی چیزها ضروری است.
افراد واقعی خاطرات و گذشتهای دارند؛ شخصیت شما نیز باید آنها را داشته باشد. پس، فهرستی از چیزهایی که او دوست دارد و دوست ندارد تهیه میکنم. معمولاً میبینم که مردم از این لیست هنگام توصیف ترجیحات غذایی شخصیت و مواردی از این دست استفاده میکنند. اما وقتی در مورد چنین فهرستی صحبت میکنم، منظورم این نیست. من فهرستی از چیزهایی که شخصیت در افراد دیگر دوست دارد و دوست ندارد تهیه میکنم. وقتی این لیست پر میشود، باید گذشته شخصیت را در ذهن داشته باشید. اغلب اوقات این بر نحوه درک شخصیت از جهان و افراد اطراف تأثیر میگذارد. پس از آن، من تا آنجا که ممکن است درک میکنم که این شخصیت واقعاً کیست، اما او هنوز صدایی ندارد. هر فردی به شکل متفاوتی صحبت میکند. برخی سعی می کنند در هر جمله شوخی کنند، در حالی که برخی دیگر جدی هستند. برخی ساکت هستند. و یک نفر اصلاً یک ثانیه متوقف نمیشود. باید به این فکر کنید که شخصیت چگونه با افراد دیگر ارتباط برقرار میکند و میخواهد مردم در مورد او چه فکری داشته باشند. به این فکر کنید که او کجا بزرگ شده و چه نوع لهجه ای دارد. آیا او از زبان عامیانه استفاده میکند؟ یا با صدای بلند صحبت میکند؟ ساختار جملات او چگونه است؟ آیا او دقیق و با جزئیات صحبت میکند؟ اغراق کردن، مبالغه؟ آداب و زبان بدن چطور؟ وقتی شاد، غمگین، خشمگین است، سبک ارتباطی او چگونه تغییر میکند؟ هرچه جزئیات بیشتری در این مرحله به آگاهی تان درباره شخصیت اضافه شود، دیالوگها و تعاملات بین شخصیتها منحصر به فردتر خواهد بود.
منبع
http://daily-writing-tips.tumblr.com/
@Writing_lovers
هر روز مینویسم. هیچ وقت منتظر الهام نمینشینم. کار مداوم هر روزه. من کاری جز خواندن، تجربه کردن از زندگی و نوشتن ندارم. درباره موضوعی که مرا به خود جلب کرده، فکر میکنم. شکل و فرم آن را تا حدودی مشخص میکنم و بعد شروع میکنم به نوشتن. این فکر کردن درباره موضوع ممکن است یک ماه ذهن مرا به خودش مشغول کند.
داشتن دفتر یادداشت را یکی از لوازم اصلی کار نویسنده میدانم .ای کاش پدر و مادری داشتم که از همان اوان کودکی مرا وادار میکردند که وقایع روزانه زندگیام را بنویسم. این یک پس انداز عظیم و گنج پر ارزشی خواهد بود برای آینده یک انسان، چه نویسنده بشود چه نشود. سفارش میکنم قبل از آن که برای بچههاتان حساب بانکی باز کنید یک دفترچه یادداشت روزانه برای او بخرید. قول می دهم به نفعش باشد.
علی اشرف درویشیان
@Writing_lovers
داشتن دفتر یادداشت را یکی از لوازم اصلی کار نویسنده میدانم .ای کاش پدر و مادری داشتم که از همان اوان کودکی مرا وادار میکردند که وقایع روزانه زندگیام را بنویسم. این یک پس انداز عظیم و گنج پر ارزشی خواهد بود برای آینده یک انسان، چه نویسنده بشود چه نشود. سفارش میکنم قبل از آن که برای بچههاتان حساب بانکی باز کنید یک دفترچه یادداشت روزانه برای او بخرید. قول می دهم به نفعش باشد.
علی اشرف درویشیان
@Writing_lovers
برگهایی از دفتر یادداشت روزانه
۱
اگر سر کار حاضر نشوید، کلمات به خودی خود نمیآیند. من معمولا با نقاشی شروع میکنم. با دست و روی کاغذ مینویسم. اما قبلش خطوط ساده ای میکشم از اعماق دریا یا کهکشان؛ مشتی ستاره یا یک دسته ماهی شناور توی دریاها و اقیانوسها و بعد شروع میکنم به نوشتن کلمات. انگار آن ماهیها یا ستارهها، دروازهٔ ورود من به جهان اعماق است.
چند ساعت پیش در صفحه اینستاگرام
https://www.instagram.com/p/Ce8VxEUK8mX/?igshid=YmMyMTA2M2Y=
۲
امروز داستانِ رنگ زرد مغروری را نوشتم. به گوشش رسید که رنگهای دیگر دربارهاش گفتهاند: «او رنگ زرد کدر است.» خیلی ناراحت شد. کدرتر شد و بعد اتفاق عجیبی افتاد درونش لکههای سرخ افتاد. دلش شکست و رنج کشید و سرخ شد. چیزی شبیه تمثیل صبغة اللهِ عیسی مسیح که در مثنوی مولوی آمده است.
۳
الهام بخش بودن حس خیلی خوبی است. معلم کلاس دوم ابتداییام الهامبخش من بود. صاد هم همین طور با اینکه وقتی اولین بار دیدمش از غرورش حالم بهم خورد و بعد عاشق چشمهای مغرورش شدم. بعضی آدمها هم، زمانی جملات الهام بخشی به من گفتند که برای همیشه در ذهنم ثبت شده. مامان و بابا و دکتر شین جملاتی گفتند که نجات بخشم بود و همیشه به کارم میآید. خوبیاش این است که من هم الهام بخش بعضی کسان بودم. بگرد آدمها و جملات الهام بخش زندگیات را پیدا کن. اینها باید همیشه مثل تابلو یا نقشه راهنما روی دیوار حافظهات باشند تا به موقع کمکت کنند.
۴
یک شعبدهبازی تازه یاد گرفتم، فقط با یک تکه پارچه قرمز و مشت خالی. یک حقه ساده و خنده دار. دارم درباره کتابها با دوست نویسندهام حرف میزنم که کتاب وجدان زنو را در قفسهٔ کتابخانهاش میبینم. داشتن دوستان نویسنده خیلی هیجان انگیز است. صحبت درباره ایدهها، نوشتن، کتابها و یادگیریها کار را به صحبت درباره جادو و چیزهای شگفت انگیز میکشاند و این واقعا غنیمت است.
✍معصومه حامیدوست
@Writing_lovers
۱
اگر سر کار حاضر نشوید، کلمات به خودی خود نمیآیند. من معمولا با نقاشی شروع میکنم. با دست و روی کاغذ مینویسم. اما قبلش خطوط ساده ای میکشم از اعماق دریا یا کهکشان؛ مشتی ستاره یا یک دسته ماهی شناور توی دریاها و اقیانوسها و بعد شروع میکنم به نوشتن کلمات. انگار آن ماهیها یا ستارهها، دروازهٔ ورود من به جهان اعماق است.
چند ساعت پیش در صفحه اینستاگرام
https://www.instagram.com/p/Ce8VxEUK8mX/?igshid=YmMyMTA2M2Y=
۲
امروز داستانِ رنگ زرد مغروری را نوشتم. به گوشش رسید که رنگهای دیگر دربارهاش گفتهاند: «او رنگ زرد کدر است.» خیلی ناراحت شد. کدرتر شد و بعد اتفاق عجیبی افتاد درونش لکههای سرخ افتاد. دلش شکست و رنج کشید و سرخ شد. چیزی شبیه تمثیل صبغة اللهِ عیسی مسیح که در مثنوی مولوی آمده است.
۳
الهام بخش بودن حس خیلی خوبی است. معلم کلاس دوم ابتداییام الهامبخش من بود. صاد هم همین طور با اینکه وقتی اولین بار دیدمش از غرورش حالم بهم خورد و بعد عاشق چشمهای مغرورش شدم. بعضی آدمها هم، زمانی جملات الهام بخشی به من گفتند که برای همیشه در ذهنم ثبت شده. مامان و بابا و دکتر شین جملاتی گفتند که نجات بخشم بود و همیشه به کارم میآید. خوبیاش این است که من هم الهام بخش بعضی کسان بودم. بگرد آدمها و جملات الهام بخش زندگیات را پیدا کن. اینها باید همیشه مثل تابلو یا نقشه راهنما روی دیوار حافظهات باشند تا به موقع کمکت کنند.
۴
یک شعبدهبازی تازه یاد گرفتم، فقط با یک تکه پارچه قرمز و مشت خالی. یک حقه ساده و خنده دار. دارم درباره کتابها با دوست نویسندهام حرف میزنم که کتاب وجدان زنو را در قفسهٔ کتابخانهاش میبینم. داشتن دوستان نویسنده خیلی هیجان انگیز است. صحبت درباره ایدهها، نوشتن، کتابها و یادگیریها کار را به صحبت درباره جادو و چیزهای شگفت انگیز میکشاند و این واقعا غنیمت است.
✍معصومه حامیدوست
@Writing_lovers
❤1
برای شروع نوشتن هیچ وقت دیر نیست. فقط شروع کنید! سخت کار کنید. هیچ میانبری وجود ندارد. برای تنظیم زمان، ساعت کاریتان را تعیین کنید. بخوانید، بخوانید و باز بخوانید. خواندن به بهبود زندگی و مهارتهای نوشتاری شما کمک میکند. فرزندان خود را به خواندن تشویق کنید.
جیمز پترسون
@Writing_lovers
جیمز پترسون
@Writing_lovers
هر داستان از جوانه شروع میشود ، از زدن یک جرقه. انسان عادی نیز جرقهها را جذب میکند ولی آنها را از دست میدهد اما انسان هنرمند از جرقهها استفاده میکند. گاه سالها طول می کشد تا جوانهای که به ذهن نشسته باور شود.
نادر ابراهیمی
@Writing_lovers
نادر ابراهیمی
@Writing_lovers
آندره موروا مینویسد:«تورگینف به مرد جوانی که میل دارد به نوشتن بپردازد و از او راهنمایی میخواهد مینویسد: اگر مطالعهٔ چهره انسانها و زندگی دیگران بیش از بیان احساسات و افکار شخصی تان برای شما جالب است، اگر توصیف درست و دقیق محیط خارج نه تنها یک انسان، بلکه یک شیء معمولی برای شما جالب تر است اگر با ظرافت و حرارت آنچه را از ظاهر این شیء یا آن شخص حس میکنید بازگو مینمایید، این بدان معناست که شما نویسنده ای عین گرا هستید و میتوانید نگارش یک داستان یا یک رمان را شروع کنید...
یک هنرمند باید به همه چیز حتی خودش به عنوان یک موضوع مطالعه نگاه کند. نویسنده نباید بگذارد که زیر فشار غم خرد شود.باید همه آنان را به خدمت بگیرد. اگر دچار یک بدبختی شده اید بنشینید و بنویسید که فلان و بهمان مصیبت رسیده است و من فلان و بهمان احساس را دارم. رنج و ملال سپری میشود اما آن صفحه کاغذ عالی، باقی میماند. این ورق گاهی میتواند هستهٔ اثری بزرگ و هنرمندانه شود زیرا حقیقتی است که از گوشت زنده برداشته شده است. همه اهل هنر کم و بیش تیره روزند هنرمند خوشبخت وجود خارجی ندارد زیرا آسایش قادر به خلق چیزی نیست.»
📚مراحل خلق داستان
محمد حنیف
@Writing_lovers
یک هنرمند باید به همه چیز حتی خودش به عنوان یک موضوع مطالعه نگاه کند. نویسنده نباید بگذارد که زیر فشار غم خرد شود.باید همه آنان را به خدمت بگیرد. اگر دچار یک بدبختی شده اید بنشینید و بنویسید که فلان و بهمان مصیبت رسیده است و من فلان و بهمان احساس را دارم. رنج و ملال سپری میشود اما آن صفحه کاغذ عالی، باقی میماند. این ورق گاهی میتواند هستهٔ اثری بزرگ و هنرمندانه شود زیرا حقیقتی است که از گوشت زنده برداشته شده است. همه اهل هنر کم و بیش تیره روزند هنرمند خوشبخت وجود خارجی ندارد زیرا آسایش قادر به خلق چیزی نیست.»
📚مراحل خلق داستان
محمد حنیف
@Writing_lovers
تمرین
بیست دقیقه آزادانه بنویسید و متن را ادامه دهید:
شوالیه دستش را بالا میبرد و در نور خورشید که از پنجره کوچکی به درون میتابد، به آن نگاه میکند....
منبع: فیلمنامه مُهر هفتم. اینگمار برگمان
#نوشتن
@Writing_lovers
بیست دقیقه آزادانه بنویسید و متن را ادامه دهید:
شوالیه دستش را بالا میبرد و در نور خورشید که از پنجره کوچکی به درون میتابد، به آن نگاه میکند....
منبع: فیلمنامه مُهر هفتم. اینگمار برگمان
#نوشتن
@Writing_lovers