در جستجوی الهام در زندگی روزمره
الیزابت استروت
حقیقت این است که من از همان کودکی، به خاطر ندارم به چیزی جز نویسندگی فکر کرده باشم و به همین دلیل در دوران کودکی مادرم به من کتاب نمیداد و به من میگفت اول کارهایی را که امروز انجام دادی و چیزهایی را که دیدی بنویس. من همیشه در قالب جملات فکر میکردم. بعد از کالج من پیشخدمت رستوران شدم و چند سال پیاپی داستانهایی را که مینوشتم برای ناشرها میفرستادم ولی کوچکترین موفقیتی کسب نکردم و کمکم احساس نگرانی کردم. با خودم فکر میکردم اگر هشتادوپنج سالم شود، دقیقا همین عدد در ذهنم بود، و هنوز پیشخدمت رستوران باشم و هیچ داستانی منتشر نکرده باشم چه میشود؟
بنابراین، فکر کردم بهتر است به دانشکده حقوق بروم، وکیل بشوم و شبها داستان بنویسم. ولی تصور اشتباهی بود چون از عهده این کار برنیامدم و از دانشکده حقوق اخراج شدم البته بعدها برگشتم و درسم را تمام کردم و تمام مدتی که در دانشکده حقوق بودم همچنان به نوشتن ادامه دادم و حقیقتش را بخواهید شش ماه به کار وکالت مشغول بودم ولی وکیل خیلی بدی بودم. میتوانم این لحظه را به خاطر بیاورم که یک روز از سر کار به خانه برگشتم و فکر کردم، خب، میتوانم برای بقیه عمر یک وکیل بد باقی بمانم یا به نوشتن ادامه بدهم و همان پیشخدمت رستورانی باشم که هرگز چیزی از او منتشر نشده. دانشکده حقوق باعث شد من متوجه شوم که باید دوباره به سراغ نویسندگی برگردم.
هر روز دو یا سه ساعت بین ساعات تدریس در کالج تا قبل از اینکه دخترم از مدرسه برگردد، صرف نوشتن میشد و من خیلی مقید بودم که این زمانبندی را رعایت کنم. این رویه را سالهاست که ادامه میدهم و هروز بیصبرانه منتظر آن چند ساعتی هستم که صرف نوشتن میکنم.
اغلب در مورد کارم فکر میکنم. یادم هست که چندین سال برای خودم قانون داشتم. سه ساعت برای نوشتن سه صفحه و با دست هم مینوشتم و همیشه واقعا سه صفحه کامل مینوشتم. آن سه ساعت خیلی برای من مهم بود و این نشان میداد که کارم مفید است؛ زیرا بعد از آن سه ساعت میتوانستم به چیزهای بااهمیت شخصیت بدهم و آنها را به یک مشخصه واقعی بدل کنم و متن نوشتهشده از خصوصیت واقعی و صادقانه برخوردار بود و نوشتهای مصنوعی نبود و با نوشتن و ادامهدادن همین رویه در روز بعد احساس موفقیت داشتم.
اولینبار وقتی چهلویک سالم بود یکی از کارهایم ناشر پیدا کرد و دو سال بعد چاپ شد. خیلی روند کند و آرامی داشت تا اثرم بیرون بیاید و در تمام این مدت من به نوشتن و نوشتن ادامه دادم. همهچیز با پافشاری و اصرار اتفاق افتاد. حتی وقتی گاهی فکر میکردم بهتر است نوشتن را فراموش کنم و از نوشتن دست بکشم پافشاری مصرانه من را از این کار بازمیداشت. وقتی در مترو نشسته بودم با خودم گفتم این یکبار را هم امتحان میکنم. این دفعه با شیوه متفاوتی امتحان میکنم. همین شد که منصرف نشدم و ادامه دادم و شیوههای متعددی را امتحان کردم تا درنهایت سبک و سیاق و صدای مختص به خودم را یافتم. اگر بخواهید پیشرفت کنید باید تصمیمهای مهمی بگیرید و برای رسیدن به اهداف مورد نظرت باید چیزهایی را قربانی کنید.
http://www.madomeh.com/site/news/news/9622.htm
@Writing_lovers
الیزابت استروت
حقیقت این است که من از همان کودکی، به خاطر ندارم به چیزی جز نویسندگی فکر کرده باشم و به همین دلیل در دوران کودکی مادرم به من کتاب نمیداد و به من میگفت اول کارهایی را که امروز انجام دادی و چیزهایی را که دیدی بنویس. من همیشه در قالب جملات فکر میکردم. بعد از کالج من پیشخدمت رستوران شدم و چند سال پیاپی داستانهایی را که مینوشتم برای ناشرها میفرستادم ولی کوچکترین موفقیتی کسب نکردم و کمکم احساس نگرانی کردم. با خودم فکر میکردم اگر هشتادوپنج سالم شود، دقیقا همین عدد در ذهنم بود، و هنوز پیشخدمت رستوران باشم و هیچ داستانی منتشر نکرده باشم چه میشود؟
بنابراین، فکر کردم بهتر است به دانشکده حقوق بروم، وکیل بشوم و شبها داستان بنویسم. ولی تصور اشتباهی بود چون از عهده این کار برنیامدم و از دانشکده حقوق اخراج شدم البته بعدها برگشتم و درسم را تمام کردم و تمام مدتی که در دانشکده حقوق بودم همچنان به نوشتن ادامه دادم و حقیقتش را بخواهید شش ماه به کار وکالت مشغول بودم ولی وکیل خیلی بدی بودم. میتوانم این لحظه را به خاطر بیاورم که یک روز از سر کار به خانه برگشتم و فکر کردم، خب، میتوانم برای بقیه عمر یک وکیل بد باقی بمانم یا به نوشتن ادامه بدهم و همان پیشخدمت رستورانی باشم که هرگز چیزی از او منتشر نشده. دانشکده حقوق باعث شد من متوجه شوم که باید دوباره به سراغ نویسندگی برگردم.
هر روز دو یا سه ساعت بین ساعات تدریس در کالج تا قبل از اینکه دخترم از مدرسه برگردد، صرف نوشتن میشد و من خیلی مقید بودم که این زمانبندی را رعایت کنم. این رویه را سالهاست که ادامه میدهم و هروز بیصبرانه منتظر آن چند ساعتی هستم که صرف نوشتن میکنم.
اغلب در مورد کارم فکر میکنم. یادم هست که چندین سال برای خودم قانون داشتم. سه ساعت برای نوشتن سه صفحه و با دست هم مینوشتم و همیشه واقعا سه صفحه کامل مینوشتم. آن سه ساعت خیلی برای من مهم بود و این نشان میداد که کارم مفید است؛ زیرا بعد از آن سه ساعت میتوانستم به چیزهای بااهمیت شخصیت بدهم و آنها را به یک مشخصه واقعی بدل کنم و متن نوشتهشده از خصوصیت واقعی و صادقانه برخوردار بود و نوشتهای مصنوعی نبود و با نوشتن و ادامهدادن همین رویه در روز بعد احساس موفقیت داشتم.
اولینبار وقتی چهلویک سالم بود یکی از کارهایم ناشر پیدا کرد و دو سال بعد چاپ شد. خیلی روند کند و آرامی داشت تا اثرم بیرون بیاید و در تمام این مدت من به نوشتن و نوشتن ادامه دادم. همهچیز با پافشاری و اصرار اتفاق افتاد. حتی وقتی گاهی فکر میکردم بهتر است نوشتن را فراموش کنم و از نوشتن دست بکشم پافشاری مصرانه من را از این کار بازمیداشت. وقتی در مترو نشسته بودم با خودم گفتم این یکبار را هم امتحان میکنم. این دفعه با شیوه متفاوتی امتحان میکنم. همین شد که منصرف نشدم و ادامه دادم و شیوههای متعددی را امتحان کردم تا درنهایت سبک و سیاق و صدای مختص به خودم را یافتم. اگر بخواهید پیشرفت کنید باید تصمیمهای مهمی بگیرید و برای رسیدن به اهداف مورد نظرت باید چیزهایی را قربانی کنید.
http://www.madomeh.com/site/news/news/9622.htm
@Writing_lovers
گاهی اوقات، چندین روز پشت هم، به شکل بی وقفه پانزده ساعت در روز مینوشتم. بعضی وقت ها یادم میرفت غذا بخورم، یا نمیپذیرفتم که برای غذا خوردن، خودم را از این بیرون ریزیِ پرشور جدا کنم.
جک لندن
@Writing_lovers
جک لندن
@Writing_lovers
چطور یک داستان کوتاه عالی بنویسیم؟
«کیت دوال» برای بیرون کشیدن داستان از ذهن به روی کاغذ این راهکار را ارائه میدهد: «بیش از حد فکر نکنید، بهجایش بازنویسی کنید. گاهی یک جفت دستکش یا یک گل را در خیابان میبینید که به طرز خاصی شما را تحت تاثیر قرار میدهد. این همان نقطه تحریک شماست. آن احساس یا چیزی پیرامون آن ایده را یادداشت کنید. در این مرحله چیز زیادی نمیدانید پس فقط این روند را دنبال کنید. تا انتها دنبالش کنید. ممکن است یک روز، یک هفته یا یک سال طول بکشد. آن را بازنویسی کنید، بعد بنشینید و از خودتان بپرسید: «جادویش کجاست؟ چه دارم میگویم؟ چه کسی دارد حرف میزند؟» وقتی این کار را انجام دادید داستان خودتان را دارید و میتوانید ساخت و ویرایش آن را شروع کنید.»
(این بخشی از مقاله خواندنی و مفیدی است که امروز درباره نوشتن خواندم برای خواندن متن کامل آن به لینک زیر مراجعه کنید.)👇👇👇
https://www.ibna.ir/fa/longtrans/309834/چطور-یک-داستان-کوتاه-عالی-بنویسیم-ریسک-کنید-حقیقت-بگویید
@Writing_lovers
«کیت دوال» برای بیرون کشیدن داستان از ذهن به روی کاغذ این راهکار را ارائه میدهد: «بیش از حد فکر نکنید، بهجایش بازنویسی کنید. گاهی یک جفت دستکش یا یک گل را در خیابان میبینید که به طرز خاصی شما را تحت تاثیر قرار میدهد. این همان نقطه تحریک شماست. آن احساس یا چیزی پیرامون آن ایده را یادداشت کنید. در این مرحله چیز زیادی نمیدانید پس فقط این روند را دنبال کنید. تا انتها دنبالش کنید. ممکن است یک روز، یک هفته یا یک سال طول بکشد. آن را بازنویسی کنید، بعد بنشینید و از خودتان بپرسید: «جادویش کجاست؟ چه دارم میگویم؟ چه کسی دارد حرف میزند؟» وقتی این کار را انجام دادید داستان خودتان را دارید و میتوانید ساخت و ویرایش آن را شروع کنید.»
(این بخشی از مقاله خواندنی و مفیدی است که امروز درباره نوشتن خواندم برای خواندن متن کامل آن به لینک زیر مراجعه کنید.)👇👇👇
https://www.ibna.ir/fa/longtrans/309834/چطور-یک-داستان-کوتاه-عالی-بنویسیم-ریسک-کنید-حقیقت-بگویید
@Writing_lovers
115059 (1).jpg
9.4 KB
سه کتابی که قرار است این روزها بخوانم
چهارصد صفحه نوشتن یکباره را بیخیال شوید و روزی یک صفحه بنویسید. این به دردتان میخورد.
جان اشتاین بک
@Writing_lovers
جان اشتاین بک
@Writing_lovers
اگر ناگهان تخیلتان از کار بیفتد چه میکنید؟ همه نویسندهها گاهگاهی با این وضع روبرو میشوند. باتری خلاقیتتان را شارژ کنید. یکتمرین برای این کار استفادهٔ تصادفی از فرهنگ لغت است:
فرهنگ لغت را به طور تصادفی باز کنید و یک لغت جاندار انتخاب کنید. حال از صفحه دیگر آن یک لغت جاندار دیگر انتخاب کنید. چیزی بنویسید که این دو واژه را به هم ربط دهد. اینگونه دوباره تکانی به عضلات ادبی خود بدهید. مطلبی که نوشتهاید چه چیزی دربارهٔ داستان به ذهنتان میآورد؟
جیمز اسکات بل
📚طرح و ساختار رمان
@Writing_lovers
فرهنگ لغت را به طور تصادفی باز کنید و یک لغت جاندار انتخاب کنید. حال از صفحه دیگر آن یک لغت جاندار دیگر انتخاب کنید. چیزی بنویسید که این دو واژه را به هم ربط دهد. اینگونه دوباره تکانی به عضلات ادبی خود بدهید. مطلبی که نوشتهاید چه چیزی دربارهٔ داستان به ذهنتان میآورد؟
جیمز اسکات بل
📚طرح و ساختار رمان
@Writing_lovers
جک لندن و مشقت نویسندگی
جک لندن در ابتدا هر روز از ساعت ۶ صبح تا ۷ بعدازظهر در کارخانه گونی بافی کار میکرد و فرصت مختصری که کار کارخانه برای استراحت او باقی میگذاشت، صرف تدوین و انشا آثار ادبی اولیهاش میشد.
همان وقتها یکی از روزنامههای سانفرانسیسکو برای تهیه مقاله ای درباره مناظر بدیع طبیعت که از دو هزار کلمه بیشتر نباشد جایزهای تعیین کرد. مادر جک او را تشویق کرد که بخت خود را بیازماید، جک شروع به نوشتن کرد و مقالهای تحت عنوان «توفانی مهیب در سواحل ژاپن» در همان شب نوشت. شب دوم از مقاله خود خوشش نیامد و دو هزار کلمه دیگر نوشت. شب سوم از تلفیق دو نوشته قبلی خود مقاله دیگری تألیف کرد که خودش پسندید و از قضا جایزه اول به او تعلق گرفت.
پس از آن مقاله دیگری برای همان روزنامه فرستاد ولی اینبار با ناکامی مواجه شد و راه شمال کلوندیک در پیش گرفت. سفرهای او توأم با حوادث و ماجراهای هیجان انگیز بود قلم سست او که تاکنون در خیالبافی ورمانتیسم سرگردان بود قدرتی یافت و با واقعیات زندگی سروکار پیدا کرد.
جک مدتها سر به جیب تفکر فرو برد و راه قطعی خود را به سوی ادبیات گشود. وی با تألیف داستانی از سفر خود راه جدیدش را پی گرفت ولی از این کتاب استقبال نشد. رمان دیگری نوشت و آن نیز با شکست مواجه شد. سرانجام یکی از مجلات کالیفرنیا داستانی از او را چاپ کرد و پنج دلار مزد به او داد. خوشبختانه این داستانگرفت و یک مجله دیگر داستان دیگری از او خواست و چهل و پنج دلار به او مزد پرداخت. و روزهای خوش و سعادتبارتر به روی جک لبخند زد.
خودش میگوید: « در آن زمان اگر میخواستم روزنامه نویس شوم ثروت هنگفتی به دست میآوردم ولی به دنبال این کار نرفتم زیرا روزنامه نویسی را کشنده فضایل اخلاقی میدانستم وآن را با روحیه جوانی مثل خودم که در پی کسب علم وکمال بودم و قوای عقلی و فکریام در حال رشد و تکوین بود، مناسب نمیدیدم.»
جک لندن به نویسندگی ادامه داد و آثارش را بیش از پنجاه جلد یکی پس از دیگری تألیف کرد. او را گورکی آمریکا لقب دادهاند و مانند گورکی طی زندگی پرآشوب خود در گردابهایی فرورفت و قدراست کرد و امکان تدوین شاهکاری را یافت که در اصالت و قدرت بیان در تجسم صحنههای زندگی بینظیر است و تقریبا به تمام زبانهای زنده دنیا ترجمه شده است.
پیشگفتار کتاب «سپید دندان»
نوشته محمد قاضی
@Writing_lovers
جک لندن در ابتدا هر روز از ساعت ۶ صبح تا ۷ بعدازظهر در کارخانه گونی بافی کار میکرد و فرصت مختصری که کار کارخانه برای استراحت او باقی میگذاشت، صرف تدوین و انشا آثار ادبی اولیهاش میشد.
همان وقتها یکی از روزنامههای سانفرانسیسکو برای تهیه مقاله ای درباره مناظر بدیع طبیعت که از دو هزار کلمه بیشتر نباشد جایزهای تعیین کرد. مادر جک او را تشویق کرد که بخت خود را بیازماید، جک شروع به نوشتن کرد و مقالهای تحت عنوان «توفانی مهیب در سواحل ژاپن» در همان شب نوشت. شب دوم از مقاله خود خوشش نیامد و دو هزار کلمه دیگر نوشت. شب سوم از تلفیق دو نوشته قبلی خود مقاله دیگری تألیف کرد که خودش پسندید و از قضا جایزه اول به او تعلق گرفت.
پس از آن مقاله دیگری برای همان روزنامه فرستاد ولی اینبار با ناکامی مواجه شد و راه شمال کلوندیک در پیش گرفت. سفرهای او توأم با حوادث و ماجراهای هیجان انگیز بود قلم سست او که تاکنون در خیالبافی ورمانتیسم سرگردان بود قدرتی یافت و با واقعیات زندگی سروکار پیدا کرد.
جک مدتها سر به جیب تفکر فرو برد و راه قطعی خود را به سوی ادبیات گشود. وی با تألیف داستانی از سفر خود راه جدیدش را پی گرفت ولی از این کتاب استقبال نشد. رمان دیگری نوشت و آن نیز با شکست مواجه شد. سرانجام یکی از مجلات کالیفرنیا داستانی از او را چاپ کرد و پنج دلار مزد به او داد. خوشبختانه این داستانگرفت و یک مجله دیگر داستان دیگری از او خواست و چهل و پنج دلار به او مزد پرداخت. و روزهای خوش و سعادتبارتر به روی جک لبخند زد.
خودش میگوید: « در آن زمان اگر میخواستم روزنامه نویس شوم ثروت هنگفتی به دست میآوردم ولی به دنبال این کار نرفتم زیرا روزنامه نویسی را کشنده فضایل اخلاقی میدانستم وآن را با روحیه جوانی مثل خودم که در پی کسب علم وکمال بودم و قوای عقلی و فکریام در حال رشد و تکوین بود، مناسب نمیدیدم.»
جک لندن به نویسندگی ادامه داد و آثارش را بیش از پنجاه جلد یکی پس از دیگری تألیف کرد. او را گورکی آمریکا لقب دادهاند و مانند گورکی طی زندگی پرآشوب خود در گردابهایی فرورفت و قدراست کرد و امکان تدوین شاهکاری را یافت که در اصالت و قدرت بیان در تجسم صحنههای زندگی بینظیر است و تقریبا به تمام زبانهای زنده دنیا ترجمه شده است.
پیشگفتار کتاب «سپید دندان»
نوشته محمد قاضی
@Writing_lovers
داستان «کودکانی که یخ نزدند»
نویسنده: ماکسیم گورکی
از کتاب داستانهایی با قهرمانان کوچک از نویسندگان بزرگ
نشر ناهید
کانال «داستان کوتاه» بایگانی داستانهای کوتاهی است که خواندهام و در مواردی برایم جالب بودند.
@Writing_lovers
نویسنده: ماکسیم گورکی
از کتاب داستانهایی با قهرمانان کوچک از نویسندگان بزرگ
نشر ناهید
کانال «داستان کوتاه» بایگانی داستانهای کوتاهی است که خواندهام و در مواردی برایم جالب بودند.
@Writing_lovers
نویسنده باید به واسطه قدرت قلم خود بتواند عادتهای رایج را کنار زده و چهره دیگری از زندگی نشان بدهد. آدمها مدام چهرههای مختلفی از زندگی را میبینند که گاه خلاف روند عادی زندگی آنان است و ما باید آن را در داستان نشان بدهیم.
محمد کشاورز
@Writing_lovers
محمد کشاورز
@Writing_lovers
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
#معرفی_کتاب
معرفی شرح حال و گفتگو با شاعران و نویسندگان
📚📚📚📚📚📚📚📚📚📚📚📚
فهرست تصویری معرفی کتاب «کانال نویسندگی و نوشتن»
رمانهای نوجوان
https://t.me/Writing_lovers/4935
داستان های خواندنی ایرانی
https://t.me/Writing_lovers/4851
داستانهای طنز
https://t.me/Writing_lovers/5048
۱۰ رمان خواندنی
https://t.me/Writing_lovers/5062
داستان های فانتزی
https://t.me/Writing_lovers/5098
تاریخی و اسطوره
https://t.me/Writing_lovers/5196
رمانهای عاشقانه
https://t.me/Writing_lovers/5036
کتابهای مفید نویسندگی
https://t.me/Writing_lovers/5455
کتابهایی که هر نویسنده باید بخواند
https://t.me/Writing_lovers/5488
https://t.me/Writing_lovers/5586
https://t.me/Writing_lovers/5732
@Writing_lovers
معرفی شرح حال و گفتگو با شاعران و نویسندگان
📚📚📚📚📚📚📚📚📚📚📚📚
فهرست تصویری معرفی کتاب «کانال نویسندگی و نوشتن»
رمانهای نوجوان
https://t.me/Writing_lovers/4935
داستان های خواندنی ایرانی
https://t.me/Writing_lovers/4851
داستانهای طنز
https://t.me/Writing_lovers/5048
۱۰ رمان خواندنی
https://t.me/Writing_lovers/5062
داستان های فانتزی
https://t.me/Writing_lovers/5098
تاریخی و اسطوره
https://t.me/Writing_lovers/5196
رمانهای عاشقانه
https://t.me/Writing_lovers/5036
کتابهای مفید نویسندگی
https://t.me/Writing_lovers/5455
کتابهایی که هر نویسنده باید بخواند
https://t.me/Writing_lovers/5488
https://t.me/Writing_lovers/5586
https://t.me/Writing_lovers/5732
@Writing_lovers
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
یک مربی شخصی استخدام کنید تا شما را به بهترین شکل زندگیتان برساند. این کاری است که سوپراستارها انجام میدهند.
رابین شارما
باشگاه پنج صبحیها
@Writing_lovers
رابین شارما
باشگاه پنج صبحیها
@Writing_lovers
داستان چطور شکل میگیرد؟
رضا جولایی
غالباً به صورت یک تصویر که وقتی وضوح یافت، تصاویر متعدد، پیدرپی به دنبال آن شکل میگیرد… و یا به صورت کلمه یا عبارتی کوتاه، هر دوی اینها ممکن است در خواب بر من رو بنمایانند، با فرآیندی عجیب و گاه خندهدار. از طرفی همیشه طرح اولیه را پیش از آنکه از دستم بگریزد با شتاب بر روی کاغذ میآورم. این قسمت به تقلایی سخت نیاز دارد. منظم کردن افکار، حتی توالی و ترتیب حوادث همین جا شکل میگیرد. بعد به پیرنگ و پرتگاهها میرسم. در این میان تصاویر جدید از راه میرسند همه آنها را آشکار میکنم. آنوقت، نفس عمیقی میکشم. باید تأمل کنم، دچار شتاب نشوم. موضوع را زیر و رو کنم. خونسرد بمانم. اصلاً باید به این موضوع بپردازم یا نه؟ گاه کار را نیمهکاره رها میکنم تا وقتی دیگر به آن بپردازم. گاه برای همیشه. گاه چندین بار به آن میپردازم، و هر بار کمی پیش میروم تا سرانجام تحریر اول به آخر میرسد.
تحریر دوم و سوم معمولاً با فاصلههای چندماهه به انجام میرسد. آنوقت تازه تردید بر روی تک تک کلمهها، عبارات، کل اندیشه مستقر در قصه… شروع میشود. بهترین اوقات برای شروع یک قصه یا رمان روزی است که بیدغدغه به کوه رفته باشم. بعد از بازگشت خسته، اما آمادهام برای نوشتن. بدترین لحظات بعد از درگیریهای روزمره زندگی است که روزبهروز عرصه را بر ما تنگتر میکند.
#تجربههای_نویسندگی
منبع
@Writing_lovers
رضا جولایی
غالباً به صورت یک تصویر که وقتی وضوح یافت، تصاویر متعدد، پیدرپی به دنبال آن شکل میگیرد… و یا به صورت کلمه یا عبارتی کوتاه، هر دوی اینها ممکن است در خواب بر من رو بنمایانند، با فرآیندی عجیب و گاه خندهدار. از طرفی همیشه طرح اولیه را پیش از آنکه از دستم بگریزد با شتاب بر روی کاغذ میآورم. این قسمت به تقلایی سخت نیاز دارد. منظم کردن افکار، حتی توالی و ترتیب حوادث همین جا شکل میگیرد. بعد به پیرنگ و پرتگاهها میرسم. در این میان تصاویر جدید از راه میرسند همه آنها را آشکار میکنم. آنوقت، نفس عمیقی میکشم. باید تأمل کنم، دچار شتاب نشوم. موضوع را زیر و رو کنم. خونسرد بمانم. اصلاً باید به این موضوع بپردازم یا نه؟ گاه کار را نیمهکاره رها میکنم تا وقتی دیگر به آن بپردازم. گاه برای همیشه. گاه چندین بار به آن میپردازم، و هر بار کمی پیش میروم تا سرانجام تحریر اول به آخر میرسد.
تحریر دوم و سوم معمولاً با فاصلههای چندماهه به انجام میرسد. آنوقت تازه تردید بر روی تک تک کلمهها، عبارات، کل اندیشه مستقر در قصه… شروع میشود. بهترین اوقات برای شروع یک قصه یا رمان روزی است که بیدغدغه به کوه رفته باشم. بعد از بازگشت خسته، اما آمادهام برای نوشتن. بدترین لحظات بعد از درگیریهای روزمره زندگی است که روزبهروز عرصه را بر ما تنگتر میکند.
#تجربههای_نویسندگی
منبع
@Writing_lovers
ویستا
تجربه های نویسندگی
سرنوشت اولین نوشتههای نویسندگان، کمابیش شبیه یکدیگر است. ابتدا احساس نیازی در جان آدم شکل میگیرد؛ رفته رفته جدی میشود، بعد هم با یک جرقه یا تلنگری فوران میکند و بر روی کاغذ میآید...
یک داستان، دزدانه وارد جان ما میشود، ما را میخنداند یا میگریاند، عاشقپیشه یا خشمگینمان میکند، و شیوۀ تفکر ما را دربارۀ خودمان و دنیایمان تغییر میدهد. ما برای داستانها، وبلاگ ها و رسانه ها را می خوانیم و انتخاب «ما» از داستانها برند شخصی مان را آشکار میکند.
جاناتان گاتشال
📚حیوان قصه گو
ترجمه عباس مخبر
@Writing_lovers
جاناتان گاتشال
📚حیوان قصه گو
ترجمه عباس مخبر
@Writing_lovers
کلمات باید روی کاغذ ظاهر شوند، تا نوشتن اتفاق بیفتد. شما نمیتوانید این کار را فقط با نگاه کردن به کاغذ سفید و گشتن به دنبال یک ایده عالی انجام دهید.
پل جانسون
@Writing_lovers
پل جانسون
@Writing_lovers