Forwarded from نویسندگی و نوشتن|معصومه حامیدوست
نوشتن و جاودانگی
ایزاک آسیموف یکی از سه غول علمی تخیلی نویس، میگوید: « وقتی سر برمیگردونم و می بینم که دور تا دورم از آثار خودم پر شده، احساس آرامش میکنم. میدونم که تا بحال آیندههای زیادی را تصور کردم و نوشتم...مثل اینه که خودم اونجاها بودم.»
در میان اوراقش تکه کاغذی یافت شد که با خودنویس روی آن نوشته بود:
در چهل سال گذشته به طور متوسط
هر ده روز یک مطلب فروختم
در بیست سال گذشته به طور متوسط
هر شش روز یک مطلب فروختم
در چهل سال گذشته به طور متوسط
هر روز ۱۰۰۰کلمه منتشر کردم
در بیست سال گذشته به طور متوسط
هر روز ۱۷۰۰ کلمه منتشر کردم
او در ۶ آوریل ۱۹۹۲ از دنیا رفت. با تمام وجود مشتاق بود تا خاطره اش قرنها پس از مرگش در یادها بماند. مؤخره کتابش چنین به پایان میرسد:« متاسفانه زندگی و سلامتم از مسیر اصلی منحرف شده و به واقع امیدی به زندگی طولانیتر ندارم. من در زندگی، جانت، دخترم رابین و پسرم دیوید را داشته ام. دوستان خوب بسیاری داشته ام. نویسندگی و ثروت و شهرت حاصل از آن را داشته ام پس دیگر مهم نیست چه بر سرم میآید. چون زندگی خوبی بوده و از آن راضیام. پس لطفا نگرانم نباشید و خیال بد به سرتان راه ندهید. در عوض امیدوارم که این کتاب لبخند به لبتان آورده باشد. »
و در آخرین قطعه مقاله ساینس اند فیکشن مینویسد:« همیشه یکی از بزرگترین آرزوهایم این بوده که در لحظه مرگ سرم روی ماشین تحریر بیفتد و دماغم بین دوتا از کلیدهایش گیر کند.»
او معتقد بود:« اگر آدم در طول عمرش، بخشی از زندگی بوده و وظیفهاش را به عنوان یکی از اجزای نقش و نگار قالی بشریت درست ایفا کرده باشد، دیگر از بیماری و پیری و مرگ وحشت نخواهد داشت. حتی اگر کسی به کهنسالی نرسد باز ارزشمند است. چون هنوز می داند که بخشی از آن نقش و نگار است. بخصوص نقش و نگاری که با خلاقیت و عشق ترسیم شده باشد .»
✍معصومه حامیدوست
@Writing_lovers
ایزاک آسیموف یکی از سه غول علمی تخیلی نویس، میگوید: « وقتی سر برمیگردونم و می بینم که دور تا دورم از آثار خودم پر شده، احساس آرامش میکنم. میدونم که تا بحال آیندههای زیادی را تصور کردم و نوشتم...مثل اینه که خودم اونجاها بودم.»
در میان اوراقش تکه کاغذی یافت شد که با خودنویس روی آن نوشته بود:
در چهل سال گذشته به طور متوسط
هر ده روز یک مطلب فروختم
در بیست سال گذشته به طور متوسط
هر شش روز یک مطلب فروختم
در چهل سال گذشته به طور متوسط
هر روز ۱۰۰۰کلمه منتشر کردم
در بیست سال گذشته به طور متوسط
هر روز ۱۷۰۰ کلمه منتشر کردم
او در ۶ آوریل ۱۹۹۲ از دنیا رفت. با تمام وجود مشتاق بود تا خاطره اش قرنها پس از مرگش در یادها بماند. مؤخره کتابش چنین به پایان میرسد:« متاسفانه زندگی و سلامتم از مسیر اصلی منحرف شده و به واقع امیدی به زندگی طولانیتر ندارم. من در زندگی، جانت، دخترم رابین و پسرم دیوید را داشته ام. دوستان خوب بسیاری داشته ام. نویسندگی و ثروت و شهرت حاصل از آن را داشته ام پس دیگر مهم نیست چه بر سرم میآید. چون زندگی خوبی بوده و از آن راضیام. پس لطفا نگرانم نباشید و خیال بد به سرتان راه ندهید. در عوض امیدوارم که این کتاب لبخند به لبتان آورده باشد. »
و در آخرین قطعه مقاله ساینس اند فیکشن مینویسد:« همیشه یکی از بزرگترین آرزوهایم این بوده که در لحظه مرگ سرم روی ماشین تحریر بیفتد و دماغم بین دوتا از کلیدهایش گیر کند.»
او معتقد بود:« اگر آدم در طول عمرش، بخشی از زندگی بوده و وظیفهاش را به عنوان یکی از اجزای نقش و نگار قالی بشریت درست ایفا کرده باشد، دیگر از بیماری و پیری و مرگ وحشت نخواهد داشت. حتی اگر کسی به کهنسالی نرسد باز ارزشمند است. چون هنوز می داند که بخشی از آن نقش و نگار است. بخصوص نقش و نگاری که با خلاقیت و عشق ترسیم شده باشد .»
✍معصومه حامیدوست
@Writing_lovers
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
📚 "داستان" | رابرت مک کی | فصل دوم (۱)
"گستره ی ساختار"
🔹️ وقتی شخصیتی به درون تخیل ما وارد می شود، امکانات زیادی برای داستانگویی ایجاد می کند. زندگی یک انسان یعنی صدها هزار ساعت زندگی. ساعاتی که هم پیچیده اند و هم دارای سطوح و جنبه های متعدد.
🔹️ از یک لحظه تا ابدیت، از درون ذهن تا فضای بین کهکشان ها، داستان زندگی هر شخصیت دایره المعارفی از امکانات است. قدرت نویسنده در این است که لحظاتی محدود را انتخاب کند و با همان ها داستان زندگی شخصیت را بیان کند.
🔹️ داستان زندگی شامل همه ی این سطوح است:
۱. عمیق ترین سطح یعنی درون ذهن، افکار و احساسات شخصیت در خواب و بیداری
۲. سطح کشمکش های شخصی با خانواده و دوستان
۳. سطح اجتماعی یعنی تقابل شخصیت با محل تحصیل، محل کار، کلیسا، نظام قضایی و...
۴. و سطحی وسیع تر. تقابل شخصیت با خیابان های پرخطر شهر، بیماری های کشنده، ماشینی که روشن نمی شود، از دست رفتن زمان، طبیعت و...
🔹️ در برابر این سوال "کدام قسمت را برای روایت انتخاب کنم" پاسخ هیچ دو نویسنده ای یکسان نیست. این همان سوال کلیدی است که ما را به رسیدن به طرح هدایت می کند. در پاسخ به این سوال برخی به دنبال شخصیت پردازی اند و برخی کنش و کشمکش های بیرونی، حال و هوا، تصاویر و یا حتی گفتگو. اما هیچ عنصری به تنهایی سازنده ی داستان نیست. چیزی که نویسنده باید در جستجوی آن باشد حادثه است. زیرا حادثه همه ی عناصر فوق را در بر دارد و حتی چیزی بیش از آن را.
🔹️ ساختار، منتخبی است از حوادث زندگی شخصیت ها که در نظمی معنی دار قرار گرفته اند تا عواطف خاصی را برانگیزند و نگاه خاصی را به زندگی بیان کنند.
🔹️ هر حادثه یا توسط افراد ایجاد می شود یا بر افراد تاثیر می گذارد. لذا شخصیت را توصیف و تشریح می کند. حادثه باعث ایجاد تصویر، کنش و گفتگو می شود، از کشمکش نیرو می گیرد تا در شخصیت و مخاطب عواطفی را ایجاد کند.
🔹️ انتخاب حوادث، تصادفی و بی معنی نیست بلکه باید ترکیب و تالیف شود. تالیف در داستان شبیه تالیف در موسیقی است. کدام باشد؟ کدام نباشد؟ با چه تقدّم و تاخّری؟
🖋 مصطفی پرنیان، هنرجوی سینما
#داستان
#رابرت_مک_کی
#محمدگذرآبادی
#نشر_هرمس
@Writing_lovers
"گستره ی ساختار"
🔹️ وقتی شخصیتی به درون تخیل ما وارد می شود، امکانات زیادی برای داستانگویی ایجاد می کند. زندگی یک انسان یعنی صدها هزار ساعت زندگی. ساعاتی که هم پیچیده اند و هم دارای سطوح و جنبه های متعدد.
🔹️ از یک لحظه تا ابدیت، از درون ذهن تا فضای بین کهکشان ها، داستان زندگی هر شخصیت دایره المعارفی از امکانات است. قدرت نویسنده در این است که لحظاتی محدود را انتخاب کند و با همان ها داستان زندگی شخصیت را بیان کند.
🔹️ داستان زندگی شامل همه ی این سطوح است:
۱. عمیق ترین سطح یعنی درون ذهن، افکار و احساسات شخصیت در خواب و بیداری
۲. سطح کشمکش های شخصی با خانواده و دوستان
۳. سطح اجتماعی یعنی تقابل شخصیت با محل تحصیل، محل کار، کلیسا، نظام قضایی و...
۴. و سطحی وسیع تر. تقابل شخصیت با خیابان های پرخطر شهر، بیماری های کشنده، ماشینی که روشن نمی شود، از دست رفتن زمان، طبیعت و...
🔹️ در برابر این سوال "کدام قسمت را برای روایت انتخاب کنم" پاسخ هیچ دو نویسنده ای یکسان نیست. این همان سوال کلیدی است که ما را به رسیدن به طرح هدایت می کند. در پاسخ به این سوال برخی به دنبال شخصیت پردازی اند و برخی کنش و کشمکش های بیرونی، حال و هوا، تصاویر و یا حتی گفتگو. اما هیچ عنصری به تنهایی سازنده ی داستان نیست. چیزی که نویسنده باید در جستجوی آن باشد حادثه است. زیرا حادثه همه ی عناصر فوق را در بر دارد و حتی چیزی بیش از آن را.
🔹️ ساختار، منتخبی است از حوادث زندگی شخصیت ها که در نظمی معنی دار قرار گرفته اند تا عواطف خاصی را برانگیزند و نگاه خاصی را به زندگی بیان کنند.
🔹️ هر حادثه یا توسط افراد ایجاد می شود یا بر افراد تاثیر می گذارد. لذا شخصیت را توصیف و تشریح می کند. حادثه باعث ایجاد تصویر، کنش و گفتگو می شود، از کشمکش نیرو می گیرد تا در شخصیت و مخاطب عواطفی را ایجاد کند.
🔹️ انتخاب حوادث، تصادفی و بی معنی نیست بلکه باید ترکیب و تالیف شود. تالیف در داستان شبیه تالیف در موسیقی است. کدام باشد؟ کدام نباشد؟ با چه تقدّم و تاخّری؟
🖋 مصطفی پرنیان، هنرجوی سینما
#داستان
#رابرت_مک_کی
#محمدگذرآبادی
#نشر_هرمس
@Writing_lovers
«نام گل سرخ » خاطره کودکیام بود در دیر سانتا اسكولاستیكا. مقابل یك میز بزرگ داشتم کتاب آكتا سانكتروم را میخواندم و از همینجا ایده رمان به ذهنم آمد.
اومبرتو اکو
@Writing_lovers
اومبرتو اکو
@Writing_lovers
تمرینی برای شروع
صبح قبل از هر کاری بروید سراغ رایانهتان یا دفتری باز کنید و نوشتن را با این سطر شروع کنید:
چیزی که من واقعا دلم میخواهد بنویسم دربارهٔ...
و ده دقیقه یکسره بنویسید. فکر هایی را که به ذهنتان میرسد بگیرید و آنها را آب و تاب بدهید. ذهن ناخوداگاهتان شب قبل با رؤیاهای شما صاف و زلال شده است و ذهن حرفهای برای گفتن دارد. این کار نه تنها برای سوژه یابی خوب است بلکه برای نرمش دادن عضلات ذهن و خلاقیت تان هم مفید است.
جیمز اسکات
@Writing_lovers
صبح قبل از هر کاری بروید سراغ رایانهتان یا دفتری باز کنید و نوشتن را با این سطر شروع کنید:
چیزی که من واقعا دلم میخواهد بنویسم دربارهٔ...
و ده دقیقه یکسره بنویسید. فکر هایی را که به ذهنتان میرسد بگیرید و آنها را آب و تاب بدهید. ذهن ناخوداگاهتان شب قبل با رؤیاهای شما صاف و زلال شده است و ذهن حرفهای برای گفتن دارد. این کار نه تنها برای سوژه یابی خوب است بلکه برای نرمش دادن عضلات ذهن و خلاقیت تان هم مفید است.
جیمز اسکات
@Writing_lovers
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
سوژه و تهیه فهرست
ری بردبری در اوایل دوران نویسندگی اش، فهرستی از اسامی را روی کاغذ میآورد که به طور ناخوداگاه به ذهنش میرسید. این فهرست مایه داستانهای او بود. شما هم فهرست خودتان را تهیه کنید و بگذارید ذهنتان تصاویر ذهنی گذشته را از درون خاطراتتان جستجو کند و بعد فوری یک یا دو کلمهای که تصویری از گذشته را به ذهن شما میآورد ، یادداشت کنید. من اینها را یادداشت کردهام:
•پتو ( خاطرهای که به ذهنم میآید این است: به سفر رفته بودیم. من از نظافت اتاق رضایت نداشتم و برای اطمینان زمان حضورم در اتاق، روی یک پتو وقت میگذراندم. احساس میکردم آن پتو خانه من است؛ درست مثل کودکیمان که خانهای از پتو و ملافه درست میکردیم.)
تپه: ( تپه اولین جایی بود که بنظرم رمانتیک آمد چون شخصیت اصلی داستانی از دینو بوتزاتی که در زمان نوجوانی خوانده بودم بالای یک تپه به عشقش به دختر مورد علاقهاش اعتراف کرده بود.)
بخاری دیواری:( یادم به روزی میافتد که بخاری دیواری کلاس بغلی ترکیده بود و معلم ما اولین کسی بود که از در کلاس دوان دوان فرار کرد.)
گربه ( یک بار به یک بچه گربه خیابانی غذا دادم و گربه آمار خانه ام را در آورد و تمام زمستان فک و فامیلهایش روی پشت بام شلنگ تخته میانداختند و یکسال بعد به ضرب تهدید از پشت بام بیرونشان کردم.)
همه اینها میتوانند بذر یک داستان احتمالی باشند. میتوانم یکی از آنها را انتخاب کنم و آن مرا به سمت سوژههای دیگر هدایت کند که مستقیما از جان و روحم مایه گرفته است.
✍ معصومه حامیدوست
@Writing_lovers
ری بردبری در اوایل دوران نویسندگی اش، فهرستی از اسامی را روی کاغذ میآورد که به طور ناخوداگاه به ذهنش میرسید. این فهرست مایه داستانهای او بود. شما هم فهرست خودتان را تهیه کنید و بگذارید ذهنتان تصاویر ذهنی گذشته را از درون خاطراتتان جستجو کند و بعد فوری یک یا دو کلمهای که تصویری از گذشته را به ذهن شما میآورد ، یادداشت کنید. من اینها را یادداشت کردهام:
•پتو ( خاطرهای که به ذهنم میآید این است: به سفر رفته بودیم. من از نظافت اتاق رضایت نداشتم و برای اطمینان زمان حضورم در اتاق، روی یک پتو وقت میگذراندم. احساس میکردم آن پتو خانه من است؛ درست مثل کودکیمان که خانهای از پتو و ملافه درست میکردیم.)
تپه: ( تپه اولین جایی بود که بنظرم رمانتیک آمد چون شخصیت اصلی داستانی از دینو بوتزاتی که در زمان نوجوانی خوانده بودم بالای یک تپه به عشقش به دختر مورد علاقهاش اعتراف کرده بود.)
بخاری دیواری:( یادم به روزی میافتد که بخاری دیواری کلاس بغلی ترکیده بود و معلم ما اولین کسی بود که از در کلاس دوان دوان فرار کرد.)
گربه ( یک بار به یک بچه گربه خیابانی غذا دادم و گربه آمار خانه ام را در آورد و تمام زمستان فک و فامیلهایش روی پشت بام شلنگ تخته میانداختند و یکسال بعد به ضرب تهدید از پشت بام بیرونشان کردم.)
همه اینها میتوانند بذر یک داستان احتمالی باشند. میتوانم یکی از آنها را انتخاب کنم و آن مرا به سمت سوژههای دیگر هدایت کند که مستقیما از جان و روحم مایه گرفته است.
✍ معصومه حامیدوست
@Writing_lovers
من در حالی که در اسارت خاطراتم بودم، قلم خود را برداشتم و شروع به نوشتن کردم.
کوکی گالمان
@Writing_lovers
کوکی گالمان
@Writing_lovers
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
حواسپرتیهای مفید برای نویسنده
در صفحه اینستاگرام بخوانید
👇👇👇
https://www.instagram.com/p/CRBVZmxp_4F/?utm_medium=share_sheet
در صفحه اینستاگرام بخوانید
👇👇👇
https://www.instagram.com/p/CRBVZmxp_4F/?utm_medium=share_sheet
Instagram
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
غریبهٔ بیبازگشت
یک روز من و برادرهایم پس از مشورتها و بررسیهای فراوان تصمیم گرفتیم تا ترس را چون موجودی حقیر زیر پا گذاشته و قدم در انباری خانه بگذاریم. جایی که در عالَم کودکی تصورش هم مو به تنمان سیخ میکرد. شبیه اتاقهای زیرشیروانی که در کارتونها دیده بودیم؛ جایی تنگ و تاریک با سقفی کوتاه و پنجرهای کوچک، پر از سوسکها و حشرات رنگارنگ. بلاخره یک روز صبح از خواب بیدار شدیم و چنان که گویی به ما الهام شده باشد، نردبان آهنی را کشانکشان و به سختی با دستهایی کوچک بلند کردیم و به دیواری که بالایش انباری بود تکیه دادیم. در حالی که ژست شجاعت به خود گرفته بودیم یکییکی بالا رفتیم و پا در آن انباری مخوف گذاشتیم. در تاریک روشن انباری لوازم برقی کهنه و از کار افتاده، ظرف و ظروف به درد نخور و چمدانهای کوچک و بزرگ بی شباهت به موجودات وهم آور و ترسناک که به ما چشم دوختهاند، نبود. به ترتیب سن و قد کنار هم ایستادیم. در واقع با ترس و لرز به هم چسبیده بودیم و فقط یک چیز از ذهنمان گذشت: عجب غلطی کردیم! اما دیگر برای این فکرهای بزدلانه دیر شده بود؛ چون همین که پا به آنجا گذاشتیم نردبان سُرخورده و از کنار دیوار به زمین افتاده بود. ما بودیم و انباری با موجودات ناشناخته. من که از همه بزرگتر بودم به خودم نهیب زدم: بهتر است خودت را جمع کنی و شجاعت نشان بدهی. در ضمن من این فکر احمقانه را در مغز آنها کاشته بودم. بالاخره دولا دولا رو به جلو حرکت کردم و آنهای دیگر هم مثل بچه اردک به دنبالم آمدند. هر چه جلوتر میرفتم آن ترس اولیه هم کمتر میشد. چشمهایم به تاریکی عادت کرد و چهرهٔ واقعی همه چیز را میدیدم. دیگر از تصورات وحشتناک خبری نبود. پسرها با دیدن چرخ گوشت خراب و تلفن کهنه به وجد آمده بودند و من هم به این سو و آن سو میرفتم تا اینکه خسته شدم و گوشهای نشستم. احساس ناامیدی عمیقی کردم. دیگر نه از ترس و هیجان اولیه خبری بود و نه چیز به درد بخوری پیدا کرده بودم. همینطور که خسته و ناامید چشم میچرخاندم ناگهان توجهم به کیفِ سامسونتِ سیاه رنگی جلب شد که پر از خاک، گوشهای افتاده بود. چهار دست و پا خودم را به کیف رساندم و در حالی که دعا میکردم قفل نباشد دکمههای دو طرفش را فشار دادم. کیف با صدایِ آرام تیکی باز شد و من چون مجرمی که در حین ارتکاب جرم باشد سرم را بلند کردم و اطرافم را پاییدم. آن دو سرشان حسابی گرم بود و حواسشان به من نبود. آرام در کیف را باز کردم. در نگاه اول چشمم به لباس سفیدی افتاد که خوب تا شده بود. لباس را در دست گرفتم و بررسی کردم. یک پیراهن بلند عربی بود. دوباره مشغول بررسی کیف شدم. دو اسکناس، یک ادکلن، یک ساعت مچی، یک خودکار و یک دفتر چیزهایی بود که در کیف پیدا کردم. ساعتِ مچی طلایی رنگ با صفحهٔ بزرگ و گرد چیز جالبی به نظر میرسید. میخواستم آن را روی دستم امتحان کنم که ناگهانی دستی با شدت آن را از دستم قاپید. سرم را بلند کردم. یکی از آن دو بچه بالای سرم ایستاده بود و در حالی که چشمانش برق میزد ساعت را گرفت و در دستانش چون شيئ با ارزش چرخاند و رو به من گفت: عجب چیزی! این را از کجا پیدا کردی؟ من هم کم نیاوردم. ساعت را به سختی از دستش گرفتم و گفتم: داخل کیف بود. صاحبش معلوم نیست و ما هم حق نداریم به آن دست بزنیم. محتویات کیف را دوباره در کیف گذاشتم و درش را بستم و محکم توی بغل گرفتم. آن دو شریک شرور هم دست از سرم برداشتند و پیِ کارشان رفتند. به کیف نگاه انداختم و شروع کردم به خیالپردازی. آن کیف میتوانست مال چه کسی باشد؟ مطمئن بودم که مال پدر نبود. آن لباس عربی نشان میداد که کیف متعلق به هیچ کس از نزدیکان ما نیست. همانطور که در خیالات غرق بودم صدای مادرم را شنیدم. با دیدن نردبان پی برده بود که ما در انباری هستیم. فورا بلند شدم و دولادولا خودم را به درِ انباری رساندم. از آن بالا پرسیدم: مامان آن سامسونت سیاه مال چه کسی هست؟ مادر در حالی که چشم غرّه میرفت و نردبان را محکم گرفته بود تا دوباره نیفتد گفت: تو چه کار به آن کیف داری؟ زود بیایید پایین تا پدرتان نیامده. پایین آمدیم اما من فکرم سخت درگیر سامسونت بود پس دوباره از مادر در مورد صاحب آن کیف مرموز پرسیدم. مادر که از لجبازی من به تنگ آمده بود برایم تعریف کرد: «چند سال پیش مردِ غریبهای به سراغ پدرت میآید و از او میخواهد تا اجازه بدهد چند روزی مهمان خانهٔ ما باشد و پدرت با اینکه او را نمیشناسد اجازه میدهد. یک روز صبح مرد غریبه میرود و دیگر برنمیگردد. این کیف هم اینجا میماند هیچکس نفهمید که آن مرد که بود، از کجا آمده بود، به کجا رفت؟» از آن روز کارِ من باز کردن کیف و نگاه کردن به آن و خیالبافیها و قصهپردازیهای دور و دراز بود. راستی سرنوشت آن مسافرِ بیبازگشت چه بود؟
✍🏻آلا اسماعیلی
برگزیده فراخوان خاطره نویسی
@Writing_lovers
یک روز من و برادرهایم پس از مشورتها و بررسیهای فراوان تصمیم گرفتیم تا ترس را چون موجودی حقیر زیر پا گذاشته و قدم در انباری خانه بگذاریم. جایی که در عالَم کودکی تصورش هم مو به تنمان سیخ میکرد. شبیه اتاقهای زیرشیروانی که در کارتونها دیده بودیم؛ جایی تنگ و تاریک با سقفی کوتاه و پنجرهای کوچک، پر از سوسکها و حشرات رنگارنگ. بلاخره یک روز صبح از خواب بیدار شدیم و چنان که گویی به ما الهام شده باشد، نردبان آهنی را کشانکشان و به سختی با دستهایی کوچک بلند کردیم و به دیواری که بالایش انباری بود تکیه دادیم. در حالی که ژست شجاعت به خود گرفته بودیم یکییکی بالا رفتیم و پا در آن انباری مخوف گذاشتیم. در تاریک روشن انباری لوازم برقی کهنه و از کار افتاده، ظرف و ظروف به درد نخور و چمدانهای کوچک و بزرگ بی شباهت به موجودات وهم آور و ترسناک که به ما چشم دوختهاند، نبود. به ترتیب سن و قد کنار هم ایستادیم. در واقع با ترس و لرز به هم چسبیده بودیم و فقط یک چیز از ذهنمان گذشت: عجب غلطی کردیم! اما دیگر برای این فکرهای بزدلانه دیر شده بود؛ چون همین که پا به آنجا گذاشتیم نردبان سُرخورده و از کنار دیوار به زمین افتاده بود. ما بودیم و انباری با موجودات ناشناخته. من که از همه بزرگتر بودم به خودم نهیب زدم: بهتر است خودت را جمع کنی و شجاعت نشان بدهی. در ضمن من این فکر احمقانه را در مغز آنها کاشته بودم. بالاخره دولا دولا رو به جلو حرکت کردم و آنهای دیگر هم مثل بچه اردک به دنبالم آمدند. هر چه جلوتر میرفتم آن ترس اولیه هم کمتر میشد. چشمهایم به تاریکی عادت کرد و چهرهٔ واقعی همه چیز را میدیدم. دیگر از تصورات وحشتناک خبری نبود. پسرها با دیدن چرخ گوشت خراب و تلفن کهنه به وجد آمده بودند و من هم به این سو و آن سو میرفتم تا اینکه خسته شدم و گوشهای نشستم. احساس ناامیدی عمیقی کردم. دیگر نه از ترس و هیجان اولیه خبری بود و نه چیز به درد بخوری پیدا کرده بودم. همینطور که خسته و ناامید چشم میچرخاندم ناگهان توجهم به کیفِ سامسونتِ سیاه رنگی جلب شد که پر از خاک، گوشهای افتاده بود. چهار دست و پا خودم را به کیف رساندم و در حالی که دعا میکردم قفل نباشد دکمههای دو طرفش را فشار دادم. کیف با صدایِ آرام تیکی باز شد و من چون مجرمی که در حین ارتکاب جرم باشد سرم را بلند کردم و اطرافم را پاییدم. آن دو سرشان حسابی گرم بود و حواسشان به من نبود. آرام در کیف را باز کردم. در نگاه اول چشمم به لباس سفیدی افتاد که خوب تا شده بود. لباس را در دست گرفتم و بررسی کردم. یک پیراهن بلند عربی بود. دوباره مشغول بررسی کیف شدم. دو اسکناس، یک ادکلن، یک ساعت مچی، یک خودکار و یک دفتر چیزهایی بود که در کیف پیدا کردم. ساعتِ مچی طلایی رنگ با صفحهٔ بزرگ و گرد چیز جالبی به نظر میرسید. میخواستم آن را روی دستم امتحان کنم که ناگهانی دستی با شدت آن را از دستم قاپید. سرم را بلند کردم. یکی از آن دو بچه بالای سرم ایستاده بود و در حالی که چشمانش برق میزد ساعت را گرفت و در دستانش چون شيئ با ارزش چرخاند و رو به من گفت: عجب چیزی! این را از کجا پیدا کردی؟ من هم کم نیاوردم. ساعت را به سختی از دستش گرفتم و گفتم: داخل کیف بود. صاحبش معلوم نیست و ما هم حق نداریم به آن دست بزنیم. محتویات کیف را دوباره در کیف گذاشتم و درش را بستم و محکم توی بغل گرفتم. آن دو شریک شرور هم دست از سرم برداشتند و پیِ کارشان رفتند. به کیف نگاه انداختم و شروع کردم به خیالپردازی. آن کیف میتوانست مال چه کسی باشد؟ مطمئن بودم که مال پدر نبود. آن لباس عربی نشان میداد که کیف متعلق به هیچ کس از نزدیکان ما نیست. همانطور که در خیالات غرق بودم صدای مادرم را شنیدم. با دیدن نردبان پی برده بود که ما در انباری هستیم. فورا بلند شدم و دولادولا خودم را به درِ انباری رساندم. از آن بالا پرسیدم: مامان آن سامسونت سیاه مال چه کسی هست؟ مادر در حالی که چشم غرّه میرفت و نردبان را محکم گرفته بود تا دوباره نیفتد گفت: تو چه کار به آن کیف داری؟ زود بیایید پایین تا پدرتان نیامده. پایین آمدیم اما من فکرم سخت درگیر سامسونت بود پس دوباره از مادر در مورد صاحب آن کیف مرموز پرسیدم. مادر که از لجبازی من به تنگ آمده بود برایم تعریف کرد: «چند سال پیش مردِ غریبهای به سراغ پدرت میآید و از او میخواهد تا اجازه بدهد چند روزی مهمان خانهٔ ما باشد و پدرت با اینکه او را نمیشناسد اجازه میدهد. یک روز صبح مرد غریبه میرود و دیگر برنمیگردد. این کیف هم اینجا میماند هیچکس نفهمید که آن مرد که بود، از کجا آمده بود، به کجا رفت؟» از آن روز کارِ من باز کردن کیف و نگاه کردن به آن و خیالبافیها و قصهپردازیهای دور و دراز بود. راستی سرنوشت آن مسافرِ بیبازگشت چه بود؟
✍🏻آلا اسماعیلی
برگزیده فراخوان خاطره نویسی
@Writing_lovers
حدود شما در انتخاب واژگان یک متن، با توجه به ریتم کلامتان است و ریتم از طریق خواندن متون کهن و داشتن گوشی برای موسیقی بیکلام و کلاسیک و شعر به دست میآید.
کیهان خانجانی
@Writing_lovers
کیهان خانجانی
@Writing_lovers
Forwarded from سرزمین کتابها (Leila)
همه جا به جستجوی آرامش برآمدم و آن را نیافتم، مگر نشسته در کنجی، تک و تنها با کتابی کوچک.
توماس ای کمپیس
#تولستوی_و_مبل_بنفش
#نینا_سنکویچ
#لیلا_کرد
🎨Snehal
توماس ای کمپیس
#تولستوی_و_مبل_بنفش
#نینا_سنکویچ
#لیلا_کرد
🎨Snehal