یک نویسنده فقط وقتی می نویسد، نوشتن را یاد میگیرد. کلمات باید روی کاغذ بیایند، حتی اگر او از آنها ناراضی باشد. مطمئناً او نمیتواند در ابتدای کار فقط با نگاه کردن بهکاغذ خالی یک پیشنهاد کاملاً مناسب به دست آورد.
پل جانسون
@Writing_lovers
پل جانسون
@Writing_lovers
Fossils (From the "Ammonite" Soundtrack)
Dustin O'Halloran
🎵هیچکس به من نوشتن را یاد نداده. پس چگونه یاد گرفتم بنویسم؟ از گوش دادن به موسیقی
موراکامی
@Writing_lovers
موراکامی
@Writing_lovers
برگزیدگان فراخوان «خاطره نویسی» کانال نویسندگی و نوشتن| تابستان ۱۴۰۰
⭐️ مصطفی پرنیان. تهران. خواهرم آنه.
⭐️ هاجر حسنوند. الشتر لرستان. رویای ما در سقف.
⭐️ عبدالله قُلیان عسکری. بهشهر مازندران. خانه گاله به سر.
⭐️ آلا اسماعیلی. زاهدان. غریبه بیبازگشت.
@Writing_lovers
⭐️ مصطفی پرنیان. تهران. خواهرم آنه.
⭐️ هاجر حسنوند. الشتر لرستان. رویای ما در سقف.
⭐️ عبدالله قُلیان عسکری. بهشهر مازندران. خانه گاله به سر.
⭐️ آلا اسماعیلی. زاهدان. غریبه بیبازگشت.
@Writing_lovers
Forwarded from نویسندگی و نوشتن|معصومه حامیدوست
قاعده اصلی نوشتن این است که اگر اعتماد به نفس و باور داشته باشی و تزلزلناپذیر ادامه دهی، میتوانی هر چه میخواهی بنویسی. پس داستانت را صادقانه بنویس و هر چه میخواهی بگو. فکر نمیکنم قانون ديگری وجود داشته باشد و اگر هم وجود داشته باشد، خیلی مهم نیستند.
نیل گیمن
@Writing_lovers
نیل گیمن
@Writing_lovers
خاطره نوشتن، در حقیقت یک تمرین است. من فکر میکنم که نوشتن خاطرات به شکل مؤثری باعث میشود که نویسنده بهتری شوم.
ایزابل آلنده
@Writing_lovers
ایزابل آلنده
@Writing_lovers
نوشتن داستان به روایت ابوتراب خسروی
در واقع فرم داستان نویسی من به این شکل است که یک کلمه روی من تاثیر میگذارد، یا یک صحنه ذهن من را به دنبال خودش میکشاند. فی المثل، ممکن است برای نوشتن یک داستان بشود این قیاس را کرد که شما یک دکمه زیبا را به فرض پیدا میکنید و به دلیل علاقه و کششی که این دکمه در شما ایجاد میکند و علاقمند میکند باعث میشود شما یک پیراهنی را برای این دکمه تهیه کنید که از دکمه استفاده کنید. شاید نوع داستان نویسی من هم به صورت یک لحظه، یک کلمه، یک صحنه یا یک شخصیت که روی من تاثیر می گذارد و باعث میشود من داستان را روی آن بتنم و به شکل دیگری هم می شود گفت. از بُعد دیگری که بخواهم مثال بزنم یک نوع نقاشی هست، نقاشی ساختمان . یک نوع نقاشی ساختمان توی ایتالیا که فرضاً روی سقف لایه ای رنگ را می زدند. بعد روی آن لایه، لایه دیگر و همین جور ده ها رنگ روی هم می خواباندند و لایه می کردند و تراش می دادند مثلاً فرض کنید رنگ سیاه، بعد قهوه ای، بعد سبز و همین طور تا اینکه توی کلیت این سقف یک جا رنگ قهوه ای دیده میشد یک جا رنگ سبز و یک جا رنگ قرمز. بعد از نمود تمام این رنگ ها در کنار هم یک هارمونی قیاس می کرد. توی نوع داستان نویسی که من کار می کنم چند داستان روی هم تلنبار می شود بعد رابطه این چند داستان با هم، آن داستانی می شود که نوشته شده.
ابوتراب خسروی
@Writing_lovers
در واقع فرم داستان نویسی من به این شکل است که یک کلمه روی من تاثیر میگذارد، یا یک صحنه ذهن من را به دنبال خودش میکشاند. فی المثل، ممکن است برای نوشتن یک داستان بشود این قیاس را کرد که شما یک دکمه زیبا را به فرض پیدا میکنید و به دلیل علاقه و کششی که این دکمه در شما ایجاد میکند و علاقمند میکند باعث میشود شما یک پیراهنی را برای این دکمه تهیه کنید که از دکمه استفاده کنید. شاید نوع داستان نویسی من هم به صورت یک لحظه، یک کلمه، یک صحنه یا یک شخصیت که روی من تاثیر می گذارد و باعث میشود من داستان را روی آن بتنم و به شکل دیگری هم می شود گفت. از بُعد دیگری که بخواهم مثال بزنم یک نوع نقاشی هست، نقاشی ساختمان . یک نوع نقاشی ساختمان توی ایتالیا که فرضاً روی سقف لایه ای رنگ را می زدند. بعد روی آن لایه، لایه دیگر و همین جور ده ها رنگ روی هم می خواباندند و لایه می کردند و تراش می دادند مثلاً فرض کنید رنگ سیاه، بعد قهوه ای، بعد سبز و همین طور تا اینکه توی کلیت این سقف یک جا رنگ قهوه ای دیده میشد یک جا رنگ سبز و یک جا رنگ قرمز. بعد از نمود تمام این رنگ ها در کنار هم یک هارمونی قیاس می کرد. توی نوع داستان نویسی که من کار می کنم چند داستان روی هم تلنبار می شود بعد رابطه این چند داستان با هم، آن داستانی می شود که نوشته شده.
ابوتراب خسروی
@Writing_lovers
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
بازی چه میشد اگر...
قدیمیترین و خلاقانهترین شیوهٔ رماننویسها، برای به دست آوردن سوژه، بازی « چه میشد اگر... » است. رابرت مک کی در کتاب «داستان» آن را شیوهای مؤثر میداند. وقتی یک چیز جالب میخوانید از خودتان بپرسید: چه میشد اگر... ؟ و بعد بگذارید انواع و اقسام ارتباط ها ظاهر شود. این شیوه باعث میشود، ذهنتان را طوری تربیت کنید تا همیشه بین عناصر ناآشنا ارتباط ایجاد کند.
این موارد را در بازی امروز در دفترم یادداشت کردهام:
۱)چه میشد اگر با پوشیدن یک لباس خاص نامرئی میشدیم؟
۲) چه میشد اگر کتابی درباره زندگی خودمان پیدا میکردیم؟
۳) چه میشد اگر دری به شهر مورد علاقهمان مییافتیم؟
۴) چه میشد اگر یک روز خودکارمان شروع به نوشتن حقایقی میکرد؟
۵) چه میشد اگر با یک اسب تک شاخ بالدار به مسافرت میرفتیم؟
۶) چه میشد اگر نوعی وسیله برای شنیدن یک موسیقی مخفی کشف میکردیم؟
۷) چه میشد اگر تکه چوبی حرف میزد؟ (پینوکیو)
۸) چه میشد همه اهالی یک شهر کور میشدند؟ (رمان کوری)
۹) چه میشد اگر جای آسمان و زمین عوض میشد ؟
۱۰) چه میشد اگر آن عزیزی که از دنیا رفته ناگهان در آستانه در ظاهر میشد؟
این فهرست ادامه دارد و خیلی طولانیتر از آن چیزی است که اینجا میبینید. شما هم به مدت یک هفته هر چه میبینید و میخوانید از خود بپرسید چه میشد اگر... ؟ و آنها را یادداشت کنید. بگذارید ذهنتان آزادانه به هر کجا میخواهد برود. پس از چند جلسه فهرست را کنار بگذارید و چند روز بعد دوباره به سراغش بروید. چیزهایی که بنظرتان جالب میآید، انتخاب کنید، شاید داستان بعدی شما از همین جا شروع شد.
✍ معصومه حامیدوست
*این مطلب با الهام از پیشنهاد جیمز اسکات بل در کتاب «طرح و ساختار رمان» نوشته شده است.
@Writing_lovers
قدیمیترین و خلاقانهترین شیوهٔ رماننویسها، برای به دست آوردن سوژه، بازی « چه میشد اگر... » است. رابرت مک کی در کتاب «داستان» آن را شیوهای مؤثر میداند. وقتی یک چیز جالب میخوانید از خودتان بپرسید: چه میشد اگر... ؟ و بعد بگذارید انواع و اقسام ارتباط ها ظاهر شود. این شیوه باعث میشود، ذهنتان را طوری تربیت کنید تا همیشه بین عناصر ناآشنا ارتباط ایجاد کند.
این موارد را در بازی امروز در دفترم یادداشت کردهام:
۱)چه میشد اگر با پوشیدن یک لباس خاص نامرئی میشدیم؟
۲) چه میشد اگر کتابی درباره زندگی خودمان پیدا میکردیم؟
۳) چه میشد اگر دری به شهر مورد علاقهمان مییافتیم؟
۴) چه میشد اگر یک روز خودکارمان شروع به نوشتن حقایقی میکرد؟
۵) چه میشد اگر با یک اسب تک شاخ بالدار به مسافرت میرفتیم؟
۶) چه میشد اگر نوعی وسیله برای شنیدن یک موسیقی مخفی کشف میکردیم؟
۷) چه میشد اگر تکه چوبی حرف میزد؟ (پینوکیو)
۸) چه میشد همه اهالی یک شهر کور میشدند؟ (رمان کوری)
۹) چه میشد اگر جای آسمان و زمین عوض میشد ؟
۱۰) چه میشد اگر آن عزیزی که از دنیا رفته ناگهان در آستانه در ظاهر میشد؟
این فهرست ادامه دارد و خیلی طولانیتر از آن چیزی است که اینجا میبینید. شما هم به مدت یک هفته هر چه میبینید و میخوانید از خود بپرسید چه میشد اگر... ؟ و آنها را یادداشت کنید. بگذارید ذهنتان آزادانه به هر کجا میخواهد برود. پس از چند جلسه فهرست را کنار بگذارید و چند روز بعد دوباره به سراغش بروید. چیزهایی که بنظرتان جالب میآید، انتخاب کنید، شاید داستان بعدی شما از همین جا شروع شد.
✍ معصومه حامیدوست
*این مطلب با الهام از پیشنهاد جیمز اسکات بل در کتاب «طرح و ساختار رمان» نوشته شده است.
@Writing_lovers
با تمام هوش و عشقت بنویس. راحت و شاد و شنگول بنویس؛ طوری که انگار نوشتههایت زمزمه عاشقانه با کسی است که تو را دوست دارد. روزی حداقل دوسه بار در ذهنت هم برای همه عقل کلها، آدمهایی که دیگران را دست میاندازند، منتقدان و شکاکان بنویس.
برندا اولند
@Writing_lovers
برندا اولند
@Writing_lovers
Forwarded from نویسندگی و نوشتن|معصومه حامیدوست
نوشتن و جاودانگی
ایزاک آسیموف یکی از سه غول علمی تخیلی نویس، میگوید: « وقتی سر برمیگردونم و می بینم که دور تا دورم از آثار خودم پر شده، احساس آرامش میکنم. میدونم که تا بحال آیندههای زیادی را تصور کردم و نوشتم...مثل اینه که خودم اونجاها بودم.»
در میان اوراقش تکه کاغذی یافت شد که با خودنویس روی آن نوشته بود:
در چهل سال گذشته به طور متوسط
هر ده روز یک مطلب فروختم
در بیست سال گذشته به طور متوسط
هر شش روز یک مطلب فروختم
در چهل سال گذشته به طور متوسط
هر روز ۱۰۰۰کلمه منتشر کردم
در بیست سال گذشته به طور متوسط
هر روز ۱۷۰۰ کلمه منتشر کردم
او در ۶ آوریل ۱۹۹۲ از دنیا رفت. با تمام وجود مشتاق بود تا خاطره اش قرنها پس از مرگش در یادها بماند. مؤخره کتابش چنین به پایان میرسد:« متاسفانه زندگی و سلامتم از مسیر اصلی منحرف شده و به واقع امیدی به زندگی طولانیتر ندارم. من در زندگی، جانت، دخترم رابین و پسرم دیوید را داشته ام. دوستان خوب بسیاری داشته ام. نویسندگی و ثروت و شهرت حاصل از آن را داشته ام پس دیگر مهم نیست چه بر سرم میآید. چون زندگی خوبی بوده و از آن راضیام. پس لطفا نگرانم نباشید و خیال بد به سرتان راه ندهید. در عوض امیدوارم که این کتاب لبخند به لبتان آورده باشد. »
و در آخرین قطعه مقاله ساینس اند فیکشن مینویسد:« همیشه یکی از بزرگترین آرزوهایم این بوده که در لحظه مرگ سرم روی ماشین تحریر بیفتد و دماغم بین دوتا از کلیدهایش گیر کند.»
او معتقد بود:« اگر آدم در طول عمرش، بخشی از زندگی بوده و وظیفهاش را به عنوان یکی از اجزای نقش و نگار قالی بشریت درست ایفا کرده باشد، دیگر از بیماری و پیری و مرگ وحشت نخواهد داشت. حتی اگر کسی به کهنسالی نرسد باز ارزشمند است. چون هنوز می داند که بخشی از آن نقش و نگار است. بخصوص نقش و نگاری که با خلاقیت و عشق ترسیم شده باشد .»
✍معصومه حامیدوست
@Writing_lovers
ایزاک آسیموف یکی از سه غول علمی تخیلی نویس، میگوید: « وقتی سر برمیگردونم و می بینم که دور تا دورم از آثار خودم پر شده، احساس آرامش میکنم. میدونم که تا بحال آیندههای زیادی را تصور کردم و نوشتم...مثل اینه که خودم اونجاها بودم.»
در میان اوراقش تکه کاغذی یافت شد که با خودنویس روی آن نوشته بود:
در چهل سال گذشته به طور متوسط
هر ده روز یک مطلب فروختم
در بیست سال گذشته به طور متوسط
هر شش روز یک مطلب فروختم
در چهل سال گذشته به طور متوسط
هر روز ۱۰۰۰کلمه منتشر کردم
در بیست سال گذشته به طور متوسط
هر روز ۱۷۰۰ کلمه منتشر کردم
او در ۶ آوریل ۱۹۹۲ از دنیا رفت. با تمام وجود مشتاق بود تا خاطره اش قرنها پس از مرگش در یادها بماند. مؤخره کتابش چنین به پایان میرسد:« متاسفانه زندگی و سلامتم از مسیر اصلی منحرف شده و به واقع امیدی به زندگی طولانیتر ندارم. من در زندگی، جانت، دخترم رابین و پسرم دیوید را داشته ام. دوستان خوب بسیاری داشته ام. نویسندگی و ثروت و شهرت حاصل از آن را داشته ام پس دیگر مهم نیست چه بر سرم میآید. چون زندگی خوبی بوده و از آن راضیام. پس لطفا نگرانم نباشید و خیال بد به سرتان راه ندهید. در عوض امیدوارم که این کتاب لبخند به لبتان آورده باشد. »
و در آخرین قطعه مقاله ساینس اند فیکشن مینویسد:« همیشه یکی از بزرگترین آرزوهایم این بوده که در لحظه مرگ سرم روی ماشین تحریر بیفتد و دماغم بین دوتا از کلیدهایش گیر کند.»
او معتقد بود:« اگر آدم در طول عمرش، بخشی از زندگی بوده و وظیفهاش را به عنوان یکی از اجزای نقش و نگار قالی بشریت درست ایفا کرده باشد، دیگر از بیماری و پیری و مرگ وحشت نخواهد داشت. حتی اگر کسی به کهنسالی نرسد باز ارزشمند است. چون هنوز می داند که بخشی از آن نقش و نگار است. بخصوص نقش و نگاری که با خلاقیت و عشق ترسیم شده باشد .»
✍معصومه حامیدوست
@Writing_lovers
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
📚 "داستان" | رابرت مک کی | فصل دوم (۱)
"گستره ی ساختار"
🔹️ وقتی شخصیتی به درون تخیل ما وارد می شود، امکانات زیادی برای داستانگویی ایجاد می کند. زندگی یک انسان یعنی صدها هزار ساعت زندگی. ساعاتی که هم پیچیده اند و هم دارای سطوح و جنبه های متعدد.
🔹️ از یک لحظه تا ابدیت، از درون ذهن تا فضای بین کهکشان ها، داستان زندگی هر شخصیت دایره المعارفی از امکانات است. قدرت نویسنده در این است که لحظاتی محدود را انتخاب کند و با همان ها داستان زندگی شخصیت را بیان کند.
🔹️ داستان زندگی شامل همه ی این سطوح است:
۱. عمیق ترین سطح یعنی درون ذهن، افکار و احساسات شخصیت در خواب و بیداری
۲. سطح کشمکش های شخصی با خانواده و دوستان
۳. سطح اجتماعی یعنی تقابل شخصیت با محل تحصیل، محل کار، کلیسا، نظام قضایی و...
۴. و سطحی وسیع تر. تقابل شخصیت با خیابان های پرخطر شهر، بیماری های کشنده، ماشینی که روشن نمی شود، از دست رفتن زمان، طبیعت و...
🔹️ در برابر این سوال "کدام قسمت را برای روایت انتخاب کنم" پاسخ هیچ دو نویسنده ای یکسان نیست. این همان سوال کلیدی است که ما را به رسیدن به طرح هدایت می کند. در پاسخ به این سوال برخی به دنبال شخصیت پردازی اند و برخی کنش و کشمکش های بیرونی، حال و هوا، تصاویر و یا حتی گفتگو. اما هیچ عنصری به تنهایی سازنده ی داستان نیست. چیزی که نویسنده باید در جستجوی آن باشد حادثه است. زیرا حادثه همه ی عناصر فوق را در بر دارد و حتی چیزی بیش از آن را.
🔹️ ساختار، منتخبی است از حوادث زندگی شخصیت ها که در نظمی معنی دار قرار گرفته اند تا عواطف خاصی را برانگیزند و نگاه خاصی را به زندگی بیان کنند.
🔹️ هر حادثه یا توسط افراد ایجاد می شود یا بر افراد تاثیر می گذارد. لذا شخصیت را توصیف و تشریح می کند. حادثه باعث ایجاد تصویر، کنش و گفتگو می شود، از کشمکش نیرو می گیرد تا در شخصیت و مخاطب عواطفی را ایجاد کند.
🔹️ انتخاب حوادث، تصادفی و بی معنی نیست بلکه باید ترکیب و تالیف شود. تالیف در داستان شبیه تالیف در موسیقی است. کدام باشد؟ کدام نباشد؟ با چه تقدّم و تاخّری؟
🖋 مصطفی پرنیان، هنرجوی سینما
#داستان
#رابرت_مک_کی
#محمدگذرآبادی
#نشر_هرمس
@Writing_lovers
"گستره ی ساختار"
🔹️ وقتی شخصیتی به درون تخیل ما وارد می شود، امکانات زیادی برای داستانگویی ایجاد می کند. زندگی یک انسان یعنی صدها هزار ساعت زندگی. ساعاتی که هم پیچیده اند و هم دارای سطوح و جنبه های متعدد.
🔹️ از یک لحظه تا ابدیت، از درون ذهن تا فضای بین کهکشان ها، داستان زندگی هر شخصیت دایره المعارفی از امکانات است. قدرت نویسنده در این است که لحظاتی محدود را انتخاب کند و با همان ها داستان زندگی شخصیت را بیان کند.
🔹️ داستان زندگی شامل همه ی این سطوح است:
۱. عمیق ترین سطح یعنی درون ذهن، افکار و احساسات شخصیت در خواب و بیداری
۲. سطح کشمکش های شخصی با خانواده و دوستان
۳. سطح اجتماعی یعنی تقابل شخصیت با محل تحصیل، محل کار، کلیسا، نظام قضایی و...
۴. و سطحی وسیع تر. تقابل شخصیت با خیابان های پرخطر شهر، بیماری های کشنده، ماشینی که روشن نمی شود، از دست رفتن زمان، طبیعت و...
🔹️ در برابر این سوال "کدام قسمت را برای روایت انتخاب کنم" پاسخ هیچ دو نویسنده ای یکسان نیست. این همان سوال کلیدی است که ما را به رسیدن به طرح هدایت می کند. در پاسخ به این سوال برخی به دنبال شخصیت پردازی اند و برخی کنش و کشمکش های بیرونی، حال و هوا، تصاویر و یا حتی گفتگو. اما هیچ عنصری به تنهایی سازنده ی داستان نیست. چیزی که نویسنده باید در جستجوی آن باشد حادثه است. زیرا حادثه همه ی عناصر فوق را در بر دارد و حتی چیزی بیش از آن را.
🔹️ ساختار، منتخبی است از حوادث زندگی شخصیت ها که در نظمی معنی دار قرار گرفته اند تا عواطف خاصی را برانگیزند و نگاه خاصی را به زندگی بیان کنند.
🔹️ هر حادثه یا توسط افراد ایجاد می شود یا بر افراد تاثیر می گذارد. لذا شخصیت را توصیف و تشریح می کند. حادثه باعث ایجاد تصویر، کنش و گفتگو می شود، از کشمکش نیرو می گیرد تا در شخصیت و مخاطب عواطفی را ایجاد کند.
🔹️ انتخاب حوادث، تصادفی و بی معنی نیست بلکه باید ترکیب و تالیف شود. تالیف در داستان شبیه تالیف در موسیقی است. کدام باشد؟ کدام نباشد؟ با چه تقدّم و تاخّری؟
🖋 مصطفی پرنیان، هنرجوی سینما
#داستان
#رابرت_مک_کی
#محمدگذرآبادی
#نشر_هرمس
@Writing_lovers
«نام گل سرخ » خاطره کودکیام بود در دیر سانتا اسكولاستیكا. مقابل یك میز بزرگ داشتم کتاب آكتا سانكتروم را میخواندم و از همینجا ایده رمان به ذهنم آمد.
اومبرتو اکو
@Writing_lovers
اومبرتو اکو
@Writing_lovers
تمرینی برای شروع
صبح قبل از هر کاری بروید سراغ رایانهتان یا دفتری باز کنید و نوشتن را با این سطر شروع کنید:
چیزی که من واقعا دلم میخواهد بنویسم دربارهٔ...
و ده دقیقه یکسره بنویسید. فکر هایی را که به ذهنتان میرسد بگیرید و آنها را آب و تاب بدهید. ذهن ناخوداگاهتان شب قبل با رؤیاهای شما صاف و زلال شده است و ذهن حرفهای برای گفتن دارد. این کار نه تنها برای سوژه یابی خوب است بلکه برای نرمش دادن عضلات ذهن و خلاقیت تان هم مفید است.
جیمز اسکات
@Writing_lovers
صبح قبل از هر کاری بروید سراغ رایانهتان یا دفتری باز کنید و نوشتن را با این سطر شروع کنید:
چیزی که من واقعا دلم میخواهد بنویسم دربارهٔ...
و ده دقیقه یکسره بنویسید. فکر هایی را که به ذهنتان میرسد بگیرید و آنها را آب و تاب بدهید. ذهن ناخوداگاهتان شب قبل با رؤیاهای شما صاف و زلال شده است و ذهن حرفهای برای گفتن دارد. این کار نه تنها برای سوژه یابی خوب است بلکه برای نرمش دادن عضلات ذهن و خلاقیت تان هم مفید است.
جیمز اسکات
@Writing_lovers