هنگامی که الهام میگیرید، تمام آنچه را به ذهنتان خطور می کند، بنویسید. وقتی مطالب خود را دوباره میخوانید، میتوانید از آنچه خوب به نظر میرسد استفاده کنید.
ویلیام فاکنر
@Writing_lovers
ویلیام فاکنر
@Writing_lovers
👍5🔥2
Forwarded from نویسندگی و نوشتن|معصومه حامیدوست
فراخوان خاطره نویسی
دوستانی که در خصوص مهلت ارسال خاطره پرسیدند: تا روز دهمتیر فرصت ارسال خاطره به آیدی زیر وجود دارد:
@Nevis_admin
@Writing_lovers
دوستانی که در خصوص مهلت ارسال خاطره پرسیدند: تا روز دهمتیر فرصت ارسال خاطره به آیدی زیر وجود دارد:
@Nevis_admin
@Writing_lovers
❤3
نوشتن عطا نمیشود. سپردن خویش به نوشتن یعنی در وضعیتی باشی که بکنی و بکاوی و از دل خاک، به دست بیاوری و این مستلزم سالها شاگردی است. لحظات مهمی، در شاگردی وجود دارد. نخستین آن نوشتن، مدرسه مردگان است و دومینش مدرسهٔ رؤیاها و سومین، پیشرفتهتر، بلندتر و ژرفتر از همه، مدرسهٔ ریشههاست.
#سه_گام_بر_نردبان_نوشتار
#الن_سیکسو
#ترجمه_ماهان_تیرماهی
#انتشارات_ناهید
#صفحات_۱۱_۱۲
https://www.instagram.com/p/CQBbWBhhc1b/?utm_medium=share_sheet
#سه_گام_بر_نردبان_نوشتار
#الن_سیکسو
#ترجمه_ماهان_تیرماهی
#انتشارات_ناهید
#صفحات_۱۱_۱۲
https://www.instagram.com/p/CQBbWBhhc1b/?utm_medium=share_sheet
👍1
اگر شخصیت اصلی داستانتان خوشحال باشد، اصلاً هیچ داستانی وجود نخواهد داشت.
هاروکی موراکامی
@Writing_lovers
هاروکی موراکامی
@Writing_lovers
❤1👍1
نامههای خصوصی یک کتابخوان
«این من هستم که مینویسم، من که نمیتوانم دستم را از روی زانویم بلند کنم. این من هستم که فکر میکنم، فقط آنقدر که بتوانم بنویسم.»
آیا این جملهها برایت آشنا نیست؟ رمان «نام ناپذیر» ساموئل بکت را میخوانم. تا الان از بکت فقط داستانهای کوتاهش را خواندهام. این کتاب این روزها مرا تعقیب میکرد. بازی در نمیآورم این کتاب چند روزی بود که به هر طرف میرفتم، با من بود و جملات و کلماتش را به دنبالم میفرستاد.
میگفت :«پس داری کتاب داستانهای ملال انگیز را میخوانی؟ عجب!»
و من بیتوجه به او ادامه داستانم را میخواندم. بعد جملهای از آن، مرا به دام میانداخت و متوجه میشدم دارم هوسبازانه به «نام ناپذیر» فکر میکنم واین موضوع که نمیتوانستم آن را اکنون بخوانم باعث میشد تا بیشتر دربارهاش خیالبافی کنم. به قول آن نویسنده معروف که میگوید:
وقتی متنی را انتخاب میکنیم، احضار میشویم: احضار متون خاص را لبیک میگوییم یا سایر متون طردمان میکنند.
بنابراین تصمیم گرفتم بخوانمش و باید اعتراف کنم این من بودم که گوشه چشمی به او داشتم و گرنه او داشت کار خودش را انجام میداد: گشت وگذار در جهان واژگان؛ واژگانی که در جهان میگردند و به راه خویش میروند. پس این منم که به قلمرو او پا گذاشتهام. بله بگذار این امکان را هم تخیل کنیم! تخیل اینکه قدرت اراده من، او را به کانون توجهام کشانده و باعث شده تا از آن برایت بنویسم.با اینهمه فکر میکنم باید هرچه زودتر این کتاب را دستگیر کرد.
آ.ن
باعشق و احترام بینهایت
از کتاب نامههای خصوصی یک کتابخوان
✍معصومه حامیدوست
@Writing_lovers
«این من هستم که مینویسم، من که نمیتوانم دستم را از روی زانویم بلند کنم. این من هستم که فکر میکنم، فقط آنقدر که بتوانم بنویسم.»
آیا این جملهها برایت آشنا نیست؟ رمان «نام ناپذیر» ساموئل بکت را میخوانم. تا الان از بکت فقط داستانهای کوتاهش را خواندهام. این کتاب این روزها مرا تعقیب میکرد. بازی در نمیآورم این کتاب چند روزی بود که به هر طرف میرفتم، با من بود و جملات و کلماتش را به دنبالم میفرستاد.
میگفت :«پس داری کتاب داستانهای ملال انگیز را میخوانی؟ عجب!»
و من بیتوجه به او ادامه داستانم را میخواندم. بعد جملهای از آن، مرا به دام میانداخت و متوجه میشدم دارم هوسبازانه به «نام ناپذیر» فکر میکنم واین موضوع که نمیتوانستم آن را اکنون بخوانم باعث میشد تا بیشتر دربارهاش خیالبافی کنم. به قول آن نویسنده معروف که میگوید:
وقتی متنی را انتخاب میکنیم، احضار میشویم: احضار متون خاص را لبیک میگوییم یا سایر متون طردمان میکنند.
بنابراین تصمیم گرفتم بخوانمش و باید اعتراف کنم این من بودم که گوشه چشمی به او داشتم و گرنه او داشت کار خودش را انجام میداد: گشت وگذار در جهان واژگان؛ واژگانی که در جهان میگردند و به راه خویش میروند. پس این منم که به قلمرو او پا گذاشتهام. بله بگذار این امکان را هم تخیل کنیم! تخیل اینکه قدرت اراده من، او را به کانون توجهام کشانده و باعث شده تا از آن برایت بنویسم.با اینهمه فکر میکنم باید هرچه زودتر این کتاب را دستگیر کرد.
آ.ن
باعشق و احترام بینهایت
از کتاب نامههای خصوصی یک کتابخوان
✍معصومه حامیدوست
@Writing_lovers
👍1
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
میانداستان عالی
گرچه اولین کلمه تا آخرین کلمه هر داستانی، اهمیت حیاتی دارد، بخش میانی داستان دارای اهمیتی ویژه است. قهرمان داستان به چه موضوعی باید اهمیت بدهد؟ چیزی که او برای به دست آوردن یا حفظ کردن آن، اهمیت زیادی قائل است، در این بخش داستان قرار دارد. این چیز میتواند به دست آوردن یا حفظ قلب همسر محبوبش یا محل مخفی ماهیگیریش باشد.
این موضوع باید برای خواننده قابل قبول باشد، به علاوه نباید آن را دفعتا مطرح کنید. بلکه به طورمکرر به خاطر خواننده بیاورید که چگونه آن موضوع برای شادی شخصیت اصلی شما، حیاتی است. به این ترتیب آنها این موضوع را به خاطر خواهند داشت. شما اهمیت موضوع را در میانه داستان جا می اندازید. اما چگونه این کار را میکنید؟ صرفا با گفتن اینکه، امر فوق برای شخصیت مهم است،این کار را نجام نمیدهید؛ بلکه حوادث را طوری ترتیب میدهید که آن را نشان دهند و ثابت نمایند.
یعنی طراحی رفتار مناسب برای شخصیت اصلی، در قطعات میانی داستان، بیشتر میتواند منظورتان را برآورده سازد تا گذاردن حرفهایی در دهان او.
مردی را در نظر بگیرید که اسب مورد علاقهاش به داخل یک نهر خروشان افتاده است. اگر او با وحشت فریاد بکشد، بیشتر تحت تأثیر علاقهاش به حیوان قرار میگیریم یا اگر به دنبال اسب به رغم به خطر افتادن حتمی زندگیاش خودش را به داخل آب بیندازد؟
قطعات قوی و پر رنگ و حوادثی برای ساختن میانه داستان در بیشتر موارد، حاصل طراحی و نشا کردن و پرورش دادن میباشد و پس از مدتهای طولانی، سرانجام روزی به صورت چیزهایی از جنس تجارب، تلاشها و قضاوتهای شخصی، ظاهر خواهند شد. یا ممکن است زاییدهٔ یک لحظه الهام از آسمان در ضمیر آگاهتان باشد. اگر چنین اتفاقی رخ دهد دربرابر فرشته اختصاصی خویش کرنش کنید و بیشتر از پیش کار کنید.
زیرا میانهٔ داستان بسیار مهم هستند و چندان بیراهه نیست اگر آنها را قلب هر داستانی بدانید. جایی که داستان نیرو و عمق مییابد و در طی آن زنده و جاندار میشود.
د.و. سواین
📚 فنون آموزش داستان کوتاه
ترجمه و گرداوری: رضا فرد
@Writing_lovers
گرچه اولین کلمه تا آخرین کلمه هر داستانی، اهمیت حیاتی دارد، بخش میانی داستان دارای اهمیتی ویژه است. قهرمان داستان به چه موضوعی باید اهمیت بدهد؟ چیزی که او برای به دست آوردن یا حفظ کردن آن، اهمیت زیادی قائل است، در این بخش داستان قرار دارد. این چیز میتواند به دست آوردن یا حفظ قلب همسر محبوبش یا محل مخفی ماهیگیریش باشد.
این موضوع باید برای خواننده قابل قبول باشد، به علاوه نباید آن را دفعتا مطرح کنید. بلکه به طورمکرر به خاطر خواننده بیاورید که چگونه آن موضوع برای شادی شخصیت اصلی شما، حیاتی است. به این ترتیب آنها این موضوع را به خاطر خواهند داشت. شما اهمیت موضوع را در میانه داستان جا می اندازید. اما چگونه این کار را میکنید؟ صرفا با گفتن اینکه، امر فوق برای شخصیت مهم است،این کار را نجام نمیدهید؛ بلکه حوادث را طوری ترتیب میدهید که آن را نشان دهند و ثابت نمایند.
یعنی طراحی رفتار مناسب برای شخصیت اصلی، در قطعات میانی داستان، بیشتر میتواند منظورتان را برآورده سازد تا گذاردن حرفهایی در دهان او.
مردی را در نظر بگیرید که اسب مورد علاقهاش به داخل یک نهر خروشان افتاده است. اگر او با وحشت فریاد بکشد، بیشتر تحت تأثیر علاقهاش به حیوان قرار میگیریم یا اگر به دنبال اسب به رغم به خطر افتادن حتمی زندگیاش خودش را به داخل آب بیندازد؟
قطعات قوی و پر رنگ و حوادثی برای ساختن میانه داستان در بیشتر موارد، حاصل طراحی و نشا کردن و پرورش دادن میباشد و پس از مدتهای طولانی، سرانجام روزی به صورت چیزهایی از جنس تجارب، تلاشها و قضاوتهای شخصی، ظاهر خواهند شد. یا ممکن است زاییدهٔ یک لحظه الهام از آسمان در ضمیر آگاهتان باشد. اگر چنین اتفاقی رخ دهد دربرابر فرشته اختصاصی خویش کرنش کنید و بیشتر از پیش کار کنید.
زیرا میانهٔ داستان بسیار مهم هستند و چندان بیراهه نیست اگر آنها را قلب هر داستانی بدانید. جایی که داستان نیرو و عمق مییابد و در طی آن زنده و جاندار میشود.
د.و. سواین
📚 فنون آموزش داستان کوتاه
ترجمه و گرداوری: رضا فرد
@Writing_lovers
👍2
موفقیت با خطر همراه است. شما شروع به کپی کردن خود میکنید، که حتی از کپی کردن از دیگران خطرناکتر است و منجر به سترون شدن میشود.
پابلو پیکاسو
@Writing_lovers
پابلو پیکاسو
@Writing_lovers
👍2
هنگامی که کودک بودم، متوجه شدم که اگر دردم را با کلمات بیان کنم، آن درد از بین میرود.
جین ریس
@Writing_lovers
جین ریس
@Writing_lovers
👍2
حس گریزپای نوشتن
خوانندهٔ ایدهآل
موقع نوشتن داستانم، خوانندهٔ ایدهآلم را در ذهن مجسم میکنم. لزومی ندارد همه عاشق ایدهها و داستانهایمان باشند؛ ما داستان منحصر به فرد خودمان را مینویسیم و در جستجوی حقیقتی مختص به خودمان هستیم. بیان چیزی حتی عجیب و جدید که توی سرمان میگذرد و ما باید سعی کنیم روشهای بیانش را پیدا کنیم. فقط یک نکته در این زمینه برای حفظ خلاقیت، ضروری است و آن ارتقا دادن و رشد خودمان در فرایند نوشتن است.
کنجکاوی
وقتی فرمانبردارانه قواعد و مرزبندیهای عقل سلیم و عرف جامعه را میپذیریم جایی برای کنجکاوی و نوآوری و یادگیری باقی نخواهد ماند. حس کنجکاوی و لذت و زیبایی جویی زیباترین احساسی است که آدمی میتواند در زندگی تجربه کند.
ساختن مجموعهای زیبا
آنچه ذهنم را همیشه و در شلوغترین زمان ممکن، به سمت خود میکشد، یافتن نسبت خودم با زیبایی هاست. این چیز زیبا میتواند مرا نجات دهد. فکر میکنم هوشمندانه ترین کار ممکن در زندگیمان جمع آوری گنجینهای زیباست. چیزی که آدمها در ملالانگیز ترین زمان ممکن به آن ورود کنند و خودشان را به یاد بیاورند یا از خود نجات پیدا کنند.
شعر
از روزگار کهن، پرسشی با من است
که مرا یارای پاسخ گفتنش نیست
نمیتوانم با آدمیان در میانش نهم
چرا که یارای شنودنشان نیست.
جملات بالا دیروز وقتی نوشتن داستانم تمام شد، به ذهنم رسید . شب قبلش ندایی در خواب به من گفت: «شعر کامل است» به گفته یونگ : اساطیری که روز به دست فراموشی سپرده میشوند، شب هنگام گفته میشوند و شعرا، چهرههای مقتدری را که خودآگاهی، مبتذل ساخته و مسخره و عامیانه کرده است، بازمیشناسند و پیامبرانه احیا میکنند و انسان اندیشمند میتواند آنها را در قالب دگرگون شده اش بشناسد.
حس گریزپای نوشتن
وقتی مینویسم، حس آزادی دارم. حسی که به رغم رضایتی که در من ایجاد میکند، فرار و گریزپا است و تا بار بعدی که نوشتن را از سر میگیرم، فراموش میشود. اگر به نوشتنهای بیست دقیقهایام در فایلی که پیش رو دارم ادامه دهم به زودی کتابی از اندیشهها و تأملاتم دربارهٔ غزلیات حافظ خواهم داشت.
✍ معصومه حامیدوست
@Writing_lovers
خوانندهٔ ایدهآل
موقع نوشتن داستانم، خوانندهٔ ایدهآلم را در ذهن مجسم میکنم. لزومی ندارد همه عاشق ایدهها و داستانهایمان باشند؛ ما داستان منحصر به فرد خودمان را مینویسیم و در جستجوی حقیقتی مختص به خودمان هستیم. بیان چیزی حتی عجیب و جدید که توی سرمان میگذرد و ما باید سعی کنیم روشهای بیانش را پیدا کنیم. فقط یک نکته در این زمینه برای حفظ خلاقیت، ضروری است و آن ارتقا دادن و رشد خودمان در فرایند نوشتن است.
کنجکاوی
وقتی فرمانبردارانه قواعد و مرزبندیهای عقل سلیم و عرف جامعه را میپذیریم جایی برای کنجکاوی و نوآوری و یادگیری باقی نخواهد ماند. حس کنجکاوی و لذت و زیبایی جویی زیباترین احساسی است که آدمی میتواند در زندگی تجربه کند.
ساختن مجموعهای زیبا
آنچه ذهنم را همیشه و در شلوغترین زمان ممکن، به سمت خود میکشد، یافتن نسبت خودم با زیبایی هاست. این چیز زیبا میتواند مرا نجات دهد. فکر میکنم هوشمندانه ترین کار ممکن در زندگیمان جمع آوری گنجینهای زیباست. چیزی که آدمها در ملالانگیز ترین زمان ممکن به آن ورود کنند و خودشان را به یاد بیاورند یا از خود نجات پیدا کنند.
شعر
از روزگار کهن، پرسشی با من است
که مرا یارای پاسخ گفتنش نیست
نمیتوانم با آدمیان در میانش نهم
چرا که یارای شنودنشان نیست.
جملات بالا دیروز وقتی نوشتن داستانم تمام شد، به ذهنم رسید . شب قبلش ندایی در خواب به من گفت: «شعر کامل است» به گفته یونگ : اساطیری که روز به دست فراموشی سپرده میشوند، شب هنگام گفته میشوند و شعرا، چهرههای مقتدری را که خودآگاهی، مبتذل ساخته و مسخره و عامیانه کرده است، بازمیشناسند و پیامبرانه احیا میکنند و انسان اندیشمند میتواند آنها را در قالب دگرگون شده اش بشناسد.
حس گریزپای نوشتن
وقتی مینویسم، حس آزادی دارم. حسی که به رغم رضایتی که در من ایجاد میکند، فرار و گریزپا است و تا بار بعدی که نوشتن را از سر میگیرم، فراموش میشود. اگر به نوشتنهای بیست دقیقهایام در فایلی که پیش رو دارم ادامه دهم به زودی کتابی از اندیشهها و تأملاتم دربارهٔ غزلیات حافظ خواهم داشت.
✍ معصومه حامیدوست
@Writing_lovers
👍1
هیچ نوع دوستیای سریعتر و پایدارتر از دوستی میان افرادی که عاشق کتابهای مشابه هستند، وجود ندارد.
ایروینگ استون
@Writing_lovers
ایروینگ استون
@Writing_lovers
👍1
لحن نویسنده حتی از خودِ نوشته (با تمام استدلالها، استنادها، نکتهسنجیها و غیره) مهمتر است. اینکه چهقدر طعنهزن است، یا شوخ، یا فروتن، یا عصبانی، یا طلبکار، یا در موضع خودبرتربین، و مانند اینها، به نظرم مهمتر است از آنچه میگوید. منش و شخصیت نویسنده، یا اصولاً آنچه او در اساس هست، در لحنش نهفته است.
حسین سناپور
حسین سناپور
حسین سناپور
لحن یا حرف؟
این روزها، بیشتر از هر زمان دیگری، وقتی مطلبی میخوانم، به لحن نویسندهاش بیشتر از خودِ حرفهای نویسنده توجه میکنم ـ بهخصوص در یادداشتهای کوتاه و
👍1
👍1